Friedrich Nietzsche
244 subscribers
19 photos
1 link
Download Telegram
۵
با سقراط ذوقِ یونانی به جَدَلگری[۱] می‌گراید: حال به‌راستی چه رخ می‌دهد؟ نخست آن‌که یک ذوقِ والا از میدان به در می‌رود و با فَنِ جدل فرومایگان فرادست می‌شوند. پیش از سقراط در جامعه‌یِ آبرومند از جدلگری خوشِ‌شان نمی‌آمد و آن را رفتاري ناپسند می‌شمردند، زیرا آدم‌ها را [با نشان دادنِ نادانی‌شان] رسوا می‌کرد و دست می‌انداخت؛ و جوانان را از این کار پرهیز می‌دادند. همچنین به این شیوه از دلیل‌آوری بدگمان بودند. چیزهایِ شریف، همچون مردمانِ شریف، دلایلِ‌شان را این‌گونه در کف نمی‌گیرند. همه‌یِ دستِ خود را رو کردن کارِ ناشایستي ست. هر چیزي که نخست می‌باید به اثبات برسد، ارزشِ چنداني ندارد. هرجا که رفتارِ شایسته مِلاک باشد، آن جا «دلیل» نمی‌آورند بلکه فرمان می‌دهند؛ جدلگری آن جا دلقک‌بازی ست: به آن می‌خندند و جدّی نمی‌گیرند_اش. ___امّا سقراط دلقکي بود که کاري کرد تا او را جدّی بگیرند: به‌راستی چه رخ داد؟ ___


1. Dialektik/dialectics


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۶
آدمی هنگامي به جدل روی می‌آورد که سلاحِ دیگر نداشته باشد. آدمی می‌داند که دست زدن به جدل شک‌برانگیز است، زیرا چندان باورپذیر نیست. اثرِ هیچ چیزي را به آسانیِ اثري که یک جدلگر می‌گذارد، نمی‌توان زدود. تجربه‌یِ هر مجلسِ سخنرانی و بحث گواهي ست بر آن. جدل آخرین سلاح است برایِ کسي که سلاحِ دیگر ندارد. باید به‌زور نشان دهی که حق با توست وگرنه فنِ جدل به چه کار می‌آید! از این‌رو یهودیان اهلِ جدل[۱] بودند؛ راینکه‌یِ روباه[۲] هم: بله؟ و سقراط نیز همچنین؟ ___


1. Dialektiker/dialectician
2. Reineke Fuchs/ Reynald the Fox


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۷
نادان‌نماییِ سقراط[۱] آیا نشانه‌یِ قیامِ او [بر ضدِ والاتباران] نیست؟ نشانه‌یِ کین‌توزیِ فرومایگان[۲] ؟ آیا در آن کاردپَرانیِ قیاسِ منطقی همچون یکي از سرکوفتگان، از وحشیگریِ خود لذت نمی‌بُرد؟ آیا از والاتباراني که فریفته‌یِ خود می‌کرد، انتقام نمی‌ستاند؟ ___اهلِ جدل ابزارِ بی‌رحمانه‌اي برایِ زورگویی در دست دارند. با پیروزی در جدل حریف را رسوا می‌توان کرد. جدلگر بر دوشِ طرف می‌گذارَد تا اثبات کند که نادان نیست: او را به جوش می‌آوَرَد و در همان حال دست و پایِ او را [با استدلال] می‌بندد. جدلگر زورِ عقلِ حریف را می‌گیرد. هان؟ مگر نه این که فنِ جدل گونه‌اي انتقام است برایِ سقراط؟


1. Ironie Sokrates/Socrates, irony
روشِ معروفِ سقراط که خود را درباره‌یِ ماهیتِ مسئله‌یِ موردِ بحث نادان نشان می‌داد و حریف را وادار به تعریفِ آن می‌کرد و سپس با جدل نادانیِ او را به او نشان‌ می‌داد. این نوعي دست‌انداختنِ طرف و رسوا کردنِ او بود.
۲. در این باره نک: تبارشناسیِ اخلاق، جستارِ یکم، ۱۰


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۸
نشان دادم که سقراط از چه رو می‌توانست مایه‌یِ نفرت باشد: به همین دلیل آن‌چه روشناییِ بیشتري می‌طلبد آن است که او چرا مردمان را شیفته‌یِ خود می‌کرد. __یک دلیل آن است که او گونه‌یِ تازه‌اي از زورآزمایی را کشف کرده بود و در محفل‌هایِ والاتبارانِ آتن نخستین استادِ این گونه شمشیربازی بود. او مردمان را از آن رو شیفته می‌کرد که رانه[۱]یِ زورآزمایی را در یونانیان تحریک می‌کرد __او برایِ مسابقه‌یِ کُشتیِ مردانِ جوان با نوجوانان شکلِ تازه‌اي یافته بود. سقراط نیز شهوت‌پرستِ بزرگي بود.


