✅
سواد واقعی یعنی شجاعت بیرحمانه در باورزدایی، یعنی توانایی فروریختن ساختارهای ذهنی کهنهای که دیگر حقیقت ندارند، حتی اگر هویتمان به آنها گره خورده باشد.
....https://t.me/R1400k
سواد واقعی یعنی شجاعت بیرحمانه در باورزدایی، یعنی توانایی فروریختن ساختارهای ذهنی کهنهای که دیگر حقیقت ندارند، حتی اگر هویتمان به آنها گره خورده باشد.
....https://t.me/R1400k
Telegram
رخ🎭
داستانهای کوتاه
👌1
دماغ
(بخش اول)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
روز بیستوپنجم ماه مارس، در شهر «پترزبورگ» اتفاق فوقالعاده غریبی بهوقوع پیوست. «ایوان یاکوولویچ» سلمانی که در خیابان «وازنسینسکی» زندگی میکرد (نام خانوادگیاش از روی تابلوی مغازهاش پاک شده، و تابلو فقط مردی را با گونههای صابونمالیده نشان میدهد، همراه با این نوشته: «حجامت هم پذیرفته میشود») روزی خیلی زود از خواب بیدار شد و بوی نان داغ به مشامش رسید. چون از تخت بلند شد، زنش را، که بانویی محترم و عاشق قهوه بود، درحال بیرون آوردن گِردههای نان از اجاق دید. ایوان یاکوولویچ گفت: «من امروز قهوه نمیخورم «پراسکوویا اوسیپوونا» بهجایش میخواهم نان و پیاز بخورم».
(اینجا باید توضیح بدهم که ایوان یاکوولویچ بیمیل نبود فنجانی هم قهوه بخورد، اما میدانست کاملاً دور از انتظار است که هم قهوه و هم نان بخواهد، چون زنش روی خوشی به اینگونه هوسهایش نشان نمیداد).
زن فکر کرد «بگذار پیرمرد احمق نانش را بخورد، به من چه، عوضش یک فنجان اضافی قهوه به من می رسد» و یک گِردۀ نان روی میز پرت کرد.
ایوان، محض آدابدانی پالتویش را از روی لباسخوابش پوشید و پشت میز نشست. کمی نمک ریخت، دو تا پیاز پوست کند و چاقو را برداشت و با قیافۀ مصمم مشغول بریدن نان شد. وقتی که گِردۀ نان را دو قسمت کرده بود، به داخل نان نگاه کرد و با دیدن شیء سفیدرنگی ماتش برد. با دقت ضربهای با چاقو به آن زد و با دست لمسش کرد. با خودش گفت «کلفت است، چی میتواند باشد؟» انگشتش را توی نان فرو کرد و بیرونش کشید؛ یک دماغ بود! از وحشت یکه خورد. چشمهایش را مالید و دوباره شیء را لمس کرد. بله، دماغ بود، بی هیچ شکی. مهمتر اینکه دماغ بهنظرش آشنا میآمد. صورتش از ترس و وحشت پُر شد، اما ترس او قابلقیاس با خشم و غیظ زنش نبود. زنش با غیظ فریاد زد: «حیوان، کجا این دماغ را بُریدی؟ رذل! پست! خودم به پلیس گزارش میدهم. دائمالخمر! خوب فکر کن، از سه تا از مشتریهات شنیدهام که موقع تراشیدن صورتشان آنقدر دماغشان را میکشی که تعجبآور است چهطور دماغشان کنده نمیشود!»
اما ایوان بیشتر احساس میکرد مُرده است تا زنده. میدانست که دماغ به کسی جز «کاوالیوف» افسر ارزیاب تعلق ندارد، کسی که چهارشنبهها و یکشنبهها صورتش را میتراشید.
«یک لحظه صبر کن پراسکوویا اوسیپوونا! این دماغ را لای پارچه میپیچم و گوشۀ اتاق میگذارم. اجازه بده مدتی همانجا باشد، بعد راهی برای خلاصی از شرش پیدا میکنم».
«فکر کردی! بهخیالت اجازه میدهم این دماغِ ارّهشده گوشۀ اتاقم بماند؟! بالاخانهات را اجاره دادهای! فقط بلدی آن تیغ لعنتیات را تیز کنی و همهچیز را بفرستی جهنم. بگذارم گوشۀ اتاق! جغد!لابد انتظار داری جنایتت را از پلیس مخفی کنم! خوک کثیف! کله پوک! آن دماغ را از اینجا ببر بیرون! هر کار خواستی بکن، اما اجازه نمیدهم حتی یک لحظۀ دیگر هم آن چیز این طرفها بماند».
ایوان یاکوولویچ کاملاً گیج شده بود. فکر میکرد، اما هیچ نمیفهمید چهکار کند. سرانجام درحینی که پشت گوشش را میخاراند، گفت: «خدا لعنتم کند اگر بدانم چه اتفاقی افتاده! نمیتوانم یقیناً بگویم دیشب موقعی که به خانه آمدم مست بودم یا نه. فقط میدانم این احمقانه است. تازه، نان را توی اجاق پختهاند و نانواییها هم که دماغ نمیفروشند. هیچ سر در نمیآورم!»
ایوان یاکوولویچ خاموش شد. فکر اینکه ممکن است پلیس محل را جستوجو کند و دماغ را بیابد و دستگیرش کند، نزدیک بود دیوانهاش کند. تنش به لرزه افتاد. آخرسر شلوار کهنۀ چروکخورده و کفشهایش را پوشید و درحالیکه فحشهای پراسکوویا اوسیپوونا بدرقهاش میکرد، دماغ را لای تکهپارچهای پیچید و قدم به خیابان گذاشت. تنها چیزی که میخواست این بود که آن را جایی بیندازد، حالا میخواهد جوی آب باشد، یا جلوی خانهای یا همینطور تصادفی جایی پرتش کند و دربرود، اما با شانسی که داشت تمام مدت با دوستانش برخورد که با اصرار میپرسیدند «کجا؟» یا «برای اصلاح مشتریها یککمی زود نیست؟» و در نتیجه فرصتی برای خلاصی از دماغ پیدا نکرد. یکبار تصمیمی گرفت و آن را روی زمین انداخت، اما پلیس با باتومش اشاره کرد و گفت: «برش دار! نمیبینی چیزی از دستت افتاد؟!» و ایوان یاکوولویچ مجبور شد برش دارد و توی جیبش بچپاند. ناامیدی گریبانش را گرفت، علیالخصوص که خیابانها با باز شدن ادارات و مغازهها هر لحظه شلوغتر میشدند. تصمیم گرفت راهش را بهطرف پل «ایساک» کج کند، شاید بتواند دماغ را توی رود «نُوا» پرت کند، بیآنکه کسی ببیند. اما من اینجا راه خطایی پیش گرفتهام اگر قبلاً مطالبی دربارۀ ایوان یاکوولویچ، که مردی از بسیاری جهات قابل احترام است، نگویم.
ادامه دارد...
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
(بخش اول)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
روز بیستوپنجم ماه مارس، در شهر «پترزبورگ» اتفاق فوقالعاده غریبی بهوقوع پیوست. «ایوان یاکوولویچ» سلمانی که در خیابان «وازنسینسکی» زندگی میکرد (نام خانوادگیاش از روی تابلوی مغازهاش پاک شده، و تابلو فقط مردی را با گونههای صابونمالیده نشان میدهد، همراه با این نوشته: «حجامت هم پذیرفته میشود») روزی خیلی زود از خواب بیدار شد و بوی نان داغ به مشامش رسید. چون از تخت بلند شد، زنش را، که بانویی محترم و عاشق قهوه بود، درحال بیرون آوردن گِردههای نان از اجاق دید. ایوان یاکوولویچ گفت: «من امروز قهوه نمیخورم «پراسکوویا اوسیپوونا» بهجایش میخواهم نان و پیاز بخورم».
(اینجا باید توضیح بدهم که ایوان یاکوولویچ بیمیل نبود فنجانی هم قهوه بخورد، اما میدانست کاملاً دور از انتظار است که هم قهوه و هم نان بخواهد، چون زنش روی خوشی به اینگونه هوسهایش نشان نمیداد).
زن فکر کرد «بگذار پیرمرد احمق نانش را بخورد، به من چه، عوضش یک فنجان اضافی قهوه به من می رسد» و یک گِردۀ نان روی میز پرت کرد.
ایوان، محض آدابدانی پالتویش را از روی لباسخوابش پوشید و پشت میز نشست. کمی نمک ریخت، دو تا پیاز پوست کند و چاقو را برداشت و با قیافۀ مصمم مشغول بریدن نان شد. وقتی که گِردۀ نان را دو قسمت کرده بود، به داخل نان نگاه کرد و با دیدن شیء سفیدرنگی ماتش برد. با دقت ضربهای با چاقو به آن زد و با دست لمسش کرد. با خودش گفت «کلفت است، چی میتواند باشد؟» انگشتش را توی نان فرو کرد و بیرونش کشید؛ یک دماغ بود! از وحشت یکه خورد. چشمهایش را مالید و دوباره شیء را لمس کرد. بله، دماغ بود، بی هیچ شکی. مهمتر اینکه دماغ بهنظرش آشنا میآمد. صورتش از ترس و وحشت پُر شد، اما ترس او قابلقیاس با خشم و غیظ زنش نبود. زنش با غیظ فریاد زد: «حیوان، کجا این دماغ را بُریدی؟ رذل! پست! خودم به پلیس گزارش میدهم. دائمالخمر! خوب فکر کن، از سه تا از مشتریهات شنیدهام که موقع تراشیدن صورتشان آنقدر دماغشان را میکشی که تعجبآور است چهطور دماغشان کنده نمیشود!»
اما ایوان بیشتر احساس میکرد مُرده است تا زنده. میدانست که دماغ به کسی جز «کاوالیوف» افسر ارزیاب تعلق ندارد، کسی که چهارشنبهها و یکشنبهها صورتش را میتراشید.
«یک لحظه صبر کن پراسکوویا اوسیپوونا! این دماغ را لای پارچه میپیچم و گوشۀ اتاق میگذارم. اجازه بده مدتی همانجا باشد، بعد راهی برای خلاصی از شرش پیدا میکنم».
«فکر کردی! بهخیالت اجازه میدهم این دماغِ ارّهشده گوشۀ اتاقم بماند؟! بالاخانهات را اجاره دادهای! فقط بلدی آن تیغ لعنتیات را تیز کنی و همهچیز را بفرستی جهنم. بگذارم گوشۀ اتاق! جغد!لابد انتظار داری جنایتت را از پلیس مخفی کنم! خوک کثیف! کله پوک! آن دماغ را از اینجا ببر بیرون! هر کار خواستی بکن، اما اجازه نمیدهم حتی یک لحظۀ دیگر هم آن چیز این طرفها بماند».
ایوان یاکوولویچ کاملاً گیج شده بود. فکر میکرد، اما هیچ نمیفهمید چهکار کند. سرانجام درحینی که پشت گوشش را میخاراند، گفت: «خدا لعنتم کند اگر بدانم چه اتفاقی افتاده! نمیتوانم یقیناً بگویم دیشب موقعی که به خانه آمدم مست بودم یا نه. فقط میدانم این احمقانه است. تازه، نان را توی اجاق پختهاند و نانواییها هم که دماغ نمیفروشند. هیچ سر در نمیآورم!»
ایوان یاکوولویچ خاموش شد. فکر اینکه ممکن است پلیس محل را جستوجو کند و دماغ را بیابد و دستگیرش کند، نزدیک بود دیوانهاش کند. تنش به لرزه افتاد. آخرسر شلوار کهنۀ چروکخورده و کفشهایش را پوشید و درحالیکه فحشهای پراسکوویا اوسیپوونا بدرقهاش میکرد، دماغ را لای تکهپارچهای پیچید و قدم به خیابان گذاشت. تنها چیزی که میخواست این بود که آن را جایی بیندازد، حالا میخواهد جوی آب باشد، یا جلوی خانهای یا همینطور تصادفی جایی پرتش کند و دربرود، اما با شانسی که داشت تمام مدت با دوستانش برخورد که با اصرار میپرسیدند «کجا؟» یا «برای اصلاح مشتریها یککمی زود نیست؟» و در نتیجه فرصتی برای خلاصی از دماغ پیدا نکرد. یکبار تصمیمی گرفت و آن را روی زمین انداخت، اما پلیس با باتومش اشاره کرد و گفت: «برش دار! نمیبینی چیزی از دستت افتاد؟!» و ایوان یاکوولویچ مجبور شد برش دارد و توی جیبش بچپاند. ناامیدی گریبانش را گرفت، علیالخصوص که خیابانها با باز شدن ادارات و مغازهها هر لحظه شلوغتر میشدند. تصمیم گرفت راهش را بهطرف پل «ایساک» کج کند، شاید بتواند دماغ را توی رود «نُوا» پرت کند، بیآنکه کسی ببیند. اما من اینجا راه خطایی پیش گرفتهام اگر قبلاً مطالبی دربارۀ ایوان یاکوولویچ، که مردی از بسیاری جهات قابل احترام است، نگویم.
ادامه دارد...
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
Telegram
رخ🎭
داستانهای کوتاه
👌1
دماغ
(بخش دوم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
«ایوان یاکوولویچ» نظیر هر پیشهورِ شریفِ روسی، دائمالخمری وحشتناک بود و هر چند تمام روز را به تراشیدن ریش این و آن میگذراند، هرگز به ریش خودش دست نزده بود. چرک و چروک بهترین کلمههایی است که میتوان در وصف پالتویش گفت. باید گفت که درحقیقت پالتو خودش سیاه بود، اما لکههای قهوهای و زرد و خاکستری تمامش را پوشانده بود. یقهاش سبز بود و سه تا نخ شل، که از جلویش آویزان بود، نشان میداد زمانی این لباس دگمههایی داشتهاست. ایوان یاکوولویچ از آن آدمهای تلخاندیش بود، و هر گاه که کاوالیوف، افسر ارزیاب میگفت: «دستهایت بوی بد میدهند» در جواب میگفت: «ولی آخر چرا باید دستهای من بدبو باشند؟» و ارزیاب مثل همیشه میگفت: «عزیز جان، از من نپرس چرا، من فقط میدانم که بوی بد میدهند» و یاکوولویچ در جواب فقط یک نوکانگشت انفیه برمیداشت و از سر انتقام، تمام گونه و پشت گوش و زیر چانه و تمام جاهای ممکن صورت کاوالیوف را با کفصابون میپوشاند.
حالا، همشهری محترم ما به پل «ایساک» رسیده بود. قبل از هر چیز خوب دُور و برش را وارسی کرد. بعد روی نردهها خم شد و وانمود کرد که مثلاً میخواهد ببیند چهقدر ماهی در رودخانه است، و دزدکی بسته را توی آب پرت کرد. احساس کرد انگار دو وزنۀ صدکیلویی را از دوشش برداشتهاند، و حتی سعی کرد لبخندی هم بزند. بهجای رفتن و تراشیدن ریش کارمندان اداری، بهطرف مغازهای با علامت «غذای گرم و چای» راه افتاد تا یک گیلاس پانچ بخورد. ناگهان، در انتهای پل پلیسی را با اونیفورم زیبا، پازُلفیهای پهن و کلاهی سهگوش و شمشیر دید. وقتی پلیس اشاره کرد که «بیا اینجا رفیق!» از ترس یخ کرد. با دیدن اونیفورم، ایوان یاکوولویچ کلاهش را برداشت، به طرفش رفت و سلام کرد: «صبح بهخیر حضرت اشرف!»
«نه، نه عزیزم، من اشرف نیستم. فقط بگو آن بالا روی پل چهکار داشتی؟»
«راستش، سر راهم برای تراشیدن صورت یکی از مشتریها، ایستادم تا سرعت جریان آب را ببینم».
«دروغ میگویی. نکند انتظار داری حرفت را باور کنم؟! بهتر است روراست باشی!»
«حضرت اشرف، حاضرم هفتهای دو یا حتی سه بار مجانی ریشتان را اصلاح کنم، باور کنید راست میگویم».
«نه، نه رفیق. لازم نیست. فعلاً سه تا سلمانی این کار را میکنند، و این برایشان افتخاری محسوب میشود که ریشم را بتراشند. فقط لطفاً بگو آنجا چهکار داشتی؟»
رنگ از روی ایوان پرید… اما از این لحظه، همهچیز چنان سربسته و مبهم است که حقیقتاً نمیتوان گفت بعدش چه اتفاقی افتاد.
***
کاوالیوف، افسر ارزیاب، زودتر از معمول از خواب برخاست. صدایی مثلِ ررررر از لبهایش خارج کرد. همیشه هنگام بیدار شدن چنین میکرد و اگر دلیل این کارش را میپرسیدند، دلیل قابلقبولی نمیتوانست ارائه کند. کاوالیوف، خمیازهای کشید و خواست آیینۀ کوچکی را که روی میزش بود، برایش بیاورند. میخواست نگاهی به جوش کوچکی که شب قبل روی بینیاش ظاهر شده بود بیندازد. اما در کمال تعجب دید بهجای دماغش چیزی نیست مگر سطحی کاملاً صاف! با هراسی زایدالوصف، کمی آب خواست و چشمهایش را خوب با حوله مالید. نه هیچ اشتباهی در کار نبود؛ دماغ رفته بود. خودش را نیشگون گرفت تا مطمئن شود که خواب نیست، اما از هر لحاظ بیدار بود، کاملاً بیدار. از رختخواب بیرون پرید و خودش را تکان داد؛ باز هم خبری از دماغ نبود! سپس لباسهایش را خواست و مستقیم به قصد ادارۀ پلیس بیرون آمد.
در این فاصله، بد نیست چند کلمهای دربارۀ کاوالیوف گفته شود تا همه بدانند که این مرد چگونه افسر ارزیابی بود. مقایسۀ افسران ارزیابی که با توصیه استخدام میشوند، با آن عدهای که در قفقاز بدین شغل منصوب شوند، ممکن نیست. این دو گروه کاملاً از هم مشخصند، ارزیابهای تحصیلکرده… اما روسیه مملکت عجیبی است، چنانکه بخواهید تفسیری دربارۀ یک ارزیاب بنویسد، هر ارزیاب از «ریگا» تا «کامچاتکا» تفسیری مخصوص به خود لازم دارد، و چنین است وضعیت برای تمام کسانی که عنوان و درجۀ افسری دارند. کاوالیوف از آن نوعِ قفقازی بود. دو سال بیشتر در مقام افسر ارزیاب خدمت نکرده بود، ولی این مسأله را حتی لحظهای نمیتوانست از مغزش خارج کند. برای اینکه خودش را مهمتر و وزینتر جلوه بدهد، هرگز خودش را ارزیاب نمیخواند، بلکه میگفت «سرگرد». اگر به زنی که کنار خیابان پیراهن میفروخت برخورد میکرد، میگفت: «عزیزم، بیا مرا در خانه ببین؛ خانهام در خیابان «ساروویا» است. کافی است بپرسی سرگرد کاوالیوف این طرفها زندگی میکند؟ فوری خانه را نشانت میدهند» و اگر زنک زیبا بود، در گوشش حرفهایی محرمانه نجوا میکرد و میگفت: «فقط بپرس سرگرد کاوالیوف را کجا میتوانم پیدا کنم، عزیزم»! بنابراین، در طول داستان این ارزیاب را سرگرد خواهیم نامید.
ادامه دارد...
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
(بخش دوم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
«ایوان یاکوولویچ» نظیر هر پیشهورِ شریفِ روسی، دائمالخمری وحشتناک بود و هر چند تمام روز را به تراشیدن ریش این و آن میگذراند، هرگز به ریش خودش دست نزده بود. چرک و چروک بهترین کلمههایی است که میتوان در وصف پالتویش گفت. باید گفت که درحقیقت پالتو خودش سیاه بود، اما لکههای قهوهای و زرد و خاکستری تمامش را پوشانده بود. یقهاش سبز بود و سه تا نخ شل، که از جلویش آویزان بود، نشان میداد زمانی این لباس دگمههایی داشتهاست. ایوان یاکوولویچ از آن آدمهای تلخاندیش بود، و هر گاه که کاوالیوف، افسر ارزیاب میگفت: «دستهایت بوی بد میدهند» در جواب میگفت: «ولی آخر چرا باید دستهای من بدبو باشند؟» و ارزیاب مثل همیشه میگفت: «عزیز جان، از من نپرس چرا، من فقط میدانم که بوی بد میدهند» و یاکوولویچ در جواب فقط یک نوکانگشت انفیه برمیداشت و از سر انتقام، تمام گونه و پشت گوش و زیر چانه و تمام جاهای ممکن صورت کاوالیوف را با کفصابون میپوشاند.
حالا، همشهری محترم ما به پل «ایساک» رسیده بود. قبل از هر چیز خوب دُور و برش را وارسی کرد. بعد روی نردهها خم شد و وانمود کرد که مثلاً میخواهد ببیند چهقدر ماهی در رودخانه است، و دزدکی بسته را توی آب پرت کرد. احساس کرد انگار دو وزنۀ صدکیلویی را از دوشش برداشتهاند، و حتی سعی کرد لبخندی هم بزند. بهجای رفتن و تراشیدن ریش کارمندان اداری، بهطرف مغازهای با علامت «غذای گرم و چای» راه افتاد تا یک گیلاس پانچ بخورد. ناگهان، در انتهای پل پلیسی را با اونیفورم زیبا، پازُلفیهای پهن و کلاهی سهگوش و شمشیر دید. وقتی پلیس اشاره کرد که «بیا اینجا رفیق!» از ترس یخ کرد. با دیدن اونیفورم، ایوان یاکوولویچ کلاهش را برداشت، به طرفش رفت و سلام کرد: «صبح بهخیر حضرت اشرف!»
«نه، نه عزیزم، من اشرف نیستم. فقط بگو آن بالا روی پل چهکار داشتی؟»
«راستش، سر راهم برای تراشیدن صورت یکی از مشتریها، ایستادم تا سرعت جریان آب را ببینم».
«دروغ میگویی. نکند انتظار داری حرفت را باور کنم؟! بهتر است روراست باشی!»
«حضرت اشرف، حاضرم هفتهای دو یا حتی سه بار مجانی ریشتان را اصلاح کنم، باور کنید راست میگویم».
«نه، نه رفیق. لازم نیست. فعلاً سه تا سلمانی این کار را میکنند، و این برایشان افتخاری محسوب میشود که ریشم را بتراشند. فقط لطفاً بگو آنجا چهکار داشتی؟»
رنگ از روی ایوان پرید… اما از این لحظه، همهچیز چنان سربسته و مبهم است که حقیقتاً نمیتوان گفت بعدش چه اتفاقی افتاد.
***
کاوالیوف، افسر ارزیاب، زودتر از معمول از خواب برخاست. صدایی مثلِ ررررر از لبهایش خارج کرد. همیشه هنگام بیدار شدن چنین میکرد و اگر دلیل این کارش را میپرسیدند، دلیل قابلقبولی نمیتوانست ارائه کند. کاوالیوف، خمیازهای کشید و خواست آیینۀ کوچکی را که روی میزش بود، برایش بیاورند. میخواست نگاهی به جوش کوچکی که شب قبل روی بینیاش ظاهر شده بود بیندازد. اما در کمال تعجب دید بهجای دماغش چیزی نیست مگر سطحی کاملاً صاف! با هراسی زایدالوصف، کمی آب خواست و چشمهایش را خوب با حوله مالید. نه هیچ اشتباهی در کار نبود؛ دماغ رفته بود. خودش را نیشگون گرفت تا مطمئن شود که خواب نیست، اما از هر لحاظ بیدار بود، کاملاً بیدار. از رختخواب بیرون پرید و خودش را تکان داد؛ باز هم خبری از دماغ نبود! سپس لباسهایش را خواست و مستقیم به قصد ادارۀ پلیس بیرون آمد.
در این فاصله، بد نیست چند کلمهای دربارۀ کاوالیوف گفته شود تا همه بدانند که این مرد چگونه افسر ارزیابی بود. مقایسۀ افسران ارزیابی که با توصیه استخدام میشوند، با آن عدهای که در قفقاز بدین شغل منصوب شوند، ممکن نیست. این دو گروه کاملاً از هم مشخصند، ارزیابهای تحصیلکرده… اما روسیه مملکت عجیبی است، چنانکه بخواهید تفسیری دربارۀ یک ارزیاب بنویسد، هر ارزیاب از «ریگا» تا «کامچاتکا» تفسیری مخصوص به خود لازم دارد، و چنین است وضعیت برای تمام کسانی که عنوان و درجۀ افسری دارند. کاوالیوف از آن نوعِ قفقازی بود. دو سال بیشتر در مقام افسر ارزیاب خدمت نکرده بود، ولی این مسأله را حتی لحظهای نمیتوانست از مغزش خارج کند. برای اینکه خودش را مهمتر و وزینتر جلوه بدهد، هرگز خودش را ارزیاب نمیخواند، بلکه میگفت «سرگرد». اگر به زنی که کنار خیابان پیراهن میفروخت برخورد میکرد، میگفت: «عزیزم، بیا مرا در خانه ببین؛ خانهام در خیابان «ساروویا» است. کافی است بپرسی سرگرد کاوالیوف این طرفها زندگی میکند؟ فوری خانه را نشانت میدهند» و اگر زنک زیبا بود، در گوشش حرفهایی محرمانه نجوا میکرد و میگفت: «فقط بپرس سرگرد کاوالیوف را کجا میتوانم پیدا کنم، عزیزم»! بنابراین، در طول داستان این ارزیاب را سرگرد خواهیم نامید.
ادامه دارد...
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
👍1
Forwarded from رخ🎭
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥رقص زیبای هزاران زن در سراسر دنیا
نام ترانه
«زنجیر را بشکن»
«بازی نکن» یعنی زندگی خلاق برای تو ممنوع...
«خوب باش» یعنی زندگی خلاق برای تو ممنوع...
«بی حرکت بنشین» یعنی زندگی خلاق برای تو ممنوع...
«با حجب و حیا حرف بزن و فکر کن» یعنی
جوهر خلاقیت برای تو ممنوع...
هر گروه، جامعه، یا سازمانی که زنان را تشویق کند از شور و سرزندگی و تغییر اجتناب کنند و امور شخصی را غیر شخصی کنند، خواهان فرهنگی است مرکب از زنان مرده...
#زنانی_که_با_گرگها_می_دوند
#دکتر_کلاریسا_پینکولا_استس
"پ.ن: به امید روزی که فارغ از هرگونه جنسیت، نژاد و ملیّت، به یک دیگر به چشمِ انسان بنگریم، چرا که زن و مرد هردو انسان اند و وجه تمایُزِشان چیزی نیست جز، نوعِ نگاهِ شان به انسانیت."
https://t.me/R1400k
نام ترانه
«زنجیر را بشکن»
«بازی نکن» یعنی زندگی خلاق برای تو ممنوع...
«خوب باش» یعنی زندگی خلاق برای تو ممنوع...
«بی حرکت بنشین» یعنی زندگی خلاق برای تو ممنوع...
«با حجب و حیا حرف بزن و فکر کن» یعنی
جوهر خلاقیت برای تو ممنوع...
هر گروه، جامعه، یا سازمانی که زنان را تشویق کند از شور و سرزندگی و تغییر اجتناب کنند و امور شخصی را غیر شخصی کنند، خواهان فرهنگی است مرکب از زنان مرده...
#زنانی_که_با_گرگها_می_دوند
#دکتر_کلاریسا_پینکولا_استس
"پ.ن: به امید روزی که فارغ از هرگونه جنسیت، نژاد و ملیّت، به یک دیگر به چشمِ انسان بنگریم، چرا که زن و مرد هردو انسان اند و وجه تمایُزِشان چیزی نیست جز، نوعِ نگاهِ شان به انسانیت."
https://t.me/R1400k
❤3
دماغ
(بخش سوم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
سرگرد کاوالیوف عادت داشت هر روز در خیابان «نیوفسکی» قدمی بزند. یقۀ پیراهنش همیشه آهارزده و بیلک بود. پازُلفیهایش از نوعی بود که معمولاً میتوان میان جراحان یا مهندسین و یا بازرسان ایالتی، در میان اشخاصی که به نحوی با پلیس مربوط هستند و خلاصه هر کسی که گونههای سرخ دارد و خوب ورق بازی میکند، یافت. اینگونه پازُلفیها از میان گونه تا زیر سوراخهای دماغ امتداد مییابد. سرگرد کاوالیوف همواره یک ردیف نشان به سینهاش میزد؛ نشانهای ارتشی، یا نشانهایی با این کلمات: چهارشنبه، سهشنبه، دوشنبه و از این قبیل. سرگرد کاوالیوف برای گرفتن پستی مناسبِ شأنش به پترزبورگ آمده بود. اگر خوششانسی میآورد میتوانست معاونت یک ادارۀ دولتی را بهدست آورد، اما اگر چنین توفیقی نصیبش نمیشد، شغلی نظیر منشی وزارتخانه در یکی از ادارات مهم دولتی به او واگذار میشد. سرگرد کاوالیوف بیمیل نبود ازدواج کند، اما فقط با کسی که دستِکم ۲۰۰,۰۰۰ روبل جهزیه داشته باشد. حال خواننده میتواند تصور کند احساس این مرد، وقتی بهجای دماغی زیبا و با اندازۀ کاملاً طبیعی چیزی جز سطح صاف و غیرطبیعی ندید، چه بود. اما انگار این مصیبت کافی نبود.
از بدشانسی، حتی درشکهای گیرش نیامد و مجبور شد پیاده به مقصد برود. خودش را لای شنل پیچیده بود و دستمالی هم به دماغش گرفته بود تا مردم فکر کنند خوندماغ شده است.
«اما شاید خواب دیده باشم، چهطور ممکن است تا این حد احمق باشم که دماغم را گم کنم؟»
با این خیالات خودش را به قهوهخانهای رساند تا نگاهی در آیینه به خودش بیندازد. خوشبختانه مغازه خالی بود و جز چند مستخدم که مشغول رفتوروب بودند، کسی نبود. چند تا از مستخدمها با چشمانی قیگرفته، سینیهای پر از کیک داغ حمل میکردند. روزنامههای روز قبل، با لکههای قهوه، روی میز و صندلیها پراکنده بود. کاوالیوف با خودش گفت: «اوه، شکر خدا کسی این دُوروبر نیست، حالا میتوانم نگاهی بکنم».
با احتیاط به آیینه نزدیک شد، و به آن زل زد: «لعنتی! این دیگر چهجور حقهای است؟ اگر چیزی جایش سبز شده بود باز بد نبود، اما هیچ نیست».
با ناراحتی لبهایش را گاز گرفت و قهوهخانه را ترک کرد. تصمیم گرفت به هیچ کس نگاه نکند و لبخند هم نزند، هر چند هرگز چنین نمیکرد. ناگهان همینطور که به محلی در مقابل درِ خانهای خیره شده بود، ایستاد و شاهد منظرهای باورنکردنی شد. کالسکهای مقابل ایوان خانه ایستاد، درهای کالسکه باز شد و مردی با لباس اونیفرم و پشتی قوز، قدم به بیرون گذاشت. احساس ترس و تعجبی که در این لحظه، با بازشناختن دماغ خودش، گریبانگیر کاوالیوف شد، وصفناپذیر است. از مشاهدۀ این صحنۀ تکاندهنده چشمهایش سیاهی رفت و پاهایش سست شدند. تصمیم گرفت به هرقیمتی که باشد، منتظر بماند تا دماغ دوباره به کالسکهاش مراجعت کند، هر چند تمام بدنش از شدت تب لرزید. تقریباً دو دقیقه بعد، حقیقتاً دماغی بیرون آمد. لباس اونیفرمی با حاشیهدوزی طلایی و یقۀ بلند به تن داشت، با شلواری مخملین و شمشیری آویخته در کنار. از پرهایی که روی کلاه داشت میشد فهمید که از اعضای عالیرتبۀ شورای استان است و کاملاً واضح بود که دماغ عازم ملاقات شخصی است. دماغ نگاهی به چپ و راست انداخت، توی کالسکه پرید و فریاد زد: «بزن بریم» و دور شدند.
کاوالیوف نزدیک بود عقل از سرش بپرد. هیچ تفسیر قانعکنندهای برای این وقایع نمیتوانست پیدا کند. چهطور ممکن بود یک دماغ، که درست تا همین دیروز وسط صورتش بود، و نه میتوانست راه برود و نه کالسکهسواری کند، ناگهان در لباس اونیفرم ظاهر شود؟! دنبال کالسکه دوید. خوشبختانه زیاد دور نشده بود، و بیرون در کلیسای قازان ایستاده بود. کاوالیوف با عجله به داخل کلیسا دوید و راهش را تنهزنان از میان زنان گدایی که همیشه او را به سبب طرز پوشاندن صورتشان ـ که فقط شکافی مقابل دو چشم را باز میگذاشتند ـ به خنده میانداختند، باز کرد. فقط چند نفر در نمازخانه بودند، که همه در ورودی ایستاده بودند. کاوالیوف چنان احساس آشفتگی میکرد که حال دعا خواندن نداشت و چشمانش توی هر سوراخی فقط دماغ اونیفرمپوش را میجست. سرانجام کنار یکی از دیوارها گیرش آورد. صورت دماغ پشت یقۀ بلندش کاملاً پوشیده ومخفی بود و با روحیات عمیقی مشغول دعا بود. کاوالیوف پیش خودش فکر کرد: «چهطوری نزدیکش بشوم بهتر است؟ از لباس و کلاه و تمام ظاهرش پیداست که باید عضو شورای استان باشد. خدا لعنتم کند اگر از این مسأله سر در بیاورم!»
سعی کرد با سرفه کردن توجه دماغ را به خودش جلب کند، اما دماغ دعایش را حتی برای یک لحظه قطع نکرد و همچنان رو به محراب تعظیم میکرد. کاوالیف به خودش جرأت داد و گفت: «آقای عزیز من، آقای عزیز من…»
دماغ به سوی او برگشت و پرسید: «چه میخواهید؟»
ادامه دارد…
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
(بخش سوم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
سرگرد کاوالیوف عادت داشت هر روز در خیابان «نیوفسکی» قدمی بزند. یقۀ پیراهنش همیشه آهارزده و بیلک بود. پازُلفیهایش از نوعی بود که معمولاً میتوان میان جراحان یا مهندسین و یا بازرسان ایالتی، در میان اشخاصی که به نحوی با پلیس مربوط هستند و خلاصه هر کسی که گونههای سرخ دارد و خوب ورق بازی میکند، یافت. اینگونه پازُلفیها از میان گونه تا زیر سوراخهای دماغ امتداد مییابد. سرگرد کاوالیوف همواره یک ردیف نشان به سینهاش میزد؛ نشانهای ارتشی، یا نشانهایی با این کلمات: چهارشنبه، سهشنبه، دوشنبه و از این قبیل. سرگرد کاوالیوف برای گرفتن پستی مناسبِ شأنش به پترزبورگ آمده بود. اگر خوششانسی میآورد میتوانست معاونت یک ادارۀ دولتی را بهدست آورد، اما اگر چنین توفیقی نصیبش نمیشد، شغلی نظیر منشی وزارتخانه در یکی از ادارات مهم دولتی به او واگذار میشد. سرگرد کاوالیوف بیمیل نبود ازدواج کند، اما فقط با کسی که دستِکم ۲۰۰,۰۰۰ روبل جهزیه داشته باشد. حال خواننده میتواند تصور کند احساس این مرد، وقتی بهجای دماغی زیبا و با اندازۀ کاملاً طبیعی چیزی جز سطح صاف و غیرطبیعی ندید، چه بود. اما انگار این مصیبت کافی نبود.
از بدشانسی، حتی درشکهای گیرش نیامد و مجبور شد پیاده به مقصد برود. خودش را لای شنل پیچیده بود و دستمالی هم به دماغش گرفته بود تا مردم فکر کنند خوندماغ شده است.
«اما شاید خواب دیده باشم، چهطور ممکن است تا این حد احمق باشم که دماغم را گم کنم؟»
با این خیالات خودش را به قهوهخانهای رساند تا نگاهی در آیینه به خودش بیندازد. خوشبختانه مغازه خالی بود و جز چند مستخدم که مشغول رفتوروب بودند، کسی نبود. چند تا از مستخدمها با چشمانی قیگرفته، سینیهای پر از کیک داغ حمل میکردند. روزنامههای روز قبل، با لکههای قهوه، روی میز و صندلیها پراکنده بود. کاوالیوف با خودش گفت: «اوه، شکر خدا کسی این دُوروبر نیست، حالا میتوانم نگاهی بکنم».
با احتیاط به آیینه نزدیک شد، و به آن زل زد: «لعنتی! این دیگر چهجور حقهای است؟ اگر چیزی جایش سبز شده بود باز بد نبود، اما هیچ نیست».
با ناراحتی لبهایش را گاز گرفت و قهوهخانه را ترک کرد. تصمیم گرفت به هیچ کس نگاه نکند و لبخند هم نزند، هر چند هرگز چنین نمیکرد. ناگهان همینطور که به محلی در مقابل درِ خانهای خیره شده بود، ایستاد و شاهد منظرهای باورنکردنی شد. کالسکهای مقابل ایوان خانه ایستاد، درهای کالسکه باز شد و مردی با لباس اونیفرم و پشتی قوز، قدم به بیرون گذاشت. احساس ترس و تعجبی که در این لحظه، با بازشناختن دماغ خودش، گریبانگیر کاوالیوف شد، وصفناپذیر است. از مشاهدۀ این صحنۀ تکاندهنده چشمهایش سیاهی رفت و پاهایش سست شدند. تصمیم گرفت به هرقیمتی که باشد، منتظر بماند تا دماغ دوباره به کالسکهاش مراجعت کند، هر چند تمام بدنش از شدت تب لرزید. تقریباً دو دقیقه بعد، حقیقتاً دماغی بیرون آمد. لباس اونیفرمی با حاشیهدوزی طلایی و یقۀ بلند به تن داشت، با شلواری مخملین و شمشیری آویخته در کنار. از پرهایی که روی کلاه داشت میشد فهمید که از اعضای عالیرتبۀ شورای استان است و کاملاً واضح بود که دماغ عازم ملاقات شخصی است. دماغ نگاهی به چپ و راست انداخت، توی کالسکه پرید و فریاد زد: «بزن بریم» و دور شدند.
کاوالیوف نزدیک بود عقل از سرش بپرد. هیچ تفسیر قانعکنندهای برای این وقایع نمیتوانست پیدا کند. چهطور ممکن بود یک دماغ، که درست تا همین دیروز وسط صورتش بود، و نه میتوانست راه برود و نه کالسکهسواری کند، ناگهان در لباس اونیفرم ظاهر شود؟! دنبال کالسکه دوید. خوشبختانه زیاد دور نشده بود، و بیرون در کلیسای قازان ایستاده بود. کاوالیوف با عجله به داخل کلیسا دوید و راهش را تنهزنان از میان زنان گدایی که همیشه او را به سبب طرز پوشاندن صورتشان ـ که فقط شکافی مقابل دو چشم را باز میگذاشتند ـ به خنده میانداختند، باز کرد. فقط چند نفر در نمازخانه بودند، که همه در ورودی ایستاده بودند. کاوالیوف چنان احساس آشفتگی میکرد که حال دعا خواندن نداشت و چشمانش توی هر سوراخی فقط دماغ اونیفرمپوش را میجست. سرانجام کنار یکی از دیوارها گیرش آورد. صورت دماغ پشت یقۀ بلندش کاملاً پوشیده ومخفی بود و با روحیات عمیقی مشغول دعا بود. کاوالیوف پیش خودش فکر کرد: «چهطوری نزدیکش بشوم بهتر است؟ از لباس و کلاه و تمام ظاهرش پیداست که باید عضو شورای استان باشد. خدا لعنتم کند اگر از این مسأله سر در بیاورم!»
سعی کرد با سرفه کردن توجه دماغ را به خودش جلب کند، اما دماغ دعایش را حتی برای یک لحظه قطع نکرد و همچنان رو به محراب تعظیم میکرد. کاوالیف به خودش جرأت داد و گفت: «آقای عزیز من، آقای عزیز من…»
دماغ به سوی او برگشت و پرسید: «چه میخواهید؟»
ادامه دارد…
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
👌1
دماغ
(بخش چهارم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
«راستش نمیدانم چهطور توضیح بدهم آقا، اما بهنظرم خیلی عجیب میآید… شما نمیدانید متعلق به کجا هستید و من کجا شما را پیدا کنم. از اینهمه جا، در کلیسا! مطمئنم موافقت خواهید کرد که…»
«میبخشید، اما ممکن است توضیح بدهید دربارۀ چه صحبت میکنید؟ خودتان را معرفی کنید».
کاوالیوف فکر کرد: «اوه، اما چهطور میتوانم مقصودم را روشن کنم؟» و یکبار دیگر به خودش قوتِ قلب داد و گفت: «اوه، البته، من یک سرگرد هستم. قبول میفرمایید برای شخصی در موقعیت من تا حال اتفاق نیفتاده است که بیدماغ در شهر راه بیفتد. البته کاملاً طبیعی است که زن پرتقالفروشِ روی پل «وسکرسنسکی» دماغ نداشته باشد، اما من که امیدوارم بهزودی ترفیع بگیرم… تازه بهغیر از این من با خانمهای اسمورسمدار بسیاری آشنا هستم. مثلاً مادام «چختاریوف» که زن یکی از اعضای شورای استان است… خودتان قضاوت کنید… من نمیدانم چه بگویم آقای عزیز… (وقتی که این جمله را بر زبان میآورد شانهها را بالا میانداخت) ببخشید اما شما باید مسأله را از جنبۀ اخلاقی و انسانیاش در نظر بگیرید، خودتان قضاوت کنید…»
ولی دماغ جواب داد: «من هیچ چیز نمیتوانم ببینم. لطفاً مقصودتان را واضحتر بیان کنید».
کاوالیوف متظاهرانه ادامه داد: «آقای عزیز من، نمیدانم مقصودتان از این کار چیست، اما این بر همه آشکار است… مگر اینکه شما بخواهید… نمیفهمید که شما دماغ من هستید؟!»
دماغ نگاهی به سرگرد انداخت و رو ترش کرد.
«مرد عزیز، اشتباه میکنی. من شخصی در وضع طبیعی خود هستم. علاوه بر این فکر نمیکنم آشناییِ قبلی با هم داشته باشیم. از دگمههای اونیفورمتان پیداست که عضو ادارۀ دیگری هستید».
و با گفتن این کلمات رویش را برگرداند و مجدداً مشغول دعا شد. کاوالیوف چنان آشفته بود که نمیدانست چه بکند یا چه نقشهای بکشد. در همین لحظه، صدای گوشنواز خشوخش پیراهن زنی را شنید، و زنی پیر که با توری صورتش را آرایش داده بود، همراه با دختری ریزه در لباسی سفید که اندام زیبایش را زیباتر جلوه میداد و کلاه زرد روشنی بر سر داشت از کنارش عبور کردند. یک کالسکهچی، با پازُلفیهای پهن و با لباسی شبیه چهلتکه، خودش را پشت آنها جا کرد و انفیهدانش را باز کرد. کاوالیوف جلوتر رفت و یقۀ کتانی پیراهنش را بالا کشید. نشانهایش را که از زنجیر ساعت طلایش آویزان بود مرتب کرد. لبخندی به پهنای تمام صورت بر لب آورد، و توجهش را بهسوی دخترک ریزه که چون گل بهاری خم شده بود و دعا میخواند و مدام انگشتان ظریف و شفافش را به پیشانی نزدیک میکرد، معطوف کرد.
لبخند کاوالیوف حتی با دیدن اینکه زیر آن کلاه، صورتی گرد و سفید و خیرهکننده با گونههایی به سرخیِ رزهای بهاری بود، پهنتر شد، اما ناگهان، انگار که سوخته باشد، عقب پرید. به خاطر آورد که جای دماغش خالی است و اشک از چشمانش سرازیر شد. برگشت که به دماغش بگوید او فقط خودش را به شکل عضو شورای استان درآورده است، که او یک شیاد است، یک رذل است، و چیزی نیست مگر قسمتی از وجودش؛ دماغش! اما دماغ رفته بود. ترتیبی داده بود تا بیسروصدا خارج شود و به ملاقات شخصی برود. این جریان کاوالیوف را پاک ناامید کرد. بیرون آمد و حدود یک دقیقه زیر ستونها ایستاد و خوب دُوروبر را وارسی کرد تا شاید اثری از دماغ پیدا کند. خوب به خاطر داشت که کلاهی پَردار بر سر و اونیفرمی با حاشیهدوزی طلایی بر تن داشت، اما خوب متوجه نشده بود چهجور پالتویی پوشیده بود و کالسکهاش چه رنگی بود یا اسبهایش چه شکلی بودند یا حتی پیشخدمتی پشت کالسکه نشسته بود یا نه؟ علاوه بر این، تعداد کالسکههایی که با سرعت تمام داخل و خارج میشدند آنقدر زیاد بود که به خاطر آوردن یکی از آنها محال بود، و تازه اگر این را هم به خاطر میآورد، هیچ راهی برای متوقف کردنش نمییافت.
روز آفتابی زیبایی بود. خیابان نیفسکی انباشته از مردمی بود که زیر نور آفتاب در پیادهروها در رفتوآمد بودند. در فاصلهای نهچندان زیاد، کاوالیوف میتوانست همان عضو شورای دربار را که به او (مخصوصاً زمانی که جمعی هم دُوروبرش بودند) کلنل اطلاق میکرد، ببیند. کمی آنطرفتر «یایگین» منشیِ سنا و رفیق صمیمیاش، که همیشه در بازی هشتنفریِ «ویست» میباخت، ایستاده بود. یک سرگردِ دیگر ــ منظور یک افسر ارزیاب از تیپ قفقازی ــ دست به سویش تکان داد تا پیشش برود و با هم گپی بزنند. کاوالیوف پیش خودش غرید: «گم شو لعنتی!»
کالسکهای صدا کرد: «کالسکهچی مستقیم مرا به ادارۀ کل شهربانی ببر».
سپس سوار کالسکه شد و فریاد زد: «مثل شیطان بران».
بهمحض اینکه وارد سالن شهربانی شد، پرسید: «کمیسر هستند؟»
«نه آقا تشریف ندارند، همین چند دقیقۀ پیش بیرون رفتند».
«عجب روزی!»
«بله، اگر یک دقیقه زودتر رسیده بودید، میتوانستید ببینیدشان».
(بخش چهارم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
«راستش نمیدانم چهطور توضیح بدهم آقا، اما بهنظرم خیلی عجیب میآید… شما نمیدانید متعلق به کجا هستید و من کجا شما را پیدا کنم. از اینهمه جا، در کلیسا! مطمئنم موافقت خواهید کرد که…»
«میبخشید، اما ممکن است توضیح بدهید دربارۀ چه صحبت میکنید؟ خودتان را معرفی کنید».
کاوالیوف فکر کرد: «اوه، اما چهطور میتوانم مقصودم را روشن کنم؟» و یکبار دیگر به خودش قوتِ قلب داد و گفت: «اوه، البته، من یک سرگرد هستم. قبول میفرمایید برای شخصی در موقعیت من تا حال اتفاق نیفتاده است که بیدماغ در شهر راه بیفتد. البته کاملاً طبیعی است که زن پرتقالفروشِ روی پل «وسکرسنسکی» دماغ نداشته باشد، اما من که امیدوارم بهزودی ترفیع بگیرم… تازه بهغیر از این من با خانمهای اسمورسمدار بسیاری آشنا هستم. مثلاً مادام «چختاریوف» که زن یکی از اعضای شورای استان است… خودتان قضاوت کنید… من نمیدانم چه بگویم آقای عزیز… (وقتی که این جمله را بر زبان میآورد شانهها را بالا میانداخت) ببخشید اما شما باید مسأله را از جنبۀ اخلاقی و انسانیاش در نظر بگیرید، خودتان قضاوت کنید…»
ولی دماغ جواب داد: «من هیچ چیز نمیتوانم ببینم. لطفاً مقصودتان را واضحتر بیان کنید».
کاوالیوف متظاهرانه ادامه داد: «آقای عزیز من، نمیدانم مقصودتان از این کار چیست، اما این بر همه آشکار است… مگر اینکه شما بخواهید… نمیفهمید که شما دماغ من هستید؟!»
دماغ نگاهی به سرگرد انداخت و رو ترش کرد.
«مرد عزیز، اشتباه میکنی. من شخصی در وضع طبیعی خود هستم. علاوه بر این فکر نمیکنم آشناییِ قبلی با هم داشته باشیم. از دگمههای اونیفورمتان پیداست که عضو ادارۀ دیگری هستید».
و با گفتن این کلمات رویش را برگرداند و مجدداً مشغول دعا شد. کاوالیوف چنان آشفته بود که نمیدانست چه بکند یا چه نقشهای بکشد. در همین لحظه، صدای گوشنواز خشوخش پیراهن زنی را شنید، و زنی پیر که با توری صورتش را آرایش داده بود، همراه با دختری ریزه در لباسی سفید که اندام زیبایش را زیباتر جلوه میداد و کلاه زرد روشنی بر سر داشت از کنارش عبور کردند. یک کالسکهچی، با پازُلفیهای پهن و با لباسی شبیه چهلتکه، خودش را پشت آنها جا کرد و انفیهدانش را باز کرد. کاوالیوف جلوتر رفت و یقۀ کتانی پیراهنش را بالا کشید. نشانهایش را که از زنجیر ساعت طلایش آویزان بود مرتب کرد. لبخندی به پهنای تمام صورت بر لب آورد، و توجهش را بهسوی دخترک ریزه که چون گل بهاری خم شده بود و دعا میخواند و مدام انگشتان ظریف و شفافش را به پیشانی نزدیک میکرد، معطوف کرد.
لبخند کاوالیوف حتی با دیدن اینکه زیر آن کلاه، صورتی گرد و سفید و خیرهکننده با گونههایی به سرخیِ رزهای بهاری بود، پهنتر شد، اما ناگهان، انگار که سوخته باشد، عقب پرید. به خاطر آورد که جای دماغش خالی است و اشک از چشمانش سرازیر شد. برگشت که به دماغش بگوید او فقط خودش را به شکل عضو شورای استان درآورده است، که او یک شیاد است، یک رذل است، و چیزی نیست مگر قسمتی از وجودش؛ دماغش! اما دماغ رفته بود. ترتیبی داده بود تا بیسروصدا خارج شود و به ملاقات شخصی برود. این جریان کاوالیوف را پاک ناامید کرد. بیرون آمد و حدود یک دقیقه زیر ستونها ایستاد و خوب دُوروبر را وارسی کرد تا شاید اثری از دماغ پیدا کند. خوب به خاطر داشت که کلاهی پَردار بر سر و اونیفرمی با حاشیهدوزی طلایی بر تن داشت، اما خوب متوجه نشده بود چهجور پالتویی پوشیده بود و کالسکهاش چه رنگی بود یا اسبهایش چه شکلی بودند یا حتی پیشخدمتی پشت کالسکه نشسته بود یا نه؟ علاوه بر این، تعداد کالسکههایی که با سرعت تمام داخل و خارج میشدند آنقدر زیاد بود که به خاطر آوردن یکی از آنها محال بود، و تازه اگر این را هم به خاطر میآورد، هیچ راهی برای متوقف کردنش نمییافت.
روز آفتابی زیبایی بود. خیابان نیفسکی انباشته از مردمی بود که زیر نور آفتاب در پیادهروها در رفتوآمد بودند. در فاصلهای نهچندان زیاد، کاوالیوف میتوانست همان عضو شورای دربار را که به او (مخصوصاً زمانی که جمعی هم دُوروبرش بودند) کلنل اطلاق میکرد، ببیند. کمی آنطرفتر «یایگین» منشیِ سنا و رفیق صمیمیاش، که همیشه در بازی هشتنفریِ «ویست» میباخت، ایستاده بود. یک سرگردِ دیگر ــ منظور یک افسر ارزیاب از تیپ قفقازی ــ دست به سویش تکان داد تا پیشش برود و با هم گپی بزنند. کاوالیوف پیش خودش غرید: «گم شو لعنتی!»
کالسکهای صدا کرد: «کالسکهچی مستقیم مرا به ادارۀ کل شهربانی ببر».
سپس سوار کالسکه شد و فریاد زد: «مثل شیطان بران».
بهمحض اینکه وارد سالن شهربانی شد، پرسید: «کمیسر هستند؟»
«نه آقا تشریف ندارند، همین چند دقیقۀ پیش بیرون رفتند».
«عجب روزی!»
«بله، اگر یک دقیقه زودتر رسیده بودید، میتوانستید ببینیدشان».
Telegram
رخ🎭
داستانهای کوتاه
دماغ
(بخش پنجم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
کاوالیوف که هنوز دستمال را جلوی صورتش گرفته بود، سوار کالسکه شد و با فریادی ناامیدانه گفت: «بزن بریم».
کالسکهچی پرسید: «کجا؟»
«مستقیم!»
«مستقیم؟! اما این راه بنبست است. فقط میشود به راست یا به چپ رفت».
این پرسش آخر، کاوالیوف را به فکر فرو برد که در این شرایط به ادارۀ آگاهی شهر برود؛ نهتنها بهخاطر ارتباط این اداره با ادارۀ پلیس، بلکه به این خاطر که کارها نیز در آنجا با سرعت بیشتری انجام میگرفت. هیچ فایدهای نداشت که کاوالیوف مستقیماً به رئیس ادارهای که دماغ ادعا میکرد کارمند آنجاست مراجعه کند، چون با جوابهایی که قبلاً گرفته بود معلوم بود که دماغ به چیزی پایبند نیست و بهراحتی میتوانست بالادستهایش را با دروغهای بیشرمانهاش متقاعد کند که هرگز قبلاً کاوالیوف را ندیده است. درست در همان لحظه که میخواست به کالسکهچی بگوید که مستقیم بهطرف ادارۀ آگاهی براند، بهنظرش رسید چنان آدم رذل و پستی که اینطور بیشرمانه با او رفتار کرده بود، امکان دارد با استفاده از فرصت از شهر خارج شود و در نتیجه تمام تلاشهایش هدر برود و حتی خدای ناکرده تا یک ماه دیگر اسباب زحمتش شود. آخرسر انگار الهامی از غیب رسید. تصمیم گرفت مستقیماً به ادارۀ مطبوعات مراجعه کند و یک آگهی با شرحی چنان دقیق از مشخصات دماغ چاپ کند که هر کس اتفاقاً دماغ را ببیند فوراً به کاوالیوف تحویل بدهد، و یا حداقل مکانش را به کاوالیوف اطلاع دهد. بهنظرش این بهترین کار ممکن آمد و به کالسکهچی دستور داد تا مستقیم به طرف ادارۀ مطبوعات براند. در طول راه حتی یک لحظه هم از سیخونک زدن به راننده و فریاد کشیدن که «تندتر بران لعنتی، تندتر» باز نایستاد.
کالسکهچی که با تمام قوا اسب را شلاق میزد، سری تکان داد و گفت: «اما، آخر آقا…» سرانجام کالسکه ایستاد و کاوالیوف نفسنفسزنان به داخل اتاقانتظار کوچکی هجوم برد. توی اتاق، منشیِ موخاکستری با کتی کهنه سر میزی نشسته بود و قلمی وسط دندانها داشت و پولخردها را میشمرد. کاوالیوف فریادی زد و گفت: «مسئول آگهیها کیست؟ آه، صبح بهخیر».
منشی موخاکستری یک لحظه چشم بلند کرد و جواب داد: «صبح بهخیر» و دوباره سرش را پایین انداخت و با سکههایی که روی میز پراکنده بود، مشغول شد.
«میخواهم یک آگهی چاپ کنم».
منشی که با یک دست مینوشت و با دست دیگر چرتکه میانداخت، جواب داد: «فقط یک لحظه، اگر اشکالی ندارد».
مستخدمی که از لباس حاشیهدوزیِ طلایی و قیافۀ باهوشش معلوم بود که در خانۀ یکی از اشراف کار میکند، کنار میز ایستاده بود و تکهکاغذی در دست داشت و فقط برای اینکه نشان بدهد با هر طبقهای قادر است همصحبت شود، شروع به وراجی کرد: «باور کنید، آن سگ کثیف حتی هشتاد کوپک هم نمیارزد. من خودم حتی شانزده کوپک هم بالایش نمیدهم. اما کنتس شیفتهاش است و برای همین هم از اینکه صد روبل به یابندهاش بدهد ککش هم نمیگزد. راستش بهنظر من هیچ ضابطهای برای سلیقۀ اشخاص وجود ندارد. فرضاً بعید نیست که یک شکارچی حتی پانصد و یا حتی تا هزار روبل هم بالای یک سگ شکاری خوب یا یک سگ پودل بدهد».
منشی پیر ساکت همانطور که به جمع زدن تعداد کلمات آگهی مشغول بود، گوش میداد. اتاق از زنان پیر، دکانداران و مستخدمین منزل که همگی آگهیهایی در دست داشتند پر بود. در یک آگهی، کالسکهچیِ متینی در جستوجوی شغل بود، و در دیگری یک کالسکۀ تقریباً نو که سال 1814 از پاریس آورده شده بود به فروش میرسید، و در دیگری یک دختر خدمتکار نوردهسالۀ باتجربه در کارِ رختشویی، و حاضر برای انجام کارهای دیگر، در جستوجوی کار بود! در آگهیهای دیگر، فروش «یک درشکه در وضعیت خوب که فقط یک فنر کم دارد» یا یک «کُرّهاسب هفدهسالۀ خوشرنگ» یا «تخم تربچه و شلغمفرنگی» یا «خانۀ ییلاقی با تمام وسایل راحتی شامل اصطبل برای دو اسب و باغچهای برای درختکاری» یا «تخت کفشهای کهنه» اعلان میشد. اتاقی که این جمعیت در آن ازدحام کرده بودند بسیار کوچک و پر از آشغال بود، اما سرگرد کاوالیوف هیچ بویی نمیتوانست استشمام کند، چون با دستمالی صورتش را پوشانده بود و نمیتوانست بفهمد، و چون دماغش خدا میداند کجا گم شده بود!
کاوالیوف که دیگر طاقتش طاق شده بود، گفت: «آقای عزیز، ممکن است متن آگهی را همین حالا بنویسید؟ حقیقتاً نمیتوانم بیش از این معطل بشوم».
منشی غرغرکنان گفت: «یک لحظه، اگر اشکالی ندارد… دو روبل و چهلوسه کوپک… یک لحظه لطفاً… یک روبل و شصتوچهار کوپک…» و کاغذهایی را به زنان پیر و مستخدمینی که دُور میز ایستاده بودند، رد کرد. سرانجام بهطرف کاوالیوف برگشت و پرسید: «چه فرمایشی داشتید؟»
ادامه دارد…
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
(بخش پنجم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
کاوالیوف که هنوز دستمال را جلوی صورتش گرفته بود، سوار کالسکه شد و با فریادی ناامیدانه گفت: «بزن بریم».
کالسکهچی پرسید: «کجا؟»
«مستقیم!»
«مستقیم؟! اما این راه بنبست است. فقط میشود به راست یا به چپ رفت».
این پرسش آخر، کاوالیوف را به فکر فرو برد که در این شرایط به ادارۀ آگاهی شهر برود؛ نهتنها بهخاطر ارتباط این اداره با ادارۀ پلیس، بلکه به این خاطر که کارها نیز در آنجا با سرعت بیشتری انجام میگرفت. هیچ فایدهای نداشت که کاوالیوف مستقیماً به رئیس ادارهای که دماغ ادعا میکرد کارمند آنجاست مراجعه کند، چون با جوابهایی که قبلاً گرفته بود معلوم بود که دماغ به چیزی پایبند نیست و بهراحتی میتوانست بالادستهایش را با دروغهای بیشرمانهاش متقاعد کند که هرگز قبلاً کاوالیوف را ندیده است. درست در همان لحظه که میخواست به کالسکهچی بگوید که مستقیم بهطرف ادارۀ آگاهی براند، بهنظرش رسید چنان آدم رذل و پستی که اینطور بیشرمانه با او رفتار کرده بود، امکان دارد با استفاده از فرصت از شهر خارج شود و در نتیجه تمام تلاشهایش هدر برود و حتی خدای ناکرده تا یک ماه دیگر اسباب زحمتش شود. آخرسر انگار الهامی از غیب رسید. تصمیم گرفت مستقیماً به ادارۀ مطبوعات مراجعه کند و یک آگهی با شرحی چنان دقیق از مشخصات دماغ چاپ کند که هر کس اتفاقاً دماغ را ببیند فوراً به کاوالیوف تحویل بدهد، و یا حداقل مکانش را به کاوالیوف اطلاع دهد. بهنظرش این بهترین کار ممکن آمد و به کالسکهچی دستور داد تا مستقیم به طرف ادارۀ مطبوعات براند. در طول راه حتی یک لحظه هم از سیخونک زدن به راننده و فریاد کشیدن که «تندتر بران لعنتی، تندتر» باز نایستاد.
کالسکهچی که با تمام قوا اسب را شلاق میزد، سری تکان داد و گفت: «اما، آخر آقا…» سرانجام کالسکه ایستاد و کاوالیوف نفسنفسزنان به داخل اتاقانتظار کوچکی هجوم برد. توی اتاق، منشیِ موخاکستری با کتی کهنه سر میزی نشسته بود و قلمی وسط دندانها داشت و پولخردها را میشمرد. کاوالیوف فریادی زد و گفت: «مسئول آگهیها کیست؟ آه، صبح بهخیر».
منشی موخاکستری یک لحظه چشم بلند کرد و جواب داد: «صبح بهخیر» و دوباره سرش را پایین انداخت و با سکههایی که روی میز پراکنده بود، مشغول شد.
«میخواهم یک آگهی چاپ کنم».
منشی که با یک دست مینوشت و با دست دیگر چرتکه میانداخت، جواب داد: «فقط یک لحظه، اگر اشکالی ندارد».
مستخدمی که از لباس حاشیهدوزیِ طلایی و قیافۀ باهوشش معلوم بود که در خانۀ یکی از اشراف کار میکند، کنار میز ایستاده بود و تکهکاغذی در دست داشت و فقط برای اینکه نشان بدهد با هر طبقهای قادر است همصحبت شود، شروع به وراجی کرد: «باور کنید، آن سگ کثیف حتی هشتاد کوپک هم نمیارزد. من خودم حتی شانزده کوپک هم بالایش نمیدهم. اما کنتس شیفتهاش است و برای همین هم از اینکه صد روبل به یابندهاش بدهد ککش هم نمیگزد. راستش بهنظر من هیچ ضابطهای برای سلیقۀ اشخاص وجود ندارد. فرضاً بعید نیست که یک شکارچی حتی پانصد و یا حتی تا هزار روبل هم بالای یک سگ شکاری خوب یا یک سگ پودل بدهد».
منشی پیر ساکت همانطور که به جمع زدن تعداد کلمات آگهی مشغول بود، گوش میداد. اتاق از زنان پیر، دکانداران و مستخدمین منزل که همگی آگهیهایی در دست داشتند پر بود. در یک آگهی، کالسکهچیِ متینی در جستوجوی شغل بود، و در دیگری یک کالسکۀ تقریباً نو که سال 1814 از پاریس آورده شده بود به فروش میرسید، و در دیگری یک دختر خدمتکار نوردهسالۀ باتجربه در کارِ رختشویی، و حاضر برای انجام کارهای دیگر، در جستوجوی کار بود! در آگهیهای دیگر، فروش «یک درشکه در وضعیت خوب که فقط یک فنر کم دارد» یا یک «کُرّهاسب هفدهسالۀ خوشرنگ» یا «تخم تربچه و شلغمفرنگی» یا «خانۀ ییلاقی با تمام وسایل راحتی شامل اصطبل برای دو اسب و باغچهای برای درختکاری» یا «تخت کفشهای کهنه» اعلان میشد. اتاقی که این جمعیت در آن ازدحام کرده بودند بسیار کوچک و پر از آشغال بود، اما سرگرد کاوالیوف هیچ بویی نمیتوانست استشمام کند، چون با دستمالی صورتش را پوشانده بود و نمیتوانست بفهمد، و چون دماغش خدا میداند کجا گم شده بود!
کاوالیوف که دیگر طاقتش طاق شده بود، گفت: «آقای عزیز، ممکن است متن آگهی را همین حالا بنویسید؟ حقیقتاً نمیتوانم بیش از این معطل بشوم».
منشی غرغرکنان گفت: «یک لحظه، اگر اشکالی ندارد… دو روبل و چهلوسه کوپک… یک لحظه لطفاً… یک روبل و شصتوچهار کوپک…» و کاغذهایی را به زنان پیر و مستخدمینی که دُور میز ایستاده بودند، رد کرد. سرانجام بهطرف کاوالیوف برگشت و پرسید: «چه فرمایشی داشتید؟»
ادامه دارد…
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
Telegram
رخ🎭
داستانهای کوتاه
دماغ
(بخش ششم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
کاوالیوف شروع کرد: «من میخواهم… مسألهای بسیار مشکوک در جریان است، اینکه این مسأله یک شوخی رکیک است یا یک کلاهبرداری، فعلاً نمیتوانم بگویم، فقط خواهش میکنم جایزۀ قابلملاحظهای برای اولین شخصی که این بیهمهچیز را پیدا کند…»
«اسم، لطفاً».
«چه احتیاجی به اسم هست؟ اسمم را نمیتوانم بگویم. خیلیها مرا میشناسد، مثلاً خانم چختاریف که زن یکی از اعضای استانداری است. خدای نکرده ممکن است مرا بشناسد. فقط بنویسید افسر ارزیاب، یا سرگرد».
«و شخصی که گم شده، یکی از مستخدمین منزلتان است؟»
«مستخدم منزل؟ حتی جنایت هم هولناکتر از این نمیتوانست باشد. آنکه گم شده، دماغم است».
«ها، اسم عجیبی است! این آقای دماغ، مبلغ زیادی دزدیده است؟»
«منظور من دماغم است، نمیفهمید؟ این دماغ خودِ خود من است که غیبش زده. این شوخی زشت و کثیفی است که با من کردهاند».
«نمیفهمم، چهطور دماغتان ناپدید شده؟»
«نمیتوانم بگویم چهطور، اما لطفاً بفهمید، دماغ من هماکنون در شهر اینطرف و آنطرف میرود و خود را افسر ارزیاب معرفی میکند. برای همین است که از شما خواهش میکنم این آگهی را چاپ کنید، که اولین شخصی که دماغم را دستگیر کند باید آن را در اولین فرصت به صاحب اصلیاش بازگرداند. فکرش را بکنید، بدونِ چنین چیز برجستهای بدن آدم چه شکلی میشود؟ اگر فقط یکی از انگشتان پایم بود خوب، کفشم را پایم میکردم و هیچکس نمیتوانست بویی ببرد. آخر من پنجشنبهها به دیدن خانم چختاریف ــ زن یک عضو استانداری است ــ و خانم پوتوچینی، که شوهرش کارمندی عالیرتبه است و دخترک خوشگلی هم دارد، میروم. دوستان صمیمیام هستند، فقط فکرش را بکنید چه خواهد شد اگر… بههرصورت چهطور میتوانم به ملاقاتشان بروم؟»
لبهای بههمفشردۀ منشی نشان میداد که عمیقاً به فکر فرورفته است، و بعد از سکوتی طولانی گفت: «اینجور آگهیها را نمیتوانیم در روزنامهمان چاپ کنیم».
«چی؟ چرا نه؟»
«به شما میگویم، روزنامه بدنام میشود. اگر هر کسی بخواهد آگهی کُنَد که دماغش فرار کرده است، نمیدانم چه افتضاحی خواهد شد. بهقدر کافی خبرهای دروغ و شایعات بیاساس دریافت میکنیم».
«اما این کجایش نامعقول است؟ هیچ هم شایعه نیست».
«خیال میکنید. همین هفتۀ پیش مورد مشابهی پیش آمد؛ یک منشی مراجعه کرد با یک آگهی عین مال شما، و این آگهی برایش دو روبل و هفتادوسه کوپک آب خورد، و تنها چیزی که میخواست آگهی کند یک سگ سیاه فراری بود. فکر میکنید منظور واقعیاش چه بود؟ آخرش یک هجو روی دست ما مانده بود: منظور از سگ سیاه، یکی از حسابداران دولتی بود، خاطرم نیست کارمند کدام وزارتخانه بود».
«اما من میخواهم دربارۀ دماغم آگهی بدهم، نه یک سگ!»
«نه، نمیتوانم اینجور آگهیها را قبول کنم».
«ولی من دماغم را گم کردهام!»
«پس بهتر است به یک دکتر مراجعه کنید. شنیدهام که متخصصی هست که میتواند هرجور دماغی که دلتان بخواهد برایتان کار بگذارد. بههرحال، بهنظرم آدم شوخی هستید و میخواهید برای خودتان تفریحی درست کنید».
«اما به تمام مقدسات قسم، حقیقت را میگویم. اگر واقعاً میخواهید این کار را بکنم، نشانتان میدهم که راست میگویم».
«اگر جای شما بودم هیچ ناراحت نمیشدم. بههرصورت اگر زحمتی نیست، بد نمیشود یک نگاه سریع بیندازم».
کاوالیوف دستمال را کنار زد.
«اوه، چه عجیب! صافِ صاف است. عین کلوچه! صافِ صاف».
«به قدر کافی تماشا کردید! حالا با چشمهای خودتان دیدید و دیگر نمیتوانید امتناع کنید. از لطفتان بسیار ممنونم و از دیدارتان بسیار خوشوقت شدم».
سرگرد فکر کرد شاید با تملق کاری از پیش ببرد. منشی گفت: «البته چاپ کردن آگهی مسئلهای نیست، اما نمیفهمم چه نفعی از این کار عایدتان میشود؟ اگر دوست داشته باشید، قضیه را به یک روزنامهنگار میگویم تا مقالهای بهعنوان یکی از عجایب طبیعت بنویسد و در روزنامۀ «زنبور شمالی» چاپ کند (یک انگشت انفیه برداشت) تا جوانان ما از آن استفاده کنند، (دماغش را پاک کرد) یا اصلاً بهعنوان یک مسئلۀ جالب برای عُموم مردم».
تمام امیدهای سرگرد یکباره نقشبرآب شد. به زیر صفحۀ راهنمای تئاتر روزنامه خیره شد. دیدن یکی از هنرپیشگان زن بسیار زیبا لبخندی بر لبانش آورد و توی جیبهایش به جستوجو پرداخت تا ببیند اسکناس پنجروبلی توی جیبش پیدا میشود یا نه؛ چون عقیده داشت که کارمندان عالیرتبه باید در لژ بنشینند. اما بلافاصله به یاد دماغش افتاد و فهمید که نمیتواند به فکر رفتن به تئاتر باشد.
ظاهراً حتی منشی هم حالوروز ناگوار و وحشتناک کاوالیوف را احساس کرده بود، و فکر کرد ضرری ندارد تا با چند کلمه از روی همدردی دلش را بهدست آورد.
ادامه دارد…
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
(بخش ششم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
کاوالیوف شروع کرد: «من میخواهم… مسألهای بسیار مشکوک در جریان است، اینکه این مسأله یک شوخی رکیک است یا یک کلاهبرداری، فعلاً نمیتوانم بگویم، فقط خواهش میکنم جایزۀ قابلملاحظهای برای اولین شخصی که این بیهمهچیز را پیدا کند…»
«اسم، لطفاً».
«چه احتیاجی به اسم هست؟ اسمم را نمیتوانم بگویم. خیلیها مرا میشناسد، مثلاً خانم چختاریف که زن یکی از اعضای استانداری است. خدای نکرده ممکن است مرا بشناسد. فقط بنویسید افسر ارزیاب، یا سرگرد».
«و شخصی که گم شده، یکی از مستخدمین منزلتان است؟»
«مستخدم منزل؟ حتی جنایت هم هولناکتر از این نمیتوانست باشد. آنکه گم شده، دماغم است».
«ها، اسم عجیبی است! این آقای دماغ، مبلغ زیادی دزدیده است؟»
«منظور من دماغم است، نمیفهمید؟ این دماغ خودِ خود من است که غیبش زده. این شوخی زشت و کثیفی است که با من کردهاند».
«نمیفهمم، چهطور دماغتان ناپدید شده؟»
«نمیتوانم بگویم چهطور، اما لطفاً بفهمید، دماغ من هماکنون در شهر اینطرف و آنطرف میرود و خود را افسر ارزیاب معرفی میکند. برای همین است که از شما خواهش میکنم این آگهی را چاپ کنید، که اولین شخصی که دماغم را دستگیر کند باید آن را در اولین فرصت به صاحب اصلیاش بازگرداند. فکرش را بکنید، بدونِ چنین چیز برجستهای بدن آدم چه شکلی میشود؟ اگر فقط یکی از انگشتان پایم بود خوب، کفشم را پایم میکردم و هیچکس نمیتوانست بویی ببرد. آخر من پنجشنبهها به دیدن خانم چختاریف ــ زن یک عضو استانداری است ــ و خانم پوتوچینی، که شوهرش کارمندی عالیرتبه است و دخترک خوشگلی هم دارد، میروم. دوستان صمیمیام هستند، فقط فکرش را بکنید چه خواهد شد اگر… بههرصورت چهطور میتوانم به ملاقاتشان بروم؟»
لبهای بههمفشردۀ منشی نشان میداد که عمیقاً به فکر فرورفته است، و بعد از سکوتی طولانی گفت: «اینجور آگهیها را نمیتوانیم در روزنامهمان چاپ کنیم».
«چی؟ چرا نه؟»
«به شما میگویم، روزنامه بدنام میشود. اگر هر کسی بخواهد آگهی کُنَد که دماغش فرار کرده است، نمیدانم چه افتضاحی خواهد شد. بهقدر کافی خبرهای دروغ و شایعات بیاساس دریافت میکنیم».
«اما این کجایش نامعقول است؟ هیچ هم شایعه نیست».
«خیال میکنید. همین هفتۀ پیش مورد مشابهی پیش آمد؛ یک منشی مراجعه کرد با یک آگهی عین مال شما، و این آگهی برایش دو روبل و هفتادوسه کوپک آب خورد، و تنها چیزی که میخواست آگهی کند یک سگ سیاه فراری بود. فکر میکنید منظور واقعیاش چه بود؟ آخرش یک هجو روی دست ما مانده بود: منظور از سگ سیاه، یکی از حسابداران دولتی بود، خاطرم نیست کارمند کدام وزارتخانه بود».
«اما من میخواهم دربارۀ دماغم آگهی بدهم، نه یک سگ!»
«نه، نمیتوانم اینجور آگهیها را قبول کنم».
«ولی من دماغم را گم کردهام!»
«پس بهتر است به یک دکتر مراجعه کنید. شنیدهام که متخصصی هست که میتواند هرجور دماغی که دلتان بخواهد برایتان کار بگذارد. بههرحال، بهنظرم آدم شوخی هستید و میخواهید برای خودتان تفریحی درست کنید».
«اما به تمام مقدسات قسم، حقیقت را میگویم. اگر واقعاً میخواهید این کار را بکنم، نشانتان میدهم که راست میگویم».
«اگر جای شما بودم هیچ ناراحت نمیشدم. بههرصورت اگر زحمتی نیست، بد نمیشود یک نگاه سریع بیندازم».
کاوالیوف دستمال را کنار زد.
«اوه، چه عجیب! صافِ صاف است. عین کلوچه! صافِ صاف».
«به قدر کافی تماشا کردید! حالا با چشمهای خودتان دیدید و دیگر نمیتوانید امتناع کنید. از لطفتان بسیار ممنونم و از دیدارتان بسیار خوشوقت شدم».
سرگرد فکر کرد شاید با تملق کاری از پیش ببرد. منشی گفت: «البته چاپ کردن آگهی مسئلهای نیست، اما نمیفهمم چه نفعی از این کار عایدتان میشود؟ اگر دوست داشته باشید، قضیه را به یک روزنامهنگار میگویم تا مقالهای بهعنوان یکی از عجایب طبیعت بنویسد و در روزنامۀ «زنبور شمالی» چاپ کند (یک انگشت انفیه برداشت) تا جوانان ما از آن استفاده کنند، (دماغش را پاک کرد) یا اصلاً بهعنوان یک مسئلۀ جالب برای عُموم مردم».
تمام امیدهای سرگرد یکباره نقشبرآب شد. به زیر صفحۀ راهنمای تئاتر روزنامه خیره شد. دیدن یکی از هنرپیشگان زن بسیار زیبا لبخندی بر لبانش آورد و توی جیبهایش به جستوجو پرداخت تا ببیند اسکناس پنجروبلی توی جیبش پیدا میشود یا نه؛ چون عقیده داشت که کارمندان عالیرتبه باید در لژ بنشینند. اما بلافاصله به یاد دماغش افتاد و فهمید که نمیتواند به فکر رفتن به تئاتر باشد.
ظاهراً حتی منشی هم حالوروز ناگوار و وحشتناک کاوالیوف را احساس کرده بود، و فکر کرد ضرری ندارد تا با چند کلمه از روی همدردی دلش را بهدست آورد.
ادامه دارد…
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
Telegram
رخ🎭
داستانهای کوتاه
زمان تیک تاک ساعتی را نمیشنید ،ایستایی و سکون بود و جولان تارهای عنکبوتی ،ساعت گویی با خود سخنی نداشت و حرفی نمیزد ،ثانیه با عقربه ها ،مزاحم حرکت یکدیگر شده بودند و بوی فرسایش ،چاه عمیقی از فاضلاب ساخته بود
سینا پناهی
https://t.me/R1400k
سینا پناهی
https://t.me/R1400k
👏1
دماغ
(بخش هفتم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
«حقیقتاً از اتفاقی که برایتان رخ داده متأسفم. با کمی انفیه چطورید؟ برای سردرد خیلی خوب است، آدم را سرحال میآورد و حتی درمان بواسیر هم هست» و با این کلمات، انفیهدانش را به او تعارف کرد و با ظرافت درِ انفیهدان را که عکس خانمی کلاهبهسر رویش بود، باز کرد. این عملِ غیرعمدی و بیفکرانه، کاوالیوف را از کوره بهدر برد و با عصبانیت فریاد زد: «نمیفهمم چهطور در چنین موقعیتی میتوانید با من شوخی کنید. اینقدر کور هستید که نمیتوانید ببینید چیزی ندارم که با آن بو کنم؟ انفیهدانتان را ببرید برای عمهتان!تحمل نگاه کردنش را هم ندارم. تازه باید توتون درجهیک فرانسوی تعارفم میکردید نه این نوع کثافت برزینسکی را».
بعد از این اظهارات، کاوالیوف ناراحت از اتاق بیرون زد و به دیدار بازپرس کلانتری محل رفت. (یک عاشقِ متعصبِ قند، که سالن و اتاق نهارخوریاش انباشته از قندهایی بود که تُجّاری که میخواستند روابطی خوب و نزدیک با او داشته باشند، هدیه کرده بودند.) کاوالیوف درست زمانی وارد شد که او میخواست استراحتی حسابی بکند و با خودش میگفت «حالا دو ساعتی حسابی چرت میزنم».
افسر ارزیاب ما حقیقتاً زمان فوقالعاده نامناسبی را برای مراجعه انتخاب کرده بود. بازپرس یکی از هواخوان واقعی هرجور جنس هنری و صنعتی بود، اما بیش از هر چیز به اسکناس عشق میورزید و میگفت «هیچی بهتر از اسکناس نیست؛ نه زحمت دارد، نه جا میگیرد، راحت هم توی جیب میرود و تازه اگر از دستت هم افتاد، نمیشکند!"»
بازپرس استقبال بسیار سردی از کاوالیوف کرد و گفت که بعد از ناهار به شکایات رسیدگی نمیکند، و طبیعت خودش استراحتی را بعد از غذا مقرر داشته است (از این صحبت، کاوالیوف چنین نتیجه گرفت که بازپرس از سنتهای ملی بهخوبی مطلع است) و آدمهای باشخصیت معمولاً دماغشان را گم نمیکنند، و دنیا پر از سرگردهایی شده است که ول میگردند و حتی لباس مناسبی ندارند، و معمولاً به محلههای بدنام رفتوآمد میکنند.
این حقایقِ بیپرده کاوالیوف را عمیقاً متأثر کرد. در اینجا باید ذکر کنم که کاوالیوف مردی بسیار حساس بود. از اینکه مردم دربارۀ شخص خودش اظهار نظر کنند چندان ناراحت نمیشد، اما اگر کسی شخصیت و مقام اجتماعیاش را مسخره میکرد وضع از قرار دیگری بود. تا آنجایی که به او مربوط بود، مانعی نداشت تا در نمایشها هرچه دلشان میخواست به افسران جزء بگویند، ولی کارمندان عالیرتبه میبایست مستثنیٰ شوند.
حرفهای بازپرس چنان توی ذوق کاوالیوف زد و چنان شرمندهاش کرد، که سری تکان داد و با صدایی درخور شأن و مقامش گفت: «راستش پس از این اظهارات شما که بسیار توهینآمیز بود، دیگر حرفی برای گفتن ندارم…» و خارج شد. به خانه که رسید، چنان حالی داشت که بهسختی پاهایش را زیر سنگینی بدنش حس میکرد. هوا تقریباً داشت تاریک میشد. بعد از جستوجوهای بینتیجهاش، خانه بهنظرش بسیار ملالانگیز و دلتنگکننده میآمد. چون داخل سالن شد، کالسکهچیاش «ایوان» را دید که روی یک چرم کالسکۀ پُر از لکه دراز کشیده است. به سقف تف میاندازد و سعی میکند همۀ تفهایش به همان نقطه برخورد کند، و اتفاقاً با موفقیت بسیار این کار را انجام میدهد. دیدن اهمال و بیقیدیِ مرد، کاوالیوف را آتشی کرد. با کلاهش به پیشانی مردک کوبید و فریاد زد: «خوک چاق! کار دیگری نداری بکنی؟!»
ایوان بیدرنگ از جا جست و با شتاب مشغول بیرون آوردن بالاپوش از تن کاوالیوف شد. سرگرد، خسته و ملول به اتاق خودش رفت و روی یک مبل ولو شد و پس از چند آه ممتد، با خودش گفت: «خدای من، خدای من! آخر چه کردهام که مستحق چنین عذابی باشم؟ اگر یک دست یا پایم را از دست داده بودم باز زیاد بد نبود. حتی بدون جفت گوشهایم، گرچه دنیا زیاد مطبوع به نظر نمیرسید، اما همهچیز ازدسترفته بهحساب نمیآمد. اما یک آدمِ بیدماغ خدا میداند یعنی چه؛ نه شتر است، نه مرغ. فقط به درد این میخورد که از پنجره بیرونش بیندازند و از دستش خلاص شوند. اگر دماغم را توی جنگ یا دوئل از دست داده بودم، باز توضیحی داشتم که بدهم، اما نمیشود همینطور کشکیکشکی دماغت غیبش بزند. هیچ دلیلی هم نداشته باشد. حتی سرسوزنی!نه، مطلقاً محال است… ممکن نیست حقیقت داشته باشد! هرگز! حتماً خواب دیدهام، یا شاید از آن ودکایی که برای مالش دادن ریشم استفاده میکنم خوردهام؛ این ایوان لعنتی باز یادش رفته است آن را توی گنجه بگذارد».
سرگرد برای اینکه به خودش ثابت کند که مست نیست، چنان نیشگونی از خودش گرفت که از شدت درد دادش به هوا رفت و حقیقتاً قانع شد که کاملاً هوش و حواسش سر جایش است. با بیم و امید بهآرامی به سوی آیینه خزید و باز نگاه کرد، اما ناگهان با ترس عقب پرید و غرید: «باز هم همان فضای خالیِ پوچ و احمقانه».
ادامه دارد…
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
(بخش هفتم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
«حقیقتاً از اتفاقی که برایتان رخ داده متأسفم. با کمی انفیه چطورید؟ برای سردرد خیلی خوب است، آدم را سرحال میآورد و حتی درمان بواسیر هم هست» و با این کلمات، انفیهدانش را به او تعارف کرد و با ظرافت درِ انفیهدان را که عکس خانمی کلاهبهسر رویش بود، باز کرد. این عملِ غیرعمدی و بیفکرانه، کاوالیوف را از کوره بهدر برد و با عصبانیت فریاد زد: «نمیفهمم چهطور در چنین موقعیتی میتوانید با من شوخی کنید. اینقدر کور هستید که نمیتوانید ببینید چیزی ندارم که با آن بو کنم؟ انفیهدانتان را ببرید برای عمهتان!تحمل نگاه کردنش را هم ندارم. تازه باید توتون درجهیک فرانسوی تعارفم میکردید نه این نوع کثافت برزینسکی را».
بعد از این اظهارات، کاوالیوف ناراحت از اتاق بیرون زد و به دیدار بازپرس کلانتری محل رفت. (یک عاشقِ متعصبِ قند، که سالن و اتاق نهارخوریاش انباشته از قندهایی بود که تُجّاری که میخواستند روابطی خوب و نزدیک با او داشته باشند، هدیه کرده بودند.) کاوالیوف درست زمانی وارد شد که او میخواست استراحتی حسابی بکند و با خودش میگفت «حالا دو ساعتی حسابی چرت میزنم».
افسر ارزیاب ما حقیقتاً زمان فوقالعاده نامناسبی را برای مراجعه انتخاب کرده بود. بازپرس یکی از هواخوان واقعی هرجور جنس هنری و صنعتی بود، اما بیش از هر چیز به اسکناس عشق میورزید و میگفت «هیچی بهتر از اسکناس نیست؛ نه زحمت دارد، نه جا میگیرد، راحت هم توی جیب میرود و تازه اگر از دستت هم افتاد، نمیشکند!"»
بازپرس استقبال بسیار سردی از کاوالیوف کرد و گفت که بعد از ناهار به شکایات رسیدگی نمیکند، و طبیعت خودش استراحتی را بعد از غذا مقرر داشته است (از این صحبت، کاوالیوف چنین نتیجه گرفت که بازپرس از سنتهای ملی بهخوبی مطلع است) و آدمهای باشخصیت معمولاً دماغشان را گم نمیکنند، و دنیا پر از سرگردهایی شده است که ول میگردند و حتی لباس مناسبی ندارند، و معمولاً به محلههای بدنام رفتوآمد میکنند.
این حقایقِ بیپرده کاوالیوف را عمیقاً متأثر کرد. در اینجا باید ذکر کنم که کاوالیوف مردی بسیار حساس بود. از اینکه مردم دربارۀ شخص خودش اظهار نظر کنند چندان ناراحت نمیشد، اما اگر کسی شخصیت و مقام اجتماعیاش را مسخره میکرد وضع از قرار دیگری بود. تا آنجایی که به او مربوط بود، مانعی نداشت تا در نمایشها هرچه دلشان میخواست به افسران جزء بگویند، ولی کارمندان عالیرتبه میبایست مستثنیٰ شوند.
حرفهای بازپرس چنان توی ذوق کاوالیوف زد و چنان شرمندهاش کرد، که سری تکان داد و با صدایی درخور شأن و مقامش گفت: «راستش پس از این اظهارات شما که بسیار توهینآمیز بود، دیگر حرفی برای گفتن ندارم…» و خارج شد. به خانه که رسید، چنان حالی داشت که بهسختی پاهایش را زیر سنگینی بدنش حس میکرد. هوا تقریباً داشت تاریک میشد. بعد از جستوجوهای بینتیجهاش، خانه بهنظرش بسیار ملالانگیز و دلتنگکننده میآمد. چون داخل سالن شد، کالسکهچیاش «ایوان» را دید که روی یک چرم کالسکۀ پُر از لکه دراز کشیده است. به سقف تف میاندازد و سعی میکند همۀ تفهایش به همان نقطه برخورد کند، و اتفاقاً با موفقیت بسیار این کار را انجام میدهد. دیدن اهمال و بیقیدیِ مرد، کاوالیوف را آتشی کرد. با کلاهش به پیشانی مردک کوبید و فریاد زد: «خوک چاق! کار دیگری نداری بکنی؟!»
ایوان بیدرنگ از جا جست و با شتاب مشغول بیرون آوردن بالاپوش از تن کاوالیوف شد. سرگرد، خسته و ملول به اتاق خودش رفت و روی یک مبل ولو شد و پس از چند آه ممتد، با خودش گفت: «خدای من، خدای من! آخر چه کردهام که مستحق چنین عذابی باشم؟ اگر یک دست یا پایم را از دست داده بودم باز زیاد بد نبود. حتی بدون جفت گوشهایم، گرچه دنیا زیاد مطبوع به نظر نمیرسید، اما همهچیز ازدسترفته بهحساب نمیآمد. اما یک آدمِ بیدماغ خدا میداند یعنی چه؛ نه شتر است، نه مرغ. فقط به درد این میخورد که از پنجره بیرونش بیندازند و از دستش خلاص شوند. اگر دماغم را توی جنگ یا دوئل از دست داده بودم، باز توضیحی داشتم که بدهم، اما نمیشود همینطور کشکیکشکی دماغت غیبش بزند. هیچ دلیلی هم نداشته باشد. حتی سرسوزنی!نه، مطلقاً محال است… ممکن نیست حقیقت داشته باشد! هرگز! حتماً خواب دیدهام، یا شاید از آن ودکایی که برای مالش دادن ریشم استفاده میکنم خوردهام؛ این ایوان لعنتی باز یادش رفته است آن را توی گنجه بگذارد».
سرگرد برای اینکه به خودش ثابت کند که مست نیست، چنان نیشگونی از خودش گرفت که از شدت درد دادش به هوا رفت و حقیقتاً قانع شد که کاملاً هوش و حواسش سر جایش است. با بیم و امید بهآرامی به سوی آیینه خزید و باز نگاه کرد، اما ناگهان با ترس عقب پرید و غرید: «باز هم همان فضای خالیِ پوچ و احمقانه».
ادامه دارد…
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
Telegram
رخ🎭
داستانهای کوتاه
Forwarded from رخ🎭
مسیر من همه دالان سبز و می گذرم
خموش و می کُندم این سوال، دیوانه:
کزین بهار که من میکنم گذر آیا
به ناگزیر ، خزان می کند گذر یا نه؟
ببین که تا دهدم سر به دشت و جنگل و کوه
مرا، هوای تو، بیرون کشیده از خانه
سفر ، گریختی در مه است، سوی امید؟
ویا گریختن از خویش، ناامیدانه؟
#حسین_منزوی
https://t.me/R1400k
مسیر من همه دالان سبز و می گذرم
خموش و می کُندم این سوال، دیوانه:
کزین بهار که من میکنم گذر آیا
به ناگزیر ، خزان می کند گذر یا نه؟
ببین که تا دهدم سر به دشت و جنگل و کوه
مرا، هوای تو، بیرون کشیده از خانه
سفر ، گریختی در مه است، سوی امید؟
ویا گریختن از خویش، ناامیدانه؟
#حسین_منزوی
https://t.me/R1400k
دماغ
(بخش هشتم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
مسئله غیرقابل فهم بود. اگر دگمه یا قاشق نقره یا ساعتش یا چیزی از این قبیل گم شده بود، میشد دلیلی تراشید. اما گم شدن دماغش از منزل خودش… سرگرد کاوالیوف تمام ماجرا را سبکسنگین کرد و دستآخر نتیجه گرفت که به احتمال قوی کار باید کار خانم «پودوچین» باشد؛ زن آن افسر که میخواست دخترش را به او قالب کند. البته کاوالیوف بدش نمیآمد با دخترک گهگاه لاسی بزند، اما هیچوقت دُم به تله نمیداد و وقتی که خانم پودوچین بهصراحت پیشنهاد ازدواج آن دو را مطرح کرد، خیلی مؤدبانه به عذر اینکه هنوز خیلی جوان است و میل دارد تا پنج سال دیگر که تازه چهلودو سالش میشود خودش را وقف کارش کند، از این پیشنهاد شانه خالی کرد. حالا این خانم برای اینکه انتقام بگیرد چند ساحره را اجیر کرده بود تا دماغش را غیب کند! این تنها توجیهی بود که به عقل جور در میآمد، چون هیچ کس وارد اتاقش نشده بود، سلمانیاش ایوان یاکوولیچ هم که آخرین بار روز چهارشنبه صورتش را تراشیده بود و بعد از آن تمام روز چهارشنبه و حتی پنجشنبه دماغش سالم سر جایش بود. تمام اینها را با اطمینان به یاد داشت. تازه علاوه بر این اگر دماغش بریده شده بود جای زخم ممکن نبود به این زودی جوش بخورد. در فکرش شروع به طرح نقشه کرد: آیا میبایست شکایتی رسمی به مراجع قضایی تسلیم کند یا شخصاً به نزدش برود و صراحتاً متهمش کند!
با نوری که از لای در وارد اتاق شد، رشتۀ افکار کاوالیوف گسست. معلوم بود که ایوان شمعی در هال روشن کرده است، چند لحظه بعد، ایوان شمع در دست وارد شد و نور سراسر اتاق را روشن کرد. کاوالیوف بلافاصله دستمالش را بیرون آورد و جلوی آن فضای خالی، که تا همین دیروز دماغش در آن جای داشت، گرفت تا آن مستخدم احمق بیشعور آنجا نایستد و برّوبرّ نگاهش نکند. هنوز از ورود ایوان به اتاق چند لحظه نگذشته بود، که صدای عجیبی از هال شنیده شد: «منزل کاوالیوف ارزیاب اینجاست؟»
کاوالیوف از جا جهید و در را که باز میکرد، گفت: «بفرمایید، خودم هستم، سرگرد کاوالیوف».
پلیسی با سرووضع آراسته و گونههای برجسته و پازُلفیهای جوگندمی ـ همان پلیسی که در آغاز داستان روی پل سنت ایساک بود ـ وارد اطاق شد.
«شما همان آقایی هستید که دماغش را گم کرده؟»
«بله، خودم هستم».
«ما دماغتان را دستگیر کردهایم».
کاوالیوف فریاد زد: «چی فرمودید؟»
از خوشحالی زبانش بند آمده بود و با چشمان گشاده از حیرت به گونههای برجسته و لبهای گوشتالود پلیس زیر نور لرزان شمع چشم دوخته بود.
«چهطور گیرش انداختید؟»
«خیلی اتفاقی. درست لحظهای که میخواست با کالسکۀ پست به سمت ریگا فرار کند، دستگیرش کردیم. گذرنامۀ جعلی به نام یکی از رؤسای ادارات به همراه داشت. عجیب است که اول با شخص محترمی عوضیاش گرفتم اما خوشبختانه عینکم را همراه داشتم و با کمی دقت متوجه شدم که در حقیقت یک دماغ است. البته ملاحظه میفرمایید که نزدیکبین هستم و اگر شما مقابلم بایستید فقط میتوانم صورتتان را ببینم و دماغ یا ریش و یا سایر جزئیات را نمیتوانم تشخیص بدهم. اتفاقاً مادرزنم هم درست دچار همین ناراحتی است».
کاوالیوف از شدت هیجان از خودش بیخود شده بود.
«اما حالا کجاست؟ کجا باید دنبالش بروم؟ همین الآن باید راه بیفتم».
«خودتان را ناراحت نکنید. من با علم به اینکه حتماً لازمش دارید با خودم آوردمش. عجیب است اما به نظر میرسد متهم اصلی در این واقعه آن سلمانی شیاد خیابان وازینسکی باشد که دستگیر شده و اکنون در پاسگاه پلیس است. مدتها بهخاطر مستی و جیببری به او مظنون بودم و تحتنظرش داشتم. همین سه روز پیش حین دزدیدن یک دوجین دگمه از مغازه دستگیرش کردم. شما دماغتان را سالم و دستنخورده درست مثل روز اولش تحویل خواهید گرفت».
پلیس دست در جیب کرد و دستمالی را که دماغ در آن پیچیده شده بود بیرون کشید. کاوالیوف فریاد زد: «خودش است! خود خودش است! بنشینید، بنشینید با هم یک فنجان چای بخوریم».
«متشکرم، ولی من فوراً باید به بازداشتگاه برگردم… هزینۀ زندگی عجیب بالا رفته است. مادرزنم هم با ما زندگی میکند، تازه بچهها هم هستند. پسر بزرگم خیلی باهوش و زرنگ است اما متأسفانه من خرج تحصیلش را نمیتوانم فراهم کنم».
کاوالیوف منظورش را فوراً درک کرد. اسکناسی از کشو میز بیرون کشید و توی مشت پلیس جا داد. پلیس تعظیمی کرد و خارج شد. کاوالیوف صدایش را از خیابان میشنید که به یک مرد دهاتی که چرخدستیاش را به پیادهرو آورده بود، فحش میداد.
بعد از رفتن پلیس، سرگرد هنوز چنان مست خوشی بود که تا چند دقیقه به هیچ چیز فکر نمیکرد. بعد دماغ را با احتیاط تمام در میان دستانش گرفت و گرم معاینهاش شد. کاوالیوف همانطور که سرخوش میخندید، با خودش گفت: «بله، خودش است. این همان جوشی است که پریروز سمت چپش درآمده بود».
(بخش هشتم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
مسئله غیرقابل فهم بود. اگر دگمه یا قاشق نقره یا ساعتش یا چیزی از این قبیل گم شده بود، میشد دلیلی تراشید. اما گم شدن دماغش از منزل خودش… سرگرد کاوالیوف تمام ماجرا را سبکسنگین کرد و دستآخر نتیجه گرفت که به احتمال قوی کار باید کار خانم «پودوچین» باشد؛ زن آن افسر که میخواست دخترش را به او قالب کند. البته کاوالیوف بدش نمیآمد با دخترک گهگاه لاسی بزند، اما هیچوقت دُم به تله نمیداد و وقتی که خانم پودوچین بهصراحت پیشنهاد ازدواج آن دو را مطرح کرد، خیلی مؤدبانه به عذر اینکه هنوز خیلی جوان است و میل دارد تا پنج سال دیگر که تازه چهلودو سالش میشود خودش را وقف کارش کند، از این پیشنهاد شانه خالی کرد. حالا این خانم برای اینکه انتقام بگیرد چند ساحره را اجیر کرده بود تا دماغش را غیب کند! این تنها توجیهی بود که به عقل جور در میآمد، چون هیچ کس وارد اتاقش نشده بود، سلمانیاش ایوان یاکوولیچ هم که آخرین بار روز چهارشنبه صورتش را تراشیده بود و بعد از آن تمام روز چهارشنبه و حتی پنجشنبه دماغش سالم سر جایش بود. تمام اینها را با اطمینان به یاد داشت. تازه علاوه بر این اگر دماغش بریده شده بود جای زخم ممکن نبود به این زودی جوش بخورد. در فکرش شروع به طرح نقشه کرد: آیا میبایست شکایتی رسمی به مراجع قضایی تسلیم کند یا شخصاً به نزدش برود و صراحتاً متهمش کند!
با نوری که از لای در وارد اتاق شد، رشتۀ افکار کاوالیوف گسست. معلوم بود که ایوان شمعی در هال روشن کرده است، چند لحظه بعد، ایوان شمع در دست وارد شد و نور سراسر اتاق را روشن کرد. کاوالیوف بلافاصله دستمالش را بیرون آورد و جلوی آن فضای خالی، که تا همین دیروز دماغش در آن جای داشت، گرفت تا آن مستخدم احمق بیشعور آنجا نایستد و برّوبرّ نگاهش نکند. هنوز از ورود ایوان به اتاق چند لحظه نگذشته بود، که صدای عجیبی از هال شنیده شد: «منزل کاوالیوف ارزیاب اینجاست؟»
کاوالیوف از جا جهید و در را که باز میکرد، گفت: «بفرمایید، خودم هستم، سرگرد کاوالیوف».
پلیسی با سرووضع آراسته و گونههای برجسته و پازُلفیهای جوگندمی ـ همان پلیسی که در آغاز داستان روی پل سنت ایساک بود ـ وارد اطاق شد.
«شما همان آقایی هستید که دماغش را گم کرده؟»
«بله، خودم هستم».
«ما دماغتان را دستگیر کردهایم».
کاوالیوف فریاد زد: «چی فرمودید؟»
از خوشحالی زبانش بند آمده بود و با چشمان گشاده از حیرت به گونههای برجسته و لبهای گوشتالود پلیس زیر نور لرزان شمع چشم دوخته بود.
«چهطور گیرش انداختید؟»
«خیلی اتفاقی. درست لحظهای که میخواست با کالسکۀ پست به سمت ریگا فرار کند، دستگیرش کردیم. گذرنامۀ جعلی به نام یکی از رؤسای ادارات به همراه داشت. عجیب است که اول با شخص محترمی عوضیاش گرفتم اما خوشبختانه عینکم را همراه داشتم و با کمی دقت متوجه شدم که در حقیقت یک دماغ است. البته ملاحظه میفرمایید که نزدیکبین هستم و اگر شما مقابلم بایستید فقط میتوانم صورتتان را ببینم و دماغ یا ریش و یا سایر جزئیات را نمیتوانم تشخیص بدهم. اتفاقاً مادرزنم هم درست دچار همین ناراحتی است».
کاوالیوف از شدت هیجان از خودش بیخود شده بود.
«اما حالا کجاست؟ کجا باید دنبالش بروم؟ همین الآن باید راه بیفتم».
«خودتان را ناراحت نکنید. من با علم به اینکه حتماً لازمش دارید با خودم آوردمش. عجیب است اما به نظر میرسد متهم اصلی در این واقعه آن سلمانی شیاد خیابان وازینسکی باشد که دستگیر شده و اکنون در پاسگاه پلیس است. مدتها بهخاطر مستی و جیببری به او مظنون بودم و تحتنظرش داشتم. همین سه روز پیش حین دزدیدن یک دوجین دگمه از مغازه دستگیرش کردم. شما دماغتان را سالم و دستنخورده درست مثل روز اولش تحویل خواهید گرفت».
پلیس دست در جیب کرد و دستمالی را که دماغ در آن پیچیده شده بود بیرون کشید. کاوالیوف فریاد زد: «خودش است! خود خودش است! بنشینید، بنشینید با هم یک فنجان چای بخوریم».
«متشکرم، ولی من فوراً باید به بازداشتگاه برگردم… هزینۀ زندگی عجیب بالا رفته است. مادرزنم هم با ما زندگی میکند، تازه بچهها هم هستند. پسر بزرگم خیلی باهوش و زرنگ است اما متأسفانه من خرج تحصیلش را نمیتوانم فراهم کنم».
