RIFOD & Michael Wick
110 subscribers
66 photos
12 videos
1 file
65 links
⚜️ارائه شده توسط MR PJ ⚜️

آيدى بنده :

@A_Simple_Creator

گروه بحث بنده :

@Intellectual_Pursuit
Download Telegram
فکر می‌کردند که داستان تمام شده است….
(در ماشین)
درحالیکه پرونده‌ها را بررسی میکرد فردی به سمت ماشین قدم می‌زد.
از شیشه میتوانست مرد کت شلواری را ببیند.
مرد کت شلواری لبخند زد.
آتش همه جا را فراگرفته بود …
آپولو، خدایی که همه را کشته بود، در کنار بقیه خدایان ایستاد و او را نگاه کرد…
و قهرمانانی که منتظر بودند …
و عروسی که دیگر زیبا نبود ….


بله در آن‌طرف، در میان غبار دود، مرد کت شلواری وارد جهانشان شده بود.
جشن باشکوهی بود.


گمان می‌بردند که دیگر همه چی تمام شده است.
از آب برکه خارج شد

دختری که تمام زندگی‌اش را برایش فدا کرده بود، در بغل مرلین بود

آسوکه: خب همه باید تصمیم خودشون رو بگیرند دیگه!

(خشم و آتش تمام وجود جیمز را فراگرفته بود، او درست می‌گفت، از اول! از اول همه چی مشخص بود! اما چرا جیمز متوجه نشده بود؟ شایدم شده بود اما نمی‌خواست که قبول کند!)

(جیمز رو به آنان کرد)

جیمز: من دیگر سکوت نمی‌کنم!

(آن اسم خطاب شد)

(جیمز مرد کت شلواری را صدا زد)
آن‌ها هیچ ایده‌ای نداشتند که چه اتفاقی قرار است تا دقایق دیگر بیافتد …..
حیران بودند….

هیچ‌کس دقیق نمی‌دانست که چه اتفاقی افتاده است….
و آرام ازش پرسید

چه جنگی را شما شروع خواهید کرد؟
物語ーものがたり
もうすぐ物語が語られます
(آراتا، پسر روستایی که به تازگی وارد مرکز شهر شده بود. شهر کوبه که خدایان آن را ساخته بودند)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و معامله‌ای که در زندگی انجام می‌دهیم…. معامله شما چه هست؟

#دیالوگ

🏚 @RIFOD
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
So be it…
آراتا باور نمی‌کرد… اما معاملاتی در زندگی هستند که اجتناب‌ناپذیرند….
آراتا با تمام توانش در یک مسیری بی‌انتها می‌دوید. شوالیه معروف، میوکی او را تعقیب می‌کرد.
(بألاخره آراتا می‌توانست کمی استراحت کند، بر درشکه‌ای تکیه داده بود.)

(اهالی شهر به طرز وحشتناکی سلاخی شده بودند و قهرمانان فرار کرده بودند.)

(نفس‌های آخرش بود، باید مرد زخم خورده را به حال خودش می‌گذاشت، پیرزن دانا درست می‌گفت.)

(آیا این حرف‌ها فایده‌ای هم داشتند؟ آیا پشیمانی برای انسان اهمیت دارد؟ صداقت چطور؟)

(تا حالا این ظاهر و حضور را حس نکرده بود؛ انگار مردی داشت به سمت او ‌می‌آمد، مردی که ظاهری شبیه اهالی اونجا نداشت، لباسی عجیب و غریب بر تن داشت و در میان شعله‌های آتش به آرامی قدم می‌زد.)

#دیالوگ

🏚 @RIFOD
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
(همه چی بهم ریخته بود، دوست، دشمن شده بود.)

(هیچکس ‌پیش آراتا نبود و آراتا نمی‌دانست باید چه‌ کاری انجام دهد….)

(روبه‌روی او، خدایان ایستاده بودند.)

(مگر می‌شود افکار بقیه را قبول نداشت و در عین حال مورد پذیرش هم قرار گرفت؟)

(آیا آراتا صادق بود؟)

(آراتا در حالیکه احساس ضعف داشت، فریاد می‌زند)

(آن اسم گفته شد)

(او آن‌جا بود.)

مرد کت شلواری از راه رسیده بود.

#دیالوگ

🏚 @RIFOD
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM