نُت سکوت ( اشعار یعقوب رستمی ثالث) با صدای شاعر
823 subscribers
791 photos
4 videos
17 links
Download Telegram
متروکه
.
به ایستگاه
متروکه‌ای می‌مانم
که در انتظار
هیچ قطاری نیست
فقط صدای پای توست
که سوت زنان
می‌تواند نجاتش دهد
ــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / تا آن‌سوی بنفشه‌ها
نوش دارو
.

روزي آيي به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سراغم‌‌‌
و كُني يادم تو‌‌
چه ثمر .‌.‌.؟!
كه در آن روز
نيابي از من‌‌‌ هيچ اثر
باشد‌‌ آن‌‌‌‌ روز نباشم‌‌‌‌‌‌
... كه بداني بودم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
حکایت بی‌قراری غربت
شوق آب و آينه
.

شاعرم
شعرم جوی
و مُرادم دریاست
و تو دریای منی
من تو را در آب و آينه‌ها مي‌جویم
روي تو چون شوق آينه‌هاست
چشم تو چون درياست
من تو را در موج درياها مي‌بینم
و هرازگاهي در ساحل درياي خيال
من تو را مي‌‌پايم
رد پاهاي خيس، در نشان تو مرا مي‌خوانند
من تو را هر لحظه، در قاب آينه‌ها مي‌جويم
در نهيب امواج، شوق ديدار تو را می‌شنوم
شوق آب و آينه، يعني‌ تو ...!
روي تو در آب و آينه‌هاست
من دو چشمم خيره در درياست
من سراسيمه به درياي خيال تو فرو مي‌افتم
تو سراسيمه مرا مي‌بيني، لحظه‌اي مي‌خندي
تن ز آب مي‌پوشي، آب زلال
چشم من در موج چشمانت
چشم من غرق در امواج تنت
چشم من در موج اين درياست
و خيالم خيره، در شوق آينه‌هاست
من تو را در قاب آينه‌ها مي‌پايم
و به دنبال تو اين دريا را غرقِ خيال ...!
موج به موج مي‌آيم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
نُت سکوت
.

سکوت من
آخرین نُتِ حنجره‌ای‌ست
به وسعت دشت‌ها
و تمام لحظه‌های تنهایی
این سکوت که می‌شنوی
نُت نجوایِ تمام لحظه‌های بی‌کسی‌ست
این ملودی‌های نافرجام
قطعه¬های بی‌مورد
که در گوش من بیخود
زندگی را زمزمه می‌کنند.
گاهی سکوت می‌کنم، لحظه‌ای نه!
ناگهان تمام حنجره‌ی
یک اُپرایِ بزرگ درد را
در گلوی کوچک خود
جای می‌دهم، داد می‌زنم
من آوای سکوت هزار بار تنهایی‌ام
از بی‌همنفسی، با سکوت فریاد می‌زنم
بعد از این شب تیره و تار
که سرما در آن هر شب
با دندان‌های تیز خود یخ می‌خاید
سکوت من از هیاهوی طبل تو ...!
رساتر خواهد بود، اگر آفتاب بردمد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث / نت سکوت
سونامی عشق
.


نه زنگی
نه پیغامی از کسی
سکوت ...!
زندگی‌ام را برداشته
یک سونامی
از جنس عشق می خواهم
که مرا بی‌خبر
در آغوش بگیرد
ـــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
خون سرد تنهایی
.
بی‌تو ...!
خون سرد تنهایی‎ام
با تو اما
نبض جهانم گرمتر می‌زند
زودتر بیا...!
تا دردها مچاله‌ام نکرده‌اند ...
ـــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
گاهي مرا صدا بزن
.

من هرآینه ...!
در عطر بافه‌ي هزارتويِ
خيال گيسوان تو گم مي‌شوم
گاهي مرا صدا بزن
كه بي‌صداي تو...!
در انزواي نم‌نم خویش
به آهي چو شمع، آب مي‌شوم
آري ...!
گاهي مرا صدا بزن
كه من از صداي تو
هر روز در تولدي دوباره
در يادها، ياد مي‌شوم
و بي‌ صدای تو در انزوای آرام باد
آهسته از ياد مي‌روم
چون خاكستر خزان روزگار خويش
آرام بر باد مي‌شوم
مانند از یاد رفته‌ای
در نجوای باد‌ها، آرام‌آرام
در مرگ خويش خواب می‌شوم
گاهي مرا صدا بزن
كه بي‌ صدای تو سال‌هاست
در خزاني زودرس
چون قصّه‌اي ناتمام مانده‌ام
حكايت یک عمر تنهايي
آري قصّه‌ام، قصّه‌اي ناخوانده
لاي اوراق دفتري كهنه
بر جای مانده‌‌ام
كه در سالمرگ قصّه‌ها
كه هر لحظه‌اش قصّه‌ايست غم‌بار
قصّه‌اي آشفته‌ام
گاهي مرا صدا بزن
من هر آينه بي‌ صداي تو
در انزواي تدفين خويش
خاكستري بر جاي مانده‌ام
و چون برگ‌های خزان
در انزوای سرد پاییزی
آرام آرام خاك مي‌شوم
گاهي مرا صدا بزن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
👏1
زمستان در موهای تو تاخیر دارد
.

زمستان
در موهای تو تاخیر دارد
پاییز را
نگاه تو رنگ می‌زند
و تیر ماه
در تن تو مکث می‌کند
اردیبهشت یادش بخیر
اینجا
همه‌ی فصل‌ها
برای تو ترانه می‌خوانند
ــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
زمستان در موهای تو تاخیر دارد
دردها


.
دردها پنهانیست
اشک‌هامان جاریست
و تبسم بر لب جراحيست
هيچ خنده، هيچ آوازي نيست
هيچ همراهي هم
که مراد همه، بي‌همراهيست
و مراد از ساز و از آواز
روی یک شاخه‌ی خشکیده
غراب است، غراب
باغ از مرغ غزل‌خوان خاليست ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
حسّ
.

حسّم را
همین حوالی
گم کرده‌ام
نشانِ تو دارد
ندیده‌ای ...؟!
ــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / تا آن‌سوی بنفشه‌ها
آوای سپیده‌دم
.

از کجا می‌آید این‌ آواز؟!
اين سحر چيست؟
که اينگونه همه شور و شعف مي‌آرد
و در آن فاخته‌‌‌ها با طرب مي‌خوانند
با همه شور و نويد، با همه عشق و اميد
ای خوشا باز نيايد شب ظلماني و سرد
و خوشا باز نباشد شبِ تنهايي و درد
تا كه باز آيد صبح
با همه شور نشاط با همه عشق و اميد
فارغ از ظلمت و هر تاريكي
شهر از قيد سياهي‌ها دور‌
كوچه‌ها سرشار از شوق حضور
مردماني مسرور
چون نسيم مست و رها
چون كبوتر آزاد
فارغ از هر ترس و واهمه‌اي
باغ‌هامان پر بار
خانه‌هامان آباد ...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
شكفتن
.

مژده اي‌‌‌‌ عاشق جان‌‌‌‌سوخته،
اي ...! دل ‌‌‌داده زِ كف
انتظاري جانكاه در راه است‌‌‌.
در ‌‌‌ستيزيم همه،
با همه رنج و ‌‌حسرت
تا بروييم‌‌‌‌‌‌ و بياموزيم روييدن را
تا بفهميم صدايِ نُت باد،
... موسيقيِ باران را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / حکایت بی‌قراری غربت
به رهايي
.

آي...، رهايي
شعرهايم همه در
وصف تو مي‌انديشند
و سرودم همه از
شوق تو بر لب جاریست
اين ترانه، همه از عشق تو دارد آواز
تن و جانم همه از
لحظه‌ي ديدار تو مي‌لرزد باز
همه با راز و نياز، همه با سوز و گداز
تا سحرگاه اميد که شفق باز دمد
با تو مي‌مانم باز، با تو مي‌خوانم باز
با تو می‌گویم راز
منِ سرگشته، چه داني؟!
با همه وحشت از اين تاريكي
منتظر، با تو همآوازم باز!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
واپسین امید
.

من درد را
در چشمانی بی‌خواب دیده‌ام
من درد را وقتی که همه
در خواب بوده‌اند، دیده‌ام
اگر که جز باد، این راه را
تا درازنای نفس‌های آخرین
ما را همسفر نیست
اما این راه تنها امید ماست
به هوش باش نشکنی!
که تو بی‌سبب از انتهای این کوچه‌،
در تمام فصولِ درد برنخواسته‌ای
که رهگذری با پوزخند به تو بگوید:
نرو ...! این جاده را عاقبت خوشی نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / نت سکوت
بي‌پرده
.

همه جا بي‌پرده
همه چيز بي‌پرده
خانه‌ها، لبخندها
حرف‌ها، پنجره‌ها و نگاه، بي‌پرده
چشم‌ها پنجره‌هاي دل ماست
و نگاه بي‌پرده، اثبات بودن ماست
تثبيت شوق حضور، اثبات آدم‌هاست
اي دريغا، اي دريغا ...!
باز کن پنجره را بی‌پرده
پرده‌ها ديوار سيرت ماست
پشت اين پرده‌‌‌ همه ناپيداست
نور را تابيدن در خانه حسرت‌هاست
پنجره با پرده بي حس است
مثل تابوت نور، لاشه‌ي خورشيد است
پنجره بي پرده در غوغاست
روشني بخش اتاقي تنهاست
راوي دورترين نقطه‌ي تاريكي‌هاست
پنجره تابلویی زنده و روشن
از من و توست
قابی از رویاهاست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
سردرگم
.


روزهایی که باران بود
من از چتر
بیزار می‌شدم
تمام پیاده روهای شهر می‌شد
چیزی مسخره ...!!!
توی همین خیابان ایرانشهر
تمام آجرهای خانه‌ی هنرمندان را
یکی‌یکی می‌کندند
و پله‌برقی میدان هفت تیر
برعکس می‌چرخید
تا این پل‌ها و نشانه‌ها هست
ما به جایی نمی‌رسیم
برو ...!
خیالت راحت
از میدان فردوسی که بگذری
انقلاب پیدا نیست
من گیج شده‌ام
و نمی‌دانم
که از انقلاب به آزادی میرسد؟!
یا از آزادی به انقلاب؟!
ــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / زمستان در موهای تو تاخیر دارد
لاله‌ها بی‌خبرند
.

لاله‌ها در بادند
و شقايق‌ها هم
من در اين دامنه‌ي سبز بلند
در افق طوفان را مي‌بينم
خيره بر خرمن سرخ لاله
ماتِ این دشت،
شقايق‌ها را مي‌‌بينم
لاله‌ها از طوفان بي‌خبرند
و شقايق‌ها هم
پیش خود مي‌گويم
اين تلاطم در دشت
تا سرانجام كدامين شب تار خواهد بود
در سرآغاز كدامين صبحي خواهد رفت
لاجرم، چنگ در این دامن شب اميّدوار
جار خواهم زد، جار!
آی ...، بهار...! ننگت باد
منتظر مانديم و
هيچ خبر از تو نيامد در دشت
و سر آخر،
لاله‌ها در كولاك روئيدند
لاله‌ها در كولاك بشکفتند، خنديدند
لاله‌ها رقصيدند، گل دادند
باز در طوفان‌ها خواهند رُست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعر از:
#یعقوب_رستمی_ثالث
مهم نیست
.
مهم نیست
کی هستی ...!
چیزی داری یا نه
کافی‌ست واژه‌ها را
یکی یکی بو کنی
شعر خودش می‌آید
تو تنها وظيفه داري بسرايي
ــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
تا آن‌سوی بنفشه‌ها
دعوت از بهار
.

نشسته‌ام به انتظار
چنان شکسته بی‌قرار
چو باغ مانده در خزان
چو دشت خشک بی‌سوار
بهار ...! نورِ دیده‌ام
برس به داد یاس‌ها
که روزها خزان شد و
گذشت و رفت
بیا به دشت و مرغزار
بیا برس به حال زار
من از جنون گذشته‌ام
تو از خزان گذر بیا
که باغ را خزان گرفت و
یاس‌ها در انتظار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
كوچه‌ي تبريز
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

... گاهي وقت‌ها، خيلي دلم براي كوچه تنگ مي‌شود؛ خاصه ‌براي‌ كوچه‌ي ‌كودكـي‌ها، با آن‌همه همهمه و شادي‌هايش، دربدري ‌و دردهايش، روزگاري ‌كه با همه‌ي كام‌ها و ناكامي‌ها توشه‌اي براي امروزِ قلمم بود؛ كه در آن گذرگاه نه‌چندان هموار با هيچ چيز خوش بوديم ‌و فارغ، و با اندكي ناكامي بغضمان مي‌تركيد. كم‌خرج ‌و بالا‌نشين، تنها دلخوشي‌مان تيله بازي، الك و دولك و گِل‌بازي، و در ايام‌ سرد زمستان با همه‌ي سوزِ سرما برف‌بازي، انگشتانمان از فرط سرما يخ مي‌زد؛‌ سرخ‌ مي‌شد، ورم‌ مي‌كرد؛ اما‌ باز فردا سرسره بود و برف‌بازي. و تنها حسرتمان، دوچرخه‌ي شيك پسرحاج‌آقا و توپ چرمِ گران‌قيمت و رنگارنگ پسر فلاني (كه شازده هميشه ماشين شيك پاپاشو و خانه‌ي مجل‍‍‍‍‍ّل‌شان را به رخ ما مي‌كشيد و هِي پُز مي‌داد ‌و ‌‌دل‌ ما هم هِي مي‌سـوخت.) حـال بـا ايـن ‌اوصــاف دوچــرخه و تـوپ چـاره‌اي‌ جـز پنچرشدن نداشتند؛ و تنها گناهشان اين بودكه مال ‌ما نبودند؛ . . . / از مقدمه‌ی مجموعه شعر کوچه تبریز. یعقوب رستمی ثالث
شايد اينجا روزي ...
.

شايد اينجا روزي
كُنج اين تنهايي
روي در خاك كشم
بي‌خبر از هر كس
... فارغ از هر جايي
شايد اينجا روزي
زير اين سقف مِه‌آلود وسياه
نفسم بند آيد
شعله از شمع وجودم برود
... از غم و تنهايي
شايد اينجا روزي
دردِ دلتنگي و غم
نفسم را گيرد
جان ز تن برخيزد
... تا ديار باقي

شايد اينجا روزي
پنجه در پنجه‌ي طوفان قضا
با سراپاي وجود اندازم
و نماند، نه مُمِدي و حياتي
... نه مفرّح زاتي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث