RIFOD & Michael Wick
همه را میکشتند ….. میگفتند که حق با آنان است ….. تخریب میکردند…… اما دیگر مهم نبود ..…. مرد کت شلواری از راه رسیده بود.
دارند جشن میگیرند، قهرمانان شهر را نجات داده بودند.
(اما او احساس خوبی نمیکرد. انگار راضی نیست.)
(اما او احساس خوبی نمیکرد. انگار راضی نیست.)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
The Truth …
New Truth ….
New Truth ….
RIFOD & Michael Wick
The Truth … New Truth ….
آن پایگاه …. جولیا ازش گفته بود … جایی که حقیقت فقط سخن میگویید ….
RIFOD & Michael Wick
The Truth … New Truth ….
Or maybe eternity…. Who knows?!
(در ماشین)
درحالیکه پروندهها را بررسی میکرد فردی به سمت ماشین قدم میزد.
از شیشه میتوانست مرد کت شلواری را ببیند.
مرد کت شلواری لبخند زد.
درحالیکه پروندهها را بررسی میکرد فردی به سمت ماشین قدم میزد.
از شیشه میتوانست مرد کت شلواری را ببیند.
مرد کت شلواری لبخند زد.
آتش همه جا را فراگرفته بود …
آپولو، خدایی که همه را کشته بود، در کنار بقیه خدایان ایستاد و او را نگاه کرد…
و قهرمانانی که منتظر بودند …
و عروسی که دیگر زیبا نبود ….
بله در آنطرف، در میان غبار دود، مرد کت شلواری وارد جهانشان شده بود.
آپولو، خدایی که همه را کشته بود، در کنار بقیه خدایان ایستاد و او را نگاه کرد…
و قهرمانانی که منتظر بودند …
و عروسی که دیگر زیبا نبود ….
بله در آنطرف، در میان غبار دود، مرد کت شلواری وارد جهانشان شده بود.
از آب برکه خارج شد
دختری که تمام زندگیاش را برایش فدا کرده بود، در بغل مرلین بود
آسوکه: خب همه باید تصمیم خودشون رو بگیرند دیگه!
(خشم و آتش تمام وجود جیمز را فراگرفته بود، او درست میگفت، از اول! از اول همه چی مشخص بود! اما چرا جیمز متوجه نشده بود؟ شایدم شده بود اما نمیخواست که قبول کند!)
(جیمز رو به آنان کرد)
جیمز: من دیگر سکوت نمیکنم!
(آن اسم خطاب شد)
(جیمز مرد کت شلواری را صدا زد)
دختری که تمام زندگیاش را برایش فدا کرده بود، در بغل مرلین بود
آسوکه: خب همه باید تصمیم خودشون رو بگیرند دیگه!
(خشم و آتش تمام وجود جیمز را فراگرفته بود، او درست میگفت، از اول! از اول همه چی مشخص بود! اما چرا جیمز متوجه نشده بود؟ شایدم شده بود اما نمیخواست که قبول کند!)
(جیمز رو به آنان کرد)
جیمز: من دیگر سکوت نمیکنم!
(آن اسم خطاب شد)
(جیمز مرد کت شلواری را صدا زد)
آنها هیچ ایدهای نداشتند که چه اتفاقی قرار است تا دقایق دیگر بیافتد …..
(آراتا، پسر روستایی که به تازگی وارد مرکز شهر شده بود. شهر کوبه که خدایان آن را ساخته بودند)
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM