Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️
در این جهان میشنوید:
مایکل ویک
شبح مو بلند جنگل
پمپ بنزین اسرار آمیز
ملکه سنگها
داستانی ترسناک از لری اسمیت
چه اتفاقی برای خانواده میلر افتاد؟
روح بیمارستان
راز مرد یک چشم
شبی که او دروغ گفت
کشتاری توسط مردکتشلواری
فرار ریکو از پایگاه RIFOD
آراتا و شوالیه چشم الماسی
🕯 🕯 داستان از کجا شروع میشود:
مایکل ویک، سربازی که داستان تلخ زندگی خود را بازگو میکند.
🕯 🕯 داستان هماکنون در کجا قرار دارد؟
آراتا حضوری را حس میکند، هیچکس پیش آراتا نبود و آراتا نمیدانست باید چه کاری انجام دهد….
(روبهروی او، خدایان ایستاده بودند.)
(آیا آراتا صادق بود؟)
(آراتا در حالیکه احساس ضعف میکرد، فریاد زد)
(آن اسم گفته شد)
(او آنجا بود.)
مرد کت شلواری از راه رسیده بود.
🕯 🕯 داستان به کجا خواهد رفت؟
🔠 🔠 🔠 🔠 🔠
🌲
🌲 @An_Abandoned_Forest 🛸
مایکل ویک
شبح مو بلند جنگل
پمپ بنزین اسرار آمیز
ملکه سنگها
داستانی ترسناک از لری اسمیت
چه اتفاقی برای خانواده میلر افتاد؟
روح بیمارستان
راز مرد یک چشم
شبی که او دروغ گفت
کشتاری توسط مردکتشلواری
فرار ریکو از پایگاه RIFOD
آراتا و شوالیه چشم الماسی
مایکل ویک، سربازی که داستان تلخ زندگی خود را بازگو میکند.
آراتا حضوری را حس میکند، هیچکس پیش آراتا نبود و آراتا نمیدانست باید چه کاری انجام دهد….
(روبهروی او، خدایان ایستاده بودند.)
(آیا آراتا صادق بود؟)
(آراتا در حالیکه احساس ضعف میکرد، فریاد زد)
(آن اسم گفته شد)
(او آنجا بود.)
مرد کت شلواری از راه رسیده بود.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️ (Mr PJ)
باید دید که جنگل متروکه برات چه تصمیمی داره
Final Results
49%
کریس سوزان را نجات بده
51%
کریس فرار کن
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️ (Mr PJ)
کریس فرار میکند!
رباتغولآسا، داخل محفظه سیاه فعال میشود، کریس به سمت در بزرگ آهنی میدود و در بسته میشود. کریس از محوطه بیرون آمده بود و در امان است.
کریس: میدونستم، حق با من بود.
پایان
رباتغولآسا، داخل محفظه سیاه فعال میشود، کریس به سمت در بزرگ آهنی میدود و در بسته میشود. کریس از محوطه بیرون آمده بود و در امان است.
کریس: میدونستم، حق با من بود.
پایان
ایزانامی، خدایی که شهر کوپه را با تمامی موجوداتش آفریده بود در کنار سیزور، خدای خشم ایستاد.
شوالیه چشم الماسی مرده بود.
آراتا احساس ضعف میکرد، آخرین امید، آخرین شانس و آخرین قدم
دیوار شکست
او آنجا بود
مرد کت شلواری از راه رسیده بود.
#دیالوگ
شوالیه چشم الماسی مرده بود.
آراتا احساس ضعف میکرد، آخرین امید، آخرین شانس و آخرین قدم
دیوار شکست
او آنجا بود
مرد کت شلواری از راه رسیده بود.
#دیالوگ
به ظاهر همه چی از کنترل خارج شده است…..
به ظاهر همه، ما را تنها گذاشتهاند…..
(…) به درختی تکیه میکند، او تنهای تنها شده است.
#دیالوگ
به ظاهر همه، ما را تنها گذاشتهاند…..
(…) به درختی تکیه میکند، او تنهای تنها شده است.
#دیالوگ
پوسترهای ساخته شده برای جدیدترین داستان صوتی ما یعنی «آراتا و شوالیه چشم الماسی»
اخطار: بخش مهمی از داستان در اختیار هوش مصنوعی گذاشته شده بود.
اخطار: بخش مهمی از داستان در اختیار هوش مصنوعی گذاشته شده بود.
آنها خوشحالاند و کنار یکدیگر میرقصیدند.
هانا در حالیکه دستان هاراتو را گرفته بود، لبخند زد.
هانا: به نظرت که داستان ما تموم شده، شخصیت منفی چه کسی بود؟
(کمی دورتر، دکهای بزرگ و قدیمی با چوبهای پوسیده و شیشهای غبارگرفته قرار داشت. روی یکی از قفسههایش، مجلهای با جلدی خاکخورده و عنوان مبهم RIFOD به آرامی زیر نور کمسو میدرخشید.)
هانا در حالیکه دستان هاراتو را گرفته بود، لبخند زد.
هانا: به نظرت که داستان ما تموم شده، شخصیت منفی چه کسی بود؟
(کمی دورتر، دکهای بزرگ و قدیمی با چوبهای پوسیده و شیشهای غبارگرفته قرار داشت. روی یکی از قفسههایش، مجلهای با جلدی خاکخورده و عنوان مبهم RIFOD به آرامی زیر نور کمسو میدرخشید.)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شوالیه با گامی سنگین، شمشیرش را بیرون کشید.
در دل تاریکی، خدای آتش و خشم به سوی او یورش برد.
آراتا، در آشفتگی میان شعلهها، دستش را دراز کرد تا کلیدی که در سرنوشتش نوشته شده بود، به چنگ آورد.
در آن سوی میدان، عروسی از جنس استخوان، بیاحساس و بیرحم، آخرین وفادارش را به خاک سپرده بود.
حال سؤالی بر لبها زمزمه میشود:
آیا انسان میتواند در برابر خدایان ایستادگی کند؟
زمانی گذشت، شاید لحظهای یا شاید یک ابدیت.
آراتا، خسته و شکسته، به درشکهای بیجان تکیه داده بود. شوالیه، در سکوت مرگ آرمیده بود.
و اکنون، هر هفت خدا، سایههای ابدی، در سکوتی سنگین روبهروی مرد کت شلواری ایستاده بودند.
#دیالوگ
⚠️توجه: پوستر با کمک Ai ساخته شده است.
در دل تاریکی، خدای آتش و خشم به سوی او یورش برد.
آراتا، در آشفتگی میان شعلهها، دستش را دراز کرد تا کلیدی که در سرنوشتش نوشته شده بود، به چنگ آورد.
در آن سوی میدان، عروسی از جنس استخوان، بیاحساس و بیرحم، آخرین وفادارش را به خاک سپرده بود.
حال سؤالی بر لبها زمزمه میشود:
آیا انسان میتواند در برابر خدایان ایستادگی کند؟
زمانی گذشت، شاید لحظهای یا شاید یک ابدیت.
آراتا، خسته و شکسته، به درشکهای بیجان تکیه داده بود. شوالیه، در سکوت مرگ آرمیده بود.
و اکنون، هر هفت خدا، سایههای ابدی، در سکوتی سنگین روبهروی مرد کت شلواری ایستاده بودند.
#دیالوگ
⚠️توجه: پوستر با کمک Ai ساخته شده است.
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️ (Mr PJ)
#داستان #داستان_صوتى #داستان_صوتى_كوتاه
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
RIFOD & Michael Wick
شوالیه با گامی سنگین، شمشیرش را بیرون کشید. در دل تاریکی، خدای آتش و خشم به سوی او یورش برد. آراتا، در آشفتگی میان شعلهها، دستش را دراز کرد تا کلیدی که در سرنوشتش نوشته شده بود، به چنگ آورد. در آن سوی میدان، عروسی از جنس استخوان، بیاحساس و بیرحم،…
(خوب مونده، یعنی یک کار زودگذری که یهو باد کنه و بعد بادش بخوابه
نبوده، هنوزم حس خوبی میده گوش دادنش)
نام «متیو رینالد» بر روی کاغذی کهنه و مرموز حک شده بود. اما آراتا چگونه میتوانست این نام را بخواند؟
شوالیهای در نبردی نابرابر جان باخته بود.
آراتا خود را در میان هزارتویی از مسیرهای بیپایان میدید؛ جایی که گذشته و آینده در هم تنیده بودند.
«تصمیم او چه خواهد بود؟»
آراتا میتوانست او را ببینید. در میان دو شخصیت گذشته و آینده، حضور داشت.
«خدایان به سمت مرد کت شلواری حمله کردند.»
#دیالوگ
نبوده، هنوزم حس خوبی میده گوش دادنش)
نام «متیو رینالد» بر روی کاغذی کهنه و مرموز حک شده بود. اما آراتا چگونه میتوانست این نام را بخواند؟
شوالیهای در نبردی نابرابر جان باخته بود.
آراتا خود را در میان هزارتویی از مسیرهای بیپایان میدید؛ جایی که گذشته و آینده در هم تنیده بودند.
«تصمیم او چه خواهد بود؟»
آراتا میتوانست او را ببینید. در میان دو شخصیت گذشته و آینده، حضور داشت.
«خدایان به سمت مرد کت شلواری حمله کردند.»
#دیالوگ