It is one thing to see tracking and hiking in Death Stranding and fall in love with it, but I can say that I managed to repeat it— In a precise Kierkegaardian sense I repeated it. I repeated the experience of witnessing the picturesque scenery of "mountain knot city", along with extreme solitude.
For hours the only thing one could hear was the sound of the spikes on my shows and the tracking pole hiring the ice or snow. There were also momentary incidents of seeing crazy hikers passing with a t-shirt, not budging one bit about anything. One of them, an old man, told me: it's bright already (as if the headlight was redundant); it was 4 in the morning. A ghost helped me reach the end with minimal dialogue and a big patch of fruit leather. He vanished right before getting in the cabin car (telecabin). To me, the cabin was like the zipline in D. S. You reach a place by foot and you can make your way back easier with a little help from modern technology. It's all good.
All is grace.
For hours the only thing one could hear was the sound of the spikes on my shows and the tracking pole hiring the ice or snow. There were also momentary incidents of seeing crazy hikers passing with a t-shirt, not budging one bit about anything. One of them, an old man, told me: it's bright already (as if the headlight was redundant); it was 4 in the morning. A ghost helped me reach the end with minimal dialogue and a big patch of fruit leather. He vanished right before getting in the cabin car (telecabin). To me, the cabin was like the zipline in D. S. You reach a place by foot and you can make your way back easier with a little help from modern technology. It's all good.
All is grace.
❤1
شیخِ دیشب
It is one thing to see tracking and hiking in Death Stranding and fall in love with it, but I can say that I managed to repeat it— In a precise Kierkegaardian sense I repeated it. I repeated the experience of witnessing the picturesque scenery of "mountain…
I could've added some screenshots from the game that resemble the scenery of Tochal in the winter, but those who have played the game will remember it to be so.
👍1
Vergangenheit²
تفاوت آشکار آیین زرتشت با "تعالیم" کاسبکارانۀ ابراهیمی.
ناپاک و پلید بودن آیین قربانیِ حیوانی (یا انسانی) از دیدگاه خاصی معنا دارد، اما اگر به مثابه یک حکم کلی نگریسته شود، بیشتر از آنکه فراوردهٔ یک پژوهش علمی و دینشناسانه باشد، از تعصب گوینده خبر میدهد.
۱. حیوان قربانی کردن در بیشتر (اگر نه تمامیِ) جامعههای انسانی که بر پایهٔ دامداری و کشاورزی اداره میشد وجود داشته (نخستین اشاره به قربانی در کتاب مقدس داستان هابیل و قابیل است که به ترتیب چوپان و کشاورز بودند) و پیشینهٔ آن بسیار کهنتر از دین است و به دوران جادوگری بازمیگردد.
۲. معنای قربانی ممکن است به داد-و-ستد تعبیر شود (حتی از نقطه نظر مومن عامی)، اما این تعبیر تنها یکی از معناها و کاربردهای قربانی است. برای نمونه، در اساطیر یونانی اگاممنون برای فرونشاندن خشم خدایان ایفیگنیا، دختر خود، را قربانی میکند تا لشکر او به سلامت بتواند به تروا برسد. این داستان نشان میدهد که قربانی (که در اینجا قربانی انسانی است) به سنت سامی اختصاص ندارد. نمونههای بسیار دیگری از مناسک قربانی کردن اعم از سوختنی و خونی در دین یونانی و سایر اقوام اروپا و آفریقا، شرق دور و حتی ادیان ایرانی میتوان یافت.
۳. در مورد ادیان سامی قربانی آیین چندکاربره و پیچیدهای است. اگر داستان ابراهیم و اسحاق (یا اسماعیل) به درستی فهمیده شود، این خداست که قربانی میخواهد و قربانی درست بر خلاف وعدهٔ او (گسترانیدن فرزندان ابراهیم در زمین) است. دستکم در این مورد خبری از داد-و-ستد نیست. در داستان عیسی (بنا به روایت مسیحی) این پسر خداست که قربانی میشود. خدا از این کار چه چیزی میستاند؟ گاهی فرد عزیزترین چیز خود را به درگاه امر قدسی تقدیم میکند (چنان که هابیل با گوسفندان خود کرد) و در برابر آن چیزی او نمیخواهد.
۴. اصلاح آئینهای مربوط به قربانی سوختنی و خونی نیز منحصر به زرتشتیان نیست، چه، در اشعیا ۱ و پارههای هراکلیتوسی (پارهٔ ۴۹ تصحیح ۱۸۹۸ یا پارهٔ ۱۲۹ و ۱۳۰ تصحیح ۱۸۷۷) نیز رد آن را مییابیم. حتی داستان ابراهیم و ذبح پسر را میتوان اسطورهای برای کنار گذاشتن آیین قربانی انسانی فهمید که پیشتر وجود داشته، چرا که در آخر یک قوچ به جای انسان بسمل میشود (همانطور که در دین زرتشتی قربانی شکل نمادین مییابد).
۵. به نظر من دین سامی یا زرتشتی نه یک قطب، بلکه هر یک جلوهای از تفکر دینی بشر هستند که مانند هر پدیدهٔ بشری دیگر در طول زمان دچار دگرگونی شدهاند و به سادگی نمیتوان آنها را به یک یا چند گزارهٔ کلی فروکاست. در مورد «قربانی کردن» که از حیث گسترهٔ تاریخی و جغرافیایی حتی از دست زرتشت و یهودیت نیز کار دشوارتر است.
خلاصه آنکه ایرانی دست از «خوددودولطلاپنداری» بردار.
۱. حیوان قربانی کردن در بیشتر (اگر نه تمامیِ) جامعههای انسانی که بر پایهٔ دامداری و کشاورزی اداره میشد وجود داشته (نخستین اشاره به قربانی در کتاب مقدس داستان هابیل و قابیل است که به ترتیب چوپان و کشاورز بودند) و پیشینهٔ آن بسیار کهنتر از دین است و به دوران جادوگری بازمیگردد.
۲. معنای قربانی ممکن است به داد-و-ستد تعبیر شود (حتی از نقطه نظر مومن عامی)، اما این تعبیر تنها یکی از معناها و کاربردهای قربانی است. برای نمونه، در اساطیر یونانی اگاممنون برای فرونشاندن خشم خدایان ایفیگنیا، دختر خود، را قربانی میکند تا لشکر او به سلامت بتواند به تروا برسد. این داستان نشان میدهد که قربانی (که در اینجا قربانی انسانی است) به سنت سامی اختصاص ندارد. نمونههای بسیار دیگری از مناسک قربانی کردن اعم از سوختنی و خونی در دین یونانی و سایر اقوام اروپا و آفریقا، شرق دور و حتی ادیان ایرانی میتوان یافت.
۳. در مورد ادیان سامی قربانی آیین چندکاربره و پیچیدهای است. اگر داستان ابراهیم و اسحاق (یا اسماعیل) به درستی فهمیده شود، این خداست که قربانی میخواهد و قربانی درست بر خلاف وعدهٔ او (گسترانیدن فرزندان ابراهیم در زمین) است. دستکم در این مورد خبری از داد-و-ستد نیست. در داستان عیسی (بنا به روایت مسیحی) این پسر خداست که قربانی میشود. خدا از این کار چه چیزی میستاند؟ گاهی فرد عزیزترین چیز خود را به درگاه امر قدسی تقدیم میکند (چنان که هابیل با گوسفندان خود کرد) و در برابر آن چیزی او نمیخواهد.
۴. اصلاح آئینهای مربوط به قربانی سوختنی و خونی نیز منحصر به زرتشتیان نیست، چه، در اشعیا ۱ و پارههای هراکلیتوسی (پارهٔ ۴۹ تصحیح ۱۸۹۸ یا پارهٔ ۱۲۹ و ۱۳۰ تصحیح ۱۸۷۷) نیز رد آن را مییابیم. حتی داستان ابراهیم و ذبح پسر را میتوان اسطورهای برای کنار گذاشتن آیین قربانی انسانی فهمید که پیشتر وجود داشته، چرا که در آخر یک قوچ به جای انسان بسمل میشود (همانطور که در دین زرتشتی قربانی شکل نمادین مییابد).
۵. به نظر من دین سامی یا زرتشتی نه یک قطب، بلکه هر یک جلوهای از تفکر دینی بشر هستند که مانند هر پدیدهٔ بشری دیگر در طول زمان دچار دگرگونی شدهاند و به سادگی نمیتوان آنها را به یک یا چند گزارهٔ کلی فروکاست. در مورد «قربانی کردن» که از حیث گسترهٔ تاریخی و جغرافیایی حتی از دست زرتشت و یهودیت نیز کار دشوارتر است.
خلاصه آنکه ایرانی دست از «خوددودولطلاپنداری» بردار.
🥱5👍3👎1
شیخِ دیشب
ناپاک و پلید بودن آیین قربانیِ حیوانی (یا انسانی) از دیدگاه خاصی معنا دارد، اما اگر به مثابه یک حکم کلی نگریسته شود، بیشتر از آنکه فراوردهٔ یک پژوهش علمی و دینشناسانه باشد، از تعصب گوینده خبر میدهد. ۱. حیوان قربانی کردن در بیشتر (اگر نه تمامیِ) جامعههای…
در اثر این پست انگار دو تن ایرانیِ #خوددودولطلاپندار کانال را ترک کردند.
🤣4
"Shitposts and memes will make up for what is lost due to based and articulated takes."
—from the wisdom of Muadib, princes Irulan
—from the wisdom of Muadib, princes Irulan
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نزدیک به دو هفته از در شدن خبر مرگ راب راینر میگذرد. این خبر هیچ در من برنیانگیخت، چرا که از ده سال پیش تصمیم گرفتم تنها به دلیل اینکه کسی میمیرد برایش ابراز تأسف نکنم. آنچه مایهٔ تأسف است مرگ فرد است، وگرنه که آدمیزاد میراست. از فیلمهایی که راب راینر در آن نقش داشته تنها شاهزاده عروس [the princes bride] را دیده بودم و دیگر به فکر بازبینیاش نیافتادم.
تا اینکه چند دقیقه پیش متوجه شدم آن مرحوم بازیگر نقش مکس دیوانه در گرگ وال استریت [the wolf of wall street] بود. در آن فیلم رنگارنگ و پرزرق-وـبرق و شلوغ این بزرگوار از چشمگیرترین رنگها بود. خدایش بیامرزد.
تا اینکه چند دقیقه پیش متوجه شدم آن مرحوم بازیگر نقش مکس دیوانه در گرگ وال استریت [the wolf of wall street] بود. در آن فیلم رنگارنگ و پرزرق-وـبرق و شلوغ این بزرگوار از چشمگیرترین رنگها بود. خدایش بیامرزد.
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آشنایی با مکس، از بامزهترین سکانسهای گرگ وال استریت [the wolf of wall street]
👍1
در گشت-و-گذار در کارهای پیتر اُتول به این مورد برخوردم. گویا دو سال پیش نسخهای از فیلم کالیگولا در شده که ۱ نمره (از مجموع ۵ نمره) از نسخهٔ سینمایی بهتر است. نقش کالیگولا را نیز مالکوم مکداول (نقش اصلی پرتقال کوکی [clockwork orange]) بازی کرده که جالب است.
کمابیش همهنگام با در شدن این نسخه، جمع کتابخوانیای داشتیم؛ کالیگولا واپسین کتاب آن بود.
کمابیش همهنگام با در شدن این نسخه، جمع کتابخوانیای داشتیم؛ کالیگولا واپسین کتاب آن بود.
❤2🤣1
Forwarded from The Catcher in the Rye
فقط ایرانیبودن کافی نیست، ایرانیبودن مهمه ولی بار بزرگیست بر دوش ما... ما با آنچه میسازیم، ایرانی هستیم؛ یعنی زبان، خاطره، فرهنگ، هویت.
بهرام بیضایی (۱۳۱۷-۱۴۰۴)
❤9
The Catcher in the Rye
بار بزرگیست بر دوش ما.
این ممکن است تنها یک شعار نیمهپوچ بنماید، اما تحقق آن را به وضوح در تکتک جملههایی که از جناب بیضایی خواندهام حس کردهام. ویژگیهای فرهنگی عتیقه نیستند که روی طاقچه بگذاریم و به دهان کسی به آن اهانت کرد بکوبیم. فارسی موضوع فتیش نیست. فارسیزبان بودن (مانند ایرانی بودن و مسلمان بودن و دانشجو بودن یا...) میراث است، به این معنا که آن را با تعینات خاصاش از آن گذشتگان و پیشینیان به ارث میبریم و تعینات سپسین آن را با رفتار و انتخابهایمان میدهیم. فارسی سخن گفتن مسئولیت دارد و من بهآسانی و بهشدت این مسئولیت را در کتاب ندبه دریافتم. هرچند آشنایی من با بیضاییِ فقید از حیث شماره ناچیز است، اما گمان میکنم از حیث کیفیت موثر بوده.
❤3👍3
NOŪS
درباب موضوع نسبتِ متناهی و نامتناهی. (کیرکگور جهش از یکی به دیگری را پارادکس مسیحیت و «جهش ایمان» نامیده است: Leap of faith به همین دلیل ادوارد اسمیت میگوید «لسینگ و کییرکگور به شیوهای معمول اعلام میکنند که هیچ پلی بین دانش تاریخی یا متناهی و هستی یا طبیعتِ خدا وجود ندارد.»* اما هم هگل هم کیرکگور به امکان عبور از درهٔ امرتاریخی به امرنامتناهی باور دارند برای کیرکگور این عبور نوعی جهش است که تنها به واسطهٔ "ایمان" ممکن است
در بسیاری موارد خوانشی که از ایمان مطلوب کیرکگور بدست داده میشود تنه به خردستیزی و نفهمی میزند. به نظر من کیرکگور وامدار فهمی از حقیقت (و ضمن آن، حقیقت دینی) است که با دکارت آغاز شده و با کانت و هگل به اوج میرسد و آن برجسته کردن حقیقت سوبژکتیو [یا «انفسی»] در برابر حقیقت اوبژکتیو [«آفاقی» یا «عینی»] است. دکارت با شک دستوری [methodic] و کانت با انقلاب کوپرنیکی حقیقت را به پشتوانهٔ سوژه از نو تعریف میکنند. در مورد فلسفهٔ هگل موضوع پیچیدهتر است اما در خوانش او از دین تاریخی (بطور ویژه، در استقرار شریعت در مذهب مسیح) میتوان او را در راستای دین در محدودهٔ عقل تنها از کانت دید. حقانیت سخن عیسی بر پایهٔ حقانیت اصول اخلاقی است (نه برعکس. ر.ک. به دیلمای ائوثوفرون).
در مورد ارتباط عقل و ایمان از کیرکگور بسیار یاد میشود، اما توضیح این دو موضوع مناقشهٔ بسیاری از مفسرین است. آقای استفن اونز [C. Stephen Evans] در «آیا کیرکگور یک خردستیز است؟ عقل، پارادوکس و ایمان» [Is Kierkegaard an irrationalist? Reason, paradox and faith] میکوشد خوانشی از کیرکگور بدست دهد که ایمان را یکسره چیزی دلبخواهی، گُترهای و بیاساس نسازد و از طرف دیگر جایگاه او را به مرتبهٔ یک مدافع [apologist] یا متکلم فرونکاهد.
در این راستا او از تفکیک «گواهی» [evidence] از «بنیاد» [ground] از الوین پلنتینگا [Alvin Plantinga]، فیلسوف دین، مدد میگیرد. اگر یوهانس کلیماکوس (نگارندهٔ پینوشت نهایی غیر علمی) را بر اساس مفاهیم پلنتینگا بخوانیم، شواهد تاریخی میتوانند گواهیِ ایمان مسیحی باشند، نه بنیاد آن:
فرد (در فراروندی که به نظر من با پروژهٔ نقادیِ کانت و هگل بیارتباط نیست) در مییابد که نمیتواند اگزیستانس خود را بر فلان روایت تاریخی -که چیزی بیش از گفتهها و شنیدهها نیست- یا عرف جامعه بنیاد نهد. در این دقیقه دینداریِ او دچار شکاف شده و از دین عرفی (چیزی که کلیماکوس دینداری الف [religious A] میخواند) جدا شده و، به این ترتیب، برای یک تحول اساسی آماده میشود. این تحول اساسی بر اساس رویاروییِ بیواسطه با مسیح محقق میشود. این رویارویی بنیان استواری برای فرد فراهم میکند و به تجربیات عرفی و شواهد تاریخی دربارهٔ ایمان نور تازهای میافکند:
عبارت مشهور «ایمان میآورم تا بفهمم» اوگوستینوس در این بحث مفید است، چرا که (دستکم به نظر آقای اونز) ایمان کیرکگور نیز با عقلانیت متباین نیست. به همین تناسب «پرش ایمانی» نیز یکسره بیجهت و پشتوانه نیست (گرچه کیرکگور به معنای رایج و امروزین فیلسوف نیست، اما اشعری هم نیست.)
