اشک‌های قرمز
1.63K subscribers
1 photo
20 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
من اینقد منتظر اپیزود جدید رختکن بودم، که حاضرم الان که اومده مرخصی بگیرم برم خونه. ولی متاسفانه نمیتونم به منابع انسانی‌مون بگم میخوام زود برم چون اپیزود جدید پادکست محبوبم اومده.
چه اپیزود عجیبیه. چه "روایت" عجیبی داره.
من تلاش کردم که آدم شم، تلاش نکردم اون آدم سابق شم.
راستی یادم رفت بگم. ببین کی داره میره کنسرت کیان پورتراب!
خیلی رندوم تو ترافیک چند روز پیش گفت تو خیلی سال خوبی داشتی. رفتی خونه خودت، رفتی سفر، بالزن و گوستلی کیزز رفتی، بابا تو خیلی سال خوبی داشتی.
حرفش شبیه وقتی بود که ثمین و مهسا و الهام و من نشسته بودیم و هر کی داشت از یه بدبختیش می‌گفت و یهو سه تایی‌شون من‌و نگاه کردن که رو اون صندلی تکی خونه بغل گلدونا نشسته بودم_ جای همیشگیم_ و گفتن تو الان زندگیت از هممون آروم تره. و خب بود. سر کار میرفتم. دوست پسر و شوهر نداشتم. طلاق نگرفته بودم. رابطه‌ام با خانوادم خوب بود. در آستانه مهاجرت و ترس از ریجکت شدن نبودم. پرفکت نبود همه‌چی.
اونجا وسط ترافیک دیدم این آدمی که اعصاب من‌و بعضی وقتا خورد میکنه با کاراش و میتونم ادعا کنم من‌و اونجوری که بقیه میشناسن نمیشناسه و حتی قضاوتمم کرده و میکنه خیلی وقتا تنها آدمیمه که از روزی که از تهرانپارس اومدم بیرون هر فاکینگ روز من‌و دیده. یعنی تا آخر اسفند میشه نه ماه‌. خیلیه. نه ماه. تعداد روزهایی که باهم نبودیم یک سوم روزاییه که با هم بودیم. یعنی از مادر و خواهر و صمیمی‌ترین دوستم بیشتر من‌و دیده.
خندم و دیده، گریه‌مو دیده، از وقایع زندگیم اولین نفر باخبر شده، بعضا وقایعی که با دوستام پیش اومده هم میدونه.
نمیدونم معیار درستیه یا نه. اینکه اگه کسی بیشتر کنارت باشه پس یعنی میتونه بگه که سال خوبی داشتی یا نداشتی. ولی اگر حرفش معتبر نباشه دستکم قابل اعتنا هست. حالا شایدم اتکا. نمیدونم.
من ۱۴۰۳ رو در حالی تموم میکنم که خیلیا میگن عجب سال لجنی بود ولی من وسط این سال لجن مستقل شدم. زندگی کردم و اینقدر درگیر خودم بودم که به بقیش فکر نکردم. این وسط مهمونی گرفتم. مهمونی رفتم. سفر کردم. آدمای جدید دیدم با قدیمیا خداحافظی کردم. راست میگه. دستاوردی بود. لااقل برای من.
مثل یه تصویر باهام موند. حتی یادم نمیاد چی پوشیده بود یا عطرش چی بود ولی تصویرش باهام موند. صدای خنده‌هاشو یادمه دوست نداشتم. مدل نگاهش به دنیا رو دوست داشتم. ورست عین زاویه‌های صورتش. بدون عینکش با با عینکش خیلی فرق داشت و من ورژن با عینکشو بیشتر دوست داشتم. بعد از دیدنش بهم حس ناکافی بودن داد و همین برای دور یه پرچم قرمزش پیچیدن و بیخیالش شدن کافی بود.
ولی تصویرش باهام موند. اون یه لقمه‌ای که به زور من خورد و من همون جا فهمیدم نمیشه چیزی و بهش زور کرد. چون دنیا رو گشته بود فکر میکردم من چی دارم بگم؟ و خب این همون اشتباهی بود که همیشه میکردم و اینبار زود فهمیدم. کمتر خودم‌و عذاب دادم ولی تصویرش باهام موند.
