رو به پایان موعد کلاس ادبیات بودیم که استاد با نوایی رسا بنده را صدا زد: آقای الف؟ چُرت میزنی؟ چرا حواست نیست؟
انصافا کلاس خشکی داشت، به طوری که اگر کویرهای یزد در آن جا حضور داشتند، حوصلهشان سرمیرفت و دلشان هوای خزر میکرد!
به کنایه گفتم: در محضر شما که خواب حرام است، جای مناسبی پیدا نکردهام، اجبارا میانِ اشعارِ صائب جا خوش کرده ام، اما گوشم با شماست!
حاضران نیز از این قافله جا نماندند و به خیال خود نمکِ حدیث مفصل میپاشیدند،
فردی میگفت بوی شراب و شمع و شیرینی به مشامش رسیده، دیگری با صدای بلندتر از یار خیالیِ آقای الف سخن میگفت و من مبهوتِ چهرهها!
لبخند تایید استاد نشان از این بود که دیگران جواب مرا داده اند، چنین صفت هایی در مخیله من گنجانده نمیشد، قید همه چیز را زده بودم، با خود میگفتم آنقدر درگیر اسم شده ایم که فعل اصلی جملهی زندگی یادمان رفته ..؛ تا اینکه چشمانم را گشودم، همه چیز یک رویای ساده بود و من آن را سخت گرفته بودم، حقیقتا کسی حواسش به چرت زدن آقای الف هم نبود و این مرا سراسر هشیار و خشنود میساخت.
انصافا کلاس خشکی داشت، به طوری که اگر کویرهای یزد در آن جا حضور داشتند، حوصلهشان سرمیرفت و دلشان هوای خزر میکرد!
به کنایه گفتم: در محضر شما که خواب حرام است، جای مناسبی پیدا نکردهام، اجبارا میانِ اشعارِ صائب جا خوش کرده ام، اما گوشم با شماست!
حاضران نیز از این قافله جا نماندند و به خیال خود نمکِ حدیث مفصل میپاشیدند،
فردی میگفت بوی شراب و شمع و شیرینی به مشامش رسیده، دیگری با صدای بلندتر از یار خیالیِ آقای الف سخن میگفت و من مبهوتِ چهرهها!
لبخند تایید استاد نشان از این بود که دیگران جواب مرا داده اند، چنین صفت هایی در مخیله من گنجانده نمیشد، قید همه چیز را زده بودم، با خود میگفتم آنقدر درگیر اسم شده ایم که فعل اصلی جملهی زندگی یادمان رفته ..؛ تا اینکه چشمانم را گشودم، همه چیز یک رویای ساده بود و من آن را سخت گرفته بودم، حقیقتا کسی حواسش به چرت زدن آقای الف هم نبود و این مرا سراسر هشیار و خشنود میساخت.
ننوشته های یک نویسنده؛
Mckyyy – Roi (Instrumental Slowed)
هفتهی دوم مُرداد:
دروغ همه چیز را با خود بلعید؛
ابتدا گلوله ای به سمت ذهنیتِ افکارم روانه کرد،
سپس قلب احساساتم را با دندانهایش جوید
و در پایان خودم را درون دریایی که هیچگاه قرار نیست اسمی از آن ببرم، غرق کرد.
ابتدا گلوله ای به سمت ذهنیتِ افکارم روانه کرد،
سپس قلب احساساتم را با دندانهایش جوید
و در پایان خودم را درون دریایی که هیچگاه قرار نیست اسمی از آن ببرم، غرق کرد.
ننوشته های یک نویسنده؛
سقوط-آلبرکامو-@lbookl.pdf
میدانستید در روستای کوچکمان، در یک اقدام تنبیهی، افسری آلمانی مؤدبانه از زن سالخوردهای درخواست کرد بین دو پسرش که جزء گروگانها بودند یکی را برگزیند تا تیر بارانش کنند؟ آن یکی؟ نه، این یکی. و طرف را بردند. ذهنمان را زیادی با این قضیه مشوش نکنیم، اما، حضرت آقا، باور بفرمایید نباید احتمال غافلگیری را دستکم گرفت. آدم خوشقلبی را میشناختم که با بدگمانی ابداً میانه نداشت. صلحطلب و آزاد منش بود و به انسانها و جانوران یکسان محبت میورزید. بیتردید میگویم: در پاکی روان بیهمتا! خب، در ایام آخرین جنگهای مذهبی در اروپا، به روستا پناه برده بود. بر در منزلش نوشته بود «اهل هر کجا هستید، بفرمایید داخل، قدمتان روی چشم». تصور میکنید چه کسانی این دعوت محبتآمیز را پذیرفتند؟ یک مشت شبهنظامی که آنجا را خانهی خودشان میدانستند وارد شدند و شکمش را دریدند ..
از سهولت حروف شروع و به پیچدگی ادبیات مختوم؛
زندگی تشبیهی بود که مشبه نداشت به همین دلیل برای هر فرد داستانی مجزا داشت،
فعلی بود که جلمه آن پس از گذر زمان دیده نمیشد و بیست سال در یک چشم به هم زدن گذشت،
پارادوکسی بود که در عین سادگی، سخت ترین روزها در کمین آدمی نشسته بود،
کنون زیر چراغی با نور زرد، سالهاست درون این قبر تنگ خوابیده ام و به فرداهایی پوزخند میزنم که خون آن از لبان گذشته میچکید و نگران بودم نتوانم نجاتش دهم.
زندگی تشبیهی بود که مشبه نداشت به همین دلیل برای هر فرد داستانی مجزا داشت،
فعلی بود که جلمه آن پس از گذر زمان دیده نمیشد و بیست سال در یک چشم به هم زدن گذشت،
پارادوکسی بود که در عین سادگی، سخت ترین روزها در کمین آدمی نشسته بود،
کنون زیر چراغی با نور زرد، سالهاست درون این قبر تنگ خوابیده ام و به فرداهایی پوزخند میزنم که خون آن از لبان گذشته میچکید و نگران بودم نتوانم نجاتش دهم.
ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
جامِ احساست را از قلب مذاب شدهام پر خواهم کرد؛
سپس از جهنم باز خواهم گشت ..
سپس از جهنم باز خواهم گشت ..
بامداد دیشب، در شلوغی همان پیادهرُوی قدیمی؛
چشمانی آشنا از چهرهای ناشناس و غریب را دیدم که به چشمان من چشم دوخته بود؛
انگار شخصیتی غمیگن و قوی، از داستانهایی بود که هنوز ننوشته ام!
شاید آمده بود بریدگیِ میان گذشتهای نارنجی و آیندهای آبی را با چشم دوختن به هم متصل کند ..
چشمانی آشنا از چهرهای ناشناس و غریب را دیدم که به چشمان من چشم دوخته بود؛
انگار شخصیتی غمیگن و قوی، از داستانهایی بود که هنوز ننوشته ام!
شاید آمده بود بریدگیِ میان گذشتهای نارنجی و آیندهای آبی را با چشم دوختن به هم متصل کند ..
Forwarded from Hidden Chat
مترسک چشماتو باز کن
روزا خبری از کابوس نیست
روزا خبری از کابوس نیست