1. Trieb/drive


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۹
امّا سقراط از چیزهایِ دیگري نیز بوی برده بود. او پستویِ آتنیانِ والاتبارِ خویش را دیده بود و دریافته بود که موردِ او، آن بی‌همتاییِ موردِ او، دیگر چندان هم بی‌همتا نیست. همان گونه تبهگنی آرام_آرام همه‌جا دامن می‌گسترد: کارِ آتنِ پیر رو به پایان بود. _و سقراط فهمیده بود که همه‌یِ عالم به او نیاز دارند _به دوا_و_درمان‌اش، به آن کَلَکِ شخصیِ خویشتن‌داری‌اش... غریزه‌ها همه‌جا دستخوشِ آشوب بود؛ همه‌جا پا را از هر مرزي فراتر گذاشته بودند. [رویشِ] «دیو در جان»[۱] خطري فراگیر بود. «رانه‌ها سرِ خودکامگی دارند. می‌باید ضدِ خودکامگی‌اي نیرومندتر از آن‌ها ساخت»... هنگامي که آن سیماشناس از نهادِ سقراط پرده برداشت و با او گفت که وجود_اش سیاه‌چالِ همه‌یِ خواهش‌هایِ زشت است، باز سخني از دهانِ آن ریشخندگرِ[۲] بزرگ درآمد که کلیدي ست برایِ فهمِ او. وی گفت: «درست است، امّا من بر همه‌یِ آن‌ها چیره شده ام.» سقراط چه‌گونه بر خویش چیره شده بود؟ _موردِ او در اساس موردي گزاف بود، چشم‌گیر ترین موردي بود از آن چیزي که رفته_رفته به نیازي همگانی بدل می‌شد: این‌که دیگر هیچ‌کس بر خویش چیره نیست، این‌که غریزه‌ها به جانِ هم افتاده اند. او به عنوانِ این موردِ گزاف [از بر_خود_چیرگی] بود که دیگران را شیفته می‌کرد _زشتیِ هولناک‌اش در پیشِ هر چشم گواهي بود بر این نکته. جایِ گفت_و_گو ندارد که او همچون پاسخ، همچون راهِ حل، همچون ظاهرِ درمانِ این مورد بیشتر شیفته می‌کرد.


1. monstrum in animo
2. Ironiker/ironist


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
١٠
هنگامي که نیاز به آن باشد که از عقل خودکامه‌اي ساخته شود، چنان‌که سقراط ساخت، خطرِ این که چیزي دیگر [به نامِ عقل] خودکامگی کند هیچ کم نیست. در آن روزگار عقلانیّت را رهایی‌بخش احساس می‌کردند: [امّا] نه سقراط آزاد بود که عقلانی باشد نه «بیماران»اش. ___اجباري[۱] در کار بود؛ چاره‌اي جز این نبود. خشک‌اندیشی‌اي که تمامیِ اندیشه‌یِ یونانی با آن خود را به دامانِ عقلانیّت می‌انداخت نشانه‌یِ یک گرفتاریِ جدّی ست: آدمی‌زاد در خطر بود و یک راه بیش در پیش نداشت: یا نابود شدن یا عقل ورزیدنِ بی‌هوده... اخلاق‌پرستیِ[۲] فیلسوفانِ یونانی از افلاطون به بعد بیمارگونه است؛ همچنان‌که جدل‌دوستی‌شان. عقل = فضیلت = سعادت، خیلی روشن یعنی این‌که، به پی‌روی از سقراط، می‌باید در برابرِ هوس‌هایِ تیره_و_تار همواره روشناییِ روز را کاشت ____روشناییِ روزِ عقل را. به هر بهایي می‌باید هوشیار و روشن و روشن‌اندیش بود. هرگونه تسلیم به غریزه، به ناخودآگاهی، کار را به لغزش می‌کشاند...


1. de rigueur
2. Moralismus/moralism


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۱۱
نشان دادم که سقراط چه‌گونه شیفته می‌کرد: به ظاهر پزشک بود، شفابخش بود. آیا باز هم می‌باید نشان داد که در «عقلانیّت به هر بهایِ» او چه خطایي نهفته است؟ فیلسوفان و آموزگارانِ اخلاق خود را فریب می‌دهند که گمان می‌کنند با به راه انداختنِ جنگ با تباهی‌زدگی خود از آن سالم بیرون می‌آیند: هرگز تواناییِ بیرون آمدن از آن را ندارند: هر دوایي، هر رهایی‌بخشي که برگزینند، خود همچنان زبانِ حالِ دیگري ست از تباهی‌زدگی. _زبان‌اش را دیگر می‌کنند، امّا از دست‌اش رهایی ندارند. سقراط یک بدفهمی بوده است. تمامیِ اخلاقِ بهبودبخشی، از جمله اخلاقِ مسیحی، یک بدفهمی بوده است... تندترین روشناییِ روز، عقلانیّت به هر بها، زندگانیِ روشنِ سردِ پرواگرانه‌یِ هشیارانه، زندگانیِ بدونِ غریزه، زندگانیِ غریزه‌ستیز خود جز یک بیماری نبوده است؛ بیماری‌اي دیگر _و نه هرگز راهي برایِ بازگشت به «فضیلت»، به «سلامت»، به «سعادت»... این‌که می‌باید با غریزه‌ها جنگید ___نسخه‌اي ست که تباهی‌زدگی می‌دهد: [به‌عکس،] تا زماني که زندگی می‌بالد، سعادت برابر است با غریزه.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۱۲
امّا او خود آیا این را دریافت، این زیرک‌ترینِ همه‌یِ خودفریبان؟ آیا در آن خردمندیِ رویکردِ دلیرانه به مرگ سرانجام این را با خود گفت؟... سقراط می‌خواست بمیرد ___این آتن نبود که جامِ شوکران را به او داد؛ او خود بود. او آتن را به دادنِ جامِ شوکران واداشت... او زیرِ لب با خود گفت: «سقراط طبیب نیست: این‌جا مرگ طبیب است و بس... سقراط خود جز بیمارِ دیرینه‌اي نبوده است...»


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
«عقل» در فلسفه
۱

می‌پرسید خصلت‌هایِ ویژه‌یِ فیلسوفان کدام اند؟... یکي نداشتنِ حسِ تاریخی ست و نفرتِ‌شان از ایده‌یِ شَوَند[۱] و [یا] مصرمآبی[۲]شان. گمان می‌کنند عزّت‌اي بر سرِ چیزي گذاشته اند اگر که از «دیدِ ابدیّت»[۳] از آن تاریخ‌زدایی[۴]کنند و ___از آن یک مومیایی بسازند. آن‌چه فیلسوفان در درازنایِ هزاره‌ها دست‌ورزی کرده‌اند همگی مومیایی‌هایِ مفهومی[۵]بوده‌ اند. هیچ چیزِ واقعی از دستان‌ِ‌شان زنده بیرون نیامده است. این حضراتِ پرستنده‌یِ بت‌هایِ مفهومی با پرستش‌ِ‌شان می‌کُشند و کُشته‌شان را لایه‌آکنی[۶] [و مومیایی] می‌کنند ___و دشمنِ جانِ هر آن چیزي هستند که به پرستش‌اش بر می‌خیزند. مرگ و دگرگشت و پیری، همچنان که زِه_و_زاد و بالش، برایِ ایشان دلیلي ست بر ضدَّ هر چیز ___بلکه دلیلِ بُطلانِ آن. آن‌چه هست نا_شَوَنده است، هرچه شونده باشد، نیست است... و اکنون همگی به وجود ایمان دارند، البته با نومیدی. و از آن‌جا که دستِ‌شان به دامنِ آن نمی‌رسد، به دنبالِ دلایلِ آن می‌گردند که چرا آن را از دسترسِ‌شان دور داشته اند. «لابد ظاهر سازی‌اي در کار است و فریبي که نمی‌گذارد وجود را درک کنیم: فریبکار کجا پنهان شده است؟» و سپس با شادی فریاد برمی‌دارند که «های، پیدای‌اش کردیم: فریبکار همان حسّانیّت[۷] است! این حس‌ها، این حس‌هایِ بی_همه_چیزِ بی‌اخلاق، این‌ها هستند که ما را درباره‌یِ جهانِ حقیقی فریب می‌دهند. نتیجه‌یِ اخلاقی: آزاد کنید خود را از فریبِ حس، از شَوَند، از تاریخ، از دروغ ___تاریخ چیزی نیست مگر باور داشتن به [گواهیِ] حس‌ها، باورداشتن به دروغ [به گذرایی]. نتیجه‌یِ اخلاقی: به هرچه که باور داشتن به حس‌ها را پیش بکشد نه بگویید، به تمامیِ دیگرِ بشریّت نه بگویید که همان «عامّه‌یِ مردم»اند و بس. فیلسوف باشید، مومیایی باشید، با تقلید از رفتارِ گورکنان نماینده‌یِ یکنواخت_خدایی[۸] باشید! ___و اوّل از همه، مرده‌شور این تن را ببرد، این ایده‌یِ ثابتِ[۹] خاک_بر_سرِ حس‌ها را! این گرفتارِ همه‌یِ خطاهایِ منطقی، این ابطال شده، این در حقیقت مهمل، و تازه آن قَدَر بی‌چشم_و_رو که باز ادایِ چیزِ واقعی را درمی‌آورد!»...


1. Werden/becoming
شدن در برابر بودن، که یکي از دوگانی‌هایِ دیرینه‌یِ فلسفه بوده است. نیچه همواره به چیرگیِ «بودن» (وجود) در فلسفه‌یِ غربی از دیرباز، می‌تازد و هستی را شدنِ جاودانه می‌داند.
2. Ägypticismus/Egypticism
باهمه‌یِ جست_و_جویی که کردم این واژه‌یِ آلمانی و برابرِ انگلیسی آن را در هیچ فرهنگي نیافتم. گمان می‌کنم که اشاره به زبانِ نمادین امّا خشک و ایستای فرهنگ و هنر __به‌ویژه پیکر تراشیِ__مصری باشد که هگل از آن سخن می‌گوید. (در فارسی می‌توان نگاه کرد به: فردریک، کاپلستون، تاریخِ فلسفه، از فیشته تا نیچه، ص ۲۳۰).
3. sub specie aeterni
کنایه‌اي ست به عبارتي همانند (asb speci aeternitatis) از باروخ اسپینوزا، هنگامي که از «دیدگاهِ خدا» بحث می‌کند.
4. enthistorisiren/dehistoricize
5. Begriffsmumien/conceptual mummies
6. ausstopfen/to stuff
خالی کردنِ اندرونه‌یِ انسان یا جانورِ مرده و پر کردنِ آن از چیزي برایِ مومیایی کردنِ آن.
7. Sinnlichkeit/sensuousness
8. Monotonotheismus/monotonotheism
بازیِ لفظی‌اي ست با Monotheismus/monotheism یک‌جایی.
9. idée fixe


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۲
نامِ هراکلیتوس[۱] را با احترامِ تمام از دیگران جدا می‌کنم. هنگامي که دیگرِ جماعتِ فیلسوفان گواهیِ حس‌ها را از آن‌رو رد می‌کردند که نشانه‌یِ بَسگانگی و دگرگونی اند، او گواهیِ آن‌ها را از آن‌رو رد می‌کرد که چیزها را چنان نشان می‌دهند که گویی دیرند[۲] و وحدتي دارند. هراکلیتوس نیز در حقِ حس‌ها بیداد کرد. حس‌ها نه آن گونه دروغ می‌گویند که الئاییان[۳] باور داشتند، نه آن‌گونه که او باور داشت. ___آن‌ها هیچ دروغ نمی‌گویند؛ آن‌چه دروغ را در آن‌ها می‌نشانَد آن چیزي ست که از گواهیِ آن‌ها می‌سازیم. برایِ مثال، دروغِ یگانگی[۴]، دروغِ شیئیّت[۵]، جوهر، دیرند... این «عقل» است که سبب می‌شود گواهیِ حس‌ها را به دروغ بیالاییم. حس‌ها دروغ نمی‌گویند اگر که شَوَند و گذرایی و دگرگونی را نشان می‌دهند... امّا حق تا ابد با هراکلیتوس است که می‌گفت «بود» افسانه‌اي پوچ بیش نیست. یگانه جهانِ واقعی جهانِ نمود است و بس: آن دروغ‌پردازی‌ها همه در باره‌یِ «جهانِ حقیقی» ست...


۱. هراکلیتوسِ اِفِسوسی (ح ۵۵۰_۴۸۰ ق‌م)، فیلسوفِ یونانی که می‌گفت، «همه‌چیز روان است».
2. Dauer/duration
3. Eleaten/Eleatics
مکتبِ فلسفیِ یونانی در سده‌یِ ششم ق‌م در الئا (Elea) برجسته‌ترین چهره‌یِ آن پارمنیدس است که پدرِ متافیزیکِ فلسفی به شمار می‌آید. پارمنیدس «بودن» (وجود) را در برابرِ «شدن» اصالت می‌داد و سکون و ثباتِ هستیِ یگانه را اساس می‌دانست، در برابرِ بَسگانگی و دگرشوندگیِ ظاهریِ آن
4. Einheit/unity
5. Dinglichkeit/materiality


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۳
___و در حس‌هامان چه ابزارهایِ عالی که برایِ مشاهده نداریم! برایِ مثال، همین بینی، که تا کنون هیچ فیلسوفي از آن با بزرگ‌داشت و سپاس یاد نکرده است، هم‌اکنون بهترین ابزاري ست که در اختیارِ ما ست: او چنان کمترین جا‌به‌جایی را ثبت می‌کند که هیچ طیف‌سنجي[۱] نمی‌تواند. علم امروزه درست تا بدانجا دامنه دارد که ما گواهیِ حس‌ها را پذیرفته ایم ___که بر آن ایم آن‌ها را [برایِ مشاهده‌یِ بهتر و دقیق‌تر] باز هم تیزتر و ابزارمندتر کنیم و اندیشیدن تا نهایتِ [گواهیِ] آن‌ها را آموخته ایم.[۲] هر چیزِ دیگري جز آن علمِ دُژزاد[۳] است و هنوز_نه_علم: مراد_ام متافیزیک است و الاهیّات و روان‌شناسی و نظریّه‌یِ دانش. یا علمِ صوری ست و نظریّه‌یِ نشانه‌ها، همچون منطق، و یا منطقِ کاربردی ست، یعنی ریاضیّات. [عالمِ نشانه‌هایي که] واقعیّت راهي بدان‌ها ندارد، حتّا به صورتِ مسئله. و هرگز این پرسش طرح نمی‌شود که ارزشِ واقعیِ قراردادِ نشانه‌هایي چون منطق چی‌ست.___


1. Spektroscop/spectroscope
٢. در این باره نک: چنین گفت زرتشت (ترجمه‌یِ فارسی، ویراستِ چهارم)، ص ۹۸.
3. Missgeburt/abortion


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۴
دیگر خصلتِ ویژه‌یِ فیلسوفان، که خطرِ آن کمتر از دیگر خصلت‌ها نیست، آن است که [در پایگانِ هستی] واپسین و نخستین را به جایِ یکدیگر می‌نشانند؛ یعنی آن را که آخر سر می‌آید و ای کاش که هرگز نمی‌آمد! آن «بالاترین مفهوم‌ها»، یعنی کلّی‌ترین‌ها و تهی‌ترین مفهوم‌ها، آن ته‌بُخارِ دیگ‌جوشِ واقعیّت را به نامِ سرآغاز در سرآغاز می‌نشانند. این نیز چیزي جز نموداري از شیوه‌یِ حرمت‌گذاریِ ایشان نیست: [بر آن اند که] بالاتر نمی‌باید از دلِ پایین‌تر بروید و هرگز نمی‌باید [از دلِ چیزي دیگر] برویَد... نتیجه‌یِ اخلاقی: هر آن‌چه در مرتبه‌یِ نخست است می‌باید خود علّتِ خویش[۱] باشد. ریشه در چیزي دیگر داشتن به نظرِشان اهانت است و ارزش را پایین می‌آورد. هر آن‌چه بالاترین ارزش را داشته باشد در مرتبه‌یِ نخست است، تمامیِ بالاترین مفهوم‌ها، وجود، مطلق، خیر، وجودِ حقیقی، وجودِ کامل ___این‌ها که شدن را برنمی‌تابند، پس می‌باید خود علّتِ خویش باشند. این‌ها همه همچنین با یکدیگر ناهمسان نمی‌توانند بود و با خود در تضادّ نمی‌توانند بود... از این‌جاست که به مفهومِ شگفتِ «خدا» می‌رسند... به آن واپسین و کم‌مایه‌ترین و تهی‌ترین [مفهوم‌]، که آن را در مقامِ علّتِ بالذّات، در مقامِ «وجودِ حقیقی»[۲]، در رده‌یِ نخست می‌نشانند... و بشریّت می‌بایست بافندگی‌هایِ مغزهایِ گرفتارِ این کار با فَک‌های بیمار را جدّی بگیرد! ___و چه تاوانِ گراني که از این بابت نپرداخته است!...


