Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
به دنبال یک راه خروج میگشت.
(آیا واقعاً حقیقت دارد؟)
اطراف او، خدایان قدرتمند هستند.
(آیا زندگی همین است؟)
به درشکهای تکیه میدهد.
(آیا او در اشتباه است؟)
اهالی شهر به طرز فجیعی کشته شده بودند.
(احساس تنهایی و تهی بودن دارد)
هاچیمان، خدایی که بر هر جنگی پیروز است، تیرکمانش را به سمت او نشانه گرفت. تیرکمانی شبیه به اژدها، اژدهایی از جنس آتش
(آیا باید پذیرفت؟ چرا تنها هستیم؟ آیا باید در مقابل یک جریان پرخروش ایستاد؟)
میتوانست او را ببیند
(آیا صداقت داریم؟)
انگار یک مرد کت شلواری دارد از انتهای جنگل او را تماشا میکند.
🏚 @RIFOD
(آیا واقعاً حقیقت دارد؟)
اطراف او، خدایان قدرتمند هستند.
(آیا زندگی همین است؟)
به درشکهای تکیه میدهد.
(آیا او در اشتباه است؟)
اهالی شهر به طرز فجیعی کشته شده بودند.
(احساس تنهایی و تهی بودن دارد)
هاچیمان، خدایی که بر هر جنگی پیروز است، تیرکمانش را به سمت او نشانه گرفت. تیرکمانی شبیه به اژدها، اژدهایی از جنس آتش
(آیا باید پذیرفت؟ چرا تنها هستیم؟ آیا باید در مقابل یک جریان پرخروش ایستاد؟)
میتوانست او را ببیند
(آیا صداقت داریم؟)
انگار یک مرد کت شلواری دارد از انتهای جنگل او را تماشا میکند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
پیام رادیویی:
این یک اطلاعیه ویژه از سوی کمیته اضطراری ویژه است. رادیو و تلویزیون خود را همیشه روشن نگه دارید. در داخل خانه بمانید و از تماس با افراد دیگر خودداری کنید. سعی نکنید خارج از منطقه محلی خود تلفن کنید. نترسید و آرام و آرام باشید. برای اطلاع از به روز رسانی ها با این ایستگاه همراه باشید.
راسل: به سمت آنجا، جاییکه تغییرات و گذشته همدیگه را ملاقت میکنند، پرواز میکنیم
پیام: سالم برمیگردی
راسل: نیازی هم نیست فقط میخوام بیینمش
پیام: امید ما به تو هست راسل
راسل: گروهبان راسل صحبت میکنه، به سمت RIFOD، به سمت کهکشانها پرواز میکنیم
(موشک پرتاب میشود)
#دیالوگ
🏚 @RIFOD
این یک اطلاعیه ویژه از سوی کمیته اضطراری ویژه است. رادیو و تلویزیون خود را همیشه روشن نگه دارید. در داخل خانه بمانید و از تماس با افراد دیگر خودداری کنید. سعی نکنید خارج از منطقه محلی خود تلفن کنید. نترسید و آرام و آرام باشید. برای اطلاع از به روز رسانی ها با این ایستگاه همراه باشید.
راسل: به سمت آنجا، جاییکه تغییرات و گذشته همدیگه را ملاقت میکنند، پرواز میکنیم
پیام: سالم برمیگردی
راسل: نیازی هم نیست فقط میخوام بیینمش
پیام: امید ما به تو هست راسل
راسل: گروهبان راسل صحبت میکنه، به سمت RIFOD، به سمت کهکشانها پرواز میکنیم
(موشک پرتاب میشود)
#دیالوگ
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
RIFOD & Michael Wick
او در گوشهای از سالن عاجزانه داشت آن عروس را نگاه میکرد. عروسی که دیگر زیبا نبود، عروسی که دیگر لبخند بر لب نداشت، عروسی که داشت همه آدمهای سالن را سلاخی میکرد. عروسی که از جنس استخوان بود او را دید و حمله کرد. او آن اسم را گفت …. زمان متوقف شد ….
عروس استخوانی در حال خوردن بدن بیجان آن پسر بچه بود.
خدایان تشویق میکردند.
عروس چرخید و به سمت او حمله کرد.
این ترس برایش تازگش داشت.
(زندگی یک جنگ بیپایان است)
کنار خود یک حضوری را احساس کرد.
(آیا این جنگ تمام میشود؟)
میتوانست او را ببیند
(مرد کتشلواری کنار او ایستاده بود)
خدایان تشویق میکردند.
عروس چرخید و به سمت او حمله کرد.
این ترس برایش تازگش داشت.
(زندگی یک جنگ بیپایان است)
کنار خود یک حضوری را احساس کرد.
(آیا این جنگ تمام میشود؟)
میتوانست او را ببیند
(مرد کتشلواری کنار او ایستاده بود)
(به درخت تکیه داده بود)
«بهت گفته بودم که در آخر هر کسی میرود سراغ داستان خودش»
ضعیف بودم
«همه خوشحال هستند»
بهم خیانت کردند، من رو تنها گذاشتند
(در هوای بهاری، وزیدن نسیم ملایم طنینانداز است)
«این سرنوشت تو هست»
دیگه چیکار کنم؟ ضعیف هستم
«بپذیر»
مگه چاره دیگهای هم دارم؟
(خون زیادی ازش رفته بود)
من….من نمیبخشم! من اعضای تیممو نمیبخشم
(در لحظات آخر بود)
آل….آلن…فارترس
[همه چی متوقف شد]
حضوری را حس کرد
«بهت گفته بودم که در آخر هر کسی میرود سراغ داستان خودش»
ضعیف بودم
«همه خوشحال هستند»
بهم خیانت کردند، من رو تنها گذاشتند
(در هوای بهاری، وزیدن نسیم ملایم طنینانداز است)
«این سرنوشت تو هست»
دیگه چیکار کنم؟ ضعیف هستم
«بپذیر»
مگه چاره دیگهای هم دارم؟
(خون زیادی ازش رفته بود)
من….من نمیبخشم! من اعضای تیممو نمیبخشم
(در لحظات آخر بود)
آل….آلن…فارترس
[همه چی متوقف شد]
حضوری را حس کرد
پوستر جدیدترین داستان صوتی ساخته شده در جنگل متروکه:
«آراتا و شوالیه چشم الماسی»
{سایمون از خواب بیدار میشود، خانوادش ناپدید شده بودند، توانست روی سنگ روبهرویش کلمهای را بخواند، نوشته شده بود RIFOD}
⏰ مدت زمان این داستان صوتی:
یک ساعت
🎚 نویسنده و ادیتور: MRPJ
این داستان به طرز غیرقابل پیشیبینی گذاشته میشود.
#مايكل_ويك #داستان_صوتى #داستان_صوتی_کوتاه #آراتا_و_شوالیه_چشم_الماسی
🏚 @RIFOD
🌲
🌲 @An_Abandoned_Forest 🛸
«آراتا و شوالیه چشم الماسی»
{سایمون از خواب بیدار میشود، خانوادش ناپدید شده بودند، توانست روی سنگ روبهرویش کلمهای را بخواند، نوشته شده بود RIFOD}
یک ساعت
🎚 نویسنده و ادیتور: MRPJ
این داستان به طرز غیرقابل پیشیبینی گذاشته میشود.
#مايكل_ويك #داستان_صوتى #داستان_صوتی_کوتاه #آراتا_و_شوالیه_چشم_الماسی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
آراتا و شوالیه چشم الماسی
RIFOD
دقایق ابتدایی داستان صوتی انحصاری جنگل متروکه یعنی «آراتا و شوالیه چشم الماسی»
⚠️ هشدار:
این دقایق امکان دارد در نسخه نهایی متفاوت باشند.
گویندگان: علی رستمی، غزل رحیمیان، امید برنو و رامین دلبری
نویسنده و ادیتور:
MR PJ / Ali Salemi
جهت ورود به کانال ویژه داستانهای صوتی بنده:
🏚 @RIFOD
🌲
🌲 @An_Abandoned_Forest 🛸
این دقایق امکان دارد در نسخه نهایی متفاوت باشند.
گویندگان: علی رستمی، غزل رحیمیان، امید برنو و رامین دلبری
نویسنده و ادیتور:
MR PJ / Ali Salemi
جهت ورود به کانال ویژه داستانهای صوتی بنده:
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
همه چیز بهم ریخته است
او تمام کتابها را پاره کرده بود
آین داستانها چه ارتباطی با یکدیگر دارند؟
#دیالوگ
او تمام کتابها را پاره کرده بود
آین داستانها چه ارتباطی با یکدیگر دارند؟
#دیالوگ
RIFOD & Michael Wick
عنوان پارت آخر قسمت سوم و نهایی مایکل ویک : Nothing could be further from the truth • مدت زمان این پارت : ٢ ساعت 📓 @RIFOD
پارت آخر قسمت سوم و نهایی مایکل ویک که پایانی بر این جهان و ماجرا است، به صورت تصویری منتشر خواهد شد.
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️
در این جهان میشنوید:
مایکل ویک
شبح مو بلند جنگل
پمپ بنزین اسرار آمیز
ملکه سنگها
داستانی ترسناک از لری اسمیت
چه اتفاقی برای خانواده میلر افتاد؟
روح بیمارستان
راز مرد یک چشم
شبی که او دروغ گفت
کشتاری توسط مردکتشلواری
فرار ریکو از پایگاه RIFOD
آراتا و شوالیه چشم الماسی
🕯 🕯 داستان از کجا شروع میشود:
مایکل ویک، سربازی که داستان تلخ زندگی خود را بازگو میکند.
🕯 🕯 داستان هماکنون در کجا قرار دارد؟
آراتا حضوری را حس میکند، هیچکس پیش آراتا نبود و آراتا نمیدانست باید چه کاری انجام دهد….
(روبهروی او، خدایان ایستاده بودند.)
(آیا آراتا صادق بود؟)
(آراتا در حالیکه احساس ضعف میکرد، فریاد زد)
(آن اسم گفته شد)
(او آنجا بود.)
مرد کت شلواری از راه رسیده بود.
🕯 🕯 داستان به کجا خواهد رفت؟
🔠 🔠 🔠 🔠 🔠
🌲
🌲 @An_Abandoned_Forest 🛸
مایکل ویک
شبح مو بلند جنگل
پمپ بنزین اسرار آمیز
ملکه سنگها
داستانی ترسناک از لری اسمیت
چه اتفاقی برای خانواده میلر افتاد؟
روح بیمارستان
راز مرد یک چشم
شبی که او دروغ گفت
کشتاری توسط مردکتشلواری
فرار ریکو از پایگاه RIFOD
آراتا و شوالیه چشم الماسی
مایکل ویک، سربازی که داستان تلخ زندگی خود را بازگو میکند.
آراتا حضوری را حس میکند، هیچکس پیش آراتا نبود و آراتا نمیدانست باید چه کاری انجام دهد….
(روبهروی او، خدایان ایستاده بودند.)
(آیا آراتا صادق بود؟)
(آراتا در حالیکه احساس ضعف میکرد، فریاد زد)
(آن اسم گفته شد)
(او آنجا بود.)
مرد کت شلواری از راه رسیده بود.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️ (Mr PJ)
باید دید که جنگل متروکه برات چه تصمیمی داره
Final Results
49%
کریس سوزان را نجات بده
51%
کریس فرار کن
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️ (Mr PJ)
کریس فرار میکند!
رباتغولآسا، داخل محفظه سیاه فعال میشود، کریس به سمت در بزرگ آهنی میدود و در بسته میشود. کریس از محوطه بیرون آمده بود و در امان است.
کریس: میدونستم، حق با من بود.
پایان
رباتغولآسا، داخل محفظه سیاه فعال میشود، کریس به سمت در بزرگ آهنی میدود و در بسته میشود. کریس از محوطه بیرون آمده بود و در امان است.
کریس: میدونستم، حق با من بود.
پایان