وتی تو اتاق پیچید.
شهاب زانو زده بود، نفسنفس میزد. نرگس با خنده گفت:
«خب نوبت توئه جنده. بیا کونتو بده به زنت.»
بعد پشت شهاب نشست، انگشتشو محکم فرو کرد تو کونش. شهاب ناله کشید و نرگس با لحن تحقیرآمیز گفت:
«دیدی؟ شوهرم مال همهس، حتی مال منم نیست!»
اوج گرفتن لز زنها
الهه وسط بالا پایین رفتن، خم شد سمت نرگس. هر دو لب همو مکیدن، زبونهاشون تو دهن هم پیچید. جواد محکمتر میکرد و با لذت نگاه میکرد زنش داره با نرگس لب میزنه.
نرگس همزمان پستونای الهه رو با دو دست گرفت و گفت:
«چقدر سنگینه… میخوام بخورمشون…»
و همونجا نوک سینههای سفتشده الهه رو مکید.
بازگشت تحقیر شهاب
جواد دستشو گذاشت پشت گردن شهاب، سرشو آورد جلو و گفت:
«بخور جنده، بخور کوس زنتو جلوی من.»
شهاب خم شد و صورتشو فرو کرد تو پای نرگس. نرگس خندید و گفت:
«آفرین شوهر بیکیرم… بخورش، شاید مرد بشی.»
الهه با شهوت بیشتر جیغ زد، بدنشو روی جواد تکون میداد، صدای مکیدن و ناله تو هم پیچیده بود.
پایان شب؛ همهچیز درهم
آخر سر، جواد زنشو محکم گرفت، چند ضربهی سریع زد و با غرشی بلند آبشو تو کوس الهه خالی کرد. الهه با بدن لرزون افتاد روی سینهش.
نرگس با صدای بلند خندید، شهاب هنوز روی زانوش بود و کیر کوچیکشو با دست میمالید. نرگس پاشو کوبید به شکمش و گفت:
«زود باش، مث یه جنده خالی کن.»
و شهاب با ناله، آبش پاشید روی پای زنش.
الهه و نرگس کنار هم افتادن، پستونای خیسشون روی هم فشار داده شد. جواد سیگار روشن کرد و با خنده گفت:
«خب… این تازه شروعشه. از این به بعد باید بیشتر با هم جمع بشیم.»
نرگس با چشمهای برقزده گفت:
«آره… چهار نفری… هر شب… هر مدل.»
شب دوم؛ تقسیم کامل
اینبار، وقتی شب شد، همگی دوباره دور هم جمع شدن. جواد از همون اول نگاه سنگینی به شهاب میکرد. هنوز حس قدرتی که دیشب روش داشت، ولش نکرده بود. شهاب هم با هیکل چاق و کون سفیدش، انگار آماده بود دوباره مفعول بشه.
زنها – الهه و نرگس – از اون طرف، با چشمهایی پر از شهوت به هم نگاه میکردن. انگار از دیشب هنوز کوسهاشون خیس بود.
شروع مردونه
جواد شهاب رو گرفت و پرت کرد روی مبل. همونجا شلوارشو کشید پایین و کیر راستشدهشو محکم گذاشت لای باسن چاق و لرزون شهاب. با خنده گفت:
«آمادهای جنده؟ امشب دیگه رحم نمیکنم.»
شهاب با ناله گفت:
«آره… بکن… تا ته بکن…»
صدای چکچک برخورد کیر جواد با کون چاق شهاب کل خونه رو پر کرده بود. هر ضربه محکمتر، شهابو بیشتر به جلو پرتاب میکرد.
شروع زنونه
همزمان الهه لباسشو کند و پستونای بزرگشو تکون داد سمت نرگس.
گفت: «بخورشون، امشب فقط مال توئه.»
نرگس پستونا رو گرفت، فشار داد تو دهنش و محکم میمکید. الهه از شدت لذت جیغ میزد و با دست، دامن نرگس رو بالا زد. کوس تپل و خیسش رو شروع کرد لیس زدن. هر دو زن با نالههای بلند، توی بدن هم فرو رفته بودن.
لحظه اوج دوگانه
صحنه عجیب بود: مردها مشغول بکنکردن هم، زنها مشغول خوردن کوس و پستون هم.
جواد با غرغر و نفسهای تند، شهاب رو محکمتر میکرد. عرق از بدنش میچکید.
الهه روی زمین ولو شده بود و نرگس با کون گندهش نشسته بود روی صورتش، کوسشو میمالید به زبون الهه.
پایان شب دوم
در نهایت، جواد با یه نعره محکم آبشو توی کون شهاب خالی کرد. همزمان، نرگس جیغ زد و با تکونهای شدید، آبش اومد روی صورت الهه.
شهاب خسته و نفسبریده روی زمین ولو شد، هنوز آب جواد از کونش چکه میکرد.
الهه و نرگس هم کنار هم افتادن، کوس به کوس، پستون به پستون، و خندیدن.
جواد سیگارشو روشن کرد و گفت:
«این تازه دومیشه… از این به بعد باید هر شب اینجوری باشه. مردا با هم، زنها با هم… هرکی هرکیرو میخواد.»
شب سوم؛ قاطی شدن کامل
فضا از همون اول پر از شهوت بود. دیگه همگی خجالت رو کنار گذاشته بودن. چراغا خاموش، فقط نور کم میز روی اتاق افتاده بود و نفسها همه رو داغ کرده بود.
شروع با جواد و نرگس
جواد اولین حرکت رو کرد. نرگس با اون بدن تپل و پستونای سنگین، رفت رو تخت ولو شد. جواد پرید روش، پستونا رو با دو دست گرفت و گفت:
«اینارو امشب جر میترکونم»
پستونا رو محکم میمکید و میمالید، بعد با فشار کیرشو کرد توی کوس خیس نرگس. صدای لپ لپ برخورد شکم جواد با بدن نرم نرگس، همهجا پیچیده بود. نرگس جیغ میکشید:
«محکمتر… جر بده منو…»
شهاب و الهه
الهه که صحنه رو میدید، خودش داغ شد. به شهاب گفت:
«نوبت توئه… بکن منو.»
شهاب با اون کیر کوچیک و بدن چاقش، کمی خجالت کشید. ولی الهه دمر شد، کون گندهشو داد عقب و گفت:
«زود باش، میخوام حس کنم توام تو کوسمی.»
شهاب نفسنفسزنان کیرشو فرو کرد توی کوس الهه. هرچند کوچیک بود، ولی الهه با ناله تحریک میشد و بیشتر عقب میداد.
قاطی شدن همزمان
اینجا نرگس با ناله برگشت سمت شهاب. دستشو برد عقب و دو انگشت
شهاب زانو زده بود، نفسنفس میزد. نرگس با خنده گفت:
«خب نوبت توئه جنده. بیا کونتو بده به زنت.»
بعد پشت شهاب نشست، انگشتشو محکم فرو کرد تو کونش. شهاب ناله کشید و نرگس با لحن تحقیرآمیز گفت:
«دیدی؟ شوهرم مال همهس، حتی مال منم نیست!»
اوج گرفتن لز زنها
الهه وسط بالا پایین رفتن، خم شد سمت نرگس. هر دو لب همو مکیدن، زبونهاشون تو دهن هم پیچید. جواد محکمتر میکرد و با لذت نگاه میکرد زنش داره با نرگس لب میزنه.
نرگس همزمان پستونای الهه رو با دو دست گرفت و گفت:
«چقدر سنگینه… میخوام بخورمشون…»
و همونجا نوک سینههای سفتشده الهه رو مکید.
بازگشت تحقیر شهاب
جواد دستشو گذاشت پشت گردن شهاب، سرشو آورد جلو و گفت:
«بخور جنده، بخور کوس زنتو جلوی من.»
شهاب خم شد و صورتشو فرو کرد تو پای نرگس. نرگس خندید و گفت:
«آفرین شوهر بیکیرم… بخورش، شاید مرد بشی.»
الهه با شهوت بیشتر جیغ زد، بدنشو روی جواد تکون میداد، صدای مکیدن و ناله تو هم پیچیده بود.
پایان شب؛ همهچیز درهم
آخر سر، جواد زنشو محکم گرفت، چند ضربهی سریع زد و با غرشی بلند آبشو تو کوس الهه خالی کرد. الهه با بدن لرزون افتاد روی سینهش.
نرگس با صدای بلند خندید، شهاب هنوز روی زانوش بود و کیر کوچیکشو با دست میمالید. نرگس پاشو کوبید به شکمش و گفت:
«زود باش، مث یه جنده خالی کن.»
و شهاب با ناله، آبش پاشید روی پای زنش.
الهه و نرگس کنار هم افتادن، پستونای خیسشون روی هم فشار داده شد. جواد سیگار روشن کرد و با خنده گفت:
«خب… این تازه شروعشه. از این به بعد باید بیشتر با هم جمع بشیم.»
نرگس با چشمهای برقزده گفت:
«آره… چهار نفری… هر شب… هر مدل.»
شب دوم؛ تقسیم کامل
اینبار، وقتی شب شد، همگی دوباره دور هم جمع شدن. جواد از همون اول نگاه سنگینی به شهاب میکرد. هنوز حس قدرتی که دیشب روش داشت، ولش نکرده بود. شهاب هم با هیکل چاق و کون سفیدش، انگار آماده بود دوباره مفعول بشه.
زنها – الهه و نرگس – از اون طرف، با چشمهایی پر از شهوت به هم نگاه میکردن. انگار از دیشب هنوز کوسهاشون خیس بود.
شروع مردونه
جواد شهاب رو گرفت و پرت کرد روی مبل. همونجا شلوارشو کشید پایین و کیر راستشدهشو محکم گذاشت لای باسن چاق و لرزون شهاب. با خنده گفت:
«آمادهای جنده؟ امشب دیگه رحم نمیکنم.»
شهاب با ناله گفت:
«آره… بکن… تا ته بکن…»
صدای چکچک برخورد کیر جواد با کون چاق شهاب کل خونه رو پر کرده بود. هر ضربه محکمتر، شهابو بیشتر به جلو پرتاب میکرد.
شروع زنونه
همزمان الهه لباسشو کند و پستونای بزرگشو تکون داد سمت نرگس.
گفت: «بخورشون، امشب فقط مال توئه.»
نرگس پستونا رو گرفت، فشار داد تو دهنش و محکم میمکید. الهه از شدت لذت جیغ میزد و با دست، دامن نرگس رو بالا زد. کوس تپل و خیسش رو شروع کرد لیس زدن. هر دو زن با نالههای بلند، توی بدن هم فرو رفته بودن.
لحظه اوج دوگانه
صحنه عجیب بود: مردها مشغول بکنکردن هم، زنها مشغول خوردن کوس و پستون هم.
جواد با غرغر و نفسهای تند، شهاب رو محکمتر میکرد. عرق از بدنش میچکید.
الهه روی زمین ولو شده بود و نرگس با کون گندهش نشسته بود روی صورتش، کوسشو میمالید به زبون الهه.
پایان شب دوم
در نهایت، جواد با یه نعره محکم آبشو توی کون شهاب خالی کرد. همزمان، نرگس جیغ زد و با تکونهای شدید، آبش اومد روی صورت الهه.
شهاب خسته و نفسبریده روی زمین ولو شد، هنوز آب جواد از کونش چکه میکرد.
الهه و نرگس هم کنار هم افتادن، کوس به کوس، پستون به پستون، و خندیدن.
جواد سیگارشو روشن کرد و گفت:
«این تازه دومیشه… از این به بعد باید هر شب اینجوری باشه. مردا با هم، زنها با هم… هرکی هرکیرو میخواد.»
شب سوم؛ قاطی شدن کامل
فضا از همون اول پر از شهوت بود. دیگه همگی خجالت رو کنار گذاشته بودن. چراغا خاموش، فقط نور کم میز روی اتاق افتاده بود و نفسها همه رو داغ کرده بود.
شروع با جواد و نرگس
جواد اولین حرکت رو کرد. نرگس با اون بدن تپل و پستونای سنگین، رفت رو تخت ولو شد. جواد پرید روش، پستونا رو با دو دست گرفت و گفت:
«اینارو امشب جر میترکونم»
پستونا رو محکم میمکید و میمالید، بعد با فشار کیرشو کرد توی کوس خیس نرگس. صدای لپ لپ برخورد شکم جواد با بدن نرم نرگس، همهجا پیچیده بود. نرگس جیغ میکشید:
«محکمتر… جر بده منو…»
شهاب و الهه
الهه که صحنه رو میدید، خودش داغ شد. به شهاب گفت:
«نوبت توئه… بکن منو.»
شهاب با اون کیر کوچیک و بدن چاقش، کمی خجالت کشید. ولی الهه دمر شد، کون گندهشو داد عقب و گفت:
«زود باش، میخوام حس کنم توام تو کوسمی.»
شهاب نفسنفسزنان کیرشو فرو کرد توی کوس الهه. هرچند کوچیک بود، ولی الهه با ناله تحریک میشد و بیشتر عقب میداد.
قاطی شدن همزمان
اینجا نرگس با ناله برگشت سمت شهاب. دستشو برد عقب و دو انگشت
کلفتشو فرو کرد توی کون چاق شهاب.
شهاب با جیغی پر از شهوت و درد گفت:
«آه… بیشتر…»
الهه که زیرش بود، با خنده گفت:
«دیدی نرگس داره کونتو جر میده؟ پس تو هم جندهای.»
شهاب از شدت فشار ناله میکرد، همزمان کیرش توی کوس الهه جلو و عقب میرفت، و انگشتای نرگس توی کونش فروتر میشد.
اوج
جواد با ضربههای محکم نرگس رو به تخت میکوبید. صدای نالهی نرگس با جیغهای الهه قاطی شده بود.
یه لحظه همه به هم نگاه کردن:
جواد داشت نرگس رو میکرد.
شهاب با کیر کوچیکش الهه رو میکرد.
نرگس همزمان داشت انگشت تو کون شهاب میکرد.
همهچیز درهم و بیمرز شده بود.
پایان شب سوم
جواد با فشار آخر آبشو روی شکم و پستونای نرگس خالی کرد. نرگس ناله زد و خودش ارضا شد.
شهاب با ناله آبشو توی کوس الهه خالی کرد، در حالی که هنوز انگشت نرگس توی کونش بود.
الهه جیغ کشید و با لرزیدن بدنش ارضا شد.
چهار نفره کنار هم ولو شدن. عرقریخته، نفسبریده، ولی پر از شهوتی که انگار هنوز تموم نشده بود.
جواد خندید و گفت:
«از این به بعد، هر شب یه ترکیب جدید… تا ببینیم کی بیشتر طاقت داره.»
شب چهارم؛ مهمون تازه
شهاب امشب دست پر اومد. وقتی وارد شد، پسری لاغر و قدبلند همراهش بود. پسر، برعکس هیکل باریکش، کیری داشت کلفت و بلند، همونطور که از شلوارش زده بود بیرون، نگاه همه رو میخکوب کرد.
الهه و نرگس تا دیدنش، توی چشمهاش برق شهوت دوید. جواد یه لحظه خشکش زد، چون میدونست هیچکدومشون دیگه به کیر شهاب ریزه یا حتی به خودش نگاه نمیکنن.
شروع بازی
شهاب لبخند زد و گفت:
«این دوستمه… اسمشو نپرسین، امشب فقط کارش اینه که جر بده.»
الهه خندید، بلوزشو کند، پستونای سنگینشو تکون داد و گفت:
«بیا ببین چطور میتونی منو جر بدی.»
پسر پرید جلو، الهه رو خوابوند، دمر کرد و با یه فشار، کیر کلفتشو تا ته کرد توی کوس چاق الهه. صدای نالهی خفهی الهه کل اتاقو پر کرد:
«آیییی… جر خورد کوسم!»
نوبت نرگس
نرگس هم طاقت نیاورد. خودش نشست جلوی پسر، کوس خیسشو مالید به دهنش. پسر یکی دو بار لیس زد و بعد با دست، کوس نرگس رو باز کرد و کیر کلفتشو محکم فرو کرد.
نرگس داد زد:
«همینو میخواستم! با اون کیر گندهت…»
جواد و شهاب
اونطرف، جواد که داغ شده بود، شهاب رو گرفت، خوابوند و شروع کرد از پشت بکنه. با اینکه سعی میکرد محکم بزنه، ولی زود آبش اومد. با حسرت به صحنهی جلوی چشمش نگاه کرد: الهه و نرگس مثل جندههای گرسنه، زیر کیر اون پسر تازهوارد جر میخوردن.
تو دلش به شهاب فحش داد:
«لعنتی… زنمو دادی دست این غریبه.»
اوج وحشی
پسر بیامان میزد. بدن الهه زیرش میلرزید، پستونا مثل موج میجنبیدن. چند دقیقه بعد، با نعرهای بلند آبشو تا ته توی کوس الهه خالی کرد.
الهه جیغ کشید، بدنش میلرزید، وقتی پسر کیرشو بیرون کشید، آب سفید و غلیظ از چاک کوسش سرازیر شد و رو رانهاش ریخت.
صحنهی تحقیر
اینجا نرگس و خود شهاب جلو اومدن. نرگس با شهوت سرشو برد لای پای الهه، شروع کرد آب پسر رو از روی چاک کوس و رانهاش لیسیدن. شهاب هم کنار نرگس زبونشو کشید و با هم آب تازهوارد رو میخوردن.
الهه با ناله گفت:
«همهتون جندهاین…»
ولی صدای شهوتش لرزون بود.
جواد گوشه اتاق نشسته بود، نفسنفسزنان، کیرش خوابیده، فقط با چشم پر از حرص نگاه میکرد.
پسره که مزه کوس الهه و نرگس رو چشیده بود، دیگه ولکن نبود. هر شب به بهانهای خودش رو میرسوند خونه اونها. همینکه در بسته میشد، لباسها رو از تنشون میکشید و دوتا زن شهوتی، مثل جندههای تشنه، پاهاشونو باز میکردن. پسره نوبتی میکرد، یه بار الهه، یه بار نرگس، گاهی هم دو تا شونو با هم، کوسهاشونو جر میداد و اونقدر میکرد تا از شدت فشار و آبپاشی بیحال بشن.
جواد و شهاب؟ از دور فقط با حسرت نگاه میکردن. دوتا مردی که زنهاشون جلوی چشمشون به یه پسر لاغر با کیر کلفت باخته بودن. حرص و حسودی تو دلشون شعله میزد.
شبایی که پسره میومد، اونا توی یه اتاق دیگه پناه میبردن. شهاب میگفت:
«ببین جواد… زناتون چه حالی میکنن، ما فقط نگاه میکنیم!»
جواد با دندونهای قفلشده جواب میداد:
«لعنتی… میخوام جرش بدم، ولی…»
اون حرص و خفت تبدیل شد به یه جور همآغوشی تلخ. وقتی صدای آه و ناله زنها میاومد، جواد و شهاب هم بیاختیار همو میچسبیدن. انگار جای زنا شونو میخواستن پر کنن.
لباسها رو میزدن کنار، سینههای نرم و چاقشونو برای هم میمالیدن. شهاب، نوک سینه جواد رو میمکید، همونطور که همیشه آرزو داشت الهه بمکه. جواد هم با خشونت میگرفت، بدن بیموی شهاب رو فشار میداد و زیر لب زمزمه میکرد:
«لعنتی… تو جایی الههای…»
و بعد همونطور که حسرت به دل میسوخت، جواد از پشت شهاب رو میگرفت و میکرد. درحالیکه صدای نالهی زنها از اتاق کناری میاومد، جواد با هر تلمبه زیر لب فح
شهاب با جیغی پر از شهوت و درد گفت:
«آه… بیشتر…»
الهه که زیرش بود، با خنده گفت:
«دیدی نرگس داره کونتو جر میده؟ پس تو هم جندهای.»
