Quad
22 subscribers
32 photos
6 videos
1 file
35 links
Download Telegram
Quad
بکت در ابتدای نوشته‌اش درباره‌ی پروست، زمان را این‌گونه معرفی می‌کند: «این هیولای دو سرِ نفرین و رستگاری». انسان وقتی که بر زمین فرود آمد، خود را تنها در فضایی دید که می‌بایست با این هیولای دو سر مبارزه و زیست کند، و این فضا همان زمان است که در آن، دو عنصر…
اعلامیه ای وجود دارد: قطار ساعت 18:15 خواهد رسید و ساعت 18:20 حرکت خواهد کرد. اما هرگز قطار در ساعت 18:15 نمی‌رسد. سپس اعلامیه بعدی می‌آید: قطار ساعت 20:10 خواهد رسید و غیره. شما در اتاق انتظار نشسته‌اید و فکر می کنید، قطار ساعت 20:15 خواهد آمد. وضعیت همین بود. اساساً حالتی از انتظار مسیحایی. اعلان های دائمی در مورد آمدن قریب الوقوع مسیحا وجود دارد، و شما به خوبی می دانید که او نخواهد آمد. و با این حال، خوب است که او را دوباره از اول بشنویم.


این توصیفی است که هاینر مولر از تجربه‌ی سال‌های پایانیِ زندگی در کشورهای بلوک شرق به دست می‌دهد و آن را «ذهنیت اتاق‌های انتظار» می‌نامد. این ذهنیت نشان می‌دهد که نفرینِ نرسیدنِ قطار، به واسطه‌ی امکانِ رستگاری ــ که همان انتظار برای شنیدنِ اعلانِ بعدی است ــ زندگی را به مثابه‌ی زیستن در فضاهایی معنا می‌کند که در آن کاری جز انتظار کشیدن نداریم؛ و انتظار کشیدن نیز، البته، در زمان-فضای انتظار است که معنا می‌یابد. حال اگر انتظار شنیدنِ اعلانِ بعدی از این زمان-فضا حذف شود، تنها عنصرِ نفرینی، یعنی نرسیدنِ قطار، باقی می‌ماند و در این نقطه می‌توان ــ بر خلاف ذهنیت اتاق‌های انتظار ــ از فقدانِ رستگاری سخن گفت. بنابراین، در جهانی که در آن انتظار کشیدن بی‌معناست، امکانِ رستگاری نیز به‌کلی دست‌نیافتنی خواهد بود.

Quad
👍3🔥1
نمی‌توان از یادآوری این گفته‌ی لنین خودداری کرد که «یا انقلاب از جنگ جلوگیری می‌کند یا جنگ باعث انقلاب می‌شود». [...] و فرضیه دوم عملاً آن چیزی‌ست که در روسیه در بستر جنگ جهانی اول و در چین در بستر جنگ جهانی دوم تحقق یافت. اما به چه قیمتی! و با چه عواقب بلندمدتی!

هیچ راهی برای اجتناب از این نتیجه‌گیری وجود ندارد که یک تغییر اجتماعی رادیکال، برای متمدن کردن تمدن‌های ما مورد نیاز است. ما نمی‌توانیم امیدوار باشیم که یک جنگ جدید به این انقلاب منجر شود: یک جنگ جدید به احتمال زیاد به معنای پایان تمدنی است که ما می‌شناسیم، و بازماندگان (در صورت وجود) در گروه‌های کوچک اقتدارگرا سازماندهی می‌شوند.

Slavoj Žižek, Too Late to Awaken: What Lies Ahead When There Is No Futur?

Quad
👍3
بوم نقاشی سطحی سفید نیست. پیشاپیش پر از کلیشه است، حتی اگر دیده نشود. کار نقاش این است که آن‌ها را نابود کند؛ نقاش باید از لحظه‌ای بگذرد که دیگر هیچ‌چیز نمی‌بیند، با فروپاشی مختصات بصری. به همین دلیل است که می‌گویم نقاشی یک فاجعه را با خود ادغام می‌کند که در واقع ماتریس تابلو است. این امر در آثار سزان و ون‌گوگ کاملاً مشهود است. […] در نقاشی، این یک قاعده است. تابلو از دل یک فاجعه بصری بیرون می‌آید که همواره در خودِ تابلو حضور دارد.

