این قسمت مقداری تپق دار شده که پیشاپیش عذرخواهم
دفعات بعد بهتر خواهد..
دفعات بعد بهتر خواهد..
❤1
رمان: #سایهی_باد
نویسنده: #کارلوس_روئیث_ثافون
مترجم: #علی_صنعوی
چاپ: نشر #نیماژ
خوانش: #فیاض_ارغوان
#قسمت_سوم
🎙 Channel | @NotreVoix
نویسنده: #کارلوس_روئیث_ثافون
مترجم: #علی_صنعوی
چاپ: نشر #نیماژ
خوانش: #فیاض_ارغوان
#قسمت_سوم
🎙 Channel | @NotreVoix
❤1
دوستان دیروز و امروز یه مقداری صدام گرفته بود که نشد براتون قسمت چهارم رو پست کنم
به امید پروردگار فردا پست میشه.
به امید پروردگار فردا پست میشه.
❤1
برایتان شعرها و کتابها خواهم خواند
غم نان اگر بگذارد!
بابت کم کاری این مدت پوزش میخوام سعی میکنم یه روتین رو برای کتاب درنظر بگیرم اگر بشه!
غم نان اگر بگذارد!
بابت کم کاری این مدت پوزش میخوام سعی میکنم یه روتین رو برای کتاب درنظر بگیرم اگر بشه!
❤1
Our Voice
Voice message
کاشف به عمل اومدم که میکروفون موبایلم مشکل پیدا کرده چون از هر طریقی ضبط میکنم چه با تلگرام چه با خود نرم افزار گوشی صدا قطع و وصل میشه...
هرچی سنگ میاد واسه پای لنگ میاد که گفتن منم!
اگه تونستم راه جایگزین پیدا کنم حتما بز ضبط میکنم و میفرستم
به هرحال بابت کیفیت متاسفم از اختیار من خارج بوده و هست :(
هرچی سنگ میاد واسه پای لنگ میاد که گفتن منم!
اگه تونستم راه جایگزین پیدا کنم حتما بز ضبط میکنم و میفرستم
به هرحال بابت کیفیت متاسفم از اختیار من خارج بوده و هست :(
❤1
از تنم تا تنش یک وجب بود
وقت چسبیدن لب به لب بود
عقل! امّا جداییطلب بود
بود! اما دخالت نمیکرد!
عشق ِمن، لکهی دامنش بود
من حواسم به پیراهنش بود
او حواسش به مرز تنش بود
بود! امّا رعایت نمیکرد!
آن شب از جان مستم چه میخواست
دست او روی دستم چه میخواست
وسوسه از شکستم چه میخواست
تف بر این ارتجاع ِصعودی!
دستش افتاد در موج مویم
پاره شد جامه از روبهرویم!
ماندهام از چه چیزی بگویم!
آه یوسف! تو دیگر که بودی
عقل میگوید: «این کار زشت است»
عشق میگوید: «این سرنوشت است!
اولین دربهای بهشت است
آخرین دکمههای لباسش!»
باز کردم! رسیدم به آتش!
آتش، امّا برای سیاوَش!
خیره در سرخی ِالتماسش
غرق در آبی ِچشمهایش
من حواسم به او... او حواسش...
آخرین دکمههای لباسش...
آخرین دکمههای لباسش
#یاسر_قنبرلو
وقت چسبیدن لب به لب بود
عقل! امّا جداییطلب بود
بود! اما دخالت نمیکرد!
عشق ِمن، لکهی دامنش بود
من حواسم به پیراهنش بود
او حواسش به مرز تنش بود
بود! امّا رعایت نمیکرد!
آن شب از جان مستم چه میخواست
دست او روی دستم چه میخواست
وسوسه از شکستم چه میخواست
تف بر این ارتجاع ِصعودی!
دستش افتاد در موج مویم
پاره شد جامه از روبهرویم!
ماندهام از چه چیزی بگویم!
آه یوسف! تو دیگر که بودی
عقل میگوید: «این کار زشت است»
عشق میگوید: «این سرنوشت است!
اولین دربهای بهشت است
آخرین دکمههای لباسش!»
باز کردم! رسیدم به آتش!
آتش، امّا برای سیاوَش!
خیره در سرخی ِالتماسش
غرق در آبی ِچشمهایش
من حواسم به او... او حواسش...
آخرین دکمههای لباسش...
آخرین دکمههای لباسش
#یاسر_قنبرلو