آراتا باور نمیکرد… اما معاملاتی در زندگی هستند که اجتنابناپذیرند….
آراتا با تمام توانش در یک مسیری بیانتها میدوید. شوالیه معروف، میوکی او را تعقیب میکرد.
(بألاخره آراتا میتوانست کمی استراحت کند، بر درشکهای تکیه داده بود.)
(اهالی شهر به طرز وحشتناکی سلاخی شده بودند و قهرمانان فرار کرده بودند.)
(نفسهای آخرش بود، باید مرد زخم خورده را به حال خودش میگذاشت، پیرزن دانا درست میگفت.)
(آیا این حرفها فایدهای هم داشتند؟ آیا پشیمانی برای انسان اهمیت دارد؟ صداقت چطور؟)
(تا حالا این ظاهر و حضور را حس نکرده بود؛ انگار مردی داشت به سمت او میآمد، مردی که ظاهری شبیه اهالی اونجا نداشت، لباسی عجیب و غریب بر تن داشت و در میان شعلههای آتش به آرامی قدم میزد.)
#دیالوگ
🏚 @RIFOD
(اهالی شهر به طرز وحشتناکی سلاخی شده بودند و قهرمانان فرار کرده بودند.)
(نفسهای آخرش بود، باید مرد زخم خورده را به حال خودش میگذاشت، پیرزن دانا درست میگفت.)
(آیا این حرفها فایدهای هم داشتند؟ آیا پشیمانی برای انسان اهمیت دارد؟ صداقت چطور؟)
(تا حالا این ظاهر و حضور را حس نکرده بود؛ انگار مردی داشت به سمت او میآمد، مردی که ظاهری شبیه اهالی اونجا نداشت، لباسی عجیب و غریب بر تن داشت و در میان شعلههای آتش به آرامی قدم میزد.)
#دیالوگ
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
(همه چی بهم ریخته بود، دوست، دشمن شده بود.)
(هیچکس پیش آراتا نبود و آراتا نمیدانست باید چه کاری انجام دهد….)
(روبهروی او، خدایان ایستاده بودند.)
(مگر میشود افکار بقیه را قبول نداشت و در عین حال مورد پذیرش هم قرار گرفت؟)
(آیا آراتا صادق بود؟)
(آراتا در حالیکه احساس ضعف داشت، فریاد میزند)
(آن اسم گفته شد)
(او آنجا بود.)
مرد کت شلواری از راه رسیده بود.
#دیالوگ
🏚 @RIFOD
(هیچکس پیش آراتا نبود و آراتا نمیدانست باید چه کاری انجام دهد….)
(روبهروی او، خدایان ایستاده بودند.)
(مگر میشود افکار بقیه را قبول نداشت و در عین حال مورد پذیرش هم قرار گرفت؟)
(آیا آراتا صادق بود؟)
(آراتا در حالیکه احساس ضعف داشت، فریاد میزند)
(آن اسم گفته شد)
(او آنجا بود.)
مرد کت شلواری از راه رسیده بود.
#دیالوگ
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
(شب جالبی برای آراتا بود.)
این همه آدم که با معلولیتهای مختلف، در این جهان زیبا گرفتار هستند
(آراتا از شدت ترس نمیتوانست حرکت کند)
افرادی که حتی آرزوی راه رفتن را دارند
(آراتا او را دیده بود)
افرادی که حتی آرزوی نفس کشیدن را دارند
(آراتا در یک راهروی بیانتها میدوید)
افرادی که حتی آرزوی لذت بردن از دوست داشته شدن را دارند
(آراتا شوالیه جوان را دیده بود، شوالیهای که در چشم الماسی سمت چپش خنجری فرو رفته بود، همه جا خون ریخته شده بود.)
افرادی که مستحق این جهان زیبا نیستند…
(شوالیه به آسمان خیره شد)
همه جا تاریک میشود
یک مرتبه ایزانامی، خدای جاودانگی و عناصر، ابیسو، خدای مردگان به سمت مرد کت شلواری حمله کردند.
(بله شب جالبی برای آراتا بود)
#دیالوگ
🏚 @RIFOD
این همه آدم که با معلولیتهای مختلف، در این جهان زیبا گرفتار هستند
(آراتا از شدت ترس نمیتوانست حرکت کند)
افرادی که حتی آرزوی راه رفتن را دارند
(آراتا او را دیده بود)
افرادی که حتی آرزوی نفس کشیدن را دارند
(آراتا در یک راهروی بیانتها میدوید)
افرادی که حتی آرزوی لذت بردن از دوست داشته شدن را دارند
(آراتا شوالیه جوان را دیده بود، شوالیهای که در چشم الماسی سمت چپش خنجری فرو رفته بود، همه جا خون ریخته شده بود.)
