آخرین ضربهها وارد میشود.
(آیا داستان قدیمی ناتمام، بازگو میشود؟)
آراتا میتوانست او را ببیند
(آیا میشود که انتقام گرفت؟)
شوالیه با قدرت هر چه بیشتر، با آن شیء ناشناس به سر او ضربه میزند.
(آیا زمانش فرا رسیده بود؟)
⬅️ عکس توسط Ai ساخته شده است.
#دیالوگ
(آیا داستان قدیمی ناتمام، بازگو میشود؟)
آراتا میتوانست او را ببیند
(آیا میشود که انتقام گرفت؟)
شوالیه با قدرت هر چه بیشتر، با آن شیء ناشناس به سر او ضربه میزند.
(آیا زمانش فرا رسیده بود؟)
⬅️ عکس توسط Ai ساخته شده است.
#دیالوگ
شهر کوبه فوق العاده است. آراتا مردی رو میبیند که ماسکی بر چهره دارد. آراتا از رهگذری میپرسد
این چه ماسکی است؟
مسخره! آن فرد میگوید که از جهان دیگر آمده است!
جهان دیگر؟
آره بهش میگه هانیا!
هانیا؟
آره خیلی عجیب است!
آراتا میتوانست مجسمه خدایان را ببیند. خدایانی که شهر کوبه را ساخته بودند.
#دیالوگ
این چه ماسکی است؟
مسخره! آن فرد میگوید که از جهان دیگر آمده است!
جهان دیگر؟
آره بهش میگه هانیا!
هانیا؟
آره خیلی عجیب است!
آراتا میتوانست مجسمه خدایان را ببیند. خدایانی که شهر کوبه را ساخته بودند.
#دیالوگ
مردمِ کوبه در خانهی خدایان حضور دارند. آراتا بزرگترین قصرِ شهر است؛ قصری که انگار نفس میکشد. در ورودیِ آن، چشمی عظیم جا خوش کرده، ساختهی شونفِنگاِر، موجودی ماورایی. اهالیِ کوبه میگویند این چشم هرگز پلک نمیزند و قلمروِ سومبریا را زیر نظر دارد؛ جایی آنسوتر از خواب و آنسوتر از بیداری.
#دیالوگ
#دیالوگ
(خدایان کوبه ناظر این اتفاق وحشتناک هستند.)
(**** سوخته است)
(عروسی از جنس استخوان، آخرین هوادارش را به شکلی وحشتناک میخورد)
(آراتا و *** وحشت زده به دنیال راهی برای خروج هستند.)
آراتا: باورم نمیشه!
#دیالوگ
(**** سوخته است)
(عروسی از جنس استخوان، آخرین هوادارش را به شکلی وحشتناک میخورد)
(آراتا و *** وحشت زده به دنیال راهی برای خروج هستند.)
آراتا: باورم نمیشه!
#دیالوگ
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️
بخشی از آهنگ تیزر معرفی کتاب «جنگل متروکه» 👇🏻
روح این موسیقی، همان چیزیست که در تار و پود داستان کتاب جریان دارد.
روح این موسیقی، همان چیزیست که در تار و پود داستان کتاب جریان دارد.
(*** دارد طلوع آفتاب را تماشا میکند)
آراتا: چه اسب جالبی داری!
***: آره اون رو یک ذهن زیبا ساخته!
آراتا: پس باید اول منتظر باشیم تا یک روایتی از تو تعریف بشه
(بادها میوزند، درختان با شادمانی میرقصند، *** به آسمان خیره میشود)
***: آره! آراتا منتظرم باش!
#دیالوگ
آراتا: چه اسب جالبی داری!
***: آره اون رو یک ذهن زیبا ساخته!
آراتا: پس باید اول منتظر باشیم تا یک روایتی از تو تعریف بشه
(بادها میوزند، درختان با شادمانی میرقصند، *** به آسمان خیره میشود)
***: آره! آراتا منتظرم باش!
#دیالوگ
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️
ولی سؤال اینجاست که آیا واقعاً حق با او بود؟ آیا ما داستان را میدانیم؟
RIFOD & Michael Wick
Voice message
هنگامی که درختان با ستارگان میرقصد؛ بر تپهای ***، شهری پر شکوه و نورانی را مشاهده میکند. گویا خدایان آنرا ساختهاند.
***: پس این کوبه است! چه عظمتی.... قبول نداری؟
همراهش سرش را تکان داد.
#دیالوگ
***: پس این کوبه است! چه عظمتی.... قبول نداری؟
همراهش سرش را تکان داد.
#دیالوگ
RIFOD & Michael Wick
Voice message
دالانی وسیع پوشیده از خوشه هایی آسمانی؛ چشمانی که میدرخشیدند به یکدیگر زل زده بودند.
###: پس تو آن رهگذری؟
***: من هم مانند همه رهگذرم ###.
#دیالوگ
###: پس تو آن رهگذری؟
***: من هم مانند همه رهگذرم ###.
#دیالوگ
(*** به طرز وحشتناکی کشته شده بود)
(آراتا او را میبیند)
(تمام خدایان کوبه اطراف او هستند)
آن مرد با ظاهر عجیب از راه رسیده بود
#دیالوگ
(آراتا او را میبیند)
(تمام خدایان کوبه اطراف او هستند)
آن مرد با ظاهر عجیب از راه رسیده بود
#دیالوگ