ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
شرط میبندم حتی اگه متوجه هم شده بودی، به زبون نیاورده بودی که ما داخل خواب چقدر بی منطقیم .. داریم صحنه جنگیدنمون با یه اژدها رو میبینیم و چند لحظه بعد با خانوادمون سر میز شام نشستیم و چند لحظه بعدش توی مصاحبه کاری با چهره هایی هستیم که جوهر قلمشون خونه!
لابد بترسی و بگی چه ربطی به ما داره؟ یا خون کیه که این افراد سیاه پوشِ نقاب دار دارن باهاش مینویسن و بهت یاد آوری میکنن تا داستانی از زندگی خودت تحویلشون ندی حق نداری بیدار بشی!
یادمه توی اون لحظه هرچی تلاش میکردم نمیتونستم بیدار بشم .. به دستم نگاه کردم و دیدم خون بدنم با لوله ای به جوهر قلم متصل شده و کاغذ سفیدی جلوم گذاشتن که بالاش نوشته :
جز با خون خود نخواهیم نوشت!
این نیست چیزی جز سرنوشت!
از پشتشون نور ملایمی میتابید. صداشون اینبار گرمتر بود، انگار از لا به لای برگ های قدیمی یک کتاب کهنه و محبوب میومد:
خون، ریسمانِ تقدیر توست.. نه زنجیر!
جوهرِ قلم هنوز به رگام وصل بود، اما دردی نداشتم. گرمایی بود که از قلبم روی کاغذ جاری میشد، انگار هر قطره، قطعه ای از نقشه ستارگان رو روی صفحه سفید میکشید. نقابداران دورم حلقه زدند
اولین کلمه رو نوشتم:
چمدونم رو برداشتم.. اما قبل از رفتن، آینه شکسته را روی میز گذاشتم؛
کاغذ زیر دستم میلرزید. خون یا بهتره بگم جوهر به شکل درختی روی صفحه ریشه دوونده بود، شاخه ها به سمت جملات بعدی کشیده شد:
آینه شکسته، تکه هایی از چهره من را نگه داشته بود.. در تکه ها محو میشدم..
نقابداران دستشون رو روی کاغذ گذاشتند.
یکیشون زمزمه کرد:
سرنوشت، مجموعه ای از انتخاب هاست که با خونِ آگاهی نوشته میشوند. هر جراحت، نقطه ایست که مسیر ستارگان را تغییر میدهد.
پیرمردی که گوشه اتاق وایستاده بود، لبخند زد. صورتش حالا ملایمتر بود:
انجمن نویسندگان مرده، نگهبانایِ تقدیرن.. اونا نمیخوان تو بمیری. اونا میخوان که تو زندگیتو بنویسی، حتی اگر با جوهرِ زخمات باشه..
خیلی بهت امید دارن..
قلم کم کم از رگام جدا شد، اما خونی نبود.. بجاش، نشون کوچیکی روی مچم مونده بود، شبیه دسته ای از ستاره های به هم پیوسته.
نقاب داری که جلوتر از بقیه واستاده بود گفت:
تا وقتی که مینویسی، چه با خون، چه با اشک، چه با امید.. ما اینجاییم. در سکوتِ بین کلماتت، در نورِ مهتابی که روی صفحه میاندازی.. انجمن هیچوقت نمیمیرد. فقط منتظر میماند تا تو داستانت را با سرنوشتت گره بزنی!
و من..
با صفحه ای پر از واژه های درهم تنیده بیدار شدم. روی میز، آینه شکسته هنوز بود.. توی انعکاسِ تکه تکه هاش، سایه ای از نقابداران رو دیدم که دست تکون میدادن.. انگار میگفتن:
نوشتن تموم شده؟ یا تازه شروع شده؟
3👍2
ننوشته های یک نویسنده؛
Ali Sorena – Morse
با این که می دونست واسه خودش طرح قتل میکشه..
👍1
Forwarded from Hidden Chat
آخرین بار پدربزرگ گفت به بزرگانت سلام کن و بگو ما بزرگی جز خدا نمیشناسیم!
👍3
قلعه الموتی در دل خود بنا ساخته بودم که دست هیچ بنی بشری به ژرف آن نمیرسید ..
عضوی از حشاشین نبودم اما آنقدر کشیده بودم که خماری درد، فلجم ساخته بود و در جمع فقط با سکوت خود سخن میگفتم ..
زهر زبانم همانند تیزی پنهان شده در زیر آستینم بود و شب،
مرا مسافرِ چشمه خشم و نفرت میساخت و تشنه به عمق منطق، بازمیگرداند.
👍4
تنهایی برایش همان پیانیستِ پیر و قابل اعتمادی بود که بی قیدِ نُت، برایش سمفونیِ بودن مینواخت ..
بیصدا، بی حاشیه، و بی نیاز به فاکتور رسمی!
👍1
#1
ساعتمو نگاه کردم، حدودا 3:36 صبح بود، از جایی که نشسته بودم واهمه ای نداشتم؛ چندین سال بود که خلوت کردن توی تاریکی رو به جمع و تماس های اطرافیان ترجیح میدادم،
حدودا نُه دقیقه طول میکشید تا موتورمو خاموش کنم و پیاده تا اینجای کویر بیام،
یه منظره خوب پیدا کردم تا به عمق تاریکی و شن ماسه های ساکت خیره بشم، تا نشستم دستی رو روی شونم حس کردم، چهره اش زیر شال عربی که انگار چندسال پیش یکی مثلش داشتم، پنهان شده بود؛ کنارم نشست و بدون هیچ مقدمه ای ازم پرسید: تاریکی با تو هم حرف میزنه؟
انگار از قبل منو میشناخت، حتی رایحه عطرش برام آشنا بود،سکوتی بینمون سنگینی میکرد که باد سعی در شکستنش داشت ..
دراز کشید و خیره به آسمون گفت: از وقتی فلان آدم رو دیدم دیگه مثل قبل نشدم، با یه ته خنده ادامه داد: اگه برات تعریف کنم که چی شده، میتونی بهم کمک کنی؟ (اون فردی که راجع بهش صحبت میکرد رو میشناختم)!
صداش با صدای من هم آوا بود، اما ته لهجه ای از غم داشت که سالها پیش کنج گَلوم دفن کرده بودم.
خواستم بپرسم: مگه چی شده ..؟ اما باد به طرز وحشتناکی وزید و شال از صورتش کنار رفت!
3👍2
#2
نفس توی سینه ام یخ زد؛ چهره ای که میدیدم تصویر امروزم نبود، انگار خودم رو داشتم سال 98 از توی آینه نگاه میکردم!
به روی خودم نیاوردم و ازش خواستم که تعریف کنه، وقتی حرفاشو تموم کرد، یقه‌شو محکم گرفتم، چشمای مظلوم و نادونش به جای ترس، حسرت شیرینی داشت؛ انگار منتظر بود یه خنجر رو توی سینش فرو کنم.
باد شالش رو بالای سرمون مثل پرچم تسلیم به پرواز درمیاورد. کویر میخواست ما رو توی یه حباب از جنس زمان زندونی کنه. داد زدم: چرا؟ مگه چی داره؟ میدونی داری چه غلطی میکنی؟
خندید؛ خنده ای که از ته گلو میجوشید و تیز بود.
دستاشو به سینم فشار داد و گفت: این جا، جای گلوله سکوت بود، نه؟
فهمیدم از همه چی خبر داره و فقط میخواد منو عذاب بده، رهاش کردم؛ بلند شد، لباساشو تکوند و چند دقیقه ای بهم خیره موند؛
صدای داد و بیداد چند نفر از دور به گوش میرسید، با همون لبخند تلخ و تیز، قبل از محو شدنش گفت: میخوای فرار کنی؟ همین امشب!
از خواب پریدم، عرق سرد کل بدنم رو خیس کرده بود، دور و برمو نگاه کردم و کسیو ندیدم،
فقط صدای زنگ هشدار گوشیم که ساعت 3:39 بعد از ظهر رو نشون میداد، میشنیدم ..
3👍2
ایام خوشی و سروری بر تو باد که در این دایره زمان، هر روزت بهاری نو و دل‌انگیز باشد.
نوروزت پیروز.
👍21
و پس از آن جامی ننوشیدم،
باده را به ابلیس دادم،
دیگر کسی مرا نخواهد دید.
👍21
ننوشته های یک نویسنده؛
Yas – Esalat
حدود صدتا رخ دارم
نمیدونم، کدومشم؟!
این بالا، ابر و مه
مضطرب، از تو له
منزجر، از خونه
مثل مار، از پونه
در پی روزنه
پشت سر، پر تنش
پیش رو، ممتنع
سرنوشت؟ مبهمه

مثل برق و باد گذشت، داستانم همین شد
..
👍1🥰1💔1
که این گذرگاهِ بی مقدار، سرابی است در کویر و سایه ای است زوال پذیر.
مقصود چشم و دل، بسان "اهلی شیرازی" بود در باغات طراوت بخش شیراز؛ و دنیا
همان "وحشی بافقی" مدفون شده ذیل شن‌زارهای خشک و سوزان کویر یزد.
👍1