اشک‌های قرمز
1.63K subscribers
1 photo
20 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
طول کشید تا بتونم اون مدت توی ماشین و برای خودم بازتعریف کنم. احتمالا هم طول میکشه که بازتعریفم‌و ویرایش کنم. خوابم نمیاد. تو راه مثلا چشام روی هم رفت ولی مغزم هشیار و بیدار بود و جیغ میکشید و از جیغ سکوت بود. درهای آهنی چهارصدوسه بسته شد و ما وارد محله چهارصدوچهار جومانجی شدیم.
برای بار nام در سی‌ویک سال دوباره شکست خوردی. دوباره گول خوردی که بردی ولی نه. هنوز نفهمیدی حتی با اینکه پوکر یاد گرفتی که ورق آخر دست برده‌اتو بازنده میکنه. اشتباه نکردی که شرط زیاد بستی ولی اشتباه کردی که فکر کردی آدم خوش‌شانسی هستی.
دوباره تو ماشین در حال حرکت خفتت کرد و دوباره با همون فن قدیمی از همون نقطه ضعف همیشگی بلندت کرد و زمینت زد. الان فقط پوست کلفت‌تر شدی. همین.
وقتی رسیدی خونه، همه چیز ابزودتر از اونی شد که فکر میکردی. لباس تو ماشین لباس‌شویی که یه ساعت چرخیده و حالا ماشین‌لباس‌شویی کارش تموم شده. چروک و گوریده لای هزارتا چیز دیگه و خیس اما تمیز اولین حسی که میکنی گیجیه. دنیا دور سرت میچرخه. چی شد؟
و یهو میری تو پنج روز پیش و تو گویی پلک زدنی گذشته. پس من چرا اینقد خستم؟ آها خب آره دیگه تو ماشین لباس‌شویی بودی تو.
بعد همه پهن کردن خودت و خشک کردن، حالا جلو کمد تو دستته که از کل اون ماجرا یادت میاد، یه جا لب دریا تو سرما عمه گفت: واااای دلم بغل میخواد و تو خندیدی. لحنش بامزه بود چون لحنش بود که باعث میشد قبول کنی واقعا بغل میخواد.
و من دلم بغل میخواست.
گوشی و میبینی که خواهرت چهار ساعت پیش وسط اون داستانا بهت تکست داده: بغل از فاصله دوتا کیف
از دیشب دارم کانتکتام‌و زیر و رو میکنم که به یکی زنگ بزنم. چرا نمیتونم؟ چرا نمیتونم دردم‌و به کسی بگم؟
اشگورات عزیزم🥲
اشک‌های قرمز
اشگورات عزیزم🥲
برام ویدیوهای لحظه خراب شدن پل و فرستاد و گفت یادته از اینجا پریدیم تو آب؟
تو اینستا چرخیدم، پادکست گوش دادم، تو اینستا چرخیدم، نشستم پشت میز، دراز کشیدم، تو اینستا چرخیدم، سینک و بغل گاز و تمیز کردم، تو اینستا چرخیدم، تو یوتیوب چرخیدم، نشستم، لش کردم رو مبل و کل روز تا اینجا همین بود. همین.
هیچکس هم من‌و از این لوپ خارج نکرد. با تلفن حرف نزدم ولی با خودم که حرف زدم فهمیدم بخاطر دو شب پیش صدام گرفته و خشدار تر شده. حوصله‌ام خیلی سر رفته. خیلی. حتی یه قسمت سریال و نمیتونم تا ته ببینم. نمیدونم چم شده.
برای ججی کوکوسبزی درست کردم و چون فکر میکردم مهمونا بیشترن یه میز قشنگ کوچولو چیدم. ولی آخر سر خودم و ججی بودیم.
آدم وقتی تنهاست خیلی کارا میکنه که کسی نمیبینه و وقتی همون کار و جلوی یکی انجام میده یهو به چشمش میاد.
مثلا بارها شده تو خونه یه کاری داشتم میکردم، یهو ببند گفتم: اه خاک تو سرت فلانی.
امشب وقتی داشتم کوکو درست میکردم حواسم نبود ججی هست، بلند گفتم خاک تو سرت فلانی. ججی خندید و گفت واقعا و این خاک تو سرت و واقعا چند بار تکرار شد و هر بار خندیدیم.
وقتی میگم خاک تو سرش، یه حسرت خنده‌داره از اینکه نموندی و ندیدی این ورژن جدید من‌و‌.
و چه حیف که یه سریا نمیبینن که تبدیل به چی میشیم. که تو نبودنشون ادمای بهتری هستیم‌.
اون فکرشم نمیکرد من یه شب غذا درست کنم، تمیز کنم، غذام خوشمزه باشه با کره خوری بغلش.
ولی خداییش اگه خودم تنها بودم، عمرا از این کارا نمیکردم.
چی‌چی چی‌چی سخن را بر سر ذوق آورد؟
ناخونام شبیه بغل بشقابای خالم شده.
ببین این هفته اینجوری گذشت. هفته دیگه کلا خالیم. خدایا اتفاقی رقم بزن.
دومین کسی که "بوی من" و منشن کرد، آرام بود. کاپیشن‌مو پوشید و گفت قشنگ بوی تو رو میده.
گفتم مگه بوم چیه؟ گفت بوی توعه دیگه. فقط تو این بو رو میدی.
عطرمو بهش دادم گفتم یعنی این؟ گفت نه. اینم توش هست.
یه بار دیگم این‌و شنیده بودم. گوینده ادعا داشت توی جمعیت صد نفری با چشم بسته مجبور باشه من‌و پیدا کنه، از بو میتونه.
من هیچوقت بوی خودم‌و نفهمیدم و همیشه هم معتقدم بوی بد میدم.
آرام گفت بامزه است. یه بوی بدی نیست.
یادمه نفر اولم همین میگفت. اینکه بوی بدی نیست و بوی منه. فقط من.
چه حیف که هیچوقت نفهمیدم چه بویی و میگن.
بابام بهم مسیج زده: میخوام وام بگیرم.
منم براش زدم: دیگه به سنی رسیدی که خودت بتونی برای خودت تصمیمی بگیری. از نظر من موردی نداره.
=))))))
پارسال همین موقع مریض افتاده بودم تو خونه، کیانا اومد با کاردک از روی مبل در حال خفه شدن تو فیلمای کمدی رمانتیک آمریکایی جمعم کرد برد ایران مال.
امسال دقیقا تو همون وضعیتم و حتی کیانام نیست بیاد جمعم کنه.
عجب روزگاریه!
نه ولی واقعا باید از این وضع دربیام. جدی می‌گم.
حماقت از رگ گردن بهم نزدیک تر بود.
هر شب خدا رو شکر میکنم که فردا مجبور نیستم برم سر کار.
اشک‌های قرمز
حماقت از رگ گردن بهم نزدیک تر بود.
ولی همچنان منتظر حماقت طرف مقابل هستما.
من هنوز صبحونه هم نخوردم شاید باورتون نشه سیر خاطراتم ولی.
اصلا نمیتونم خودم‌و تو رابطه تصور کنم ولی با این پسره خشایار واقعا میتونم =))
من امشب فهمیدم من ملکه ادایی دوره‌ای بودم و حالا از میادین خداحافظی کردم.
شارژر من این مبل سه نفره هست. یک روز روز دراز بکشم در سکوت، میتونم دو روز معاشرت کنم در سطح شهر.
خوب باطری نگه میدارم. خستگی موادم کمه.
ماکارانی درست کردم و خب یه مزه‌ای میده که نمیدونم چه مزه‌ایه. ولی خوب نیست. خوشبختانه خودم فقط قراره بخورم.
از دیروز که سعید موسوی اومد خونه بوی یکی دیگه رو میده و خب جالبه. یهو میخوره تو دماغ. بو مرد میاد.