دلم میخواد با مدادرنگیام، کتابای مورد علاقم، گلدونم و قاب عکسای روی میزم، قهوه، لپتاپم و یک فلش پر از فیلمایی که دوستشون دارم برم تو دل جنگل، کوه، جاده، قطب شمال! همزمان آهنگای داریوش و اِبی پلی بشه و قمیشی از ستاره دریای مغربش بخونه. آره هرجایی دور از اینجا و آدما و برام مهم نباشه که بعدش قراره چی بشه میدونی از بعد همه چی خستم از فکر کردن به بعدها خستم، خیلی خستم.
عشق واقعی با تو میجنگد، دعوا میکند و در آخر تو را در آغوش میگیرد؛ او هرگز تو را رها نمیکند.
"بیوفیلیک Biophilic"به آدم هایی گفته میشه که عمیقا از تماشای غروب آفتاب ، بوی نم خاک ، دیدن ابرها لذت میبرن ، اینجور آدما عاشق غرق شدن توی هنر ، حرف زدن در دل طبیعت و دیدن درختان هستن.
بعضی وقتا بقدری کلافه میشن که فقط طبیعت اونا رو آروم میکنه ، دنیای امروز زیاد براشون هیجان انگیز نیست و سکوت طبیعت رو با هیچ چیزی عوض نمیکنن. انگار طبیعت دوباره اونا رو زنده میکنه و این رو همه درک نمیکنن.
بعضی وقتا بقدری کلافه میشن که فقط طبیعت اونا رو آروم میکنه ، دنیای امروز زیاد براشون هیجان انگیز نیست و سکوت طبیعت رو با هیچ چیزی عوض نمیکنن. انگار طبیعت دوباره اونا رو زنده میکنه و این رو همه درک نمیکنن.
انسان ها به هر جای دنیا که
بروند در آخر به همان جایی
برمیگردند که به آن تعلق دارند؛
به همان شهر، به همان خانه
به همان قلب و به همان آغوش.
بروند در آخر به همان جایی
برمیگردند که به آن تعلق دارند؛
به همان شهر، به همان خانه
به همان قلب و به همان آغوش.
بعضیوقتا آدم وقتی ناراحته گریه نمیکنه. ولی کلید و وسایلش رو جا میذاره، لیوان از دستش میافته، به یه نقطه خیره میشه، چاییش سرد میشه و وقتی باهاش حرف میزنی میگه: «ببخشید نفهمیدم، میشه یه بار دیگه بگی؟»
حال من نه خوب است و نه بد؛ فقط دلم میخواهد همهچیز را فراموش کنم و آدم تازهای بشوم.
- از خلال نامههای فروغ فرخزاد به پرویز شاپور
Highway (Official Audio)
Leito, Arown, Arman Miladi
این زندگی بیچشات نمیشه نه؛
دچار افسردگی بود! میدانی افسردگی یعنی چه؟ تا به حال کسوف دیدهای؟ خوب این هم مثل آن است: ماه جلوی قلب میآید و قلب دیگر نوری از خودش نمیپراکند؛ روز روشن تبدیل به شب تاریک میشود.
- دیوانهباز؛ کریستین بوبن
نه تنها او را میخواستم، بلکه تمام ذرات تنم
ذرات تن او را لازم داشت، فریاد میکشید که لازم دارد و آرزوی شدیدی میکردم که با او در یک جزیره گمشده ای باشم که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد، آرزو میکردم که یک زمین لرزه یا طوفان و یا صاعقه آسمانی همه این رجالهها که پشت دیوار اطاقم نفس میکشیدند، دوندگی میکردند، کیف میکردند همه را میترکانید و فقط من و او میماندیم. آرزو میکردم که یک شب را با او میگذراندم و با هم در آغوش هم میمردیم.
ذرات تن او را لازم داشت، فریاد میکشید که لازم دارد و آرزوی شدیدی میکردم که با او در یک جزیره گمشده ای باشم که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد، آرزو میکردم که یک زمین لرزه یا طوفان و یا صاعقه آسمانی همه این رجالهها که پشت دیوار اطاقم نفس میکشیدند، دوندگی میکردند، کیف میکردند همه را میترکانید و فقط من و او میماندیم. آرزو میکردم که یک شب را با او میگذراندم و با هم در آغوش هم میمردیم.
- صادق هدایت