RIFOD & Michael Wick
110 subscribers
66 photos
12 videos
1 file
65 links
⚜️ارائه شده توسط MR PJ ⚜️

آيدى بنده :

@A_Simple_Creator

گروه بحث بنده :

@Intellectual_Pursuit
Download Telegram
- چرا بهش فرصت ندادی؟
+ ظاهر قضیه اینطوریه
- منظورت چیه؟
+ من باید به خودم فرصت میدادم نه اون
- اونوقت داستان چی؟
+ داستان، داستان، داستان و داستان

#دیالوگ
(فردی به سمت او می‌آمد)
ریکو: قرار نبود این‌طوری بشه، همه‌ چی خراب شد!
پیتر: نمی‌فهمم اسم تو چیه؟ چه ربطی به مایکل ویک داری؟
ریکو: من حرفمو می‌زنم ولی یادت باشه خونه نفرین شده رفتین، بهش بگو و حتماً هم به حرف‌هاش گوش بدین

#دیالوگ
🌲 @An_Abandoned_Forest
داستان‌های اعترافات فرانک و فرار ریکو از پایگاه RIFOD در یک روز منتشر خواهند شد.

داستان کشتاری توسط مرد کت شلواری به طور جداگانه منتشر خواهد شد.

پارت نهایی قسمت آخر مایکل ویک به مدت زمان تقریباً ۹۰ دقیقه خواهد بود.


چه اتفاقی برای شخصیت‌های داستان خواهد افتاد؟ به چه طریق داستان پایان می‌یابد؟

#داستان_صوتی #مایکل_ویک
🌲 @An_Abandoned_Forest
بابت تأخیر در عرضه داستان «کشتاری توسط‌ مرد کت شلواری» عذرخواهی می‌کنم. به زودی این داستان مهم گذاشته می‌شود. این ماجرا ادامه‌ی داستان «شبی که او دروغ گفت» است.


اشاره‌ای به این داستان:
دکتر چارلز سراسيمه‌وار به سمت جادوگر سابلینا رفت و گفت: «چرا ارتباط ما با شهر قطع شده؟» جادوگر که با هراس داشت از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد گفت: «انگار یک نفر داره به سمت ما می‌یاد»
جنگلی سیاه، سکوتی همراه با صدای جابه‌جایی برگ‌های پاییزی، مرد کت شلواری از جنگل بیرون آمد و به سمت خانه خانواده پاینز رفت.

#دیالوگ #اطلاعيه
🌲 @An_Abandoned_Forest
(آتش همه‌جا را فراگرفته بود، دکتر چارلز نمی‌توانست از پناهگاهش خارج شود.)

دکتر چارلز: من همه نیروهامو به کارگرفتم چطور تو نمردی؟ تو چه موجودی هستی؟

(مرد کت‌شلواری در حالی‌که سر قطع شده جادوگر سابلینا در دست چپش بود از دل آتش خارج شد. او‌ هیچ نشانه‌ای از درگیری و یا حتی اندکی کثیفی بر ظاهر نداشت و به سمت دکتر چارلز آرام آرام قدم می‌زد.)

#دیالوگ

📓 @RIFOD
🌲 @An_Abandoned_Forest
داستان «کشتاری توسط مرد کت شلواری» تقریباً متفاوت خواهد بود نسبت به داستان‌های قبلیم این داستان گذشته را به آینده پیوند می‌دهد و ویران کننده خواهد بود.
کشتاری توسط مرد کت شلواری
جنگل متروکه
دقایق ابتدایی داستان صوتی انحصاری جنگل متروکه یعنی «کشتاری توسط مرد کت‌ شلواری»

⚠️ هشدار:
این دقایق در نسخه نهایی متفاوت خواهند بود.

گوینده: خانم زهرا نوروزی

نویسنده و‌ ادیتور:
@A_Simple_Creator

جهت ورود به کانال ویژه داستان‌های صوتی بنده:
📓 @RIFOD

🌲 @An_Abandoned_Forest
می‌دونستم میای

#دیالوگ
من با کسی که به شخصیت کسایی که باهاش کار میکنن توهین کنه و حد خودشو ندونه و فکر کنه صاحاب اختیار همه چیزه حتی شعور و شخصیت آدما کار نمیکنم
چون ایشون تعادل ندارن متأسفانه
نه دیگه ادامه داستان برام مهمه
نه اینکه چیکار میخواین با کارکترا بکنید
ایشون یقین داشت بدون من هم میتونه ادامه بده
ولی مثل اینکه تو گل گیر کردن
شبتون بخیر و خداحافظ.

#دیالوگ
فراموش نمی‌شود!

#دیالوگ
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️ (MR PJ)
اریک سوار ماشین می‌شود و از آیینه نگاه می‌کند، موجود سه چشم ایستاده بود و داشت او را نگاه می‌کرد. اریک باسرعت از محوطه خارج می‌شود. در‌حالی‌که داشت رانندگی می‌کرد سرش درد می‌گیرد و همه جا تاریک شد!
اریک به‌هوش آمد، او در یک جنگل متروکه و در ماشین بیهوش شده بود. اریک متوجه می‌شود چند سرباز دارند به طرف یک خانه‌ای می‌دوند. اریک سعی کرد که متوجه شود سربازها دارند چه می‌گویند.
(باورم نمیشه خانواده پاینز به دردسر افتادند یعنی اون همه جادوگر و خون‌آشام نتونستند‌ جلوی اون مرد کت شلواری رو بگیرند!؟)

اریک شوکه شده بود، ناگهان تلفنی در داشبورد زنگ خورد و اریک با ترس داشبورد را باز کرد، در آن‌جا نامه‌ای بود که در آن نوشته شده بود (زنگ بزن و بپرس آیا به سمت خانه خانواده پاینز باید بروی یا مسیرت را جدا کنی)
اریک درحالی‌که وحشت زده بود، به تلفن در دستش نگاه کرد و زنگ زد.

📻 دقایق ابتدایی داستان صوتی «کشتاری توسط مرد کت‌شلواری»

#زندگی_در_جهان_RIFOD
🌲 @An_Abandoned_Forest
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️ (MR PJ)
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️ (MR PJ)
اریک عزمش را جزم کرد و با ماشین رفت سمت سربازها. اریک آن‌ها را صدا می‌زند.
(من شماها رو می‌رسونم سوار شین)
سربازها او را بررسی کردند اما مثل این‌که انگار مدت‌هاست که او را میشناسند، سوار ماشین شدند.
(برو من میگم کجا باید بریم ما نیروی کمکی هستیم که می‌خواهیم دوستمون رو از اونجا نجات بدیم)
اریک نگاهی به سربازها می‌اندازد و می‌پرسد
(دوستتون؟)
سرباز پاسخ می‌دهد
(اره مایکل، مایکل ویک)
اریک یک حس سردی در درون خودش احساس می‌کند انگار باید از اون اسم فاصله بگیرد
(باشه راهنمایی کن کجا باید بریم)


عاقبت‌ تصمیم‌هایتان و سرنوشت اریک را در آخرین داستان صوتی کوتاه بنده یعنی «کشتاری توسط مرد کت‌شلواری» می‌شنوید.
این داستان صوتی هنوز منتشر نشده است.

#زندگی_در_جهان_RIFOD #داستان_صوتی_کوتاه
🌲 @An_Abandoned_Forest
هیچ فردی در جهان نمی‌تواند حدس بزند که چه حادثه و اتفاقی، در خانه خانواده پاینز رخ داده است.
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️ (MR PJ)
از امروز به بعد وقتی ساعت از ۱۲ نصفه شب می‌گذرد سعی کنید که کانال جنگل متروکه را باز نکنید.

هشتگ جدیدی به بخش داستانی کانال اضافه شده است تحت عنوان #روایت‌های_نیمه‌شب_جنگل‌متروکه شامل داستان‌های کوتاه جالبی خواهند بود که همگی در دنیای RIFOD اتفاق می‌‌افتند و نویسندگی این داستان‌ها برعهده بنده خواهد بود.

#اطلاعیه #داستان #مایکل_ویک
🌲 @An_Abandoned_Forest
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️ (Mr PJ)
آماده باشید…

📓 @RIFOD
🌲 @An_Abandoned_Forest
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️ (Mr PJ)
فاجعه شهر میسوری

جادوگر سابلینا مرده است!
جمله‌ای در تیتر روزنامه‌های میسوری که جریان باد داشت آن‌ها را جابه‌جا می‌کرد.
خانه‌ها در حال سوختن بودند، گروهبان جکسون سوار ماشینش می‌شود. خون‌آشام‌ها به شهر میسوری حمله کرده بودند و مقامات هم فرار کرده بودند. مردم در مرکز شهر سرگردان هستند، گروهبان آخرین سیگار برگش را هم تمام می‌کند و با ماشینش وارد ساختمانی متروکه می‌شود. گروهبان جکسون پیاده می‌شود.
گروهبان جکسون: مطمئنم همینجاست!
ساختمان به نظر می‌آمد که به حال خودش رها شده است، ناگهان حضوری را کنار خودش احساس کرد.
گروهبان جکسون: کی اونجاست؟!
خون‌آشامی از تاریکی پرید و گروهبان توانست به موقع خودش را از دندان‌های تیز آن موجود دور کند. گروهبان جکسون شات‌گانی طلایی رنگ داشت و شلیک کرد.
گروهبان جکسون: من…من باید انتقام میشل رو ازتون بگیرم موجودات کثیف.
زنی پشت او شروع به خندیدن کرد، گروهبان سریع واکنش نشان داد و چرخید
گروهبان جکسون: کی اونجاست؟
زنی که انگار پوستی پولکی دارد، داشت به سمت او می‌آمد. موجودی با قد بلند و دندان‌هایی تیز.
زن: شما انسان‌ها، همتون مثل همین. فقط قراره بترسین و کشته بشین.

(بخش اول)

#روایت‌های_نیمه‌شب_جنگل‌متروکه

🌲 @An_Abandoned_Forest
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️ (Mr PJ)
🌲 An Abandoned Forest ☕️
فاجعه شهر میسوری جادوگر سابلینا مرده است! جمله‌ای در تیتر روزنامه‌های میسوری که جریان باد داشت آن‌ها را جابه‌جا می‌کرد. خانه‌ها در حال سوختن بودند، گروهبان جکسون سوار ماشینش می‌شود. خون‌آشام‌ها به شهر میسوری حمله کرده بودند و مقامات هم فرار کرده بودند. مردم…
گروهبان جکسون: مگه این موجودات وجود دارن؟ جادوگر سابلینا قرار بود از ما محافظت کنه!
زن: سابلینا فقط شانس داشت که تونست از دنیای ما فرار کنه اونم یک ضعیفی بود مثل بقیه جادوگرها، این دنیا فقط پیشرفتس اما بازم شما انسان‌ها همون انسان‌های قبلین! گروهبان شروع به شلیک کرد. اما موجود پولکی به راحتی آن‌ها را پشت سر می‌گذاشت.
گروهبان جکسون: نه! بمیر!! همه چی از همین ساختمان شروع شد باید همینجا هم تموم بشه!
ماشینی به سمت او آمد، همکارش آنجلا در را باز کرد.
آنجلا: جکسون سوار شو الان وقتش نیست باید بریم!
گروهبان جکسون در ماشین پرید و ماشین با سرعت از آنجا خارج شد.
آنجلا: جکسون معنی اینکارا چی هست؟ چرا از اول نیومدی؟ شهر از بین داره میره. مگه…….
گروهبان جکسون ناگهان خشکش زد، آنجلا روبه‌رویش منفجر شد و به هزاران تیکه تبدیل شده بود، خون همه جا را فرا گرفته بود، گروهبان جکسون متوجه شد که زن پولکی چند متر جلوتر دارد فرمان ماشین را کنترل می‌کند، ماشین با تیر چراق‌برقی تصادف کرد و گروهبان جکسون از پنجره به بیرون پرتاب می‌شود. به سختی می‌توانست نفس بکشد.

(بخش دوم)

#روایت‌های_نیمه‌شب_جنگل‌متروکه

🌲 @An_Abandoned_Forest
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️ (Mr PJ)
🌲 An Abandoned Forest ☕️
گروهبان جکسون: مگه این موجودات وجود دارن؟ جادوگر سابلینا قرار بود از ما محافظت کنه! زن: سابلینا فقط شانس داشت که تونست از دنیای ما فرار کنه اونم یک ضعیفی بود مثل بقیه جادوگرها، این دنیا فقط پیشرفتس اما بازم شما انسان‌ها همون انسان‌های قبلین! گروهبان شروع به…
نمی‌توانست افکارش را کنترل کند.
انگار یک نشانه‌ای می‌دید
یک نشانه
یک نشانه
یک نشانه می‌بینم
لعنتی اون هیولا داره سمتم میاد باید یکاری کنم
باید سمت اون نور برم
کافی‌شاپی جلویش بود، کافی‌شاپی با درهای قرمز.
گروهبان جکسون به سختی توانست خودش را وارد کافی‌شاپ کند. محیطی سنگین اما خالی از هرگونه جنبش و حرکتی. گروهبان میزی پشت در می‌گذارد و سعی می‌کند در را غیرقابل نفوذ کند. دنبال جعبه‌های کمک اولیه می‌گردد.
آنجلا مرده!
من یه بی‌مصرفم!
من بازندم!
نه بازنده نیستید آقای جکسون
گروهبان جکسون شوکه شد مردی با ظاهری کت‌شلواری بر روی یک صندلی چرمی نشسته بود و داشت قهوه‌ می‌نوشید.
گروهبان جکسون: تو….تو کی هستی؟ چرا ندیدمت؟ از کی اونجا هستی؟
مرد کت‌شلواری: بفرمایید بنشینید آقای جکسون
گروهبان جکسون: شهر از هم پاشیده میگی بنشینم!
مرد کت‌شلواری: مطمئن هستید شهر از هم پاشیده یا شما آقای جکسون؟
گروهبان جکسون: مضخرف نگو من باید این شهر رو نجات بدم برو از شهر بیرون
مرد کت شلواری به آرامی دارد قهوه‌اش را می‌نوشد.
مرد کت‌شلواری: مطمئن هستید که خانم میشل هم حرف شما را باور دارد؟
گروهبان جکسون نفسش در سینه حبس شد!
گروهبان جکسون: ت…تو میشل رو از کجا میشناسی؟
مرد کت شلواری: اجازه بدهید که بهتان بگویم که تمام این محیط فقط عکس‌العمل زندگی به آن تصمیمتان است، آن‌وقت آیا بازم فکر می‌کنید که بقیه از هم پاشیده‌اند آقای جکسون؟
گروهبان جکسون: کدوم تصمیم؟
مرد کت‌شلواری: تصمیمی که گرفتید و جان آن بچه را گرفتید. تیری که به اشتباه شلیک شد، همسری که متوجه شد، تصمیم چند ثانیه‌ای که منجر به کشته شدن خانم میشل شد.
گروهبان جکسون نمی‌توانست حرکت کند
چ…چرا این حرفو زد!

(بخش سوم)

#روایت‌های_نیمه‌شب_جنگل‌متروکه

🌲 @An_Abandoned_Forest
Forwarded from 🌲 An Abandoned Forest ☕️ (Mr PJ)
🌲 An Abandoned Forest ☕️
نمی‌توانست افکارش را کنترل کند. انگار یک نشانه‌ای می‌دید یک نشانه یک نشانه یک نشانه می‌بینم لعنتی اون هیولا داره سمتم میاد باید یکاری کنم باید سمت اون نور برم کافی‌شاپی جلویش بود، کافی‌شاپی با درهای قرمز. گروهبان جکسون به سختی توانست خودش را وارد کافی‌شاپ…
مگه کسی ما رو دیده بود
چرا اینجا؟ چرا اینجا؟
مرد کت شلواری: آقای جکسون لطفاً از خودتان نپرسید که چرا؟ لطفاً بیشتر دقت کنید.
مرد کت شلواری بلند می‌شود، انگار زمان وایستاده بود، آرام آرام به سمت او حرکت می‌کرد.
مرد کت شلواری: آقای جکسون آیا شما از هم پاشیده‌اید؟
گروهبان جکسون گریه می‌کند.
گروهبان جکسون: آره من کشتمش! من! نمی‌خواستم شغلمو از دست بدم! میشلم از دست رفت!
مرد کت شلواری: آیا می‌توانید از یک فرصت دوباره استفاده کنید؟
گروهبان جکسون: منظورت چیه؟ تموم شده جادوگر سابلینا مرده! شهر پر از موجودات ترسناکه
مرد کت شلواری: آقای جکسون مثل این‌که هنوز متوجه نشدید که این داستان برای شما است و داستان خانم سابلینا هم متعلق به یک نوشته‌ای دیگر.
گروهبان جکسون: منظورت چیه؟
مرد کت شلواری: داستان خانم سابلینا برای کشتاری توسط بنده است و داستان شما برای اعمال شماست.
گروهبان جکسون نمی‌دانست چه بگوید، انگار همه جا را داشت سیاه می‌دید، نه! انگار واقعاً دنیا داشت سیاه می‌شد.
مرد کت شلواری: آقای جکسون به یاد داشته باشید که چه حسی داشتید. داستان شما در عالم‌های دیگر به نمایش گذاشته می‌شود
گروهبان جکسون: یعنی چی؟
مرد کت‌شلواری: حس آقای جکسون، حسی برای زندگی، حس شما به مدت زمان ۴۸ ساعت در معرض نمایش خواهد بود.
گروهبان جکسون نمی‌توانست صحبت کند، همه چی داشت متلاشی میشد، زمان داشت به عقب برمیگشت.
جکسون تو اون بچه رو کشتی؟
گروهبان جکسون چشمانش را باز کرد. دستای گرم میشل را احساس کرد، چشمانی حیران که جواب را می‌دانستند. گروهبان میشل را بغل می‌کند.
گروهبان جکسون: ببخشید! ببخشید! خیلی دوست دارم! خودمو معرفی میکنم! لطفاً منو ببخش!

(بخش پایانی)

#روایت‌های_نیمه‌شب_جنگل‌متروکه

🌲 @An_Abandoned_Forest