از مصاحبه‌ی ژیل دلوز با اِروه گیبِر
روزنامه‌ی لوموند، ۳ دسامبر ۱۹۸۱

◻️Paul Cézanne, Montagne Sainte-Victoire, 1904

Quad
هر سوژه‌ای که نقشی اجتماعی‌ ایفا می‌کند، مدام در تمرینی شرکت کرده که بتواند هرچه بهتر آن نقش را در بدن خود ثبت و آن را بازی کند. زندگی روزمره صحنه‌ای است که در آن سوژه تلاش می‌کند از خلال بازنماییِ پیوسته‌ی این نقش‌ها، چهره‌ای اجتماعی برای خود بسازد. بدن انسانی نیز در چنین میدانی، حاملِ کدهایی نمایشی می‌شود که باید همواره آن را تکرار کند تا مورد پذیرش و قابل‌ پیش‌بینی بماند. این تکرارِ عادت‌واره‌ها و ژست‌ها، به تعبیر لکان، چیزی فراتر از تمرین اجتماعی است. چراکه سوژه در لحظه‌ی بازآفرینی نقش، ناگزیر به بازتولیدِ خود در چارچوب دیگریِ بزرگ‌تر می‌باشد؛ یعنی همان شبکه‌ی زبانی و نمادینی که او را تعریف می‌کند. واژه‌ی تکرار در زبان فرانسه (Répétition) که از قضا هم به معنای انجام چند مرتبه‌ی کاری و هم برای تمرینات تئاتری استفاده می‌شود، بیانگر همین امر است که در هر دو معنا، بدن صحنه‌ی تکرار و بازتولید خویشتن می‌گردد. صحنه‌ا‌ی که در آن، اطاعت، نقش‌پذیری و بازنمایی در هم تنیده، و سوژه از خلالِ تکرارِ ژست‌ها، خود را تثبیت و بازمی‌سازد.

◻️René Magritte, La Reproduction interdite, 1937

Quad
👍2
نظر به اسلوبی که جهان طبق آن سازمان یافته، حتی ساده‌ترین تقاضای صداقت و نزاکت خواهی‌نخواهی اعتراض اکثر قریب به اتفاق را برمی‌انگیزد. به اعتقاد من، تنها با وقوف به این وضعیت ـ و نه ماست‌مالی کردن آن ـ می‌توان به خلق اوضاع و احوالی اندیشید که در آن می‌توانیم چنان‌که شایسته است پرسش‌های مربوط به این را که چگونه امروز باید زندگی کرد تدوین کنیم. تنها چیزی که شاید بتوان گفت این است که زندگی خوب در روزگار ما عبارت است از مقاومت در برابر شکل‌ها و قالب‌های زندگی بد که دستشان پیشِ پیشروترین اذهان رو شده و به دقت موشکافی شده‌اند. غیر از این توصیف‌ِ منفی (سلبی)، هیچ راهنما و رهنمودی، راستش را بخواهید، قابل تصور نیست.

تئودور آدورنو، مسائل فلسفه‌ی اخلاق

Quad
👍3
سیلوستر: شاید گرایش به این برداشت که اثر شما بازگوکننده چیزی است، از این واقعیت ریشه می‌گیرد که مردم دوست دارند بتوانند داستانی در هنر پیدا کنند و بیشتر تشنه داستان در هنر زمان ما هستند. برای همین وقتی هنری مثل نقاشی شما پیدا می‌کنند، وسوسه‌ای بسیار شدید ایجاد می‌شود که داستان سر هم کنند.

بیکن: بله، مطمئن هستم همینطور است.

سیلوستر: چیزی بسیار مشابه در مورد جاکومتی پیش آمد ـ گرایش به تفسیر فیگورهایش به عنوان انسانِ اگزیستانسیال.

بیکن: او در این باره چه حسی داشت؟

سیلوستر: به نظرش احمقانه بود. گفت تنها سعی کرده آنچه را می‌بیند کپی کند.

بیکن: دقیقا.

از گفتگوهای دیوید سیلوستر با فرانسیس بیکن

◻️Graham Keen, Alberto Giacometti et Francis Bacon à la Tate Gallery, 1965

Quad
2
◻️Bacon – Giacometti, Fondation Beyeler, 2018

Quad
1🔥1
پرتره‌های بیکن، پرسشگری درباره‌ی مرزهای خویشتن است. یک فرد تا چه میزان از کژریختی همچنان خودش باقی می‌ماند؟ یک موجودِ دوست‌داشتنی تا چه میزان از، کژریختی همچنان دوست‌داشتنی می‌ماند؟ چهره‌ی عزیزی که در زمان بیماری، جنون، کینه یا مرگ از ما دور می‌شود، تا چه مدت زمانی همچنان قابل شناسایی است؟ کجاست آن مرزی که در پسِ آن، یک «من» دیگر «من» نیست؟

میلان کوندرا، ژست بی‌رحمانه‌ی نقاش

◻️Francis Bacon, Study of Henrietta Moraes, 1969

Quad
1👍1
Quad
شخصاً تصمیم قاطع گرفته بودم که تحت هر شرایطی خودخواسته نمیرم. می‌خواستم همه چیز را ببینم، همه چیز را تجربه کنم و همه چیز را در عمق وجودم حفظ کنم. به چه فایده‌ای؟ چون اگر نه هرگز امکان آن را نخواهم داشت آنچه را که می‌دانم به جهان فریاد بزنم. و فقط به این دلیل…
واژهٔ معادل شاهد در زبان یونانی martis یا شهید است. نخستین پدران کلیسا واژهٔ martirium را از martis ساختند تا به مرگ مسیحیانی اشاره کنند که اذیت و آزار می‌شدند، و با این مرگ بر ایمانشان شهادت می‌دادند. آنچه در اردوگاه‌ها روی داد ربط اندکی به شهادت [به این معنا: martyrdom] دارد. بازماندگان در این مورد هم‌عقیده‌اند. «با شهید نامیدن قربانیان نازی‌ها سرنوشت آنها را تحریف می‌کنیم.» با این حال، مفاهیم «شهادت دادن» و «شهادت» را می‌توان از دو راه به هم پیوند داد. راه اول به خود واژهٔ یونانی مربوط است که از فعلی به معنای «به‌یادآوردن» می‌آید. رسالت بازمانده به‌یادآوردن است؛ او نمی‌تواند به یاد نیاورد.

جورجو آگامبن، باقی‌مانده‌های آشویتس

Quad
👍4
امید نیرویی متناقض‌نماست: رو به آینده دارد، اما همچنان گریزان و معلق باقی می‌ماند؛ و در عین حال به‌مثابه اثری از گذشته نیز زنده است، نشانی از امکان‌هایی به تعویق‌افتاده که در حافظه‌ی زمان حفظ شده‌اند. اگر امید در وجود فرد و برای او تجسم می‌یابد، هم‌زمان به زمینه‌ای اجتماعی و سیاسی وابسته است که آن را تعیین و تغذیه می‌کند. در واقع، تخیلِ سوژه‌ی امیدوار در درون ساختارهای اجتماعی است که گسترش می‌یابد و از این‌رو، چنین تخیلی به‌عنوان حافظه‌ای از آینده، قادر است مانند نیرویی آنچه که هنوز محقق نشده است را همچنان ممکن نگه دارد و امکان بازاندیشی در تاریخ و ظرفیت‌های آن را فراهم آورد؛ به معنای نجات و رستگاری امیدهای سرکوب‌شده.

◻️Caspar David Friedrich, Mondaufgang am Meer, 1822

Quad
2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
"جوانی یک شب کوتاه است."

والتر بنیامین

◻️Paolo Sorrentino, Parthenope, 2024

Quad
3
یکی از درس‌های دوران هیتلر، بلاهت نهفته در باهوشی است. یهودیان، با برهان‌های تخصصی‌شان شانس به قدرت رسیدن هیتلر را هیچ می‌شمردند، آن هم وقتی که وقوع این امر مثل روز روشن بود. گفت‌وگویی با یک اقتصاددان را به یاد می‌آورم که ناممکن بودن نظامی شدن آلمان را بر مبنای علایق و منافع آبجوسازان بایری اثبات می‌کرد. به هر حال، به زعم دیگر افراد باهوش نیز فاشیسم در غرب ناممکن بود. افراد باهوش همواره کار را برای بربرها ساده کردند، زیرا بس ابله‌اند. این داوری‌های دقیق و آینده‌نگر و تشخیص‌های مبتنی بر آمار و تجربه کاذب‌اند، همه این مشاهداتی که با جمله «از قضا من در این حوزه متخصصم» شروع می‌شوند، همه این اظهارنظرها قطعی و مبنادار.

هیتلر ضد عقل و بشریت بود. ولی همچنین نوعی عقل وجود دارد که ضد بشریت است: وجه ممیزه آن تفوقِ مبتنی بر اطلاعات دقیق است.

تئودور آدورنو، علیه هوشمندی و اطلاع

Quad
1
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده‌است می‌ترسم
من از تصویر بیهودگی این‌همه دست
و از تجسم بیگانگی این‌همه صورت می‌ترسم
من مثل دانش‌آموزی
که درس هندسه‌اش را
دیوانه‌وار دوست می‌دارد تنها هستم
و فکر می‌کنم که باغچه را می‌شود به بیمارستان برد
فکر می‌کنم…
فکر می‌کنم…
فکر می‌کنم…
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده‌است
و ذهن باغچه دارد آرام‌آرام
از خاطرات سبز تهی می‌شود.

فروغ فرخزاد، دلم برای باغچه می‌سوزد

Quad
🔥1
I hope that however old we live to be, we die young.

Henri Matisse, 1950

◻️ Henri Matisse, La Tristesse du roi, 1952

Quad
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به یک معنا، می‌دانید، ترس به‌هرحال دختر خداست؛ همان که در شبِ جمعهٔ نیک بازخریده شد. نه، دیدنش زیبا نیست؛ گاه به ریشخند گرفته می‌شود، گاه نفرین، و از سوی همه انکار می‌شود. بااین‌همه، اشتباه نکنید؛ او بر بالینِ هر جان‌کندنی حاضر است و برای آدمی شفاعت می‌کند.
زیرا قاعده هست و استثنا. فرهنگ قاعده است و هنر استثنا. همه از قاعده می‌گویند؛ سیگار، کامپیوتر، تی‌شرت، تلویزیون، توریسم، جنگ. هیچ‌کس از استثنا سخن نمی‌گوید. استثنا گفته نمی‌شود؛ نوشته می‌شود، فلوبر، داستایفسکی؛ تصنیف می‌شود، گرشوین، موتسارت؛ نقاشی می‌شود، سزان، ورمیر؛ ضبط می‌شود، آنتونیونی، ویگو؛ یا زیسته می‌شود، و آن‌گاه هنرِ زیستن است؛ سربرنیتسا، موستار، سارایوو.
قاعده مرگِ استثنا را می‌خواهد. پس قاعدهٔ اروپایِ فرهنگ این خواهد بود که مرگِ آن هنرِ زیستن را سازمان دهد که هنوز پیشِ پای ما شکوفاست.
آن‌گاه که وقتِ بستنِ کتاب فرا برسد، هیچ حسرتی در کار نخواهد بود؛ مردمان بسیاری را دیده‌ام که چنین بد زیستند، و مردمان بسیاری را که چنین خوب مردند.


◻️ Jean-Luc Godard, Je vous salue, Sarajevo, 1993

Quad
1