افرادی که مستحق این جهان زیبا نیستند…
(شوالیه به آسمان خیره شد)
همه جا تاریک میشود
یک مرتبه ایزانامی، خدای جاودانگی و عناصر، ابیسو، خدای مردگان به سمت مرد کت شلواری حمله کردند.
(بله شب جالبی برای آراتا بود)
#دیالوگ
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
به دنبال یک راه خروج میگشت.
(آیا واقعاً حقیقت دارد؟)
اطراف او، خدایان قدرتمند هستند.
(آیا زندگی همین است؟)
به درشکهای تکیه میدهد.
(آیا او در اشتباه است؟)
اهالی شهر به طرز فجیعی کشته شده بودند.
(احساس تنهایی و تهی بودن دارد)
هاچیمان، خدایی که بر هر جنگی پیروز است، تیرکمانش را به سمت او نشانه گرفت. تیرکمانی شبیه به اژدها، اژدهایی از جنس آتش
(آیا باید پذیرفت؟ چرا تنها هستیم؟ آیا باید در مقابل یک جریان پرخروش ایستاد؟)
میتوانست او را ببیند
(آیا صداقت داریم؟)
انگار یک مرد کت شلواری دارد از انتهای جنگل او را تماشا میکند.
🏚 @RIFOD
(آیا واقعاً حقیقت دارد؟)
اطراف او، خدایان قدرتمند هستند.
(آیا زندگی همین است؟)
به درشکهای تکیه میدهد.
(آیا او در اشتباه است؟)
اهالی شهر به طرز فجیعی کشته شده بودند.
(احساس تنهایی و تهی بودن دارد)
هاچیمان، خدایی که بر هر جنگی پیروز است، تیرکمانش را به سمت او نشانه گرفت. تیرکمانی شبیه به اژدها، اژدهایی از جنس آتش
(آیا باید پذیرفت؟ چرا تنها هستیم؟ آیا باید در مقابل یک جریان پرخروش ایستاد؟)
میتوانست او را ببیند
(آیا صداقت داریم؟)
انگار یک مرد کت شلواری دارد از انتهای جنگل او را تماشا میکند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
پیام رادیویی:
این یک اطلاعیه ویژه از سوی کمیته اضطراری ویژه است. رادیو و تلویزیون خود را همیشه روشن نگه دارید. در داخل خانه بمانید و از تماس با افراد دیگر خودداری کنید. سعی نکنید خارج از منطقه محلی خود تلفن کنید. نترسید و آرام و آرام باشید. برای اطلاع از به روز رسانی ها با این ایستگاه همراه باشید.
راسل: به سمت آنجا، جاییکه تغییرات و گذشته همدیگه را ملاقت میکنند، پرواز میکنیم
پیام: سالم برمیگردی
راسل: نیازی هم نیست فقط میخوام بیینمش
پیام: امید ما به تو هست راسل
راسل: گروهبان راسل صحبت میکنه، به سمت RIFOD، به سمت کهکشانها پرواز میکنیم
(موشک پرتاب میشود)
#دیالوگ
🏚 @RIFOD
این یک اطلاعیه ویژه از سوی کمیته اضطراری ویژه است. رادیو و تلویزیون خود را همیشه روشن نگه دارید. در داخل خانه بمانید و از تماس با افراد دیگر خودداری کنید. سعی نکنید خارج از منطقه محلی خود تلفن کنید. نترسید و آرام و آرام باشید. برای اطلاع از به روز رسانی ها با این ایستگاه همراه باشید.
راسل: به سمت آنجا، جاییکه تغییرات و گذشته همدیگه را ملاقت میکنند، پرواز میکنیم
پیام: سالم برمیگردی
راسل: نیازی هم نیست فقط میخوام بیینمش
پیام: امید ما به تو هست راسل
راسل: گروهبان راسل صحبت میکنه، به سمت RIFOD، به سمت کهکشانها پرواز میکنیم
(موشک پرتاب میشود)
#دیالوگ
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
RIFOD & Michael Wick
او در گوشهای از سالن عاجزانه داشت آن عروس را نگاه میکرد. عروسی که دیگر زیبا نبود، عروسی که دیگر لبخند بر لب نداشت، عروسی که داشت همه آدمهای سالن را سلاخی میکرد. عروسی که از جنس استخوان بود او را دید و حمله کرد. او آن اسم را گفت …. زمان متوقف شد ….
عروس استخوانی در حال خوردن بدن بیجان آن پسر بچه بود.
خدایان تشویق میکردند.