1. causa sui
2. ens realissimum
از اصطلاحاتِ فلسفه‌یِ مدرسیِ قرونِ وسطاست برایِ خدا.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۵
حال بیایید و ببینید که ما (__«ما» را با ادب به کار می‌برم) مسئله‌یِ خطا و نمود را چه دیگرگونه می‌بینیم. روزگاري دگرگشتن و تغییر کردن و شدن را در اساس دلیلِ [وجودِ] نمود می‌دانستند و نشانه‌اي از آن که می‌باید چیزي در کار باشد که ما را به خطا می‌اندازد. امّا امروزه، به عکس، [بر آن ایم که] درست تا بدان‌جا که پیش‌داوری‌اي که «عقل» نام گرفته است[۱] ما را بر آن داشته است تا [مفهوم‌هایِ] یگانگی، همانستی[۲]، دیرند، جوهر، علّت، شیئیّت، و وجود را فرا نهیم، کم_و_بیش همین‌ها هستند که ما را دچارِ خطا و ناگزیر از خطا می‌کنند؛ و [اکنون] بر اساسِ وارسی‌اي موشکافانه، ما بی‌چند_و_چون بر آن ایم که خطا همانا این‌جاست. این فرقي با [خطایِ دیدِ ما در موردِ] جنبشِ اختران ندارد.[۳] در این مورد چشمان ما وکیلِ مدافعِ همیشگیِ آن خطاست و در آن مورد زبانِ ما. زبان در روزگاري پدید می‌آید که روان در خام‌ترین صورتِ [پیدایش] خویش است. هنگامي که پیش‌انگاره‌هایِ بنیادیِ متافیزیکیِ زبان (یا ساده‌تر: عقل) را به آگاهی در می‌آوریم، با یک چیزِ جادوییِ زُمُخت رو_به_رو می‌شویم. عقل همه‌جا کُننده و کرده می‌بیند و در اساس به خواست [یا اراده] همچون علّت باور دارد؛ به «من» باور دارد، به من در مقامِ وجود، به من در مقامِ جوهر، و باور به «منِ جوهرین»[۴] را به همه‌چیز فرامی‌افکند ___و از این راه است که نخست مفهومِ «چیز»[۵] را می‌آفریند... وجود[۶] را همه‌جا علّت می‌انگارند و جا می‌زنند. نخست از دورن مفهومِ «من» است که مفهومِ «وجود» سربرمی‌آورد... در سرآغاز مصیبتِ بزرگِ یک خطا ایستاده است، این‌که خواست [یا اراده] چیزي ست اثرگذار ___که خواست توانایی ست... امروزه می‌دانیم که چیزي جز یک واژه نیست. بسیار پس از آن، در جهاني هزار بار روشنی‌یافته‌تر، این اطمینان، این یقینِ وجدانی به ضمیرِ فیلسوفان هجوم آورد که ایشان به مقولاتِ عقل دست یافته‌اند و نتیجه گرفتند که این مقولات [بر آن اساس] نمی‌توانند از تجربه برآمده باشند ___زیرا تجربه یکسره با آن‌ها در تضاد است. پس از کجا آمده اند؟ چه در هند چه در یونان درچارِ یک اشتباه شدند [و گفتند که]: «ما می‌باید روزگاري در یک جهانِ بالاتر خانه داشته بوده باشیم (___به جایِ جهاني بسیار پایین‌تر: که واقعیّت همین بود!)، ما می‌باید خدایی بوده باشیم، زیرا دارایِ عقل ایم!»... درواقع، هیچ‌چیز تاکنون نیرویِ ساده‌لوحانه و اغواگرانه‌یِ [مفهومِ] وجود را نداشته است، آن‌چنان که، برایِ مثال، فیلسوفانِ اِلِئایی ساختند و پرداختند: زیرا هر کلمه و هر جمله‌اي که به کار می‌بریم جانبدارِ آن است! ___حتّا مخالفانِ الئاییان نیز در دامِ فریبِ مفهومِ ایشان از وجود افتادند: از جمله، دموکریتوس که [مفهومِ] اَتُم را اختراع کرد... «عقل» در [قالبِ] زبان: وه چه پیرزنِ دروغ‌زني[۷]! گمان نمی‌کنم که از دستِ خدا رها شویم، زیرا هنوز به دستورِ زبان باور داریم...


