من هم مثل شما و مثل همهی آدمها، یک آدم معمولیام. تفاوت من با خیلیها شاید فقط در یک چیز باشد: من دیگر با خودم در جنگ نیستم.
خیلیها مدام تلاش میکنند خودشان را تغییر دهند، بهتر کنند، کاملتر شوند و به تصویری برسند که از «باید بودن» در ذهنشان ساختهاند. اما من نقص را بخشی از حقیقت زندگی میدانم. نخواستهام خودم را از چیزی که هستم جدا کنم؛ ضعفها و محدودیتهایم را دیدهام و پذیرفتهام.
این به معنی رسیدن به کمال نیست. اتفاقاً من به کمال نرسیدهام؛ فقط یاد گرفتهام از کامل نبودن خودم رنج نکشم.
بخش بزرگی از مشکلات ما از جایی شروع میشود که نمیخواهیم آنچه هست را بپذیریم. با خودمان همانطور که هستیم کنار نمیآییم و مدام در تلاشیم چیزی را در خودمان اصلاح کنیم. و تا وقتی با واقعیت خودمان در ستیزیم، همیشه مسئلهای برای حل کردن وجود دارد.
من وقتی محدودیتهایم را پذیرفتم، بسیاری از نگرانیهایم خودبهخود کم شدند. نه اینکه زندگی بیمشکل شده باشد؛ بلکه دیگر برای هر چیزی درون خودم یک جنگ تازه راه نمیاندازم.
هیچکس قرار نیست به نقطهای برسد که دیگر هیچ نقصی نداشته باشد. زندگی تمام نمیشود که ما بالاخره کامل شویم. همیشه چیزی در حال تغییر است، چیزی در حال آمدن و چیزی در حال رفتن.
برای همین، آرامش را در کامل شدن پیدا نکردم؛
در پذیرفتن پیدا کردم.
وقتی همین لحظه را، با تمام کمبودها، ضعفها، محدودیتها و زیباییهایش، همانطور که هست زندگی میکنی، دیگر لازم نیست منتظر آدم بهتری باشی تا اجازه بدهی از زندگی لذت ببری.
شادی يعني اين که دیگر نمیخواهی اول کامل شوی و بعد زندگی کنی.
همین حالا زندگی کن.
کامل نیستی؛ اما میتوانی از همین زندگیِ ناقص، عمیقاً لذت ببری.
خیلیها مدام تلاش میکنند خودشان را تغییر دهند، بهتر کنند، کاملتر شوند و به تصویری برسند که از «باید بودن» در ذهنشان ساختهاند. اما من نقص را بخشی از حقیقت زندگی میدانم. نخواستهام خودم را از چیزی که هستم جدا کنم؛ ضعفها و محدودیتهایم را دیدهام و پذیرفتهام.
این به معنی رسیدن به کمال نیست. اتفاقاً من به کمال نرسیدهام؛ فقط یاد گرفتهام از کامل نبودن خودم رنج نکشم.
بخش بزرگی از مشکلات ما از جایی شروع میشود که نمیخواهیم آنچه هست را بپذیریم. با خودمان همانطور که هستیم کنار نمیآییم و مدام در تلاشیم چیزی را در خودمان اصلاح کنیم. و تا وقتی با واقعیت خودمان در ستیزیم، همیشه مسئلهای برای حل کردن وجود دارد.
من وقتی محدودیتهایم را پذیرفتم، بسیاری از نگرانیهایم خودبهخود کم شدند. نه اینکه زندگی بیمشکل شده باشد؛ بلکه دیگر برای هر چیزی درون خودم یک جنگ تازه راه نمیاندازم.
هیچکس قرار نیست به نقطهای برسد که دیگر هیچ نقصی نداشته باشد. زندگی تمام نمیشود که ما بالاخره کامل شویم. همیشه چیزی در حال تغییر است، چیزی در حال آمدن و چیزی در حال رفتن.
برای همین، آرامش را در کامل شدن پیدا نکردم؛
در پذیرفتن پیدا کردم.
وقتی همین لحظه را، با تمام کمبودها، ضعفها، محدودیتها و زیباییهایش، همانطور که هست زندگی میکنی، دیگر لازم نیست منتظر آدم بهتری باشی تا اجازه بدهی از زندگی لذت ببری.
شادی يعني اين که دیگر نمیخواهی اول کامل شوی و بعد زندگی کنی.
همین حالا زندگی کن.
کامل نیستی؛ اما میتوانی از همین زندگیِ ناقص، عمیقاً لذت ببری.
اگر چیزی خوب پیش نمیرود
فقط دو توضیح برای آن وجود دارد:
یا مقاومت شما آزموده میشود یا باید جهت خویش را تغییر دهید.
📕کیمیاگر
#پائولو_کوئلیو
فقط دو توضیح برای آن وجود دارد:
یا مقاومت شما آزموده میشود یا باید جهت خویش را تغییر دهید.
📕کیمیاگر
#پائولو_کوئلیو
كسي مي خواهد با شما ازدواج كند.
نمي دانيد پاسخ مثبت بدهيد يا نه.
به سراغ كتابها مي رويد و فال مي گيريد.
اين زندگي شماست !
چرا تصميم گيري در مورد آنرا به عهده كتابها مي گذاريد؟
بهتر است خودتان تصميم بگيريد تا زندگي موفق تري داشته باشيد،
در حقيقت با آن كار، از پذيرفتن مسئولیت اجتناب مي كنيد.
با پذيرش مسووليت است كه فرد رشد مي كند. مسئولیت را بپذيريد.
عده اي مسئولیت را به خدا واگذار
مي كنند،
عده اي آنرا به كارما،
عده اي به تقدير و
عده اي هم به فال و تفال و...
اما وقتي مسئولیت را خودمان مي پذيريم، افرادي معنوي مي شويم. مسئولیت سنگين است و شانه هاي ما ضعيف، اما وقتي مسووليت را بپذيريد،
شانه هايتان قوي تر مي شود.
راه ديگري براي رشد و تقويت آنها نيست.
در تمام دنیا می توانید انواع خرافات را به روش های متفاوت ببینید.
و اگر خواهان توجه مردم باشید، مجبور هستید که از افکار آنان پیروی کنید.
باید همیشه یک پیرو باشی،
همیشه باید یک باورکننده باشی،
باید همیشه یک احمق و جاهل باشی.
ولی اگر مایلی که از این گدایی کردن خلاص بشوی،
باید از منیت خود و از شخصیت خودت خلاص شوی.
باید بیاموزی که در احترام دیگران و در اعتبار داشتن در جامعه هیچ چیز وجود ندارد.
این ها همگی واژگان قلابی و بی معنی هستند.
واقعیت به تو تعلق دارد،
ولی تا زمانی که آن را کشف نکنی،
مجبور هستی که به دیگران تکیه کنی 🌱
نمي دانيد پاسخ مثبت بدهيد يا نه.
به سراغ كتابها مي رويد و فال مي گيريد.
اين زندگي شماست !
چرا تصميم گيري در مورد آنرا به عهده كتابها مي گذاريد؟
بهتر است خودتان تصميم بگيريد تا زندگي موفق تري داشته باشيد،
در حقيقت با آن كار، از پذيرفتن مسئولیت اجتناب مي كنيد.
با پذيرش مسووليت است كه فرد رشد مي كند. مسئولیت را بپذيريد.
عده اي مسئولیت را به خدا واگذار
مي كنند،
عده اي آنرا به كارما،
عده اي به تقدير و
عده اي هم به فال و تفال و...
اما وقتي مسئولیت را خودمان مي پذيريم، افرادي معنوي مي شويم. مسئولیت سنگين است و شانه هاي ما ضعيف، اما وقتي مسووليت را بپذيريد،
شانه هايتان قوي تر مي شود.
راه ديگري براي رشد و تقويت آنها نيست.
در تمام دنیا می توانید انواع خرافات را به روش های متفاوت ببینید.
و اگر خواهان توجه مردم باشید، مجبور هستید که از افکار آنان پیروی کنید.
باید همیشه یک پیرو باشی،
همیشه باید یک باورکننده باشی،
باید همیشه یک احمق و جاهل باشی.
ولی اگر مایلی که از این گدایی کردن خلاص بشوی،
باید از منیت خود و از شخصیت خودت خلاص شوی.
باید بیاموزی که در احترام دیگران و در اعتبار داشتن در جامعه هیچ چیز وجود ندارد.
این ها همگی واژگان قلابی و بی معنی هستند.
واقعیت به تو تعلق دارد،
ولی تا زمانی که آن را کشف نکنی،
مجبور هستی که به دیگران تکیه کنی 🌱
تقریباً به طور قطع نمی توان به کسی جز خویشتن امید بست و از سوی دیگر، ناراحتی ها، زیان ها، خطرات، و دلزدگی هایی که در اثر بودن با دیگران به وجود می آیند، نه تنها بی شمار بلکه ناگزیرند.
#آرتور_شوپنهاور
#آرتور_شوپنهاور
https://t.me/PendareNeek
#شمس :
"تو خیال می کنی انتخاب کرده ای؛
#عشق پیش از انتخاب تو، تو را انتخاب کرده است."
#شمس :
"تو خیال می کنی انتخاب کرده ای؛
#عشق پیش از انتخاب تو، تو را انتخاب کرده است."
https://t.me/PendareNeek
هرکسی یک "عکاس" است و این رویه
ادامه خواهد داشت.
