حزان گشتم چو باران بر نزد امروز
جهان گشتم، نهجستم در زمان امروز
جهان و آسمان و حدیث و داستان گشتم
گلستان را، دور میدان و خیابان را گشتم
نبود امروز
همی از حزن دل رفتم دل یاران را گشتم
نبود امروز
تمام ساعت ها را شکستم، زمان را گشتم
نبود امروز، چه در فردا چه در دیروز...
نبود امروز، نبود امروز، نبود امروز.
آخر این امروز کجاست که سوزانید روزم
اهل عالم، کجاست؟ کجاست این امروزم.
جهان گشتم، نهجستم در زمان امروز
جهان و آسمان و حدیث و داستان گشتم
گلستان را، دور میدان و خیابان را گشتم
نبود امروز
همی از حزن دل رفتم دل یاران را گشتم
نبود امروز
تمام ساعت ها را شکستم، زمان را گشتم
نبود امروز، چه در فردا چه در دیروز...
نبود امروز، نبود امروز، نبود امروز.
آخر این امروز کجاست که سوزانید روزم
اهل عالم، کجاست؟ کجاست این امروزم.
May the oath break,
the old may renew,
may the real be jammed by the fake,
and the many may become the few.
Let the crowns rust in the rain,
and the truth be buried deep,
let the dream bleed into pain,
and the waking fall to sleep.
May the circle unspin its design,
and the shadow outshine the flame,
for all things once pure and divine
must return to the place whence they came.
the old may renew,
may the real be jammed by the fake,
and the many may become the few.
Let the crowns rust in the rain,
and the truth be buried deep,
let the dream bleed into pain,
and the waking fall to sleep.
May the circle unspin its design,
and the shadow outshine the flame,
for all things once pure and divine
must return to the place whence they came.
ODD OCCASION
مَردُمْ، تریاکم دهید بلکه دلم آرام گیرد آنقدر تریاکم دهید تا که فلک سرسام گیرد
مَردُمْ، تریاکم دهید بلکه دلم آرام گیرد
آنقدر تریاکم دهید تا که فلک سرسام گیرد
ذرهام، اما درونم آتشی از بیکران است
آتشی کاز یک شرارش صد جهان انجام گیرد
نه به سودایِ جهانم، نه به دادِ اهل دنیا
من به بند آن جنونم، کو بند بند جهان گیرد.
آنقدر تریاکم دهید تا که فلک سرسام گیرد
ذرهام، اما درونم آتشی از بیکران است
آتشی کاز یک شرارش صد جهان انجام گیرد
نه به سودایِ جهانم، نه به دادِ اهل دنیا
من به بند آن جنونم، کو بند بند جهان گیرد.