دختران گمشده
.
من از گمشدگان حلبچه میآیم
از دختران بینام و نشان
از مادران انتظار
و از پدران به خاک افتاده
و از مزار خیلیها در مزارشریف
من از آوارگان سوری میآیم
که جسد حلب را
تا آن سر دنیا بدوش میکشند
میروم تا آشوئیتس
تا به آنهایی که
در خون تاریخ خفتهاند بگویم
پالمیرا روزگاری شهر زیبایی بود
و حلب
به ساز دختران سوری میرقصید
اما حالا اینجا
کسی به پرچم سفید بهایی نمیدهد
و سازها همه خون میگریند
ای دریغا ... !!!
ما رویاهایمان را به که بگوییم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
زمستان در موهای تو تاخیر دارد
.
من از گمشدگان حلبچه میآیم
از دختران بینام و نشان
از مادران انتظار
و از پدران به خاک افتاده
و از مزار خیلیها در مزارشریف
من از آوارگان سوری میآیم
که جسد حلب را
تا آن سر دنیا بدوش میکشند
میروم تا آشوئیتس
تا به آنهایی که
در خون تاریخ خفتهاند بگویم
پالمیرا روزگاری شهر زیبایی بود
و حلب
به ساز دختران سوری میرقصید
اما حالا اینجا
کسی به پرچم سفید بهایی نمیدهد
و سازها همه خون میگریند
ای دریغا ... !!!
ما رویاهایمان را به که بگوییم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
زمستان در موهای تو تاخیر دارد
❤🔥1❤1
ترانهي باران
.
در كوچههاي باران
دوش از فراقت اي جان
چشمان من چه بيتاب!
از چشم خيس باران
عاشق ترانه ميخواند
چون دشت در بهاران
ــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث / حکایت بیقراری غربت
.
در كوچههاي باران
دوش از فراقت اي جان
چشمان من چه بيتاب!
از چشم خيس باران
عاشق ترانه ميخواند
چون دشت در بهاران
ــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث / حکایت بیقراری غربت
❤1🕊1
ماه در بركهي شب
.
ماه در بركهي شب
مثل رخسار تو در آينههاست.
عابري، در گذری تيره و تار
طالب روشنيِ صاعقههاست
ماه در بركهي شب
مثل چشمان تو در جام شراب
همچو تعبیر امیدی از خواب
عاشقی در گذر حادثههاست
ماه در بركهي شب
دیدهایاست غرق تمنای نگاه
تشنهایاست خیره به آرام سراب
در سکوتِ داغِ صحراهاست
ماه در بركهي شب
مثل جا پای تو در مهتابیست
چون حریرِ خوابی رویاییست
با نگاهي نگران در شبهاست
ماه در بركهي شب
شوق دیدار تو در خانهي ماست
اندکي از همه تنهاييها
پرتویی از همه زيباييهاست
ماه در بركهي شب
همچو آوازهي تو در هر شهر
مثل تنهايي من در اين شهر
گوشهاي از همه تنهائيهاست
ماه در بركهي شب
روزنی در دل تاریکیها
پرتوئی از دل اعماق سیاه
لحظهاي از همه شيداييهاست
ماه در بركهي شب
مثل يك عاشق مستي در تب
دفِ يك كولي وحشي در تاب
قصهي صدر همه مجلسهاست
ماه در بركهي شب
چون حضور تو در اين ويرانه
روشنيبخش من و اين خانه
نور در كاسه، درِ روزنههاست.
ـــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
ماه در بركهي شب
مثل رخسار تو در آينههاست.
عابري، در گذری تيره و تار
طالب روشنيِ صاعقههاست
ماه در بركهي شب
مثل چشمان تو در جام شراب
همچو تعبیر امیدی از خواب
عاشقی در گذر حادثههاست
ماه در بركهي شب
دیدهایاست غرق تمنای نگاه
تشنهایاست خیره به آرام سراب
در سکوتِ داغِ صحراهاست
ماه در بركهي شب
مثل جا پای تو در مهتابیست
چون حریرِ خوابی رویاییست
با نگاهي نگران در شبهاست
ماه در بركهي شب
شوق دیدار تو در خانهي ماست
اندکي از همه تنهاييها
پرتویی از همه زيباييهاست
ماه در بركهي شب
همچو آوازهي تو در هر شهر
مثل تنهايي من در اين شهر
گوشهاي از همه تنهائيهاست
ماه در بركهي شب
روزنی در دل تاریکیها
پرتوئی از دل اعماق سیاه
لحظهاي از همه شيداييهاست
ماه در بركهي شب
مثل يك عاشق مستي در تب
دفِ يك كولي وحشي در تاب
قصهي صدر همه مجلسهاست
ماه در بركهي شب
چون حضور تو در اين ويرانه
روشنيبخش من و اين خانه
نور در كاسه، درِ روزنههاست.
ـــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
❤1🔥1
ساده برایم بگو
.
ساده برایم بگو
از صبح سپید،
آواز چکاوکها،
آغاز پرواز
و هر چه رهایی است.
اینجا دارکوبها
بر چوبههای دار لانه کردهاند
و درختان همه ایستاده مردهاند.
فرصتی شد حتی...!
سادهتر برایم سخن بگو.
ـــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث / تا آنسوی بنفشهها
.
ساده برایم بگو
از صبح سپید،
آواز چکاوکها،
آغاز پرواز
و هر چه رهایی است.
اینجا دارکوبها
بر چوبههای دار لانه کردهاند
و درختان همه ایستاده مردهاند.
فرصتی شد حتی...!
سادهتر برایم سخن بگو.
ـــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث / تا آنسوی بنفشهها
❤1🕊1
در سایهی تنهایی
.
مینشینم تنها
در خلوت این دل چند پارهام
میروم تا دور دستها
میگریزم از خود، حتی از سایهام
دور از دیار و هر یار آشنا
باز در حسرت آن ویرانه خانهام
دور از این سایهی تنهایی غریب
که هر دم از آرزویش آکندهام
من بیخود از تو، تو بی خبر از من
در میان خاکستر این تنهاییم
حالا بگو کجایی ای نامهربان
که اینچنین دلتنگم و سوداییم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
مینشینم تنها
در خلوت این دل چند پارهام
میروم تا دور دستها
میگریزم از خود، حتی از سایهام
دور از دیار و هر یار آشنا
باز در حسرت آن ویرانه خانهام
دور از این سایهی تنهایی غریب
که هر دم از آرزویش آکندهام
من بیخود از تو، تو بی خبر از من
در میان خاکستر این تنهاییم
حالا بگو کجایی ای نامهربان
که اینچنین دلتنگم و سوداییم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
❤1
مفهوم ستاره
.
در هر مژه، هر پلکزدن
از آبی چشمان تو ...!
ستاره میبارد نازنین من
باز کن چشمانت را پلک بزن
تا آسمان بخت من از تو ستارهباران شود
چشمان تو ...! مفهوم ستارهایست امیدبخش
نگاهت را دریغ نکن از من
تا در هر مژه، من از ستاره پر شوم
بیآبیِ چشمان تو، آسمانِ بخت من تاریک است
آری بیا آسمان مرا ستارهباران کن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / نت سکوت
.
در هر مژه، هر پلکزدن
از آبی چشمان تو ...!
ستاره میبارد نازنین من
باز کن چشمانت را پلک بزن
تا آسمان بخت من از تو ستارهباران شود
چشمان تو ...! مفهوم ستارهایست امیدبخش
نگاهت را دریغ نکن از من
تا در هر مژه، من از ستاره پر شوم
بیآبیِ چشمان تو، آسمانِ بخت من تاریک است
آری بیا آسمان مرا ستارهباران کن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / نت سکوت
افسانهي بهار
.
كو ...؟ كجاست؟! شهر من
كه بهارش امسال ناپيداست
نکند در پیچ
جاده ی یخ زدهای
گم شدهاست؟!
نکند در پیچ
جاده ی یخ زدهای
جا ماندهاست؟!
بيخبر بودهام اما... اما...!
گويي انگار بهار افسانه است
شهر من در شب یک
جادهای گنگ و مهآلود و
سیاه گم شدهاست
بي خبر از دشت همسايه
كه شكفته است
در آغاز دوصد خندهی مسرور بهار
نه دمي
نه يكي همنفسي،
نه يكي بوتهي سبز
نه سواری از دور
و نه یک شاخهي گل
رنگ گلگون بهار
همه در شيون گُل
بيترانه مردهاست
و در اینجا ندا
از سوز سينهي هر انساني آزاديست
چه بگویم که بهار در اينجا
بيگل و آباديست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
كو ...؟ كجاست؟! شهر من
كه بهارش امسال ناپيداست
نکند در پیچ
جاده ی یخ زدهای
گم شدهاست؟!
نکند در پیچ
جاده ی یخ زدهای
جا ماندهاست؟!
بيخبر بودهام اما... اما...!
گويي انگار بهار افسانه است
شهر من در شب یک
جادهای گنگ و مهآلود و
سیاه گم شدهاست
بي خبر از دشت همسايه
كه شكفته است
در آغاز دوصد خندهی مسرور بهار
نه دمي
نه يكي همنفسي،
نه يكي بوتهي سبز
نه سواری از دور
و نه یک شاخهي گل
رنگ گلگون بهار
همه در شيون گُل
بيترانه مردهاست
و در اینجا ندا
از سوز سينهي هر انساني آزاديست
چه بگویم که بهار در اينجا
بيگل و آباديست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
خویشتن خویش
.
من در تنهایی
در عشق
در چشم معشوقههای مست
در زلال یک برکه
در سکوت مهتاب
در نجوای شبانه
آوای یک فاخته
و خنکای سایهی یک درخت
خود را میجویم
من سالهاست خودم را گم کردهام
اینگونه نگاهم نکن
با دستانی خسته
از مراسم تدفین خود میآیم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / زمستان در موهای تو تاخیر دارد
.
من در تنهایی
در عشق
در چشم معشوقههای مست
در زلال یک برکه
در سکوت مهتاب
در نجوای شبانه
آوای یک فاخته
و خنکای سایهی یک درخت
خود را میجویم
من سالهاست خودم را گم کردهام
اینگونه نگاهم نکن
با دستانی خسته
از مراسم تدفین خود میآیم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث / زمستان در موهای تو تاخیر دارد
وهم
.
در اُفق باز تو را ميجويم
از كران باز تو را ميخوانم
چيز وهمانگيزي
در گوشم ميخواند
تا كجا رفتن وگشتن؟!
وهم خامياست سفر!
ولی اما باز من، باز، تو را ميجويم.
در سحرگاهان من روزي چند
چشم در چشم افق ميدوزم
عطر ياد تو من از دست صبا ميبويم
با خودم ميگويم،
راستي، نكند، وهم خامي باشد
رفتنم در پي نور؟!
چشمهايم خسته
خيره به كنجي خاموش
کوچه خلوت
همه بی جوش و خروش
ولی اما من ...!
در درونم چيزي در غوغاست
در درونم چيزي ميگويد
كه كسي ميآيد
يك كسي بهتر از آنهايي كه،
تا به حال آمدهاند
راد انساني از وادي آزادی و شور
كسي از جنس تبسم
راستي، عشق، سرور
راستي ...، نکند!
وهم خامی باشد ...؟!
ولی اما باز من باز تو را میجویم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
.
در اُفق باز تو را ميجويم
از كران باز تو را ميخوانم
چيز وهمانگيزي
در گوشم ميخواند
تا كجا رفتن وگشتن؟!
وهم خامياست سفر!
ولی اما باز من، باز، تو را ميجويم.
در سحرگاهان من روزي چند
چشم در چشم افق ميدوزم
عطر ياد تو من از دست صبا ميبويم
با خودم ميگويم،
راستي، نكند، وهم خامي باشد
رفتنم در پي نور؟!
چشمهايم خسته
خيره به كنجي خاموش
کوچه خلوت
همه بی جوش و خروش
ولی اما من ...!
در درونم چيزي در غوغاست
در درونم چيزي ميگويد
كه كسي ميآيد
يك كسي بهتر از آنهايي كه،
تا به حال آمدهاند
راد انساني از وادي آزادی و شور
كسي از جنس تبسم
راستي، عشق، سرور
راستي ...، نکند!
وهم خامی باشد ...؟!
ولی اما باز من باز تو را میجویم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
... همراه
من اگر دم نزنم
تو اگر دم نزني
چه كسي داد زند
درد بيدردي ما
درد تنهايي ما
من اگر تنهايم
تو اگر بيهمدرد
و هنوز مايي نيست
در نگاه من و تو
گرمايي جاري نيست
دستهامان سرد است ...!
گرمي دست من از دست تو است
گرمي دست تو از دست من
قوّت نبض من از نبض تو است
قوّت نبض تو از نبض من
من اگر تنهايم،
تو اگر بيهمدرد
درد بيعاريِ ماست
... درد دي گشتن فصل گلهاست
من اگر ديوار تنهايي، انزوا را شكنم
تو اگر داد ز دل بر آري
و همه يكصدا، يكدل و يكرنگ به مهر
و به گرمي دست به هم بفشاريم
... ميشود كاري كرد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث / حکایت بیقراری غربت
من اگر دم نزنم
تو اگر دم نزني
چه كسي داد زند
درد بيدردي ما
درد تنهايي ما
من اگر تنهايم
تو اگر بيهمدرد
و هنوز مايي نيست
در نگاه من و تو
گرمايي جاري نيست
دستهامان سرد است ...!
گرمي دست من از دست تو است
گرمي دست تو از دست من
قوّت نبض من از نبض تو است
قوّت نبض تو از نبض من
من اگر تنهايم،
تو اگر بيهمدرد
درد بيعاريِ ماست
... درد دي گشتن فصل گلهاست
من اگر ديوار تنهايي، انزوا را شكنم
تو اگر داد ز دل بر آري
و همه يكصدا، يكدل و يكرنگ به مهر
و به گرمي دست به هم بفشاريم
... ميشود كاري كرد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث / حکایت بیقراری غربت
بارانتر از هميشه
.
بارانتر از هميشه
در شهر خشكسالي
بیا به كوچههاي
اين شهر بيخيالي
اين خاك خشك و بيآب
سيراب كن تو باران
تا جان بگيرد اين شهر
در عصر لااُبالي
بارانتر از هميشه
از كوچههای نمناک
بازآ به كوچههاي
اين عصر بيبهاري
اي مهربان هميشه
خشكیده باغ و بيشه
فكري به حال ما كن
در اين تب ريايي
بارانتر از هميشه
جاني بده به ريشه
دام خزان اسير است
اين بيشهي بهاري
اين بيشه چون هميشه
در دام خشكسالياست
آزاد كن تو باران
از بند خشكسالي
بارانتر از هميشه
ما تشنگان خود را
سيراب كن به مهرت
در دشت بينوايي
با بينوايي خود
چشمي به در ندارم
من در ميان جمعي
بي هيچ آشنايي
بارانتر از هميشه
در دشت سرخ لاله
ما را رها كن از غم
از محنت خزاني
همراه اگر تو باشي
همراه تو بمانم
اين راه پر خطر را
... تا وادي رهايي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
بارانتر از هميشه
در شهر خشكسالي
بیا به كوچههاي
اين شهر بيخيالي
اين خاك خشك و بيآب
سيراب كن تو باران
تا جان بگيرد اين شهر
در عصر لااُبالي
بارانتر از هميشه
از كوچههای نمناک
بازآ به كوچههاي
اين عصر بيبهاري
اي مهربان هميشه
خشكیده باغ و بيشه
فكري به حال ما كن
در اين تب ريايي
بارانتر از هميشه
جاني بده به ريشه
دام خزان اسير است
اين بيشهي بهاري
اين بيشه چون هميشه
در دام خشكسالياست
آزاد كن تو باران
از بند خشكسالي
بارانتر از هميشه
ما تشنگان خود را
سيراب كن به مهرت
در دشت بينوايي
با بينوايي خود
چشمي به در ندارم
من در ميان جمعي
بي هيچ آشنايي
بارانتر از هميشه
در دشت سرخ لاله
ما را رها كن از غم
از محنت خزاني
همراه اگر تو باشي
همراه تو بمانم
اين راه پر خطر را
... تا وادي رهايي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
نوش دارو
.
روزي آيي به سراغم
و كُني يادم تو
چه ثمر ...؟!
كه در آن روز
نيابي از من هيچ اثر
باشد آن روز نباشم
... كه بداني بودم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
حکایت بیقراری غربت
.
روزي آيي به سراغم
و كُني يادم تو
چه ثمر ...؟!
كه در آن روز
نيابي از من هيچ اثر
باشد آن روز نباشم
... كه بداني بودم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
حکایت بیقراری غربت
شوق آب و آينه
.
شاعرم
شعرم جوی
و مُرادم دریاست
و تو دریای منی
من تو را در آب و آينهها ميجویم
روي تو چون شوق آينههاست
چشم تو چون درياست
من تو را در موج درياها ميبینم
و هرازگاهي در ساحل درياي خيال
من تو را ميپايم
رد پاهاي خيس، در نشان تو مرا ميخوانند
من تو را هر لحظه، در قاب آينهها ميجويم
در نهيب امواج، شوق ديدار تو را میشنوم
شوق آب و آينه، يعني تو ...!
روي تو در آب و آينههاست
من دو چشمم خيره در درياست
من سراسيمه به درياي خيال تو فرو ميافتم
تو سراسيمه مرا ميبيني، لحظهاي ميخندي
تن ز آب ميپوشي، آب زلال
چشم من در موج چشمانت
چشم من غرق در امواج تنت
چشم من در موج اين درياست
و خيالم خيره، در شوق آينههاست
من تو را در قاب آينهها ميپايم
و به دنبال تو اين دريا را غرقِ خيال ...!
موج به موج ميآيم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
شاعرم
شعرم جوی
و مُرادم دریاست
و تو دریای منی
من تو را در آب و آينهها ميجویم
روي تو چون شوق آينههاست
چشم تو چون درياست
من تو را در موج درياها ميبینم
و هرازگاهي در ساحل درياي خيال
من تو را ميپايم
رد پاهاي خيس، در نشان تو مرا ميخوانند
من تو را هر لحظه، در قاب آينهها ميجويم
در نهيب امواج، شوق ديدار تو را میشنوم
شوق آب و آينه، يعني تو ...!
روي تو در آب و آينههاست
من دو چشمم خيره در درياست
من سراسيمه به درياي خيال تو فرو ميافتم
تو سراسيمه مرا ميبيني، لحظهاي ميخندي
تن ز آب ميپوشي، آب زلال
چشم من در موج چشمانت
چشم من غرق در امواج تنت
چشم من در موج اين درياست
و خيالم خيره، در شوق آينههاست
من تو را در قاب آينهها ميپايم
و به دنبال تو اين دريا را غرقِ خيال ...!
موج به موج ميآيم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
نُت سکوت
.
سکوت من
آخرین نُتِ حنجرهایست
به وسعت دشتها
و تمام لحظههای تنهایی
این سکوت که میشنوی
نُت نجوایِ تمام لحظههای بیکسیست
این ملودیهای نافرجام
قطعه¬های بیمورد
که در گوش من بیخود
زندگی را زمزمه میکنند.
گاهی سکوت میکنم، لحظهای نه!
ناگهان تمام حنجرهی
یک اُپرایِ بزرگ درد را
در گلوی کوچک خود
جای میدهم، داد میزنم
من آوای سکوت هزار بار تنهاییام
از بیهمنفسی، با سکوت فریاد میزنم
بعد از این شب تیره و تار
که سرما در آن هر شب
با دندانهای تیز خود یخ میخاید
سکوت من از هیاهوی طبل تو ...!
رساتر خواهد بود، اگر آفتاب بردمد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث / نت سکوت
.
سکوت من
آخرین نُتِ حنجرهایست
به وسعت دشتها
و تمام لحظههای تنهایی
این سکوت که میشنوی
نُت نجوایِ تمام لحظههای بیکسیست
این ملودیهای نافرجام
قطعه¬های بیمورد
که در گوش من بیخود
زندگی را زمزمه میکنند.
گاهی سکوت میکنم، لحظهای نه!
ناگهان تمام حنجرهی
یک اُپرایِ بزرگ درد را
در گلوی کوچک خود
جای میدهم، داد میزنم
من آوای سکوت هزار بار تنهاییام
از بیهمنفسی، با سکوت فریاد میزنم
بعد از این شب تیره و تار
که سرما در آن هر شب
با دندانهای تیز خود یخ میخاید
سکوت من از هیاهوی طبل تو ...!
رساتر خواهد بود، اگر آفتاب بردمد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث / نت سکوت
سونامی عشق
.
نه زنگی
نه پیغامی از کسی
سکوت ...!
زندگیام را برداشته
یک سونامی
از جنس عشق می خواهم
که مرا بیخبر
در آغوش بگیرد
ـــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
نه زنگی
نه پیغامی از کسی
سکوت ...!
زندگیام را برداشته
یک سونامی
از جنس عشق می خواهم
که مرا بیخبر
در آغوش بگیرد
ـــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
خون سرد تنهایی
.
بیتو ...!
خون سرد تنهاییام
با تو اما
نبض جهانم گرمتر میزند
زودتر بیا...!
تا دردها مچالهام نکردهاند ...
ـــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
بیتو ...!
خون سرد تنهاییام
با تو اما
نبض جهانم گرمتر میزند
زودتر بیا...!
تا دردها مچالهام نکردهاند ...
ـــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
گاهي مرا صدا بزن
.
من هرآینه ...!
در عطر بافهي هزارتويِ
خيال گيسوان تو گم ميشوم
گاهي مرا صدا بزن
كه بيصداي تو...!
در انزواي نمنم خویش
به آهي چو شمع، آب ميشوم
آري ...!
گاهي مرا صدا بزن
كه من از صداي تو
هر روز در تولدي دوباره
در يادها، ياد ميشوم
و بي صدای تو در انزوای آرام باد
آهسته از ياد ميروم
چون خاكستر خزان روزگار خويش
آرام بر باد ميشوم
مانند از یاد رفتهای
در نجوای بادها، آرامآرام
در مرگ خويش خواب میشوم
گاهي مرا صدا بزن
كه بي صدای تو سالهاست
در خزاني زودرس
چون قصّهاي ناتمام ماندهام
حكايت یک عمر تنهايي
آري قصّهام، قصّهاي ناخوانده
لاي اوراق دفتري كهنه
بر جای ماندهام
كه در سالمرگ قصّهها
كه هر لحظهاش قصّهايست غمبار
قصّهاي آشفتهام
گاهي مرا صدا بزن
من هر آينه بي صداي تو
در انزواي تدفين خويش
خاكستري بر جاي ماندهام
و چون برگهای خزان
در انزوای سرد پاییزی
آرام آرام خاك ميشوم
گاهي مرا صدا بزن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
.
من هرآینه ...!
در عطر بافهي هزارتويِ
خيال گيسوان تو گم ميشوم
گاهي مرا صدا بزن
كه بيصداي تو...!
در انزواي نمنم خویش
به آهي چو شمع، آب ميشوم
آري ...!
گاهي مرا صدا بزن
كه من از صداي تو
هر روز در تولدي دوباره
در يادها، ياد ميشوم
و بي صدای تو در انزوای آرام باد
آهسته از ياد ميروم
چون خاكستر خزان روزگار خويش
آرام بر باد ميشوم
مانند از یاد رفتهای
در نجوای بادها، آرامآرام
در مرگ خويش خواب میشوم
گاهي مرا صدا بزن
كه بي صدای تو سالهاست
در خزاني زودرس
چون قصّهاي ناتمام ماندهام
حكايت یک عمر تنهايي
آري قصّهام، قصّهاي ناخوانده
لاي اوراق دفتري كهنه
بر جای ماندهام
كه در سالمرگ قصّهها
كه هر لحظهاش قصّهايست غمبار
قصّهاي آشفتهام
گاهي مرا صدا بزن
من هر آينه بي صداي تو
در انزواي تدفين خويش
خاكستري بر جاي ماندهام
و چون برگهای خزان
در انزوای سرد پاییزی
آرام آرام خاك ميشوم
گاهي مرا صدا بزن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعقوب رستمی ثالث
👏1
زمستان در موهای تو تاخیر دارد
.
زمستان
در موهای تو تاخیر دارد
پاییز را
نگاه تو رنگ میزند
و تیر ماه
در تن تو مکث میکند
اردیبهشت یادش بخیر
اینجا
همهی فصلها
برای تو ترانه میخوانند
ــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
زمستان در موهای تو تاخیر دارد
.
زمستان
در موهای تو تاخیر دارد
پاییز را
نگاه تو رنگ میزند
و تیر ماه
در تن تو مکث میکند
اردیبهشت یادش بخیر
اینجا
همهی فصلها
برای تو ترانه میخوانند
ــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
زمستان در موهای تو تاخیر دارد
دردها
.
دردها پنهانیست
اشکهامان جاریست
و تبسم بر لب جراحيست
هيچ خنده، هيچ آوازي نيست
هيچ همراهي هم
که مراد همه، بيهمراهيست
و مراد از ساز و از آواز
روی یک شاخهی خشکیده
غراب است، غراب
باغ از مرغ غزلخوان خاليست ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث
.
دردها پنهانیست
اشکهامان جاریست
و تبسم بر لب جراحيست
هيچ خنده، هيچ آوازي نيست
هيچ همراهي هم
که مراد همه، بيهمراهيست
و مراد از ساز و از آواز
روی یک شاخهی خشکیده
غراب است، غراب
باغ از مرغ غزلخوان خاليست ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#یعقوب_رستمی_ثالث