عروس چرخید و به سمت او حمله کرد.
این ترس برایش تازگش داشت.
(زندگی یک جنگ بیپایان است)
کنار خود یک حضوری را احساس کرد.
(آیا این جنگ تمام میشود؟)
میتوانست او را ببیند
(مرد کتشلواری کنار او ایستاده بود)
خدایان تشویق میکردند.
عروس چرخید و به سمت او حمله کرد.
این ترس برایش تازگش داشت.
(زندگی یک جنگ بیپایان است)
کنار خود یک حضوری را احساس کرد.
(آیا این جنگ تمام میشود؟)
میتوانست او را ببیند
(مرد کتشلواری کنار او ایستاده بود)
(به درخت تکیه داده بود)
«بهت گفته بودم که در آخر هر کسی میرود سراغ داستان خودش»
ضعیف بودم
«همه خوشحال هستند»
بهم خیانت کردند، من رو تنها گذاشتند
(در هوای بهاری، وزیدن نسیم ملایم طنینانداز است)
«این سرنوشت تو هست»
دیگه چیکار کنم؟ ضعیف هستم
«بپذیر»
مگه چاره دیگهای هم دارم؟
(خون زیادی ازش رفته بود)
من….من نمیبخشم! من اعضای تیممو نمیبخشم
(در لحظات آخر بود)
آل….آلن…فارترس
[همه چی متوقف شد]
حضوری را حس کرد
«بهت گفته بودم که در آخر هر کسی میرود سراغ داستان خودش»
ضعیف بودم
«همه خوشحال هستند»
بهم خیانت کردند، من رو تنها گذاشتند
(در هوای بهاری، وزیدن نسیم ملایم طنینانداز است)
«این سرنوشت تو هست»
دیگه چیکار کنم؟ ضعیف هستم
«بپذیر»
مگه چاره دیگهای هم دارم؟
(خون زیادی ازش رفته بود)
من….من نمیبخشم! من اعضای تیممو نمیبخشم
(در لحظات آخر بود)
آل….آلن…فارترس
[همه چی متوقف شد]
حضوری را حس کرد
پوستر جدیدترین داستان صوتی ساخته شده در جنگل متروکه:
«آراتا و شوالیه چشم الماسی»
{سایمون از خواب بیدار میشود، خانوادش ناپدید شده بودند، توانست روی سنگ روبهرویش کلمهای را بخواند، نوشته شده بود RIFOD}
⏰ مدت زمان این داستان صوتی:
یک ساعت
🎚 نویسنده و ادیتور: MRPJ
این داستان به طرز غیرقابل پیشیبینی گذاشته میشود.
#مايكل_ويك #داستان_صوتى #داستان_صوتی_کوتاه #آراتا_و_شوالیه_چشم_الماسی
🏚 @RIFOD
🌲
🌲 @An_Abandoned_Forest 🛸
«آراتا و شوالیه چشم الماسی»
{سایمون از خواب بیدار میشود، خانوادش ناپدید شده بودند، توانست روی سنگ روبهرویش کلمهای را بخواند، نوشته شده بود RIFOD}
یک ساعت
🎚 نویسنده و ادیتور: MRPJ
این داستان به طرز غیرقابل پیشیبینی گذاشته میشود.
#مايكل_ويك #داستان_صوتى #داستان_صوتی_کوتاه #آراتا_و_شوالیه_چشم_الماسی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
آراتا و شوالیه چشم الماسی
RIFOD
دقایق ابتدایی داستان صوتی انحصاری جنگل متروکه یعنی «آراتا و شوالیه چشم الماسی»
⚠️ هشدار:
این دقایق امکان دارد در نسخه نهایی متفاوت باشند.
گویندگان: علی رستمی، غزل رحیمیان، امید برنو و رامین دلبری
نویسنده و ادیتور:
MR PJ / Ali Salemi
جهت ورود به کانال ویژه داستانهای صوتی بنده:
🏚 @RIFOD
🌲
🌲 @An_Abandoned_Forest 🛸
این دقایق امکان دارد در نسخه نهایی متفاوت باشند.
گویندگان: علی رستمی، غزل رحیمیان، امید برنو و رامین دلبری
نویسنده و ادیتور:
MR PJ / Ali Salemi
جهت ورود به کانال ویژه داستانهای صوتی بنده:
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
همه چیز بهم ریخته است
او تمام کتابها را پاره کرده بود
آین داستانها چه ارتباطی با یکدیگر دارند؟
#دیالوگ
او تمام کتابها را پاره کرده بود
آین داستانها چه ارتباطی با یکدیگر دارند؟
#دیالوگ