*گفتاوردها از فصل هفتم کتاب Kierkegaard on the faith and the self, collected essays (2006) (صص. ۱۲۸-۱۳۰) آورده شده. این فصل پیشتر در قالب مقاله در ۱۹۸۹ به چاپ رسیده است.
در مورد ارتباط عقل و ایمان از کیرکگور بسیار یاد میشود، اما توضیح این دو موضوع مناقشهٔ بسیاری از مفسرین است. آقای استفن اونز [C. Stephen Evans] در «آیا کیرکگور یک خردستیز است؟ عقل، پارادوکس و ایمان» [Is Kierkegaard an irrationalist? Reason, paradox and faith] میکوشد خوانشی از کیرکگور بدست دهد که ایمان را یکسره چیزی دلبخواهی، گُترهای و بیاساس نسازد و از طرف دیگر جایگاه او را به مرتبهٔ یک مدافع [apologist] یا متکلم فرونکاهد.
در این راستا او از تفکیک «گواهی» [evidence] از «بنیاد» [ground] از الوین پلنتینگا [Alvin Plantinga]، فیلسوف دین، مدد میگیرد. اگر یوهانس کلیماکوس (نگارندهٔ پینوشت نهایی غیر علمی) را بر اساس مفاهیم پلنتینگا بخوانیم، شواهد تاریخی میتوانند گواهیِ ایمان مسیحی باشند، نه بنیاد آن:
Climacus argues that faith in the incarnation may be basic and not the result of historical evidence. Evidence is neither necessary nor sufficient to produce the transformation of the individual. It is the experience of meeting God which produces the passion of faith. It is possible, of course, that the believer may be, perhaps usually is, presented with evidence in the course of this encounter, but what is essential is the encounter itself. Such an encounter may properly be said to be the ground of faith without constituting evidence for faith.
فرد (در فراروندی که به نظر من با پروژهٔ نقادیِ کانت و هگل بیارتباط نیست) در مییابد که نمیتواند اگزیستانس خود را بر فلان روایت تاریخی -که چیزی بیش از گفتهها و شنیدهها نیست- یا عرف جامعه بنیاد نهد. در این دقیقه دینداریِ او دچار شکاف شده و از دین عرفی (چیزی که کلیماکوس دینداری الف [religious A] میخواند) جدا شده و، به این ترتیب، برای یک تحول اساسی آماده میشود. این تحول اساسی بر اساس رویاروییِ بیواسطه با مسیح محقق میشود. این رویارویی بنیان استواری برای فرد فراهم میکند و به تجربیات عرفی و شواهد تاریخی دربارهٔ ایمان نور تازهای میافکند:
Faith is the result of a first-person encounter with Christ. …this encounter comes by means of a historical record (Mark’s gospel), rooted in the accounts of contemporaries and passed down from generation to generation, but that record is merely the means. This is precisely the formula Climacus gives for the acquisition of faith: “The person who comes later believes by means of (the occasion) the report of the contemporary, by the power of the condition he himself receives from the God” (PF 104).
عبارت مشهور «ایمان میآورم تا بفهمم» اوگوستینوس در این بحث مفید است، چرا که (دستکم به نظر آقای اونز) ایمان کیرکگور نیز با عقلانیت متباین نیست. به همین تناسب «پرش ایمانی» نیز یکسره بیجهت و پشتوانه نیست (گرچه کیرکگور به معنای رایج و امروزین فیلسوف نیست، اما اشعری هم نیست.)
"We can now see that the Kierkegaardian leap of faith is hardly a blind leap into the dark, as it is often portrayed. The believer both knows what he is leaping to, and why he is leaping. We can also respond now to the frequently made charge that willing to believe is a kind of immoral manipulation of belief structure. The person of faith is not someone who tries to make herself believe something she knows is not true, or something she has no reason to think is true. Rather, she is someone who now has good reason to mistrust her earlier ideas about what is true, as a result of an encounter with reality."
*گفتاوردها از فصل هفتم کتاب Kierkegaard on the faith and the self, collected essays (2006) (صص. ۱۲۸-۱۳۰) آورده شده. این فصل پیشتر در قالب مقاله در ۱۹۸۹ به چاپ رسیده است.
شیخِ دیشب
در بسیاری موارد خوانشی که از ایمان مطلوب کیرکگور بدست داده میشود تنه به خردستیزی و نفهمی میزند. به نظر من کیرکگور وامدار فهمی از حقیقت (و ضمن آن، حقیقت دینی) است که با دکارت آغاز شده و با کانت و هگل به اوج میرسد و آن برجسته کردن حقیقت سوبژکتیو [یا «انفسی»]…
انگیزهٔ اصلیِ من روشن کردن ابعاد ایمانگرایی کیرکگور بود که در بسیاری موارد بد فهمیده میشود (که کار زیادی میطلبد و فعلن آمادگیِ بدست دادن یک خوانش دقیق و مفصل از آن را ندارم)، اما به نظرم به بحث آقای نیکزاد (اینجا) و آقای روشنیِ راد (که در آغاز فرسته ضمیمه شده) بیارتباط نیست. چه، کلیماکوس هم میان دین عرفی و دین راستین جدایی میبیند و دومی را به یکمی خوشتر میدارد.
Telegram
عدم
🖊 دین تاریخی و دین غیرتاریخی
⬜️ 1 از 4
🔹 در خلال مناظرۀ اخیر حاتم قادری و هادی صادقی در آزاد، موضوعی مطرح شد که یکی از دغدغههای همیشگی من است و ادبیات مفصلی دارد. صادقی در دفاع از عقلانیت باورهای دینی، لااقل دو دسته از باورهای دینی را از یکدیگر تفکیک کرد:…
⬜️ 1 از 4
🔹 در خلال مناظرۀ اخیر حاتم قادری و هادی صادقی در آزاد، موضوعی مطرح شد که یکی از دغدغههای همیشگی من است و ادبیات مفصلی دارد. صادقی در دفاع از عقلانیت باورهای دینی، لااقل دو دسته از باورهای دینی را از یکدیگر تفکیک کرد:…
👍2
گاهی از «جهش ایمان» چنان تفسیرهای مزخرفی بدست میدهند که یاد شعار تبلیغاتیِ نایکی، «just do it» میافتم— ارتباط پریدن با کفش کتانی.
😁2
شیخِ دیشب
من اگر مهارت اینها در یاوهسرایی را داشتم تا کنون چند کتاب نوشته بودم. از آغاز تا پایان بند جز تکرار ادعا چیزی دیده نمیشود و این سطحیترین و ابتداییترین ایراد مقاله است (در سطوح دیگر هم به همین اندازه بد است).
— "Does Kierkegaard Think Beliefs
Can Be Directly Willed?" from Kierkegaard on the faith and the self, C. Stephen Evans, p. 308
Can Be Directly Willed?" from Kierkegaard on the faith and the self, C. Stephen Evans, p. 308
شیخِ دیشب
It is one thing to see tracking and hiking in Death Stranding and fall in love with it, but I can say that I managed to repeat it— In a precise Kierkegaardian sense I repeated it. I repeated the experience of witnessing the picturesque scenery of "mountain…
«قلهها سالهاست که آنجا هستند و خدا میداند که پس از ما نیز خواند بود.» این را شبحی که یک ساعت پایانی همراهیام کرد و لواشکم داد گفت. رسیدن به قله اینبار از توان من خارج بود.
کوهنوردی در برف بهراستی که چیز دیگریست. دهها استعاره و مجاز در مسیر انضمامی میشوند. از خود مسیر گرفته و تعدد آن (در برابر یگانگیِ قله و مقصد) تا ارزش و اثر همراه و رد گذشتگان که به شکل پاکوب بر زمین مانده.
کوهنوردی در برف بهراستی که چیز دیگریست. دهها استعاره و مجاز در مسیر انضمامی میشوند. از خود مسیر گرفته و تعدد آن (در برابر یگانگیِ قله و مقصد) تا ارزش و اثر همراه و رد گذشتگان که به شکل پاکوب بر زمین مانده.
شیخِ دیشب
«قلهها سالهاست که آنجا هستند و خدا میداند که پس از ما نیز خواند بود.» این را شبحی که یک ساعت پایانی همراهیام کرد و لواشکم داد گفت. رسیدن به قله اینبار از توان من خارج بود. کوهنوردی در برف بهراستی که چیز دیگریست. دهها استعاره و مجاز در مسیر انضمامی…
در مورد انضمامیت یافتن مجاز و استعاره:
در برخی داستانها که در گذشته میگذرند، شخصیتها و رویدادها چنان نحیف و نخنما هستند که آدم به ناچار دست به دامن تفسیر نمادگرایانه میشود (اکثر سریالها و فیلمهای «تاریخی» ایرانی اینگونهاند. از در چشم باد و مدار صفر درجه بگیر تا تاسیان). به قول سوزان سانتاگ:
برای من جالب است که داستانهای پل تامس اندرسون اینگونه نیستند: بهطور مشخص بوگی نایتس [boogie nights] ، ارباب/ استاد [master] و نبرد پشت نبرد [one battle after another]. ویژگیِ شخصیتهای این فیلمها آنست که گرچه بیارتباط با زمینهٔ تاریخیشان (صنعت پورن در دههٔ هفتاد و هشتاد، بحران معرفتی و روانی پسا جنگ، ساینتولوژی، انقلابیگری، فرقههای مخفی و...) نیستند اما در نهایت به مفاهیم انتزاعی فروکاسته نمیشوند. برای نمونه فرِدی کوهل دارای ویژگیهای اجتماعی است: کهنهسرباز بودن، اختلال اضطراب پساسانحهای (PTSD) (به قول آن زمان شلشاک [shell shock])، جامعهگریزی، قربانی جریانهای شبه علم و... با این حال او به هیچکدام از اینها فروکاسته نمیشود. پس از مرور همگیِ اینها شریعتیوار میگویم فردی همهٔ اینها هست اما هیچکدام از اینها نیست. فرِدی فرِدی است.
اما حاجی یوسفینیا (محمدرضا شریفینیا) یا سعید (صابر ابر) و ناصر (پوریا شکبیایی) در تاسیان را که مینگری ایدئولوژیِ نویسنده/ کارگردان از پشتشان پیداست: حاجی بازاری، ساواک، دانشجوی تودهای فریبخورده. اینها شخصیتهای گوشت و استخواندار نیستند، شبحاند.
در برخی داستانها که در گذشته میگذرند، شخصیتها و رویدادها چنان نحیف و نخنما هستند که آدم به ناچار دست به دامن تفسیر نمادگرایانه میشود (اکثر سریالها و فیلمهای «تاریخی» ایرانی اینگونهاند. از در چشم باد و مدار صفر درجه بگیر تا تاسیان). به قول سوزان سانتاگ:
It is always the case that interpretation of this type indicates a dissatisfaction (conscious or unconscious) with the work, a wish to replace it by something else.
برای من جالب است که داستانهای پل تامس اندرسون اینگونه نیستند: بهطور مشخص بوگی نایتس [boogie nights] ، ارباب/ استاد [master] و نبرد پشت نبرد [one battle after another]. ویژگیِ شخصیتهای این فیلمها آنست که گرچه بیارتباط با زمینهٔ تاریخیشان (صنعت پورن در دههٔ هفتاد و هشتاد، بحران معرفتی و روانی پسا جنگ، ساینتولوژی، انقلابیگری، فرقههای مخفی و...) نیستند اما در نهایت به مفاهیم انتزاعی فروکاسته نمیشوند. برای نمونه فرِدی کوهل دارای ویژگیهای اجتماعی است: کهنهسرباز بودن، اختلال اضطراب پساسانحهای (PTSD) (به قول آن زمان شلشاک [shell shock])، جامعهگریزی، قربانی جریانهای شبه علم و... با این حال او به هیچکدام از اینها فروکاسته نمیشود. پس از مرور همگیِ اینها شریعتیوار میگویم فردی همهٔ اینها هست اما هیچکدام از اینها نیست. فرِدی فرِدی است.
اما حاجی یوسفینیا (محمدرضا شریفینیا) یا سعید (صابر ابر) و ناصر (پوریا شکبیایی) در تاسیان را که مینگری ایدئولوژیِ نویسنده/ کارگردان از پشتشان پیداست: حاجی بازاری، ساواک، دانشجوی تودهای فریبخورده. اینها شخصیتهای گوشت و استخواندار نیستند، شبحاند.