28 subscribers
29 photos
4 links
ورای واژه
Download Telegram
حزان گشتم چو باران بر نزد امروز
جهان گشتم، نه‌جستم در زمان امروز
جهان و آسمان و حدیث و داستان گشتم
گلستان را، دور میدان و خیابان را گشتم
نبود امروز
همی از حزن دل رفتم دل یاران را گشتم
نبود امروز
تمام ساعت ها را شکستم، زمان را گشتم
نبود امروز، چه در فردا چه در دیروز...
نبود امروز، نبود امروز، نبود امروز.

آخر این امروز کجاست که سوزانید روزم
اهل عالم، کجاست؟ کجاست این امروزم.
Sackcloth And Ashes
پرسید از چه جنسی؟
گفتم من ز روزم
پرسید بر چه حسی؟
گفتم کینه توزم
پرسید مخاطب‌ات کیست؟
از کینه بر چه قسطی؟
گفتم نمیشناسی، غرضم یکی دوتا نیست
نه از کینه به قسطم، بغضم ز دود عاری‌ست
عادل ز عدل رانده اند، هیچ جز کینه باقیست
در روزگاری سرد رویید
پربار آمد، همی کاج شد
ز خاک زمین، او درد دید
آسمان بکار آمد، دُراج شد
قلم برداشت، خم شد قلم
به کاغذ، واژه قد کرد علم
به تنگ آمد، واژه کم دید
جان برآورد، وراواج شد.
امروز، خون من رنگ کرده دیوار اطاق را
استخوان‌هایم، فراهم کرده هیزم اجاق را
ناله ام سد کرده با احجام راه صاحب باغ را
پوست من جا برده امروز، چرم‌سَره‌ی دباغ را
امشب به پایان می‌رسم، نام من پر می‌کند این طاق را
فردا، خاک من پر خواهد کرد دهانِ رود را
سنگ قبرم، می‌کَنَد از ریشه، نخ‌های وجود را
چشم من، نور می‌بخشد به ظلمت‌های شب
یادم، تیره خواهد ساخت رنگ‌و روی دود را
مرگ من، آغاز می‌گردد، می‌نویسد "بود" را
May the oath break,
the old may renew,
may the real be jammed by the fake,
and the many may become the few.

Let the crowns rust in the rain,
and the truth be buried deep,
let the dream bleed into pain,
and the waking fall to sleep.

May the circle unspin its design,
and the shadow outshine the flame,
for all things once pure and divine
must return to the place whence they came.
مثال گوسفندم، اسیر چشم قصابش، کیست او؟
همچو کرمی ناتوانم، بر تیغ قلابش، کیست او؟
ز دستانش، عصیر جانم می‌چکد
از دلم، زهر زبانش می چکد
از روانم می‌چکد، رد هر اشک روانش، کیست او؟
سکوت‌است، از صدا عاری‌ست او
خون دل، افسون بیداری‌ست او
کهنگی، همچو زمان جاری ست او
رو به راه کج نزن، خوب میدانی او کیست!
معرفت ، معشوق و دشمن. راز بیزاریست او
تک درختی پیر و خشکم، بر دلِ داغِ کویر
سالها گذشته امروز، از بارش بارانْ سیر
سالها گذشته ، آخرین برگم ولی مانده اصیر
سبز بودم، سبز شد، رنگ باختم، زرد شد، پیر شدم
خشک شد و هر دو فهمیدیم چه زود، زود خواهد گشت دیر.
به سانی همی دیدم چو مرگم دمی،
آفاق اگر زیبا، ز چشمم به غم دیدمی.
نه تن در خاک و نه جان برون از بدن،
نه حسرت های خود از یاد بردمی.
از خود دور و به دست خود آویخته،
مصلوب، از درون مرده، نه از آدمی.
ODD OCCASION
مَردُمْ، تریاکم دهید بلکه دلم آرام گیرد آنقدر تریاکم دهید تا که فلک سرسام گیرد
مَردُمْ، تریاکم دهید بلکه دلم آرام گیرد
آنقدر تریاکم دهید تا که فلک سرسام گیرد
ذره‌ام، اما درونم آتشی از بیکران است
آتشی کاز یک شرارش صد جهان انجام گیرد
نه به سودایِ جهانم، نه به دادِ اهل دنیا
من به بند آن جنونم، کو بند بند جهان گیرد.
زبانم بر گُمانی نیمه جان است
خزان من، گروگان زمان است.
مسافر گر به بند کاروان است
هما راه، جهان رهروان است.
ما نیز به راه آمدیم، هر یک از راه رفتیم
حالا ما دلتنگ راه و راه مغلوب کران است.
از درد هایت بگو، من گوش می‌کنم
گر پشیمانی، بگو، من فراموش می‌کنم
لحظه ای امان بده تا برایت چای دم کنم،
چایت را که بنوشی، با تو یادِ دوش می‌کنم
اما زیاد اینجا نمان که دلت را مخدوش می‌کنم.