حُسن تعلیل فقط اونجا که خدا آخر نماز به جای خداحافظی ازت سلام میخواد؛
به دور از هر فرد و سیاست و قانون،
آغوشی که همیشه بازه و انسان راهی برای وداع با هویت الهی خودش نداره ..
همینقدر زیبا.
به دور از هر فرد و سیاست و قانون،
آغوشی که همیشه بازه و انسان راهی برای وداع با هویت الهی خودش نداره ..
همینقدر زیبا.
❤5
ننوشته های یک نویسنده؛
سقوط-آلبرکامو-@lbookl.pdf
من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانتها بگذرم، امّا سرانجام فراموش میکردم. و آنکه گمان میبرد از او بیزارم مبهوت میشد. آنگاه که میدید لبخندزنان به او سلام میکنم، برحسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را برمیانگیخت یا خفت منشم را خوار میشمرد.غافل از اینکه علتِ رفتارم سادهتر از این حرفها بود: حتی نامش رافراموش کرده بودم.
❤1👍1
اگر عنکبوتی که در اتاقت کشتی، تمام عمر فکر میکرد که تو رفیق و هم اتاقیاش بودی؛ آن وقت چه؟!
#داستایوفسکی
ننوشته های یک نویسنده؛
مصطفي الرتيمي – لمس الماضي
موسیقی بیکلام همون آهنگیه که خودت میخوای دقیقا عین تصوراتت خونده بشه؛
با این تفاوت که فقط توی ذهن خودت مرور میشه ..
با این تفاوت که فقط توی ذهن خودت مرور میشه ..
❤1
گفت یادته بچه که بودیم،وقتی توپ از حیاط میافتاد توی پلههای زیرزمین، هیچکدوممون جرئت نداشتیم بریم بیاریمش؟
مکث کرد و با یه خنده مفهوم دار ادامه داد:
چرا الان ساعت ۳ صبح بین درختایی نشستیم که نور ازش رد نمیشه و هرلحظه ممکنه هرچیزی ببینیم؟
لبخند زدم و جوابی ندادم بهش؛ شاید میترسید اگه میگفتم توی بزرگسالی تاریکیهایی هست که رعب و وحشتش هزاران برابر بیشتر از موجودات خیالیِ مسیرِ پلههای زیرزمینه؛
برا همین چشماش درشت شد وقتی بهش گفتم سیاهی از تاریکی نمیترسه ..
مکث کرد و با یه خنده مفهوم دار ادامه داد:
چرا الان ساعت ۳ صبح بین درختایی نشستیم که نور ازش رد نمیشه و هرلحظه ممکنه هرچیزی ببینیم؟
لبخند زدم و جوابی ندادم بهش؛ شاید میترسید اگه میگفتم توی بزرگسالی تاریکیهایی هست که رعب و وحشتش هزاران برابر بیشتر از موجودات خیالیِ مسیرِ پلههای زیرزمینه؛
برا همین چشماش درشت شد وقتی بهش گفتم سیاهی از تاریکی نمیترسه ..
👍1👎1
چون حداقل چند میلیون آدم دیگه هم دارن اینکارو میکنن
آرزو کردم یه عده بفهمن آرزو کردن به تنهایی فایده نداره و یه تکونی به خودشون بدن ..
آرزو کردم یه عده بفهمن آرزو کردن به تنهایی فایده نداره و یه تکونی به خودشون بدن ..
👍2
قافیه باخته از بیوزنی دوری گزد
نمک دست به شوری کامش را بزد
حاجتی نزد خدایش درِ خلوت زد
رد عدمش روی به درِ حسرت زد
زان سال دور از دل دود برخیزد
ساز رگش دف بر سر سود میزد
پس داد ما دست خود ساز ایزد
که شاعری شیوه مرام بر انگیزد
نمک دست به شوری کامش را بزد
حاجتی نزد خدایش درِ خلوت زد
رد عدمش روی به درِ حسرت زد
زان سال دور از دل دود برخیزد
ساز رگش دف بر سر سود میزد
پس داد ما دست خود ساز ایزد
که شاعری شیوه مرام بر انگیزد
" آریو "
❤2