اما اگر بخواهیم مقایسه کنیم،
آیا هرکسی که مداد دارد و نوشتن بلد است
یک نویسنده است؟
🎥عكس و متن: #اليوت_ارويت
#عکاسی #هنر
هرکسی یک "عکاس" است و این رویه
ادامه خواهد داشت.
اما اگر بخواهیم مقایسه کنیم،
آیا هرکسی که مداد دارد و نوشتن بلد است
یک نویسنده است؟
🎥عكس و متن: #اليوت_ارويت
#عکاسی #هنر
عجيبترين تناقضِ انسان همين است…
خودش
يك مسافرِ چندروزه در اين جهان است،
اما طوري به آدمها،
به پول،
به رابطهها،
به جواني،
به تصويري كه از خودش ساخته
ميچسبد
انگار قرار است تا ابد بماند.
تمام ترسِ انسان
از همين چسبيدن ميآيد.
از اينكه فكر ميكند
چيزي مالِ اوست.
در حالي كه زندگي،
از اول هم
هيچ سندي به نامِ ما نزده بود.
نه آدمها را،
نه تن را،
نه لحظهها را…
همهچيز فقط
از ميانِ ما عبور ميكند.
ما به يك غروب ميرسيم،
چند دقيقه تماشايش ميكنيم
و بعد تاريكي ميآيد.
نه ميشود غروب را نگه داشت،
نه شب را عقب زد.
زندگي هم همينطور است.
اما انسان،
تا قبل از بيداري،
فكر ميكند اگر محكمتر بچسبد،
چيزي نجات پيدا ميكند.
براي همين مدام ميترسد…
از رفتنِ آدمها،
از پير شدن،
از تنهايي،
از مرگ،
از تغيير…
چون ذهنش
ماندن ميخواهد،
در جهاني كه ذاتش رفتن است.
و عجيب اينجاست
كه آرامش،
دقيقاً از همان لحظهاي شروع ميشود
كه انسان ميفهمد
چيزي براي نگه داشتن وجود ندارد.
نه به معناي نااميدي…
بلكه به معناي رها شدن.
مثل كسي كه بعد از سالها
مشتِ گرهكردهاش را باز ميكند
و تازه ميفهمد
تمام اين مدت،
فقط خودش را خسته كرده بود.
آنوقت،
عشق شكلِ ديگري پيدا ميكند…
ديگر مالكيت نيست،
حضور است.
ديگر زندگي،
يك مسابقه براي حفظ كردن نيست،
يك تجربهي زنده است.
و شايد انسان،
دقيقاً وقتي به خدا نزديك ميشود
كه دست از جنگيدن با رفتنِ جهان برميدارد
و براي اولين بار،
فقط بودن را زندگي ميكند.
خودش
يك مسافرِ چندروزه در اين جهان است،
اما طوري به آدمها،
به پول،
به رابطهها،
به جواني،
به تصويري كه از خودش ساخته
ميچسبد
انگار قرار است تا ابد بماند.
تمام ترسِ انسان
از همين چسبيدن ميآيد.
از اينكه فكر ميكند
چيزي مالِ اوست.
در حالي كه زندگي،
از اول هم
هيچ سندي به نامِ ما نزده بود.
نه آدمها را،
نه تن را،
نه لحظهها را…
همهچيز فقط
از ميانِ ما عبور ميكند.
ما به يك غروب ميرسيم،
چند دقيقه تماشايش ميكنيم
و بعد تاريكي ميآيد.
نه ميشود غروب را نگه داشت،
نه شب را عقب زد.
زندگي هم همينطور است.
اما انسان،
تا قبل از بيداري،
فكر ميكند اگر محكمتر بچسبد،
چيزي نجات پيدا ميكند.
براي همين مدام ميترسد…
از رفتنِ آدمها،
از پير شدن،
از تنهايي،
از مرگ،
از تغيير…
چون ذهنش
ماندن ميخواهد،
در جهاني كه ذاتش رفتن است.
و عجيب اينجاست
كه آرامش،
دقيقاً از همان لحظهاي شروع ميشود
كه انسان ميفهمد
چيزي براي نگه داشتن وجود ندارد.
نه به معناي نااميدي…
بلكه به معناي رها شدن.
مثل كسي كه بعد از سالها
مشتِ گرهكردهاش را باز ميكند
و تازه ميفهمد
تمام اين مدت،
فقط خودش را خسته كرده بود.
آنوقت،
عشق شكلِ ديگري پيدا ميكند…
ديگر مالكيت نيست،
حضور است.
ديگر زندگي،
يك مسابقه براي حفظ كردن نيست،
يك تجربهي زنده است.
و شايد انسان،
دقيقاً وقتي به خدا نزديك ميشود
كه دست از جنگيدن با رفتنِ جهان برميدارد
و براي اولين بار،
فقط بودن را زندگي ميكند.