مفهوم ستاره
.
در هر مژه، هر پلکزدن
از آبی چشمان تو ...!
ستاره میبارد نازنین من
باز کن چشمانت را پلک بزن
تا آسمان بخت من از تو ستارهباران شود
چشمان تو ...! مفهوم ستارهایست امیدبخش
نگاهت را دریغ نکن از من
تا در هر مژه، من از ستاره پر شوم
بیآبیِ چشمان تو، آسمانِ بخت من تاریک است
آری بیا آسمان مرا ستارهباران کن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / نت سکوت
.
در هر مژه، هر پلکزدن
از آبی چشمان تو ...!
ستاره میبارد نازنین من
باز کن چشمانت را پلک بزن
تا آسمان بخت من از تو ستارهباران شود
چشمان تو ...! مفهوم ستارهایست امیدبخش
نگاهت را دریغ نکن از من
تا در هر مژه، من از ستاره پر شوم
بیآبیِ چشمان تو، آسمانِ بخت من تاریک است
آری بیا آسمان مرا ستارهباران کن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / نت سکوت
افسانهي بهار
.
كو ...؟ كجاست؟! شهر من
كه بهارش امسال ناپيداست
نکند در پیچ
جاده ی یخ زدهای
گم شدهاست؟!
نکند در پیچ
جاده ی یخ زدهای
جا ماندهاست؟!
بيخبر بودهام اما... اما...!
گويي انگار بهار افسانه است
شهر من در شب یک
جادهای گنگ و مهآلود و
سیاه گم شدهاست
بي خبر از دشت همسايه
كه شكفته است
در آغاز دوصد خندهی مسرور بهار
نه دمي
نه يكي همنفسي،
نه يكي بوتهي سبز
نه سواری از دور
و نه یک شاخهي گل
رنگ گلگون بهار
همه در شيون گُل
بيترانه مردهاست
و در اینجا ندا
از سوز سينهي هر انساني آزاديست
چه بگویم که بهار در اينجا
بيگل و آباديست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
كو ...؟ كجاست؟! شهر من
كه بهارش امسال ناپيداست
نکند در پیچ
جاده ی یخ زدهای
گم شدهاست؟!
نکند در پیچ
جاده ی یخ زدهای
جا ماندهاست؟!
بيخبر بودهام اما... اما...!
گويي انگار بهار افسانه است
شهر من در شب یک
جادهای گنگ و مهآلود و
سیاه گم شدهاست
بي خبر از دشت همسايه
كه شكفته است
در آغاز دوصد خندهی مسرور بهار
نه دمي
نه يكي همنفسي،
نه يكي بوتهي سبز
نه سواری از دور
و نه یک شاخهي گل
رنگ گلگون بهار
همه در شيون گُل
بيترانه مردهاست
و در اینجا ندا
از سوز سينهي هر انساني آزاديست
چه بگویم که بهار در اينجا
بيگل و آباديست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
خویشتن خویش
.
من در تنهایی
در عشق
در چشم معشوقههای مست
در زلال یک برکه
در سکوت مهتاب
در نجوای شبانه
آوای یک فاخته
و خنکای سایهی یک درخت
خود را میجویم
من سالهاست خودم را گم کردهام
اینگونه نگاهم نکن
با دستانی خسته
از مراسم تدفین خود میآیم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / زمستان در موهای تو تاخیر دارد
.
من در تنهایی
در عشق
در چشم معشوقههای مست
در زلال یک برکه
در سکوت مهتاب
در نجوای شبانه
آوای یک فاخته
و خنکای سایهی یک درخت
خود را میجویم
من سالهاست خودم را گم کردهام
اینگونه نگاهم نکن
با دستانی خسته
از مراسم تدفین خود میآیم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / زمستان در موهای تو تاخیر دارد
وهم
.
در اُفق باز تو را ميجويم
از كران باز تو را ميخوانم
چيز وهمانگيزي
در گوشم ميخواند
تا كجا رفتن وگشتن؟!
وهم خامياست سفر!
ولی اما باز من، باز، تو را ميجويم.
در سحرگاهان من روزي چند
چشم در چشم افق ميدوزم
عطر ياد تو من از دست صبا ميبويم
با خودم ميگويم،
راستي، نكند، وهم خامي باشد
رفتنم در پي نور؟!
چشمهايم خسته
خيره به كنجي خاموش
کوچه خلوت
همه بی جوش و خروش
ولی اما من ...!
در درونم چيزي در غوغاست
در درونم چيزي ميگويد
كه كسي ميآيد
يك كسي بهتر از آنهايي كه،
تا به حال آمدهاند
راد انساني از وادي آزادی و شور
كسي از جنس تبسم
راستي، عشق، سرور
راستي ...، نکند!
وهم خامی باشد ...؟!
ولی اما باز من باز تو را میجویم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
.
در اُفق باز تو را ميجويم
از كران باز تو را ميخوانم
چيز وهمانگيزي
در گوشم ميخواند
تا كجا رفتن وگشتن؟!
وهم خامياست سفر!
ولی اما باز من، باز، تو را ميجويم.
در سحرگاهان من روزي چند
چشم در چشم افق ميدوزم
عطر ياد تو من از دست صبا ميبويم
با خودم ميگويم،
راستي، نكند، وهم خامي باشد
رفتنم در پي نور؟!
چشمهايم خسته
خيره به كنجي خاموش
کوچه خلوت
همه بی جوش و خروش
ولی اما من ...!
در درونم چيزي در غوغاست
در درونم چيزي ميگويد
كه كسي ميآيد
يك كسي بهتر از آنهايي كه،
تا به حال آمدهاند
راد انساني از وادي آزادی و شور
كسي از جنس تبسم
راستي، عشق، سرور
راستي ...، نکند!
وهم خامی باشد ...؟!
ولی اما باز من باز تو را میجویم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
... همراه
من اگر دم نزنم
تو اگر دم نزني
چه كسي داد زند
درد بيدردي ما
درد تنهايي ما
من اگر تنهايم
تو اگر بيهمدرد
و هنوز مايي نيست
در نگاه من و تو
گرمايي جاري نيست
دستهامان سرد است ...!
گرمي دست من از دست تو است
گرمي دست تو از دست من
قوّت نبض من از نبض تو است
قوّت نبض تو از نبض من
من اگر تنهايم،
تو اگر بيهمدرد
درد بيعاريِ ماست
... درد دي گشتن فصل گلهاست
من اگر ديوار تنهايي، انزوا را شكنم
تو اگر داد ز دل بر آري
و همه يكصدا، يكدل و يكرنگ به مهر
و به گرمي دست به هم بفشاريم
... ميشود كاري كرد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث / حکایت بیقراری غربت
من اگر دم نزنم
تو اگر دم نزني
چه كسي داد زند
درد بيدردي ما
درد تنهايي ما
من اگر تنهايم
تو اگر بيهمدرد
و هنوز مايي نيست
در نگاه من و تو
گرمايي جاري نيست
دستهامان سرد است ...!
گرمي دست من از دست تو است
گرمي دست تو از دست من
قوّت نبض من از نبض تو است
قوّت نبض تو از نبض من
من اگر تنهايم،
تو اگر بيهمدرد
درد بيعاريِ ماست
... درد دي گشتن فصل گلهاست
من اگر ديوار تنهايي، انزوا را شكنم
تو اگر داد ز دل بر آري
و همه يكصدا، يكدل و يكرنگ به مهر
و به گرمي دست به هم بفشاريم
... ميشود كاري كرد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث / حکایت بیقراری غربت
بارانتر از هميشه
.
