RIFOD & Michael Wick
111 subscribers
66 photos
12 videos
1 file
65 links
⚜️ارائه شده توسط MR PJ ⚜️

آيدى بنده :

@A_Simple_Creator

گروه بحث بنده :

@Intellectual_Pursuit
Download Telegram
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
پوسترهای ساخته شده برای جدیدترین داستان صوتی ما یعنی «آراتا و شوالیه چشم الماسی»

اخطار: بخش مهمی از داستان در اختیار هوش مصنوعی گذاشته شده بود.
آن‌ها خوشحال‌اند و کنار یکدیگر می‌رقصیدند.

هانا در حالیکه دستان هاراتو را گرفته بود، لبخند زد.

هانا: به نظرت که داستان ما تموم شده، شخصیت منفی چه کسی بود؟

(کمی دورتر، دکه‌ای بزرگ و قدیمی با چوب‌های پوسیده و شیشه‌ای غبارگرفته قرار داشت. روی یکی از قفسه‌هایش، مجله‌ای با جلدی خاک‌خورده و عنوان مبهم RIFOD به آرامی زیر نور کم‌سو می‌درخشید.)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شوالیه با گامی سنگین، شمشیرش را بیرون کشید.

در دل تاریکی، خدای آتش و خشم به سوی او یورش برد.

آراتا، در آشفتگی میان شعله‌ها، دستش را دراز کرد تا کلیدی که در سرنوشتش نوشته شده بود، به چنگ آورد.

در آن سوی میدان، عروسی از جنس استخوان، بی‌احساس و بی‌رحم، آخرین وفادارش را به خاک سپرده بود.

حال سؤالی بر لب‌ها زمزمه می‌شود:
آیا انسان می‌تواند در برابر خدایان ایستادگی کند؟

زمانی گذشت، شاید لحظه‌ای یا شاید یک ابدیت.

آراتا، خسته و شکسته، به درشکه‌ای بی‌جان تکیه داده بود. شوالیه، در سکوت مرگ آرمیده بود.

و اکنون، هر هفت خدا، سایه‌های ابدی، در سکوتی سنگین روبه‌روی مرد کت شلواری ایستاده بودند.

#دیالوگ


⚠️توجه: پوستر با کمک Ai ساخته شده است.
RIFOD & Michael Wick
شوالیه با گامی سنگین، شمشیرش را بیرون کشید. در دل تاریکی، خدای آتش و خشم به سوی او یورش برد. آراتا، در آشفتگی میان شعله‌ها، دستش را دراز کرد تا کلیدی که در سرنوشتش نوشته شده بود، به چنگ آورد. در آن سوی میدان، عروسی از جنس استخوان، بی‌احساس و بی‌رحم،…
(خوب مونده، یعنی یک کار زودگذری که یهو باد کنه و بعد بادش بخوابه
نبوده، هنوزم حس خوبی میده گوش دادنش)

نام «متیو رینالد» بر روی کاغذی کهنه و مرموز حک شده بود. اما آراتا چگونه می‌توانست این نام را بخواند؟

شوالیه‌ای در نبردی نابرابر جان باخته بود.

آراتا خود را در میان هزارتویی از مسیرهای بی‌پایان می‌دید؛ جایی که گذشته و آینده در هم تنیده بودند.

«تصمیم او‌ چه خواهد بود؟»

آراتا می‌توانست او را‌ ببینید. در میان دو شخصیت گذشته و آینده، حضور داشت.

«خدایان به سمت مرد کت شلواری حمله کردند.»

#دیالوگ
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️
صفحه دوم و ‌نهایی سال ۱۴۰۴

از آلبوم جدید گروه Boards of Canada، آینده پست‌گذاری و حسی جنگل متروکه تا انسان، هموساپینس ۴ بعدی.


پست‌های مرتبط:

https://t.me/c/1441812921/13856
https://t.me/c/1441812921/14141
https://t.me/c/1441812921/13375
https://t.me/c/1441812921/13894
https://t.me/c/1441812921/14045

ویس دوم
و اما سؤال مهم اینجاست:
اهداف تو چه هستند؟
ارزش‌های وجودت چه‌اند؟

آراتا خوب بلد بود فقط نگاه کند… فقط ببیند.

در تالار قصر، خدایان دور مردی با کت‌وشلوار ایستاده بودند.

اما آراتا نمی‌توانست بفهمد…
آیا آن مرد در میان خدایان گیر افتاده بود؟
یا خدایان، بی‌آن‌که بفهمند، در حضور او اسیر شده بودند؟


#دیالوگ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شوالیه، به دست خدای آتش و خشم کشته شده بود.
عروسی از جنس استخوان، او را بلعیده بود.
آراتا می‌توانست آن را به‌وضوح احساس کند.
روبروی شوالیه، مردی ایستاده بود و خدایان، او را در میان گرفته بودند.

(بله، به نظر می‌رسد میان ارزش‌های ما و مسیر ماجراجویی‌مان ارتباطاتی وجود دارد. اما چه ارتباطاتی؟)

آراتا اکنون فهمیده بود؛ آن مرد کت‌شلواری وارد داستانش شده بود.

#دیالوگ

⚠️توجه: پوستر با کمک Ai ساخته شده است.
آقای متیو رینالد
@RIFOD
یکی از شخصیت‌های مهم پارت آخر قسمت نهایی مایکل ویک

داستان صوتی مایکل ویک
داستان صوتی چه اتفاقی برای خانواده میلر افتاد
داستان صوتی کشتاری توسط‌‌ مرد کت‌شلواری

📓 @RIFOD
🌲 @An_Abandoned_Forest
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
آراتا می‌توانست ببیند.
خدایان، فرشتگان و شیاطین، همگی به‌سوی او یورش می‌بردند.
اما در میان آراتا و آن‌ها، یک نفر ایستاده بود؛
آراتا او را می‌دید.
مردی با کت‌وشلوار، درست روبه‌روی‌شان ایستاده بود.

#دیالوگ
🔴 خب پس الان داستان تموم شده؟

🔵 آره

🔴 پس یعنی چه کسی میتونه شخصیت منفی داستان ما‌ باشه؟

«مرد کت‌وشلواری، در سکوت و با نگاهی نافذ، قدم‌به‌قدم به سوی قلعه‌ی خدایان نزدیک می‌شد.»

#دیالوگ