اصطلاح توجه معلق (Free-Floating Attention)؛ گوشدادن بدون شکارِ معنا
در تکنیک روانکاوی، Free-Floating Attention یا اصطلاح دقیقتر فرویدی، Evenly-Suspended Attention، به وضعیت ذهنی تحلیلگر هنگام گوشدادن اشاره دارد: تحلیلگر نباید از ابتدا تصمیم بگیرد کدام بخش سخن بیمار «مهمتر» است؛ بلکه توجه خود را نسبتاً آزاد و غیرانتخابی نگه میدارد تا پیشفرضهای نظری، انتظارات و علایق شخصی، مسیر شنیدن را تعیین نکنند. فروید این وضعیت را مکمل Free Association بیمار میدانست.
اهمیت تکنیک دقیقاً در همین «نچسبیدن» به یک معناست. اگر درمانگر بیش از حد روی یک نشانه، کلمه یا روایت تمرکز کند، ممکن است فقط همان چیزی را پیدا کند که از ابتدا انتظارش را داشته است؛ درحالیکه معنای برخی مواد بالینی ممکن است بعداً و در ارتباط با کل زنجیرهٔ تداعیها و انتقال آشکار شود.
بنابراین Free-Floating Attention ≠ بیتوجهی، حواسپرتی یا گوشدادن منفعلانه؛ بلکه نوعی attention without premature selection است: توجه دقیق، اما بدون تثبیت زودهنگام بر یک فرضیه. در سنتهای بعدی روانکاوی، این ایده به مفاهیمی مانند reverie، listening beyond countertransference و unconscious receptivity نیز گسترش یافته است.
Reference
🔻 Address:
Telegram | Instagram | Castbox | YouTube
در تکنیک روانکاوی، Free-Floating Attention یا اصطلاح دقیقتر فرویدی، Evenly-Suspended Attention، به وضعیت ذهنی تحلیلگر هنگام گوشدادن اشاره دارد: تحلیلگر نباید از ابتدا تصمیم بگیرد کدام بخش سخن بیمار «مهمتر» است؛ بلکه توجه خود را نسبتاً آزاد و غیرانتخابی نگه میدارد تا پیشفرضهای نظری، انتظارات و علایق شخصی، مسیر شنیدن را تعیین نکنند. فروید این وضعیت را مکمل Free Association بیمار میدانست.
“not directing one's notice to anything in particular”
اهمیت تکنیک دقیقاً در همین «نچسبیدن» به یک معناست. اگر درمانگر بیش از حد روی یک نشانه، کلمه یا روایت تمرکز کند، ممکن است فقط همان چیزی را پیدا کند که از ابتدا انتظارش را داشته است؛ درحالیکه معنای برخی مواد بالینی ممکن است بعداً و در ارتباط با کل زنجیرهٔ تداعیها و انتقال آشکار شود.
بنابراین Free-Floating Attention ≠ بیتوجهی، حواسپرتی یا گوشدادن منفعلانه؛ بلکه نوعی attention without premature selection است: توجه دقیق، اما بدون تثبیت زودهنگام بر یک فرضیه. در سنتهای بعدی روانکاوی، این ایده به مفاهیمی مانند reverie، listening beyond countertransference و unconscious receptivity نیز گسترش یافته است.
Reference
• Freud, S. (1912). Recommendations to Physicians Practising Psycho-Analysis. The Standard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud, Vol. XII, 109–120.
• Laplanche, J., & Pontalis, J.-B. (1973). The Language of Psycho-Analysis. Hogarth Press.
• Ogden, T. H. (1997). Reverie and Interpretation: Sensing Something Human. Jason Aronson.
🔻 Address:
Telegram | Instagram | Castbox | YouTube
یک هشدار بسیار مهم درباره یک بحران بزرگ (یا حتی یک فرصت) در حوزه روانشناسی ایران | علی ابراهیمی‼️‼️
سالمندی؛ بحران بعدی روانشناسی ایران؟
ایران با یکی از سریعترین روندهای سالمندی جمعیت مواجه است. سهم افراد ۶۰ سال و بالاتر از حدود ۱۰٪ جمعیت عبور کرده و طبق برآورد UNFPA، تا سال ۲۰۵۰ به حدود ۲۷.۹٪ خواهد رسید؛ یعنی تقریباً از هر چهار نفر، یک نفر سالمند خواهد بود.
اما مسئله فقط جمعیت نیست؛ سلامت روان این جمعیت نیز یک چالش جدی است.
یک مرور نظاممند و متاآنالیز از ۳۰ مطالعه در ایران، شیوع افسردگی در سالمندان را حدود ۵۲٪ (95% CI: 46–58%) برآورد کرده است.
یعنی ما با حوزهای روبهرو هستیم که همزمان به پژوهش، ارزیابی روانشناختی، مداخلات درمانی، آموزش متخصصان، آموزش خانوادهها و طراحی خدمات تخصصی سالمندی نیاز خواهد داشت.
سالمندی فقط یک مسئله پزشکی نیست؛ یک مسئله بزرگ روانشناختی، اجتماعی و اقتصادی است.
و شاید یکی از مهمترین حوزههای تخصصی روانشناسی در ۲۰ سال آینده، همینجا باشد. پس فکر میکنم در حوزه آموزش، درمان و پژوهش و همچنین ماکتینگ، این حوزه بسیار مهم و موثر و نقطه عطفی در تاریخ روانشناسی ایران خواهد بود.
Reference
🔻 Address:
Telegram | Instagram | Castbox | YouTube
سالمندی؛ بحران بعدی روانشناسی ایران؟
ایران با یکی از سریعترین روندهای سالمندی جمعیت مواجه است. سهم افراد ۶۰ سال و بالاتر از حدود ۱۰٪ جمعیت عبور کرده و طبق برآورد UNFPA، تا سال ۲۰۵۰ به حدود ۲۷.۹٪ خواهد رسید؛ یعنی تقریباً از هر چهار نفر، یک نفر سالمند خواهد بود.
اما مسئله فقط جمعیت نیست؛ سلامت روان این جمعیت نیز یک چالش جدی است.
یک مرور نظاممند و متاآنالیز از ۳۰ مطالعه در ایران، شیوع افسردگی در سالمندان را حدود ۵۲٪ (95% CI: 46–58%) برآورد کرده است.
یعنی ما با حوزهای روبهرو هستیم که همزمان به پژوهش، ارزیابی روانشناختی، مداخلات درمانی، آموزش متخصصان، آموزش خانوادهها و طراحی خدمات تخصصی سالمندی نیاز خواهد داشت.
به نظرم روانشناسی ایران باید خیلی زودتر از رسیدن موج اصلی سالمندی، برای این حوزه آماده شود.
سالمندی فقط یک مسئله پزشکی نیست؛ یک مسئله بزرگ روانشناختی، اجتماعی و اقتصادی است.
و شاید یکی از مهمترین حوزههای تخصصی روانشناسی در ۲۰ سال آینده، همینجا باشد. پس فکر میکنم در حوزه آموزش، درمان و پژوهش و همچنین ماکتینگ، این حوزه بسیار مهم و موثر و نقطه عطفی در تاریخ روانشناسی ایران خواهد بود.
Reference
• Jafari et al. (2021), Journal of Aging Research.
• UNFPA, Population Ageing and Disabilities – Islamic Republic of Iran.
• WHO, Ageing and Health.
🔻 Address:
Telegram | Instagram | Castbox | YouTube
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آزمایش Still-Face؛ شکلگیری اوویدنت اتچمنت
در Still-Face Paradigm (SFP)، ادوارد ترونیک و همکارانش نشان دادند که نوزادان از همان ماههای نخست زندگی به پاسخدهی هیجانی و تنظیم متقابل (Mutual Regulation) مراقب وابستهاند. در آزمایش، مادر ابتدا با نوزاد تعامل طبیعی دارد، سپس ناگهان چهرهای بیحالت و غیرپاسخگو (Still Face) میگیرد. نوزاد معمولاً ابتدا برای بازگرداندن تعامل تلاش میکند، سپس کاهش نگاه، لبخند و تعامل اجتماعی و افزایش رفتارهای منفی و آشفتگی مشاهده میشود.
Ref
🔻 Address:
Telegram | Castbox | YouTube
در Still-Face Paradigm (SFP)، ادوارد ترونیک و همکارانش نشان دادند که نوزادان از همان ماههای نخست زندگی به پاسخدهی هیجانی و تنظیم متقابل (Mutual Regulation) مراقب وابستهاند. در آزمایش، مادر ابتدا با نوزاد تعامل طبیعی دارد، سپس ناگهان چهرهای بیحالت و غیرپاسخگو (Still Face) میگیرد. نوزاد معمولاً ابتدا برای بازگرداندن تعامل تلاش میکند، سپس کاهش نگاه، لبخند و تعامل اجتماعی و افزایش رفتارهای منفی و آشفتگی مشاهده میشود.
این پارادایم شواهد مهمی برای تکوین تنظیم هیجان در بستر رابطه فراهم کرد؛ اما یک نکته مهم وجود دارد: Still Face مستقیماً نشان نمیدهد که «دلبستگی اضطرابی یا اجتنابی از اینجا شروع میشود». آنچه نشان میدهد، حساسیت زودهنگام نوزاد به گسست ارتباط و تلاش او برای بازسازی ارتباط (Interaction Repair) است. الگوهای دلبستگی ایمن، اضطرابی و اجتنابی حاصل تاریخچهٔ گستردهتری از تعاملات مراقب–کودک هستند و با یک آزمایش منفرد قابل تشخیص نیستند.
Ref
Tronick, E. Z., Als, H., Adamson, L., Wise, S., & Brazelton, T. B. (1978).
🔻 Address:
Telegram | Castbox | YouTube
Audio
اپیزود علمی-ترویجی پادکست PsyForAll «روانشناسی برای همه»
🔸 اپیزود 36:
سیزن سوم
برای گوش دادن به اپیزود های دیگر:
https://t.me/PsyForAlll
👤 مهمان پادکست:
پژوهشگر ناخودآگاه و سایبرنتیک هیپنوسیس
موضوع: پرسش هایی درباره روانتحلیلی کارل گوستاو یونگ
🔻 Address:
Telegram | Instagram | Castbox | YouTube
🔸 اپیزود 36:
خدایان ذهن ما 1
سیزن سوم
برای گوش دادن به اپیزود های دیگر:
https://t.me/PsyForAlll
👤 مهمان پادکست:
علی ابراهیمی
پژوهشگر ناخودآگاه و سایبرنتیک هیپنوسیس
موضوع: پرسش هایی درباره روانتحلیلی کارل گوستاو یونگ
🔻 Address:
Telegram | Instagram | Castbox | YouTube
Neural_predictors_of_treatment_outcome_through_emotion_regulation.pdf
1.3 MB
⭕️ مقاله جنجالی: مغز شما قبل از درمان، نشان می دهد چقدر به درمان پاسخ میدهید
یک مرور روایی جدید بررسی میکند که آیا فعالیت مغز هنگام تنظیم هیجان (Emotion Regulation) میتواند به پیشبینی پاسخ فرد به درمان کمک کند یا نه. تمرکز مقاله بر اختلالات درونیسازی، بهویژه افسردگی، اضطراب و PTSD، و بر مطالعات fMRI است.
Reference
Klumpp, H., Davey, D., & Langenecker, S. A. (2026). Neural predictors of treatment outcome through emotion regulation in internalizing disorders: A narrative review. Translational Psychiatry, 16, 151.
🔻 Address:
Telegram | Instagram | Castbox | YouTube
یک مرور روایی جدید بررسی میکند که آیا فعالیت مغز هنگام تنظیم هیجان (Emotion Regulation) میتواند به پیشبینی پاسخ فرد به درمان کمک کند یا نه. تمرکز مقاله بر اختلالات درونیسازی، بهویژه افسردگی، اضطراب و PTSD، و بر مطالعات fMRI است.
نکتهٔ جالب مقاله این است که تنظیم هیجانِ آشکار (Explicit Regulation) و تنظیم هیجانِ ضمنی (Implicit Regulation) الگوهای متفاوتی از پیشبینی پاسخ درمان نشان میدهند. در تنظیم آشکار، فعالیت پیش از درمان در نواحی پیشپیشانی داخلی و جانبی، بهویژه هنگام Cognitive Reappraisal، با پاسخ بعدی به درمان ارتباط داشت؛ در مقابل، در تنظیم ضمنی، فعالیت بیشتر در نواحی پیشپیشانی و Anterior Cingulate Cortex غالباً با بهبود بیشتر همراه بود.
Reference
Klumpp, H., Davey, D., & Langenecker, S. A. (2026). Neural predictors of treatment outcome through emotion regulation in internalizing disorders: A narrative review. Translational Psychiatry, 16, 151.
🔻 Address:
Telegram | Instagram | Castbox | YouTube
سیستم فعالکنندهٔ مشبک (RAS)؛ مغز چگونه تصمیم میگیرد چه چیزی را «بیدارانه» پردازش کنیم؟
وقتی از سیستم فعالکنندهٔ مشبک (Reticular Activating System; RAS) صحبت میکنیم، در واقع دربارهٔ مجموعهای از شبکههای عصبی در ساقهٔ مغز و ارتباطات صعودی آن با تالاموس، هیپوتالاموس و قشر مغز صحبت میکنیم که نقش مهمی در تنظیم برانگیختگی (arousal)، بیداری (wakefulness)، سطح هوشیاری (consciousness) و آمادگی مغز برای پردازش اطلاعات دارند.
اصطلاح (RAS) تا حدی یک اصطلاح کلاسیک و سادهشده است؛ در علوم اعصاب معاصر معمولاً از مفهوم گستردهتر سیستم فعالکنندهٔ مشبک صعودی (Ascending Reticular Activating System; ARAS) و مجموعهٔ سیستمهای برانگیختگی صعودی (ascending arousal systems) استفاده میشود. این شبکه شامل هستهها و مسیرهای مختلفی است که از ساقهٔ مغز به ساختارهایی مانند تالاموس، هیپوتالاموس و مغز پیشین پایه (basal forebrain) میروند و از طریق آنها بر فعالیت قشر مخ اثر میگذارند.
این سیستم همچنین با توجه (attention) ارتباط دارد، اما یک نکتهٔ مهم وجود دارد: RAS بهتنهایی مسئول انتخاب محتوای توجه نیست. مغز دائماً با حجم عظیمی از اطلاعات حسی مواجه است و شبکههای مختلف، از جمله شبکههای توجهی قشر مغز، تالاموس و سیستمهای تعدیلکنندهٔ عصبی، تعیین میکنند چه اطلاعاتی در یک لحظه اهمیت بیشتری پیدا کنند. در این میان، سیستمهای برانگیختگی صعودی شرایطی را فراهم میکنند که مغز بتواند اطلاعات را با سطح مناسبی از آمادگی و هوشیاری پردازش کند.
یکی از دلایل اهمیت RAS این است که هوشیاری فقط به دریافت اطلاعات حسی وابسته نیست؛ به وضعیت کلی مغز نیز وابسته است. اگر سیستمهای برانگیختگی صعودی بهشدت مختل شوند، حتی در صورتی که بسیاری از مسیرهای حسی سالم باشند، سطح هوشیاری میتواند بهشدت کاهش پیدا کند. آسیبهای شدید به ساختارهای مرتبط با این شبکه در ساقهٔ مغز و تالاموس میتوانند با اختلالات جدی هوشیاری، از جمله کما، همراه شوند.
پس اگر بخواهیم RAS را در یک جمله تعریف کنیم، میتوان گفت: RAS بخشی از شبکهٔ گستردهٔ برانگیختگی صعودی است که با تنظیم فعالیت مغز و ارتباط میان ساقهٔ مغز و ساختارهای بالاتر، شرایط عصبی لازم برای بیداری، هوشیاری و پردازش مؤثر اطلاعات را فراهم میکند.
🔻 و شاید مهمترین نکته همین باشد: RAS تعیین نمیکند «چه چیزی را باور کنیم» یا «به چه چیزی فکر کنیم»؛ بلکه تا حد زیادی تعیین میکند مغز در چه سطحی از آمادگی و برانگیختگی قرار داشته باشد تا بتواند جهان را پردازش کند. انتخاب و اولویتبندی محتوای توجه حاصل تعامل RAS با شبکههای توجه، تالاموکورتیکال، پیشپیشانی و سایر سیستمهای تنظیم شناختی است.
بنابراین، برخلاف بسیاری از مطالب روانشناسی زرد که ادعا میکنند «RAS هر چیزی را که روی آن تمرکز کنید به زندگیتان جذب میکند»، شواهد علوم اعصاب چنین مفهومی را تأیید نمیکنند. RAS یک سیستم عصبی تنظیمکنندهٔ برانگیختگی و هوشیاری است، نه یک فیلتر جادویی برای تحقق افکار یا اهداف.
Reference:
وقتی از سیستم فعالکنندهٔ مشبک (Reticular Activating System; RAS) صحبت میکنیم، در واقع دربارهٔ مجموعهای از شبکههای عصبی در ساقهٔ مغز و ارتباطات صعودی آن با تالاموس، هیپوتالاموس و قشر مغز صحبت میکنیم که نقش مهمی در تنظیم برانگیختگی (arousal)، بیداری (wakefulness)، سطح هوشیاری (consciousness) و آمادگی مغز برای پردازش اطلاعات دارند.
اصطلاح (RAS) تا حدی یک اصطلاح کلاسیک و سادهشده است؛ در علوم اعصاب معاصر معمولاً از مفهوم گستردهتر سیستم فعالکنندهٔ مشبک صعودی (Ascending Reticular Activating System; ARAS) و مجموعهٔ سیستمهای برانگیختگی صعودی (ascending arousal systems) استفاده میشود. این شبکه شامل هستهها و مسیرهای مختلفی است که از ساقهٔ مغز به ساختارهایی مانند تالاموس، هیپوتالاموس و مغز پیشین پایه (basal forebrain) میروند و از طریق آنها بر فعالیت قشر مخ اثر میگذارند.
یکی از مهمترین وظایف این سیستم، تنظیم سطح برانگیختگی مغز است. برای مثال، هنگام خواب، فعالیت شبکههای برانگیختگی کاهش پیدا میکند و الگوهای فعالیت مغزی به سمت وضعیت خواب تغییر میکنند؛ در مقابل، هنگام بیداری و توجه، فعالیت سیستمهای صعودی برانگیختگی افزایش یافته و شرایط لازم برای عملکرد مناسب شبکههای قشری فراهم میشود. بنابراین، RAS را نباید صرفاً «مرکز بیداری» تصور کرد؛ بلکه بهتر است آن را بخشی از یک شبکهٔ گستردهٔ تنظیمکنندهٔ حالت مغز (brain state regulation) بدانیم.
این سیستم همچنین با توجه (attention) ارتباط دارد، اما یک نکتهٔ مهم وجود دارد: RAS بهتنهایی مسئول انتخاب محتوای توجه نیست. مغز دائماً با حجم عظیمی از اطلاعات حسی مواجه است و شبکههای مختلف، از جمله شبکههای توجهی قشر مغز، تالاموس و سیستمهای تعدیلکنندهٔ عصبی، تعیین میکنند چه اطلاعاتی در یک لحظه اهمیت بیشتری پیدا کنند. در این میان، سیستمهای برانگیختگی صعودی شرایطی را فراهم میکنند که مغز بتواند اطلاعات را با سطح مناسبی از آمادگی و هوشیاری پردازش کند.
یکی از دلایل اهمیت RAS این است که هوشیاری فقط به دریافت اطلاعات حسی وابسته نیست؛ به وضعیت کلی مغز نیز وابسته است. اگر سیستمهای برانگیختگی صعودی بهشدت مختل شوند، حتی در صورتی که بسیاری از مسیرهای حسی سالم باشند، سطح هوشیاری میتواند بهشدت کاهش پیدا کند. آسیبهای شدید به ساختارهای مرتبط با این شبکه در ساقهٔ مغز و تالاموس میتوانند با اختلالات جدی هوشیاری، از جمله کما، همراه شوند.
از نظر نوروترانسمیترها نیز این سیستم بسیار جالب است. هستههای مختلف ساقهٔ مغز و هیپوتالاموس، مواد شیمیایی متفاوتی را برای تنظیم حالت مغز به کار میگیرند؛ از جمله نورآدرنالین (norepinephrine) از لوکوس سرولئوس (locus coeruleus)، سروتونین (serotonin) از هستههای رافه (raphe nuclei)، استیلکولین (acetylcholine) از نواحی کولینرژیک ساقهٔ مغز و مغز پیشین پایه، دوپامین (dopamine) از نواحی دوپامینرژیک و هیستامین (histamine) از هستهٔ توبرومامیلاری (tuberomammillary nucleus) هیپوتالاموس. این سیستمها در کنار یکدیگر حالتهای مختلف مغز، از خواب و بیداری گرفته تا توجه و برانگیختگی را تنظیم میکنند.
پس اگر بخواهیم RAS را در یک جمله تعریف کنیم، میتوان گفت: RAS بخشی از شبکهٔ گستردهٔ برانگیختگی صعودی است که با تنظیم فعالیت مغز و ارتباط میان ساقهٔ مغز و ساختارهای بالاتر، شرایط عصبی لازم برای بیداری، هوشیاری و پردازش مؤثر اطلاعات را فراهم میکند.
🔻 و شاید مهمترین نکته همین باشد: RAS تعیین نمیکند «چه چیزی را باور کنیم» یا «به چه چیزی فکر کنیم»؛ بلکه تا حد زیادی تعیین میکند مغز در چه سطحی از آمادگی و برانگیختگی قرار داشته باشد تا بتواند جهان را پردازش کند. انتخاب و اولویتبندی محتوای توجه حاصل تعامل RAS با شبکههای توجه، تالاموکورتیکال، پیشپیشانی و سایر سیستمهای تنظیم شناختی است.
بنابراین، برخلاف بسیاری از مطالب روانشناسی زرد که ادعا میکنند «RAS هر چیزی را که روی آن تمرکز کنید به زندگیتان جذب میکند»، شواهد علوم اعصاب چنین مفهومی را تأیید نمیکنند. RAS یک سیستم عصبی تنظیمکنندهٔ برانگیختگی و هوشیاری است، نه یک فیلتر جادویی برای تحقق افکار یا اهداف.
Reference:
• Jones, B. E. (2008). Modulation of cortical activation and behavioral arousal by cholinergic and orexinergic systems. Annals of the New York Academy of Sciences, 1129, 26–34.
Telegram
Psyche Analyzer | Mind • Brain • Unconscious
مطالعهی تخصصی ذهن، مغز و ناخودآگاه- علی ابراهیمی
Neuroscience - Cognitive Science - Clinical Psychology - Psychoanalysis
Research → Analysis → Application
◾️Contact me:
@AliEbrahimiinfo
◾️Other Ch:
@Anthro_analyser
@ThesisAnalyzer
Neuroscience - Cognitive Science - Clinical Psychology - Psychoanalysis
Research → Analysis → Application
◾️Contact me:
@AliEbrahimiinfo
◾️Other Ch:
@Anthro_analyser
@ThesisAnalyzer
معماری عصبی میل (Neural Architecture of Desire)
در نوروساینس، میل (Desire) یک فرایند انگیزشی است که در آن مغز یک هدف یا محرک را دارای ارزش و اهمیت انگیزشی (Incentive Salience) میکند و فرد را به سمت عمل برای دستیابی به آن سوق میدهد.
نکتهٔ کلیدی این است که Wanting با Liking یکی نیست. دوپامین بیش از آنکه «لذت» را مستقیماً ایجاد کند، در انگیزش، یادگیری پاداش و نسبتدادن اهمیت انگیزشی به نشانههای پاداش نقش دارد. بنابراین ممکن است فرد چیزی را بهشدت «بخواهد» بدون اینکه دریافت آن به همان اندازه برایش لذتبخش باشد.
در نتیجه، میل را میتوان فرایند تبدیل یک هدفِ ارزشمند یا نشانهٔ آن به یک انگیزش برای عمل دانست؛ فرایندی که تحت تأثیر وضعیت فیزیولوژیک، تجربهٔ قبلی، یادگیری، پیشبینی پاداش و زمینهٔ محیطی قرار میگیرد.
Ref:
🔻 Address:
Telegram
در نوروساینس، میل (Desire) یک فرایند انگیزشی است که در آن مغز یک هدف یا محرک را دارای ارزش و اهمیت انگیزشی (Incentive Salience) میکند و فرد را به سمت عمل برای دستیابی به آن سوق میدهد.
میل حاصل تعامل مدار مزوکورتیکولیمبیک، سیستمهای همئوستاتیک و شبکههای یادگیری و تصمیمگیری است؛ از جمله (VTA)، (Nucleus Accumbens/Ventral Striatum)، (Amygdala)، (Hippocampus)، (OFC/vmPFC) و (ACC).
نکتهٔ کلیدی این است که Wanting با Liking یکی نیست. دوپامین بیش از آنکه «لذت» را مستقیماً ایجاد کند، در انگیزش، یادگیری پاداش و نسبتدادن اهمیت انگیزشی به نشانههای پاداش نقش دارد. بنابراین ممکن است فرد چیزی را بهشدت «بخواهد» بدون اینکه دریافت آن به همان اندازه برایش لذتبخش باشد.
در نتیجه، میل را میتوان فرایند تبدیل یک هدفِ ارزشمند یا نشانهٔ آن به یک انگیزش برای عمل دانست؛ فرایندی که تحت تأثیر وضعیت فیزیولوژیک، تجربهٔ قبلی، یادگیری، پیشبینی پاداش و زمینهٔ محیطی قرار میگیرد.
Ref:
Berridge & Robinson (1998, 2016); Schultz (2016); Pessiglione et al. (2006).
🔻 Address:
Telegram
یافتههایی که رفتارگرایی کلاسیک را به چالش کشیدند
سه خط پژوهشی مهم نشان دادند که رفتار را نمیتوان صرفاً حاصل محرک، پاسخ و تقویت دانست:
۱. هارلو — نیاز به تماس (Contact Comfort)
۲. گارسیا — بیزاری از مزه (Garcia Effect)
۳. سلیگمن — ترسهای آمادهشده (Preparedness)
🔻 Address:
Telegram | YouTube
سه خط پژوهشی مهم نشان دادند که رفتار را نمیتوان صرفاً حاصل محرک، پاسخ و تقویت دانست:
۱. هارلو — نیاز به تماس (Contact Comfort)
میمونهای نوزاد حتی در غیاب تقویت غذایی، به «مادر پارچهای» میچسبیدند و هنگام ترس به او پناه میبردند. بنابراین دلبستگی صرفاً محصول شرطیسازی و تقویت اولیه نیست؛ تماس و امنیت خودشان ارزش انگیزشی دارند.
۲. گارسیا — بیزاری از مزه (Garcia Effect)
موش میتوانست پس از یک مواجهه با مزهٔ غذا و بیماری که با فاصلهٔ زمانی طولانی رخ داده بود، از آن غذا اجتناب کند. این یافته با اصل سادهٔ مجاورت زمانی (Temporal Contiguity) سازگار نبود و نشان داد یادگیری بهصورت انتخابی و وابسته به آمادگی زیستی (Biological Preparedness) عمل میکند.
۳. سلیگمن — ترسهای آمادهشده (Preparedness)
انسانها برای یادگیری برخی ترسها، مانند مار و عنکبوت، آمادگی تکاملی بیشتری دارند. بنابراین همهٔ محرکها با احتمال و سرعت یکسان شرطی نمیشوند؛ تاریخ تکاملی ارگانیسم، محدودیتهایی بر یادگیری ایجاد میکند.
🔻 Address:
Telegram | YouTube
سوپرکورس نوروساینس «ذهن پیشبین - تخصصی، تعاملی»
بررسی محاسبات استنباطی در حوزه نوروساینس، علوم شناختی و تاریخچه روانکاوی
🔻 در این دوره، بهصورت تخصصی وارد یکی از مهمترین جریانهای معاصر در نوروساینس و کاگنتیوساینس میشویم: پردازش پیشبینانه (Predictive Processing) تاریخچه و نظریههای محاسباتی مرتبط با آن.
🔻 سرفصل ها:
• Bayesian Brain
• Predictive Coding
• Predictive Processing
• Free-Energy Inference
• Active Inference
• Generative Models
• Prediction Error
• Internal Models
• Unconscious Inference
• Hierarchical Processing
🔹 تاریخ شروع جلسات: آبان ماه (به صورت مجازی)
🔹 ثبت نام و اطلاعات: @Hope_admin1
پست ها، اطلاعات و چزئیات بیشتر برای اهل تخصص در رواندرمانی، روانپزشکی و روانشناسی و نوروساینس:
Telegram | YouTube
بررسی محاسبات استنباطی در حوزه نوروساینس، علوم شناختی و تاریخچه روانکاوی
🔻 در این دوره، بهصورت تخصصی وارد یکی از مهمترین جریانهای معاصر در نوروساینس و کاگنتیوساینس میشویم: پردازش پیشبینانه (Predictive Processing) تاریخچه و نظریههای محاسباتی مرتبط با آن.
🔻 سرفصل ها:
• Bayesian Brain
• Predictive Coding
• Predictive Processing
• Free-Energy Inference
• Active Inference
• Generative Models
• Prediction Error
• Internal Models
• Unconscious Inference
• Hierarchical Processing
🗣 مدرس: آقای علی ابراهیمی، دانشجوی روانشناسی بالینی، پژوهشگر ناخودآگاه، عضو انجمن هیپنوتیزم کلینیکال و اکسپریمنتال بوستون امریکا (SCEH)
🔹 تاریخ شروع جلسات: آبان ماه (به صورت مجازی)
🔹 ثبت نام و اطلاعات: @Hope_admin1
پست ها، اطلاعات و چزئیات بیشتر برای اهل تخصص در رواندرمانی، روانپزشکی و روانشناسی و نوروساینس:
Telegram | YouTube
روانسمّی (Psychotoxic) در نظریه رنه اسپیتز
یکی از مفاهیم مهم در روانکاوی رشد و مطالعه روابط اولیه مادر ـ نوزاد، مفهوم «اختلالات روانسمّی» است که توسط رنه اسپیتز (René A. Spitz) مطرح شد. اسپیتز در کتاب مهم خود، The First Year of Life، در کنار بررسی شکلگیری روابط موضوعی اولیه (Early Object Relations)، فصلی مستقل را به اختلالات روانسمّی اختصاص میدهد.
🔻 ایده مرکزی اسپیتز این است که برای رشد روانی نوزاد، فقط تغذیه، مراقبت فیزیکی و حضور جسمانی مادر کافی نیست؛ کیفیت رابطه عاطفی میان مادر و کودک نیز اهمیت اساسی دارد.
اسپیتز میان دو وضعیت مهم تمایز میگذارد:
• اختلالات روانسمّی (Psychotoxic Disorders)
• اختلالات ناشی از محرومیت عاطفی (Emotional Deficiency Diseases).
اسپیتز برای این اختلالات، الگوهای متفاوتی از رابطه مادرانه را توصیف کرد. از جمله:
• طرد اولیه (Primary Repulsion)،
• سهلگیری اضطرابی افراطی (Primary Anxious Over-permissiveness)،
• خصومت در پوشش اضطراب (Hostility Disguised as Anxiety)،
• نوسان طولانیمدت میان محبت و خصومت،
• نوسانات خلقی چرخهای مادر،
• خصومت مادرانهای که آگاهانه جبران میشود (Consciously Compensated Maternal Hostility).
او این الگوهای رابطهای را با برخی اختلالات مشاهدهشده در نوزادان مرتبط میکرد.
برای مثال، در چارچوب اسپیتز، اضطراب و سهلگیری افراطی مادرانه (Anxious Over-permissiveness) با کولیک سهماهگی (Three-Month Colic)، و خصومت در پوشش اضطراب (Hostility in the Guise of Manifest Anxiety) با اگزمای شیرخوارگی (Infantile Eczema) ارتباط داده شده است. او همچنین رفتارهایی مانند تکانخوردن مکرر (Rocking)، بازی با مدفوع و کوپروفاژی (Coprophagia) و برخی الگوهای رفتاری دیگر را در مجموعه اختلالات روانسمّی بررسی کرد.
در مقابلِ روانسمّی، اسپیتز مفهوم محرومیت عاطفی (Emotional Deprivation) را مطرح میکند. در اینجا مسئله این نیست که کودک «رابطه بد» دریافت میکند، بلکه اساساً میزان کافی از رابطه عاطفی و سرمایهگذاری لیبیدینال (Libidinal Investment) در دسترس او نیست. این بخش از نظریه اسپیتز به مطالعات مشهور او درباره افسردگی آناکلیتیک (Anaclitic Depression) و بیمارستانگرایی (Hospitalism) مربوط میشود؛ یعنی پیامدهای جدایی یا فقدان طولانیمدت رابطه عاطفی با مراقب اصلی.
Reference:
🔻 Address:
Telegram | YouTube
یکی از مفاهیم مهم در روانکاوی رشد و مطالعه روابط اولیه مادر ـ نوزاد، مفهوم «اختلالات روانسمّی» است که توسط رنه اسپیتز (René A. Spitz) مطرح شد. اسپیتز در کتاب مهم خود، The First Year of Life، در کنار بررسی شکلگیری روابط موضوعی اولیه (Early Object Relations)، فصلی مستقل را به اختلالات روانسمّی اختصاص میدهد.
🔻 ایده مرکزی اسپیتز این است که برای رشد روانی نوزاد، فقط تغذیه، مراقبت فیزیکی و حضور جسمانی مادر کافی نیست؛ کیفیت رابطه عاطفی میان مادر و کودک نیز اهمیت اساسی دارد.
اسپیتز میان دو وضعیت مهم تمایز میگذارد:
• اختلالات روانسمّی (Psychotoxic Disorders)
• اختلالات ناشی از محرومیت عاطفی (Emotional Deficiency Diseases).
در محرومیت عاطفی، مشکل عمدتاً «کمبود» رابطه است؛ یعنی کودک از دریافت میزان کافی از رابطه عاطفی و مراقبت روانی محروم میشود.
اما در وضعیت روانسمّی، مسئله الزاماً نبودن مادر نیست؛ بلکه نوع رابطهای که کودک دریافت میکند میتواند آسیبزا باشد. به تعبیر دقیقتر، حضور مادر میتواند وجود داشته باشد، اما کیفیت تعامل مادر ـ کودک به عاملی بیماریزا تبدیل شود.به همین دلیل اصطلاح Psychotoxic را میتوان «روانسمّی» یا «روانسمآگین» ترجمه کرد: گویی کیفیت خاصی از رابطه، همانند یک عامل سمی، بر دستگاه روانیِ در حال رشد کودک اثر میگذارد. البته این «سم» معنای زیستی و شیمیایی ندارد؛ منظور اسپیتز یک عامل روانی ـ رابطهای بیماریزا (Psychological Relational Pathogen) است. در اینجا شخصیت و الگوی عاطفی مراقب، از طریق تعامل مکرر با نوزاد، بخشی از محیط روانی او میشود.
اسپیتز برای این اختلالات، الگوهای متفاوتی از رابطه مادرانه را توصیف کرد. از جمله:
• طرد اولیه (Primary Repulsion)،
• سهلگیری اضطرابی افراطی (Primary Anxious Over-permissiveness)،
• خصومت در پوشش اضطراب (Hostility Disguised as Anxiety)،
• نوسان طولانیمدت میان محبت و خصومت،
• نوسانات خلقی چرخهای مادر،
• خصومت مادرانهای که آگاهانه جبران میشود (Consciously Compensated Maternal Hostility).
او این الگوهای رابطهای را با برخی اختلالات مشاهدهشده در نوزادان مرتبط میکرد.
برای مثال، در چارچوب اسپیتز، اضطراب و سهلگیری افراطی مادرانه (Anxious Over-permissiveness) با کولیک سهماهگی (Three-Month Colic)، و خصومت در پوشش اضطراب (Hostility in the Guise of Manifest Anxiety) با اگزمای شیرخوارگی (Infantile Eczema) ارتباط داده شده است. او همچنین رفتارهایی مانند تکانخوردن مکرر (Rocking)، بازی با مدفوع و کوپروفاژی (Coprophagia) و برخی الگوهای رفتاری دیگر را در مجموعه اختلالات روانسمّی بررسی کرد.
در مقابلِ روانسمّی، اسپیتز مفهوم محرومیت عاطفی (Emotional Deprivation) را مطرح میکند. در اینجا مسئله این نیست که کودک «رابطه بد» دریافت میکند، بلکه اساساً میزان کافی از رابطه عاطفی و سرمایهگذاری لیبیدینال (Libidinal Investment) در دسترس او نیست. این بخش از نظریه اسپیتز به مطالعات مشهور او درباره افسردگی آناکلیتیک (Anaclitic Depression) و بیمارستانگرایی (Hospitalism) مربوط میشود؛ یعنی پیامدهای جدایی یا فقدان طولانیمدت رابطه عاطفی با مراقب اصلی.
Reference:
Spitz, R. A. (1965). The First Year of Life: A Psychoanalytic Study of Normal and Deviant Development of Object Relations. International Universities Press.
🔻 Address:
Telegram | YouTube
مدل رسکورلا ـ واگنر (Rescorla–Wagner Model) و پدیده وقفه (Blocking)
مدل رسکولار–واگنر میگوید یادگیری شرطیشدن زمانی رخ میدهد که بین انتظار فرد از پیامد و پیامد واقعی، خطای پیشبینی (Prediction Error) وجود داشته باشد. (مدل ریاضی رسکورلا و واگنر توضیح میدهد که قدرت شرطی سازی یک محرک تابع میزان غافلگیری یا خطای پیش بینی است نه صرفاً هم زمانی با محرک بی شرط.)
پدیده وقفه (Blocking)
یکی از شواهد مهم این مدل است. اگر محرک اول (A) پیشتر به تنهایی کاملاً شرطی شده باشد و سپس با محرک دوم (B) هم زمان ارائه شود، محرک B قدرت تداعی جدیدی کسب نمیکند - چون محرک A از پیش، تمام واریانس تقویت کننده را پیش بینی میکند و خطای پیش بینی که موتور یادگیری در این مدل است برای B صفر است. به عبارت ساده، ظرفیت شرطی شدن قابل تخصیص به آن موقعیت قبلاً توسط محرک اول اشباع شده است.
🔻 Address:
Telegram | YouTube
مدل رسکولار–واگنر میگوید یادگیری شرطیشدن زمانی رخ میدهد که بین انتظار فرد از پیامد و پیامد واقعی، خطای پیشبینی (Prediction Error) وجود داشته باشد. (مدل ریاضی رسکورلا و واگنر توضیح میدهد که قدرت شرطی سازی یک محرک تابع میزان غافلگیری یا خطای پیش بینی است نه صرفاً هم زمانی با محرک بی شرط.)
پدیده وقفه (Blocking)
یکی از شواهد مهم این مدل است. اگر محرک اول (A) پیشتر به تنهایی کاملاً شرطی شده باشد و سپس با محرک دوم (B) هم زمان ارائه شود، محرک B قدرت تداعی جدیدی کسب نمیکند - چون محرک A از پیش، تمام واریانس تقویت کننده را پیش بینی میکند و خطای پیش بینی که موتور یادگیری در این مدل است برای B صفر است. به عبارت ساده، ظرفیت شرطی شدن قابل تخصیص به آن موقعیت قبلاً توسط محرک اول اشباع شده است.
مثال:
فرض کنید فردی بارها تجربه کرده است که هر وقت صدای باز شدن درِ یخچال (A) با نوشیدنی همزمان شود. اما ممکن است خودِ دیدن لیوان اطلاعات شرطی جدید کسب نکند؛ چون صدای یخچال از قبل پیامد را پیشبینی کرده است.
🔻 Address:
Telegram | YouTube
اثر کرسپی (Crespi Effect)
اثر کرسپی نشان میدهد که تغییر ناگهانی در مقدار یا کیفیت تقویتکننده (Reinforcer) میتواند فراتر از اثر مستقیم تغییر پاداش، موجب تغییر نامتناسب و ناگهانی در عملکرد رفتاری شود. این پدیده بهویژه پس از کاهش ارزش تقویتکننده (Downshift) دیده میشود؛ بهطوریکه عملکرد حیوان ممکن است بهطور موقت به سطحی پایینتر از آنچه صرفاً بر اساس مقدار جدید پاداش انتظار میرود، سقوط کند.
• Crespi, L. P. (1942). Quantitative variation of incentive and performance in the white rat.The American Journal of Psychology, 55(4), 467–517.
🔻 Address:
Telegram | YouTube | Instagram
اثر کرسپی نشان میدهد که تغییر ناگهانی در مقدار یا کیفیت تقویتکننده (Reinforcer) میتواند فراتر از اثر مستقیم تغییر پاداش، موجب تغییر نامتناسب و ناگهانی در عملکرد رفتاری شود. این پدیده بهویژه پس از کاهش ارزش تقویتکننده (Downshift) دیده میشود؛ بهطوریکه عملکرد حیوان ممکن است بهطور موقت به سطحی پایینتر از آنچه صرفاً بر اساس مقدار جدید پاداش انتظار میرود، سقوط کند.
مثال: موشی که در ازای طیکردن یک مسیر همواره ۵ گلوله غذا دریافت کرده است، اگر ناگهان پاداشش به ۱ گلوله کاهش یابد، ممکن است سرعت دویدن آن بهشدت افت کند؛ این افت صرفاً متناسب با کاهش ۸۰درصدی پاداش نیست، بلکه میتواند یک افت عملکرد اضافی و گذرا ایجاد کند.Reference:
• Crespi, L. P. (1942). Quantitative variation of incentive and performance in the white rat.The American Journal of Psychology, 55(4), 467–517.
توضیحش در اینستا و یوتیوب میگذارم.
🔻 Address:
Telegram | YouTube | Instagram
Object Permanence ≠ Object Constancy
در نظریه پیاژه (Piaget)، Object Permanence یا «پایداری شیء» یعنی کودک میفهمد شیء حتی وقتی آن را نمیبیند همچنان وجود دارد؛ این توانایی در مرحله حسی ـ حرکتی شکل میگیرد و تا حدود ۱۸–۲۴ ماهگی کاملتر میشود.
در نظریه ماهلر (Mahler)، Object Constancy یا «ثبات هیجانی ابژه» یعنی کودک در جریان جدایی ـ فردیتیابی، یک بازنمایی درونی و نسبتاً پایدار از مراقب ایجاد میکند و میتواند رابطه عاطفی با او را حتی در غیاب فیزیکی حفظ کند؛ این دستاورد عمدتاً در حدود ۲–۳ سالگی مطرح میشود.
بنابراین تفاوت کلیدی:
این دو مفهوم از نظر نظری معادل نیستند؛ پایداری شیء عمدتاً شناختی است، درحالیکه ثبات ابژه ماهلر ماهیتی هیجانی ـ روابطابژهای دارد.
References:
Piaget (1954); Mahler, Pine, & Bergman (1975).
🔻 Address:
Telegram | YouTube | Instagram
در نظریه پیاژه (Piaget)، Object Permanence یا «پایداری شیء» یعنی کودک میفهمد شیء حتی وقتی آن را نمیبیند همچنان وجود دارد؛ این توانایی در مرحله حسی ـ حرکتی شکل میگیرد و تا حدود ۱۸–۲۴ ماهگی کاملتر میشود.
در نظریه ماهلر (Mahler)، Object Constancy یا «ثبات هیجانی ابژه» یعنی کودک در جریان جدایی ـ فردیتیابی، یک بازنمایی درونی و نسبتاً پایدار از مراقب ایجاد میکند و میتواند رابطه عاطفی با او را حتی در غیاب فیزیکی حفظ کند؛ این دستاورد عمدتاً در حدود ۲–۳ سالگی مطرح میشود.
بنابراین تفاوت کلیدی:
Piaget → Object Permanence = «ابژه هنوز وجود دارد.»
Mahler → Object Constancy = «رابطه و بازنمایی ابژه در غیاب او حفظ میشود.»
این دو مفهوم از نظر نظری معادل نیستند؛ پایداری شیء عمدتاً شناختی است، درحالیکه ثبات ابژه ماهلر ماهیتی هیجانی ـ روابطابژهای دارد.
References:
Piaget (1954); Mahler, Pine, & Bergman (1975).
🔻 Address:
Telegram | YouTube | Instagram
⭕ یک دعوت برای علاقهمندان روانشناسی تحلیلی در ایران
یک سنت فکری و بالینی است که در طی دههها، در قالب گروهها، مؤسسات و شبکههای حرفهای در نقاط مختلف جهان توسعه یافته است.
اکنون در حال بررسی امکان شکلگیری یک مسیر منسجم برای علاقهمندان و پژوهشگران Analytical Psychology (روانشناسی تحلیلی) در ایران هستیم؛ مسیری با تأکید بر مطالعه جدی آثار یونگ، پژوهش، گفتوگوی علمی و ارتباط با جریان بینالمللی روانشناسی تحلیلی.
این فراخوان در مرحله نخست برای افرادی است که خود را صرفاً «علاقهمند به یونگ» نمیدانند، بلکه مایلاند ارتباط جدیتر و ساختاریافتهتری با سنت روانشناسی تحلیلی برقرار کنند.
پیام خصوصی بدهید.
جزئیات، شرایط و چشمانداز این طرح در گفتوگوی مستقیم توضیح داده خواهد شد.
آیدی من: @aliebrahimiinfo
فرآیند مصاحبه، شرایط و جزئیات رو خدمتتون میگم در پیوی
🔻 Address:
Telegram | YouTube | Instagram
یک سنت فکری و بالینی است که در طی دههها، در قالب گروهها، مؤسسات و شبکههای حرفهای در نقاط مختلف جهان توسعه یافته است.
اکنون در حال بررسی امکان شکلگیری یک مسیر منسجم برای علاقهمندان و پژوهشگران Analytical Psychology (روانشناسی تحلیلی) در ایران هستیم؛ مسیری با تأکید بر مطالعه جدی آثار یونگ، پژوهش، گفتوگوی علمی و ارتباط با جریان بینالمللی روانشناسی تحلیلی.
این فراخوان در مرحله نخست برای افرادی است که خود را صرفاً «علاقهمند به یونگ» نمیدانند، بلکه مایلاند ارتباط جدیتر و ساختاریافتهتری با سنت روانشناسی تحلیلی برقرار کنند.
اگر در این حوزه تحصیل، پژوهش یا فعالیت حرفهای داشتهاید و مایلید درباره این مسیر بیشتر بدانید،
پیام خصوصی بدهید.
جزئیات، شرایط و چشمانداز این طرح در گفتوگوی مستقیم توضیح داده خواهد شد.
آیدی من: @aliebrahimiinfo
فرآیند مصاحبه، شرایط و جزئیات رو خدمتتون میگم در پیوی
🔻 Address:
Telegram | YouTube | Instagram
Abulia | بیارادگی مرضی
در Abulia نوعی اختلال در اراده، انگیزش و آغازگری رفتار (Volition, Motivation & Behavioral Initiation) وجود دارد. فرد ممکن است بداند چه کاری باید انجام دهد و حتی پیامدهای آن را درک کند، اما در شروع و تداوم رفتار هدفمند (Goal-directed Behavior) دچار مشکل جدی باشد.
از نظر نوروسایکولوژیک، Abulia با اختلال در مدارهای پیشانی ـ زیرقشری (Fronto-subcortical / Fronto-striatal Circuits)، بهویژه شبکههای مرتبط با Prefrontal Cortex، Basal Ganglia و سیستم دوپامینی ارتباط دارد و در برخی آسیبهای مغزی و بیماریهای نورودژنراتیو مشاهده میشود.
Reference:
Cummings, J. L., & Mega, M. S. (2003). Neuropsychiatry and Behavioral Neuroscience. Oxford University Press.
🔻 Address:
Telegram | YouTube | Instagram
در Abulia نوعی اختلال در اراده، انگیزش و آغازگری رفتار (Volition, Motivation & Behavioral Initiation) وجود دارد. فرد ممکن است بداند چه کاری باید انجام دهد و حتی پیامدهای آن را درک کند، اما در شروع و تداوم رفتار هدفمند (Goal-directed Behavior) دچار مشکل جدی باشد.
تفاوت مهم اینجاست که رفتار انسان همیشه در پاسخ به یک محرک بیرونی (Stimulus-driven) ایجاد نمیشود. فرد سالم میتواند بدون محرک بیرونی، بر اساس هدف، انگیزه و ارزشهای درونی رفتار را آغاز کند؛ اما در Abulia، این Self-initiated behavior بهطور محسوسی کاهش مییابد.
از نظر نوروسایکولوژیک، Abulia با اختلال در مدارهای پیشانی ـ زیرقشری (Fronto-subcortical / Fronto-striatal Circuits)، بهویژه شبکههای مرتبط با Prefrontal Cortex، Basal Ganglia و سیستم دوپامینی ارتباط دارد و در برخی آسیبهای مغزی و بیماریهای نورودژنراتیو مشاهده میشود.
Reference:
Cummings, J. L., & Mega, M. S. (2003). Neuropsychiatry and Behavioral Neuroscience. Oxford University Press.
🔻 Address:
Telegram | YouTube | Instagram
نظریهی Two-Streams Hypothesis
اطلاعات بینایی پس از پردازش در قشر پسسری، عمدتاً در دو مسیر موازی ادامه مییابد:
🔴 Ventral Stream | What - مسیر چیستی
از نواحی پسسری به سمت Inferior Temporal Cortex (IT) میرود و در شناسایی و بازشناسی اشیا، چهرهها و هویت محرکها نقش دارد.
🔵 Dorsal Stream | Where - مسیر کجا
به سمت Posterior Parietal Cortex (PPC) امتداد مییابد و در پردازش موقعیت مکانی، روابط فضایی و توجه دیداری نقش دارد.
🟢 Dorsal Stream | How - مسیر چگونه
در چارچوب Milner & Goodale، بر نقش مسیر پشتی در تبدیل اطلاعات دیداری به کنش و کنترل بینایی–حرکتی (visuomotor control) تأکید میشود؛ از جمله رسیدن، گرفتن و هدایت حرکات.
References:
🔻 Address:
Telegram | YouTube | Instagram
اطلاعات بینایی پس از پردازش در قشر پسسری، عمدتاً در دو مسیر موازی ادامه مییابد:
🔴 Ventral Stream | What - مسیر چیستی
از نواحی پسسری به سمت Inferior Temporal Cortex (IT) میرود و در شناسایی و بازشناسی اشیا، چهرهها و هویت محرکها نقش دارد.
🔵 Dorsal Stream | Where - مسیر کجا
به سمت Posterior Parietal Cortex (PPC) امتداد مییابد و در پردازش موقعیت مکانی، روابط فضایی و توجه دیداری نقش دارد.
🟢 Dorsal Stream | How - مسیر چگونه
در چارچوب Milner & Goodale، بر نقش مسیر پشتی در تبدیل اطلاعات دیداری به کنش و کنترل بینایی–حرکتی (visuomotor control) تأکید میشود؛ از جمله رسیدن، گرفتن و هدایت حرکات.
بنابراین «Where» و «How» دو مسیر کاملاً مستقل آناتومیک نیستند؛ How یک صورتبندی کارکردیِ توسعهیافته از مسیر پشتی (Dorsal Stream) است.
References:
Ungerleider, L. G., & Mishkin, M. (1982). Two cortical visual systems. In Analysis of Visua
🔻 Address:
Telegram | YouTube | Instagram
هومونکولوس (Homunculus)؛ نقشهی بدن روی قشر مغز
هومونکولوس (Cortical Homunculus) یک نمایش نمادین از نقشهبرداری سوماتوتوپیک (Somatotopic Mapping) بدن در قشر مخ است؛ یعنی بخشهای مختلف بدن در نواحی مشخص و نسبتاً منظم از قشرهای حسی و حرکتی بازنمایی میشوند.
Reference:
•Penfield, W., & Rasmussen, T. (1950). The Cerebral Cortex of Man: A Clinical Study of Localization of Function. Macmillan.
🔻 Address:
Telegram | YouTube
هومونکولوس (Cortical Homunculus) یک نمایش نمادین از نقشهبرداری سوماتوتوپیک (Somatotopic Mapping) بدن در قشر مخ است؛ یعنی بخشهای مختلف بدن در نواحی مشخص و نسبتاً منظم از قشرهای حسی و حرکتی بازنمایی میشوند.
در قشر حرکتی اولیه (Primary Motor Cortex; M1)، واقع در شکنج پیشمرکزی (Precentral Gyrus)، هر ناحیه عمدتاً با کنترل حرکتی بخشهایی از بدن مرتبط است. در مقابل، قشر حسی پیکری اولیه (Primary Somatosensory Cortex; S1) در شکنج پسمرکزی (Postcentral Gyrus)، اطلاعات حسی بدن را دریافت و پردازش میکند.نکته جالب این است که اندازهی اندامها در هومونکولوس متناسب با اندازه واقعی بدن نیست؛ دستها، لبها، زبان و صورت بزرگتر نشان داده میشوند، زیرا بخش بیشتری از قشر به کنترل حرکتی ظریف یا پردازش حسی دقیق آنها اختصاص دارد.
Precentral Gyrus → M1 → Motor Homunculus
Postcentral Gyrus → S1 → Sensory Homunculus
Reference:
•Penfield, W., & Rasmussen, T. (1950). The Cerebral Cortex of Man: A Clinical Study of Localization of Function. Macmillan.
🔻 Address:
Telegram | YouTube