سونامی عشق
.
نه زنگی
نه پیغامی از کسی
سکوت ...!
زندگیام را برداشته
یک سونامی
از جنس عشق می خواهم
که مرا بیخبر
در آغوش بگیرد
ـــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
نه زنگی
نه پیغامی از کسی
سکوت ...!
زندگیام را برداشته
یک سونامی
از جنس عشق می خواهم
که مرا بیخبر
در آغوش بگیرد
ـــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
خون سرد تنهایی
.
بیتو ...!
خون سرد تنهاییام
با تو اما
نبض جهانم گرمتر میزند
زودتر بیا...!
تا دردها مچالهام نکردهاند ...
ـــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
بیتو ...!
خون سرد تنهاییام
با تو اما
نبض جهانم گرمتر میزند
زودتر بیا...!
تا دردها مچالهام نکردهاند ...
ـــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
گاهي مرا صدا بزن
.
من هرآینه ...!
در عطر بافهي هزارتويِ
خيال گيسوان تو گم ميشوم
گاهي مرا صدا بزن
كه بيصداي تو...!
در انزواي نمنم خویش
به آهي چو شمع، آب ميشوم
آري ...!
گاهي مرا صدا بزن
كه من از صداي تو
هر روز در تولدي دوباره
در يادها، ياد ميشوم
و بي صدای تو در انزوای آرام باد
آهسته از ياد ميروم
چون خاكستر خزان روزگار خويش
آرام بر باد ميشوم
مانند از یاد رفتهای
در نجوای بادها، آرامآرام
در مرگ خويش خواب میشوم
گاهي مرا صدا بزن
كه بي صدای تو سالهاست
در خزاني زودرس
چون قصّهاي ناتمام ماندهام
حكايت یک عمر تنهايي
آري قصّهام، قصّهاي ناخوانده
لاي اوراق دفتري كهنه
بر جای ماندهام
كه در سالمرگ قصّهها
كه هر لحظهاش قصّهايست غمبار
قصّهاي آشفتهام
گاهي مرا صدا بزن
من هر آينه بي صداي تو
در انزواي تدفين خويش
خاكستري بر جاي ماندهام
و چون برگهای خزان
در انزوای سرد پاییزی
آرام آرام خاك ميشوم
گاهي مرا صدا بزن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
.
من هرآینه ...!
در عطر بافهي هزارتويِ
خيال گيسوان تو گم ميشوم
گاهي مرا صدا بزن
كه بيصداي تو...!
در انزواي نمنم خویش
به آهي چو شمع، آب ميشوم
آري ...!
گاهي مرا صدا بزن
كه من از صداي تو
هر روز در تولدي دوباره
در يادها، ياد ميشوم
و بي صدای تو در انزوای آرام باد
آهسته از ياد ميروم
چون خاكستر خزان روزگار خويش
آرام بر باد ميشوم
مانند از یاد رفتهای
در نجوای بادها، آرامآرام
در مرگ خويش خواب میشوم
گاهي مرا صدا بزن
كه بي صدای تو سالهاست
در خزاني زودرس
چون قصّهاي ناتمام ماندهام
حكايت یک عمر تنهايي
آري قصّهام، قصّهاي ناخوانده
لاي اوراق دفتري كهنه
بر جای ماندهام
كه در سالمرگ قصّهها
كه هر لحظهاش قصّهايست غمبار
قصّهاي آشفتهام
گاهي مرا صدا بزن
من هر آينه بي صداي تو
در انزواي تدفين خويش
خاكستري بر جاي ماندهام
و چون برگهای خزان
در انزوای سرد پاییزی
آرام آرام خاك ميشوم
گاهي مرا صدا بزن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
👏1
زمستان در موهای تو تاخیر دارد
.
زمستان
در موهای تو تاخیر دارد
پاییز را
نگاه تو رنگ میزند
و تیر ماه
در تن تو مکث میکند
اردیبهشت یادش بخیر
اینجا
همهی فصلها
برای تو ترانه میخوانند
ــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
زمستان در موهای تو تاخیر دارد
.
زمستان
در موهای تو تاخیر دارد
پاییز را
نگاه تو رنگ میزند
و تیر ماه
در تن تو مکث میکند
اردیبهشت یادش بخیر
اینجا
همهی فصلها
برای تو ترانه میخوانند
ــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
زمستان در موهای تو تاخیر دارد
دردها
.
دردها پنهانیست
اشکهامان جاریست
و تبسم بر لب جراحيست
هيچ خنده، هيچ آوازي نيست
هيچ همراهي هم
که مراد همه، بيهمراهيست
و مراد از ساز و از آواز
روی یک شاخهی خشکیده
غراب است، غراب
باغ از مرغ غزلخوان خاليست ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
دردها پنهانیست
اشکهامان جاریست
و تبسم بر لب جراحيست
هيچ خنده، هيچ آوازي نيست
هيچ همراهي هم
که مراد همه، بيهمراهيست
و مراد از ساز و از آواز
روی یک شاخهی خشکیده
غراب است، غراب
باغ از مرغ غزلخوان خاليست ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
آوای سپیدهدم
.
از کجا میآید این آواز؟!
اين سحر چيست؟
که اينگونه همه شور و شعف ميآرد
و در آن فاختهها با طرب ميخوانند
با همه شور و نويد، با همه عشق و اميد
ای خوشا باز نيايد شب ظلماني و سرد
و خوشا باز نباشد شبِ تنهايي و درد
تا كه باز آيد صبح
با همه شور نشاط با همه عشق و اميد
فارغ از ظلمت و هر تاريكي
شهر از قيد سياهيها دور
كوچهها سرشار از شوق حضور
مردماني مسرور
چون نسيم مست و رها
چون كبوتر آزاد
فارغ از هر ترس و واهمهاي
باغهامان پر بار
خانههامان آباد ...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
.
از کجا میآید این آواز؟!
اين سحر چيست؟
که اينگونه همه شور و شعف ميآرد
و در آن فاختهها با طرب ميخوانند
با همه شور و نويد، با همه عشق و اميد
ای خوشا باز نيايد شب ظلماني و سرد
و خوشا باز نباشد شبِ تنهايي و درد
تا كه باز آيد صبح
با همه شور نشاط با همه عشق و اميد
فارغ از ظلمت و هر تاريكي
شهر از قيد سياهيها دور
كوچهها سرشار از شوق حضور
مردماني مسرور
چون نسيم مست و رها
چون كبوتر آزاد
فارغ از هر ترس و واهمهاي
باغهامان پر بار
خانههامان آباد ...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
به رهايي
.
آي...، رهايي
شعرهايم همه در
وصف تو ميانديشند
و سرودم همه از
شوق تو بر لب جاریست
اين ترانه، همه از عشق تو دارد آواز
تن و جانم همه از
لحظهي ديدار تو ميلرزد باز
همه با راز و نياز، همه با سوز و گداز
تا سحرگاه اميد که شفق باز دمد
با تو ميمانم باز، با تو ميخوانم باز
با تو میگویم راز
منِ سرگشته، چه داني؟!
با همه وحشت از اين تاريكي
منتظر، با تو همآوازم باز!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
.
آي...، رهايي
شعرهايم همه در
وصف تو ميانديشند
و سرودم همه از
شوق تو بر لب جاریست
اين ترانه، همه از عشق تو دارد آواز
تن و جانم همه از
لحظهي ديدار تو ميلرزد باز
همه با راز و نياز، همه با سوز و گداز
تا سحرگاه اميد که شفق باز دمد
با تو ميمانم باز، با تو ميخوانم باز
با تو میگویم راز
منِ سرگشته، چه داني؟!
با همه وحشت از اين تاريكي
منتظر، با تو همآوازم باز!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
واپسین امید
.
من درد را
در چشمانی بیخواب دیدهام
من درد را وقتی که همه
در خواب بودهاند، دیدهام
اگر که جز باد، این راه را
تا درازنای نفسهای آخرین
ما را همسفر نیست
اما این راه تنها امید ماست
به هوش باش نشکنی!
که تو بیسبب از انتهای این کوچه،
در تمام فصولِ درد برنخواستهای
که رهگذری با پوزخند به تو بگوید:
نرو ...! این جاده را عاقبت خوشی نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / نت سکوت
.
من درد را
در چشمانی بیخواب دیدهام
من درد را وقتی که همه
در خواب بودهاند، دیدهام
اگر که جز باد، این راه را
تا درازنای نفسهای آخرین
ما را همسفر نیست
اما این راه تنها امید ماست
به هوش باش نشکنی!
که تو بیسبب از انتهای این کوچه،
در تمام فصولِ درد برنخواستهای
که رهگذری با پوزخند به تو بگوید:
نرو ...! این جاده را عاقبت خوشی نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / نت سکوت
بيپرده
.
همه جا بيپرده
همه چيز بيپرده
خانهها، لبخندها
حرفها، پنجرهها و نگاه، بيپرده
چشمها پنجرههاي دل ماست
و نگاه بيپرده، اثبات بودن ماست
تثبيت شوق حضور، اثبات آدمهاست
اي دريغا، اي دريغا ...!
باز کن پنجره را بیپرده
پردهها ديوار سيرت ماست
پشت اين پرده همه ناپيداست
نور را تابيدن در خانه حسرتهاست
پنجره با پرده بي حس است
مثل تابوت نور، لاشهي خورشيد است
پنجره بي پرده در غوغاست
روشني بخش اتاقي تنهاست
راوي دورترين نقطهي تاريكيهاست
پنجره تابلویی زنده و روشن
از من و توست
قابی از رویاهاست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
.
همه جا بيپرده
همه چيز بيپرده
خانهها، لبخندها
حرفها، پنجرهها و نگاه، بيپرده
چشمها پنجرههاي دل ماست
و نگاه بيپرده، اثبات بودن ماست
تثبيت شوق حضور، اثبات آدمهاست
اي دريغا، اي دريغا ...!
باز کن پنجره را بیپرده
پردهها ديوار سيرت ماست
پشت اين پرده همه ناپيداست
نور را تابيدن در خانه حسرتهاست
پنجره با پرده بي حس است
مثل تابوت نور، لاشهي خورشيد است
پنجره بي پرده در غوغاست
روشني بخش اتاقي تنهاست
راوي دورترين نقطهي تاريكيهاست
پنجره تابلویی زنده و روشن
از من و توست
قابی از رویاهاست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
سردرگم
.
روزهایی که باران بود
من از چتر
بیزار میشدم
تمام پیاده روهای شهر میشد
چیزی مسخره ...!!!
توی همین خیابان ایرانشهر
تمام آجرهای خانهی هنرمندان را
یکییکی میکندند
و پلهبرقی میدان هفت تیر
برعکس میچرخید
تا این پلها و نشانهها هست
ما به جایی نمیرسیم
برو ...!
خیالت راحت
از میدان فردوسی که بگذری
انقلاب پیدا نیست
من گیج شدهام
و نمیدانم
که از انقلاب به آزادی میرسد؟!
یا از آزادی به انقلاب؟!
ــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / زمستان در موهای تو تاخیر دارد
.
روزهایی که باران بود
من از چتر
بیزار میشدم
تمام پیاده روهای شهر میشد
چیزی مسخره ...!!!
توی همین خیابان ایرانشهر
تمام آجرهای خانهی هنرمندان را
یکییکی میکندند
و پلهبرقی میدان هفت تیر
برعکس میچرخید
تا این پلها و نشانهها هست
ما به جایی نمیرسیم
برو ...!
خیالت راحت
از میدان فردوسی که بگذری
انقلاب پیدا نیست
من گیج شدهام
و نمیدانم
که از انقلاب به آزادی میرسد؟!
یا از آزادی به انقلاب؟!
ــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / زمستان در موهای تو تاخیر دارد
لالهها بیخبرند
.
لالهها در بادند
و شقايقها هم
من در اين دامنهي سبز بلند
در افق طوفان را ميبينم
خيره بر خرمن سرخ لاله
ماتِ این دشت،
شقايقها را ميبينم
لالهها از طوفان بيخبرند
و شقايقها هم
پیش خود ميگويم
اين تلاطم در دشت
تا سرانجام كدامين شب تار خواهد بود
در سرآغاز كدامين صبحي خواهد رفت
لاجرم، چنگ در این دامن شب اميّدوار
جار خواهم زد، جار!