1. Vernunft-Vorurteil/the prejudice called "reason"
2. Identität/identity
۳. چشمانِ ما به علّت شکستِ نور در جوّ زمین ستارگان را در سرِ جایِ خود نمی‌بیند.
4. Ich-Substanz/I-substance
5. Ding/thing
6. Sein/being
۷. نیچه این‌جا با جنسیّتِ دستوریِ عقل در زبانِ آلمانی (die Vernunft)، که مؤنّث است، بازی کرده.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۶
سپاسگزار خواهند شد از من که بینشي چنین اساسی و نو را در چهار برنهاد[۱] فشرده کنم: با این کار فهمِ آن را آسان‌تر می‌کنم و خلاف‌گویی در برابرِ آن را به میدان می‌طلبم.
گزاره‌یِ یکم. همان دلیل‌هایي که «این» جهان را جهانِ نمود می‌شناسانند چه‌بسا دلیلِ واقعیّتِ آن اند___ [جز این، وجودِ] هیچ واقعیّتِ دیگري به هیچ روی اثبات‌پذیر نیست.
گزاره‌یِ دوّم. آن نشانه‌هایِ شناسایی که از «وجودِ حقیقیِ» چیزها داده‌اند، نشانه‌هایِ شناساییِ نابودگی اند، نشانه‌هایِ نیستی. ___«جهانِ حقیقی» را از راهِ تضادِ آن با جهانِ واقعی ساخته و پرداخته اند: و آن [«جهانِ حقیقی»] تا بدان‌جا که یک وهمِ اخلاقی_دیدمانی[۲] ست، در حقیقت، یک جهانِ نمود است [و بس].
گزاره‌یِ سوم. افسانه‌بافی درباره‌یِ جهانِ «دیگر»ي جز این جهان هیچ معنایي ندارد، اگر که غریزه‌یِ بدگویی از زندگی، خوارشمردنِ زندگی، و شکّ کردن به زندگی در ما قوی نباشد: که اگر باشد نیز ما داریم با خیال‌بندیِ[۳] یک زندگانیِ «دیگر»، یک زندگانیِ «بهتر»، [در حقیقت] از [این] زندگی انتقام می‌گیریم.
گزاره‌یِ چهارم. بخش‌بندیِ جهان به یک جهانِ «حقیقی» و یک جهانِ «نمود»، چه به شیوه‌یِ مسیحی، چه کانتی (که او نیز دست آخر یک مسیحیِ حقّه‌باز است) حکایت از چیزي جز تباهی‌زدگی ندارد___درد_نموني ست از زندگانیِ فروشوند... این‌که هنرمند نمود را از حقیقت برتر می‌شمارد، خلافِ این گزاره نیست. زیرا «نمود» این‌جا هم باز به معنایِ حقیقت است، امّا در قالبي برگزیده، نیرو داده، و سر_و_سامان یافته [به دستِ هنرمند]... هنرمندِ تراژیک هرگز بدبین نیست ___او درست به هر آن‌چه پرسش‌انگیز است و ترسناک آری می‌گوید، او دیونوسوسی[۴] ست...


1. These/thesis
2. moralisch-optische Täuschung/moral-optical illusion
3. Phantasmagorie/phantasmagoria
۴. نیچه این‌جا مفهومِ «تراژیک» را به معنایي به کار می‌برد که در زایشِ تراژدی پرورانده است. وی در آن کتاب تراژدیِ یونانی را «بدبینی نیرومندانه» تفسیر می‌کند که در آن عنصرهایِ دیونوسوسیِ تاریکِ طبیعت را روکشِ آپولونی «ظاهرِ زیبا» در فرمان دارد. در دورانِ سپسینِ فلسفه‌یِ نیچه عنصر «دیونوسوسیِ» آری‌گوییِ سرمستانه به زندگی در اندیشه‌یِ او نقشِ پررنگ‌تري می‌یابد. برایِ نیچه پذیرشِ زندگی با روحِ سرمستانه‌یِ دیونوسی در برابرِ زندگی‌گریزیِ مسیحیّت قرار می‌گیرد و با آن جنگي سرنوشت‌ساز دارد. در آخرین جمله‌یِ اینك، مرد! (Ecce Homo) اين نکته را روشن می‌کند: «آیا مرا فهمیده اند؟ ___دیونوسوس در برابرِ مصلوب را...»
دیونوسوس خدایِ شور و مستی و شراب در اساطیرِ یونانی ست.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
چه گونه «جهانِ حقیقی» افسانه از کار درآمد

داستانِ یک خطا


۱
۱.
جهانِ حقیقی دست یافتنی ست برایِ مرد فرزانه، مردِ پرهیزگار، مردِ بافضیلت ___همان است که در آن به سر می‌برد: او همان است.
(کهن ترین صورتِ [این] ایده؛ ایده‌اي کم-و-بیش زیرکانه، ساده، باورپذیر. بازنویسِ گزاره: «منِ افلاطون حقیقت ام».)


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
Friedrich Nietzsche
چه گونه «جهانِ حقیقی» افسانه از کار درآمد داستانِ یک خطا ۱ ۱. جهانِ حقیقی دست یافتنی ست برایِ مرد فرزانه، مردِ پرهیزگار، مردِ بافضیلت ___همان است که در آن به سر می‌برد: او همان است. (کهن ترین صورتِ [این] ایده؛ ایده‌اي کم-و-بیش زیرکانه، ساده، باورپذیر.…
۲. جهانِ حقیقی اکنون دست‌نیافتنی‌ست، امّا نویدِ دست‌یابی به آن را به فرزانگان و پرهیزگاران و فضیلتمندان (به «گناه‌کارانِ توبه‌کار») داده‌اند.
(پیشرفتِ ایده: ایده‌اي تردستانه‌تر، موذیانه‌تر، درنیافتنی‌تر ___می‌شود زن[۱]، می‌شود مسیحی...)


۱. نیچه این‌جا نیز با جنسیّتِ دستوریِ واژه‌یِ ldee در آلمانی بازی می‌کند که مؤنّث است.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
Friedrich Nietzsche
۲. جهانِ حقیقی اکنون دست‌نیافتنی‌ست، امّا نویدِ دست‌یابی به آن را به فرزانگان و پرهیزگاران و فضیلتمندان (به «گناه‌کارانِ توبه‌کار») داده‌اند. (پیشرفتِ ایده: ایده‌اي تردستانه‌تر، موذیانه‌تر، درنیافتنی‌تر ___می‌شود زن[۱]، می‌شود مسیحی...) ۱. نیچه این‌جا نیز…
۳. جهانِ حقیقی نه دست‌یافتنی ست، نه اثبات‌پذیر، نه نویددادنی؛ امّا اندیشیدن به آن به خودیِ خود مایه‌یِ آرامش است، وظیفه است، دستور[۱] است.
(خورشیدِ کهن همچنان در زمینه است، امّا از ورایِ مِه و شک؛ ایده بَرین[۲] شده است، رنگ پریده، نوردیک[۳]، کونیگسبرگی.[۴]


۱. واژه‌یِ «دستور» اشاره‌اي ست به «دستورِ مطلقِ» (kategorischer Imperativ) کانت که اساسِ حکمتِ اخلاقیِ اوست: «بر آن حکمي رفتار کن که بخواهی قانونِ جهان‌روا شود.»
2. sublim/sublime
3. nordisch/Nordic, اشاره به شمالِ آلمان و اسکاندیناوی ست که منطقه‌یِ سرد و کم آفتاب است.
4. königsbergisch/Konigsbergian, منسوب به Königsberg, شهري که کانت در آن می‌زیست.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
Friedrich Nietzsche
۳. جهانِ حقیقی نه دست‌یافتنی ست، نه اثبات‌پذیر، نه نویددادنی؛ امّا اندیشیدن به آن به خودیِ خود مایه‌یِ آرامش است، وظیفه است، دستور[۱] است. (خورشیدِ کهن همچنان در زمینه است، امّا از ورایِ مِه و شک؛ ایده بَرین[۲] شده است، رنگ پریده، نوردیک[۳]، کونیگسبرگی.[۴]…
۴. جهانِ حقیقی ___دست‌نیافتنی ست؟ پس هیچ راهي به آن نیست. و از آن‌جا که دست‌نیافتنی ست، شناختنی هم نیست. در نتیجه، نه آرام‌بخش است، نه رهایی‌بخش، نه وظیفه‌آفرین: چیزِ ناشناخته چه‌گونه وظیفه آفرین تواند بود؟...
(هوایِ گرگ-و-میش. نخستین خمیازه‌یِ عقل. خروس‌خوانِ پوزیتیویسم.)


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
Friedrich Nietzsche
۴. جهانِ حقیقی ___دست‌نیافتنی ست؟ پس هیچ راهي به آن نیست. و از آن‌جا که دست‌نیافتنی ست، شناختنی هم نیست. در نتیجه، نه آرام‌بخش است، نه رهایی‌بخش، نه وظیفه‌آفرین: چیزِ ناشناخته چه‌گونه وظیفه آفرین تواند بود؟... (هوایِ گرگ-و-میش. نخستین خمیازه‌یِ عقل. خروس‌خوانِ…
۵. «جهانِ حقیقی» _ایده‌اي که نه دیگر به کار می‌آید و نه دیگر وظیفه‌آفرین است _ایدها‌ي بی‌هوده، بی‌کاره؛ در نتیجه، ایده‌اي رد شده: باید از شرّ_اش رها شد!
(روزِ روشن؛ چاشتگاه؛ بازگشتِ عقلِ سلیم[۱] و سرزندگی؛ سرخیِ شرم بر گونه‌یِ افلاطون، وَلوَله‌یِ تمامیِ جان‌هایِ آزاده.[۲])


5. bon send
6. freien Geister/free spirits
کساني که خود را از بند پیش‌داوری‌هایِ پیشینِ فلسفی آزاد کرده اند. «آزاده‌جانی» از مفهوم‌هایِ مهمي ست که نیچه به آن می‌پردازد. زیر تیترِ کتابِ بشری، بس_بسیار بشری، «کتابي برایِ جان‌هایِ آزاده» است. همچنین عنوانِ بخش دوّمِ فراسویِ نیك و بد «درباره‌یِ جانِ آزاده» است.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
Friedrich Nietzsche
۵. «جهانِ حقیقی» _ایده‌اي که نه دیگر به کار می‌آید و نه دیگر وظیفه‌آفرین است _ایدها‌ي بی‌هوده، بی‌کاره؛ در نتیجه، ایده‌اي رد شده: باید از شرّ_اش رها شد! (روزِ روشن؛ چاشتگاه؛ بازگشتِ عقلِ سلیم[۱] و سرزندگی؛ سرخیِ شرم بر گونه‌یِ افلاطون، وَلوَله‌یِ تمامیِ جان‌هایِ…
۶. از دستِ جهانِ حقیقی آزاد شدیم. دیگر کدام جهان مانده است؟ ناگزیر جهانِ نمود؟... امّا نه! با آزاد شدن از دستِ جهانِ حقیقی از دستِ جهانِ نمود نیز آزاد شده ایم! [دیگر جهاني جز همین جهان نمانده است.]
(نیمروز: دَمِ کوتاه‌ترین سایه؛ پایانِ درازترین خطا؛ اوجِ بشریّت؛ سرآغازِ زرتشت.[۱])


۱. در بابِ «نیمروز: دَمِ کوتاه‌ترین سایه» نک. چنین گفت زرتشت: بخشِ چهارم، «به نیمروز» و «نشانه».


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
اخلاق همچون ضدّ طبیعت
۱

شورها[۱] همگی نخست [در آغازِ تاریخ] دوراني دارند که در آن مایه‌یِ نگون‌بختی اند و بس، و قربانیانِ خود را با سنگینیِ حماقتِ خود فرو می‌کشند _و دوراني سپس‌تر، بسیار سپس‌تر، که در آن با روح ازدواج می‌کنند و خود را «روحانی» می‌کنند. در آن روزگارنِ نخستین آدمی به سببِ حماقتِ شورها به جنگ با آن‌ها برمی‌خاست و کمر به نابودی‌شان می‌بست _تمامیِ هیولاهایِ دیرینه‌یِ اخلاق در این باره هم‌زبان اند که «شورها را باید کُشت.»[۲] نامدارترین دستور در این باره در عهدِ جدید یافت می‌شود، در آن «موعظه بر فرازِ کوه» که، ناگفته نماند، در آن به هیچ‌چیز از بلندی نگریسته نشده است. در آن، برایِ مثال، به عنوانِ درسِ عمل در بابِ مسائلِ جنسی گفته شده است: «اگر چشم‌ات تو را لغزاند، آن را برکَن»[۳] امّا چه خوب است که هیچ مسیحی‌اي از این دستور پی‌روی نمی‌کند. امروزه به نظرِ ما نابود کردنِ شورها و هوس‌ها تنها برایِ پرهیز از حماقت‌ها و پی‌آمدهایِ ناخوشِ حماقت‌هاشان، خود نهایتِ حماقت است. [بنابر این روش،] کارِ دندان‌پزشکي که دندان را می‌کِشد تا دیگر درد نکند، هیچ جایِ حیرت ندارد... از سویِ دیگر، انصاف باید داد و اقرار باید کرد که بر آن خاکي که مسیحیّت از آن برروییده است، جایي برایِ تصوّرِ «روحانی کردنِ شورها» نمی‌بود. زیرا کلیسایِ نخستین، چنان‌که همه می‌دانند، به هواداری از «مسکینانِ در روح»[۴] با «خردوَرزان» می‌ستیزید: چگونه ‌می‌شد از آن جنگي خردمندانه با شورها چشم داشت؟ _کلیسا با شورها با ریشه‌کن کردنِ‌شان می‌جنگد، با ریشه کن کردن به هر معنایي: روش‌اش، «درمان»اش، اخته‌گری ست. هرگز نمی‌پرسد که «یک هوس را چه گونه می‌توان روحانی و زیبا و خدایی کرد؟» _انضباط بخشیدن‌اش همیشه ریشه‌کن کردن است (ریشه‌کن کن کردنِ حسّانیّت[۵]، غرور، سروری‌خواهی، ثروت‌خواهی، انتقام‌خواهی).امّا، ریشه‌کن کردنِ شورها یعنی ریشه‌کن کردنِ زندگی: عملِ کلیسا دشمنی با زندگی است...


1. Passionen/passions
2. il faut tuer les passions
۳. «موعظه بر فرازِ کوه» عنواني ست برایِ وعظِ معروفِ مسیح که در بابِ پنجمِ «انجیل متّا» آمده است. آیه‌ی اصلی در ترجمه‌یِ فارسیِ انجیل این است: «اگر چشمِ راست‌ات تو را بلغزاند قطع‌اش کن و از خود دور انداز، زیرا بهتر آن است که عضوي از اعضایت تباه گردد از آن‌که تمام بدن‌ات در جهنّم افکنده شود.»
۴.عبارتِ دیگري ست از «موعظه بر فرازِ کوه»: «خوشا به حالِ مسکینانِ در روح، زیرا ملکوتِ آسمان از آنِ ایشان است.» انجیل متّا ۵: ۳.
۵. Sinnlichkeit/sensuality
این مفهوم در انگلیسی و آلمانی (از Sinn/sense = حس)، بر مبنایِ آموزه‌هایِ مسیحی، به معنایِ گرایش به عالمِ حس و مادّه (عالمِ حسّانیّت) و پی‌روی از خواهش‌های شهوانی و جسمانی ست در برابر Geistlichkeit/spirituality (روحانیّت). برایِ آن‌که رابطه‌یِ این مفهوم با «حس» بر جا مانده باشد، در این ترجمه و ترجمه‌یِ کتابِ تبارشناسیِ اخلاق، «حسّانیّت» را در برابرِ آن به کار برده‌ام که می‌باید مفهومِ شهوانیّت و نفسانیّت را در آن همواره در نظر داشت.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها