اشک‌های قرمز
1.6K subscribers
1 photo
20 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
تو خواب بود که فهمیدم چرا؟ چون وقتی من به اون نیاز داشتم اون نبود و من یاد گرفتم بدون اون زندگی کنم و دست‌وپا شیکسته و روی ویلچر تونستم. حالا که اون به من نیاز داره من نیستم و بله من همچنان برای عوض بودم نه برای هوس.
وقتی بهم می‌گن اتفاق‌های خوبی می‌افته فقط صبر کن باور می‌کنم. عجیبه!
شاید یکی از سخت‌ترین بخش‌های بزرگسالی اینه که بفهمی بعضی اتفاق‌ها هیچ معنای پنهانی ندارن. گاهی فقط اتفاق افتادن، و زندگی باید با همین واقعیتِ بی‌معنا ادامه پیدا کنه.
شب توی راهه
واویلا
شبی سیاهه
واویلا
ستاره‌ای نیست
چاره‌ای نیست
تو این شبا
شبی سیاهه
بدون ماهه
واویلا
راه درازی در پیشه
چجوری امشب سر میشه
دل برای دیدار یار تا به سحر پر پر میشه
تا آذر بفرست به اعضا و جوارحت و بعد بپر مرحله بعد. فقط تا آذر و پر کن و سعی کن. همین. ما تا آذر تو سورنس زندگی می‌کنیم و برای بعدش، بعدش تصمیم می‌گیریم.
دیروز روز عجیبی بود. از اون لحظه که هربار یادم اومد موهای تنم سیخ شد و با خودم گفتم: من واقعا این جمله رو اونجا تو اون موقعیت گفتم؟ تا اون سوالای پشت سر هم که جواب همش در معصومانه‌ترین حالت بدون دونستن نتیجه‌گیری غافل‌گیر کنندش "بله" بود و فهمیدم من کسی بودم که زندگی عده‌ای و فقط بخاطر پرسیدن یک آدرس زیر و رو کردم.
دیروز روز عجیبی بود. جمعه بود و مثل امروز نبود. امروز ولی مثل همیشه بود. مدیری که حتما باید یادت بندازه دو روز استراحت زهرمارت باید باشه و کاری که تمومی نداره.
دیروز روز عجیبی بود. یکی از عجیب‌ترین روزها. شاید بعد از سال‌ها.
روز قبل‌ترش می‌خواستم روز عجیبی بشه اما نشد. پشت تلفن بهم گفت صبر کن و من چون قبلا هم به حرفاش گوش داده بودم قبول کردم.
دیروز اما، روز عجیبی بود. درست مثل همون ترک مورد علاقه‌ام. درست مثل همون فیلم مورد علاقه‌ام‌. درست مثل همون آدم مورد علاقه‌ام که فکر می‌کردم وجود نداره ولی داشت.
دیروز، برای چندمین این من بودم که باز فهمیدم "زمان دایره است" و
Everything is connected.
به هر کی گفتم باورش نشد. من اون بال پروانه‌ای بودم که طوفان کرد.
من نمیتونم قیافم‌و یه جوری نکنم وقتی حرف احمقانه میشنوم.
ایده‌آل ترین چیزی که میتونم تصور کنم اینکه اخر هفته خونه رو تا ناموس تمیز کنم و تمام مدت هایده گوش کنم.
اصلا این مدت خانم هایده اینقد من‌و بغل کرد. اینقد نازم کرد. اینقد بهم خسته نباشید گفت. اینقد گریه هام‌و دید.
اقای حیایی شما راست میگفتین.
"هرکسی نردبون خودش‌و داره"
چهارشنبه است آقای لسو. ممنونم.
ما یکی و میشناسیم وقتی تو خودمونیم فکر میکنه برای اون چس کردیم. یعنی می‌خوام بهت بگم طرف همینقدر بلده.
بیشترین انرژی‌ای که ازم می‌ره تلاش برای شبیه این جماعت نشدنه. رو تردمیل‌م همش.
همه دارن تشویق‌م می‌کنن که ول نکنم. "اگر برای تو اتفاق افتاده یه دلیلی داشته".
امیدوارم فردا نگار معجزه کنه و کاری کنه ول نکنم.
دلم جایزه می‌خواد ولی چیزی برای خواستن به ذهنم نمی‌رسه. فقط می‌دونم دلم جایزه می‌خواد.
باید امروز بابک حمیدیان باشم.
مردی برای تمام فصول.
متاسفانه اصلا سوار نیستم و کاملا به هورمون‌هام باختم. فقط تنها لطفی که میتونم بکنم اینکه با کسی کاری نداشته باشم و فاصله بگیرم تا این مصیبت تموم شه.
امروز برنامه روزه سکوته.
چجوری تونستن با چسبودن یه استیکی نوت به تابلوی believe من و به گریه بندازن؟
یه ذره مفاهیم بهم ریخته. نیاز دارم اینقدر درگیر نباشیم تا دستم‌و بگیره و بهم بگه ببین این جاده است، این ابره، این تویی، این منم و درسته همه چیز جدیده ولی نگران نباش با هم دوباره یه تعریف جدید براشون پیدا می‌کنیم.
من قبلا کارهای بزرگ‌تری می‌کردم ولی اینقدر خسته نمی‌شدم.
چیزی که خیلیا راجع بهش حرف نمی‌زنن فقدان در عین داشتنه. مثلا طرف چهارستون بدنش سالمه و منطقا تو باید قدردان سلامت و بودنش باشی ولی تو تحت هیچ شرایطی تو لیست افراد ضروری جهت تماس و مواقع حساس زندگیت نمیذاری. همون جوری که هیچ‌وقت به یه جسد زنگ نمی‌زنی که کمکت کنه.