آی ...، بهار...! ننگت باد
منتظر مانديم و
هيچ خبر از تو نيامد در دشت
و سر آخر،
لالهها در كولاك روئيدند
لالهها در كولاك بشکفتند، خنديدند
لالهها رقصيدند، گل دادند
باز در طوفانها خواهند رُست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعر از:
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
لالهها در بادند
و شقايقها هم
من در اين دامنهي سبز بلند
در افق طوفان را ميبينم
خيره بر خرمن سرخ لاله
ماتِ این دشت،
شقايقها را ميبينم
لالهها از طوفان بيخبرند
و شقايقها هم
پیش خود ميگويم
اين تلاطم در دشت
تا سرانجام كدامين شب تار خواهد بود
در سرآغاز كدامين صبحي خواهد رفت
لاجرم، چنگ در این دامن شب اميّدوار
جار خواهم زد، جار!
آی ...، بهار...! ننگت باد
منتظر مانديم و
هيچ خبر از تو نيامد در دشت
و سر آخر،
لالهها در كولاك روئيدند
لالهها در كولاك بشکفتند، خنديدند
لالهها رقصيدند، گل دادند
باز در طوفانها خواهند رُست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعر از:
#یعقوب_رستمی_ثالث
مهم نیست
.
مهم نیست
کی هستی ...!
چیزی داری یا نه
کافیست واژهها را
یکی یکی بو کنی
شعر خودش میآید
تو تنها وظيفه داري بسرايي
ــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
تا آنسوی بنفشهها
.
مهم نیست
کی هستی ...!
چیزی داری یا نه
کافیست واژهها را
یکی یکی بو کنی
شعر خودش میآید
تو تنها وظيفه داري بسرايي
ــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
تا آنسوی بنفشهها
دعوت از بهار
.
نشستهام به انتظار
چنان شکسته بیقرار
چو باغ مانده در خزان
چو دشت خشک بیسوار
بهار ...! نورِ دیدهام
برس به داد یاسها
که روزها خزان شد و
گذشت و رفت
بیا به دشت و مرغزار
بیا برس به حال زار
من از جنون گذشتهام
تو از خزان گذر بیا
که باغ را خزان گرفت و
یاسها در انتظار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
.
نشستهام به انتظار
چنان شکسته بیقرار
چو باغ مانده در خزان
چو دشت خشک بیسوار
بهار ...! نورِ دیدهام
برس به داد یاسها
که روزها خزان شد و
گذشت و رفت
بیا به دشت و مرغزار
بیا برس به حال زار
من از جنون گذشتهام
تو از خزان گذر بیا
که باغ را خزان گرفت و
یاسها در انتظار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
كوچهي تبريز
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
... گاهي وقتها، خيلي دلم براي كوچه تنگ ميشود؛ خاصه براي كوچهي كودكـيها، با آنهمه همهمه و شاديهايش، دربدري و دردهايش، روزگاري كه با همهي كامها و ناكاميها توشهاي براي امروزِ قلمم بود؛ كه در آن گذرگاه نهچندان هموار با هيچ چيز خوش بوديم و فارغ، و با اندكي ناكامي بغضمان ميتركيد. كمخرج و بالانشين، تنها دلخوشيمان تيله بازي، الك و دولك و گِلبازي، و در ايام سرد زمستان با همهي سوزِ سرما برفبازي، انگشتانمان از فرط سرما يخ ميزد؛ سرخ ميشد، ورم ميكرد؛ اما باز فردا سرسره بود و برفبازي. و تنها حسرتمان، دوچرخهي شيك پسرحاجآقا و توپ چرمِ گرانقيمت و رنگارنگ پسر فلاني (كه شازده هميشه ماشين شيك پاپاشو و خانهي مجلّلشان را به رخ ما ميكشيد و هِي پُز ميداد و دل ما هم هِي ميسـوخت.) حـال بـا ايـن اوصــاف دوچــرخه و تـوپ چـارهاي جـز پنچرشدن نداشتند؛ و تنها گناهشان اين بودكه مال ما نبودند؛ . . . / از مقدمهی مجموعه شعر کوچه تبریز. یعقوب رستمی ثالث
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
... گاهي وقتها، خيلي دلم براي كوچه تنگ ميشود؛ خاصه براي كوچهي كودكـيها، با آنهمه همهمه و شاديهايش، دربدري و دردهايش، روزگاري كه با همهي كامها و ناكاميها توشهاي براي امروزِ قلمم بود؛ كه در آن گذرگاه نهچندان هموار با هيچ چيز خوش بوديم و فارغ، و با اندكي ناكامي بغضمان ميتركيد. كمخرج و بالانشين، تنها دلخوشيمان تيله بازي، الك و دولك و گِلبازي، و در ايام سرد زمستان با همهي سوزِ سرما برفبازي، انگشتانمان از فرط سرما يخ ميزد؛ سرخ ميشد، ورم ميكرد؛ اما باز فردا سرسره بود و برفبازي. و تنها حسرتمان، دوچرخهي شيك پسرحاجآقا و توپ چرمِ گرانقيمت و رنگارنگ پسر فلاني (كه شازده هميشه ماشين شيك پاپاشو و خانهي مجلّلشان را به رخ ما ميكشيد و هِي پُز ميداد و دل ما هم هِي ميسـوخت.) حـال بـا ايـن اوصــاف دوچــرخه و تـوپ چـارهاي جـز پنچرشدن نداشتند؛ و تنها گناهشان اين بودكه مال ما نبودند؛ . . . / از مقدمهی مجموعه شعر کوچه تبریز. یعقوب رستمی ثالث
شايد اينجا روزي ...
.
شايد اينجا روزي
كُنج اين تنهايي
روي در خاك كشم
بيخبر از هر كس
... فارغ از هر جايي
شايد اينجا روزي
زير اين سقف مِهآلود وسياه
نفسم بند آيد
شعله از شمع وجودم برود
... از غم و تنهايي
شايد اينجا روزي
دردِ دلتنگي و غم
نفسم را گيرد
جان ز تن برخيزد
... تا ديار باقي
شايد اينجا روزي
پنجه در پنجهي طوفان قضا
با سراپاي وجود اندازم
و نماند، نه مُمِدي و حياتي
... نه مفرّح زاتي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
.
شايد اينجا روزي
كُنج اين تنهايي
روي در خاك كشم
بيخبر از هر كس
... فارغ از هر جايي
شايد اينجا روزي
زير اين سقف مِهآلود وسياه
نفسم بند آيد
شعله از شمع وجودم برود
... از غم و تنهايي
شايد اينجا روزي
دردِ دلتنگي و غم
نفسم را گيرد
جان ز تن برخيزد
... تا ديار باقي
شايد اينجا روزي
پنجه در پنجهي طوفان قضا
با سراپاي وجود اندازم
و نماند، نه مُمِدي و حياتي
... نه مفرّح زاتي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
و تنها گناه حسرت خوردن ما هم اين بود؛ كه قدرت خريد حتي يك توپ پلاستيكي را هم نداشتيم
بزرگتركه ميشديم و اگر با خودمان بود نميشديم و در همان ايام كودكي در كوچه پس كوچههاي آن، سبكبال و فارغ پرسه ميزديم و با همان حسرتها و آرزوهاي روزگاركـودكي ميسوختيم و ميساختيم و همهي عمر با زلال كودكانه ميزيستيم؛ بهتر از اين بود كه يك عمر لاجَرَم با رنج و حسرت و ناكامي، پنجه در پنجهي قهـار اين بهاصطلاح زندگي درافكنيم. . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه مقدمه مجموعه شعر کوچه تبریز / یعقوب رستمی ثالث
بزرگتركه ميشديم و اگر با خودمان بود نميشديم و در همان ايام كودكي در كوچه پس كوچههاي آن، سبكبال و فارغ پرسه ميزديم و با همان حسرتها و آرزوهاي روزگاركـودكي ميسوختيم و ميساختيم و همهي عمر با زلال كودكانه ميزيستيم؛ بهتر از اين بود كه يك عمر لاجَرَم با رنج و حسرت و ناكامي، پنجه در پنجهي قهـار اين بهاصطلاح زندگي درافكنيم. . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه مقدمه مجموعه شعر کوچه تبریز / یعقوب رستمی ثالث
صبح اميد
.
من چه سرشار زِ شورم امروز
و چه پُر نور،
چه زيبا و قشنگ،
مثل يك دانه بلور
به اُفقها بنگر؛
اُفق فردا را اميدهاست
كه شفقها پيداست
من شعاع نور ميبينم ؛
ميتابد بيدرنگ
پرتوِ خورشيد است؛
روي آن كوه بلند
پشت آن جنگلها،
روشنيها پيداست.
تا رهايي، روزني نور اگر برتابد
... بخت با ماست
يقين ميدانم ...!
در مصاف نور و تاريكي
تا سرانجامِ شب يلدايي
در به ميعادگه نور و نويد،
خورشيد را خواهم ديد.
و به آن نور، رهايي بخشم
... من سلامي روشن خواهم گفت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / حکایت بیقراری غربت
.
من چه سرشار زِ شورم امروز
و چه پُر نور،
چه زيبا و قشنگ،
مثل يك دانه بلور
به اُفقها بنگر؛
اُفق فردا را اميدهاست
كه شفقها پيداست
من شعاع نور ميبينم ؛
ميتابد بيدرنگ
پرتوِ خورشيد است؛
روي آن كوه بلند
پشت آن جنگلها،
روشنيها پيداست.
تا رهايي، روزني نور اگر برتابد
... بخت با ماست
يقين ميدانم ...!
در مصاف نور و تاريكي
تا سرانجامِ شب يلدايي
در به ميعادگه نور و نويد،
خورشيد را خواهم ديد.
و به آن نور، رهايي بخشم
... من سلامي روشن خواهم گفت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / حکایت بیقراری غربت
مهرباني
.
بوي گندم، بوي سيب
بوي آن آلالههاي دشت سبز
خرمن سبز امید، سايهي لرزان بيد
بوي پونه، عطر ياس، عطر گلهاي بهار
لحظههايي با سروري كودكانه
... مثل چشمي با نگاهي شاعرانه
در ميان جمع مستان عاشقانه
پاي كوبان شادمانه چون غزال
مست جامي و شرابي
ماندهام در اين دو راهي
نيست ديگر، بوي خوب مهرباني
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
.
بوي گندم، بوي سيب
بوي آن آلالههاي دشت سبز
خرمن سبز امید، سايهي لرزان بيد
بوي پونه، عطر ياس، عطر گلهاي بهار
لحظههايي با سروري كودكانه
... مثل چشمي با نگاهي شاعرانه
در ميان جمع مستان عاشقانه
پاي كوبان شادمانه چون غزال
مست جامي و شرابي
ماندهام در اين دو راهي
نيست ديگر، بوي خوب مهرباني
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
در تنگنای قلب من
.
در تنگنای قلب من
شور امیدیست
که از شکُفتنِ صبحی روشن
در خواب سبک گیاهی کوچک خبر میدهد.
در تنگنای قلب تو امّا
نور چراغیست روشن
که از تصمیم چشمان سیاه تو نوید میدهد.
در فراسوی نگاه تو گرمترینِ واژههاست
و در اعماق دلِ من اما داغترینِ دردها
که از عابری ناشناس خبر میدهد.
در تنگنای قلب من
همیشه امیدی هست
که در خواب کودکانهی
یک آهوی صحرایی آرام میخزد
تا سر وقتاش از رهایی خبردار شود
باری، رهایی ...!
در کدامین گوشهی جهان در بند است.
که دلها اینچنین تنگ است
در تنگنای قلب من و تو همیشه خبری خواهد بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / نت سکوت
.
در تنگنای قلب من
شور امیدیست
که از شکُفتنِ صبحی روشن
در خواب سبک گیاهی کوچک خبر میدهد.
در تنگنای قلب تو امّا
نور چراغیست روشن
که از تصمیم چشمان سیاه تو نوید میدهد.
در فراسوی نگاه تو گرمترینِ واژههاست
و در اعماق دلِ من اما داغترینِ دردها
که از عابری ناشناس خبر میدهد.
در تنگنای قلب من
همیشه امیدی هست
که در خواب کودکانهی
یک آهوی صحرایی آرام میخزد
تا سر وقتاش از رهایی خبردار شود
باری، رهایی ...!
در کدامین گوشهی جهان در بند است.
که دلها اینچنین تنگ است
در تنگنای قلب من و تو همیشه خبری خواهد بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / نت سکوت