بارانتر از هميشه
در شهر خشكسالي
بیا به كوچههاي
اين شهر بيخيالي
اين خاك خشك و بيآب
سيراب كن تو باران
تا جان بگيرد اين شهر
در عصر لااُبالي
بارانتر از هميشه
از كوچههای نمناک
بازآ به كوچههاي
اين عصر بيبهاري
اي مهربان هميشه
خشكیده باغ و بيشه
فكري به حال ما كن
در اين تب ريايي
بارانتر از هميشه
جاني بده به ريشه
دام خزان اسير است
اين بيشهي بهاري
اين بيشه چون هميشه
در دام خشكسالياست
آزاد كن تو باران
از بند خشكسالي
بارانتر از هميشه
ما تشنگان خود را
سيراب كن به مهرت
در دشت بينوايي
با بينوايي خود
چشمي به در ندارم
من در ميان جمعي
بي هيچ آشنايي
بارانتر از هميشه
در دشت سرخ لاله
ما را رها كن از غم
از محنت خزاني
همراه اگر تو باشي
همراه تو بمانم
اين راه پر خطر را
... تا وادي رهايي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
بارانتر از هميشه
در شهر خشكسالي
بیا به كوچههاي
اين شهر بيخيالي
اين خاك خشك و بيآب
سيراب كن تو باران
تا جان بگيرد اين شهر
در عصر لااُبالي
بارانتر از هميشه
از كوچههای نمناک
بازآ به كوچههاي
اين عصر بيبهاري
اي مهربان هميشه
خشكیده باغ و بيشه
فكري به حال ما كن
در اين تب ريايي
بارانتر از هميشه
جاني بده به ريشه
دام خزان اسير است
اين بيشهي بهاري
اين بيشه چون هميشه
در دام خشكسالياست
آزاد كن تو باران
از بند خشكسالي
بارانتر از هميشه
ما تشنگان خود را
سيراب كن به مهرت
در دشت بينوايي
با بينوايي خود
چشمي به در ندارم
من در ميان جمعي
بي هيچ آشنايي
بارانتر از هميشه
در دشت سرخ لاله
ما را رها كن از غم
از محنت خزاني
همراه اگر تو باشي
همراه تو بمانم
اين راه پر خطر را
... تا وادي رهايي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
نوش دارو
.
روزي آيي به سراغم
و كُني يادم تو
چه ثمر ...؟!
كه در آن روز
نيابي از من هيچ اثر
باشد آن روز نباشم
... كه بداني بودم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
حکایت بیقراری غربت
.
روزي آيي به سراغم
و كُني يادم تو
چه ثمر ...؟!
كه در آن روز
نيابي از من هيچ اثر
باشد آن روز نباشم
... كه بداني بودم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
حکایت بیقراری غربت
شوق آب و آينه
.
شاعرم
شعرم جوی
و مُرادم دریاست
و تو دریای منی
من تو را در آب و آينهها ميجویم
روي تو چون شوق آينههاست
چشم تو چون درياست
من تو را در موج درياها ميبینم
و هرازگاهي در ساحل درياي خيال
من تو را ميپايم
رد پاهاي خيس، در نشان تو مرا ميخوانند
من تو را هر لحظه، در قاب آينهها ميجويم
در نهيب امواج، شوق ديدار تو را میشنوم
شوق آب و آينه، يعني تو ...!
روي تو در آب و آينههاست
من دو چشمم خيره در درياست
من سراسيمه به درياي خيال تو فرو ميافتم
تو سراسيمه مرا ميبيني، لحظهاي ميخندي
تن ز آب ميپوشي، آب زلال
چشم من در موج چشمانت
چشم من غرق در امواج تنت
چشم من در موج اين درياست
و خيالم خيره، در شوق آينههاست
من تو را در قاب آينهها ميپايم
و به دنبال تو اين دريا را غرقِ خيال ...!
موج به موج ميآيم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
شاعرم
شعرم جوی
و مُرادم دریاست
و تو دریای منی
من تو را در آب و آينهها ميجویم
روي تو چون شوق آينههاست
چشم تو چون درياست
من تو را در موج درياها ميبینم
و هرازگاهي در ساحل درياي خيال
من تو را ميپايم
رد پاهاي خيس، در نشان تو مرا ميخوانند
من تو را هر لحظه، در قاب آينهها ميجويم
در نهيب امواج، شوق ديدار تو را میشنوم
شوق آب و آينه، يعني تو ...!
روي تو در آب و آينههاست
من دو چشمم خيره در درياست
من سراسيمه به درياي خيال تو فرو ميافتم
تو سراسيمه مرا ميبيني، لحظهاي ميخندي
تن ز آب ميپوشي، آب زلال
چشم من در موج چشمانت
چشم من غرق در امواج تنت
چشم من در موج اين درياست
و خيالم خيره، در شوق آينههاست
من تو را در قاب آينهها ميپايم
و به دنبال تو اين دريا را غرقِ خيال ...!
موج به موج ميآيم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
نُت سکوت
.
سکوت من
آخرین نُتِ حنجرهایست
به وسعت دشتها
و تمام لحظههای تنهایی
این سکوت که میشنوی
نُت نجوایِ تمام لحظههای بیکسیست
این ملودیهای نافرجام
قطعه¬های بیمورد
که در گوش من بیخود
زندگی را زمزمه میکنند.
گاهی سکوت میکنم، لحظهای نه!
ناگهان تمام حنجرهی
یک اُپرایِ بزرگ درد را
در گلوی کوچک خود
جای میدهم، داد میزنم
من آوای سکوت هزار بار تنهاییام
از بیهمنفسی، با سکوت فریاد میزنم
بعد از این شب تیره و تار
که سرما در آن هر شب
با دندانهای تیز خود یخ میخاید
سکوت من از هیاهوی طبل تو ...!
رساتر خواهد بود، اگر آفتاب بردمد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث / نت سکوت
.
سکوت من
آخرین نُتِ حنجرهایست
به وسعت دشتها
و تمام لحظههای تنهایی
این سکوت که میشنوی
نُت نجوایِ تمام لحظههای بیکسیست
این ملودیهای نافرجام
قطعه¬های بیمورد
که در گوش من بیخود
زندگی را زمزمه میکنند.
گاهی سکوت میکنم، لحظهای نه!
ناگهان تمام حنجرهی
یک اُپرایِ بزرگ درد را
در گلوی کوچک خود
جای میدهم، داد میزنم
من آوای سکوت هزار بار تنهاییام
از بیهمنفسی، با سکوت فریاد میزنم
بعد از این شب تیره و تار
که سرما در آن هر شب
با دندانهای تیز خود یخ میخاید
سکوت من از هیاهوی طبل تو ...!
رساتر خواهد بود، اگر آفتاب بردمد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث / نت سکوت
سونامی عشق
.
نه زنگی
نه پیغامی از کسی
سکوت ...!
زندگیام را برداشته
یک سونامی
از جنس عشق می خواهم
که مرا بیخبر
در آغوش بگیرد
ـــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
نه زنگی
نه پیغامی از کسی
سکوت ...!
زندگیام را برداشته
یک سونامی
از جنس عشق می خواهم
که مرا بیخبر
در آغوش بگیرد
ـــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
خون سرد تنهایی
.
بیتو ...!
خون سرد تنهاییام
با تو اما
نبض جهانم گرمتر میزند
زودتر بیا...!
تا دردها مچالهام نکردهاند ...
ـــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
بیتو ...!
خون سرد تنهاییام
با تو اما
نبض جهانم گرمتر میزند
زودتر بیا...!
تا دردها مچالهام نکردهاند ...
ـــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
گاهي مرا صدا بزن
.
من هرآینه ...!
در عطر بافهي هزارتويِ
خيال گيسوان تو گم ميشوم
گاهي مرا صدا بزن
كه بيصداي تو...!
در انزواي نمنم خویش
به آهي چو شمع، آب ميشوم
آري ...!
گاهي مرا صدا بزن
كه من از صداي تو
هر روز در تولدي دوباره
در يادها، ياد ميشوم
و بي صدای تو در انزوای آرام باد
آهسته از ياد ميروم
چون خاكستر خزان روزگار خويش
آرام بر باد ميشوم
مانند از یاد رفتهای
در نجوای بادها، آرامآرام
در مرگ خويش خواب میشوم
گاهي مرا صدا بزن
كه بي صدای تو سالهاست
در خزاني زودرس
چون قصّهاي ناتمام ماندهام
حكايت یک عمر تنهايي
آري قصّهام، قصّهاي ناخوانده
لاي اوراق دفتري كهنه
بر جای ماندهام
كه در سالمرگ قصّهها
كه هر لحظهاش قصّهايست غمبار
قصّهاي آشفتهام
گاهي مرا صدا بزن
من هر آينه بي صداي تو
در انزواي تدفين خويش
خاكستري بر جاي ماندهام
و چون برگهای خزان
در انزوای سرد پاییزی
آرام آرام خاك ميشوم
گاهي مرا صدا بزن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
.
من هرآینه ...!
در عطر بافهي هزارتويِ
خيال گيسوان تو گم ميشوم
گاهي مرا صدا بزن
كه بيصداي تو...!
در انزواي نمنم خویش
به آهي چو شمع، آب ميشوم
آري ...!
گاهي مرا صدا بزن
كه من از صداي تو
هر روز در تولدي دوباره
در يادها، ياد ميشوم
و بي صدای تو در انزوای آرام باد
آهسته از ياد ميروم
چون خاكستر خزان روزگار خويش
آرام بر باد ميشوم
مانند از یاد رفتهای
در نجوای بادها، آرامآرام
در مرگ خويش خواب میشوم
گاهي مرا صدا بزن
كه بي صدای تو سالهاست
در خزاني زودرس
چون قصّهاي ناتمام ماندهام
حكايت یک عمر تنهايي
آري قصّهام، قصّهاي ناخوانده
لاي اوراق دفتري كهنه
بر جای ماندهام
كه در سالمرگ قصّهها
كه هر لحظهاش قصّهايست غمبار
قصّهاي آشفتهام
گاهي مرا صدا بزن
من هر آينه بي صداي تو
در انزواي تدفين خويش
خاكستري بر جاي ماندهام
و چون برگهای خزان
در انزوای سرد پاییزی
آرام آرام خاك ميشوم
گاهي مرا صدا بزن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
👏1
زمستان در موهای تو تاخیر دارد
.
زمستان
در موهای تو تاخیر دارد
پاییز را
نگاه تو رنگ میزند
و تیر ماه
در تن تو مکث میکند
اردیبهشت یادش بخیر
اینجا
همهی فصلها
برای تو ترانه میخوانند
ــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
زمستان در موهای تو تاخیر دارد
.
زمستان
در موهای تو تاخیر دارد
پاییز را
نگاه تو رنگ میزند
و تیر ماه
در تن تو مکث میکند
اردیبهشت یادش بخیر
اینجا
همهی فصلها
برای تو ترانه میخوانند
ــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
زمستان در موهای تو تاخیر دارد
دردها
.
دردها پنهانیست
اشکهامان جاریست
و تبسم بر لب جراحيست
هيچ خنده، هيچ آوازي نيست
هيچ همراهي هم
که مراد همه، بيهمراهيست
و مراد از ساز و از آواز
روی یک شاخهی خشکیده
غراب است، غراب
باغ از مرغ غزلخوان خاليست ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
دردها پنهانیست
اشکهامان جاریست
و تبسم بر لب جراحيست
هيچ خنده، هيچ آوازي نيست
هيچ همراهي هم
که مراد همه، بيهمراهيست
و مراد از ساز و از آواز
روی یک شاخهی خشکیده
غراب است، غراب
باغ از مرغ غزلخوان خاليست ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
آوای سپیدهدم
.
از کجا میآید این آواز؟!
اين سحر چيست؟
که اينگونه همه شور و شعف ميآرد
و در آن فاختهها با طرب ميخوانند
با همه شور و نويد، با همه عشق و اميد
ای خوشا باز نيايد شب ظلماني و سرد
و خوشا باز نباشد شبِ تنهايي و درد
تا كه باز آيد صبح
با همه شور نشاط با همه عشق و اميد
فارغ از ظلمت و هر تاريكي
شهر از قيد سياهيها دور
كوچهها سرشار از شوق حضور
مردماني مسرور
چون نسيم مست و رها
چون كبوتر آزاد
فارغ از هر ترس و واهمهاي
باغهامان پر بار
خانههامان آباد ...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
.
از کجا میآید این آواز؟!
اين سحر چيست؟
که اينگونه همه شور و شعف ميآرد
و در آن فاختهها با طرب ميخوانند
با همه شور و نويد، با همه عشق و اميد
ای خوشا باز نيايد شب ظلماني و سرد
و خوشا باز نباشد شبِ تنهايي و درد
تا كه باز آيد صبح
با همه شور نشاط با همه عشق و اميد
فارغ از ظلمت و هر تاريكي
شهر از قيد سياهيها دور
كوچهها سرشار از شوق حضور
مردماني مسرور
چون نسيم مست و رها
چون كبوتر آزاد
فارغ از هر ترس و واهمهاي
باغهامان پر بار
خانههامان آباد ...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
به رهايي
.
آي...، رهايي
شعرهايم همه در
وصف تو ميانديشند
و سرودم همه از
شوق تو بر لب جاریست
اين ترانه، همه از عشق تو دارد آواز
تن و جانم همه از
لحظهي ديدار تو ميلرزد باز
همه با راز و نياز، همه با سوز و گداز
تا سحرگاه اميد که شفق باز دمد
با تو ميمانم باز، با تو ميخوانم باز
با تو میگویم راز
منِ سرگشته، چه داني؟!
با همه وحشت از اين تاريكي
منتظر، با تو همآوازم باز!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
.
آي...، رهايي
شعرهايم همه در
وصف تو ميانديشند
و سرودم همه از
شوق تو بر لب جاریست
اين ترانه، همه از عشق تو دارد آواز
تن و جانم همه از
لحظهي ديدار تو ميلرزد باز
همه با راز و نياز، همه با سوز و گداز
تا سحرگاه اميد که شفق باز دمد
با تو ميمانم باز، با تو ميخوانم باز
با تو میگویم راز
منِ سرگشته، چه داني؟!
با همه وحشت از اين تاريكي
منتظر، با تو همآوازم باز!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
واپسین امید
.
من درد را
در چشمانی بیخواب دیدهام
من درد را وقتی که همه
در خواب بودهاند، دیدهام
اگر که جز باد، این راه را
تا درازنای نفسهای آخرین
ما را همسفر نیست
اما این راه تنها امید ماست
به هوش باش نشکنی!
که تو بیسبب از انتهای این کوچه،
در تمام فصولِ درد برنخواستهای
که رهگذری با پوزخند به تو بگوید:
نرو ...! این جاده را عاقبت خوشی نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / نت سکوت
.
من درد را
در چشمانی بیخواب دیدهام
من درد را وقتی که همه
در خواب بودهاند، دیدهام
اگر که جز باد، این راه را
تا درازنای نفسهای آخرین
ما را همسفر نیست
اما این راه تنها امید ماست
به هوش باش نشکنی!
که تو بیسبب از انتهای این کوچه،
در تمام فصولِ درد برنخواستهای
که رهگذری با پوزخند به تو بگوید:
نرو ...! این جاده را عاقبت خوشی نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / نت سکوت
بيپرده
.
همه جا بيپرده
همه چيز بيپرده
خانهها، لبخندها
حرفها، پنجرهها و نگاه، بيپرده
چشمها پنجرههاي دل ماست
و نگاه بيپرده، اثبات بودن ماست
تثبيت شوق حضور، اثبات آدمهاست
اي دريغا، اي دريغا ...!
باز کن پنجره را بیپرده
پردهها ديوار سيرت ماست
پشت اين پرده همه ناپيداست
نور را تابيدن در خانه حسرتهاست
پنجره با پرده بي حس است
مثل تابوت نور، لاشهي خورشيد است
پنجره بي پرده در غوغاست
روشني بخش اتاقي تنهاست
راوي دورترين نقطهي تاريكيهاست
پنجره تابلویی زنده و روشن
از من و توست
قابی از رویاهاست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
.
همه جا بيپرده
همه چيز بيپرده
خانهها، لبخندها
حرفها، پنجرهها و نگاه، بيپرده
چشمها پنجرههاي دل ماست
و نگاه بيپرده، اثبات بودن ماست
تثبيت شوق حضور، اثبات آدمهاست
اي دريغا، اي دريغا ...!
باز کن پنجره را بیپرده
پردهها ديوار سيرت ماست
پشت اين پرده همه ناپيداست
نور را تابيدن در خانه حسرتهاست
پنجره با پرده بي حس است
مثل تابوت نور، لاشهي خورشيد است
پنجره بي پرده در غوغاست
روشني بخش اتاقي تنهاست
راوي دورترين نقطهي تاريكيهاست
پنجره تابلویی زنده و روشن
از من و توست
قابی از رویاهاست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث