۱۱
نشان دادم که سقراط چهگونه شیفته میکرد: به ظاهر پزشک بود، شفابخش بود. آیا باز هم میباید نشان داد که در «عقلانیّت به هر بهایِ» او چه خطایي نهفته است؟ فیلسوفان و آموزگارانِ اخلاق خود را فریب میدهند که گمان میکنند با به راه انداختنِ جنگ با تباهیزدگی خود از آن سالم بیرون میآیند: هرگز تواناییِ بیرون آمدن از آن را ندارند: هر دوایي، هر رهاییبخشي که برگزینند، خود همچنان زبانِ حالِ دیگري ست از تباهیزدگی. _زباناش را دیگر میکنند، امّا از دستاش رهایی ندارند. سقراط یک بدفهمی بوده است. تمامیِ اخلاقِ بهبودبخشی، از جمله اخلاقِ مسیحی، یک بدفهمی بوده است... تندترین روشناییِ روز، عقلانیّت به هر بها، زندگانیِ روشنِ سردِ پرواگرانهیِ هشیارانه، زندگانیِ بدونِ غریزه، زندگانیِ غریزهستیز خود جز یک بیماری نبوده است؛ بیماریاي دیگر _و نه هرگز راهي برایِ بازگشت به «فضیلت»، به «سلامت»، به «سعادت»... اینکه میباید با غریزهها جنگید ___نسخهاي ست که تباهیزدگی میدهد: [بهعکس،] تا زماني که زندگی میبالد، سعادت برابر است با غریزه.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
نشان دادم که سقراط چهگونه شیفته میکرد: به ظاهر پزشک بود، شفابخش بود. آیا باز هم میباید نشان داد که در «عقلانیّت به هر بهایِ» او چه خطایي نهفته است؟ فیلسوفان و آموزگارانِ اخلاق خود را فریب میدهند که گمان میکنند با به راه انداختنِ جنگ با تباهیزدگی خود از آن سالم بیرون میآیند: هرگز تواناییِ بیرون آمدن از آن را ندارند: هر دوایي، هر رهاییبخشي که برگزینند، خود همچنان زبانِ حالِ دیگري ست از تباهیزدگی. _زباناش را دیگر میکنند، امّا از دستاش رهایی ندارند. سقراط یک بدفهمی بوده است. تمامیِ اخلاقِ بهبودبخشی، از جمله اخلاقِ مسیحی، یک بدفهمی بوده است... تندترین روشناییِ روز، عقلانیّت به هر بها، زندگانیِ روشنِ سردِ پرواگرانهیِ هشیارانه، زندگانیِ بدونِ غریزه، زندگانیِ غریزهستیز خود جز یک بیماری نبوده است؛ بیماریاي دیگر _و نه هرگز راهي برایِ بازگشت به «فضیلت»، به «سلامت»، به «سعادت»... اینکه میباید با غریزهها جنگید ___نسخهاي ست که تباهیزدگی میدهد: [بهعکس،] تا زماني که زندگی میبالد، سعادت برابر است با غریزه.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۱۲
امّا او خود آیا این را دریافت، این زیرکترینِ همهیِ خودفریبان؟ آیا در آن خردمندیِ رویکردِ دلیرانه به مرگ سرانجام این را با خود گفت؟... سقراط میخواست بمیرد ___این آتن نبود که جامِ شوکران را به او داد؛ او خود بود. او آتن را به دادنِ جامِ شوکران واداشت... او زیرِ لب با خود گفت: «سقراط طبیب نیست: اینجا مرگ طبیب است و بس... سقراط خود جز بیمارِ دیرینهاي نبوده است...»
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
امّا او خود آیا این را دریافت، این زیرکترینِ همهیِ خودفریبان؟ آیا در آن خردمندیِ رویکردِ دلیرانه به مرگ سرانجام این را با خود گفت؟... سقراط میخواست بمیرد ___این آتن نبود که جامِ شوکران را به او داد؛ او خود بود. او آتن را به دادنِ جامِ شوکران واداشت... او زیرِ لب با خود گفت: «سقراط طبیب نیست: اینجا مرگ طبیب است و بس... سقراط خود جز بیمارِ دیرینهاي نبوده است...»
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
«عقل» در فلسفه
۱
میپرسید خصلتهایِ ویژهیِ فیلسوفان کدام اند؟... یکي نداشتنِ حسِ تاریخی ست و نفرتِشان از ایدهیِ شَوَند[۱] و [یا] مصرمآبی[۲]شان. گمان میکنند عزّتاي بر سرِ چیزي گذاشته اند اگر که از «دیدِ ابدیّت»[۳] از آن تاریخزدایی[۴]کنند و ___از آن یک مومیایی بسازند. آنچه فیلسوفان در درازنایِ هزارهها دستورزی کردهاند همگی مومیاییهایِ مفهومی[۵]بوده اند. هیچ چیزِ واقعی از دستانِشان زنده بیرون نیامده است. این حضراتِ پرستندهیِ بتهایِ مفهومی با پرستشِشان میکُشند و کُشتهشان را لایهآکنی[۶] [و مومیایی] میکنند ___و دشمنِ جانِ هر آن چیزي هستند که به پرستشاش بر میخیزند. مرگ و دگرگشت و پیری، همچنان که زِه_و_زاد و بالش، برایِ ایشان دلیلي ست بر ضدَّ هر چیز ___بلکه دلیلِ بُطلانِ آن. آنچه هست نا_شَوَنده است، هرچه شونده باشد، نیست است... و اکنون همگی به وجود ایمان دارند، البته با نومیدی. و از آنجا که دستِشان به دامنِ آن نمیرسد، به دنبالِ دلایلِ آن میگردند که چرا آن را از دسترسِشان دور داشته اند. «لابد ظاهر سازیاي در کار است و فریبي که نمیگذارد وجود را درک کنیم: فریبکار کجا پنهان شده است؟» و سپس با شادی فریاد برمیدارند که «های، پیدایاش کردیم: فریبکار همان حسّانیّت[۷] است! این حسها، این حسهایِ بی_همه_چیزِ بیاخلاق، اینها هستند که ما را دربارهیِ جهانِ حقیقی فریب میدهند. نتیجهیِ اخلاقی: آزاد کنید خود را از فریبِ حس، از شَوَند، از تاریخ، از دروغ ___تاریخ چیزی نیست مگر باور داشتن به [گواهیِ] حسها، باورداشتن به دروغ [به گذرایی]. نتیجهیِ اخلاقی: به هرچه که باور داشتن به حسها را پیش بکشد نه بگویید، به تمامیِ دیگرِ بشریّت نه بگویید که همان «عامّهیِ مردم»اند و بس. فیلسوف باشید، مومیایی باشید، با تقلید از رفتارِ گورکنان نمایندهیِ یکنواخت_خدایی[۸] باشید! ___و اوّل از همه، مردهشور این تن را ببرد، این ایدهیِ ثابتِ[۹] خاک_بر_سرِ حسها را! این گرفتارِ همهیِ خطاهایِ منطقی، این ابطال شده، این در حقیقت مهمل، و تازه آن قَدَر بیچشم_و_رو که باز ادایِ چیزِ واقعی را درمیآورد!»...
1. Werden/becoming
شدن در برابر بودن، که یکي از دوگانیهایِ دیرینهیِ فلسفه بوده است. نیچه همواره به چیرگیِ «بودن» (وجود) در فلسفهیِ غربی از دیرباز، میتازد و هستی را شدنِ جاودانه میداند.
2. Ägypticismus/Egypticism
باهمهیِ جست_و_جویی که کردم این واژهیِ آلمانی و برابرِ انگلیسی آن را در هیچ فرهنگي نیافتم. گمان میکنم که اشاره به زبانِ نمادین امّا خشک و ایستای فرهنگ و هنر __بهویژه پیکر تراشیِ__مصری باشد که هگل از آن سخن میگوید. (در فارسی میتوان نگاه کرد به: فردریک، کاپلستون، تاریخِ فلسفه، از فیشته تا نیچه، ص ۲۳۰).
3. sub specie aeterni
کنایهاي ست به عبارتي همانند (asb speci aeternitatis) از باروخ اسپینوزا، هنگامي که از «دیدگاهِ خدا» بحث میکند.
4. enthistorisiren/dehistoricize
5. Begriffsmumien/conceptual mummies
6. ausstopfen/to stuff
خالی کردنِ اندرونهیِ انسان یا جانورِ مرده و پر کردنِ آن از چیزي برایِ مومیایی کردنِ آن.
7. Sinnlichkeit/sensuousness
8. Monotonotheismus/monotonotheism
بازیِ لفظیاي ست با Monotheismus/monotheism یکجایی.
9. idée fixe
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۱
میپرسید خصلتهایِ ویژهیِ فیلسوفان کدام اند؟... یکي نداشتنِ حسِ تاریخی ست و نفرتِشان از ایدهیِ شَوَند[۱] و [یا] مصرمآبی[۲]شان. گمان میکنند عزّتاي بر سرِ چیزي گذاشته اند اگر که از «دیدِ ابدیّت»[۳] از آن تاریخزدایی[۴]کنند و ___از آن یک مومیایی بسازند. آنچه فیلسوفان در درازنایِ هزارهها دستورزی کردهاند همگی مومیاییهایِ مفهومی[۵]بوده اند. هیچ چیزِ واقعی از دستانِشان زنده بیرون نیامده است. این حضراتِ پرستندهیِ بتهایِ مفهومی با پرستشِشان میکُشند و کُشتهشان را لایهآکنی[۶] [و مومیایی] میکنند ___و دشمنِ جانِ هر آن چیزي هستند که به پرستشاش بر میخیزند. مرگ و دگرگشت و پیری، همچنان که زِه_و_زاد و بالش، برایِ ایشان دلیلي ست بر ضدَّ هر چیز ___بلکه دلیلِ بُطلانِ آن. آنچه هست نا_شَوَنده است، هرچه شونده باشد، نیست است... و اکنون همگی به وجود ایمان دارند، البته با نومیدی. و از آنجا که دستِشان به دامنِ آن نمیرسد، به دنبالِ دلایلِ آن میگردند که چرا آن را از دسترسِشان دور داشته اند. «لابد ظاهر سازیاي در کار است و فریبي که نمیگذارد وجود را درک کنیم: فریبکار کجا پنهان شده است؟» و سپس با شادی فریاد برمیدارند که «های، پیدایاش کردیم: فریبکار همان حسّانیّت[۷] است! این حسها، این حسهایِ بی_همه_چیزِ بیاخلاق، اینها هستند که ما را دربارهیِ جهانِ حقیقی فریب میدهند. نتیجهیِ اخلاقی: آزاد کنید خود را از فریبِ حس، از شَوَند، از تاریخ، از دروغ ___تاریخ چیزی نیست مگر باور داشتن به [گواهیِ] حسها، باورداشتن به دروغ [به گذرایی]. نتیجهیِ اخلاقی: به هرچه که باور داشتن به حسها را پیش بکشد نه بگویید، به تمامیِ دیگرِ بشریّت نه بگویید که همان «عامّهیِ مردم»اند و بس. فیلسوف باشید، مومیایی باشید، با تقلید از رفتارِ گورکنان نمایندهیِ یکنواخت_خدایی[۸] باشید! ___و اوّل از همه، مردهشور این تن را ببرد، این ایدهیِ ثابتِ[۹] خاک_بر_سرِ حسها را! این گرفتارِ همهیِ خطاهایِ منطقی، این ابطال شده، این در حقیقت مهمل، و تازه آن قَدَر بیچشم_و_رو که باز ادایِ چیزِ واقعی را درمیآورد!»...
1. Werden/becoming
شدن در برابر بودن، که یکي از دوگانیهایِ دیرینهیِ فلسفه بوده است. نیچه همواره به چیرگیِ «بودن» (وجود) در فلسفهیِ غربی از دیرباز، میتازد و هستی را شدنِ جاودانه میداند.
2. Ägypticismus/Egypticism
باهمهیِ جست_و_جویی که کردم این واژهیِ آلمانی و برابرِ انگلیسی آن را در هیچ فرهنگي نیافتم. گمان میکنم که اشاره به زبانِ نمادین امّا خشک و ایستای فرهنگ و هنر __بهویژه پیکر تراشیِ__مصری باشد که هگل از آن سخن میگوید. (در فارسی میتوان نگاه کرد به: فردریک، کاپلستون، تاریخِ فلسفه، از فیشته تا نیچه، ص ۲۳۰).
