|Post Aseman|
45 subscribers
124 photos
15 videos
4 files
2 links
@adabi_aseman

instagram.com/Adabi_Aseman

دوستانی که ادمین کانال می‌شوند،
لطفا فقط آثار خودشون را با ذکر نام منتشر کنند.
آثار افراد دیگر را پست نکنید. ممنون🌹
Download Telegram
بانوی سبزارهای دلتنگی، پاهای حنا بسته ات را به جرم کدامین عاشقانه هایت، برای رد شدن از کدامین خط قرمز مغزهای زنگ زده شان، به زنجیر کشیدند!
مگر رقصیدن گیسوان به رنگ شبت در
میان شبهای بی مهتابشان ویا انعکاس مروارید چشمانت در صدف تو خالی نگاهشان، و یا نه ملودی آرام صدایت در
میان همهمه های پر آشوبشان، شاید هم
لبان ارغوانیت، آتش کشید دین و دنیایشان را ‌که اینگونه مستوجب زنده به
گور شدنی! در دایره ی خا‌کستری نگاهشان در انتظار مرگی خاموش آرمیده ای؛ تنها
مثل لحظه ی تولد، مثل فرشته ای که از اعماق جنگل سرسبز، در حال تبعید به
زمینی که از خاکش بوی کنده های سوخته می آید و علفهای لگد خورده اش بوی زندگی نمی دهد، همان جایی ‌که رخ
مهتابیت را باید در آینه ی زمان دید و بارها شنید، که در اعماق نگاه مردمانش تو ملکی و آنها مالک تمام نگاهت هستند، مگر می‌شود دختر خورشید بود و نور نپاشید به سبزهای
به شبنم نشسته، از جنس عشق بودو
دلدادگی نکرد با بنفشه های وحشی،
جاری بود و زلال ولی مثل قوهای سپید
تن به روشنی رود نداد، سبز بود و زندگی
نبخشید به جسم های خشک و بی احساس، حتی اگر تنت را به حسد و ‌کینه
به آتش بکشند بازهم از گرمای خاکسترت
باغی آبستن خواهد شد! ماه در پس ابرها
دیدنی تر می شود، عشق در میان نگفتن ها داغ تر خواهد شد.مرگ حریف سپیدار قامتت نخواهد شد. وقتی دلت ریشه می کند در میان سردی خاک، دیگر هراسی از
کوره های داغشان نداشته باش.
درختانی که در بهار جوانه می زنند، برای
سوختن ساخته نشده اند، دودشان چشمان بی سیرتان را می آزارد و نفس از
سینه هایشان می دزدد.
پس آرام چشمانت را ببند و منتظر روزهای آزادی باش.
آن روز نه دیگر زلف سیاهت و نه دیگر
گونه های تبدارت و نه دیگر زمزمه ی آوازت، باعث مرتد شدن هیچ تازه مسلمانی نخواهد شد.
همه برای پیوستن به حضرت عشق،
رو به سوی محراب قلبت، قامت خواهند
بست و برای نگاهت شبهای قدر خواهند
گرفت و بر خاک قدم هایت سجاده می نهند. برای مخلوقی که عطر اردیبهشت
می آید از دامن پرچینش، باید زنبق و شقایق نذر کرد و از رود جاری چشمانش شراب ناب شیراز نوشید.
آرام باش بانوی سبزارها، مرگ نمی تواند
وجود سبزت را به مسلخ ببرد...

#شقایق_حقدادی
@post_asemani
5
زندگی به من آموخت؛
آینده راز خداست برای ما...
اینکه تمام آنچه برای آینده‌ات چیدی
گاه در یک لحظه‌ی کوتاه به هم می‌ریزد،
عمیق‌ترین احساسات هم محو خواهند شد،
ممکن‌ها بدل به ناممکن و ساکنانِ قلبت
تو را دشمن خواهند شد.
همان‌هایی که گمان می‌کردی
به هنگام سختی تو را یاورند،
زخم خواهند شد اما آنان که زخم زدند مرهم،
کسی چه می‌داند لحظه‌ی بعد چه خواهد شد؟
چرا که فکر کردن به آینده،
در پایان تو را درد و رنجی عمیق می‌بخشد.
تنها راه آسوده زیستن در این روزگار،
این است که از هیچ‌کس، هیچ انتظاری نداشته باشی این‌گونه از پس بی‌رحمی‌هایشان اندوه‌گین نخواهی شد.
کافی‌‌ست از اعماق وجودت به خدا ایمان داشته باشی و زمان حال را خوش بداری تا راز سرنوشتت را برایت زیبا نویسد.

#ارنواز
@post_asemni
5
سنگفرش های خیابان را رج می زند تا
از برخورد با کوه یخی که در مجاورت
دیدگانش در حال رشد کردن بود جان سالم به در ببرد! صدای پاندول ساعت
بر روی دیوار سفید آرزوهای دورش، در حال نواختن ضربه های نیمه شب است.
وقت رفتن رسید و دیگر برای ماندن از دست چراغ جادو کاری ساخته نیست،
همین دیشب آخرین آرزویم را برای آزادیش خرج کردم.
دلش به ماندن نبود،
مدام در گوشش آرزو می کردم که ای ‌کاش او که باید نرود، بماند، دل آزرده بود.
می دانستم که دود می شود آرزوهایم با
به زور ماندن هایی که بوی نا می دهد و
از رطوبت اشک هایم در حال کپک زدن است. همین دیشب من بودم و خودم،
با دیواری که بر رویش خط های رفتن
نقاشی شده بود، آخرین خطش را من کشیدم،‌ شومینه به رنگ سرخی میزد،
اما سکوت سردمان کمر گرمایش را شکسته بود! نمی دانم چندساعت و یا چند روز و شاید چند ماه و یا چند... سال
بود که عادت داشتیم سکوت سردمان را
با گرمای شومینه به باد فراموشی بسپاریم، ولی دیشب باد وزید و شعله های سرخش خاکستری شد، نه او نه من
میل به گرمای دروغینش نداشتیم.
آخرین کبریت را شب تولدم بر روی انگشتان سرما زده ام فوت کردم.
برای اولین بار بعد از سالها به صورت سفیدو قلب سرمازده اش نگاه کردم.
انگار مدتهاست که منتظر خاموش شدن
آخرین ذره های گرما در دیوارهای سفید
خانه بود! لبخندی از رضایت بر لب داشت. داشت سالهایی ‌که صرف سرمای
دلهایمان بود را چرتکه می انداخت، حساب دل نداشته اش رابا صفحات کتاب نخوانده زندگیمان را جمع می زد.
نگاه که کردم او سالها بود که رفته بود!
فقط من داشتم از چراغ جادوی بر روی
تاقچه ی خاطراتمان، بودن و ماندنش را آرزو می کردم، برای رفتن نیازی به بستن
ساک سفر نبود، وقتی لباس هایت هم سالها در عزای رفتن باشند فقط رنگ خاکستری از خود به جا می گذارند.
فقط پالتویش را از قلاب جا لباسی می گیرم، این آخرین صیدم از روزهای گذشته بود، عطر تنش تنها چیزی بود که بوی نا نمی داد! پالتواش بر تن باریکم زار می زد،
همیشه از من قوی تر و شادتر بود، حتی
برای خداحافظی چشمانش را آزار نداد،
فقط نشست و به عقربه های ساعت زل زد. وقتی ضربه های نیمه شب زده شد،
لبخندش محو شدو از آن کوه یخی فقط برکه ای ماند که در حال جان دادن بود.
باور نداشت که تنها فانوس دریائیش در حال خاموش است، سرش را برای بدرقه
چرخاند، ولی من قبل از آخرین نگاهش،
درمیان عطر تنش غرق شده بودم و نجات چشمانش را ندیدم!
حتی پژواک اسمم را بر روی دیوارهای خانه نشنیدم، فقط دل دادم به سوز خیابان و سنگفرش ها را با قدم های کوچکم می شمردم و برای آخرین نشانه های باقی مانده از عطر تنش در تقلا میان
دستانم و فشار سوز و سرمای خیابان بودم. در انتهای راه بر سر چهار راهی که
بارها پشت چراغش، میان من و او به سکوت گذشت، ایستادم و با تمام وجود فریاد زدم و بی توجه به سکوت شبانه
بر تمام دردهایم، ناله سر دادم.
انتهای خیابان، زنی با نگاهی غمگین ولی
سخت، شانه هایی کوچک اما بلند، گیسوان سیاه اما به درخشندگی مهتاب
ایستاده بود و برای روزهایی که به سختی خواهد گذشت، دست تکان می داد. در میان شوری اشک هایم، شیرینی
صدایش را که صدایم می زد را می توانم حس کنم، زنگ صدایش این بار غول چراغ جادو را تمنا می کرد، دیگر نمی دانست که من آخرین آرزو را برای آزادیش خرج کردم...

#شقایق_حقدادی
@ post _asemani
👏21
داری دست کشیدن را بلد می شوی، درست مثل کابوس شبی دراز در پی دردی مبهم که در گوشه ی قلبت جا خوش کرده، درست میان روزهایی که تو به خیال همیشه بودنش داری سر میگیری
کلاف کاموا را تا ببافی ژاکت روزهای سرد برفی را، نمی دانی باید بشکافی تمام رج هایش را، مثل شکافتن دریچه ی قلبت و برداشتن تکه ای از جنس رگ و خون.
باید پرتابش کنی میان چاه فراموشی،
باید خشم را فرو دهی و به جایش درد را مثل ضربانی نا منظم بالا بیاوری از حلق
خشکیده ات. روزهایت را گره بزنی به غروب های دلواپسی ویا در انتهای شب های
سرخ چشمانت غرق شوی در دریای طوفانی اشک هایت درست مثل ملوانی
که برای نجات از خشم دریا چنگ می‌زند به ریسمان پوسیده ای که متصل به تیرک بادبان کشتی است.انگار که طفلک گره ملوانیش را از خاطر برده. دنیایت در حبابی از تردید در حال باد شدن است.
آن قدر باد می شود تا به سر سوزن حماقت از جانب هر رندی منفجرمی شود و انفجارش دنیایت را زیر و رو خواهد کرد.هر کس که پر دارد پرواز را بلد نمی شود، باید دلت در آرزوی پریدن بتپد تا
دو بال پروازش را یدک بکشی. وگرنه
کرکس که بال‌هایش به وسعت آسمان است ولی اوج پرواز عقاب را بلد نمی شود. همین بس ‌که او در پی فتح
هفت آسمان است و این در پی نشخوار
پس مانده ی غذای او تمام آسمان را در می نوردد.
باید بخش کردن دردهایت را بلد شوی،
باید پخشش کنی میان عصر های جمعه های دلتنگی و یا پناه بگیری
در پس سد پلک هایت و اجازه ندهی تا هر ناکسی شکستن سد چشمانت را به نظاره نشیند و به نیشخند
بگیرد، تمام آن باورهایی که روزی برایشان
از خود دیروزت گذشتی و دل سپردی به
اکنون پریشانت. اگر باید درد را در آغوش بگیری دیگر نمی شود دست رد به سینه اش زد! درد مهمانی نا خوانده است که تو
برای میزبانی از او مجبوری تمامت را پیشکش ‌کنی، چرا که بی دعوت نیامده! تو هر لحظه، هر ساعت، میان روزمرگی هایت صدایش زدی و برایش نشانی دروازه ی قلبت را فرستادی!...
یا بجنگ و پوزه اش را به خاک بمال، یا
مثل میزبانی مهربان زهرش راتزریق کن به رگ های ملتهبت. پس غم هایت را به دست باد بسپار،‌ چنان که که گویی نه خانی آمد و نه خانی رفت...

#شقایق_حقدادی
@post_aseman
3
گفت چشمانت را ببند، و تا ده بشمار، چشمانم را بستم و تا انتهای دهکده ی
نگاهش شمردم...
عطر تنش را بلعیدم، دستانش بوی نرگس
می داد! به عادت روزهای دور، بافت خرمن سیاه گیسوانم را، دست بردم تا
لمس کنم سر انگشتان باریکش را، دزدید
گرمایش را از حیرانی دستان مجنونم.
دست و پا می زدم میان عطر تنش و بوی نرگس وحشی، ریز می خندید و دست به سر می کرد، من درمانده اسیر را، لبانش
بی تحمل دزدید گرمای ته مانده از آخرین
رمق به جا مانده از جنگ نا تمام لبهایمان.
من عادت به جنگ نا برابر داشتم، او فاتح درهای بسته ی قلبم، من تسلیم محض و
چشم بسته برای پذیرش تقدیر، زبانم قفل
در کام و نا کام از مزه ی شیرین این وصلت. چشم بستن های بی وقفه، دل سپردن های بی پروا، همه در من ریشه
کرد و محکم شد، نرگس به کرشمه آمدو در ناز تحویل شد، من چشم نهادم و او
دوباره از سمت نگاهم محو و نا پدید شد.
این بازی نا برابر دلهاست، من به جایش چشم بگذارم و او بگریزد، ته این قصه من بمانم و شمردن های تا ده...
شمردن های بیشمار تا انتهای دهکده ی آخرین نگاه...

#شقایق_حقدادی
@post_aseman
👍1
جان دلم هوای دلت بوی دریا می دهد‌، بوی صدف های گریخته از سمت دریا که زیر ماسه های ساحل،لابلای خنکی مطلوبش در حال دلبریست. عطر تنت را میان چهار خانه های دریائیت پنهان می کنی! مگر خبر از ظرافت دستانم نداری که بر روی دکمه های پیراهنت در حال نواختن پیاپی ملودی زیبای خواستن و دلبردن است. فشار انگشتان قویت به دور
ساعت زنگدار دلم را احساس می کنم، می گذارم حلقه شود و بپیچد به دور شاخه های خشکیده ی قلبم، حکم دستانت مثل آب زمزمه بیابان خشکیده ی ابراهیم است، لب که تشنه باشد سراب هم به چشمانت می جوشد و سیرابت می کند! من که بنده نا شکیبای قوس ابروانت هستم. گوشه چشمی مرا می میراند و خط کمرنگی از گوشه ی لبانت زنده ام می سازد. دلم را محدود به خط شیرازه ی پیراهنت می کنم، تو نمی دانی در میان شکافتن راه عبوری برای گذشتن دکمه های صدفیت چه ها که بر حال و روز دلم نمی آید. یک کام از عطر تنت را فرو می دهم و برای روزهای نبودنت میان قفس سینه ام به حبس ابد محکومش می کنم.
دل که ببازد، چه فرقی می کند که برگ بعدی حکم به آزادیت می دهد، یا که اسارت را در آغوش بگیری. وقتی قرار بر این باشد که میان انگشتانم برگه ی آس باشد ویا دکمه های پیراهن چهار خانه ات، من رج زدن میان عطر تنت را به جان می پذیرم. می گذارم برگه ی آس پیش خودت به امانت بماند تا به وقت دور آخر بازی، این تو باشی که آس عشقت را رو کنی و من بازهم متحیر از گردش روزگار
دکمه های پیراهنت را رج بزنم...

#شقایق_حقدادی
@post_aseman
2
خواب را بهانه می کند برای چیزهایی که خواست، ولی نتوانست که داشته باشد! تکیه به دیوار سنگی داد، تا دل نازکش را سنگ صبور روزهایی سیاه آینده کند.
فقررا از سر گرسنگی یک جا بلعید!
گریه هایش را یک سر نوشید، زخم را
نمک پاشید تا از زیادیش نگندد! نان را به بوی کباب های از ما بهترانش بر کاسه دستانش بارها کشید و با ولع خورد!
از خواب، خاک بر چشمانش مالیدتا از سوزش، شب چشمانش غروب نکند.
تنش را به نازکی پیراهن چرک مرده، که بارها مادرش در تشت دردهایشان شست و بر بند حسرت هایشان پهن کرد، به تن دوخت! می دانست نمی تواند تمنای سفره ی رنگین از دستان پینه بسته ی پدر داشت! پدر جوان بود، ولی گرد پیری بر آینه ی صورتش نقش بسته بود.
بازهم به نانی که پدر انتهای شب بر سفره ی کوچکشان می گذاشت راضی بود.
دلش علاالدین می خواست با چراغ جادویش! می خواست چشم که بر نهد
پادشاه شود بر سفره ی رنگین، عطر فقر
نپیچد در دالان خانه شان، مادرش عطر
قورمه بدهد و عطر توت بدهد دستان پدرش! دلش می خواست یک شب سر بر بالشت نرم بگذارد و تشکش را در بهار خواب مادر بزرگش پهن کند.
دلش یک بغل دلواپسی می خواست که حلقه شود دور بازوان نازکش، دلش قصه های آخرشب مادرش را می طلبد، همان قصه هایی که تهش بشنود بالا رفتیم ماست بود، قصه ی ما راست بود.
پایین آمدیم دوغ بود قصه ی ما دروغ بود...
اما فقط سرماست، درد، گرسنگی، فقر
صدای مادرش که دارد از درد به خود می پیچد، دستان پدرش که با ضخامت دیوار خانه شان هماهنگ است! و از خالی بودن در حال سقوط است!
این روزها سفره خالی تر از خالیست!
دلش می خواهد تکیه کند به دیوار سنگی
حیاط! بوی نم خاک باران خورده، او را به یاد شالیزار می اندازد، یاد قصه هایی که هیچ وقت نشنید، فقط شبهایش را با
رویای خانه شکلاتی به سحر رساند و صبحش با حقیقت تلخ فقر به استقبال
سیاهی شب رفت...

#شقایق_حقدادی
@post_aseman
3
جسمم در عزای روحم به سوگ نشسته، تاب گیسوانم حلقه بسته به دور گردن از مو باریکترم! اینجا بغض جایش را به پهنای جهان بیرون، وسیع کرده، دیگر اشک مجالی برای ریختن نمی گذارد، همان جا می ماندو در انتها باریکه ای پیدا می کند و فرو می ریزد در مرداب قلبی که صدای ناله هایش گوش فلک را کر کرده! مدیون دلت که باشی یعنی انتهای جاده ای. دیگر برای هیچ چیز دل نمی سوزانی، فقط از ناسپاسی خودت، چشم پوشی هایی که از صدای روحت کردی، غمین و آزرده ای، باعجز صدایت می کرد، میان غرور سرکش و خواستن های بی وقفه ات دست و پا می زد، و تو می گفتی هیس! با بی رحمی لبان صورتیش را پر خون می کردی، از بس که خون به جگرش کردی! نفست هم ازبی هوایی آسمان غبار گرفته ات به شمارش می افتاد و تو به روی حال دلت نمی آوردی. می دانستی که قلبت رفیق نیمه راه نیست، برای همراهیت دل به طوفان می دهد. گاهی غم درونت را با خواب معاوضه می کردی، گاه زیر لب غر می زدی و شکایتت را می بردی به در خانه قلبت، گاه فقط و فقط چشمانت را می بستی و بی رحمانه او را به دار می کشیدی، وگاه هم تنت را میزبان خنکی نسیم می کردی و بی تفاوت به دنیای خاکستری دورت پاهایت را دراز می کردی سمت غروب خاکستری خورشید و چایت را با تمام تلخی، با پوزخندی از سر درد می فرستادی به سمت گلوی به بغض نشسته ات! مگر میشود عاشق باشی بی توجه به روحت! دلداده باشی و پای رفتنت تند شود، دلت در سوگ باشد و تو پایت را در کفش تنگ حماقت فرو کنی!...
برای از ما بهتران مادری کنی ولی برای دل داغدارت مرهم نباشی، تمام صدت را برای رفتنی ها هدر دهی ولی به وقت خواهش قلبت زیرسرمای صفر عاطفه
بسر بری. دیگر خستگی جزئی از ارکان وجودت شده، شناسنامه دارد و عمرش به عهد بی وفایی قد می دهد، نمی توانی بی اعتنا باشی به هجوم اشک هایی که از رود چشمانت در حال سرازیر شدن است.
فقط میتوانی بگویی مدیونم به قلبی که
تاوان بی التفاتی ام را به شکست های مداوم داده، به راه هایی که یکطرفه بودو
تو دو سویه دیدی، پشت پا زدن هایی که تهش شد کویر لم یزرع ای که فقط خار درو می کند و هر دم از افعی و عقربش نیش خیانت نوش جان می کند.
دیگر باید چشمانت را ببندی و فقط به ضربه های که بر روی ریتم ناموزون کوبیده می شود گوش بسپاری.
مدیون خود بودن درد دارد، مدیون نگاه قلبت باشی سنگین می شود بر روی دلت.
باید تهش بذر کینه در خانه ی قلبت بکاری و محصول خشم درو کنی، مدیون بودن به خودت، مثل آتش به خرمن گندمزار انداختن است...

#شقایق_حقدادی
@post_aseman
4👍2
قدیم ها که دلتنگ و غصه دار میشدم، می پریدم لب تاقچه و خودم را محکم بغل می کردم و به هیاهوی بیرون دل می دادم و زیر لب گنجشک اشی مشی را زمزمه می کردم و برای چهرهایی که نمی شناختم قصه ای می ساختم و برای خنده ها و گریه های آرامشان داستانی می گفتم. گاهی نگاهم گره می خورد به زن و مردی که روزگار بر صورتشان درد نقاشی کرده بود ولی چنان دستان یکدیگر را در هم قفل کرده بودند که هیج قفل سازی یارای باز کردنش نبود! گاه هم دخترک و پسرکی
را به نظاره می نشستم که دستانشان در هم بود ولی انگار چشمانشان بدنبال غریبه ای تمام خیابان را درو می کرد، می شد سرما را از پشت شیشه های بخار گرفته ی دهان متعجم هم حس کرد و دورنگی را با تمام دردش لمس کرد.
همان روزهایی که پاتوق دلتنگیم را بر سر تاقچه ی کودکی هایم لواشکی با طعم
تمشک جنگلی می خوردم و چشمانم از فرط ترشیش به ضعف می افتاد، همان موقع پیرزن همسایه را می دیدم که دارد ویلچر مردش را به سمت پارک سر خیابان هول می دهد و هر چند لحظه موهای تابدار مردش را مرتب می کند تا مبادا عشقش از بی نظمی زلفش دلگیر شود، همان وقتی که صدای آواز پدرم را از کنج خلوتش می شنیدم که دارد بانو بانو
می خواند و رو به مادرم که در قهری ریز، خودش را به کوچه ی علی چپ زده و انگار صدای دلتنگ پدر را نمی شنود که دارد با سوز می خواند: بانو بانو نوا بوستن می دشمن، بانو بانو می کوجه دیل نشکن...
ومادرم که انگار قرار است تا آخر عمر دکمه ی افتاده ی پیراهن پدرم را وصل کندسر جایش! شاید هم دارد عشق قدیمشان را محکم سر جایش می دوزد و می دوزد...
من از پشت پرده ی نازک به این نمایش زیبا با میزانسن های نابش نگاه می کردم.
ودر دلم چیزی می لرزید! حالا که بعد آن سالها بیادش می آورم یک چیزی مثل خواستن بود و لذت دوست داشتن و دوست داشته بودن، حالا می فهمم آواز پدرم دل بردن بود و پشت چشم نازک کردن های مادرم دل دادن...
ولی حالا که دلم تنگ می شود دیگر تاقچه ی پنجره پذیرایم نمی شود! شاید این همان تاقچه نیست، شایدم چون دیگر بلد نیستم مثل سالهای دور خودم را بغل کنم، شاید فکر می کنم آغوشم به اندازه ی تنم نمی شود، نه باید می شد، من همانم، ولی فقط عشق شکل و اندازه اش
تغییر کرده، شایدم معنایش را دیگر بلد نمی شوم، شایدم پرده ها ضخیم تر شدن، شاید آن بیرون دستها جفت شدن بلد نیست و مثلث وار بودن را بیشتر بلدن، شایدشایدشاید...
برای دلتنگیهایم دست به دامان کاغذهای سفید می شوم، دلم عشق می خواهد که طعمش مثل تمشک های جنگلی ترش باشد، می خواهم به وقت احساسش چشمانم را ببندم و به نوای دلم گوش دهم، نه اینکه ترس از تمام شدنش باعث دلتنگیهای روز و شبم شود.
گاه عشق را می توان پشت ضخامت پرده ها پنهان کردو همان جا به خاکش سپردو یا مثل پیرزن همسایه پشت چروک دستانش دیدکه به وقت نوازش موهای مردش به رقص درمی آورد، و یا میان انگشتان در هم گره خورده ی زن و مرد رهگذر به نظاره نشست.
عشق نمی تواند پشت نقاب دل سپردن های زبانی، به شکفتن بنشیند، همان جایی
که دستان قفل هم هستند اما چشم و دلشان جای دیگر بدنبال غریبه ای پرسه می زند. دلم یک پنجره می خواهد که
از پشت پرده های نازکش صحنه ی دلدان
بتوان دید و عطر نفس های عشق، تمام فضا را مستعمره ی خود کرده باشد.
دلتنگ که میشوم، دیگر برای گنجشک اشی مشی نمی خوانم که لب بوم مابنشیند، چون دیگر بامی باقی نمانده!
دیگر قلبها عاشق مهربانی نمی شود، دیگر دستی دانه ای برای هیج پرنده ای نمی ریزد! دیگر هیج پنجره ای به وسعت دلتنگیم نخواهد بود.
هیچ...


#شقایق_حقدادی
@post_asemani
👍31👎1
درست در دور آخر، همان لحظه که دستانت باریکی انگشتانم را رها کرد، میان ضرباتی که بر ریتم تند رفتن بنا نهادی، همان ثانیه که هرم گرما از پشت گردنم سر خورد و لغزید در امتداد لبهایم،
گیسوانم مثل شلاق کوبیدن بر تن تبدارم، وقتی که صحنه غرق قدم هایمان بود، چشمانم تو را از میان هجوم نگاهها می دزدید. تو آهسته دور شدی از من و لبهای تبدارم، دستانم را به سوگ نشاندی و حلقه متصل به آخرین باریکه ی قلبم را
قطع کردی. همان لحظه پیر شدم و زار زدم و زیر بار منت هیزمی از خیمه ی آتش تو گشتم تا باقی راه، جدا شود یمین و یسار ما، هر کدام پای رفتنش که تندتر بود عاشقی بلد نبود! تو می دویدی و می شکافتی راه را، من می لرزیدم و آرام رج می زدم باقی راه را.
نمی دانم گرد پیری پاشید بر کهنگی عشقمان، یا نه شراب صد ساله گذاشتند
از مخمر دردهایمان...



#شقایق_حقدادی
@post_asemani
👍3👎1👏1
روزی رها می کنم سرزمین تنم را، بی دلهره،دل می دهم به طلایی خورشید که در غروبی سرخ آهسته جان می سپارد.
بندها را که هیج تمام تنم را به عریانی باد خواهم سپرد، دیگر به پوشش رمزآلود تنم نیازی نخواهد بود، می گذارم باد نفوذ کند میان تارهای وجودم وبی تعصب از عریانی جسمم، روحم را مهمان ترانه ای از جنس آرامش خواهم کرد. پیچک ها می پیچند به دیوار ممنوع تنم، می گذارم راهشان را پیدا کنند در عمق تشنه ی وجودم، دستانم را به هیچ ریسمانی بند نخواهم کرد، حجاب از جسم خاک آلوده ام کنار خواهم زد، ترسی از بازخواست واژه های عامه پسند نخواهم داشت. جسمم را به حقارت کلام هیج عابری به درد آلوده نخواهم کرد. من آدمیت را در عریانی چهره ها یافتم! بدون هیچ نقابی به جنگ نگاهی خواهم رفت که به عریانیم دچار لغزش خواهد شد.
خدا هم اگر از ذات پر لغزش مخلوقش
آگاه بود، بر تن اشرف مخلوقاتش عبای
نیرنگ می کرد و می گذاشت که تا به وقت آخرین نفسهای گلوگیر بر سر پل صراط، همان لباس بر تنش مندرس شود و بوی نا از بن وجودش سر بخورد بر مشام حضاری که به وقت غفلت جا ماندند...
خدایم زیباست و زیبایی را بلد بود که
بر سر بانوان ماهچهره سرزمین آفتاب، حریر گیسو پهن کردو دو گوی سیاه هدیه به ظلمت شبهای بی نور چهره های به عزلت نشسته کرد.
روزی عریان خواهم کرد جسم و روح درمانده ام را و بی هیچ تعللی دل به دریای آبی آسمان خواهم سپرد و روبه سوی رهایی پرواز خواهم کرد...

#شقایق_حقدادی
@post_asemani
👍2
پریزاد دلش پر می کشید برای لاجوردی دریا، دلش نوازش موج را می طلبید و نرمی ماسه های زیر پایش را، تنش جان
می داد برای بوسه های دمادم خورشید که به وقت شفق از لابلای گیسوانش ضرب می گرفت بر شانه های مرمرینش،
لبانش تشنه بودو منتظر برای کام ستاندن
از دریای طوفانیش، هر شب عشقبازی ستاره را در بستر مهتاب می دید و به نگاه پر از حسرت خورشید چشم می دوخت، مهتاب روزگاری دور دل درگرو خورشید داده بود و هر شب به انتظارش
تمام شمال و جنوب آسمان را به شرق و غرب نگاهش گره زده بود شاید که خورشید حجاب از سر کنار زند و او به حجله ی دامادی برود! اما دلبری خورشید انتها نداشت و مهتاب سرخورده از کامی که نستاند، برای سوزاندن دل خورشید به ستاره ی کم سویی که در پشت دب اکبر
دلبری می کرد دست درازی کرد.
زمان از حرکت ایستاد و خورشید به قهر دیگر بر سر قرارش با داماد عجول شبهای پر ستاره نرفت! فقط هر شب به وقت سیاهی در کنجی ایستاد و عشقبازی دروغین ماه و ستاره را به نظاره نشست و بر بخت سیاهش لعنت فرستاد.
پریزاد هم به درد خشم دریا دچار بود و
به کوچکی ساحل دل داده بود.
از آنسو دریا تمام مردانگیش را بر سرش آوار کرده بود و با صدف ها نرد عشق می باخت، از این سو وسعت ساحل کم بود و جا برای عشق دادن و کام ستاندن به باریکی آبراهه ی کنج برکه بود.
پریزاد هم درد خورشید بود و عاشق تر از دریا! نه می توانست هم بستر ساحل شود و نه می توانست از غرش دریا دل بکند.
میان برزخ ماندن و رفتن سرگردان بود.
نه دریا پسش میزد و نه ساحل آغوشش را مهیا میکرد برای دردهایش، فقط روزها به عادت همیشه تنش را به آبی متلاطمش غسل تعمید می داد و برای سوزاندن دلش تن به گرمای ساحل می بخشید و یک عروس و دو دامادی را میراث خورشید می دانست.
پریزاد هر صبح انعکاس صورت مهتابیش را در دریا می بیند و غروب سیاه چشمانش را در ساحل نمناک بر روی هم می نهد، می داند دریا توان دل بریدن ندارد و غرش هایش را برای رقابت با ساحل به موج شکنهایش می کوبد، از آنسو ساحل
پریزاد را هر شب در خیالش به آغوش می کشد و تمنای داشتنش را می شکند بر آبی دریا...
پریزاد در برزخی بی انتها در حال جان دادن است، نه آتشش گلستان می شود ونه انگشتانش جرئت شکافتن قلب دریا را دارد...


#شقایق_حقدادی
@post_asemani
👍2👏2
Audio
@ghavihesam
●اپیزود سوم●
یک طبقه زیر پیلوت مغز

گوینده و گوینده:
حسام قوی
تنظیم کننده:
محمد خسروی

پیشاپیش از حمایت هاتون متشکرم

مارو در اینستاگرام دنبال کنید:
https://instagram.com/ghavihesam?igshid=YmMyMTA2M2Y=
من شبی گم شدم در حوالی عطروجودت میان دم و بازدم هایی که سر می خورد در رگ های تنم، در رفت و آمد نگاهی که هر لحظه می دزدد عشق را، از سکوت ما بین نگاهمان، آنجا که حرف آه میشود و فرو می رود تا انتهای حلق خشکیده مان، همان لحظه که دستانمان از گرمای حضورمان داغ کرد و به شبنم نشست و از لمس لحظه هایمان محروم ماند، یک جایی ما بین ماندن و رفتن، شک خوره شد به جان نفس هایمان، کلمه گم شدو جمله نا تمام ماند، تردید خزید و بدنبالش افعی شد و گزید
جان دقایقی که میشد در آغوش یکدیگر جا بگیریم و جان دهیم!.
من گم شدم یک شب در خیابان تنت!
میان بزرگراهی که از شرقش طلوع چشمان تو بود و در غربش به شب نشینی
بلند نگاهت ختم میشد. من مست عطر نفسهایی شدم که دم و بازدمش را بلعیدم و در پناه آغوش گرمش لرزیدم و فرو بردم سر بی سامانم را، هنوز رد عطر دستانت بر نرمی موهایم عشقبازی می کند، من یک شب زندگی را تحویل دادم و
برای داشتنت بر دستان مرگ بوسه باران کردم، تو یک شب بر صور اسرافیل دمیدی و مرا مهمان قیامت چشمانت کردی! اینجا نه دیگر توان دل کندن بود و نه دیگر میل بازگشت به پای محراب برای ادای نماز عشا، اینجا فقط باید توبه کرد و بی محابا تن به نماز قضا داد...
من دلم را یک شب در حوالی عطرخیابان تنت جا گذاشتم.
دستش را بگیر و راهش را به سوسوی نگاهت روشن کن.
اینجا کسی راهش را گم کرده.
تنی در خستگی نرسیدن در حال جان سپردن است، قلبی بی شمارش می کوبد، دستی در پی آرامش می بافد شب سیاه گیسوانش را...


شقایق_حقدادی
@post_asemani
👍1
یادمه بچه که بودم تا یه جا قاصدک میدیدم، سریع می رفتم برش میداشتم بهش فوت میکردم تند زیر لب آرزو میکردم. بچه بودم و پر از آرزو های گوچیک و پسرونه، یادمه بر خلاف دخترای
همسنم من عاشق توپ بودم، نه اینکه عروسک نداشته باشما، نه، ولی چون ته تغاری بودم و خواهر و برادرام بزرگتر بودن، من دربه در دنبالشون بودم.
یادمه سر اینکه کی تو دروازه باشه همیشه با پسرای کوچمون کل مینداختم، ولی تهش این من بودم که تو دروازه بودم و اونا هم از حرص با توپ می کوبیدن به سر و صورتم، شاید اون روزا فقط موهای بافته شدم بود که نشون میداد من دخترم، یادم نمیره وقتایی که میرفتم تو بازی پسرا موهام رو میکشیدن و منم با پا می کوبیدم تو پاشون و بعدش اونا بودن که ولو میشدن وسط زمین بازی.
یه روز واسه اینکه قاطی پسرا نشم واسه فوتبال، مادرم درو قفل کردو من موندم با یه دنیا اشک، منم واسه انتقام گیسم رو از ته زدم و بعدش دیگه من فاتح زمین بودم و پسرا اسیر دخترک گیس بریده بودن. گذشت و دیگه نشد که همبازیشون بشم، یعنی نشد، که نه، دیگه من خانم شده بودم و اونا مردای جوونی بودن که براشون همبازی شدن با من جرم بود.
یادمه همون موقع ها لب پنجره نگاشون میکردم و هر قاصدکی که لب پنجره مینشست رو با حرص فوت میکردم تو کوچه، میدیدم که به دخترک لب پنجره نگاه میکردن و ریز میخندیدن، ولی دیگه نه از سر لج،نگاشون دوستانه بود، انگار داشتن به محکومی نگاه میکردن که ممنوع ملاقات شده، انگار دلخور اون تکلای بچگی نبودن، عوضش انگار مثل من دلشون واسه همبازی بچگیشون تنگ شده بود. حالا هر جا قاصدک میبینم فوتش میکنم،تو آسمون و میگم ای کاش اون روزا بیان، منم بشم همون گیس بریده که پا به توپ تا اون سر دنیا بره
یادش بخیر...

#شقایق
@post_asemani
1👍1
گاهی لطیف ترین هم که باشی، باید
حکم به جسارت دستانت بدهی تا قلم بکشد بر روی سیاهی دنیای اطرافت، گاهی دستان به شبنم شسته شده ات
غوغایی به پا می کند که تو را از دنیای
زنانه ات پرتاب می کند وسط بازی گرگم به هوا! همان جا که گرگ قصه ها برای فریبت قبای عیاری به تن می کند و در شیپور زهد و بزرگی می دمد، به خیالش تو طعمه ای ظریف و نحیفی که به وقت شکارت می تواند سرپوش سکوت، متصل به دهانت کند، دیگر نمی داند که تو درد را فارغ شدی و غم را سر کشیدی!
روزگار لای چرخ زندگیت، چوب می شکند و تو با چرخ له شده به راهت ادامه می دهی، شاید باور به لطافت وجودت نداشت واز
طغیان روح سرکشت بی خبر بود، نمی دانست که هر چه به دست و پایت بپیچد تو برای رهایی بیشتر خواهی جنگید.
زن را تشبیه به زندگی و نیستی باید کرد؛
به وقت مهر زایش می کند و به وقت هجرت لبان مرگ را می بوسد، می شود با عشق برابرش کردو از مصیبت تاب و توانش را ستود، موجودی که درز آسمان ابری را با سر انگشتانش مهمان خورشید می کند، وبه بهانه ی سبزی، زمین زیر پایش تمام توان ابر را می فشارد تا ببارد بر سر رمه های به چراگاه رفته.
این پایین زندگی در دستانش جاریست، به حکم ناز بی پایانش قدم هایش را هدیه می دهد به سر سبزی و زندگی، آن
بالا هم خالقش پاهایش را روی هم می اندازد و به هنگام چای عصرانه، کامش را شیرین می کند به حلاوت موجودی که
همسان فرشتگان آسمانی است، قدرت بالهایش همچون فوت آخر استاد کوزه گر دمیده شد به دستان بهشتیش...
هرگاه به قدرت دستانش شک کردی، سرت را رو به آسمان بگیر، همان لحظه
لبخند آفریدگارش را می بینی که از پس
رنگین کمان، پس از شبی طوفانی برایت دست تکان می دهد...

#شقایق_حقدادی
@post_asemani
2
جانکم چه بد مردمانی هستند که از زیبارویان، می ترسند و از موهای به رنگ شبت، دچار دلهره می شوند! عجب که دینشان بسته به تلاطم گیسوانت بود.
چه راحت عقایدشان را زیر نگاه آرامت
به چالش کشاندن، چه بیرحمانه داغ نبودنت را تا ابد بر سینه ی مادرت کوبیدن، چه درد آلود خمیده کردن، شانه های پدرت را، مگر می شودبه چشمان کبوتری که در قفس گرفتار شده و از اسارت بالهایش را به قفس می کوبد نگاه
کرد و بی توجه به معصومیت چشمانش،
تازیانه زد! چه بد مردمانی هستند که یورش به حریم زنانش را حق مسلم خود می دانند و زنده به گور کردن جوانانش را تکلیف بر حق خود می دانند، چه بی حرمت کردند زنان سرزمینم را به جرم
رهایی، چه درد آلود است، وقتی بر در خانه هایمان حجله های سیاه بر پاست، تا به کی باید ایستادو رفتن دختران و زنان
سرزمینم را که گناهی جز زن بودن ندارند به تماشا نشست، زن ستیزی تا به کی، اینجا زن را بی حرمت می کنند و برای
اربعینی که گذشت بر سر و سینه می زنند، در سرزمینم سالهاست که تمام روزهایش مردمش چهله دار زنان و دخترانی هستند که بی گناه مورد هجوم
پلشتانی از جنس سیاهی هستند، چه دخترانی که هنوز عروسک بدست راهی حجله داماد شدن، چه آنها که صورت
مهشان مجروح بی انصافی گروهی که از مرز دینشان عبور کردن شد، سالهاست
زنان سرزمینم را زنده به گور می کنند و
لبانمان هر روز به هم دوخته تر می شود.
دختر زیبا آرام بخواب، دیگر هیچ دستی آرامش شب گیسوانت را بهم نخواهد زد، تو روح سرزمینی هستی که جسمش را به خاک سپردن، ولی روحش دمیده شد در
رگ و پی تمام زنانی که ایستاده اند و نمی گذارند، ذره ای از خونت پایمال شود.
در آرامش بخواب جانکم...
در آرامش...

#شقایق _حقدادی
@post_asemani
👍1😢1
و، ین روزها اسم دختر که می آید، یک جایی گوشه ی قلبت می لرزد! مثل اینکه صورتت را در ظرفی پراز تکه های یخ فرو کردی و در همان حال هم دلت گرمای اون بیرون را می طلبد، ولی تا سرت را بیرون می کشی از جهنمی که بیرون بر پااست،گر می گیری و بازهم تشنه ی سرمای درون ظرف میشوی. دختر را فقط
به لبخندهایی می شناسند که گاه و بیگاه بر پهنه ی صورتش، صورتی می شود، دختر بودن مثل پاستیل های رنگارنگ
ته پاکت می ماند که مثل داریی کمیاب، دانه دانه کنج لبت می گذاری تا خودش آب شود، مثل ترشی آبنبات هایی که
مادر بزرگ ها کنج گنجه خود پنهان می کنن، شاید هم نخود چی کشمش های پر شال مادر بزرگ ها می ماند.شاید هم به نرمی و لطافت پاپوش های صورتی ای که مادر ها می بافند تا نازدارشان سرمای
کف زمین را لمس نکند. ولی، ولی
ولی این روزها دخترکان سرزمینم، جسارت را در قابی طلایی از عشق زندگی هدیه کردن به تمام پهنای سرزمینم.
حالا که می بینم، اشتباه بود که فکر می کردیم دختر را باید در همان قاب صورتی کنج اتاقش، با موهای بافته شده دید و از تمام دنیا دور نگهش داشت!
این روزها دخترکانی را دیدم که موهایشان را رها کردن و قومی را آزاد کردن، دخترکانی که شیر زنانی هستند از جنس جسارت و زندگی، مثل الماس می درخشند و برای آرزوهایشان می جنگند، جنس لطیفی که جرات را در میدان دفاع از حیثیت و ارزش خود مشت می کنند و می کوبند بر دهانی که دهانشان را پر اژ مزه ی گس خون کرد، مثل دریا وسیع و بی انتها. امروز می شد که مهسا باشد و
پدرش او را در میان دستانش غرق کند و یا نیکا آواز رهایی سر دهد و سارینا لبخندهای زیبایش را هدیه کند به چشمان منتظر مادرش. ولی جنسشان از عشق بود و نور، دلشان به کوچک بودن راضی نمی شد، برای رهایی پر کشیدند و فرشته گونه به آسمان پر کشیدن، بماند که اسمشان همیشه میان دخترکان امروز و مادران فردا دهان به دهان خواهد چرخید. دختران سرزمینم، ثابت کردن که همیشه دخترک کنج اتاق نخواهند ماند، ثابت کردند که می توانند عشق را فریاد بزنند و زندگی را زندگی کنند، می بالم به گیسو کمندانی که به وقت جنگ موهایشان را به دار می زنند و یک تنه لشگری را خلع سلاح می کنند. می دانم که روزی خیابان های سرزمینم پر می شود از خندهای بی وقفه ی شاپرکانی که میان شب بو ها می رقصند و به خاطر رها کردن دردهایی که از بغض و اشک به لبخند رسیده دل نگران نخواهند شد.
روزتان مبارک، زیبا رویان
خندهایتان همیشه در تمام سرزمینم پر طنین و بی انتها...

#شقایق_حقدادی
#زن_زندگی_آزادی
#دختر_لبخند_زیبایی
@post_asemani
2👏2
پشت چراغ قرمز، سر چها راه، میان فریاد دمادم ماشین ها،نگاه پر خشم مردانی که آبرو فروختند و شماتت به جان خریدن،
سکوی وسط میدان، شعله های بی امان
آتش، که زبانه می کشد از پر شالی که از باریکی انگشتان دخترک آویزان است.
آنسو مردی وسط خیابان سجاده پهن می کند، تیمم می کند دستان آلوده اش را به ارغوانی جوی کنار خیابان، آن طرف کارگری جیبش خالی تر از روزگار گذشته، میان اعتصابات مردان غیرتمند، سفره اش هنوز خالیست، ولی دلش قرص می شود به بامداد آزادی، اینجا میان هجوم یورش شغالان آدم نما، زنی راه بندان به پا کرده، گیسوانش کودتایی کرده میان
فریاد همسنگرانش، اینجا هوایش عطر رهایی می دهد و بوی یاس ترمه های مادر بزرگ را زنده می کند. آنسو مردی جوان پشت چراغ قرمز، دستانش اتصال می شود به بوق رهایی، آدمکی از برهوت افکارش، شلیک می کند برافکار بزرگ مرد جوان،چشمان مرد رو به رهایی باز می ماند، انگار سالهاست که منتظر پشت چراغ قرمز، سر چها راه ایستاده،بوی مرگ می آید و عطر کافور می پیچد میان همهمه ی فریاد آزادی.
اینجا دخترکی، در حال به آتش کشیدن
خرافات است، حجاب از رو بر می دارد و بر سر افکارپوسیده مردمان سیاهی می نهد، اینجا عطر رهایی مستت می کند و بوی تند کافور را یک جا می بلعد، اینجا دستان مشت نمی شود برای مرگ طلبیدن، فقط آزادی است که فوران می کند از میان بوق های ممتد پشت چراغ قرمز...

#شقایق_حقدادی
#زن_زندگی_آزادی
@post_asemani
👍7👏1
گروهی جهت به اشتراک گذاشتن علایق‌تون

https://t.me/+DTx2DsMiX0U0Zjcx
1