شهاب از شدت فشار ناله میکرد، همزمان کیرش توی کوس الهه جلو و عقب میرفت، و انگشتای نرگس توی کونش فروتر میشد.
اوج
جواد با ضربههای محکم نرگس رو به تخت میکوبید. صدای نالهی نرگس با جیغهای الهه قاطی شده بود.
یه لحظه همه به هم نگاه کردن:
جواد داشت نرگس رو میکرد.
شهاب با کیر کوچیکش الهه رو میکرد.
نرگس همزمان داشت انگشت تو کون شهاب میکرد.
همهچیز درهم و بیمرز شده بود.
پایان شب سوم
جواد با فشار آخر آبشو روی شکم و پستونای نرگس خالی کرد. نرگس ناله زد و خودش ارضا شد.
شهاب با ناله آبشو توی کوس الهه خالی کرد، در حالی که هنوز انگشت نرگس توی کونش بود.
الهه جیغ کشید و با لرزیدن بدنش ارضا شد.
چهار نفره کنار هم ولو شدن. عرقریخته، نفسبریده، ولی پر از شهوتی که انگار هنوز تموم نشده بود.
جواد خندید و گفت:
«از این به بعد، هر شب یه ترکیب جدید… تا ببینیم کی بیشتر طاقت داره.»
شب چهارم؛ مهمون تازه
شهاب امشب دست پر اومد. وقتی وارد شد، پسری لاغر و قدبلند همراهش بود. پسر، برعکس هیکل باریکش، کیری داشت کلفت و بلند، همونطور که از شلوارش زده بود بیرون، نگاه همه رو میخکوب کرد.
الهه و نرگس تا دیدنش، توی چشمهاش برق شهوت دوید. جواد یه لحظه خشکش زد، چون میدونست هیچکدومشون دیگه به کیر شهاب ریزه یا حتی به خودش نگاه نمیکنن.
شروع بازی
شهاب لبخند زد و گفت:
«این دوستمه… اسمشو نپرسین، امشب فقط کارش اینه که جر بده.»
الهه خندید، بلوزشو کند، پستونای سنگینشو تکون داد و گفت:
«بیا ببین چطور میتونی منو جر بدی.»
پسر پرید جلو، الهه رو خوابوند، دمر کرد و با یه فشار، کیر کلفتشو تا ته کرد توی کوس چاق الهه. صدای نالهی خفهی الهه کل اتاقو پر کرد:
«آیییی… جر خورد کوسم!»
نوبت نرگس
نرگس هم طاقت نیاورد. خودش نشست جلوی پسر، کوس خیسشو مالید به دهنش. پسر یکی دو بار لیس زد و بعد با دست، کوس نرگس رو باز کرد و کیر کلفتشو محکم فرو کرد.
نرگس داد زد:
«همینو میخواستم! با اون کیر گندهت…»
جواد و شهاب
اونطرف، جواد که داغ شده بود، شهاب رو گرفت، خوابوند و شروع کرد از پشت بکنه. با اینکه سعی میکرد محکم بزنه، ولی زود آبش اومد. با حسرت به صحنهی جلوی چشمش نگاه کرد: الهه و نرگس مثل جندههای گرسنه، زیر کیر اون پسر تازهوارد جر میخوردن.
تو دلش به شهاب فحش داد:
«لعنتی… زنمو دادی دست این غریبه.»
اوج وحشی
پسر بیامان میزد. بدن الهه زیرش میلرزید، پستونا مثل موج میجنبیدن. چند دقیقه بعد، با نعرهای بلند آبشو تا ته توی کوس الهه خالی کرد.
الهه جیغ کشید، بدنش میلرزید، وقتی پسر کیرشو بیرون کشید، آب سفید و غلیظ از چاک کوسش سرازیر شد و رو رانهاش ریخت.
صحنهی تحقیر
اینجا نرگس و خود شهاب جلو اومدن. نرگس با شهوت سرشو برد لای پای الهه، شروع کرد آب پسر رو از روی چاک کوس و رانهاش لیسیدن. شهاب هم کنار نرگس زبونشو کشید و با هم آب تازهوارد رو میخوردن.
الهه با ناله گفت:
«همهتون جندهاین…»
ولی صدای شهوتش لرزون بود.
جواد گوشه اتاق نشسته بود، نفسنفسزنان، کیرش خوابیده، فقط با چشم پر از حرص نگاه میکرد.
پسره که مزه کوس الهه و نرگس رو چشیده بود، دیگه ولکن نبود. هر شب به بهانهای خودش رو میرسوند خونه اونها. همینکه در بسته میشد، لباسها رو از تنشون میکشید و دوتا زن شهوتی، مثل جندههای تشنه، پاهاشونو باز میکردن. پسره نوبتی میکرد، یه بار الهه، یه بار نرگس، گاهی هم دو تا شونو با هم، کوسهاشونو جر میداد و اونقدر میکرد تا از شدت فشار و آبپاشی بیحال بشن.
جواد و شهاب؟ از دور فقط با حسرت نگاه میکردن. دوتا مردی که زنهاشون جلوی چشمشون به یه پسر لاغر با کیر کلفت باخته بودن. حرص و حسودی تو دلشون شعله میزد.
شبایی که پسره میومد، اونا توی یه اتاق دیگه پناه میبردن. شهاب میگفت:
«ببین جواد… زناتون چه حالی میکنن، ما فقط نگاه میکنیم!»
جواد با دندونهای قفلشده جواب میداد:
«لعنتی… میخوام جرش بدم، ولی…»
اون حرص و خفت تبدیل شد به یه جور همآغوشی تلخ. وقتی صدای آه و ناله زنها میاومد، جواد و شهاب هم بیاختیار همو میچسبیدن. انگار جای زنا شونو میخواستن پر کنن.
لباسها رو میزدن کنار، سینههای نرم و چاقشونو برای هم میمالیدن. شهاب، نوک سینه جواد رو میمکید، همونطور که همیشه آرزو داشت الهه بمکه. جواد هم با خشونت میگرفت، بدن بیموی شهاب رو فشار میداد و زیر لب زمزمه میکرد:
«لعنتی… تو جایی الههای…»
و بعد همونطور که حسرت به دل میسوخت، جواد از پشت شهاب رو میگرفت و میکرد. درحالیکه صدای نالهی زنها از اتاق کناری میاومد، جواد با هر تلمبه زیر لب فح
ش میداد:
«الهه… کاش جای تو بود… کاش این کوس من بود، نه این کون شهاب…»
شهاب هم با ناله و گریه لذت میبرد. اونم دلش میخواست نرگس دستاشو دور گردنش بندازه، نه جواد. ولی همون لحظهها فقط میتونست بدنشو بده و سینههای جواد رو بجوه.
نوشته: شوهر الهه
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی
«الهه… کاش جای تو بود… کاش این کوس من بود، نه این کون شهاب…»
شهاب هم با ناله و گریه لذت میبرد. اونم دلش میخواست نرگس دستاشو دور گردنش بندازه، نه جواد. ولی همون لحظهها فقط میتونست بدنشو بده و سینههای جواد رو بجوه.
نوشته: شوهر الهه
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی
Telegram
👑 پشتیـــٰٰ͜͜͜͡͡͡ـبانـَٰٰٰٖٖٖٖٖ͜͜͜͜͡͡͡͡͡͡͡ــی 👑
https://t.me/RMMM59
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی ورود همه الزامی لفت نده ❤️
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی ورود همه الزامی لفت نده ❤️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندایی، سکس، جوراب
#خاطرات_نوجوانی #جوراب #زندایی
اسمم شروینه الان ۳۰ سالمه و مجردماما خاطره مال زمان ۱۸ سالگیمه.
قبل از هرچیزی باید خودمو از نظر ظاهری و شخصیتی کامل توصیف کنم.
از لحاظ ظاهر هیچ جوره تو دسته پسرای خوشگل قرار نمیگیرم اما نود درصد آدمای دورم چه پسر چه دختر میگن جذابی
شخصیتی هم باید بگم که اون زمان درس خون بودم و ورزشکار و خیلی مودب
به شدت هم دچار فتیش جوراب زنونم دقت کنین پا نه، جوراب
داستان از جایی شروع میشه که داییم زن میگیره و من هنوز بچم
هانیه،یه دختر با صورت با نمکبا قد ۱۶۵ تقریبا، تو پر و ناز با سینه های ۷۵ و کون گرد و از همه مهمتر پاهای خوش تراش و جورابای جذابی که همیشه پاش بود تنوع داشت توی جورابش گاهی مشکی شیشه ای گاهی جوراب سفید اسپرت گاهی جوراب صورتی ارزومبود که بتونم جوراباشو بدزدم و خودارضایی کنم باهاشون
از مامانم و مادربزرگم و اینا میشنیدم که میگفتن رضا(داییم) زن خوبی نگرفته و از این دست حرفای مادر و خواهر شوهری
مثلا میگفتن این دختره چرا تو مراسم هفتم فلانی اینطوری ارایش کرده و لباس پوشیده
این حرفا کم کمتو ناخودآگاه من نشست
یکم که بزرگتر شدم احساس میکردم زنداییم با من راحته مثلا اون زمان عزیزم گفتن توی خانواده ما قفل بود حتی برای زن وشوهر چه برسه به اینکه زنداییت بهت بگه.
به سال کنکور و ۱۸ سالگی رسیدم تازه اون زمانا ویچت و وایبر و گوشی های اندرویدی و اینا اومده بود.
و خیلی اتفاقی چت کردن ما شروع شد (دقیق یادمنیست من پیام دادم اول یا اون ولی اگه من دادم اصلا هیچ قصدی نداشتم اون موقع چون حسم کم کم شروع شد)
به جایی رسیدیم که هر شب باهم چت میکردیم و قشنگ هانیه که زنداییم باشه دوس دخترم بود فقط با این تفاوت که گیر نمی داد که چرا با دخترای دیگه چت میکنی و حتی دوس دخترمم میشناخت
داییم اون زمان به شدت معتاد بود و کلا هانیه رو به چپش گرفته بود و هانیه هم برای خرج ومخارج توی یه مغازه سوپرمارکت بزرگ کار میکرد که از قضا همکارشمیه زن مطلقه جنده بود به اسم زهرا
من مطمئنم تاثیرات زهرا روی هانیه بود که هانیه اومد سمت من چون خیلی باهم صمیمی بودن
منم یه روز درمیون به بهونه درس خوندن تو کتابخونه میرفتم مغازه و با هانیه فقط حرف میزدم و همش نگام به جورابش بود
اون زمان ساپورت مد شده بود نامرد ساپورت مشکی از جنس پارچه نرم میپوشید قشنگ تنگ بود و کونش میزد بیرون عادت داشت مانتوی کوتاه و مقنعه میپوشید تو مغازه و عادت مورد علاقه منم این بود که یه جفت دمپایی داشت که تا می رسید مغازه کفشاشو درمیاورد و دمپایی میپوشید اینطوری دید منم به جوراباش کامل بود
کم کم حرفای سکسی شروع شد
یه روز تو چت بهم گفت قدر سن و موقعیت رو بدون و از دختر بازی لذت ببر که منم فاز ناله برداشتم که نمیشه و شهرمون کوچیکه و این حرفا
بعد بهم گفت مگه میخوای چیکار کنی شیطون؟
نوشتم هیچی بخدا زندایی منظورم اینه بیرون نمیشه رفت با دختر
بعد هانیه گفت بیرون نمیشه رفت داخل خونه که میشه رفت و خندید
که منم گفتم بابا من بلد نیستم این کارا و ادا تنگا
و اونم باور کرد گفت تو واقعا تا الان لبای یه دختر رو نبوسیدی گفتم نه
گفت من یادت میدم
گفتم چجوری گفت بیا مغازه فردا
فرداش رفتم مغازشون طبق معمول صاحب مغازه نبود و مسافرت بود و بعد از خوش و بش با زهرا با هانیه رفتیم نیم طبقه بالای مغازه که انبار بود
اخه هانیه قبلا کشیک میداد و تنهایی همه کارا رو میکرد که زهرا با دوست پسرش برن بالا دوس پسر که چه عرض کنم بشکه گوه
حالا نوبت زهرا بود که کشیک وایسه رفتیم بالا با هانیه روی دوتا صندلی نشستیم دور از هم
از همدیگه خجالت می کشیدیم و نمی تونستیم سر صحبت رو باز کنیم اون روز به بطالت گذشت وشبش تو چت کلی به هم فحش دادیم به شوخی که امروز اگه نشده تقصیر توئه
قرار گذاشتیم برای فرداش فرداشم رومون نمیشد کاری کنیم که یه چیزی به ذهنم رسید شروع کردم ناله کردن از وضعیتم تو خونه که تحت فشارم برای درس خوندن و خودمو ناراحت گرفتم و ختی مصنوعی بغض کردم اومد کنارم و سرمو گذاشت روی سینه هاش منو فشرد به سینه های ۷۵ ش
منم سرمو اوردم بالا نزدیکلباش کردم و اون روز فقط لب خوردیم و کاری نکردیم.
دو روزی به همین منوال گذشت تا صاحب کارش از سفر اومد و من خودمو لعنت میکردم که چرا کارو تموم نکردم
پس به همین خاطر سکسچت رو به هر بدبختی بود شروع کردم.
سکسچتمون در حد این بود که میگفتیم این دفعه دیگه بعد از لب می دونم چیکار کنم اونم میگفت چیکار منممیگفتم لباساتو پاره میکنم فقط و فقط همین
یه شب قرار شد فرداش که صاحب کارش رفت تو بانکی چیزی زنگبزنه باز برم اونجا که زودتر از اونی زنگزد که انتظار داشتم با عجله اماده شدم و رفتم
زهرا جون کشیک مونو داد و ما رفتیم بالا
چشمتون روز خوب ببینه
یه پیراهن سفید مردونه طور با همون ساپورت های همیشگی با جورابای پلنگ صورتیش به ق
#خاطرات_نوجوانی #جوراب #زندایی
اسمم شروینه الان ۳۰ سالمه و مجردماما خاطره مال زمان ۱۸ سالگیمه.
قبل از هرچیزی باید خودمو از نظر ظاهری و شخصیتی کامل توصیف کنم.
از لحاظ ظاهر هیچ جوره تو دسته پسرای خوشگل قرار نمیگیرم اما نود درصد آدمای دورم چه پسر چه دختر میگن جذابی
شخصیتی هم باید بگم که اون زمان درس خون بودم و ورزشکار و خیلی مودب
به شدت هم دچار فتیش جوراب زنونم دقت کنین پا نه، جوراب
داستان از جایی شروع میشه که داییم زن میگیره و من هنوز بچم
هانیه،یه دختر با صورت با نمکبا قد ۱۶۵ تقریبا، تو پر و ناز با سینه های ۷۵ و کون گرد و از همه مهمتر پاهای خوش تراش و جورابای جذابی که همیشه پاش بود تنوع داشت توی جورابش گاهی مشکی شیشه ای گاهی جوراب سفید اسپرت گاهی جوراب صورتی ارزومبود که بتونم جوراباشو بدزدم و خودارضایی کنم باهاشون
از مامانم و مادربزرگم و اینا میشنیدم که میگفتن رضا(داییم) زن خوبی نگرفته و از این دست حرفای مادر و خواهر شوهری
مثلا میگفتن این دختره چرا تو مراسم هفتم فلانی اینطوری ارایش کرده و لباس پوشیده
این حرفا کم کمتو ناخودآگاه من نشست
یکم که بزرگتر شدم احساس میکردم زنداییم با من راحته مثلا اون زمان عزیزم گفتن توی خانواده ما قفل بود حتی برای زن وشوهر چه برسه به اینکه زنداییت بهت بگه.
به سال کنکور و ۱۸ سالگی رسیدم تازه اون زمانا ویچت و وایبر و گوشی های اندرویدی و اینا اومده بود.
و خیلی اتفاقی چت کردن ما شروع شد (دقیق یادمنیست من پیام دادم اول یا اون ولی اگه من دادم اصلا هیچ قصدی نداشتم اون موقع چون حسم کم کم شروع شد)
به جایی رسیدیم که هر شب باهم چت میکردیم و قشنگ هانیه که زنداییم باشه دوس دخترم بود فقط با این تفاوت که گیر نمی داد که چرا با دخترای دیگه چت میکنی و حتی دوس دخترمم میشناخت
داییم اون زمان به شدت معتاد بود و کلا هانیه رو به چپش گرفته بود و هانیه هم برای خرج ومخارج توی یه مغازه سوپرمارکت بزرگ کار میکرد که از قضا همکارشمیه زن مطلقه جنده بود به اسم زهرا
من مطمئنم تاثیرات زهرا روی هانیه بود که هانیه اومد سمت من چون خیلی باهم صمیمی بودن
منم یه روز درمیون به بهونه درس خوندن تو کتابخونه میرفتم مغازه و با هانیه فقط حرف میزدم و همش نگام به جورابش بود
اون زمان ساپورت مد شده بود نامرد ساپورت مشکی از جنس پارچه نرم میپوشید قشنگ تنگ بود و کونش میزد بیرون عادت داشت مانتوی کوتاه و مقنعه میپوشید تو مغازه و عادت مورد علاقه منم این بود که یه جفت دمپایی داشت که تا می رسید مغازه کفشاشو درمیاورد و دمپایی میپوشید اینطوری دید منم به جوراباش کامل بود
کم کم حرفای سکسی شروع شد
یه روز تو چت بهم گفت قدر سن و موقعیت رو بدون و از دختر بازی لذت ببر که منم فاز ناله برداشتم که نمیشه و شهرمون کوچیکه و این حرفا
بعد بهم گفت مگه میخوای چیکار کنی شیطون؟
نوشتم هیچی بخدا زندایی منظورم اینه بیرون نمیشه رفت با دختر
بعد هانیه گفت بیرون نمیشه رفت داخل خونه که میشه رفت و خندید
که منم گفتم بابا من بلد نیستم این کارا و ادا تنگا
و اونم باور کرد گفت تو واقعا تا الان لبای یه دختر رو نبوسیدی گفتم نه
گفت من یادت میدم
گفتم چجوری گفت بیا مغازه فردا
فرداش رفتم مغازشون طبق معمول صاحب مغازه نبود و مسافرت بود و بعد از خوش و بش با زهرا با هانیه رفتیم نیم طبقه بالای مغازه که انبار بود
اخه هانیه قبلا کشیک میداد و تنهایی همه کارا رو میکرد که زهرا با دوست پسرش برن بالا دوس پسر که چه عرض کنم بشکه گوه
حالا نوبت زهرا بود که کشیک وایسه رفتیم بالا با هانیه روی دوتا صندلی نشستیم دور از هم
از همدیگه خجالت می کشیدیم و نمی تونستیم سر صحبت رو باز کنیم اون روز به بطالت گذشت وشبش تو چت کلی به هم فحش دادیم به شوخی که امروز اگه نشده تقصیر توئه
قرار گذاشتیم برای فرداش فرداشم رومون نمیشد کاری کنیم که یه چیزی به ذهنم رسید شروع کردم ناله کردن از وضعیتم تو خونه که تحت فشارم برای درس خوندن و خودمو ناراحت گرفتم و ختی مصنوعی بغض کردم اومد کنارم و سرمو گذاشت روی سینه هاش منو فشرد به سینه های ۷۵ ش
منم سرمو اوردم بالا نزدیکلباش کردم و اون روز فقط لب خوردیم و کاری نکردیم.