مینویسم، چون اینجا رو نمیخونه. چون میدونم خودش میدونه به نفعشه اینجا رو نخونه. چون آدمایی مثل اون درگیر خودشونن تا دنیای بقیه‌. من این‌و بلدم. من بهای سنگینی دادم تفاوت این آدما رو از بقیه تشخیص بدم. شایدم اشتباه کنم ولی تصویرش باهام موند.
اینکه میتونی همه عمرت یه چیزی بخوای و در حد یه شب داشته باشیش و بفهمی نچ، مال من نیست. برای همین تصویرش باهام موند. عکس‌شو هنوزم میبینم. لبخندش قشنگ بود ولی صدای خنده هاش نه. و نکته‌اش اینجاست که تصویرش باهام موند.
عاجزانه درخواست دارم این چند روزم تموم شه. من دیگه توان ادامه دادن ندارم. توان تحمل کردن ندارم. فقط بذارین برم من.
ناقص بودم با یه کتف کج. ناقص‌ترم شدم. انگشتم موند لای در ماشین.
آآآآفرین ادوارد نورتن فایت کلاب. اون میفهمه من‌و.
وسط جلسه تراپی یه لحظه از خودم خارج شدم بهش گفتم: ببین همزمان که دارم اینا رو به تو میگم تو مغزم یه چیز دیگه داره پلی میشه و چیزی و که یک ماه بود فهمیده بودم و بهش گفتم. گفتم من دیدم اینو و وقتی دیدمش ترسیدم. چون تقریبا مطمئنم به این قسمت دست بزنم همه چی فرو میریزه. همه چی میره زیر سوال. انگار سی و یک سال دوووووووود بشه بره اسمون. گفتم من الان فهمیدم این روش برطرف کردن نیاز جواب نمیده. ولی خب اصلا اون نیاز کوفتیه چیه که من این همه سال اینجوری خواستم حلش کنم که الان میبینم درست نیست؟ نیم ساعت با سرعت نور حرف زدم. وقتی گفتم انگار بالاخره تونستم به یکی بگم اصلا دردم چی بود. گفت چیزی فرو نمیریزه و ما حتی شاید دلمون بخواد یه بخشاییشو نگه داریم. گفتم من خستم. خیلی خستم. از این جنگ دائم تو سرم خستم. از این حالتی که دارم با دنیا خستم. برام درداوره ببینم هر کاری که کردم که یعنی جهان جای راحت تری بشه بدتر یه جوری شد که سخت تر شد ماجرا. من فقط میخوام این کوفتی که اسمش زندگیه، که یه بخش اعظمیش تو سر منه یه بخش اکرمیش بیرون سرم و یه بخش کلثومیش نمیدونم کجاست، " راحت" بگذره حتی اگه قراره بد باشه. وقتی گفت خواسته ام خواسته عجیبی نیست و حقمه. گفتم پس مطمئن باشم دوباره دنیا بهم نمیریزه؟ گفت آره. من هستم. دوستات هستن. آرام هست و تو هم دیگه اون آدمی نیستی که بود. اگه الان فهمیدی و داری میگیش یعنی الان وقتشه که براش کاری کنی. نه قبلا، نه بعدا. فعلا فقط بشین کف این فهمیدنت و ببین این اتاقی که همیشه میگی- مغزم منظورمه- با این فهمیدن جدیدت چه شکلیه. فعلا چند ساعت از بیداریم میگذره... تا اینجا فقط انگشتم درد میکنه که لای در ماشین موند.
به شوخی گفت پس تو چه کاری و خوب انجام میدی؟ برای اولین بار تو زندگیم_ ببین اصلا و ابدا اغراق نمیکنم. اولین بار بود که خودم بلند گفتمش و اصلا خجالت نکشیدم ازش و کاملا با اعتماد به نفس گفتم. باورش داشتم و اصلا مهم نبود اونا قراره قبول کنن یا نه یا بعدش بگن برو بابا و صدتا مثال نقض بیارن که اینطور نیست_ گفتم: من خوب مینویسم.
و در اوج پذیرش و یه جوری که انگار یادشون نبود و من بهشون یاداوری کرده بودم گفتن: آخ اره واقعا. راست میگی.
منو میبینی؟ مثل من نباش. دیر قدر خودتو ندون.
این‌و خوندی؟ از همین الان قدر خودت و بدون. به تواناییات واقف باش ایمان بیار برو جلو.
خیلی باهات زندگی کردم. این چند روز "یادت" خیلی اذیت کرد. مثل بچه تو شیکم خاطراتم هی وول زد. کی قراره بزام من؟
خواب دیدم ثمین برگشته و به من نگفته چون به این نتیجه رسیده من آدم مزخرفیم. ببین از خواب بیدار شدم با دست چلاق و کله آلتی که غلط کرده یعنی چی؟ عین فیبی که از راس ناراحت بود.
خوابم نمیبره ولی خب لزومیم به بیدار موندن نیست واقعا.
اینکه نیاز آدم‌ها رو قبل از خودشون بدونی خوب نیست.
یه بار خیلی جدی تو بچگی نشستم با خودم فکر کردم؛ مغزم‌و چجوری بشورم؟ بچه بودم ولی یادمه خیلی جدی بهش فکر می‌کردم. که مغزم‌و چجوری میتونم بشورم؟
قطعا از همون حموم شروع کردم و زیر دوش کجکی کردم سرمو که آب از توی گوشم بره تو مغزم بشورتش از اون گوشم بیاد بیرون.
مشخصا میدونید که بعد یه مدت جوابی نگرفتم. چون هنوز به نظرم مغزم نیاز به تمیز شدن داشت.
کثیف نبودا. به استعاره اینکه تفکرات خارج از نرمی میتونستم داشته باشما، نه. هیچ ماشینی هیچ‌وقت به نظر من مگه اینکه خیلی داغون بود، نیاز به کارواش نداشت ولی میبینی که خیلیا ماشیناشونو میبرن کارواش.
شاید مثال بدی بود ولی حال ندارم پاک کنم.
یه بار از داییم، چون عقل کل به نظرم اون میومد و هیچ‌وقت به هیچ‌ سوالیم درست جواب نمیداد، پرسیدم چجوری میتونم مغزم‌و بشورم؟ گفت نمیتونی. اون تو شستنی نیست.
میبینی چجوری جواب میداد؟
من ناراحت شدم ولی ناامید نشدم_مثل اون داستان اصفهانیه_ بزرگ شدم و هرازگاهی به تمیزکردن مغزم فکر کردم. واقعا هم یه سری کارا جواب میداد.
خیره شدن به یه غروب واقعا مغز آدم‌و تمیز میکنه. یا شنیدن دقیق صدای دریا. یا وقتی کسی که دوستش داری به یه حرفت میخنده. یا بعد از مدت‌ها حرف زدن با اون دوستت که خیلی می‌چسبه، یا دیدن مامانت که داره غذای مورد علاقه‌اتو میپزه. اصلا لوبیا‌پلو با سالاد ظهر جمعه.
مخصوصا تراپی و نگفتم که ببینی بعضا ارزون و در دسترسم هست. آسون‌تر هم هست ولی کارآمدتر نیست.
امروز رندوم یاد همین فکرم افتادم. دیدم هنوزم براش جواب ندارم ولی به یه چیزایی رسیدم.
بهترینش این بود که وقتی زیر دوش داری به سرت شامپو میزنی، فکر کنی انگار اون زیرم شسته میشه. بهترینش این بود که هرکسی برای تمیز کردن یا نکردن مغزش دلیل داره و تو صابر ابر مسخره باز نیستی.
انگار نه انگار دیشب فقط دو ساعت خوابیدم.
Forwarded from من
امروز خمیر نون هستم، نیاز دارم یه گوشه در دمای محیط استراحت کنم.
واقعا نشد یک شب من زود بخوابم.
برای بار میلیاردم داشتم دختر ایرونی میدیدم در حالی که دیالوگاش و حفظم.
اولش، مریم که هدیه تهرانیه داره مجسمه‌های فرشته‌ای که علی که امین حیایی رو میفروشه.
دوتا مجسمه می‌فروشه دونه‌ای سیصد و پنجاه تومن تازه با چونه زدن با مشتری.
اینجاش عجیبه که مشتری برای هفتصد هزار تومن چک میده.
گرفتی؟ چک.