کاوالیوف منظورش را فوراً درک کرد. اسکناسی از کشو میز بیرون کشید و توی مشت پلیس جا داد. پلیس تعظیمی کرد و خارج شد. کاوالیوف صدایش را از خیابان میشنید که به یک مرد دهاتی که چرخدستیاش را به پیادهرو آورده بود، فحش میداد.
بعد از رفتن پلیس، سرگرد هنوز چنان مست خوشی بود که تا چند دقیقه به هیچ چیز فکر نمیکرد. بعد دماغ را با احتیاط تمام در میان دستانش گرفت و گرم معاینهاش شد. کاوالیوف همانطور که سرخوش میخندید، با خودش گفت: «بله، خودش است. این همان جوشی است که پریروز سمت چپش درآمده بود».
Telegram
رخ🎭
داستانهای کوتاه
آدمیان از هیچ چیز روی زمین
به اندازه تفكر نمی ترسند !
بیشتر از نابودی حتی بیشتر از مرگ...
تفكر ویرانگر و طغیانگر است، مهیب و هولناک است، تفكر نسبت به تعصبات
نهادهای جا افتاده و عادت های
آسایش بخش بی رحم است ...!
تفكر به قعرِ جهنم سرک می كِشد
و نمی هراسد.
تفكر عظیم، چابك و آزاد است،
نورِ جهان است و شكوه بشر ...
#برتراند_راسل
https://t.me/R1400k
به اندازه تفكر نمی ترسند !
بیشتر از نابودی حتی بیشتر از مرگ...
تفكر ویرانگر و طغیانگر است، مهیب و هولناک است، تفكر نسبت به تعصبات
نهادهای جا افتاده و عادت های
آسایش بخش بی رحم است ...!
تفكر به قعرِ جهنم سرک می كِشد
و نمی هراسد.
تفكر عظیم، چابك و آزاد است،
نورِ جهان است و شكوه بشر ...
#برتراند_راسل
https://t.me/R1400k
Telegram
رخ🎭
داستانهای کوتاه
👏1
دماغ
(بخش نهم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
اما هیچچیز در دنیا پایدار و ابدی نیست. حتی خوشیهای ما لحظهبهلحظه رنگ میبازد و هرگز در لحظۀ دوم چون لحظۀ اول شاد نیستیم، و لحظۀ بعدش نیز کاملاً به حال عادی و همیشگی بازمیگردیم؛ درست مانند امواجی که با انداختن سنگی در آب ایجاد و رفتهرفته محو میشوند.
کاوالیوف به فکر فرورفت و متوجه شد که هنوز مشکل حل نشده است: دماغ پیدا شده، اما حالا میبایست آن را درست سر جای اولش قرار داد.
«اما اگر به صورتم نچسبد چه؟»
این سؤال وحشتی در دلش برانگیخت. فوراً به سوی میز دوید و آیینه را جلوتر کشید تا مبادا دماغ را کج بچسباند. دستهاش از فرط هیجان میلرزید. با نهایت دقت دماغ را در محل دقیقش قرار داد، ولی خدایا! دماغ نمیچسبید!دماغ را کمی با بخار دهانش گرم کرد و دوباره به صورتش فشار داد اما بینتیجه بود. دماغ سر جایش نمیایستاد. با خشم فرمان داد: «خوب لعنتی بچسب دیگر!» اما دماغ انگار از چوب بود و با صدایی مثل چوبپنبه روی میز افتاد. صورت کاوالیوف با تشنج بههم کشیده شد. با وحشت گفت: «باید بچسبد» اما چند بار دیگر هم که آزمایش کرد، باز نتیجهای حاصل نشد. ایوان را صدا زد و دنبال دکتر فرستاد. اتفاقاً دکتری در طبقۀ اول همان ساختمان اقامت داشت. دکتر مردی خوشسیما بود و ریشی زیبا و سیاه و زنی جذاب و لاغراندام داشت. صبحها معمولاً سیب تازه میخورد و عادت داشت دهانش را بسیار تمیز نگاهدارد. هر صبح سهربع دهانش را غرغره میکرد و دندانها را با پنج نوع مسواک مختلف تمیز میکرد. دکتر بلافاصله وارد شد. ابتدا سؤال کرد چه مدت از این حادثۀ ناگوار میگذرد. آنگاه چانۀ کاوالیوف را گرفت، سرش را بلند کرد و با انگشت شست چنان بر سطح صاف صورتش (که زمانی جای دماغ بود) فشار آورد که کاوالیوف از درد سرش را به دیوار کوبید. دکتر سعی کرد آرامش کند و دستور داد برود و کنار دیوار بایستد. آنگاه سرش را به راست گرداند و محل بینی را با انگشت فشار داد و گفت «هوم!» بعد سر را به چپ چرخاند و با خارج کردن یک «هوم» دیگر از گلو چنان بر محل بینی فشار آورد که کاوالیوف چون اسبی سرش را به عقب جهاند. پس از انجام این معاینات، دکتر سری تکان داد و اظهار داشت: «توصیه میکنم کاری به کار دماغتان نداشته باشید و بگذارید همینطور به حال خودش باشد، وگرنه از این هم بدتر میشود. البته میشود دوباره سر جایش قرار داد، و حتی میتوانم همین الساعه این کار را برایتان انجام دهم، اما مطمئناً نتیجۀ کار از وضع فعلی هم بدتر خواهد بود».
کاوالیوف به اعتراض گفت: «بفرما! عالی شد! حالا بیدماغ چهکار کنم؟ مگر وضعی بدتر از وضع فعلی هم ممکن است؟ این دیگر چه بلایی است! با این قیافۀ مضحک چهطور ممکن است در انظار ظاهر شوم؟ من با اعیان و اشراف رفتوآمد میکنم و همین امشب دو جا به مهمانی دعوت دارم. آشنایان زیادی دارم؛ خانم چختاریف زنِ عضو شورای استان، پودوچین زنِ مدیرکل… البته بعد از این بلایی که سرم آورده دیگر به سراغش نخواهم رفت مگر همراه پلیس و برای دستگیرش کردنش».
کاوالیوف التماسکنان ادامه داد: «فقط همین یک خواهش را از شما دارم، واقعاً نمیشود هیچ کارش کرد؟ اگر فقط بتوانید یکجوری به صورتم بندش کنید، باز زیاد بد نخواهد بود. حتی حاضرم نرقصم، چون هرگونه حرکت شدیدی ممکن است باعث افتادنش بشود. اگر این کار را برایم انجام دهید مطمئن باشید تا جایی که جیبم اجازه دهد از ابراز قدردانی کوتاهی نخواهم کرد».
دکتر با صدایی نه بلند و نه آرام و با لحنی قانعکننده و گیرا گفت: «هرگز بیمارانم را صرفاً بهخاطر پول معالجه نمیکنم. این خلاف علم و مهارت و شرافت حرفهای من است. درواقع در ازای ویزیتِ خصوصی بیمارانم حقالزحمهای دریافت میکنم، اما باور کنید، به شرفم قسم نتیجۀ کار بسیار بدتر از وضع موجود خواهد شد. بگذارید جریان مسیر طبیعیاش را طی کند. مرتباً محل دماغ را با آب سرد شستوشو بدهید و مطمئن باشید که درست مثل زمانی که دماغ داشتید، احساس سلامتی خواهید کرد. درضمن توصیه میکنم دماغتان را هم توی یک بطری الکل (که بهتر است دو قاشق ودکای تند و سرکۀ نیمگرم هم به آن اضافه کنید) نگهداری کنید، آنوقت میتوانید به قیمت بسیار خوبی به فروشش برسانید. اگر قیمت مناسبی تعیین کنید من خودم حاضرم بخرم».
کاوالیوف با ناامیدی فریاد زد: «نه! حاضر نیستم به هیچ قیمتی بفروشمش! ترجیح میدهم دورش بیندازم تا بفروشمش!»
دکتر جواب داد: «متأسفم. فقط میخواستم کمکی کرده باشم. بههرصورت آنچه از دستم برمیآمد، انجام دادم».
دکتر پس از گفتن این کلمات، با وقار و ابهت از اتاق خارج شد. کاوالیوف حتی به صورت او نگاه هم نکرد. در آن حالتِ خلسهمانند تنها چیزی که توانست تشخیص دهد، سردستهای سفید پیراهنش بود که از آستینِ کت سیاهرنگش بیرون زده بود.
ادامه دارد...
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
(بخش نهم)
نویسنده: #نیکلای_گوگول
برگردان: «خشایار دیهیمی»
اما هیچچیز در دنیا پایدار و ابدی نیست. حتی خوشیهای ما لحظهبهلحظه رنگ میبازد و هرگز در لحظۀ دوم چون لحظۀ اول شاد نیستیم، و لحظۀ بعدش نیز کاملاً به حال عادی و همیشگی بازمیگردیم؛ درست مانند امواجی که با انداختن سنگی در آب ایجاد و رفتهرفته محو میشوند.
کاوالیوف به فکر فرورفت و متوجه شد که هنوز مشکل حل نشده است: دماغ پیدا شده، اما حالا میبایست آن را درست سر جای اولش قرار داد.
«اما اگر به صورتم نچسبد چه؟»
این سؤال وحشتی در دلش برانگیخت. فوراً به سوی میز دوید و آیینه را جلوتر کشید تا مبادا دماغ را کج بچسباند. دستهاش از فرط هیجان میلرزید. با نهایت دقت دماغ را در محل دقیقش قرار داد، ولی خدایا! دماغ نمیچسبید!دماغ را کمی با بخار دهانش گرم کرد و دوباره به صورتش فشار داد اما بینتیجه بود. دماغ سر جایش نمیایستاد. با خشم فرمان داد: «خوب لعنتی بچسب دیگر!» اما دماغ انگار از چوب بود و با صدایی مثل چوبپنبه روی میز افتاد. صورت کاوالیوف با تشنج بههم کشیده شد. با وحشت گفت: «باید بچسبد» اما چند بار دیگر هم که آزمایش کرد، باز نتیجهای حاصل نشد. ایوان را صدا زد و دنبال دکتر فرستاد. اتفاقاً دکتری در طبقۀ اول همان ساختمان اقامت داشت. دکتر مردی خوشسیما بود و ریشی زیبا و سیاه و زنی جذاب و لاغراندام داشت. صبحها معمولاً سیب تازه میخورد و عادت داشت دهانش را بسیار تمیز نگاهدارد. هر صبح سهربع دهانش را غرغره میکرد و دندانها را با پنج نوع مسواک مختلف تمیز میکرد. دکتر بلافاصله وارد شد. ابتدا سؤال کرد چه مدت از این حادثۀ ناگوار میگذرد. آنگاه چانۀ کاوالیوف را گرفت، سرش را بلند کرد و با انگشت شست چنان بر سطح صاف صورتش (که زمانی جای دماغ بود) فشار آورد که کاوالیوف از درد سرش را به دیوار کوبید. دکتر سعی کرد آرامش کند و دستور داد برود و کنار دیوار بایستد. آنگاه سرش را به راست گرداند و محل بینی را با انگشت فشار داد و گفت «هوم!» بعد سر را به چپ چرخاند و با خارج کردن یک «هوم» دیگر از گلو چنان بر محل بینی فشار آورد که کاوالیوف چون اسبی سرش را به عقب جهاند. پس از انجام این معاینات، دکتر سری تکان داد و اظهار داشت: «توصیه میکنم کاری به کار دماغتان نداشته باشید و بگذارید همینطور به حال خودش باشد، وگرنه از این هم بدتر میشود. البته میشود دوباره سر جایش قرار داد، و حتی میتوانم همین الساعه این کار را برایتان انجام دهم، اما مطمئناً نتیجۀ کار از وضع فعلی هم بدتر خواهد بود».
کاوالیوف به اعتراض گفت: «بفرما! عالی شد! حالا بیدماغ چهکار کنم؟ مگر وضعی بدتر از وضع فعلی هم ممکن است؟ این دیگر چه بلایی است! با این قیافۀ مضحک چهطور ممکن است در انظار ظاهر شوم؟ من با اعیان و اشراف رفتوآمد میکنم و همین امشب دو جا به مهمانی دعوت دارم. آشنایان زیادی دارم؛ خانم چختاریف زنِ عضو شورای استان، پودوچین زنِ مدیرکل… البته بعد از این بلایی که سرم آورده دیگر به سراغش نخواهم رفت مگر همراه پلیس و برای دستگیرش کردنش».
کاوالیوف التماسکنان ادامه داد: «فقط همین یک خواهش را از شما دارم، واقعاً نمیشود هیچ کارش کرد؟ اگر فقط بتوانید یکجوری به صورتم بندش کنید، باز زیاد بد نخواهد بود. حتی حاضرم نرقصم، چون هرگونه حرکت شدیدی ممکن است باعث افتادنش بشود. اگر این کار را برایم انجام دهید مطمئن باشید تا جایی که جیبم اجازه دهد از ابراز قدردانی کوتاهی نخواهم کرد».
دکتر با صدایی نه بلند و نه آرام و با لحنی قانعکننده و گیرا گفت: «هرگز بیمارانم را صرفاً بهخاطر پول معالجه نمیکنم. این خلاف علم و مهارت و شرافت حرفهای من است. درواقع در ازای ویزیتِ خصوصی بیمارانم حقالزحمهای دریافت میکنم، اما باور کنید، به شرفم قسم نتیجۀ کار بسیار بدتر از وضع موجود خواهد شد. بگذارید جریان مسیر طبیعیاش را طی کند. مرتباً محل دماغ را با آب سرد شستوشو بدهید و مطمئن باشید که درست مثل زمانی که دماغ داشتید، احساس سلامتی خواهید کرد. درضمن توصیه میکنم دماغتان را هم توی یک بطری الکل (که بهتر است دو قاشق ودکای تند و سرکۀ نیمگرم هم به آن اضافه کنید) نگهداری کنید، آنوقت میتوانید به قیمت بسیار خوبی به فروشش برسانید. اگر قیمت مناسبی تعیین کنید من خودم حاضرم بخرم».
کاوالیوف با ناامیدی فریاد زد: «نه! حاضر نیستم به هیچ قیمتی بفروشمش! ترجیح میدهم دورش بیندازم تا بفروشمش!»
دکتر جواب داد: «متأسفم. فقط میخواستم کمکی کرده باشم. بههرصورت آنچه از دستم برمیآمد، انجام دادم».
دکتر پس از گفتن این کلمات، با وقار و ابهت از اتاق خارج شد. کاوالیوف حتی به صورت او نگاه هم نکرد. در آن حالتِ خلسهمانند تنها چیزی که توانست تشخیص دهد، سردستهای سفید پیراهنش بود که از آستینِ کت سیاهرنگش بیرون زده بود.
ادامه دارد...
@Fiction_12
https://t.me/R1400k
Telegram
رخ🎭
داستانهای کوتاه