دو روزی به همین منوال گذشت تا صاحب کارش از سفر اومد و من خودمو لعنت میکردم که چرا کارو تموم نکردم
پس به همین خاطر سکسچت رو به هر بدبختی بود شروع کردم.
سکسچتمون در حد این بود که میگفتیم این دفعه دیگه بعد از لب می دونم چیکار کنم اونم میگفت چیکار منممیگفتم لباساتو پاره میکنم فقط و فقط همین
یه شب قرار شد فرداش که صاحب کارش رفت تو بانکی چیزی زنگبزنه باز برم اونجا که زودتر از اونی زنگزد که انتظار داشتم با عجله اماده شدم و رفتم
زهرا جون کشیک مونو داد و ما رفتیم بالا
چشمتون روز خوب ببینه
یه پیراهن سفید مردونه طور با همون ساپورت های همیشگی با جورابای پلنگ صورتیش به ق
ول خودش
من کنترلمو از دست دادم وسط لب گرفتن دستمو گذاشتم روی کسش اونم گفت اووووم من جلو تر رفتم و دستمو بردم توی پیراهنش که بزنم به ممه هاش که گفت صبر کن گفتم جونم گفت تو پسر کوچولوی منی باید بشینی روپاهام که بهت شیر بدمنمیدونم چرا ولی این جمله ونشستن رو پاش دیووونم کرد منو ناز میکرد و می بوسید دستشو برد توی تیشرتم به کمرم میزد پشتمو لمس میکرد خیلی لطیف و اروم
کم کم دستشو برد سمت کیرم شلوارمو اومدم در بیارم گفت خودمدرش میارم قربونت بشم شلوار رو داد پایین با حوصله و نرم رونای پامولیس میزد از روی شرتم کیرمومیبوسید و با لباش تحریکش میکرد آخرم با لباش شورتمو در اورد و کیرمواروم اروم ساکزد داشت ابممیومد اخه تقریبا اولین سکس زندگیم بود که انقدر پیش میرفتم فهمید داره ابممیادشلوار خودشونشونم داد گفت نمیخوای اینو بدی پایین؟ میخوای فقط نگاش کنی؟
منم هیچی نگفتموهمه کارایی که اون کرده بود رو موبه موتکرار کردم خوشش اومده بود
شلوارشوکه دراوردم خودش کیرمو با دست راهنمایی کرد سمت کسش اخ که چقدر خیس بود یکمجلو عقب کردم گفت نامسلمون داره میسوزه یکم خیسش میکردی تازه یادماومد نه روان کننده ای زدم نه تفی هیچی یکم تف زدم بهش باز افتادم به جونش به هر بهانه ای جورابای صورتیشومیکشید روی پوست لخت تنم وقتایی که میتونست انگشت شست پاش رو نزدیک لب و دهنم میکرد منم سعی میکردم بگیرمش با دهنم اون روز تموم شد و آبم زود اومد
اما روزای بعد بدون مقدمه فقط سکس میکردیم و اون میدونست من جوراب دوست دارم هر دفعه با یه جوراب جذاب میومد یه بار با جوراب سفیداش بهم کس داد که هنوز با خاطرش خودارضایی میکنم.
یه بارم ازش درخواست کردم که از کون بده که گفت دردم میاد ولی تمرین میکنم و قول میدم به این ارزوتم برسونمت.
حدود شیش ماه کار ما همین بود و صابکارشم متوجه رابطه غیرعادی ما شد اما از اونجایی که حدس میزنم خودشم چشمش دنبال هانیه بود چیزی نگفت
بعد من رفتم دانشگاه و تو دانشگاه یه دختر سالم نذاشتم همه رو کردم اما هانیه یه چیز دیگه بود
این داستان ادامه داره و به زهرا ختممیشه اگه دوست داشتین بگین ادامشوبنویسم
هانیه زندایی من یه زن حشریه و شاید این متن رو بخونه
هانیه جان من الانم خیلی دلم تو رو میخواد یه بارم بهت پیام دادم ولی سریع پاک کردم کیرم کون و کس و جوراباتو میخواد پیام بده
نوشته: شروین
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی
من کنترلمو از دست دادم وسط لب گرفتن دستمو گذاشتم روی کسش اونم گفت اووووم من جلو تر رفتم و دستمو بردم توی پیراهنش که بزنم به ممه هاش که گفت صبر کن گفتم جونم گفت تو پسر کوچولوی منی باید بشینی روپاهام که بهت شیر بدمنمیدونم چرا ولی این جمله ونشستن رو پاش دیووونم کرد منو ناز میکرد و می بوسید دستشو برد توی تیشرتم به کمرم میزد پشتمو لمس میکرد خیلی لطیف و اروم
کم کم دستشو برد سمت کیرم شلوارمو اومدم در بیارم گفت خودمدرش میارم قربونت بشم شلوار رو داد پایین با حوصله و نرم رونای پامولیس میزد از روی شرتم کیرمومیبوسید و با لباش تحریکش میکرد آخرم با لباش شورتمو در اورد و کیرمواروم اروم ساکزد داشت ابممیومد اخه تقریبا اولین سکس زندگیم بود که انقدر پیش میرفتم فهمید داره ابممیادشلوار خودشونشونم داد گفت نمیخوای اینو بدی پایین؟ میخوای فقط نگاش کنی؟
منم هیچی نگفتموهمه کارایی که اون کرده بود رو موبه موتکرار کردم خوشش اومده بود
شلوارشوکه دراوردم خودش کیرمو با دست راهنمایی کرد سمت کسش اخ که چقدر خیس بود یکمجلو عقب کردم گفت نامسلمون داره میسوزه یکم خیسش میکردی تازه یادماومد نه روان کننده ای زدم نه تفی هیچی یکم تف زدم بهش باز افتادم به جونش به هر بهانه ای جورابای صورتیشومیکشید روی پوست لخت تنم وقتایی که میتونست انگشت شست پاش رو نزدیک لب و دهنم میکرد منم سعی میکردم بگیرمش با دهنم اون روز تموم شد و آبم زود اومد
اما روزای بعد بدون مقدمه فقط سکس میکردیم و اون میدونست من جوراب دوست دارم هر دفعه با یه جوراب جذاب میومد یه بار با جوراب سفیداش بهم کس داد که هنوز با خاطرش خودارضایی میکنم.
یه بارم ازش درخواست کردم که از کون بده که گفت دردم میاد ولی تمرین میکنم و قول میدم به این ارزوتم برسونمت.
حدود شیش ماه کار ما همین بود و صابکارشم متوجه رابطه غیرعادی ما شد اما از اونجایی که حدس میزنم خودشم چشمش دنبال هانیه بود چیزی نگفت
بعد من رفتم دانشگاه و تو دانشگاه یه دختر سالم نذاشتم همه رو کردم اما هانیه یه چیز دیگه بود
این داستان ادامه داره و به زهرا ختممیشه اگه دوست داشتین بگین ادامشوبنویسم
هانیه زندایی من یه زن حشریه و شاید این متن رو بخونه
هانیه جان من الانم خیلی دلم تو رو میخواد یه بارم بهت پیام دادم ولی سریع پاک کردم کیرم کون و کس و جوراباتو میخواد پیام بده
نوشته: شروین
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی
Telegram
👑 پشتیـــٰٰ͜͜͜͡͡͡ـبانـَٰٰٰٖٖٖٖٖ͜͜͜͜͡͡͡͡͡͡͡ــی 👑
https://t.me/RMMM59
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی ورود همه الزامی لفت نده ❤️
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی ورود همه الزامی لفت نده ❤️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آرش و بابک (۱)
#خاطرات_نوجوانی #گی
سلام آرش هستم الان ۳۵ سالمه و این داستان گی هست
داستان من برمیگرده به پونزده شونزده سال پیش که تو اوج سردرگمی میل جنسی بودم،خودمو خوب نمیشناختم
دختر میدیدم سیخ میکردم و به یادش خودارضایی میکردم و نمیتونستم درست ارتباط بگیرم،یه حس خجالت و این مزخرفات
البته نباید نادیده گرفت که دستمالی شدن از بچگی تا دبیرستان و یه چند باری لاپایی دادن اونم از روی حماقت نه میل واقعی،روی این موضوع تاثیر زیادی داشت
خلاصه روزگار خوبی نداشتم از لحاظ روحی و البته از نظر مالی هم صفر بودم،اون موقع ها باید از توی روزنامه همشهری کار پیدا میکردی،شروع کردم به روزنامه خریدن
هر روز پا میشدم میرفتم دکه روزنامه فروشی یه روزنامه میخریدم به امید اینکه کار پیدا کنم،توی مسیر من هر روز به سری افراد رو به طور ثابت میدیدم(مثلاً مغازه داری که ساعت ۸ صبح مغازشو باز میکرد یا کارگر فلان مغازه که مغازه رو باز کرده بود و جارو تی زده بود و داشت اسپند دود میکرد)
حالا من هر روز روزنامه میخریدم و دو هفته ای بود که کار پیدا نمیکردم یا پیدا میکردم و مسیرش برام دور بود
توی این رفت و آمدهای از خونه به دکه که همش باید پیاده میرفتم و میومدم یه آقایی بود که اغلب صبح ها جلوی در خونشون رو آب پاشی میکرد
یه خونه ویلایی نه خیلی بزرگ با در سبز رنگ و درختای با صفا،معلوم بود که بازنشسته است چون تقریبا هر روز میدیدمش و اگه شاغل بود باید میرفت سرکار
این آدم خیلی خوش انرژی بود و بدون اینکه منو بشناسه بعد از چند روز که من این مسیر رو میرفتم و میومدم شروع کرد به سلام و صبح بخیر گفتن،منم با روی خوش جواب میدادم و به رسم ادب از روزهای بعد من اول سلام میکردم
تا اینکه یه روز بعد از سلام و احوالپرسی سر صحبت رو باز کرد و گفت اهل مطالعه ای که هر روز روزنامه میخری؟
منم با لبخند گفتم نه والا،واقعیش دنبال کار میکردم و کار مناسب پیدا نمیکنم
صحبت ادامه پیدا کرد و گفت دنبال چه کاری میکردی که پیدا نمیشه،گفتم کار خاصی بلد نیستم دنبال یه کاری هستم که برم شاگردی کنم و یاد بگیرم ولی درآمدش هم برام مهمه چون به پول احتیاج دارم،لبخندی زد و گفت ایشالا پیدا میشه
روز بخیر گفت و ازش خداحافظی کردم و رفتم خونه و دوباره روز از نو…
از خودم بخوام بگم تو اون زمان لاغر و بور و سفید با چشمای عسلی رو به سبز با قد متوسط ۱۷۷ با یه کون گرد و برجسته
الآن فقط یه کم چاق تر شدم همونم
اون آقا اسمش بابک بود از طرز لباس پوشیدنش و صحبت کردنش معلوم بود با شخصیت و باکلاس،از وضع خونشون هم معلوم بود اوضاع مالیش روبراهه،فکر کنم ۵۰ سالش میشد ولی جوانتر به نظر میرسید
یه روز که داشتم میرفتم به سمت دکه سلام و احوالپرسی طبق معمول هر روز داشتیم و گفت وقت داری یه کمک به من بدی که گفتم باید برم دکه که روزنامه تموم نشه،گفت خب برو روزنامه بگیر برگشتنی بیا یه کمک کوچولو بهم بده،زیاد وقتت رو نمیگیرم،منم روم نشد دیگه بپیچونم و گفتم چشم
رفتم گرفتم و برگشتم دیدم منتظر وایساده دم در
گفتم در خدمتم بابک خان،گفت اختیار داری بیا بریم از انباری دو تا دیگ و لوازم پخت و پز هست بیاریم تو حیاط
واسه اولین بار رفتم تو خونشون؛یه حیاط نسبتا بزرگ یه پاترول زیر سایه بون و یه سمت حیاط چهار پنج تا پله میخوره میرفت بالا و یه سمت دیگه چند تا پله میخوره میرفت پایین تو زیر زمین،با صدای بابک که گفت آرش جان از این طرف به خودم اومدم و به سمتش رفتم
رفتیم تو زیر زمینی که حالت انباری داشت،لوازمی که میخواست رو نشون داد و شروع کردیم به جابجا کردن وسایل تو همین حین بابک چند بار خودش رو بهم مالید و من فکر نمیکردم منظوری داشته باشه
وقتی کارمون تموم شد کلی ازم تشکر کرد و گفت اگه تو نبودی من نمیدونستم چکار باید بکنم و تنهایی خیلی سخته،گفتم اشکال نداره باز هم اگه کمک خواستین بهم بگین و یه کم تعارف و تشکر کرد و من رفتم دنبال کار و زندگی خودم
بالاخره چند روز بعد یه کار انبارداری پیدا کردم نزدیک خونمون که میشد پیاده برم و برگردم
دیگه بابک رو نمیدیدم چون مسیر سر کارم از یه طرف دیگه بود و همه هوش و حواسم به کارم بود تا ازم راضی باشن و بتونم اونجا بمونم،کار توی یه شرکت بود که کالای ساختمانی میفروختن،دو تا خانم اونجا بودن که یکی منشی بود و دیگری حسابدار هر دو متاهل و سرشون به کار خودشون بود و رییس شرکت هم یه آدم جدی بود ولی مهربون،منو با یه نفر که اسمش حسین بود آشنا کرد و گفت ایشون به شما کارتو یاد میده،حسین یه مرد متأهل بود ولی بچه نداشت و یه کم از من قد بلند تر و هیکلی تر بود از همون روز اول شروع کرد کرم ریختن و شوخی های جنسی کردن مثلاً میگفت تو باید الان بری دختر بازی،خیلی خوشگلی،چند تا دوست دختر داری و همه برات میمیرن و از این حرفا
منم خجالتی بودم و چیزی نمی گفتم بیشتر واسه اینکه اونجا
#خاطرات_نوجوانی #گی
سلام آرش هستم الان ۳۵ سالمه و این داستان گی هست
داستان من برمیگرده به پونزده شونزده سال پیش که تو اوج سردرگمی میل جنسی بودم،خودمو خوب نمیشناختم
دختر میدیدم سیخ میکردم و به یادش خودارضایی میکردم و نمیتونستم درست ارتباط بگیرم،یه حس خجالت و این مزخرفات
البته نباید نادیده گرفت که دستمالی شدن از بچگی تا دبیرستان و یه چند باری لاپایی دادن اونم از روی حماقت نه میل واقعی،روی این موضوع تاثیر زیادی داشت
خلاصه روزگار خوبی نداشتم از لحاظ روحی و البته از نظر مالی هم صفر بودم،اون موقع ها باید از توی روزنامه همشهری کار پیدا میکردی،شروع کردم به روزنامه خریدن
هر روز پا میشدم میرفتم دکه روزنامه فروشی یه روزنامه میخریدم به امید اینکه کار پیدا کنم،توی مسیر من هر روز به سری افراد رو به طور ثابت میدیدم(مثلاً مغازه داری که ساعت ۸ صبح مغازشو باز میکرد یا کارگر فلان مغازه که مغازه رو باز کرده بود و جارو تی زده بود و داشت اسپند دود میکرد)
حالا من هر روز روزنامه میخریدم و دو هفته ای بود که کار پیدا نمیکردم یا پیدا میکردم و مسیرش برام دور بود
توی این رفت و آمدهای از خونه به دکه که همش باید پیاده میرفتم و میومدم یه آقایی بود که اغلب صبح ها جلوی در خونشون رو آب پاشی میکرد
یه خونه ویلایی نه خیلی بزرگ با در سبز رنگ و درختای با صفا،معلوم بود که بازنشسته است چون تقریبا هر روز میدیدمش و اگه شاغل بود باید میرفت سرکار
این آدم خیلی خوش انرژی بود و بدون اینکه منو بشناسه بعد از چند روز که من این مسیر رو میرفتم و میومدم شروع کرد به سلام و صبح بخیر گفتن،منم با روی خوش جواب میدادم و به رسم ادب از روزهای بعد من اول سلام میکردم
تا اینکه یه روز بعد از سلام و احوالپرسی سر صحبت رو باز کرد و گفت اهل مطالعه ای که هر روز روزنامه میخری؟
منم با لبخند گفتم نه والا،واقعیش دنبال کار میکردم و کار مناسب پیدا نمیکنم
صحبت ادامه پیدا کرد و گفت دنبال چه کاری میکردی که پیدا نمیشه،گفتم کار خاصی بلد نیستم دنبال یه کاری هستم که برم شاگردی کنم و یاد بگیرم ولی درآمدش هم برام مهمه چون به پول احتیاج دارم،لبخندی زد و گفت ایشالا پیدا میشه
روز بخیر گفت و ازش خداحافظی کردم و رفتم خونه و دوباره روز از نو…
از خودم بخوام بگم تو اون زمان لاغر و بور و سفید با چشمای عسلی رو به سبز با قد متوسط ۱۷۷ با یه کون گرد و برجسته
الآن فقط یه کم چاق تر شدم همونم
اون آقا اسمش بابک بود از طرز لباس پوشیدنش و صحبت کردنش معلوم بود با شخصیت و باکلاس،از وضع خونشون هم معلوم بود اوضاع مالیش روبراهه،فکر کنم ۵۰ سالش میشد ولی جوانتر به نظر میرسید
یه روز که داشتم میرفتم به سمت دکه سلام و احوالپرسی طبق معمول هر روز داشتیم و گفت وقت داری یه کمک به من بدی که گفتم باید برم دکه که روزنامه تموم نشه،گفت خب برو روزنامه بگیر برگشتنی بیا یه کمک کوچولو بهم بده،زیاد وقتت رو نمیگیرم،منم روم نشد دیگه بپیچونم و گفتم چشم
رفتم گرفتم و برگشتم دیدم منتظر وایساده دم در
گفتم در خدمتم بابک خان،گفت اختیار داری بیا بریم از انباری دو تا دیگ و لوازم پخت و پز هست بیاریم تو حیاط
واسه اولین بار رفتم تو خونشون؛یه حیاط نسبتا بزرگ یه پاترول زیر سایه بون و یه سمت حیاط چهار پنج تا پله میخوره میرفت بالا و یه سمت دیگه چند تا پله میخوره میرفت پایین تو زیر زمین،با صدای بابک که گفت آرش جان از این طرف به خودم اومدم و به سمتش رفتم
رفتیم تو زیر زمینی که حالت انباری داشت،لوازمی که میخواست رو نشون داد و شروع کردیم به جابجا کردن وسایل تو همین حین بابک چند بار خودش رو بهم مالید و من فکر نمیکردم منظوری داشته باشه
وقتی کارمون تموم شد کلی ازم تشکر کرد و گفت اگه تو نبودی من نمیدونستم چکار باید بکنم و تنهایی خیلی سخته،گفتم اشکال نداره باز هم اگه کمک خواستین بهم بگین و یه کم تعارف و تشکر کرد و من رفتم دنبال کار و زندگی خودم
بالاخره چند روز بعد یه کار انبارداری پیدا کردم نزدیک خونمون که میشد پیاده برم و برگردم
دیگه بابک رو نمیدیدم چون مسیر سر کارم از یه طرف دیگه بود و همه هوش و حواسم به کارم بود تا ازم راضی باشن و بتونم اونجا بمونم،کار توی یه شرکت بود که کالای ساختمانی میفروختن،دو تا خانم اونجا بودن که یکی منشی بود و دیگری حسابدار هر دو متاهل و سرشون به کار خودشون بود و رییس شرکت هم یه آدم جدی بود ولی مهربون،منو با یه نفر که اسمش حسین بود آشنا کرد و گفت ایشون به شما کارتو یاد میده،حسین یه مرد متأهل بود ولی بچه نداشت و یه کم از من قد بلند تر و هیکلی تر بود از همون روز اول شروع کرد کرم ریختن و شوخی های جنسی کردن مثلاً میگفت تو باید الان بری دختر بازی،خیلی خوشگلی،چند تا دوست دختر داری و همه برات میمیرن و از این حرفا
منم خجالتی بودم و چیزی نمی گفتم بیشتر واسه اینکه اونجا
بمونم و بیکار نشم و اون هم از این موضوع سواستفاده میکرد و شوخی هاش رو بیشتر میکرد
روزها گذشت تا بالاخره یک ماه شد که اونجا مشغول بودم و موعد حقوقم رسید
رفتم دو تا شلوار و تی شرت خریدم و یه کتونی،نصف حقوقم رفت،فرداش رفتم سرکار با لباسهای جدید و حسین دوباره شوخیاشو شروع کرد اون وسط دستمالیم هم میکرد و می دید من چیزی نمیگم بیشتر شوخی می کرد و پیشروی میکرد
شرکت ما اونقدرا بزرگ نبود و اون موقع ها تو انبار دوربین مدار بسته وجود نداشت و فقط جلوی در ورودی یه دوربین داشت و این موضوع دست حسین رو باز گذاشته بود که به هدفش که من باشم نزدیک تر بشه،یه کامپیوتر داشتیم که توش آمار رو ثبت می کردیم و چند تا آهنگ هم بود که یه وقتایی پلی میکردیم،اون موقع هنوز سی دی بود و حسین با خودش میاورد و مثلاً آهنگ و کلیپ های خواننده ها یا همون شو های قدیم رو گوش میداد و نگاه میکرد تا اینکه یه روز که یه کم خلوت تر بودیم یه سی دی آورد که توش فیلم سوپر بود و ژانر آنال بود و یه مرد کیر کلفت داشت یه دختر سفید و بور مثل روسی ها رو از کون میکرد و من با دیدنش شوکه شدم انتظار چنین چیزی رو نداشتم و به حسین گفتم این چیه گذاشتی از سنت خجالت نمیکشی!؟
با همون لحن طعنه آمیز و شوخ خودش گفت کصشعر نگو بابا نه که تو بدت میاد
منم گفتم خوشم نمیاد اینجا محل کارمونه و … که حرفمو قطع کرد و گفت اگه خوشت نمیاد چرا سیخ کردی!
منم خودمو دیدم که هنوز کامل سیخ نکرده بودم ولی کیرم برجستگیش از رو شلوارم معلوم بود و من شروع کردم به انکار و گفتم عمراااااً من سیخ کنم!؟
گفت کس نگو بابا اینها معلومه،من ساده هم گفتم میکشم پایین نشونت میدما،اونم از خدا خواسته گفت در بیار اگه سیخ نبود من برات ساک میزنم،اگرم سیخ بود تو برا من ساک بزن گفتم هر کی نزنه،گفت باشه
این معامله واسه اون دو سر برد بود و واسه من دو سر باخت،چون اون یه مرد کامل بود و از من ده پونزده سالی بزرگتر بود و عملا حتی اگه واسه من ساک میزد هم براش خیلی خوشایند بود،خلاصه کمربندمو شل کردم و شلوار و شرتمو دادم پایین تا کیرمو درآوردم برق پیروزی رو تو چشماش میشد دید،البته کیر من نیم خیز بود ولی حسین واسه اینکه منو بدست بیاره گفت مرده و حرفش بیا جلوتر بخورمش منم ساده کلا ۱۹-۲۰ سالم بود یه کم رفتم جلو تر و ایستادم جلوش اون روی صندلی جلوی کامپیوتر نشسته بود و دستشو رسوند به کیر و خایه هام و مالید و شروع کرد به خوردن،من پشمام ریخته بود واسه اولین بار بود که کسی واسم ساک میزد و تمام مدت سعی داشت دستش رو به کونم برسونه ولی من مقاومت میکردم و نمیخواستم بهش بدم به خیال خودم واسم ساک میزنه و تمام
حسین اما زرنگ تر از این حرفا بود و بعد از اینکه یه کم ساک زد گفت بسه؟
منم گفتم آره گفت نمیخوای ابتو بیارم که من از خجالتم گفتم نه شرط رو باختی و اجرا کردی دیگه،خندید و گفت باشه ولی خیلی حال داد باید بازم واست بخورم کیر خوبی داری،راستی تو تا حالا امتحانش کردی؟
-من بهم برخورد و گفتم نخیر!
گفت خره چرا بهت بر میخوره مگه من الان برات نخوردم مگه چیزی شده،منم گفتم من خوشم نمیاد
اونم گفت باشه بابا حالا ناراحت نشو بیا این فیلم و ببینیم
منم چیزی نگفتم و شروع کردیم به دیدن فیلم که دختره زیر کیر کلفت مرده چشماشو بسته بود و داشت از کون میداد و کصش رو میمالید،حسین هی اشاره میکرد که نگو چه حالی میکنه دختره،عجب کیری داره مرده
حالا منم سیخ کرده بودم و اونم اینو فهمیده بود و از رو شلوار کیرمو گرفت تو دستش و مالید،گفتم حسین نکن اذیت میشم که گفت باید بدی بخورم من گفتم الان نه باشه بعدا که اون ول کن نبود و تو همین زمان تلفن زنگ خورد و صدامون کردن بریم شرکت،انبار تو یه ساختمان مجزا بود از شرکت
خلاصه اون روز گذشت و من رفتم خونه و اتفاقات اون روز از ذهنم خارج نمی شد،رفتم حموم و خود ارضایی کردم و واقعاً اون فیلم سوپر و اون حرفهای حسین از ذهنم خارج نمیشد
فرداش که شد دوباره حسین شروع کرد به حرفهای جنسی و گفت دیشب رفتی خونه جق زدی و این حرفا منم گفتم تو رفتی جق زدی من جق نمیزنم و اونم خنده یه شیطانی کرد و رفتیم سر کارمون
دوباره تایم خالی داشتیم و دوباره حسین فیلم سوپر پلی کرد ولی اینبار یه مرد و یه پسر که هر دو سفید پوست بودن و پسر که تقریبا ۲۰ ساله بود و مرده هم مثلاً ۳۰ـ۳۵ سال
فیلم شروع شده بود و مرده داشت سوراخ پسره رو که در حالت داگی بود رو لیس میزد و پسره چشماشو بسته بود و غرق لذت بود،حسین تو همین حین شروع کرد به حرفهای تحریک آمیز زدن و هی به من میگفت دوست داری سوراختو لیس بزنم،ببین پسره چه حالیه…که گفتم کس نگو بابا چه کاریه آخه مگه تو زن نداری چرا دنبال این کارایی!؟
حسین گفت اون فرق داره ببین الان کیرتم سیخ شده که من واسه اینکه کم نیارم گفتم نخیر سیخ نشده،حسین گفت شرط میبندی
روزها گذشت تا بالاخره یک ماه شد که اونجا مشغول بودم و موعد حقوقم رسید
رفتم دو تا شلوار و تی شرت خریدم و یه کتونی،نصف حقوقم رفت،فرداش رفتم سرکار با لباسهای جدید و حسین دوباره شوخیاشو شروع کرد اون وسط دستمالیم هم میکرد و می دید من چیزی نمیگم بیشتر شوخی می کرد و پیشروی میکرد
شرکت ما اونقدرا بزرگ نبود و اون موقع ها تو انبار دوربین مدار بسته وجود نداشت و فقط جلوی در ورودی یه دوربین داشت و این موضوع دست حسین رو باز گذاشته بود که به هدفش که من باشم نزدیک تر بشه،یه کامپیوتر داشتیم که توش آمار رو ثبت می کردیم و چند تا آهنگ هم بود که یه وقتایی پلی میکردیم،اون موقع هنوز سی دی بود و حسین با خودش میاورد و مثلاً آهنگ و کلیپ های خواننده ها یا همون شو های قدیم رو گوش میداد و نگاه میکرد تا اینکه یه روز که یه کم خلوت تر بودیم یه سی دی آورد که توش فیلم سوپر بود و ژانر آنال بود و یه مرد کیر کلفت داشت یه دختر سفید و بور مثل روسی ها رو از کون میکرد و من با دیدنش شوکه شدم انتظار چنین چیزی رو نداشتم و به حسین گفتم این چیه گذاشتی از سنت خجالت نمیکشی!؟
با همون لحن طعنه آمیز و شوخ خودش گفت کصشعر نگو بابا نه که تو بدت میاد
منم گفتم خوشم نمیاد اینجا محل کارمونه و … که حرفمو قطع کرد و گفت اگه خوشت نمیاد چرا سیخ کردی!
منم خودمو دیدم که هنوز کامل سیخ نکرده بودم ولی کیرم برجستگیش از رو شلوارم معلوم بود و من شروع کردم به انکار و گفتم عمراااااً من سیخ کنم!؟
گفت کس نگو بابا اینها معلومه،من ساده هم گفتم میکشم پایین نشونت میدما،اونم از خدا خواسته گفت در بیار اگه سیخ نبود من برات ساک میزنم،اگرم سیخ بود تو برا من ساک بزن گفتم هر کی نزنه،گفت باشه
این معامله واسه اون دو سر برد بود و واسه من دو سر باخت،چون اون یه مرد کامل بود و از من ده پونزده سالی بزرگتر بود و عملا حتی اگه واسه من ساک میزد هم براش خیلی خوشایند بود،خلاصه کمربندمو شل کردم و شلوار و شرتمو دادم پایین تا کیرمو درآوردم برق پیروزی رو تو چشماش میشد دید،البته کیر من نیم خیز بود ولی حسین واسه اینکه منو بدست بیاره گفت مرده و حرفش بیا جلوتر بخورمش منم ساده کلا ۱۹-۲۰ سالم بود یه کم رفتم جلو تر و ایستادم جلوش اون روی صندلی جلوی کامپیوتر نشسته بود و دستشو رسوند به کیر و خایه هام و مالید و شروع کرد به خوردن،من پشمام ریخته بود واسه اولین بار بود که کسی واسم ساک میزد و تمام مدت سعی داشت دستش رو به کونم برسونه ولی من مقاومت میکردم و نمیخواستم بهش بدم به خیال خودم واسم ساک میزنه و تمام
حسین اما زرنگ تر از این حرفا بود و بعد از اینکه یه کم ساک زد گفت بسه؟
منم گفتم آره گفت نمیخوای ابتو بیارم که من از خجالتم گفتم نه شرط رو باختی و اجرا کردی دیگه،خندید و گفت باشه ولی خیلی حال داد باید بازم واست بخورم کیر خوبی داری،راستی تو تا حالا امتحانش کردی؟
-من بهم برخورد و گفتم نخیر!
گفت خره چرا بهت بر میخوره مگه من الان برات نخوردم مگه چیزی شده،منم گفتم من خوشم نمیاد
اونم گفت باشه بابا حالا ناراحت نشو بیا این فیلم و ببینیم
منم چیزی نگفتم و شروع کردیم به دیدن فیلم که دختره زیر کیر کلفت مرده چشماشو بسته بود و داشت از کون میداد و کصش رو میمالید،حسین هی اشاره میکرد که نگو چه حالی میکنه دختره،عجب کیری داره مرده
حالا منم سیخ کرده بودم و اونم اینو فهمیده بود و از رو شلوار کیرمو گرفت تو دستش و مالید،گفتم حسین نکن اذیت میشم که گفت باید بدی بخورم من گفتم الان نه باشه بعدا که اون ول کن نبود و تو همین زمان تلفن زنگ خورد و صدامون کردن بریم شرکت،انبار تو یه ساختمان مجزا بود از شرکت
خلاصه اون روز گذشت و من رفتم خونه و اتفاقات اون روز از ذهنم خارج نمی شد،رفتم حموم و خود ارضایی کردم و واقعاً اون فیلم سوپر و اون حرفهای حسین از ذهنم خارج نمیشد
فرداش که شد دوباره حسین شروع کرد به حرفهای جنسی و گفت دیشب رفتی خونه جق زدی و این حرفا منم گفتم تو رفتی جق زدی من جق نمیزنم و اونم خنده یه شیطانی کرد و رفتیم سر کارمون
دوباره تایم خالی داشتیم و دوباره حسین فیلم سوپر پلی کرد ولی اینبار یه مرد و یه پسر که هر دو سفید پوست بودن و پسر که تقریبا ۲۰ ساله بود و مرده هم مثلاً ۳۰ـ۳۵ سال
فیلم شروع شده بود و مرده داشت سوراخ پسره رو که در حالت داگی بود رو لیس میزد و پسره چشماشو بسته بود و غرق لذت بود،حسین تو همین حین شروع کرد به حرفهای تحریک آمیز زدن و هی به من میگفت دوست داری سوراختو لیس بزنم،ببین پسره چه حالیه…که گفتم کس نگو بابا چه کاریه آخه مگه تو زن نداری چرا دنبال این کارایی!؟
حسین گفت اون فرق داره ببین الان کیرتم سیخ شده که من واسه اینکه کم نیارم گفتم نخیر سیخ نشده،حسین گفت شرط میبندی
؟
گفتم نه ولی اون ول کن نبود و به زور شلوارمو کشید پایین،البته منم خیلی مقاومت نکردم
یه جورایی دیگه تو دستای حسین بودم و منو چسبوند به خودش و شروع کرد به مالیدن کیرم و کونم و مرتب میگفت جووووون و نفساش تند شده بود،این دفعه اما مثل دفعه قبل نبود من باخته بودم و نوبت من بود که بخورم اما من تا حالا نخورده بودم و تصوری از این موضوع نداشتم
حسین که نشسته بود رو صندلی پاشد وایساده و کمربندشو شل کرد و شلوارشو پایین کشید و کیرش رو انداخت بیرون اما چی میدیدم! کیر سیخ شده یه مرد که از من قد بلند تر و درشت تر بود در عین ناباوری کیرش از من کوچیکتر بود و فقط ۱۲ سانت بود و همین باعث شد که من خیلی مقاومت نکنم و به خواسته ی حسین تن بدم
حالا من و حسین تنها در انبار و من در اختیار حسین بودم،حسین دستشو گذاشت رو شونه ی من و فشار داد رو به زمین که من نشستم جلوش و یه جورایی زانو زدم و کیرش روبروی صورتم بود و اشاره کرد که شروع کن من یه کم امتناع کردم ولی حسین بیخیال نمی شد و منم زورم بهش نمیرسید بالاخره دلو به دریا زدم دهنمو باز کردمو برای اولین بار مزه کیر رو چشیدممممم
بعد از چند بار ساک زدن یه دونه آروم زد تو گوشم و گفت دندون نزن و سرمو محکم فشار داد به سمت خودش و کیرش تا تو گلوم رفت و من شروع کردم به عوق زدن و سرفه کردن ولی حسین نمیذاشت نفس بگیرم و دوباره گفت بخورش بچه خوشگل و منم واقعا توان مقابله باهاش رو نداشتم و مجبور بودم گوش بدم خلاصه بعد از سه چهار دقیقه ساک زدن گفت پاشو برگرد که من گفتم شرطو باختم و اجرا کردم دیگه،گفت نخیر این شرط فرق داره،اینبار باید هر کاری تو این فیلمه میکنه ما هم بکنیم،که من مخالفت کردمو گفتم من نمیتونم و مقاومت کردم گفتم نمیخوامو آبروم میره و از اون اصرار و از من انکار که گفت باشه نمیکنم تو فقط لاپایی میکنم،منم که خسته شده بودم قبول کردم و گفت پس دستاتو بزار روی زانوت و قمبل کن که زود تمومش کنم
همون حالتی که گفت شدمو گفتم زود باش تمومش کن،حالا جلوم داره فیلم گی پخش میشه و خودم و یه مرد بزرگتر از خودمم داریم با یه ذره تغییر اجراش میکنیم،داشتم خودمو جای اون پسره میدیدم و حسین رو جای اون مرده ولی اون مرده کیرش بزرگ بود و حسین نه تو همین حالا هوا بودم که حسین یه توف به سوراخم زد و شروع کرد با انگشت با سوراخم بازی کردن که گفتم مگه نگفتی لاپایی چرا انگشتم میکنی؟
گفت نگران نباش هنوز نکردمت که،هر وقت کردمت اعتراض کن گفتم باشه زودباش
گفت ببین این دوتا رو چه حالی میکنن ما هم میتونیم از با هم بودن لذت ببریم که باز هم من مخالفت کردمو حسین واسه اینکه دل منو به دست بیاره گفت باشه بابا برو اون طرف تر دستتو بزن به دیوار اینجا مناسب نیست،من نادان هم گوش میکردم،رفتمو دستمو زدم به دیوار(در واقع پشتم بهش بود) نگو این نام مرد داره با گوشیش ازم فیلم میگیره و من نمیدونستم که یهو صدام کرد و من برگشتم دیدم گوشی دستشه و دوزاریم افتاد شروع کردم داد و بیداد کردن که نامرد این چه کاریه تو کردی و منو بی آبرو میکنی و التماس که پاکش کن،حسین لاشی هم که حالا آتو از من گرفته بود و میدید که به دستو پاش افتادم نهایت سو استفاده رو ازم کرد و گفت فقط به یه شرط پاک میکنم اونم اینه که بذاری بکنمت!
که من گفتم خیلی نامردی که این کارو باهام میکنی مگه من چیکارت کردم که میخوای منو بی آبرو کنی و ازم سواستفاده کنی؟
برگشت گفت از روز اول دنبال کونتم،خب مثل بچه آدم نمیای بدی،منم مجبور شدم اینطوری به مراد دلم برسم،نترس چیزی نمیشه اولین بارم نیست و بلدم چکار کنم که چنان لذت ببری که از دفعات بعد خودت بیای ازم بخوای که بکنمت،گفتم خفه شو نامرد من تا حالا از این کارا نکردم و دفعه بعدی هم در کار نیست بیا بکن تمومش کن،اومد جلو بوسم کنه که روم رو ازش برگردوندم و گفت اینطوری که نمیشه نمیخوام زوری بکنمت باید خودت بخوای،گفتم نمیخوام خب گفت باید بخوای چون دیگه منو تو واسه هم ساک زدیم و الان که کون قشنگت جلومه نمیتونم ازش بگذرم،گفتم نه اصلا نمیدم بیا بذار لاش و آبتو بیار تمومش کن،وقتی دید من مخالفم و پافشاری میکنم گفت باشه نمیخوام ناراضی باشی برگردوندم رو به دیوار و تف زد به کیرش و گذاشت لای پام دو دقیقه لاپایی زد و دوباره تف زد وسعی میکرد با کلاهک کیرش بماله به سوراخم و مدام منو به حالت قمبل میکشید به سمت خودش،من ساده هم برای اینکه زودتر خلاص بشم هر کاری میکرد همراهیش میکردم و چیزی نمیگفتم،بعد دو دقیقه گفت برگرد بشین زمین برام ساک بزن،منم اجرا میکردم ولی تا برگشتم ساک بزنم دیدم کیرش بوی بدی میده که گفتم برو بشور و رفت شست اومد دیدم کیرش خوابیده گفتم آبت اومد؟ گفت نه شستمش خوابید بخورش که سیخ شه،گفتم اینجوری که نمیشه اگه یکی بیاد الان من چه خاکی به سرم بریزم و از این حرفا که گ
گفتم نه ولی اون ول کن نبود و به زور شلوارمو کشید پایین،البته منم خیلی مقاومت نکردم
یه جورایی دیگه تو دستای حسین بودم و منو چسبوند به خودش و شروع کرد به مالیدن کیرم و کونم و مرتب میگفت جووووون و نفساش تند شده بود،این دفعه اما مثل دفعه قبل نبود من باخته بودم و نوبت من بود که بخورم اما من تا حالا نخورده بودم و تصوری از این موضوع نداشتم
حسین که نشسته بود رو صندلی پاشد وایساده و کمربندشو شل کرد و شلوارشو پایین کشید و کیرش رو انداخت بیرون اما چی میدیدم! کیر سیخ شده یه مرد که از من قد بلند تر و درشت تر بود در عین ناباوری کیرش از من کوچیکتر بود و فقط ۱۲ سانت بود و همین باعث شد که من خیلی مقاومت نکنم و به خواسته ی حسین تن بدم
حالا من و حسین تنها در انبار و من در اختیار حسین بودم،حسین دستشو گذاشت رو شونه ی من و فشار داد رو به زمین که من نشستم جلوش و یه جورایی زانو زدم و کیرش روبروی صورتم بود و اشاره کرد که شروع کن من یه کم امتناع کردم ولی حسین بیخیال نمی شد و منم زورم بهش نمیرسید بالاخره دلو به دریا زدم دهنمو باز کردمو برای اولین بار مزه کیر رو چشیدممممم
بعد از چند بار ساک زدن یه دونه آروم زد تو گوشم و گفت دندون نزن و سرمو محکم فشار داد به سمت خودش و کیرش تا تو گلوم رفت و من شروع کردم به عوق زدن و سرفه کردن ولی حسین نمیذاشت نفس بگیرم و دوباره گفت بخورش بچه خوشگل و منم واقعا توان مقابله باهاش رو نداشتم و مجبور بودم گوش بدم خلاصه بعد از سه چهار دقیقه ساک زدن گفت پاشو برگرد که من گفتم شرطو باختم و اجرا کردم دیگه،گفت نخیر این شرط فرق داره،اینبار باید هر کاری تو این فیلمه میکنه ما هم بکنیم،که من مخالفت کردمو گفتم من نمیتونم و مقاومت کردم گفتم نمیخوامو آبروم میره و از اون اصرار و از من انکار که گفت باشه نمیکنم تو فقط لاپایی میکنم،منم که خسته شده بودم قبول کردم و گفت پس دستاتو بزار روی زانوت و قمبل کن که زود تمومش کنم
همون حالتی که گفت شدمو گفتم زود باش تمومش کن،حالا جلوم داره فیلم گی پخش میشه و خودم و یه مرد بزرگتر از خودمم داریم با یه ذره تغییر اجراش میکنیم،داشتم خودمو جای اون پسره میدیدم و حسین رو جای اون مرده ولی اون مرده کیرش بزرگ بود و حسین نه تو همین حالا هوا بودم که حسین یه توف به سوراخم زد و شروع کرد با انگشت با سوراخم بازی کردن که گفتم مگه نگفتی لاپایی چرا انگشتم میکنی؟
گفت نگران نباش هنوز نکردمت که،هر وقت کردمت اعتراض کن گفتم باشه زودباش
گفت ببین این دوتا رو چه حالی میکنن ما هم میتونیم از با هم بودن لذت ببریم که باز هم من مخالفت کردمو حسین واسه اینکه دل منو به دست بیاره گفت باشه بابا برو اون طرف تر دستتو بزن به دیوار اینجا مناسب نیست،من نادان هم گوش میکردم،رفتمو دستمو زدم به دیوار(در واقع پشتم بهش بود) نگو این نام مرد داره با گوشیش ازم فیلم میگیره و من نمیدونستم که یهو صدام کرد و من برگشتم دیدم گوشی دستشه و دوزاریم افتاد شروع کردم داد و بیداد کردن که نامرد این چه کاریه تو کردی و منو بی آبرو میکنی و التماس که پاکش کن،حسین لاشی هم که حالا آتو از من گرفته بود و میدید که به دستو پاش افتادم نهایت سو استفاده رو ازم کرد و گفت فقط به یه شرط پاک میکنم اونم اینه که بذاری بکنمت!
که من گفتم خیلی نامردی که این کارو باهام میکنی مگه من چیکارت کردم که میخوای منو بی آبرو کنی و ازم سواستفاده کنی؟
برگشت گفت از روز اول دنبال کونتم،خب مثل بچه آدم نمیای بدی،منم مجبور شدم اینطوری به مراد دلم برسم،نترس چیزی نمیشه اولین بارم نیست و بلدم چکار کنم که چنان لذت ببری که از دفعات بعد خودت بیای ازم بخوای که بکنمت،گفتم خفه شو نامرد من تا حالا از این کارا نکردم و دفعه بعدی هم در کار نیست بیا بکن تمومش کن،اومد جلو بوسم کنه که روم رو ازش برگردوندم و گفت اینطوری که نمیشه نمیخوام زوری بکنمت باید خودت بخوای،گفتم نمیخوام خب گفت باید بخوای چون دیگه منو تو واسه هم ساک زدیم و الان که کون قشنگت جلومه نمیتونم ازش بگذرم،گفتم نه اصلا نمیدم بیا بذار لاش و آبتو بیار تمومش کن،وقتی دید من مخالفم و پافشاری میکنم گفت باشه نمیخوام ناراضی باشی برگردوندم رو به دیوار و تف زد به کیرش و گذاشت لای پام دو دقیقه لاپایی زد و دوباره تف زد وسعی میکرد با کلاهک کیرش بماله به سوراخم و مدام منو به حالت قمبل میکشید به سمت خودش،من ساده هم برای اینکه زودتر خلاص بشم هر کاری میکرد همراهیش میکردم و چیزی نمیگفتم،بعد دو دقیقه گفت برگرد بشین زمین برام ساک بزن،منم اجرا میکردم ولی تا برگشتم ساک بزنم دیدم کیرش بوی بدی میده که گفتم برو بشور و رفت شست اومد دیدم کیرش خوابیده گفتم آبت اومد؟ گفت نه شستمش خوابید بخورش که سیخ شه،گفتم اینجوری که نمیشه اگه یکی بیاد الان من چه خاکی به سرم بریزم و از این حرفا که گ
فت نترس من آمار دارم کسی نمیاد بخور نگران نباش،دوباره شروع کردم به خوردن تا حسین کیرش سیخ بشه دو سه دقیقه ای طول کشید و وقتی کامل سیخ شد نذاشت من ساک بزنم و سرمو گرفت و شروع کرد خودش تلمبه زدن تو دهنم و هر دو سه تا تلمبه یه بار تا ته حلقم میکوبید و من سرفه میکردم چند بار این کارو تکرار کرد وبلندم کرد و دوباره گفت دولا شو بذارم لای پات،نامرد تا من دولا شدم خب کونم از هم باز شده بود دیگه یه توف انداخت رو سوراخمو کیرشو که خیس از آب دهن غلیظ ته گلوی خودم بود گذاشت رو سوراخمو هل داد تو چنان داد زدم و پریدم جلو و چشمام سیاهی رفت که فکر کردم کونم پاره شده،ولی حسین دیوث نذاشت از دستش در برم کله کیرش توم بود و من تقلا میکردم در برم از دستش و نمیشد
زدم زیر گریه و گفتم نامرد کار خودت رو کردی…
شروع کرد از پشت سر بوسم کردن و خایه مالی که تو رو خدا بذار یه کم همینجوری بمونیم قول میدم دردش ناپدید میشه و از این حرفا،منو رو به کامپیوتر کرد و گفت ببین این پسره هم از روز اول به این کیر نمیتونسته بده ولی الان ببین چه حالی داره میکنه،باور کن خیلی برات لذت بخش میشه
منم بهش گفتم همش دروغ میگی نامرد الان دارم پاره میشم درش بیار نمیخوام بهت بدم و اونم کوتاه اومد و بیخیال شد و رفت از تو وسایلش یه کرم آورد که گفت بذار برات بزنم تا دردش آروم شه،کرمو زد و من شلوارمو کشیدم بالا و رفتم بیرون کونم خیلی درد گرفته بود و میسوخت دیگه آخرای ساعت کاری بود و بعد یه ربع بیست دقیقه اومد بیرون و در انبار و قفل کرد تا بریم شرکت و ببینیم اگه کاری نیست بریم خونه،رفتیم شرکت و از اینجا به بعد خیلی رفتارش باهام خوب شد و کلی معذرت خواهی کرد و گفت برات جبران میکنم،منم اصلا حواسم به فیلم تو گوشیش نبود،خدافظی کرد و منم جوابشو ندادم بفهمه باهاش قهرم ولی مجبور بودم دوباره فردا برم سرکار و باهاش تو انبار تنها باشم و این موضوع اذییتم میکرد
خلاصه با کون پاره و لنگ لنگان رفتم خونه و رفتم حموم،یه حس عجیبی داشتم،پشیمون بودم از اینکه آنقدر ساده لوح بودم و به یه غریبه اینجوری باخت داده بودم
انقدر به اون روز فکر کردمو صحنه های از جلوی چشمم رد میشد و حرفهای حسین تو گوشم میپیچید که منو با پسر تو فیلم مقایسه میکرد که وقتی خوابیدم خواب میدیدم زیر اون مرده تو فیلم خوابیدم و دارم بهش میدم
صبح که شد باید میرفتم سر کار ولی کونم درد میکرد و با بدبختی رسیدم سر کار که حسین تا منو دید کلی دوباره از معذرت خواهی کرد و فیلممو نشونم داد و پاکش کرد تا دلمو به دست بیاره و دو سه تا ماچ از لبام کرد و باهام طوری رفتار میکرد که من باهاش قهرم نکنم منم هیچی نمیگفتم تا یک هفته ای گذشت و درد من از بین رفت و دوباره آخر ماه شد و من حقوق گرفتم و تونستم یه گوشی قسطی بخرم،تا قبلش گوشی نداشتم،حسین خب گوشیش از من بهتر بود و بلد بود باهاش کار کنه ولی من بلد نبودم و ازش خواستم بلوتوث و اینجور چیزا رو بهم یاد بده،اونم یادم داد و شروع کرد فیلم و عکس فرستادن از هر ده تا فیلم و عکسی که فرستاده بود ۷-۸تاش سوپر بود و گی،تا دیدم گفتم اینارو نفرست که گفت باشه و یادم داد چطوری پاک کنم و کلا دیگه بهم هیچ پیشنهادی نداد،گذشت یه مدتی که دیدم دیگه باهام کاری نداره خیالم راحت شد تا اینکه یه روز یه کلیپ فرستاد گفت اینو ببین پشمام ریخت دیدم فیلم منه و پاکش نکرده،ازش ناراحت شدم و گفتم نامرد مگه پاک نکردی! گفت دلم نمیاد آخه ببین تو از همه این بازیگرای فیلما قشنگ تری،بیراه نمیگفت کون خوبی داشتم سفید و برجسته و کم مو
منم واکنش زیادی نشون ندادم و گفتم خب تو که هم لاپایی کردی هم توش کردی هم تو دهنم کردی چرا بیخیال نمیشی؟
گفت تو نمیدونی چه حالی داره وقتی کونتو بخورم سوراختو خودش شل میشه و راحت کیر میره توش و فقط لذت میبری مثل این زنهایی که تو فیلما میبینی،دوباره شروع کرد یادآوری و مقایسه منو خودش و بازیگران فیلما،که من گفتم ول کن آقا من خوشم نمیاد،برگشت گفت آرش تو خوشت میاد ولی خجالت میکشی،گفتم نه اینطوری نیست،گفت چرا هست کیرتو ببین
نگاه کردم دیدم سیخ کردم،خجالت کشیدم گفتم خب تو الان برام از اون فیلما گفتی اینجوری شدم،گفت خب همین دیگه وقتی یادش میفتی تحریک میشی،حتی وقتی یاد اون روز خودت میفتی هم سیخ میکنی بدون اینکه انکار کنم گفتم تو از کجا میدونی !؟
گفت دیدی گفتم،من همه چی رو میدونم بهت گفته بودم که!
من که انگار مسخش شده بودم گفتم خب ادمو اذییت میکنی،میگی لاپایی میزنم ولی میکنی تو خب منم اذییت میشم،اینو که شنید با یه حالت خاصی که انگار به هدفش نزدیک شده بود گفت آخه اینجا مناسب نیست و نتونستم درست آماده ات کنم و ترسیدم دیگه بهم ندی،اگه باهام راه بیای و مهربون تر باشی کاری میکنم که فراموشم نکنی و خودت بیای پیشم،گفتم یعنی چی راه بیام،گفت با
زدم زیر گریه و گفتم نامرد کار خودت رو کردی…
شروع کرد از پشت سر بوسم کردن و خایه مالی که تو رو خدا بذار یه کم همینجوری بمونیم قول میدم دردش ناپدید میشه و از این حرفا،منو رو به کامپیوتر کرد و گفت ببین این پسره هم از روز اول به این کیر نمیتونسته بده ولی الان ببین چه حالی داره میکنه،باور کن خیلی برات لذت بخش میشه
منم بهش گفتم همش دروغ میگی نامرد الان دارم پاره میشم درش بیار نمیخوام بهت بدم و اونم کوتاه اومد و بیخیال شد و رفت از تو وسایلش یه کرم آورد که گفت بذار برات بزنم تا دردش آروم شه،کرمو زد و من شلوارمو کشیدم بالا و رفتم بیرون کونم خیلی درد گرفته بود و میسوخت دیگه آخرای ساعت کاری بود و بعد یه ربع بیست دقیقه اومد بیرون و در انبار و قفل کرد تا بریم شرکت و ببینیم اگه کاری نیست بریم خونه،رفتیم شرکت و از اینجا به بعد خیلی رفتارش باهام خوب شد و کلی معذرت خواهی کرد و گفت برات جبران میکنم،منم اصلا حواسم به فیلم تو گوشیش نبود،خدافظی کرد و منم جوابشو ندادم بفهمه باهاش قهرم ولی مجبور بودم دوباره فردا برم سرکار و باهاش تو انبار تنها باشم و این موضوع اذییتم میکرد
خلاصه با کون پاره و لنگ لنگان رفتم خونه و رفتم حموم،یه حس عجیبی داشتم،پشیمون بودم از اینکه آنقدر ساده لوح بودم و به یه غریبه اینجوری باخت داده بودم
انقدر به اون روز فکر کردمو صحنه های از جلوی چشمم رد میشد و حرفهای حسین تو گوشم میپیچید که منو با پسر تو فیلم مقایسه میکرد که وقتی خوابیدم خواب میدیدم زیر اون مرده تو فیلم خوابیدم و دارم بهش میدم
صبح که شد باید میرفتم سر کار ولی کونم درد میکرد و با بدبختی رسیدم سر کار که حسین تا منو دید کلی دوباره از معذرت خواهی کرد و فیلممو نشونم داد و پاکش کرد تا دلمو به دست بیاره و دو سه تا ماچ از لبام کرد و باهام طوری رفتار میکرد که من باهاش قهرم نکنم منم هیچی نمیگفتم تا یک هفته ای گذشت و درد من از بین رفت و دوباره آخر ماه شد و من حقوق گرفتم و تونستم یه گوشی قسطی بخرم،تا قبلش گوشی نداشتم،حسین خب گوشیش از من بهتر بود و بلد بود باهاش کار کنه ولی من بلد نبودم و ازش خواستم بلوتوث و اینجور چیزا رو بهم یاد بده،اونم یادم داد و شروع کرد فیلم و عکس فرستادن از هر ده تا فیلم و عکسی که فرستاده بود ۷-۸تاش سوپر بود و گی،تا دیدم گفتم اینارو نفرست که گفت باشه و یادم داد چطوری پاک کنم و کلا دیگه بهم هیچ پیشنهادی نداد،گذشت یه مدتی که دیدم دیگه باهام کاری نداره خیالم راحت شد تا اینکه یه روز یه کلیپ فرستاد گفت اینو ببین پشمام ریخت دیدم فیلم منه و پاکش نکرده،ازش ناراحت شدم و گفتم نامرد مگه پاک نکردی! گفت دلم نمیاد آخه ببین تو از همه این بازیگرای فیلما قشنگ تری،بیراه نمیگفت کون خوبی داشتم سفید و برجسته و کم مو
منم واکنش زیادی نشون ندادم و گفتم خب تو که هم لاپایی کردی هم توش کردی هم تو دهنم کردی چرا بیخیال نمیشی؟
گفت تو نمیدونی چه حالی داره وقتی کونتو بخورم سوراختو خودش شل میشه و راحت کیر میره توش و فقط لذت میبری مثل این زنهایی که تو فیلما میبینی،دوباره شروع کرد یادآوری و مقایسه منو خودش و بازیگران فیلما،که من گفتم ول کن آقا من خوشم نمیاد،برگشت گفت آرش تو خوشت میاد ولی خجالت میکشی،گفتم نه اینطوری نیست،گفت چرا هست کیرتو ببین
نگاه کردم دیدم سیخ کردم،خجالت کشیدم گفتم خب تو الان برام از اون فیلما گفتی اینجوری شدم،گفت خب همین دیگه وقتی یادش میفتی تحریک میشی،حتی وقتی یاد اون روز خودت میفتی هم سیخ میکنی بدون اینکه انکار کنم گفتم تو از کجا میدونی !؟
گفت دیدی گفتم،من همه چی رو میدونم بهت گفته بودم که!
من که انگار مسخش شده بودم گفتم خب ادمو اذییت میکنی،میگی لاپایی میزنم ولی میکنی تو خب منم اذییت میشم،اینو که شنید با یه حالت خاصی که انگار به هدفش نزدیک شده بود گفت آخه اینجا مناسب نیست و نتونستم درست آماده ات کنم و ترسیدم دیگه بهم ندی،اگه باهام راه بیای و مهربون تر باشی کاری میکنم که فراموشم نکنی و خودت بیای پیشم،گفتم یعنی چی راه بیام،گفت با
ید هر چی میگم بهش عمل کنی تا آماده شی،گفتم چکار مثلا؟
گفت خوب گوش کن ببین چی میگم برای اینکه بالاترین لذت رو ببرید شرط اول نظافته،امشب که رفتی خونه میری حموم و با کرم موبر همه پشمای دور کیرتو تخماتو و کونتو از بین میبری بعد که از حموم اومدی میری دستشویی و خودتو خالی میکنی (یادم داد چطوری با شلنگ خالی کنم) منم با حوصله گوش میکردم!
بعد گفت اول با یه انگشتت و بعد دوتا انگشت فرو کن تو سوراخت بعدشم یه خیار کوچیک یا چیزی شبیه به اون بردار و با کرم چربش کن آروم آروم سعی کن فشار بدی بره داخل وبعد که انجام دادی برام بیارش تا بهت بگم
حالا منو میگی انگار جادو شده بودم و حرفای حسین تو گوش پیچیده بود تا اینکه رفتم خونه و مو به مو انجامشان دادم البته تا انگشت کردن خودم،فردا شد و رفتم سر کار دیدم حسین گفت بیا ببینم چه کردی که گفتم نکردم بابا در مورد من چه فکری کردی!؟
گفت ببین گوش نمیدی مجبورم میکنی از یه راه دیگه به دست بیارمت!!
گفتم خب نمیخوام خیار بکنم تو خودم،گفت من برات میکنم
یهو شلوارمو کشید پایین دید که شیوه کردم،چشماش گرد شد و سریع برگردوندم و کونمو نگاه کرد دید اونم شیو شده است!
یه چک محکم زد رو کونم و گفت توله سگ مگه مرض داری دروغ میگی،قربون کون بلوریت برم من(دولا شد و کونمو ماچ کرد) گفتم نکن دردم میاد،اومد بالا گفت خیاری که گفتم کردی توش؟ آوردیش؟
گفتم نه نکردم فقط انگشت کردم که گفت اشکال ندارد خودم این مرحله رو برات انجام میدم،بهم گفت برو تو دستشویی خودت رو خالی کن بیا تا آماده ات کنم،که من مخالفت کردم و گفتم نه اینجا خیلی کثیفه،بهش گفتم نمیشه بعد کار بریم خونه تو؟ که گفت آخه زنمو چیکارش کنم؟ گفتم بالاخره نمیشه که تنها بشی اصلا ؟
یه کم فکر کرد و گفت باشه صبر کن یه جای خوب اوکی میکنم و دو تا بوس از لبام کرد و بیخیال شد
دوستان فکر کنم واسه قسمت اول کافی باشه،لطفا لایک کنید و نظر بدید تا ادامه اش رو براتون بذارم
نوشته: Arashx9007
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی
گفت خوب گوش کن ببین چی میگم برای اینکه بالاترین لذت رو ببرید شرط اول نظافته،امشب که رفتی خونه میری حموم و با کرم موبر همه پشمای دور کیرتو تخماتو و کونتو از بین میبری بعد که از حموم اومدی میری دستشویی و خودتو خالی میکنی (یادم داد چطوری با شلنگ خالی کنم) منم با حوصله گوش میکردم!
بعد گفت اول با یه انگشتت و بعد دوتا انگشت فرو کن تو سوراخت بعدشم یه خیار کوچیک یا چیزی شبیه به اون بردار و با کرم چربش کن آروم آروم سعی کن فشار بدی بره داخل وبعد که انجام دادی برام بیارش تا بهت بگم
حالا منو میگی انگار جادو شده بودم و حرفای حسین تو گوش پیچیده بود تا اینکه رفتم خونه و مو به مو انجامشان دادم البته تا انگشت کردن خودم،فردا شد و رفتم سر کار دیدم حسین گفت بیا ببینم چه کردی که گفتم نکردم بابا در مورد من چه فکری کردی!؟
گفت ببین گوش نمیدی مجبورم میکنی از یه راه دیگه به دست بیارمت!!
گفتم خب نمیخوام خیار بکنم تو خودم،گفت من برات میکنم
یهو شلوارمو کشید پایین دید که شیوه کردم،چشماش گرد شد و سریع برگردوندم و کونمو نگاه کرد دید اونم شیو شده است!
یه چک محکم زد رو کونم و گفت توله سگ مگه مرض داری دروغ میگی،قربون کون بلوریت برم من(دولا شد و کونمو ماچ کرد) گفتم نکن دردم میاد،اومد بالا گفت خیاری که گفتم کردی توش؟ آوردیش؟
گفتم نه نکردم فقط انگشت کردم که گفت اشکال ندارد خودم این مرحله رو برات انجام میدم،بهم گفت برو تو دستشویی خودت رو خالی کن بیا تا آماده ات کنم،که من مخالفت کردم و گفتم نه اینجا خیلی کثیفه،بهش گفتم نمیشه بعد کار بریم خونه تو؟ که گفت آخه زنمو چیکارش کنم؟ گفتم بالاخره نمیشه که تنها بشی اصلا ؟
یه کم فکر کرد و گفت باشه صبر کن یه جای خوب اوکی میکنم و دو تا بوس از لبام کرد و بیخیال شد
دوستان فکر کنم واسه قسمت اول کافی باشه،لطفا لایک کنید و نظر بدید تا ادامه اش رو براتون بذارم
نوشته: Arashx9007
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی
Telegram
👑 پشتیـــٰٰ͜͜͜͡͡͡ـبانـَٰٰٰٖٖٖٖٖ͜͜͜͜͡͡͡͡͡͡͡ــی 👑
https://t.me/RMMM59
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی ورود همه الزامی لفت نده ❤️
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی ورود همه الزامی لفت نده ❤️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
داستان های الهه (۱)
#همسر #شوهر
الهه روی تخت نشسته بود، موهاش پریشون ریخته روی شونههاش. بلوزش نیمهباز، پستونای گنده و سنگینش بیرون زده بود. بچه محکم به یکی از سینهها چسبیده بود و با ولع میمکید. هر بار که مک میزد، شیر با صدا پایین میرفت و از گوشهی دهنش شرّه میکرد.
شاهین از در اتاق نگاه میکرد و نفسش بند اومده بود. چشماش قفل شده بود روی پستونای پر شیر زنش که با هر مکیدن، بیشتر سفت و سنگین میشدن.
الهه سرشو بلند کرد، نگاهش کرد و گفت:
— «چیه شاهین؟ اینجوری زل نزن… حسودی میکنی بچهس داره میمکه؟»
شاهین جلو اومد، نشست کنارش. دستشو کشید روی رونش، بعد آروم گذاشت روی پستون خالیشده. صدای گرفتهای گفت:
— «الهه… نمیتونم تحمل کنم… دارم میسوزم.»
الهه بچه رو آروم کنار گذاشت. شیر هنوز از نوک سینههاش فواره میزد. لبخند شهوتی زد و گفت:
— «پس بیا… تو هم سهم خودتو بگیر…»
شاهین دیگه معطل نکرد. خم شد و پستونای خیس و بزرگ الهه رو گرفت توی دهنش. محکم مکید. شیر با فشار پاشید توی دهنش، روی زبونش، حتی از گوشهی لبش سرازیر شد. الهه جیغجیغ خنده کرد و نالید:
— «آخ… آرومتر شاهین… میسوزونیم منو… بیشتر بخور… هم شیرمو، هم منو…»
شاهین وحشی شده بود. با هر مک زدن محکم فشار میداد، نوک سینه رو میکشید، شیر پاشیده میشد رو صورتش. دستاشم از فشار پستونای گندهی الهه ول نمیکرد. الهه از شدت لذت به خودش میپیچید، بدنش میلرزید، با صدای شهوتی نفسنفس میزد.
و شاهین با دست دیگه از لای شرت قرمز و توری الهه کوس پف کرده و چاق الهه رو میمالید
شاهین دیگه چیزی حالیش نبود. پستونای گندهی الهه رو با دو دست گرفته بود، مثل خمیر میمالید و همزمان محکم میمکید. شیر با فشار میپرید توی دهنش و الهه با هر فوارهی شیر جیغ میزد:
— «آآخ شاهییییین… بس کن، دیوونهم کردی… بیشتر بخور… سینههام داره منفجر میشه…»
بدن الهه تکونتکون میخورد. دامن بلندش بالا رفته بود، رونهای سفید و لرزونش پیدا شده بود. شاهین سرشو از پستوناش برنداشت، فقط بین مکیدنها، با صدای گرفته و پر شهوت گفت:
— «الهه… دیگه نمیتونم… میخوام همینجا کوست بگام…»
الهه با نفسهای بریده، صورتشو آورد نزدیک و در گوشش زمزمه کرد:
— «بکن شاهین… با همهی قدرتت… منو بکن… میخوام با فشار کیرت تو جیغ بکشم…»
شاهین الهه رو روی تخت خوابوند. پستونای سنگینش مثل دو کوه تکون میخورد و با هر فشار نفسگیر بالا و پایین میپرید. ضربههاش وحشیانه بود، تخت صدا میکرد، صدای جیغ و نالهی الهه کل خونه رو پر کرده بود.
الهه با هر ضربه، پستوناشو خودش میگرفت و فشار میداد، شیر دوباره از نوک سینهها فواره میزد، میپاشید رو شکم و سینهی شاهین. اون وسط ناله میکرد:
— «آآآخ… شاهیییییییییین… بزن… بزن محکمترمنو بکن کوسم پاره کن… پستونام داره میترکه…»
شاهین بیوقفه فشار میآورد، با دست یکی از سینههاشو گرفته بود و میمکید، همزمان که تو کوس الهه میکوبید. هر دو مثل وحشیها میلرزیدن، جیغ و ناله قاطی صدای ضربهها شده بود.
:
شاهین دیگه کنترلشو از دست داده بود، با هر فشار و تلمبه تو کوس الهه تخت میکوبید به دیوار. پستونای گندهی الهه وحشیانه بالا و پایین میپرید و نوکاش از شدت مالش و مکیدن شاهین قرمز و متورم شده بود.
الهه با جیغهای بلند و نفسهای بریده مینالید:
— «شاهیییییییین… ولم نکن… می خوام تیکه تیکه م کنی… پستونامو بکن تو دهنت…»
شاهین خم شد، یکی از سینههاشو توی دهن گرفت و اونقدر محکم مکید که شیر با فشار زد بیرون، ریخت روی صورتش و پخش شد روی سینهی الهه. اون با لذت جیغ زد:
— «آآآخ… آییییی… بیشتر… شیرم داره میاد… بخور… دیوونهم کن…»
شاهین با یک دست پستونشو میچلوند، با دست دیگه کمرشو گرفته بود و وحشیانه تو کوس الهه میکوبید. ضربههاش اونقدر شدید بود که کل بدن الهه بالا و پایین میپرید.
الهه زیر فشارهای بیامان مثل دیوونهها سرشو به بالش میکوبید و ناله میکرد:
— «آآآآآخ… وای شاهییییین… بزن… بزن محکمتر… دارم میمیرم از لذت…»
ناگهان شیر با فشار از هر دو سینهاش فواره زد، شاهین دیوونهتر شد، بیشتر مکید و همزمان ضربههاشو شدیدتر کرد. صدای «شَلَپ شَلَپ» از برخورد بدنهاشون کل اتاق رو پر کرده بود.
الهه با آخرین نفس جیغ کشید:
— «آآآآآآآآییییی… شاهییییییییین… تموووووم شدم…»
شاهین هم با فشارهای آخر، محکمتر از همیشه کیرش رو داخل کوس گنده الهه کوبید و با نعرهای کوتاه به اوج رسید. هر دو بدنشون از شدت لرزش مثل برق گرفته میلرزید.
الهه با پستونای خیس و لرزونش روی سینهی شاهین افتاد، هنوز نفسنفس میزد و شیر از نوک سینههاش میچکید.
پایان قسمت اول
نوشته: شوهر الهه
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی
#همسر #شوهر
الهه روی تخت نشسته بود، موهاش پریشون ریخته روی شونههاش. بلوزش نیمهباز، پستونای گنده و سنگینش بیرون زده بود. بچه محکم به یکی از سینهها چسبیده بود و با ولع میمکید. هر بار که مک میزد، شیر با صدا پایین میرفت و از گوشهی دهنش شرّه میکرد.
شاهین از در اتاق نگاه میکرد و نفسش بند اومده بود. چشماش قفل شده بود روی پستونای پر شیر زنش که با هر مکیدن، بیشتر سفت و سنگین میشدن.
الهه سرشو بلند کرد، نگاهش کرد و گفت:
— «چیه شاهین؟ اینجوری زل نزن… حسودی میکنی بچهس داره میمکه؟»
شاهین جلو اومد، نشست کنارش. دستشو کشید روی رونش، بعد آروم گذاشت روی پستون خالیشده. صدای گرفتهای گفت:
— «الهه… نمیتونم تحمل کنم… دارم میسوزم.»
الهه بچه رو آروم کنار گذاشت. شیر هنوز از نوک سینههاش فواره میزد. لبخند شهوتی زد و گفت:
— «پس بیا… تو هم سهم خودتو بگیر…»
شاهین دیگه معطل نکرد. خم شد و پستونای خیس و بزرگ الهه رو گرفت توی دهنش. محکم مکید. شیر با فشار پاشید توی دهنش، روی زبونش، حتی از گوشهی لبش سرازیر شد. الهه جیغجیغ خنده کرد و نالید:
— «آخ… آرومتر شاهین… میسوزونیم منو… بیشتر بخور… هم شیرمو، هم منو…»
شاهین وحشی شده بود. با هر مک زدن محکم فشار میداد، نوک سینه رو میکشید، شیر پاشیده میشد رو صورتش. دستاشم از فشار پستونای گندهی الهه ول نمیکرد. الهه از شدت لذت به خودش میپیچید، بدنش میلرزید، با صدای شهوتی نفسنفس میزد.
و شاهین با دست دیگه از لای شرت قرمز و توری الهه کوس پف کرده و چاق الهه رو میمالید
شاهین دیگه چیزی حالیش نبود. پستونای گندهی الهه رو با دو دست گرفته بود، مثل خمیر میمالید و همزمان محکم میمکید. شیر با فشار میپرید توی دهنش و الهه با هر فوارهی شیر جیغ میزد:
— «آآخ شاهییییین… بس کن، دیوونهم کردی… بیشتر بخور… سینههام داره منفجر میشه…»
بدن الهه تکونتکون میخورد. دامن بلندش بالا رفته بود، رونهای سفید و لرزونش پیدا شده بود. شاهین سرشو از پستوناش برنداشت، فقط بین مکیدنها، با صدای گرفته و پر شهوت گفت:
— «الهه… دیگه نمیتونم… میخوام همینجا کوست بگام…»
الهه با نفسهای بریده، صورتشو آورد نزدیک و در گوشش زمزمه کرد:
— «بکن شاهین… با همهی قدرتت… منو بکن… میخوام با فشار کیرت تو جیغ بکشم…»
شاهین الهه رو روی تخت خوابوند. پستونای سنگینش مثل دو کوه تکون میخورد و با هر فشار نفسگیر بالا و پایین میپرید. ضربههاش وحشیانه بود، تخت صدا میکرد، صدای جیغ و نالهی الهه کل خونه رو پر کرده بود.
الهه با هر ضربه، پستوناشو خودش میگرفت و فشار میداد، شیر دوباره از نوک سینهها فواره میزد، میپاشید رو شکم و سینهی شاهین. اون وسط ناله میکرد:
— «آآآخ… شاهیییییییییین… بزن… بزن محکمترمنو بکن کوسم پاره کن… پستونام داره میترکه…»
شاهین بیوقفه فشار میآورد، با دست یکی از سینههاشو گرفته بود و میمکید، همزمان که تو کوس الهه میکوبید. هر دو مثل وحشیها میلرزیدن، جیغ و ناله قاطی صدای ضربهها شده بود.
:
شاهین دیگه کنترلشو از دست داده بود، با هر فشار و تلمبه تو کوس الهه تخت میکوبید به دیوار. پستونای گندهی الهه وحشیانه بالا و پایین میپرید و نوکاش از شدت مالش و مکیدن شاهین قرمز و متورم شده بود.
الهه با جیغهای بلند و نفسهای بریده مینالید:
— «شاهیییییییین… ولم نکن… می خوام تیکه تیکه م کنی… پستونامو بکن تو دهنت…»
شاهین خم شد، یکی از سینههاشو توی دهن گرفت و اونقدر محکم مکید که شیر با فشار زد بیرون، ریخت روی صورتش و پخش شد روی سینهی الهه. اون با لذت جیغ زد:
— «آآآخ… آییییی… بیشتر… شیرم داره میاد… بخور… دیوونهم کن…»
شاهین با یک دست پستونشو میچلوند، با دست دیگه کمرشو گرفته بود و وحشیانه تو کوس الهه میکوبید. ضربههاش اونقدر شدید بود که کل بدن الهه بالا و پایین میپرید.
الهه زیر فشارهای بیامان مثل دیوونهها سرشو به بالش میکوبید و ناله میکرد:
— «آآآآآخ… وای شاهییییین… بزن… بزن محکمتر… دارم میمیرم از لذت…»
ناگهان شیر با فشار از هر دو سینهاش فواره زد، شاهین دیوونهتر شد، بیشتر مکید و همزمان ضربههاشو شدیدتر کرد. صدای «شَلَپ شَلَپ» از برخورد بدنهاشون کل اتاق رو پر کرده بود.
الهه با آخرین نفس جیغ کشید:
— «آآآآآآآآییییی… شاهییییییییین… تموووووم شدم…»
شاهین هم با فشارهای آخر، محکمتر از همیشه کیرش رو داخل کوس گنده الهه کوبید و با نعرهای کوتاه به اوج رسید. هر دو بدنشون از شدت لرزش مثل برق گرفته میلرزید.
الهه با پستونای خیس و لرزونش روی سینهی شاهین افتاد، هنوز نفسنفس میزد و شیر از نوک سینههاش میچکید.
پایان قسمت اول
نوشته: شوهر الهه
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی
Telegram
👑 پشتیـــٰٰ͜͜͜͡͡͡ـبانـَٰٰٰٖٖٖٖٖ͜͜͜͜͡͡͡͡͡͡͡ــی 👑
https://t.me/RMMM59
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی ورود همه الزامی لفت نده ❤️
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی ورود همه الزامی لفت نده ❤️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سکس مامان پروانه با پسرش علی
#تابو #مامان
درود بر همه دوستان عزیزم داستان سکس تابو و محارم اگه کسی دوست نداره نخونه اصلاً کسی که محارم تابو دوست نداره نباید تو این صفحه بیاد
میخوام داستان سکس خودم با مامانم رو تعریف کنم سعی میکنم خلاصه بگم زیاد جزئیات ریز به ریز رو نگم
علی هستم ۳۰ ساله مامانمم پروانه ۴۸ ساله
رابطه ما اینجوری شکل گرفت که …
موقعیت شغلی پدرم اینجوری بود که یک هفته سرکار سه چهار روز برای استراحت خونه بود تو اون یک هفته منو مامان خب تنها بودیم خواسته ناخواسته چشممون به یه سری کارا از همدیگه می افتاد مثلا وقتی من از حموم میاومدم بیرون تا حوله رو صفت کنم دور بدنم یا لباس بپوشم مامانم منو میدید و برعکس چندباری شده بود از بیرون اومده بودیم خونه مامانم گرمش شده بود دوید توحموم سریع یه دوش اب سرد بگیره و دوسه دقیقه ای اومد بیرون من رفتم تو حموم گفت توام زود بیا بیرون ناهار بخوریم منم پنج دقیقه اومدم بیرون دیدم با تلفن حرف میزنم دامنشو پوشیده داره شرتشو رد میکنه از پاهاش هواسشم به من بود ولی اهمیت نداد اما نزاشت جاییش رو ببینم منم باحوله تنپوش اومدم دیگه لباس نپوشیدم ناهارو خوردیم خواستیم چرت بزنیم جلو تلویزون هنوز حولم تنم بود یه دفعه خوابم برد یکی دو ساعت بعد از خواب که بیدار شدم چشمامو باز کردم آروم دیدم حوله تنپوشم رفته کنار کیرم سیخ وایساده از اونجا که شاش داشتم بدجوری کیرم قد راست کرده بود و چون کلاه تنپوش رو سرم بود مامانم صورت منو نمیدید دیدم که دامنشو داده بالا و داره با کسش بازی میکنه مطمئن بودم که از دیدن کیر من هیجان زده و شهوتی شده همونجوری موندم هیچ تکونی نخوردم تا کارشو ادامه بده توی حالت شوک بودم و هم بهم لذت میداد مامانم تفشو مینداخت رو دستش بعد میمالید به کسش همینجوری داشت بازی میداد گاهی اوقات انگشت وسطشون میکرد توی کسش انقدر این کارو تکرار کرد تا آب توی کف دستش پر شد اونجا فهمیدم که ارضا شده ولی من همون جوری خودمو زده بودم به خواب تا متوجه بیدار شدنم نشه مامانم که ارضا شد دامنشو انداخت پایین یه یه دقیقه تو همون حالت موند بعد پا شد من سریع چشمامو بستم احساس کردم به من نگاه کرد تا مطمئن بشه خوابم یا بیدار و بعد رفت سمت حموم حین اینکه حموم بود من از جام پا شدم رفتم لباسامو پوشیدم مامانم اومد بیرون زمون ولی دوش نگرفته بود فقط پایین تنشو شسته بود و این اتفاق داشت همینجوری توی ذهن من مرور میشد و رفتار و دید منو از اون روز نسبت به مامانم و رفتاراش عوض شد وقتی شب شد موقع خواب تشکهامونو با یه مقدار فاصله از هم توی پذیرایی انداخته بودیم که بخوابیم یه چراغ کم سو هم روشن بود نیم ساعت که گذشت منو شهوت در بر گرفت دست انداختم کیرمو از توی شورتم درآوردم یه مقدار که باهاش ور رفتم متوجه این شدم که مامانم بیداره اینقدر شهوتی بودم ۱۰ دقیقه با کیرم بازی کردم تا مامانم ببینه و بعد ارضا شدم همشو خالی کردم لای دستمال کاغذی شلوارمو کشیدم بالا و بعد از ۱۰ دقیقه دامن مامانم داره انگاری بالا پایین میشه متوجه شدم اونم داره خود ارضایی میکنه یه چند دقیقه این کارو کرد انگاری بدنش رعشهای افتاد و ارضا شد و بعدش اونم گرفت خوابید هفتههایی که پدر منزل نبود به همین منوال و جریان میگذشت حالا یا یه خورده فراتر از این جریان یا یه خورده کمتر هفتههایی که بابام خونه نبود وقتی از بیرون میومدم دوش میگرفتم دیگه لباس نمیپوشیدم با همون حوله تن پوش جلوی تلویزیون دراز میکشیدم بعد چند دقیقه خودمو میزدم بخواب کیرمو مینداختم بیرون تا مامانم ببینه و این حس داشت بین ما رد و بدل میشد به صورت علنی و غیرعلنی تا اینکه پدرم برای ماموریت داشت آماده میشد سه ماه باید میرفت فرانسه تا یه دوره کاری ببینه منم شنگول که این بهترین فرصت برای کاریه که با مامان انجام میدیم برای این حسی که بینمون رد و بدل میشه. پدرم رفت مامان بازم تنها شدیم حدود یک هفته بود که پدرم رفته بود ما برای عروسی یکی از فامیلامون دعوت بودیم رفتیم توی عروسی فامیلای عروس و داماد درگیر شدن من اون وسط اومدم سوا کنم که یه چوب خورد توی دستم دستم درد سنگینی گرفت از همون جا احساس کردم دستم شکسته حالا به جز من یکی سرش شکسته بود یکی پاش داغون شده بود با فامیلمون رفتیم بیمارستان نزدیک اون تالار عکس انداختن و متوجه شدن دست من شکسته دستمو گچ گرفتن و فامیلمون چقدر ناراحت بود از منم معذرت خواهی میکردن و من زنگ زدن به مادرم چطور کجا رفتی گفت هیچی من و عموت اینو آوردن گذاشتن خونه هرچی اصرار کردم منو نیاوردن بیمارستان حالا بگو کجایی گفتم نگران نباش دارم میام خونه چیزی نیست فامیلیمو منو آورد گذاشت در خونمون اومدم بالا مادرم دستمو دید بنده خدا داشت سکته میکرد گفتم چیزی نشده حالا گچ ساده است گرفتن یه ماه دیگه باز میکنیم یه دو ر
#تابو #مامان
درود بر همه دوستان عزیزم داستان سکس تابو و محارم اگه کسی دوست نداره نخونه اصلاً کسی که محارم تابو دوست نداره نباید تو این صفحه بیاد
میخوام داستان سکس خودم با مامانم رو تعریف کنم سعی میکنم خلاصه بگم زیاد جزئیات ریز به ریز رو نگم
علی هستم ۳۰ ساله مامانمم پروانه ۴۸ ساله
رابطه ما اینجوری شکل گرفت که …
موقعیت شغلی پدرم اینجوری بود که یک هفته سرکار سه چهار روز برای استراحت خونه بود تو اون یک هفته منو مامان خب تنها بودیم خواسته ناخواسته چشممون به یه سری کارا از همدیگه می افتاد مثلا وقتی من از حموم میاومدم بیرون تا حوله رو صفت کنم دور بدنم یا لباس بپوشم مامانم منو میدید و برعکس چندباری شده بود از بیرون اومده بودیم خونه مامانم گرمش شده بود دوید توحموم سریع یه دوش اب سرد بگیره و دوسه دقیقه ای اومد بیرون من رفتم تو حموم گفت توام زود بیا بیرون ناهار بخوریم منم پنج دقیقه اومدم بیرون دیدم با تلفن حرف میزنم دامنشو پوشیده داره شرتشو رد میکنه از پاهاش هواسشم به من بود ولی اهمیت نداد اما نزاشت جاییش رو ببینم منم باحوله تنپوش اومدم دیگه لباس نپوشیدم ناهارو خوردیم خواستیم چرت بزنیم جلو تلویزون هنوز حولم تنم بود یه دفعه خوابم برد یکی دو ساعت بعد از خواب که بیدار شدم چشمامو باز کردم آروم دیدم حوله تنپوشم رفته کنار کیرم سیخ وایساده از اونجا که شاش داشتم بدجوری کیرم قد راست کرده بود و چون کلاه تنپوش رو سرم بود مامانم صورت منو نمیدید دیدم که دامنشو داده بالا و داره با کسش بازی میکنه مطمئن بودم که از دیدن کیر من هیجان زده و شهوتی شده همونجوری موندم هیچ تکونی نخوردم تا کارشو ادامه بده توی حالت شوک بودم و هم بهم لذت میداد مامانم تفشو مینداخت رو دستش بعد میمالید به کسش همینجوری داشت بازی میداد گاهی اوقات انگشت وسطشون میکرد توی کسش انقدر این کارو تکرار کرد تا آب توی کف دستش پر شد اونجا فهمیدم که ارضا شده ولی من همون جوری خودمو زده بودم به خواب تا متوجه بیدار شدنم نشه مامانم که ارضا شد دامنشو انداخت پایین یه یه دقیقه تو همون حالت موند بعد پا شد من سریع چشمامو بستم احساس کردم به من نگاه کرد تا مطمئن بشه خوابم یا بیدار و بعد رفت سمت حموم حین اینکه حموم بود من از جام پا شدم رفتم لباسامو پوشیدم مامانم اومد بیرون زمون ولی دوش نگرفته بود فقط پایین تنشو شسته بود و این اتفاق داشت همینجوری توی ذهن من مرور میشد و رفتار و دید منو از اون روز نسبت به مامانم و رفتاراش عوض شد وقتی شب شد موقع خواب تشکهامونو با یه مقدار فاصله از هم توی پذیرایی انداخته بودیم که بخوابیم یه چراغ کم سو هم روشن بود نیم ساعت که گذشت منو شهوت در بر گرفت دست انداختم کیرمو از توی شورتم درآوردم یه مقدار که باهاش ور رفتم متوجه این شدم که مامانم بیداره اینقدر شهوتی بودم ۱۰ دقیقه با کیرم بازی کردم تا مامانم ببینه و بعد ارضا شدم همشو خالی کردم لای دستمال کاغذی شلوارمو کشیدم بالا و بعد از ۱۰ دقیقه دامن مامانم داره انگاری بالا پایین میشه متوجه شدم اونم داره خود ارضایی میکنه یه چند دقیقه این کارو کرد انگاری بدنش رعشهای افتاد و ارضا شد و بعدش اونم گرفت خوابید هفتههایی که پدر منزل نبود به همین منوال و جریان میگذشت حالا یا یه خورده فراتر از این جریان یا یه خورده کمتر هفتههایی که بابام خونه نبود وقتی از بیرون میومدم دوش میگرفتم دیگه لباس نمیپوشیدم با همون حوله تن پوش جلوی تلویزیون دراز میکشیدم بعد چند دقیقه خودمو میزدم بخواب کیرمو مینداختم بیرون تا مامانم ببینه و این حس داشت بین ما رد و بدل میشد به صورت علنی و غیرعلنی تا اینکه پدرم برای ماموریت داشت آماده میشد سه ماه باید میرفت فرانسه تا یه دوره کاری ببینه منم شنگول که این بهترین فرصت برای کاریه که با مامان انجام میدیم برای این حسی که بینمون رد و بدل میشه. پدرم رفت مامان بازم تنها شدیم حدود یک هفته بود که پدرم رفته بود ما برای عروسی یکی از فامیلامون دعوت بودیم رفتیم توی عروسی فامیلای عروس و داماد درگیر شدن من اون وسط اومدم سوا کنم که یه چوب خورد توی دستم دستم درد سنگینی گرفت از همون جا احساس کردم دستم شکسته حالا به جز من یکی سرش شکسته بود یکی پاش داغون شده بود با فامیلمون رفتیم بیمارستان نزدیک اون تالار عکس انداختن و متوجه شدن دست من شکسته دستمو گچ گرفتن و فامیلمون چقدر ناراحت بود از منم معذرت خواهی میکردن و من زنگ زدن به مادرم چطور کجا رفتی گفت هیچی من و عموت اینو آوردن گذاشتن خونه هرچی اصرار کردم منو نیاوردن بیمارستان حالا بگو کجایی گفتم نگران نباش دارم میام خونه چیزی نیست فامیلیمو منو آورد گذاشت در خونمون اومدم بالا مادرم دستمو دید بنده خدا داشت سکته میکرد گفتم چیزی نشده حالا گچ ساده است گرفتن یه ماه دیگه باز میکنیم یه دو ر
وز که گذشت گفتم یه مشما بیار من بکشم روی دستم برم یه دوش بگیرم گفت باشه رفت مشما آورد کشید رو دستم که آب
نخوره بعد برگشت گفت تو اینجوری خودت میونی بری خودتو بشوری میخوای من بیام بشورمت گفتم نمیدونم بذار برم امتحان کنم اگه نتونستم صدات میکنم گفت من مطمئنم نمیتونی پسرم دستت شکسته منو شهوت فرا گرفت مامان شهوتی بود معلوم بود از چهرهاش انگاری کرمش گرفته بود منو ببره حموم تا یه خورده برانداز کنه اونجا منو خلاصه گفت پسرم تا تو آبو باز کنی منم میام من رفتم آبو گرم کردم بدنمو خیس کردم بعد دیدم مامانم اومد تو شروع کرد به شستن من هی میخواست بشوره منم کیرم سیخ شده بود دستش میخورد به کیرم از روی شورت البته جفتمونو شهوت گرفته بود میدونستیم چیکار کنیم نه اون روی گفتن چیزی رو داشت و نه من جرات گفتن حرفیو ولی جفتمون تو تب شهوت داشتیم میسوختیم. که اومدم آبو باز کف رومو بشورم یه مقدارم آب و کف ریخت روی لباسهای مامان گفتم ببخشید خیس شدی گفت اشکال نداره اول آخر منم باید دوش میگرفتم لباسمو عوض میکردم بخار حموم باعث شد عرق کنم بدون هیچ حرفی پیرهنشو درآورد با دامنشو یه شورت کورست تنش ماند دوباره یک کف روی سر و بدن من کشید رو شورتتو در بیار برو بیرون تا منم دوش بگیرم منم مثلاً با خجالت و کمرویی اومدم شورتمو در بیارم که خودش کشید از تنم گفت این چه وضع پشم و پیلیته بزار بزنم گفتم سری بعد میزنیم مامان گفت واسه سری بعد خیلی زیاد میشه ولی یادت باشه بزنیم گفتم باشه و بعد از توی رختکن حول تن پوش منو اورد یه دونه دستمو رد کرد اون یکی دستمو که نمیتونستم رد کنم اتداخت رو دوشم من همونجوری که از حموم اومدم بیرون رفتم جلوی تلویزیون دراز کشیدم ولی از شدت شهوت کیرم به آخرین حدش رسیده بود راست راست شده بود ۵ ، ۶ دقیقه بعد مادرم از حموم و لباساشو پوشید اومد کنار من رو اون یکی کاناپه دراز کشید منم خودمو زدم به خواب صدام کرد خوابیدی پسر یا بیداری جوابی ندادم ولی کیرمو ننداخته بودم بیرون یه چند دقیقه که گذشت کیرمو که تکون دادم حوله تکون خورد احساس کردم اون صحنه رو مادرم دید دو سه دقیقه بعد طاقت نیاورد اومد سمتم منم سری چشمامو بستم آروم حوله رو داد کنار کیر من موند بیرون یه کم آروم جوری که من متوجه نشم پشت دستش رو حرکت داد روی کیرم و بعد رفت نشست روی کاناپه کناری و دامنشو داد بالا شروع کرد آروم مالیدن کسش هی آروم کسش رو میمالد حسابی آب انداخته بود صدا میداد انقدر این کارو تکرار کرد تا ارضا شد منم هیجانی شده بودم از سر کیرم پیش اب اومد بیرون فقط اینکه برام سوال بود من این صحنه هارو میدیم کیرم راست میشد مامان پیش خودش نمیگفت وقتی پسرم خواب باشه چحوری راست میکنه همیشه که شاش نداشتم بخاد سیخ بشه .خلاصه من همونجوری موندم تا خوابم برد یه وقت دیدم مادرم صدام میکنه که پاشو گوشیت داره زنگ میخوره فکر کردم حوله رو کیرم نیست با هول بیدار شدن مادرم را نگران نباش چیزی نیست گوشیته که خودش زحمت حوله رم کشیده بود و کشیده بود روی کیرم گوشی رو گرفتم فامیلمون بود که توی عروسیشون من دستم اینجوری شده بود گفت بیا عیادتت یا بیام بریم بیرون یه دوری بزنیم منم گفتم بیا هر جفتش گفت نه خونتون نمیام بیا بریم یه دوری بزنیم یه چیزی بخوریم بعد برگردیم در اصل میخواست یه حال احوالپرسی از من داشته باشه خلاصه اومد و منم آماده شدم با هم رفتیم سفره خونه پاساژ خرید که یه شلوارک و یه رکابی ست برای من خرید که یه جورایی دینشونو ادا کرده باشن معرفتشو نشون داده باشه برگشتیم اومدیم هوا هم گرم بود شب شده بود فامیلمون دیگه بالا نیومد من اومدم خونه خیس عرق بودم کلافه دستم تو گچ میخارید دیدم بوی غذا میاد از خونه مادرم خوش اومدی خسته نباشی پسرم چیکار کردی کجا رفتید این شلوارک رکابی رو برام گرفت همینجوری هدیه بازش کرد نگاه کرد گفت برو بپوش ببینیم بهت میاد گفتم اصلاً حوصلشو ندارم خیس عرقم گفت اتفاقاً منم غذا گفتم بوی غذا این نشسته به لباسمو بدنم که حالم داره از خودم بد میشه این یه دعوت دوباره از سمت مامان توی یک روز برای دومین از من به حموم بود من با خودم گفتم این بار مامانم تصمیمشو گرفته و نمیتونه خودشو نگه داره داغ کرده حشری شده دلش کیر پسرشو میخواد منم حشری شدم مقدمه اومد سمت من تیشرت و شلوارمو درآورد یه شورت پامم گفت برو تو حموم الان میام گفتم دست من باید یه چیزی بپیچم خب الان یه مشما میارم من تو رختکن وایسادم مادرم سریع مشما آورد پیچید به دستم چسب کاریش کرد گفت برو آب باز کن من الان میام منم که حشریتم به سرحد مغزم رسیده بود آبو باز کردم یه کوچولو که خیس شده بودم یهو دیدم مامان جان با همون دامنی که پاش بود کشیده بالاتر تقریباً تا بالای زانوش و سوتینشم سوتینشم باز کرده چون ممههاش زیادی تکون
نخوره بعد برگشت گفت تو اینجوری خودت میونی بری خودتو بشوری میخوای من بیام بشورمت گفتم نمیدونم بذار برم امتحان کنم اگه نتونستم صدات میکنم گفت من مطمئنم نمیتونی پسرم دستت شکسته منو شهوت فرا گرفت مامان شهوتی بود معلوم بود از چهرهاش انگاری کرمش گرفته بود منو ببره حموم تا یه خورده برانداز کنه اونجا منو خلاصه گفت پسرم تا تو آبو باز کنی منم میام من رفتم آبو گرم کردم بدنمو خیس کردم بعد دیدم مامانم اومد تو شروع کرد به شستن من هی میخواست بشوره منم کیرم سیخ شده بود دستش میخورد به کیرم از روی شورت البته جفتمونو شهوت گرفته بود میدونستیم چیکار کنیم نه اون روی گفتن چیزی رو داشت و نه من جرات گفتن حرفیو ولی جفتمون تو تب شهوت داشتیم میسوختیم. که اومدم آبو باز کف رومو بشورم یه مقدارم آب و کف ریخت روی لباسهای مامان گفتم ببخشید خیس شدی گفت اشکال نداره اول آخر منم باید دوش میگرفتم لباسمو عوض میکردم بخار حموم باعث شد عرق کنم بدون هیچ حرفی پیرهنشو درآورد با دامنشو یه شورت کورست تنش ماند دوباره یک کف روی سر و بدن من کشید رو شورتتو در بیار برو بیرون تا منم دوش بگیرم منم مثلاً با خجالت و کمرویی اومدم شورتمو در بیارم که خودش کشید از تنم گفت این چه وضع پشم و پیلیته بزار بزنم گفتم سری بعد میزنیم مامان گفت واسه سری بعد خیلی زیاد میشه ولی یادت باشه بزنیم گفتم باشه و بعد از توی رختکن حول تن پوش منو اورد یه دونه دستمو رد کرد اون یکی دستمو که نمیتونستم رد کنم اتداخت رو دوشم من همونجوری که از حموم اومدم بیرون رفتم جلوی تلویزیون دراز کشیدم ولی از شدت شهوت کیرم به آخرین حدش رسیده بود راست راست شده بود ۵ ، ۶ دقیقه بعد مادرم از حموم و لباساشو پوشید اومد کنار من رو اون یکی کاناپه دراز کشید منم خودمو زدم به خواب صدام کرد خوابیدی پسر یا بیداری جوابی ندادم ولی کیرمو ننداخته بودم بیرون یه چند دقیقه که گذشت کیرمو که تکون دادم حوله تکون خورد احساس کردم اون صحنه رو مادرم دید دو سه دقیقه بعد طاقت نیاورد اومد سمتم منم سری چشمامو بستم آروم حوله رو داد کنار کیر من موند بیرون یه کم آروم جوری که من متوجه نشم پشت دستش رو حرکت داد روی کیرم و بعد رفت نشست روی کاناپه کناری و دامنشو داد بالا شروع کرد آروم مالیدن کسش هی آروم کسش رو میمالد حسابی آب انداخته بود صدا میداد انقدر این کارو تکرار کرد تا ارضا شد منم هیجانی شده بودم از سر کیرم پیش اب اومد بیرون فقط اینکه برام سوال بود من این صحنه هارو میدیم کیرم راست میشد مامان پیش خودش نمیگفت وقتی پسرم خواب باشه چحوری راست میکنه همیشه که شاش نداشتم بخاد سیخ بشه .خلاصه من همونجوری موندم تا خوابم برد یه وقت دیدم مادرم صدام میکنه که پاشو گوشیت داره زنگ میخوره فکر کردم حوله رو کیرم نیست با هول بیدار شدن مادرم را نگران نباش چیزی نیست گوشیته که خودش زحمت حوله رم کشیده بود و کشیده بود روی کیرم گوشی رو گرفتم فامیلمون بود که توی عروسیشون من دستم اینجوری شده بود گفت بیا عیادتت یا بیام بریم بیرون یه دوری بزنیم منم گفتم بیا هر جفتش گفت نه خونتون نمیام بیا بریم یه دوری بزنیم یه چیزی بخوریم بعد برگردیم در اصل میخواست یه حال احوالپرسی از من داشته باشه خلاصه اومد و منم آماده شدم با هم رفتیم سفره خونه پاساژ خرید که یه شلوارک و یه رکابی ست برای من خرید که یه جورایی دینشونو ادا کرده باشن معرفتشو نشون داده باشه برگشتیم اومدیم هوا هم گرم بود شب شده بود فامیلمون دیگه بالا نیومد من اومدم خونه خیس عرق بودم کلافه دستم تو گچ میخارید دیدم بوی غذا میاد از خونه مادرم خوش اومدی خسته نباشی پسرم چیکار کردی کجا رفتید این شلوارک رکابی رو برام گرفت همینجوری هدیه بازش کرد نگاه کرد گفت برو بپوش ببینیم بهت میاد گفتم اصلاً حوصلشو ندارم خیس عرقم گفت اتفاقاً منم غذا گفتم بوی غذا این نشسته به لباسمو بدنم که حالم داره از خودم بد میشه این یه دعوت دوباره از سمت مامان توی یک روز برای دومین از من به حموم بود من با خودم گفتم این بار مامانم تصمیمشو گرفته و نمیتونه خودشو نگه داره داغ کرده حشری شده دلش کیر پسرشو میخواد منم حشری شدم مقدمه اومد سمت من تیشرت و شلوارمو درآورد یه شورت پامم گفت برو تو حموم الان میام گفتم دست من باید یه چیزی بپیچم خب الان یه مشما میارم من تو رختکن وایسادم مادرم سریع مشما آورد پیچید به دستم چسب کاریش کرد گفت برو آب باز کن من الان میام منم که حشریتم به سرحد مغزم رسیده بود آبو باز کردم یه کوچولو که خیس شده بودم یهو دیدم مامان جان با همون دامنی که پاش بود کشیده بالاتر تقریباً تا بالای زانوش و سوتینشم سوتینشم باز کرده چون ممههاش زیادی تکون
میخوردند خلاصه دیدم که دستش یه ژیلت هم با خودش آورده اول سر روی منو یه کف معمولی زد بعد گفت این گوشه وایسا دستت که سالمه آروم بدن تو بکش تا منم سریع یه دوش بگیرم اینو که گفت من کیرم به آخرین درجه از
راست شدن که دیگه داشت پوستم پاره میشد تیشرتشو با دامنشو درآورد شورت پاش بود ولی همونجور که حدس میزدم سوتین نداشت ولی یه شورت قرمز خوشگل ناز تو پاش بود من دیگه داشتم میسوختم و آتیش میگرفتم گُر گرفته بود منو مامانمم روشو به سمت من نچرخوند اصلاً تا زمانی که خودشو کامل شست برگشت سمت من من داشتم کیرمو میمالیدم بعد سریع دستمو از روی کیرم برداشتم ولی مامان با روی خودش نیاورد گفت بیا اینجا عزیزم پشم و پیلیهاتو بریزم پایین رفتم سمتش از پشت گردنم شروع کرد به زدن تا زیر گلومو نم نم اومد پایین زیر بغلام ولی جفتمون در این حین از تب شهوت داشتیم میسوختیم زیر بغلمم با احتیاط زد و چون دستم اینجوری تو گچ ود من هیچ حرف دیگهای نزدم خودش آروم شورتمو کشید پایین تمیز کرد صابونو برداشت زد دور کیر خایم یه جورایی داشت دیگه رسماً میمالید ژیلتو برداشت کشید رو پشمام همین جوری که داشت سفید میکرد گفت ببین چه تر تمیز شد یه بار دیگه آب بگیر روش آب گرفتن ژیلتو دوباره تمیز کرد کیرمو گرفت توی دستش شروع کرد به زدن زیر تخمام از شدت حشریت داشتم فنا میشدم همینجوری میومد د وقتی که تمیز شد یه لیف سرتاسری هم به هم میزنیم کشید اومد پشتم پشتم رو لیف بکشه لیفو درآورد از تو دستش آروم دستشو برد روی کیرم و کیرمو گرفت صورت شو چشمم به کمرم اروم گفت چشماتو ببند هیس هیچی نیست مامان آروم آروم شروع کرد به نوازش کردن کیرم همینجوری دستشو میبرد تا بالای کیرم میآورد تا پایین همینجوری داشت آروم نوازش میکرد منم از شدت حشریت پیشابم همینجوری میریخت بیرون و نزدیک به ارضا شدن بودم اصلاً نمیتونستم خودمو نگه دارم و کنترل کنم چند تا که دیگه تکون داد متوجه شد میخواد آبم به همین زودی و بیاد تکون داد تکون داد به اوج خودش که رسید کیرم آبم فواره کرد و صدام در اومد امان منو از پشت بغل کرد آروم میگفت جونم پسرم جونم عشقم آروم شدی عزیزم راحت شدی عزیزم من با تکون دادن سر نشانه تاییدو بهش دادم آبو دوباره گذاشت رو دوش ولی اجازه نداد که برگردم نگاش کنم همین بدنمو شست حولمو تنم کرد و گفت برو بیرون تا منم گوش بگیرم اومدم من یه کاناپه دراز کشیدم مثل همیشه ولی توی عالم و رویای دیگهای بودم دوباره خودمو زدم بخواب چون میدونستم مامان به این سرعت میاد بیرون مامانم اومد بیرون لباس نپوشیده بود اونم با حوله بود من چشمامو بسته بودم مامانم اومد پشت دستشو آروم کشید روی کیرم دوباره کیرم شروع کرد به سیخ شدن حسابی کشیدم سیخ شد حولمو یه خورده کشید پایین که حامد بیفته روی و اومد پاهاشو رد کرد اینور اونور پام منو کاناپه دراز کشیده بودم و پاهامم گذاشته بودم روی میز جلو کاناپه مامان کیرمو با دستش گرفت آروم آروم میمالید به کسش تا حالا مامان اونجوری ندیده بودم دیوونه شده بود از شدت شهوت کیرم که میخواد به کسش همینجوری آبش میریخت از داخل گوشههای رونش به پایین یه خورده که مالید و کیر منم به اوج رسید راست شد سرشو هول داد توش یه آخ گفت بعد دستاشو گرفت به کاناپه شروع کرد به بالا پایین کردن و آروم آهو اوه میکرد منم که فکر میکردم خوابم دیوونه شدم اصلاً تو این دنیا نیستم یه لذت وصف نشدنی داشت چون آبم تازه اومده بود میدونستم به این سرعت آبم نمیاد مامان داشت برای خودش کیف میکرد یه لحظه خواستم بلند شم پوزیشن عوض کنم که مامان فشارم داد گفت لطفاً نه همینجوری بمون منم همونجوری موندم اون خودش برگشت حالا این سری پشتش به من بود و دوباره کیرمو جا کرد توی کسش اونجوری که دلت بخواد بالا پایین میکرد خم شد مچ پاهامون گرفت محکم و کیرمو به صورت بالایی تو کسش عقب جلو میکرد یه دفعه به من گفت من دارم میشم تو هم بشو عزیزم من حسمو گرفته بودم تا ارضا بشم یه دفعه یه سیلاب از آب مامان خیلی غلیظ ریخت روی منو کیرمو پاهام و از کنار کسش داشت آب همینجوری میومد من تا این صحنه رو دیدم مرز جنون شهوت رسیدم یه دفعه آبم با فشار خالی شد یه آه و اوی کردم نالم در اومد بعد یه چند دقیقه همونجوری موندم مامانم همونجوری موند حال نداشت از روم پاشه چند دقیقه بعد آروم خودشو کشید کنار و رفت خودشو شست منم با دستمال خودمو خشک کردم آنچنان خوابی کردم که تو عمرم نکرده بودم انگار کوه کنده بودم چند ساعت بعد دمدمای صبح از خواب بیدار شدم از شدت گشنگی تشنگی رفتم دیدم توی یخچال یه مقدار شیرینی هست اونا رو و یه مقدار شیر خوردم احساس کردم از اتاق مامانم صدا میاد رفتم دیدم آره بیداره گفتم چیزی میخوری گفت اگه چیزی بود برام بیار منم با دست گچی شیرینی گذاشتم تو بشقاب بردم براش
راست شدن که دیگه داشت پوستم پاره میشد تیشرتشو با دامنشو درآورد شورت پاش بود ولی همونجور که حدس میزدم سوتین نداشت ولی یه شورت قرمز خوشگل ناز تو پاش بود من دیگه داشتم میسوختم و آتیش میگرفتم گُر گرفته بود منو مامانمم روشو به سمت من نچرخوند اصلاً تا زمانی که خودشو کامل شست برگشت سمت من من داشتم کیرمو میمالیدم بعد سریع دستمو از روی کیرم برداشتم ولی مامان با روی خودش نیاورد گفت بیا اینجا عزیزم پشم و پیلیهاتو بریزم پایین رفتم سمتش از پشت گردنم شروع کرد به زدن تا زیر گلومو نم نم اومد پایین زیر بغلام ولی جفتمون در این حین از تب شهوت داشتیم میسوختیم زیر بغلمم با احتیاط زد و چون دستم اینجوری تو گچ ود من هیچ حرف دیگهای نزدم خودش آروم شورتمو کشید پایین تمیز کرد صابونو برداشت زد دور کیر خایم یه جورایی داشت دیگه رسماً میمالید ژیلتو برداشت کشید رو پشمام همین جوری که داشت سفید میکرد گفت ببین چه تر تمیز شد یه بار دیگه آب بگیر روش آب گرفتن ژیلتو دوباره تمیز کرد کیرمو گرفت توی دستش شروع کرد به زدن زیر تخمام از شدت حشریت داشتم فنا میشدم همینجوری میومد د وقتی که تمیز شد یه لیف سرتاسری هم به هم میزنیم کشید اومد پشتم پشتم رو لیف بکشه لیفو درآورد از تو دستش آروم دستشو برد روی کیرم و کیرمو گرفت صورت شو چشمم به کمرم اروم گفت چشماتو ببند هیس هیچی نیست مامان آروم آروم شروع کرد به نوازش کردن کیرم همینجوری دستشو میبرد تا بالای کیرم میآورد تا پایین همینجوری داشت آروم نوازش میکرد منم از شدت حشریت پیشابم همینجوری میریخت بیرون و نزدیک به ارضا شدن بودم اصلاً نمیتونستم خودمو نگه دارم و کنترل کنم چند تا که دیگه تکون داد متوجه شد میخواد آبم به همین زودی و بیاد تکون داد تکون داد به اوج خودش که رسید کیرم آبم فواره کرد و صدام در اومد امان منو از پشت بغل کرد آروم میگفت جونم پسرم جونم عشقم آروم شدی عزیزم راحت شدی عزیزم من با تکون دادن سر نشانه تاییدو بهش دادم آبو دوباره گذاشت رو دوش ولی اجازه نداد که برگردم نگاش کنم همین بدنمو شست حولمو تنم کرد و گفت برو بیرون تا منم گوش بگیرم اومدم من یه کاناپه دراز کشیدم مثل همیشه ولی توی عالم و رویای دیگهای بودم دوباره خودمو زدم بخواب چون میدونستم مامان به این سرعت میاد بیرون مامانم اومد بیرون لباس نپوشیده بود اونم با حوله بود من چشمامو بسته بودم مامانم اومد پشت دستشو آروم کشید روی کیرم دوباره کیرم شروع کرد به سیخ شدن حسابی کشیدم سیخ شد حولمو یه خورده کشید پایین که حامد بیفته روی و اومد پاهاشو رد کرد اینور اونور پام منو کاناپه دراز کشیده بودم و پاهامم گذاشته بودم روی میز جلو کاناپه مامان کیرمو با دستش گرفت آروم آروم میمالید به کسش تا حالا مامان اونجوری ندیده بودم دیوونه شده بود از شدت شهوت کیرم که میخواد به کسش همینجوری آبش میریخت از داخل گوشههای رونش به پایین یه خورده که مالید و کیر منم به اوج رسید راست شد سرشو هول داد توش یه آخ گفت بعد دستاشو گرفت به کاناپه شروع کرد به بالا پایین کردن و آروم آهو اوه میکرد منم که فکر میکردم خوابم دیوونه شدم اصلاً تو این دنیا نیستم یه لذت وصف نشدنی داشت چون آبم تازه اومده بود میدونستم به این سرعت آبم نمیاد مامان داشت برای خودش کیف میکرد یه لحظه خواستم بلند شم پوزیشن عوض کنم که مامان فشارم داد گفت لطفاً نه همینجوری بمون منم همونجوری موندم اون خودش برگشت حالا این سری پشتش به من بود و دوباره کیرمو جا کرد توی کسش اونجوری که دلت بخواد بالا پایین میکرد خم شد مچ پاهامون گرفت محکم و کیرمو به صورت بالایی تو کسش عقب جلو میکرد یه دفعه به من گفت من دارم میشم تو هم بشو عزیزم من حسمو گرفته بودم تا ارضا بشم یه دفعه یه سیلاب از آب مامان خیلی غلیظ ریخت روی منو کیرمو پاهام و از کنار کسش داشت آب همینجوری میومد من تا این صحنه رو دیدم مرز جنون شهوت رسیدم یه دفعه آبم با فشار خالی شد یه آه و اوی کردم نالم در اومد بعد یه چند دقیقه همونجوری موندم مامانم همونجوری موند حال نداشت از روم پاشه چند دقیقه بعد آروم خودشو کشید کنار و رفت خودشو شست منم با دستمال خودمو خشک کردم آنچنان خوابی کردم که تو عمرم نکرده بودم انگار کوه کنده بودم چند ساعت بعد دمدمای صبح از خواب بیدار شدم از شدت گشنگی تشنگی رفتم دیدم توی یخچال یه مقدار شیرینی هست اونا رو و یه مقدار شیر خوردم احساس کردم از اتاق مامانم صدا میاد رفتم دیدم آره بیداره گفتم چیزی میخوری گفت اگه چیزی بود برام بیار منم با دست گچی شیرینی گذاشتم تو بشقاب بردم براش
بعد اومدم یه لیوان شیر ریختم ممنون وقتی که خورد تموم شد لطفاً بیام کنارت دراز بکشم گفت باشه مشکلی نداره دراز کشیدم چشمامو بستم دوباره آروم خودش شروع کرد به مالیدن کیرم آروم بالا پایینش میکرد و آروم آروم پسرم عشقم جونم لذت ببر خلاصه تا من دستم خوب شه چندین مدل به روش مختلف میومد مامان روی من
میومد و باهام سکس میکردیم دیگه رومونم به روی هم باز شده بود و از هم لذت میبردیم وقتایی هم که بابا خونه بود اصلاً هیچ کار خطایی نمیکردیم اصلاً انگار نه انگار یه همچین اتفاقی بین ما افتاده این خیلی مهم بود که بتونیم این رابطه رو حفظ کنیم و لذت این رابطه رو بچشیم دست منم خوب شده بود و سکسمون افتاده بود به روال نه که دیگه حریص باشیم موقعیت خوب دستمون میومد آماده میشدیم برای سکس لذت بخش مثلاً میتونستیم با هم یک روز یه سفر کوتاه کوچولو بریم میرفتیم یه اتاق اجاره میکردیم و لذت مونو میبردیم برمیگشتیم خونه ممنونم که این داستانو خوندید امیدوارم که لذت برده باشید
توصیه میکنم به کسایی که فیتیش سکس با محارم دارند به هیچ وجه بیش از حد ورود نزنید خب بعضی از کسایی هستند این تابو رو یه چیز خیلی سنگین و یه گناه خیلی بزرگ میدونن شما نمیتونی با دیدن روزانه این همه کلیپ سکسی و افکار سکسی بالا و شهوت غلیظ خودت تصمیم بگیری بری سمت مادرت یا خواهرت اصلا تو این فاز نیستن یا شاید یک بارم به این مطلب فکر نکردن خدایی نکرده ناراحتیها و تبعات بعدش رو نمیشه جبران کرد
خانواده یعنی همه چیز یک انسان اگه میدونید خانوادتون میلشون به همچین چیزی نیست اصلاً اقدام نکنید. فکر نکنید خودم این کارو کردم به شما میگم نکنید ماجفت طرفمون راضی بود و اقدام از سمت مادرم بود من توصیههایی کردم که آگاهانه و هوشیار زندگی کنید و اقدام دست به هر عملی که میخواید بزنید هوشیار و آگاه باشید. آرزوی تندرستی و موفقیت دارم براتون
نوشته: علی
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی
میومد و باهام سکس میکردیم دیگه رومونم به روی هم باز شده بود و از هم لذت میبردیم وقتایی هم که بابا خونه بود اصلاً هیچ کار خطایی نمیکردیم اصلاً انگار نه انگار یه همچین اتفاقی بین ما افتاده این خیلی مهم بود که بتونیم این رابطه رو حفظ کنیم و لذت این رابطه رو بچشیم دست منم خوب شده بود و سکسمون افتاده بود به روال نه که دیگه حریص باشیم موقعیت خوب دستمون میومد آماده میشدیم برای سکس لذت بخش مثلاً میتونستیم با هم یک روز یه سفر کوتاه کوچولو بریم میرفتیم یه اتاق اجاره میکردیم و لذت مونو میبردیم برمیگشتیم خونه ممنونم که این داستانو خوندید امیدوارم که لذت برده باشید
توصیه میکنم به کسایی که فیتیش سکس با محارم دارند به هیچ وجه بیش از حد ورود نزنید خب بعضی از کسایی هستند این تابو رو یه چیز خیلی سنگین و یه گناه خیلی بزرگ میدونن شما نمیتونی با دیدن روزانه این همه کلیپ سکسی و افکار سکسی بالا و شهوت غلیظ خودت تصمیم بگیری بری سمت مادرت یا خواهرت اصلا تو این فاز نیستن یا شاید یک بارم به این مطلب فکر نکردن خدایی نکرده ناراحتیها و تبعات بعدش رو نمیشه جبران کرد
خانواده یعنی همه چیز یک انسان اگه میدونید خانوادتون میلشون به همچین چیزی نیست اصلاً اقدام نکنید. فکر نکنید خودم این کارو کردم به شما میگم نکنید ماجفت طرفمون راضی بود و اقدام از سمت مادرم بود من توصیههایی کردم که آگاهانه و هوشیار زندگی کنید و اقدام دست به هر عملی که میخواید بزنید هوشیار و آگاه باشید. آرزوی تندرستی و موفقیت دارم براتون
نوشته: علی
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی
Telegram
👑 پشتیـــٰٰ͜͜͜͡͡͡ـبانـَٰٰٰٖٖٖٖٖ͜͜͜͜͡͡͡͡͡͡͡ــی 👑
https://t.me/RMMM59
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی ورود همه الزامی لفت نده ❤️
https://t.me/RMMM59
لینگ جدید فقط اینجامیزاریم
پشتیبانی ورود همه الزامی لفت نده ❤️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM