ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
ابتدا غمگین شدم
کمی که گذشت خشمگین؛
سپس بی تفاوت
گاهی دلتنگ
بعد از آن دیوانه
و اکنون؛ یک شیطان.
ننوشته های یک نویسنده؛
ابله - فئودور داستایوفسکی.zip
او را برای معالجه‌ی جنون به آن‌جا سپرده بودند. به نظر من دیوانه نبود؛ بلکه بی اندازه رنج کشیده بود. تمام دردش همین بود و بس.
👍1
آنچنان نیست که در ظلمت تو سر نزنند
مست و خندان از گوشه تابوت در بزنند
روزی سوخت این دل، چه توانم گویم؟
خواهم که بالای مزارم خاکیان پر بزنند
شبی از خاک برآیم چو شرّی سوزان
اشکها بر رخشان چو باد صبا سر بزنند

آریو
3👍1
لبخندی به نشانه رضایت بر لبانش نقش بست، دستش را جلو برد تا با آن مرد دست بدهد؛
مرد با تکبر بسیار نگاهی به او انداخت و با چشمانش او را برانداز کرد و گفت: نوجوانی آرام، با گذشته‌ای وحشی!
شاید هم توحش از زیر آن چشمان شادمان که نمیدانم چه در پشتش مخفی شده، فوران کند!
با لحن تمسخر آمیز ادامه داد:
راستش را بگو! کی میخواهی دندان هایت را بر روی گلویم فشار دهی و خون مرا بنوشی ..؟
دستش را پس کشید، لبخندش کشیده تر شد و گفت: حماقت سن ندارد، امیدوارم کتاب هایی که به ظاهر خوانده اید و هیچ چیزی از آن برداشت نکرده اید، فانوس راهتان شود؛ خدانگهدار!
این را گفت و روی برگرداند؛ لحظه ای گذشت و با لحنی صمیمانه تر، حرف آخرش را مانند گلوله به ذهن مرد شلیک کرد:
تا اطاعتت کورکورانه از سیاست پا بر جا مانده، نیازی به دندان های من نیست!
امثال شما، خودشان خونشان را در شیشه تحویل میدهند.
👍31
ننوشته های یک نویسنده؛
Yas – BAAQ
میخوام محو شم تو افق لب ساحل بی‌کران
یاسر خودم باشم و سایر دیگران ..
👍4
شبانگاه خیال مرا با خود می‌برد و صبح، مچاله‌تر از دیروز، خود را در خوابی کابوسناک پیدا ‌می‌کنم ..
👍2
ننوشته های یک نویسنده؛
ابله - فئودور داستایوفسکی.zip
🇷🇺 به وقت ادبیات روس!

وقتی برای اولین بار به سراغ داستایفسکی و کتاب «ابله» رفتم، گمان میکردم با نسخه ای ملایم تر و شاید رئوف تر از ذهنِ آشفته‌ی او رو به رو خواهم شد.
از همان فصلِ اول، در قطارِ سن پترزبورگ، وقتی میشکین بی هدف از پنجره به برف های سفید خیره میشد، حس کردم دارم به چهره ای از یک «امکانِ محال» نگاه میکنم: انسانی بدونِ خشم، بدونِ نقشه، بدونِ حتی سایه کوچکی از خودخواهی. اما داستایفسکی، استادِ بازی با تضادها، او را در دلِ جامعه ای انداخت که هر وجبش از حرص، ریا، و بازیهای قدرت می جوشید. ناستازیا فیلیپونا با آن زیباییِ ویرانگرش، روگُژین با عشقِ آتشین و خوفناکش، و حتی ژنرال های مغرورِ میهمانی ها .. همه و همه مثل آینه ای بودند که پاکیِ میشکین را نه به عنوانِ فضیلت، که به تهدیدی آشکار بازتاب میدادند.
حتی حالا، سالها بعد، وقتی نامِ «ابله» را میشنوم، اولین چیزی که به خاطر می آورم، صحنه سکوتِ او در برابرِ تهمت های مردم است؛ سکوتی که از جنسِ عمق بود. داستایفسکی در این رمان، گویی میخواهد بپرسد: «آیا مهربانی، آخرین شکلِ شورش است؟» و آیا جامعهای که پاکدلی را «حماقت» می نامد، محکوم به بلعیده شدن توسطِ هیولایی است که خودش آفریده؟
شاید «ابله» تلنگریست به ما که در پیچیدگی های مصنوعیِ زندگیمان گم شده ایم!!!
او فقط آینه را جلویمان میگیرد و میگذارد تا هر کس، ترک خوردگی های خودش را در سکوتِ شاهزاده تماشا کند ..

آریو
👍2