پریسای من
Photo
پیشانیات بلند، پریشانیات بلند
آوازهای مست خیابانیات بلند
بالا بلند عشوهگر نقش باز من!
دنبالهدار ِ قسمت پایانیات بلند!
راهی که تا همیشه به آن فکر میکنم...
دیوارهای خانهی سیمانیات بلند
در عکس هفت سالگیات غرق میشوم
رویای روزهای دبستانیات بلند...
خوابم نمیبرد که تو را آرزو کنم
شب مثل خوابهای زمستانیات بلند
آوازهای مست خیابانیات بلند
بالا بلند عشوهگر نقش باز من!
دنبالهدار ِ قسمت پایانیات بلند!
راهی که تا همیشه به آن فکر میکنم...
دیوارهای خانهی سیمانیات بلند
در عکس هفت سالگیات غرق میشوم
رویای روزهای دبستانیات بلند...
خوابم نمیبرد که تو را آرزو کنم
شب مثل خوابهای زمستانیات بلند
هنوز هم تو را دوست دارم...
میدانم بازمیگردی، و همین امید کافی است تا خودم را به چیزی بچسبانم که وجود ندارد!
آن روز تو مرا به دار غم آویختی… و اکنون بازمیآیی تا مطمئن شوی که مردهام.
بازمیگردی و دستت را بر نبضم میگذاری تا یقین یابی که کارت را درست انجام دادهای و مرا کشتهای!
اما تا رسیدنت، نبضم هنوز میتپد.
تنها امید من همین است؛ اینکه انگشتانت، به بهانه لمس نبضم، دوباره مرا لمس کنند...
پس از آن،قول میدهم که در سکوت بمیرم و خیال تو را از نبودنم آسوده کنم..
_برای تو که هیچوقت نمیخوانی اش
میدانم بازمیگردی، و همین امید کافی است تا خودم را به چیزی بچسبانم که وجود ندارد!
آن روز تو مرا به دار غم آویختی… و اکنون بازمیآیی تا مطمئن شوی که مردهام.
بازمیگردی و دستت را بر نبضم میگذاری تا یقین یابی که کارت را درست انجام دادهای و مرا کشتهای!
اما تا رسیدنت، نبضم هنوز میتپد.
تنها امید من همین است؛ اینکه انگشتانت، به بهانه لمس نبضم، دوباره مرا لمس کنند...
پس از آن،قول میدهم که در سکوت بمیرم و خیال تو را از نبودنم آسوده کنم..
_برای تو که هیچوقت نمیخوانی اش
نمیتوانم به تو فکر نکنم، و به این که همهچیز ممکن بود طور دیگری باشد. به خانهای که ممکن بود با تو بسازم. جایی که با هم فیلم ببینیم و حرف بزنیم و برقصیم و مست کنیم. به کارهای دوتایی. به سکسهای دم صبح. به بوسههای سلام و خداحافظ. به تو که انکار پیری منی، و فرسایش مرد تنهایت را به تعویق میاندازی. نمیتوانم به تو فکر نکنم، مادیان مغرور که اندام رقصانت در راه رفتن روزمرهات هم یادآوری میکند حق با من بود و زیبایی بدون نقصان واقعا وجود دارد.
نمیتوانم به تو فکر نکنم، پرندهی کوچک من، باد مست باهار. و نمیتوانم از یاد ببرم میتوانستم با تو بهشت کوچکی بسازم و خودم را آنجا به تو بسپرم. نمیدانی چقدر لازم دارم مدتی کسی مراقبم باشد. اما بگو چطور میتوانستم تو را به جهنم زندگیم دعوت کنم؟ و اگر میگذاشتم بدن گرم تو قلبم را زنده کند، با سرمای تدریجی لحنت چطور کنار بیایم؟ مگر آدم چندبار میتواند بمیرد و باز بگوید خوبم، طوری نیست، رد میشود؟
آرزوهای ما برای برآوردهنشدن خیلی کوچک و معمولی بودند. اما در سیارهی غلطی زندگی کردیم، و در سوگواری قلب خودمان گریستیم، و به زندگی عادی مردم بیلبخند برگشتیم. تو گرم بخند عزیزم، من این سرما را هم طاقت میآورم.
نمیتوانم به تو فکر نکنم، و به این که همهچیز ممکن بود طور دیگری باشد. به خانهای که ممکن بود با تو بسازم. جایی که با هم فیلم ببینیم و حرف بزنیم و برقصیم و مست کنیم. به کارهای دوتایی. به سکسهای دم صبح. به بوسههای سلام و خداحافظ. به تو که انکار پیری منی، و فرسایش مرد تنهایت را به تعویق میاندازی. نمیتوانم به تو فکر نکنم، مادیان مغرور که اندام رقصانت در راه رفتن روزمرهات هم یادآوری میکند حق با من بود و زیبایی بدون نقصان واقعا وجود دارد.
نمیتوانم به تو فکر نکنم، پرندهی کوچک من، باد مست باهار. و نمیتوانم از یاد ببرم میتوانستم با تو بهشت کوچکی بسازم و خودم را آنجا به تو بسپرم. نمیدانی چقدر لازم دارم مدتی کسی مراقبم باشد. اما بگو چطور میتوانستم تو را به جهنم زندگیم دعوت کنم؟ و اگر میگذاشتم بدن گرم تو قلبم را زنده کند، با سرمای تدریجی لحنت چطور کنار بیایم؟ مگر آدم چندبار میتواند بمیرد و باز بگوید خوبم، طوری نیست، رد میشود؟
آرزوهای ما برای برآوردهنشدن خیلی کوچک و معمولی بودند. اما در سیارهی غلطی زندگی کردیم، و در سوگواری قلب خودمان گریستیم، و به زندگی عادی مردم بیلبخند برگشتیم. تو گرم بخند عزیزم، من این سرما را هم طاقت میآورم.
پریسای من
تماشای چشمانت
به او نگاه کردم، طوری که ماهی به عکس ماه در برکه نگاه میکند. نگاه کردم و شعرهای زیادی را در خودم دفن کردم. بعدا لابد از خاک من درختی میروید که میوهاش اندوه است، با برگهایی کوچک و زیبا، شبیه او.
برای تو، که منتظری بمیرم تا زیباترین سوگوار دنیا باشی، داستان تازهای شروع کردهام عزیزم. در داستانم تو علفزار کوچکی هستی در حاشیهی شهری مرزی، و من پرندهای مجروحم که برای مردن به تو میآیم. میبینی؟ حالا هم که اینقدر پیر شدهام، هنوز میتوانم از فکر دفن شدن در گودی کمرت پرنده شوم.
دارم کابوسهایم را زندگی میکنم. تنها، دور، سرد... نفسم بند آمده و اگر بخوابم چند دقیقه بعد با حال خفگی از خواب میپرم تا بیدار و کلافه باشم. صبح از ابتدای مسیر کوه به خانه برگشتم چون سرفه گفت برگرد.
بعد یادم آمد همیشه میترسیدم نتوانم بروم کوه. فکر کردم خیلی خوب است که اینجا نیستی. این راهورسم علاقهی من است: خوشحالی از این که تو لز جهنم دور و امن و آسودهای.
بالاخره دنیایم را همانقدر که میخواستم خلوت کردم. طوری که کسی صدای سرفهام را یا صدای گریهام را یا صدای بلندبلند با تو حرفزدنم در خانه را نشنود. از قلبها رفتهام و از تنها گریختهام. یادت هست برایت از سنگ تنهای ساحل گفته بودم؟ همان شدم، و میدانم تو پیدایم نخواهیکرد.
چای دم کردهام و فیلم میبینم و امشب داستانم را تمام میکنم و به تو فکر میکنم که هیجوقت قرار نیست بفهمی چقدر دلم میخواست علفزار کوچکی باشی فقط برای من.
چای، فیلم، موزیک، کلمه، درد، سرفه، مسکن، تیغ، طناب، گلوله. دوستان اندکی دارم، و دشمنی زیبا؛ غیاب تو. چه میانسالی ناخوشایندی.
دارم کابوسهایم را زندگی میکنم. تنها، دور، سرد... نفسم بند آمده و اگر بخوابم چند دقیقه بعد با حال خفگی از خواب میپرم تا بیدار و کلافه باشم. صبح از ابتدای مسیر کوه به خانه برگشتم چون سرفه گفت برگرد.
بعد یادم آمد همیشه میترسیدم نتوانم بروم کوه. فکر کردم خیلی خوب است که اینجا نیستی. این راهورسم علاقهی من است: خوشحالی از این که تو لز جهنم دور و امن و آسودهای.
بالاخره دنیایم را همانقدر که میخواستم خلوت کردم. طوری که کسی صدای سرفهام را یا صدای گریهام را یا صدای بلندبلند با تو حرفزدنم در خانه را نشنود. از قلبها رفتهام و از تنها گریختهام. یادت هست برایت از سنگ تنهای ساحل گفته بودم؟ همان شدم، و میدانم تو پیدایم نخواهیکرد.
چای دم کردهام و فیلم میبینم و امشب داستانم را تمام میکنم و به تو فکر میکنم که هیجوقت قرار نیست بفهمی چقدر دلم میخواست علفزار کوچکی باشی فقط برای من.
چای، فیلم، موزیک، کلمه، درد، سرفه، مسکن، تیغ، طناب، گلوله. دوستان اندکی دارم، و دشمنی زیبا؛ غیاب تو. چه میانسالی ناخوشایندی.
پریسای من
تَکبّر تَکبّر! فمهما يكن من جفاک ستبقى بعيني و لحمي ملاك و تبقى كمن شاء لي حبنا ان اراك نسيمك عنبر و ارضك سكر! وإني احبك اكثر..! مغرور باش و باز هم مغرور باش! که هر قدر جفا پیشه کنی باز هم در چشم و در جان من همچون فرشته ای باقی خواهی ماند برای من همانطور…
به او مشتاق بودم، قبل از این که بمیرم. به او مشتاق بودم، مثل مادر یک مفقودالاثر به یک خبر ساده و یک کیسه استخوان. به او مشتاق بودم، مثل پدری کارگر به حقوق عقبافتاده تا برای بچهاش کفش بخرد. به او، به او که آمدن و رفتنش فاصلهای به کوتاهی خوشبختی من داشت.
بله، بسیار زیبا بود. بلد بود با چشمهایش کارهای زیادی کند. نوازش کند و بخندد و قول بدهد میماند. بلد بود اسم کوچک آدم را ترانهای برای شبهای کوهستان کند. بلد بود طوری خودش را در آغوشم جا بدهد که بفهمم مرا برای همین آفریدهاند، برای این که غم او خانهای داشته باشد.
بعد از ندیدن او یاد گرفتم به ندیدن همهچیز عادت کنم. یاد گرفتم از کنار زندگی خودم مثل یک غریبه عبور کنم و داستانی از شب آخر قلبم را دعای سال تحویل ماهیهای تنها کنم. بلد شدم بلند بخندم و اسم آدمها را فراموش کنم، قبل از این که حروف نام او را در اسم دیگران جستجو کنم. میبینید؟ برای فراموشکردن او همهچیز را فراموش کردم.
ای غم سبک من که مثل آخرین برف روی شانهی آدمبرفی همهچیز با تو کامل میشد، من از تو شعرهای زیادی نوشتهام و تو در تمامشان زیبایی و ترکم کردهای. فردا میخواهم برایت شعر دیگری بنویسم، اگر امشب بالاخره فراموشت کنم و سنگی روی گور امید برگشتنت بگذارم. در آن شعر میخواهم بنویسم به او مشتاق بودم، مثل حلزونی به خانهاش، مثل کارتنخوابی به غذای گرم، مثل محزونی به یک بوسهی بیگاه. و میخواهم شعر را ادامه بدهم تا همه را مشتاق تو کنم، و دیگر در مشتاقی و مهجوری تو اینقدر تنها نباشم
بله، بسیار زیبا بود. بلد بود با چشمهایش کارهای زیادی کند. نوازش کند و بخندد و قول بدهد میماند. بلد بود اسم کوچک آدم را ترانهای برای شبهای کوهستان کند. بلد بود طوری خودش را در آغوشم جا بدهد که بفهمم مرا برای همین آفریدهاند، برای این که غم او خانهای داشته باشد.
بعد از ندیدن او یاد گرفتم به ندیدن همهچیز عادت کنم. یاد گرفتم از کنار زندگی خودم مثل یک غریبه عبور کنم و داستانی از شب آخر قلبم را دعای سال تحویل ماهیهای تنها کنم. بلد شدم بلند بخندم و اسم آدمها را فراموش کنم، قبل از این که حروف نام او را در اسم دیگران جستجو کنم. میبینید؟ برای فراموشکردن او همهچیز را فراموش کردم.
ای غم سبک من که مثل آخرین برف روی شانهی آدمبرفی همهچیز با تو کامل میشد، من از تو شعرهای زیادی نوشتهام و تو در تمامشان زیبایی و ترکم کردهای. فردا میخواهم برایت شعر دیگری بنویسم، اگر امشب بالاخره فراموشت کنم و سنگی روی گور امید برگشتنت بگذارم. در آن شعر میخواهم بنویسم به او مشتاق بودم، مثل حلزونی به خانهاش، مثل کارتنخوابی به غذای گرم، مثل محزونی به یک بوسهی بیگاه. و میخواهم شعر را ادامه بدهم تا همه را مشتاق تو کنم، و دیگر در مشتاقی و مهجوری تو اینقدر تنها نباشم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با تیر و کمان کودکی ام در کوچه باغ های قدیمی
در انبوه درختان باران خورده
سینه گنجشکی را نشانه گرفته بودم که عاشق تو شدم
.
گنجشک بر شانه ام نشست
و من شکارچی ماهری شدم
از آن پس هرگز به شکار پرنده ای نرفتم
.
هروقت دلتنگم آواز میخوانم
پرنده می آید، پرنده می نشیند، پرنده را می بویم، پرنده را می بوسم، پرنده را رها میکنم
.
و چون شکار دیگری میشود کودکی ام را میبینم
در کوچه باغ های قدیمی
در کنار دیوار های باران خورده
با بوی کاهگل و آواز پرنده
به خود می پیچد و گریه میکند
.
های آواز چقدر تو را دوست دارم
در انبوه درختان باران خورده
سینه گنجشکی را نشانه گرفته بودم که عاشق تو شدم
.
گنجشک بر شانه ام نشست
و من شکارچی ماهری شدم
از آن پس هرگز به شکار پرنده ای نرفتم
.
هروقت دلتنگم آواز میخوانم
پرنده می آید، پرنده می نشیند، پرنده را می بویم، پرنده را می بوسم، پرنده را رها میکنم
.
و چون شکار دیگری میشود کودکی ام را میبینم
در کوچه باغ های قدیمی
در کنار دیوار های باران خورده
با بوی کاهگل و آواز پرنده
به خود می پیچد و گریه میکند
.
های آواز چقدر تو را دوست دارم
هوا بارونه اینجا. صبح رفتم کوه، مه بود. تو بیراهه نشستم و آتیش روشن کردم و کتاب خوندم و مست کردم. مث قدیما. کتابش خیلی قشنگه، اگه کنارم بودی تیکههای خوبش رو برات میخوندم میگفتم ببین این همینگوی پدسگ چقد خوبه،میخوام بگم از وقتی رفتی، دلم دیگه دل نشد.
حالا واسادم بغل پنجره به بارون نگاه میکنم. همهچی دوره رییس. یا من دور شدم از همهچی. آقافروغی داره میخونه مث لاکپشت تو خودم قایم شدم. من قایم نشدم ولی، نامرئی شدم. مث یه مورچهی سیاه رو یه سنگ سیاه تو یه شب سیاه. هستم اما به چشم نمیام. آدم اگه به چشم کسی که میخواد نیاد، بعدش دیگه نامرئی میشه.
کوتاهش کنم که حوصلهت سر نره. مث قبل یه دونهی پیزوری برفم، فقط مث قبل کف دست تو آب نمیشم. دستت دوره، خودت دوری، صدات رو یادم رفته از بس صدام نکردی.هنوز زود گریهم میگیره، هنوز آدما رو میخندونم، هنوز شوخیای مزخرف میکنم و بعدش پشیمون میشم، هنوز حسود و کلهخراب و دیوونهم، هنوز وقتی بارون بیاد دلم تنگ میشه برای وقتایی که بارون میومد و پر میشدم از شوق دیدنت.
آخر نامهس، ته حرفم تویی همیشه.
ای آدم خواستنی که مث زن شعرهای منزوی حتی نبودنت هم اعجازه، هیچوقت نگفتم برات که لبات سنگ مزارم بود، رفتی و شدم میت بی کفن بی گور.
همین.
حالا واسادم بغل پنجره به بارون نگاه میکنم. همهچی دوره رییس. یا من دور شدم از همهچی. آقافروغی داره میخونه مث لاکپشت تو خودم قایم شدم. من قایم نشدم ولی، نامرئی شدم. مث یه مورچهی سیاه رو یه سنگ سیاه تو یه شب سیاه. هستم اما به چشم نمیام. آدم اگه به چشم کسی که میخواد نیاد، بعدش دیگه نامرئی میشه.
کوتاهش کنم که حوصلهت سر نره. مث قبل یه دونهی پیزوری برفم، فقط مث قبل کف دست تو آب نمیشم. دستت دوره، خودت دوری، صدات رو یادم رفته از بس صدام نکردی.هنوز زود گریهم میگیره، هنوز آدما رو میخندونم، هنوز شوخیای مزخرف میکنم و بعدش پشیمون میشم، هنوز حسود و کلهخراب و دیوونهم، هنوز وقتی بارون بیاد دلم تنگ میشه برای وقتایی که بارون میومد و پر میشدم از شوق دیدنت.
آخر نامهس، ته حرفم تویی همیشه.
ای آدم خواستنی که مث زن شعرهای منزوی حتی نبودنت هم اعجازه، هیچوقت نگفتم برات که لبات سنگ مزارم بود، رفتی و شدم میت بی کفن بی گور.
همین.
حالا اگر بودی، لابد دراز کشیده بودم و سرم را گذاشته بودم روی پاهایت و گیسوانت را ریخته بودی روی صورتم و داشتم برایت از سفر چندروزه ام می گفتم. از ساحل نوشهر و آدمهای گرم و مهربانی که دیده ام و از این که هنوز آب دریای شمال اکسیر حیات است برای من و از نو زنده ام میکند و وادارم میکند به عاشق شدن فکر کنم. از این که درختهای پرتقال دم سحر با شاخه هایشان به هم سلام میکنند. از این که گربه طوسی ویلای کناری پایش خوب شده و می دود. از این که جاده چالوس چرا این همه بی رحمانه زیباست ، از این که باران پاییزی مستت می کند وقتی زیرش بایستی وبه کسی که دوستش داری فکر کنی. همینطور برایت یک بند حرف می زدم و تو هم آرام نوازشم می کردی و منتظر بودی که خوابم ببرد و مادرانه دعوایم میکردی که خسته ای پیرمرد، بخواب. بعد هم ریخت ماهت را کج و کوله میکردی و غرغر میکردی که آخرش تو از بی خوابی میمیری. و باز هم زیبا بودی، و باز هم نمی دانستی من از بیخوابی نمی میرم، از نبودن تو شاید.
اگر بودی لابد حالا داشتم از سفر چند روزه ام برایت می گفتم. نه. چه حرفها.... اگر بودی مگر مرض داشتم بدون تو به سفر بروم؟ اگر بودی جهان همچنان در کتف برهنه تو خلاصه می شد و پیراهن من بر تن تو که هرم گرمای تنت را ذخیره می کند برای همه زمستان های سرد فراق، و صدای نفسهایت وقتی خوابی، و انگشتهای باریک بلندت وقتی نوازش می کنند. کتاب آسمانی کوچک من بودی، که من بی جبراییل و بی وحی و بی پیامبر مومن شوم به اعجاز آغوش تو. حی علی الشراب لب سرخ تو ای غزل.....
ای پادشه خوبان، خورشید جهان سرد؛ من مانده ام و دوریت، به من برگرد .......
اگر بودی لابد حالا داشتم از سفر چند روزه ام برایت می گفتم. نه. چه حرفها.... اگر بودی مگر مرض داشتم بدون تو به سفر بروم؟ اگر بودی جهان همچنان در کتف برهنه تو خلاصه می شد و پیراهن من بر تن تو که هرم گرمای تنت را ذخیره می کند برای همه زمستان های سرد فراق، و صدای نفسهایت وقتی خوابی، و انگشتهای باریک بلندت وقتی نوازش می کنند. کتاب آسمانی کوچک من بودی، که من بی جبراییل و بی وحی و بی پیامبر مومن شوم به اعجاز آغوش تو. حی علی الشراب لب سرخ تو ای غزل.....
ای پادشه خوبان، خورشید جهان سرد؛ من مانده ام و دوریت، به من برگرد .......
تو همان شیرینی دوران کودکی هستی که میگذاشتند بالای کمد و من هنوز دستم به تو نمیرسد
دلم میخواست با او به خانهام بیایم، در تاریکی دراز بکشیم و همانطور که مهرههای کمرش را نوازش میکنم مدتها درباره روزی که گذرانده برایم حرفهای ساده بزند، تا وقتی صدایش خوابآلود شود
اما من را نخواست
اما من را نخواست
ای تن متبرک، ای تنپوش برازندهی من، کسی که تو را پوشیده به اندازه من دوستت ندارد، و این اندوهی است که پیرم میکند. کاش دوباره در دنیایی دیگر ببینمت، جایی که شهامت کنم تو را به تماشای زخمهایم ببرم.
همین
همین