ننوشته های یک نویسنده؛
2.09K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
با بنده از دل قرص حرف نزنید؛ به جز
سرترالین، دیازپام، فلوکستین، زاناکس؛
خاطره دیگری در یادم نمانده.
کله‌های پوچ، پاکت‌های خالی و ریه‌های پر،
دل‌های خالی، بغض های سر ریز،
بیزاری از تنهایی در میان جمعیتتان،
زندگانی روزمره سرشار از مرگ،
پاسخ مثبت به احساس منفی،
شیرینی دروغ و تلخی حقیقت،
انسانیتِ دریای خون،
به چشمان تناقض گوش بسپر.
مدت زیادی است که خودم را فریب میدهم،
من میان صفحات کتاب زیست‌شناسی گم شدم، همان صفحاتی که بوی مهر و پاییز و قلب میداد،
هزاران بار میان زل زدن های مداوم به کتاب شیمی، از بالای جدول تناوبی به پایین پرتاب میشدم و شاخه‌های مولکول‌ دوپامین مرا زخمی می‌کرد،
حتی احوال سینوسی ام در کتاب ریاضی رسم شده بود و من منتظر تمام شدن افکارم بودم، هربار به صفر نزدیک اما تمام نشد!
فیزیک به یاد میآورد که چقدر از دنیای ماده خسته شده بودم و متوسل به حس‌های دروغین؛
فوت من همین جا بود، میان این کتب که بیشتر از در و دیوار سفید، با افکار سیاهم به آن خیره شده ام.
آن روز ها هم رفتند همانند رنج‌ها، آرام آرام اما کشنده‌.
2
عشق را بیماری مسری میدانست که درمانی برای آن وجود ندارد،
از روزی که متولد میشوی، مادر این بیماری را رهاورد وجودت می‌سازد، به گونه‌ای که تا آخر زندگانی ، نقش روحت شده باشد و به همین انگیزه، او همیشه در یادت خواهد بود؛
این همان بیماری شیرینی است که انسان را همانند فرهاد، مست و مدهوش می‌سازد، شاید روزی فرهاد جفاپیشه و مجنون شود و تیشه بر ریشه همگان زند .. بیستون بهانه‌ای است برای دل‌های "سنگین".
2
بِبُرد آن فرزانه ام در اوج مستی
ندانستم مرگ است یا که هستی

ز دام آن بیگانگان ما را رها کرد
ساخت دامی دگر به آنم مبتلا کرد

گفتمش هر آن خیالم در پی اوست
مرده ام اکنون خیالت راحت ای دوست

در پس چشمان درشتت نخواهم سنگر
آن اشارات نظر نامه رسان نیست دگر

گویی اهرمنی بیدار در دلم کرده لانه
من مانده ام و سایه و خواب آن پروانه.

"آریو"
1
شیطان مرا فریب نداد،
من حوایی بودم که دانسته میوه ممنوعه غم را خوردم،
فکر میکردم خدا حواسش به من نیست،
سال ها بعد فهمیدم که هوس آغوش زلیخا ارزش در بند چاه و زندان بودن را نداشت!
مقابل چشمان نوح در کردارم غرق میشدم و از کرده خود پشیمان نبودم،
در من غروری وجود داشت که برای شکسته شدن نیاز به ابراهیم داشت!
برای چندمین بار است که این وصیت را مینویسم، شاید برای ایوب هم صبری نمانده!
گاهی احساس میکنم قلمی که در دستانم است همانند عصای موسی، آتش به جان کلمات می‌افروزد ..
از شام آخر نمیهراسم، هم شما را میشناسم هم یهودا را،
بعد از مرگم ذره‌ای از او دلگیر نخواهم بود.
«آن‌کس که با هیولا می‌جنگد، باید مراقب باشد که خود بدل به هیولا نشود. اگر مدتی طولانی به پرت‌گاهی بنگری، پرت‌گاه نیز به تو چشم می‌دوزد.»

- نیچه؛ فراسوی نیک و بد
2
عشق؟

از نظر افلاطون:
افلاطون عشق را به عنوان یک نیروی صعودی و الهی می‌بیند که انسان را به سوی حقیقت و زیبایی مطلق هدایت می‌کند. منظور او نه تنها عشق جسمانی بلکه عشق به روح و دانش است.
افلاطون بر این باور است که عشق به زیبایی‌های ظاهری، انسان را به عشق به زیبایی‌های معنوی و ایده‌ها سوق می‌دهد. این عشق، جستجوی حقیقت و کمال را به همراه دارد.
عشق یک محرک برای فلسفه و جستجوی معرفت است. او معتقد است که عشق واقعی باید به سمت کمال و دانش هدایت شود.

از نظر شوپنهاور:
شوپنهاور عشق را به عنوان یک نیروی غریزی و طبیعی می‌بیند که انسان‌ها را به یکدیگر جذب می‌کند. او بر این باور است که این عشق در واقع تلاشی برای بقا و ادامه نسل است.
او معتقد است که عشق به دلیل وابستگی‌ها و انتظاراتی که ایجاد می‌کند، می‌تواند منجر به درد و رنج عاطفی شود.
شوپنهاور بر این باور است که عشق بیشتر یک پاسخ به خواسته‌های طبیعی است تا یک احساس روحانی یا ایده‌آلیستی. او عشق را فریب طبیعت می‌بیند که انسان‌ها را برای بقا در دام خود گرفتار می‌کند.

کدوم منطقی تره؟ :)
1
پاییز پاسخی مستدل و منطقی برای زمستان ندارد، صرفا آدم‌ها را با عصرهایش مدهوش و مست میسازد تا دلتنگی عجین شده با بغضش را به مِی‌ خانه زمستان ببرد؛
پاییز همان فردی‌ست که معشوق خود را سال‌هاست گم کرده و برگ‌های ریزان در به در به دنبال او میگردند که سرانجام در زیر برف‌های سرد و سنگین زمستان، بی‌جان او را خواهند یافت؛
بگذارید به این نتیجه دست نیابم که زمستان همان پاییز است،
سرد، سپید، زیبا و در انتظار شکفتن.
👍2
لبخند زهردارش بر روی چهره‌‌اش نقاشی شد،
همان‌طور که انتظار میرفت، کلامش خنجر را از غلاف بیرون کشید:
شاید رنگ خون ما مترادف باشد اما چون طبع و اندیشه‌‌مان متفاوت است، بی انصافی ‌است اگر مرا محکوم به نقاب کنید، از همان روزی که به اینجا آمده‌ام، گذشته ام را فراموش و تنها یک تصویر در خاطرم مانده؛
من و خدا، قابی سه نفره.