گفت: دستتو نمیگیرم، فکرش هم نکن؛
گفتم: من خودم میگیرم، کاری ام نمیتونی بکنی؛
گفت: پا میشم میرم یا فریاد میزنم؛
ساکت شدم و با لبخندم به راهمون ادامه دادیم؛
چندساعت بعد که زیر نفسهای گرم خورشید، باهم مسیر رو طی میکردیم، ابتدای کوچه همه چیز رو طبیعی میدیدم و منطق، با ضخامت هر چه تموم احوالاتم رو محاسبه میکرد؛
حالا بِهِم نزدیک تر شده بود و پا به پای من راه میرفت،
به انتهای کوچه که رسیدیم، حس کردم پرندهها دارن بیشتر آواز میخونن، درختا سبز ترن، آفتاب دیگه کاری باهامون نداره، جاذبه زمین نسبت به من دافعه داره و از شدت سبکی میتونم پرواز کنم؛
احساس میکردم مُردهی گناهکاری هستم که تصمیم گرفتن چند لحظهای بهشت رو بهش نشون بدن تا بیشتر درد بکشه، قطعا همینطور بود؛
خودش دستمو گرفته بود ..
گفتم: من خودم میگیرم، کاری ام نمیتونی بکنی؛
گفت: پا میشم میرم یا فریاد میزنم؛
ساکت شدم و با لبخندم به راهمون ادامه دادیم؛
چندساعت بعد که زیر نفسهای گرم خورشید، باهم مسیر رو طی میکردیم، ابتدای کوچه همه چیز رو طبیعی میدیدم و منطق، با ضخامت هر چه تموم احوالاتم رو محاسبه میکرد؛
حالا بِهِم نزدیک تر شده بود و پا به پای من راه میرفت،
به انتهای کوچه که رسیدیم، حس کردم پرندهها دارن بیشتر آواز میخونن، درختا سبز ترن، آفتاب دیگه کاری باهامون نداره، جاذبه زمین نسبت به من دافعه داره و از شدت سبکی میتونم پرواز کنم؛
احساس میکردم مُردهی گناهکاری هستم که تصمیم گرفتن چند لحظهای بهشت رو بهش نشون بدن تا بیشتر درد بکشه، قطعا همینطور بود؛
خودش دستمو گرفته بود ..
آریو
💔6👍2
Hidden Chat
Photo
شب بود؛
خستگی بند به بند بدنم را میبوسید، چراغها را خاموش کردم، دراز کشیدم و چشمانم را بستم، نگران به خواب رفتن نبودم، میدانستم هرگاه بیاید و زنگ خانه را بزند، مرا بیدار خواهد کرد ..
چشمانم را در عصری پاییزی باز کردم، هنوز چراغها را کسی روشن نکرده بود، دل آسمان را غمِ ابر گرفته بود و مانند کودکی که از دست روزگار سیلی خورده و زیر پتو میگرید، آرام آرام بر سینه پنجره میبارید؛
اکنون سالهاست در تابوت خوابیدهام.
خستگی بند به بند بدنم را میبوسید، چراغها را خاموش کردم، دراز کشیدم و چشمانم را بستم، نگران به خواب رفتن نبودم، میدانستم هرگاه بیاید و زنگ خانه را بزند، مرا بیدار خواهد کرد ..
چشمانم را در عصری پاییزی باز کردم، هنوز چراغها را کسی روشن نکرده بود، دل آسمان را غمِ ابر گرفته بود و مانند کودکی که از دست روزگار سیلی خورده و زیر پتو میگرید، آرام آرام بر سینه پنجره میبارید؛
اکنون سالهاست در تابوت خوابیدهام.
❤4👍3
جامعه بیمار، معیارهای بیمار گونه را طبیعی جلوه میدهد و کسانی که با این معیارها هماهنگ نشوند، ناهنجار نامیده میشوند؛
انسانی که در میان جمعیتی از چشمبستهها چشمانش را باز نگه میدارد، احتمالا تنها به نظر برسد، اما این تنهایی، نشانه ضعف نیست، مقاومت در برابر جریانهای فکری مخرب، حتی اگر تو را در اقلیت قرار دهد، به معنای انزوا نیست؛
جامعه گاهی به مریضی عادت میکند و درمان را دردناک میپندارد؛
شاید صدایی که حقیقت را میگوید، امروز تنها باشد، اما فردا تاریخ از او یاد خواهد کرد.
انسانی که در میان جمعیتی از چشمبستهها چشمانش را باز نگه میدارد، احتمالا تنها به نظر برسد، اما این تنهایی، نشانه ضعف نیست، مقاومت در برابر جریانهای فکری مخرب، حتی اگر تو را در اقلیت قرار دهد، به معنای انزوا نیست؛
جامعه گاهی به مریضی عادت میکند و درمان را دردناک میپندارد؛
شاید صدایی که حقیقت را میگوید، امروز تنها باشد، اما فردا تاریخ از او یاد خواهد کرد.
آریو
👍4
در آن لحظه میتوانست در نور افشانی قرمز آبیِ ماشین آمبولانس که بر روی ساختمانها افتاده بود برقصد؛
وقتی دود را به سمت آسمان تیره پوش فوت کرد، باد مانند کودکی به دنبال آن دوید و در هوا محوش کرد، حتی نمیدانست چند کوچه آن ور تر چه اتفاقی افتاده که صدای آژیر اورژانس در میان فریادها گم شده است؛
از خود پرسید چگونه میتوان این حجم از فسردگی را در چنین سینه کوچکی جا داد؟
نمیدانست حتی به دنبال کدام غم راه افتاده،
همه چیز برایش مضحک شده بود،
البته بیشتر از هرچیز، به این میخندید که قرار است کفن سفیدی به تن او کنند و اطرافیانش سیاه بپوشند؛
دوباره بازیِ رنگها.
#آبی_سیاه
وقتی دود را به سمت آسمان تیره پوش فوت کرد، باد مانند کودکی به دنبال آن دوید و در هوا محوش کرد، حتی نمیدانست چند کوچه آن ور تر چه اتفاقی افتاده که صدای آژیر اورژانس در میان فریادها گم شده است؛
از خود پرسید چگونه میتوان این حجم از فسردگی را در چنین سینه کوچکی جا داد؟
نمیدانست حتی به دنبال کدام غم راه افتاده،
همه چیز برایش مضحک شده بود،
البته بیشتر از هرچیز، به این میخندید که قرار است کفن سفیدی به تن او کنند و اطرافیانش سیاه بپوشند؛
دوباره بازیِ رنگها.
#آبی_سیاه
آریو
❤6👎1
ننوشته های یک نویسنده؛
سقوط-آلبرکامو-@lbookl.pdf
من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانتها بگذرم، اما سرانجام فراموش میکردم؛
و آنکه گمان میبرد از او بیزارم، مبهوت میشد آنگاه که میدید لبخند زنان به او سلام میکنم؛
برحسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را برمیانگیخت یا خفت منشم را خوار میشمرد؛
غافل از اینکه علت رفتارم سادهتر از این حرفها بود:
من حتی نامش را فراموش کرده بودم!
و آنکه گمان میبرد از او بیزارم، مبهوت میشد آنگاه که میدید لبخند زنان به او سلام میکنم؛
برحسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را برمیانگیخت یا خفت منشم را خوار میشمرد؛
غافل از اینکه علت رفتارم سادهتر از این حرفها بود:
من حتی نامش را فراموش کرده بودم!
آلبرکامو
❤2👍1👎1
بوی دود و نَم در کنج ذهنش تاب میخورد چون معتقد بود جوانیاش را سوزاندهاند، اینگونه نبود، در واقع مُخش نیم سوز شده بود و این را نمیپذیرفت؛
عادت داشت همه چیز را به گردن بهمانی و فلان کس بیاندازد، چنان خود را به نفهمی و گوساله بودن زده بود که حتی مقصر بوی گندش را طویله میدانست؛
نمیشود آقا جان، نمیشود!
نمیتوانی پا به پای روزگار راه بروی و وقتی حواسش پرت شد، پا به فرار بگذاری!
هرجا بروی پیدایت میکند و با چشمهای قرمز تو را مینگرد؛
از شدت ترس چنان خود را خیس کنی که دیگر نیاز نباشد مرغان دریا به حالت گریه کنند.
عادت داشت همه چیز را به گردن بهمانی و فلان کس بیاندازد، چنان خود را به نفهمی و گوساله بودن زده بود که حتی مقصر بوی گندش را طویله میدانست؛
نمیشود آقا جان، نمیشود!
نمیتوانی پا به پای روزگار راه بروی و وقتی حواسش پرت شد، پا به فرار بگذاری!
هرجا بروی پیدایت میکند و با چشمهای قرمز تو را مینگرد؛
از شدت ترس چنان خود را خیس کنی که دیگر نیاز نباشد مرغان دریا به حالت گریه کنند.
آریو
👍3👎1
تصوری که اغلب آدما از مفهوم آزادی دارن؛ یه سری تصویر از کارایی هست که میخوان بی حد و مرز و تا جایی که دلشون میخواد انجام بدن، این بیشتر برمیگرده به دامنه آزادی توی اختیار و انتخاب؛
اما کمتر کسی به این نتیجه میرسه که آزادیِ مطلق، به تنهایی فاقد هرگونه معنیه!
اما کمتر کسی به این نتیجه میرسه که آزادیِ مطلق، به تنهایی فاقد هرگونه معنیه!
🔥2👎1
به نظرم آزادی یه فرصته برای دستیابی به معانی مختلف، از کوچیک تا بزرگ، فرقی نداره؛
همچنین زندگی بازیِ انتخاب و تصمیم هستش و تا لحظه مرگمون توی هر اتفاقی، ما باید فکر کنیم، تصمیم بگیریم و بعد انتخاب کنیم؛
شاید راه رسیدن به معنی و هدف توی زندگی، یه جورایی محدود کردن همین آزادی هستش؛
چرا اینو میگم؟
همچنین زندگی بازیِ انتخاب و تصمیم هستش و تا لحظه مرگمون توی هر اتفاقی، ما باید فکر کنیم، تصمیم بگیریم و بعد انتخاب کنیم؛
شاید راه رسیدن به معنی و هدف توی زندگی، یه جورایی محدود کردن همین آزادی هستش؛
چرا اینو میگم؟
🔥2👎1
چیزی که گفتم به معنی زندونی کردن خودت نیست، تعهد به یه شخص، تعهد به یه کار که باهاش حال میکنی و احساس سرزنده بودن داری، موندن سر باور و عقایدت و .. منظورم اینجور چیزاست!
بالاخره یه جا باید ترمز قطار بلاتکلیفی رو بکشی، انتخاب کنی، هدفتو تعیین کنی و با همونا به آینده و انتخاباش بپردازی!
بالاخره یه جا باید ترمز قطار بلاتکلیفی رو بکشی، انتخاب کنی، هدفتو تعیین کنی و با همونا به آینده و انتخاباش بپردازی!
🔥4👎1
ننوشته های یک نویسنده؛
مسخ - فرانتس کافکا.zip
یک روز صبح، همین که گرهگوار سامسا از خواب آشفتهای پرید، در رختخواب خود به حشرهی تمام عیار عجیبی مبدل شده بود. سرش را که بلند کرد، ملتفت شد که شکم قهوهای گنبد مانندی دارد که رویش را رگههایی، به شکل کمان، تقسیمبندی کرده است. لحاف که به زحمت بالای شکمش بند شده بود، نزدیک بود به کلی بیفتد و پاهای او که به طرز رقتآوری برای تنهاش نازک مینمود جلوی چشمش پیچ و تاب میخورد. گرهگوار فکر کرد: «چه به سرم آمده؟»
❤1👎1
Forwarded from ننوشته های یک نویسنده؛ (ARIOU)
اشاره کرد به ته دره سرسبزی که محو تماشاش شده بودیم،
گفت نگاه کن چقدر تاریک و عجییه، هیچکس نمیدونه بین اون درختایی که همه از دیدنشون لذت میبرن چه رقابت ترسناک و تلخی وجود داره،
من میدونم، خیلی نهال کوچیک اون زیر خفه شدن!
خندیدم و بهش گفتم مطمئنی؟ شخصا رفتی اونجا؟ احتمالا شبا که میگی خواب میبینم و صبا یادم نیست چی دیدم میای اینجا؛
از اون لبخندای شیطانی زد و گفت شاید!
میدونستم توی ذهنش چی میگذره، براش مهم نبود که روی کمر سبز این دره چه اتفاقی میافته!
اون فقط به فکر تبدیل شدن به درختی بود که گلوی نهالای آزادی رو با برگای لطیفشون فشار میدن ..
گفت نگاه کن چقدر تاریک و عجییه، هیچکس نمیدونه بین اون درختایی که همه از دیدنشون لذت میبرن چه رقابت ترسناک و تلخی وجود داره،
من میدونم، خیلی نهال کوچیک اون زیر خفه شدن!
خندیدم و بهش گفتم مطمئنی؟ شخصا رفتی اونجا؟ احتمالا شبا که میگی خواب میبینم و صبا یادم نیست چی دیدم میای اینجا؛
از اون لبخندای شیطانی زد و گفت شاید!
میدونستم توی ذهنش چی میگذره، براش مهم نبود که روی کمر سبز این دره چه اتفاقی میافته!
اون فقط به فکر تبدیل شدن به درختی بود که گلوی نهالای آزادی رو با برگای لطیفشون فشار میدن ..
❤2✍1👍1👎1
اصلا چه کسی گفت آدم باید خاک را بفهمد تا قدر زندگی را بداند؟ من دستانم را به سوی مرگ دراز کردم و مرگ، به مثابه مادری که کودکش از افتادن میترسد، مرا در سایهاش پنهان کرد؛
گاهی به آینه خیره میشوم و چهرهای را میبینم که "من" نیست، فردی را میبینم که خون از چشمانش قصد خشم دارند؛
خونی که جزر و مدش را ماهِ درد تنظیم میکند، گاهی موجهایش مرا تا افقِ امیدواری میبرند و گاهی در عمق تاریک ترس رها میکنند؛
این من نیستم که درد را میشناسم،
درد است که مرا میشناسد و هرروز سراغم میاید و چندین مشت در قلب و دل روحم میزند و میرود تا دوباره روحم گرسنه شود!
#آبی_سیاه
گاهی به آینه خیره میشوم و چهرهای را میبینم که "من" نیست، فردی را میبینم که خون از چشمانش قصد خشم دارند؛
خونی که جزر و مدش را ماهِ درد تنظیم میکند، گاهی موجهایش مرا تا افقِ امیدواری میبرند و گاهی در عمق تاریک ترس رها میکنند؛
این من نیستم که درد را میشناسم،
درد است که مرا میشناسد و هرروز سراغم میاید و چندین مشت در قلب و دل روحم میزند و میرود تا دوباره روحم گرسنه شود!
#آبی_سیاه
آریو
👍5✍1❤1👎1🌚1
شاید حق با تو باشد، شاید باید قطبنمایی را که جهتمان را به خون گره زد، زودتر میشکستیم؛
حالا دیگر شمال و جنوبی وجود ندارد، تنها بادها میدانند ما را کجا ببرند؛
در میان شنهای روان این کویر، میان یاختههای خشم، میان ذرات زمزمه کننده رحم و شاید در جهت منفعت؛
و من، همچون روحی شمشیر به دست، بین مردگانی که تنها به نفس کشیدن عادت کردهاند، قدم زنان مرگ را ترغیب میکنم.
حالا دیگر شمال و جنوبی وجود ندارد، تنها بادها میدانند ما را کجا ببرند؛
در میان شنهای روان این کویر، میان یاختههای خشم، میان ذرات زمزمه کننده رحم و شاید در جهت منفعت؛
و من، همچون روحی شمشیر به دست، بین مردگانی که تنها به نفس کشیدن عادت کردهاند، قدم زنان مرگ را ترغیب میکنم.
آریو
🔥3❤1👍1👎1