اشکهای قرمز
این هفته تمرین زود خونه رفتن دارم.
در روز دوم ندای اعتراضی برآمد که نه، زود نرو. اما بنده کار خود را کرده و وقتی توانستم ابرهای آسمان هنگام غروب را ببینم ذرهای پشیمانی در من نبود.
میدانی هر بار از در شرکت بیرون بزنی شب باشد یعنی چه؟
میدانی هر بار از در شرکت بیرون بزنی شب باشد یعنی چه؟
من با خانوادهام کاملا اونجوری برخورد کردم که خانم هایده. تو اوج با خاطرات خوب خداحافظی کردم که دیگه مثل گوگوش به وضعیت الان دچار نشم.
از چیزهایی که مجبورت میکنن ساکت شی چون زورت نمیرسه خوشم نمیاد. ولی وقتایی که سکوت میکنم و دوست دارم. فقط نمیدونم چرا من ساکت میشم میترسن؟
صبح تو ماشین شمردم که چند روز تا اخر هفته مونده و بعد یادم افتاد آخر هفته هم نداریم. یه زمانی میگفتن: هی صبح میشه شب میشه. بعد شد: هی شنبه میشه، جمعه میشه.
من الان هی اول ماه میشه، آخر ماه میشه.
با دیجیکالا، پاره به خانه میرسد.
من الان هی اول ماه میشه، آخر ماه میشه.
با دیجیکالا، پاره به خانه میرسد.
تو خواب بود که فهمیدم چرا؟ چون وقتی من به اون نیاز داشتم اون نبود و من یاد گرفتم بدون اون زندگی کنم و دستوپا شیکسته و روی ویلچر تونستم. حالا که اون به من نیاز داره من نیستم و بله من همچنان برای عوض بودم نه برای هوس.
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
شاید یکی از سختترین بخشهای بزرگسالی اینه که بفهمی بعضی اتفاقها هیچ معنای پنهانی ندارن. گاهی فقط اتفاق افتادن، و زندگی باید با همین واقعیتِ بیمعنا ادامه پیدا کنه.
شب توی راهه
واویلا
شبی سیاهه
واویلا
ستارهای نیست
چارهای نیست
تو این شبا
شبی سیاهه
بدون ماهه
واویلا
راه درازی در پیشه
چجوری امشب سر میشه
دل برای دیدار یار تا به سحر پر پر میشه
واویلا
شبی سیاهه
واویلا
ستارهای نیست
چارهای نیست
تو این شبا
شبی سیاهه
بدون ماهه
واویلا
راه درازی در پیشه
چجوری امشب سر میشه
دل برای دیدار یار تا به سحر پر پر میشه
تا آذر بفرست به اعضا و جوارحت و بعد بپر مرحله بعد. فقط تا آذر و پر کن و سعی کن. همین. ما تا آذر تو سورنس زندگی میکنیم و برای بعدش، بعدش تصمیم میگیریم.
دیروز روز عجیبی بود. از اون لحظه که هربار یادم اومد موهای تنم سیخ شد و با خودم گفتم: من واقعا این جمله رو اونجا تو اون موقعیت گفتم؟ تا اون سوالای پشت سر هم که جواب همش در معصومانهترین حالت بدون دونستن نتیجهگیری غافلگیر کنندش "بله" بود و فهمیدم من کسی بودم که زندگی عدهای و فقط بخاطر پرسیدن یک آدرس زیر و رو کردم.
دیروز روز عجیبی بود. جمعه بود و مثل امروز نبود. امروز ولی مثل همیشه بود. مدیری که حتما باید یادت بندازه دو روز استراحت زهرمارت باید باشه و کاری که تمومی نداره.
دیروز روز عجیبی بود. یکی از عجیبترین روزها. شاید بعد از سالها.
روز قبلترش میخواستم روز عجیبی بشه اما نشد. پشت تلفن بهم گفت صبر کن و من چون قبلا هم به حرفاش گوش داده بودم قبول کردم.
دیروز اما، روز عجیبی بود. درست مثل همون ترک مورد علاقهام. درست مثل همون فیلم مورد علاقهام. درست مثل همون آدم مورد علاقهام که فکر میکردم وجود نداره ولی داشت.
دیروز، برای چندمین این من بودم که باز فهمیدم "زمان دایره است" و
Everything is connected.
به هر کی گفتم باورش نشد. من اون بال پروانهای بودم که طوفان کرد.
دیروز روز عجیبی بود. جمعه بود و مثل امروز نبود. امروز ولی مثل همیشه بود. مدیری که حتما باید یادت بندازه دو روز استراحت زهرمارت باید باشه و کاری که تمومی نداره.
دیروز روز عجیبی بود. یکی از عجیبترین روزها. شاید بعد از سالها.
روز قبلترش میخواستم روز عجیبی بشه اما نشد. پشت تلفن بهم گفت صبر کن و من چون قبلا هم به حرفاش گوش داده بودم قبول کردم.
دیروز اما، روز عجیبی بود. درست مثل همون ترک مورد علاقهام. درست مثل همون فیلم مورد علاقهام. درست مثل همون آدم مورد علاقهام که فکر میکردم وجود نداره ولی داشت.
دیروز، برای چندمین این من بودم که باز فهمیدم "زمان دایره است" و
Everything is connected.
به هر کی گفتم باورش نشد. من اون بال پروانهای بودم که طوفان کرد.
ایدهآل ترین چیزی که میتونم تصور کنم اینکه اخر هفته خونه رو تا ناموس تمیز کنم و تمام مدت هایده گوش کنم.
اصلا این مدت خانم هایده اینقد منو بغل کرد. اینقد نازم کرد. اینقد بهم خسته نباشید گفت. اینقد گریه هامو دید.
اصلا این مدت خانم هایده اینقد منو بغل کرد. اینقد نازم کرد. اینقد بهم خسته نباشید گفت. اینقد گریه هامو دید.
ما یکی و میشناسیم وقتی تو خودمونیم فکر میکنه برای اون چس کردیم. یعنی میخوام بهت بگم طرف همینقدر بلده.
بیشترین انرژیای که ازم میره تلاش برای شبیه این جماعت نشدنه. رو تردمیلم همش.
همه دارن تشویقم میکنن که ول نکنم. "اگر برای تو اتفاق افتاده یه دلیلی داشته".
امیدوارم فردا نگار معجزه کنه و کاری کنه ول نکنم.
امیدوارم فردا نگار معجزه کنه و کاری کنه ول نکنم.