3. sub specie aeterni
کنایهاي ست به عبارتي همانند (asb speci aeternitatis) از باروخ اسپینوزا، هنگامي که از «دیدگاهِ خدا» بحث میکند.
4. enthistorisiren/dehistoricize
5. Begriffsmumien/conceptual mummies
6. ausstopfen/to stuff
خالی کردنِ اندرونهیِ انسان یا جانورِ مرده و پر کردنِ آن از چیزي برایِ مومیایی کردنِ آن.
7. Sinnlichkeit/sensuousness
8. Monotonotheismus/monotonotheism
بازیِ لفظیاي ست با Monotheismus/monotheism یکجایی.
9. idée fixe
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۲
نامِ هراکلیتوس[۱] را با احترامِ تمام از دیگران جدا میکنم. هنگامي که دیگرِ جماعتِ فیلسوفان گواهیِ حسها را از آنرو رد میکردند که نشانهیِ بَسگانگی و دگرگونی اند، او گواهیِ آنها را از آنرو رد میکرد که چیزها را چنان نشان میدهند که گویی دیرند[۲] و وحدتي دارند. هراکلیتوس نیز در حقِ حسها بیداد کرد. حسها نه آن گونه دروغ میگویند که الئاییان[۳] باور داشتند، نه آنگونه که او باور داشت. ___آنها هیچ دروغ نمیگویند؛ آنچه دروغ را در آنها مینشانَد آن چیزي ست که از گواهیِ آنها میسازیم. برایِ مثال، دروغِ یگانگی[۴]، دروغِ شیئیّت[۵]، جوهر، دیرند... این «عقل» است که سبب میشود گواهیِ حسها را به دروغ بیالاییم. حسها دروغ نمیگویند اگر که شَوَند و گذرایی و دگرگونی را نشان میدهند... امّا حق تا ابد با هراکلیتوس است که میگفت «بود» افسانهاي پوچ بیش نیست. یگانه جهانِ واقعی جهانِ نمود است و بس: آن دروغپردازیها همه در بارهیِ «جهانِ حقیقی» ست...
۱. هراکلیتوسِ اِفِسوسی (ح ۵۵۰_۴۸۰ قم)، فیلسوفِ یونانی که میگفت، «همهچیز روان است».
2. Dauer/duration
3. Eleaten/Eleatics
مکتبِ فلسفیِ یونانی در سدهیِ ششم قم در الئا (Elea) برجستهترین چهرهیِ آن پارمنیدس است که پدرِ متافیزیکِ فلسفی به شمار میآید. پارمنیدس «بودن» (وجود) را در برابرِ «شدن» اصالت میداد و سکون و ثباتِ هستیِ یگانه را اساس میدانست، در برابرِ بَسگانگی و دگرشوندگیِ ظاهریِ آن
4. Einheit/unity
5. Dinglichkeit/materiality
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
نامِ هراکلیتوس[۱] را با احترامِ تمام از دیگران جدا میکنم. هنگامي که دیگرِ جماعتِ فیلسوفان گواهیِ حسها را از آنرو رد میکردند که نشانهیِ بَسگانگی و دگرگونی اند، او گواهیِ آنها را از آنرو رد میکرد که چیزها را چنان نشان میدهند که گویی دیرند[۲] و وحدتي دارند. هراکلیتوس نیز در حقِ حسها بیداد کرد. حسها نه آن گونه دروغ میگویند که الئاییان[۳] باور داشتند، نه آنگونه که او باور داشت. ___آنها هیچ دروغ نمیگویند؛ آنچه دروغ را در آنها مینشانَد آن چیزي ست که از گواهیِ آنها میسازیم. برایِ مثال، دروغِ یگانگی[۴]، دروغِ شیئیّت[۵]، جوهر، دیرند... این «عقل» است که سبب میشود گواهیِ حسها را به دروغ بیالاییم. حسها دروغ نمیگویند اگر که شَوَند و گذرایی و دگرگونی را نشان میدهند... امّا حق تا ابد با هراکلیتوس است که میگفت «بود» افسانهاي پوچ بیش نیست. یگانه جهانِ واقعی جهانِ نمود است و بس: آن دروغپردازیها همه در بارهیِ «جهانِ حقیقی» ست...
۱. هراکلیتوسِ اِفِسوسی (ح ۵۵۰_۴۸۰ قم)، فیلسوفِ یونانی که میگفت، «همهچیز روان است».
2. Dauer/duration
3. Eleaten/Eleatics
مکتبِ فلسفیِ یونانی در سدهیِ ششم قم در الئا (Elea) برجستهترین چهرهیِ آن پارمنیدس است که پدرِ متافیزیکِ فلسفی به شمار میآید. پارمنیدس «بودن» (وجود) را در برابرِ «شدن» اصالت میداد و سکون و ثباتِ هستیِ یگانه را اساس میدانست، در برابرِ بَسگانگی و دگرشوندگیِ ظاهریِ آن
4. Einheit/unity
5. Dinglichkeit/materiality
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳
___و در حسهامان چه ابزارهایِ عالی که برایِ مشاهده نداریم! برایِ مثال، همین بینی، که تا کنون هیچ فیلسوفي از آن با بزرگداشت و سپاس یاد نکرده است، هماکنون بهترین ابزاري ست که در اختیارِ ما ست: او چنان کمترین جابهجایی را ثبت میکند که هیچ طیفسنجي[۱] نمیتواند. علم امروزه درست تا بدانجا دامنه دارد که ما گواهیِ حسها را پذیرفته ایم ___که بر آن ایم آنها را [برایِ مشاهدهیِ بهتر و دقیقتر] باز هم تیزتر و ابزارمندتر کنیم و اندیشیدن تا نهایتِ [گواهیِ] آنها را آموخته ایم.[۲] هر چیزِ دیگري جز آن علمِ دُژزاد[۳] است و هنوز_نه_علم: مراد_ام متافیزیک است و الاهیّات و روانشناسی و نظریّهیِ دانش. یا علمِ صوری ست و نظریّهیِ نشانهها، همچون منطق، و یا منطقِ کاربردی ست، یعنی ریاضیّات. [عالمِ نشانههایي که] واقعیّت راهي بدانها ندارد، حتّا به صورتِ مسئله. و هرگز این پرسش طرح نمیشود که ارزشِ واقعیِ قراردادِ نشانههایي چون منطق چیست.___
1. Spektroscop/spectroscope
٢. در این باره نک: چنین گفت زرتشت (ترجمهیِ فارسی، ویراستِ چهارم)، ص ۹۸.
3. Missgeburt/abortion
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
___و در حسهامان چه ابزارهایِ عالی که برایِ مشاهده نداریم! برایِ مثال، همین بینی، که تا کنون هیچ فیلسوفي از آن با بزرگداشت و سپاس یاد نکرده است، هماکنون بهترین ابزاري ست که در اختیارِ ما ست: او چنان کمترین جابهجایی را ثبت میکند که هیچ طیفسنجي[۱] نمیتواند. علم امروزه درست تا بدانجا دامنه دارد که ما گواهیِ حسها را پذیرفته ایم ___که بر آن ایم آنها را [برایِ مشاهدهیِ بهتر و دقیقتر] باز هم تیزتر و ابزارمندتر کنیم و اندیشیدن تا نهایتِ [گواهیِ] آنها را آموخته ایم.[۲] هر چیزِ دیگري جز آن علمِ دُژزاد[۳] است و هنوز_نه_علم: مراد_ام متافیزیک است و الاهیّات و روانشناسی و نظریّهیِ دانش. یا علمِ صوری ست و نظریّهیِ نشانهها، همچون منطق، و یا منطقِ کاربردی ست، یعنی ریاضیّات. [عالمِ نشانههایي که] واقعیّت راهي بدانها ندارد، حتّا به صورتِ مسئله. و هرگز این پرسش طرح نمیشود که ارزشِ واقعیِ قراردادِ نشانههایي چون منطق چیست.___
1. Spektroscop/spectroscope
٢. در این باره نک: چنین گفت زرتشت (ترجمهیِ فارسی، ویراستِ چهارم)، ص ۹۸.
3. Missgeburt/abortion
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۴
دیگر خصلتِ ویژهیِ فیلسوفان، که خطرِ آن کمتر از دیگر خصلتها نیست، آن است که [در پایگانِ هستی] واپسین و نخستین را به جایِ یکدیگر مینشانند؛ یعنی آن را که آخر سر میآید و ای کاش که هرگز نمیآمد! آن «بالاترین مفهومها»، یعنی کلّیترینها و تهیترین مفهومها، آن تهبُخارِ دیگجوشِ واقعیّت را به نامِ سرآغاز در سرآغاز مینشانند. این نیز چیزي جز نموداري از شیوهیِ حرمتگذاریِ ایشان نیست: [بر آن اند که] بالاتر نمیباید از دلِ پایینتر بروید و هرگز نمیباید [از دلِ چیزي دیگر] برویَد... نتیجهیِ اخلاقی: هر آنچه در مرتبهیِ نخست است میباید خود علّتِ خویش[۱] باشد. ریشه در چیزي دیگر داشتن به نظرِشان اهانت است و ارزش را پایین میآورد. هر آنچه بالاترین ارزش را داشته باشد در مرتبهیِ نخست است، تمامیِ بالاترین مفهومها، وجود، مطلق، خیر، وجودِ حقیقی، وجودِ کامل ___اینها که شدن را برنمیتابند، پس میباید خود علّتِ خویش باشند. اینها همه همچنین با یکدیگر ناهمسان نمیتوانند بود و با خود در تضادّ نمیتوانند بود... از اینجاست که به مفهومِ شگفتِ «خدا» میرسند... به آن واپسین و کممایهترین و تهیترین [مفهوم]، که آن را در مقامِ علّتِ بالذّات، در مقامِ «وجودِ حقیقی»[۲]، در ردهیِ نخست مینشانند... و بشریّت میبایست بافندگیهایِ مغزهایِ گرفتارِ این کار با فَکهای بیمار را جدّی بگیرد! ___و چه تاوانِ گراني که از این بابت نپرداخته است!...
1. causa sui
2. ens realissimum
از اصطلاحاتِ فلسفهیِ مدرسیِ قرونِ وسطاست برایِ خدا.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
دیگر خصلتِ ویژهیِ فیلسوفان، که خطرِ آن کمتر از دیگر خصلتها نیست، آن است که [در پایگانِ هستی] واپسین و نخستین را به جایِ یکدیگر مینشانند؛ یعنی آن را که آخر سر میآید و ای کاش که هرگز نمیآمد! آن «بالاترین مفهومها»، یعنی کلّیترینها و تهیترین مفهومها، آن تهبُخارِ دیگجوشِ واقعیّت را به نامِ سرآغاز در سرآغاز مینشانند. این نیز چیزي جز نموداري از شیوهیِ حرمتگذاریِ ایشان نیست: [بر آن اند که] بالاتر نمیباید از دلِ پایینتر بروید و هرگز نمیباید [از دلِ چیزي دیگر] برویَد... نتیجهیِ اخلاقی: هر آنچه در مرتبهیِ نخست است میباید خود علّتِ خویش[۱] باشد. ریشه در چیزي دیگر داشتن به نظرِشان اهانت است و ارزش را پایین میآورد. هر آنچه بالاترین ارزش را داشته باشد در مرتبهیِ نخست است، تمامیِ بالاترین مفهومها، وجود، مطلق، خیر، وجودِ حقیقی، وجودِ کامل ___اینها که شدن را برنمیتابند، پس میباید خود علّتِ خویش باشند. اینها همه همچنین با یکدیگر ناهمسان نمیتوانند بود و با خود در تضادّ نمیتوانند بود... از اینجاست که به مفهومِ شگفتِ «خدا» میرسند... به آن واپسین و کممایهترین و تهیترین [مفهوم]، که آن را در مقامِ علّتِ بالذّات، در مقامِ «وجودِ حقیقی»[۲]، در ردهیِ نخست مینشانند... و بشریّت میبایست بافندگیهایِ مغزهایِ گرفتارِ این کار با فَکهای بیمار را جدّی بگیرد! ___و چه تاوانِ گراني که از این بابت نپرداخته است!...
1. causa sui
2. ens realissimum
از اصطلاحاتِ فلسفهیِ مدرسیِ قرونِ وسطاست برایِ خدا.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۵
حال بیایید و ببینید که ما (__«ما» را با ادب به کار میبرم) مسئلهیِ خطا و نمود را چه دیگرگونه میبینیم. روزگاري دگرگشتن و تغییر کردن و شدن را در اساس دلیلِ [وجودِ] نمود میدانستند و نشانهاي از آن که میباید چیزي در کار باشد که ما را به خطا میاندازد. امّا امروزه، به عکس، [بر آن ایم که] درست تا بدانجا که پیشداوریاي که «عقل» نام گرفته است[۱] ما را بر آن داشته است تا [مفهومهایِ] یگانگی، همانستی[۲]، دیرند، جوهر، علّت، شیئیّت، و وجود را فرا نهیم، کم_و_بیش همینها هستند که ما را دچارِ خطا و ناگزیر از خطا میکنند؛ و [اکنون] بر اساسِ وارسیاي موشکافانه، ما بیچند_و_چون بر آن ایم که خطا همانا اینجاست. این فرقي با [خطایِ دیدِ ما در موردِ] جنبشِ اختران ندارد.[۳] در این مورد چشمان ما وکیلِ مدافعِ همیشگیِ آن خطاست و در آن مورد زبانِ ما. زبان در روزگاري پدید میآید که روان در خامترین صورتِ [پیدایش] خویش است. هنگامي که پیشانگارههایِ بنیادیِ متافیزیکیِ زبان (یا سادهتر: عقل) را به آگاهی در میآوریم، با یک چیزِ جادوییِ زُمُخت رو_به_رو میشویم. عقل همهجا کُننده و کرده میبیند و در اساس به خواست [یا اراده] همچون علّت باور دارد؛ به «من» باور دارد، به من در مقامِ وجود، به من در مقامِ جوهر، و باور به «منِ جوهرین»[۴] را به همهچیز فرامیافکند ___و از این راه است که نخست مفهومِ «چیز»[۵] را میآفریند... وجود[۶] را همهجا علّت میانگارند و جا میزنند. نخست از دورن مفهومِ «من» است که مفهومِ «وجود» سربرمیآورد... در سرآغاز مصیبتِ بزرگِ یک خطا ایستاده است، اینکه خواست [یا اراده] چیزي ست اثرگذار ___که خواست توانایی ست... امروزه میدانیم که چیزي جز یک واژه نیست. بسیار پس از آن، در جهاني هزار بار روشنییافتهتر، این اطمینان، این یقینِ وجدانی به ضمیرِ فیلسوفان هجوم آورد که ایشان به مقولاتِ عقل دست یافتهاند و نتیجه گرفتند که این مقولات [بر آن اساس] نمیتوانند از تجربه برآمده باشند ___زیرا تجربه یکسره با آنها در تضاد است. پس از کجا آمده اند؟ چه در هند چه در یونان درچارِ یک اشتباه شدند [و گفتند که]: «ما میباید روزگاري در یک جهانِ بالاتر خانه داشته بوده باشیم (___به جایِ جهاني بسیار پایینتر: که واقعیّت همین بود!)، ما میباید خدایی بوده باشیم، زیرا دارایِ عقل ایم!»... درواقع، هیچچیز تاکنون نیرویِ سادهلوحانه و اغواگرانهیِ [مفهومِ] وجود را نداشته است، آنچنان که، برایِ مثال، فیلسوفانِ اِلِئایی ساختند و پرداختند: زیرا هر کلمه و هر جملهاي که به کار میبریم جانبدارِ آن است! ___حتّا مخالفانِ الئاییان نیز در دامِ فریبِ مفهومِ ایشان از وجود افتادند: از جمله، دموکریتوس که [مفهومِ] اَتُم را اختراع کرد... «عقل» در [قالبِ] زبان: وه چه پیرزنِ دروغزني[۷]! گمان نمیکنم که از دستِ خدا رها شویم، زیرا هنوز به دستورِ زبان باور داریم...
1. Vernunft-Vorurteil/the prejudice called "reason"
2. Identität/identity
۳. چشمانِ ما به علّت شکستِ نور در جوّ زمین ستارگان را در سرِ جایِ خود نمیبیند.
4. Ich-Substanz/I-substance
5. Ding/thing
6. Sein/being
۷. نیچه اینجا با جنسیّتِ دستوریِ عقل در زبانِ آلمانی (die Vernunft)، که مؤنّث است، بازی کرده.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
حال بیایید و ببینید که ما (__«ما» را با ادب به کار میبرم) مسئلهیِ خطا و نمود را چه دیگرگونه میبینیم. روزگاري دگرگشتن و تغییر کردن و شدن را در اساس دلیلِ [وجودِ] نمود میدانستند و نشانهاي از آن که میباید چیزي در کار باشد که ما را به خطا میاندازد. امّا امروزه، به عکس، [بر آن ایم که] درست تا بدانجا که پیشداوریاي که «عقل» نام گرفته است[۱] ما را بر آن داشته است تا [مفهومهایِ] یگانگی، همانستی[۲]، دیرند، جوهر، علّت، شیئیّت، و وجود را فرا نهیم، کم_و_بیش همینها هستند که ما را دچارِ خطا و ناگزیر از خطا میکنند؛ و [اکنون] بر اساسِ وارسیاي موشکافانه، ما بیچند_و_چون بر آن ایم که خطا همانا اینجاست. این فرقي با [خطایِ دیدِ ما در موردِ] جنبشِ اختران ندارد.[۳] در این مورد چشمان ما وکیلِ مدافعِ همیشگیِ آن خطاست و در آن مورد زبانِ ما. زبان در روزگاري پدید میآید که روان در خامترین صورتِ [پیدایش] خویش است. هنگامي که پیشانگارههایِ بنیادیِ متافیزیکیِ زبان (یا سادهتر: عقل) را به آگاهی در میآوریم، با یک چیزِ جادوییِ زُمُخت رو_به_رو میشویم. عقل همهجا کُننده و کرده میبیند و در اساس به خواست [یا اراده] همچون علّت باور دارد؛ به «من» باور دارد، به من در مقامِ وجود، به من در مقامِ جوهر، و باور به «منِ جوهرین»[۴] را به همهچیز فرامیافکند ___و از این راه است که نخست مفهومِ «چیز»[۵] را میآفریند... وجود[۶] را همهجا علّت میانگارند و جا میزنند. نخست از دورن مفهومِ «من» است که مفهومِ «وجود» سربرمیآورد... در سرآغاز مصیبتِ بزرگِ یک خطا ایستاده است، اینکه خواست [یا اراده] چیزي ست اثرگذار ___که خواست توانایی ست... امروزه میدانیم که چیزي جز یک واژه نیست. بسیار پس از آن، در جهاني هزار بار روشنییافتهتر، این اطمینان، این یقینِ وجدانی به ضمیرِ فیلسوفان هجوم آورد که ایشان به مقولاتِ عقل دست یافتهاند و نتیجه گرفتند که این مقولات [بر آن اساس] نمیتوانند از تجربه برآمده باشند ___زیرا تجربه یکسره با آنها در تضاد است. پس از کجا آمده اند؟ چه در هند چه در یونان درچارِ یک اشتباه شدند [و گفتند که]: «ما میباید روزگاري در یک جهانِ بالاتر خانه داشته بوده باشیم (___به جایِ جهاني بسیار پایینتر: که واقعیّت همین بود!)، ما میباید خدایی بوده باشیم، زیرا دارایِ عقل ایم!»... درواقع، هیچچیز تاکنون نیرویِ سادهلوحانه و اغواگرانهیِ [مفهومِ] وجود را نداشته است، آنچنان که، برایِ مثال، فیلسوفانِ اِلِئایی ساختند و پرداختند: زیرا هر کلمه و هر جملهاي که به کار میبریم جانبدارِ آن است! ___حتّا مخالفانِ الئاییان نیز در دامِ فریبِ مفهومِ ایشان از وجود افتادند: از جمله، دموکریتوس که [مفهومِ] اَتُم را اختراع کرد... «عقل» در [قالبِ] زبان: وه چه پیرزنِ دروغزني[۷]! گمان نمیکنم که از دستِ خدا رها شویم، زیرا هنوز به دستورِ زبان باور داریم...
1. Vernunft-Vorurteil/the prejudice called "reason"
2. Identität/identity
۳. چشمانِ ما به علّت شکستِ نور در جوّ زمین ستارگان را در سرِ جایِ خود نمیبیند.
4. Ich-Substanz/I-substance
5. Ding/thing
6. Sein/being
۷. نیچه اینجا با جنسیّتِ دستوریِ عقل در زبانِ آلمانی (die Vernunft)، که مؤنّث است، بازی کرده.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۶
سپاسگزار خواهند شد از من که بینشي چنین اساسی و نو را در چهار برنهاد[۱] فشرده کنم: با این کار فهمِ آن را آسانتر میکنم و خلافگویی در برابرِ آن را به میدان میطلبم.
گزارهیِ یکم. همان دلیلهایي که «این» جهان را جهانِ نمود میشناسانند چهبسا دلیلِ واقعیّتِ آن اند___ [جز این، وجودِ] هیچ واقعیّتِ دیگري به هیچ روی اثباتپذیر نیست.
گزارهیِ دوّم. آن نشانههایِ شناسایی که از «وجودِ حقیقیِ» چیزها دادهاند، نشانههایِ شناساییِ نابودگی اند، نشانههایِ نیستی. ___«جهانِ حقیقی» را از راهِ تضادِ آن با جهانِ واقعی ساخته و پرداخته اند: و آن [«جهانِ حقیقی»] تا بدانجا که یک وهمِ اخلاقی_دیدمانی[۲] ست، در حقیقت، یک جهانِ نمود است [و بس].
گزارهیِ سوم. افسانهبافی دربارهیِ جهانِ «دیگر»ي جز این جهان هیچ معنایي ندارد، اگر که غریزهیِ بدگویی از زندگی، خوارشمردنِ زندگی، و شکّ کردن به زندگی در ما قوی نباشد: که اگر باشد نیز ما داریم با خیالبندیِ[۳] یک زندگانیِ «دیگر»، یک زندگانیِ «بهتر»، [در حقیقت] از [این] زندگی انتقام میگیریم.
گزارهیِ چهارم. بخشبندیِ جهان به یک جهانِ «حقیقی» و یک جهانِ «نمود»، چه به شیوهیِ مسیحی، چه کانتی (که او نیز دست آخر یک مسیحیِ حقّهباز است) حکایت از چیزي جز تباهیزدگی ندارد___درد_نموني ست از زندگانیِ فروشوند... اینکه هنرمند نمود را از حقیقت برتر میشمارد، خلافِ این گزاره نیست. زیرا «نمود» اینجا هم باز به معنایِ حقیقت است، امّا در قالبي برگزیده، نیرو داده، و سر_و_سامان یافته [به دستِ هنرمند]... هنرمندِ تراژیک هرگز بدبین نیست ___او درست به هر آنچه پرسشانگیز است و ترسناک آری میگوید، او دیونوسوسی[۴] ست...
1. These/thesis
2. moralisch-optische Täuschung/moral-optical illusion
3. Phantasmagorie/phantasmagoria
۴. نیچه اینجا مفهومِ «تراژیک» را به معنایي به کار میبرد که در زایشِ تراژدی پرورانده است. وی در آن کتاب تراژدیِ یونانی را «بدبینی نیرومندانه» تفسیر میکند که در آن عنصرهایِ دیونوسوسیِ تاریکِ طبیعت را روکشِ آپولونی «ظاهرِ زیبا» در فرمان دارد. در دورانِ سپسینِ فلسفهیِ نیچه عنصر «دیونوسوسیِ» آریگوییِ سرمستانه به زندگی در اندیشهیِ او نقشِ پررنگتري مییابد. برایِ نیچه پذیرشِ زندگی با روحِ سرمستانهیِ دیونوسی در برابرِ زندگیگریزیِ مسیحیّت قرار میگیرد و با آن جنگي سرنوشتساز دارد. در آخرین جملهیِ اینك، مرد! (Ecce Homo) اين نکته را روشن میکند: «آیا مرا فهمیده اند؟ ___دیونوسوس در برابرِ مصلوب را...»
دیونوسوس خدایِ شور و مستی و شراب در اساطیرِ یونانی ست.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
سپاسگزار خواهند شد از من که بینشي چنین اساسی و نو را در چهار برنهاد[۱] فشرده کنم: با این کار فهمِ آن را آسانتر میکنم و خلافگویی در برابرِ آن را به میدان میطلبم.
گزارهیِ یکم. همان دلیلهایي که «این» جهان را جهانِ نمود میشناسانند چهبسا دلیلِ واقعیّتِ آن اند___ [جز این، وجودِ] هیچ واقعیّتِ دیگري به هیچ روی اثباتپذیر نیست.
گزارهیِ دوّم. آن نشانههایِ شناسایی که از «وجودِ حقیقیِ» چیزها دادهاند، نشانههایِ شناساییِ نابودگی اند، نشانههایِ نیستی. ___«جهانِ حقیقی» را از راهِ تضادِ آن با جهانِ واقعی ساخته و پرداخته اند: و آن [«جهانِ حقیقی»] تا بدانجا که یک وهمِ اخلاقی_دیدمانی[۲] ست، در حقیقت، یک جهانِ نمود است [و بس].
گزارهیِ سوم. افسانهبافی دربارهیِ جهانِ «دیگر»ي جز این جهان هیچ معنایي ندارد، اگر که غریزهیِ بدگویی از زندگی، خوارشمردنِ زندگی، و شکّ کردن به زندگی در ما قوی نباشد: که اگر باشد نیز ما داریم با خیالبندیِ[۳] یک زندگانیِ «دیگر»، یک زندگانیِ «بهتر»، [در حقیقت] از [این] زندگی انتقام میگیریم.
گزارهیِ چهارم. بخشبندیِ جهان به یک جهانِ «حقیقی» و یک جهانِ «نمود»، چه به شیوهیِ مسیحی، چه کانتی (که او نیز دست آخر یک مسیحیِ حقّهباز است) حکایت از چیزي جز تباهیزدگی ندارد___درد_نموني ست از زندگانیِ فروشوند... اینکه هنرمند نمود را از حقیقت برتر میشمارد، خلافِ این گزاره نیست. زیرا «نمود» اینجا هم باز به معنایِ حقیقت است، امّا در قالبي برگزیده، نیرو داده، و سر_و_سامان یافته [به دستِ هنرمند]... هنرمندِ تراژیک هرگز بدبین نیست ___او درست به هر آنچه پرسشانگیز است و ترسناک آری میگوید، او دیونوسوسی[۴] ست...
1. These/thesis
2. moralisch-optische Täuschung/moral-optical illusion
3. Phantasmagorie/phantasmagoria
۴. نیچه اینجا مفهومِ «تراژیک» را به معنایي به کار میبرد که در زایشِ تراژدی پرورانده است. وی در آن کتاب تراژدیِ یونانی را «بدبینی نیرومندانه» تفسیر میکند که در آن عنصرهایِ دیونوسوسیِ تاریکِ طبیعت را روکشِ آپولونی «ظاهرِ زیبا» در فرمان دارد. در دورانِ سپسینِ فلسفهیِ نیچه عنصر «دیونوسوسیِ» آریگوییِ سرمستانه به زندگی در اندیشهیِ او نقشِ پررنگتري مییابد. برایِ نیچه پذیرشِ زندگی با روحِ سرمستانهیِ دیونوسی در برابرِ زندگیگریزیِ مسیحیّت قرار میگیرد و با آن جنگي سرنوشتساز دارد. در آخرین جملهیِ اینك، مرد! (Ecce Homo) اين نکته را روشن میکند: «آیا مرا فهمیده اند؟ ___دیونوسوس در برابرِ مصلوب را...»
دیونوسوس خدایِ شور و مستی و شراب در اساطیرِ یونانی ست.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
چه گونه «جهانِ حقیقی» افسانه از کار درآمد
داستانِ یک خطا
۱
۱. جهانِ حقیقی دست یافتنی ست برایِ مرد فرزانه، مردِ پرهیزگار، مردِ بافضیلت ___همان است که در آن به سر میبرد: او همان است.
(کهن ترین صورتِ [این] ایده؛ ایدهاي کم-و-بیش زیرکانه، ساده، باورپذیر. بازنویسِ گزاره: «منِ افلاطون حقیقت ام».)
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
داستانِ یک خطا
۱
۱. جهانِ حقیقی دست یافتنی ست برایِ مرد فرزانه، مردِ پرهیزگار، مردِ بافضیلت ___همان است که در آن به سر میبرد: او همان است.
(کهن ترین صورتِ [این] ایده؛ ایدهاي کم-و-بیش زیرکانه، ساده، باورپذیر. بازنویسِ گزاره: «منِ افلاطون حقیقت ام».)
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
Friedrich Nietzsche
چه گونه «جهانِ حقیقی» افسانه از کار درآمد داستانِ یک خطا ۱ ۱. جهانِ حقیقی دست یافتنی ست برایِ مرد فرزانه، مردِ پرهیزگار، مردِ بافضیلت ___همان است که در آن به سر میبرد: او همان است. (کهن ترین صورتِ [این] ایده؛ ایدهاي کم-و-بیش زیرکانه، ساده، باورپذیر.…
۲. جهانِ حقیقی اکنون دستنیافتنیست، امّا نویدِ دستیابی به آن را به فرزانگان و پرهیزگاران و فضیلتمندان (به «گناهکارانِ توبهکار») دادهاند.
(پیشرفتِ ایده: ایدهاي تردستانهتر، موذیانهتر، درنیافتنیتر ___میشود زن[۱]، میشود مسیحی...)
۱. نیچه اینجا نیز با جنسیّتِ دستوریِ واژهیِ ldee در آلمانی بازی میکند که مؤنّث است.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
(پیشرفتِ ایده: ایدهاي تردستانهتر، موذیانهتر، درنیافتنیتر ___میشود زن[۱]، میشود مسیحی...)
۱. نیچه اینجا نیز با جنسیّتِ دستوریِ واژهیِ ldee در آلمانی بازی میکند که مؤنّث است.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
Friedrich Nietzsche
۲. جهانِ حقیقی اکنون دستنیافتنیست، امّا نویدِ دستیابی به آن را به فرزانگان و پرهیزگاران و فضیلتمندان (به «گناهکارانِ توبهکار») دادهاند. (پیشرفتِ ایده: ایدهاي تردستانهتر، موذیانهتر، درنیافتنیتر ___میشود زن[۱]، میشود مسیحی...) ۱. نیچه اینجا نیز…
۳. جهانِ حقیقی نه دستیافتنی ست، نه اثباتپذیر، نه نویددادنی؛ امّا اندیشیدن به آن به خودیِ خود مایهیِ آرامش است، وظیفه است، دستور[۱] است.
(خورشیدِ کهن همچنان در زمینه است، امّا از ورایِ مِه و شک؛ ایده بَرین[۲] شده است، رنگ پریده، نوردیک[۳]، کونیگسبرگی.[۴]
۱. واژهیِ «دستور» اشارهاي ست به «دستورِ مطلقِ» (kategorischer Imperativ) کانت که اساسِ حکمتِ اخلاقیِ اوست: «بر آن حکمي رفتار کن که بخواهی قانونِ جهانروا شود.»
2. sublim/sublime
3. nordisch/Nordic, اشاره به شمالِ آلمان و اسکاندیناوی ست که منطقهیِ سرد و کم آفتاب است.
4. königsbergisch/Konigsbergian, منسوب به Königsberg, شهري که کانت در آن میزیست.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
(خورشیدِ کهن همچنان در زمینه است، امّا از ورایِ مِه و شک؛ ایده بَرین[۲] شده است، رنگ پریده، نوردیک[۳]، کونیگسبرگی.[۴]
۱. واژهیِ «دستور» اشارهاي ست به «دستورِ مطلقِ» (kategorischer Imperativ) کانت که اساسِ حکمتِ اخلاقیِ اوست: «بر آن حکمي رفتار کن که بخواهی قانونِ جهانروا شود.»
2. sublim/sublime
3. nordisch/Nordic, اشاره به شمالِ آلمان و اسکاندیناوی ست که منطقهیِ سرد و کم آفتاب است.
4. königsbergisch/Konigsbergian, منسوب به Königsberg, شهري که کانت در آن میزیست.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
Friedrich Nietzsche
۳. جهانِ حقیقی نه دستیافتنی ست، نه اثباتپذیر، نه نویددادنی؛ امّا اندیشیدن به آن به خودیِ خود مایهیِ آرامش است، وظیفه است، دستور[۱] است. (خورشیدِ کهن همچنان در زمینه است، امّا از ورایِ مِه و شک؛ ایده بَرین[۲] شده است، رنگ پریده، نوردیک[۳]، کونیگسبرگی.[۴]…
۴. جهانِ حقیقی ___دستنیافتنی ست؟ پس هیچ راهي به آن نیست. و از آنجا که دستنیافتنی ست، شناختنی هم نیست. در نتیجه، نه آرامبخش است، نه رهاییبخش، نه وظیفهآفرین: چیزِ ناشناخته چهگونه وظیفه آفرین تواند بود؟...
(هوایِ گرگ-و-میش. نخستین خمیازهیِ عقل. خروسخوانِ پوزیتیویسم.)
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
(هوایِ گرگ-و-میش. نخستین خمیازهیِ عقل. خروسخوانِ پوزیتیویسم.)
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
Friedrich Nietzsche
۴. جهانِ حقیقی ___دستنیافتنی ست؟ پس هیچ راهي به آن نیست. و از آنجا که دستنیافتنی ست، شناختنی هم نیست. در نتیجه، نه آرامبخش است، نه رهاییبخش، نه وظیفهآفرین: چیزِ ناشناخته چهگونه وظیفه آفرین تواند بود؟... (هوایِ گرگ-و-میش. نخستین خمیازهیِ عقل. خروسخوانِ…
۵. «جهانِ حقیقی» _ایدهاي که نه دیگر به کار میآید و نه دیگر وظیفهآفرین است _ایدهاي بیهوده، بیکاره؛ در نتیجه، ایدهاي رد شده: باید از شرّ_اش رها شد!
(روزِ روشن؛ چاشتگاه؛ بازگشتِ عقلِ سلیم[۱] و سرزندگی؛ سرخیِ شرم بر گونهیِ افلاطون، وَلوَلهیِ تمامیِ جانهایِ آزاده.[۲])
5. bon send
6. freien Geister/free spirits
کساني که خود را از بند پیشداوریهایِ پیشینِ فلسفی آزاد کرده اند. «آزادهجانی» از مفهومهایِ مهمي ست که نیچه به آن میپردازد. زیر تیترِ کتابِ بشری، بس_بسیار بشری، «کتابي برایِ جانهایِ آزاده» است. همچنین عنوانِ بخش دوّمِ فراسویِ نیك و بد «دربارهیِ جانِ آزاده» است.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
(روزِ روشن؛ چاشتگاه؛ بازگشتِ عقلِ سلیم[۱] و سرزندگی؛ سرخیِ شرم بر گونهیِ افلاطون، وَلوَلهیِ تمامیِ جانهایِ آزاده.[۲])
5. bon send
6. freien Geister/free spirits
کساني که خود را از بند پیشداوریهایِ پیشینِ فلسفی آزاد کرده اند. «آزادهجانی» از مفهومهایِ مهمي ست که نیچه به آن میپردازد. زیر تیترِ کتابِ بشری، بس_بسیار بشری، «کتابي برایِ جانهایِ آزاده» است. همچنین عنوانِ بخش دوّمِ فراسویِ نیك و بد «دربارهیِ جانِ آزاده» است.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
Friedrich Nietzsche
۵. «جهانِ حقیقی» _ایدهاي که نه دیگر به کار میآید و نه دیگر وظیفهآفرین است _ایدهاي بیهوده، بیکاره؛ در نتیجه، ایدهاي رد شده: باید از شرّ_اش رها شد! (روزِ روشن؛ چاشتگاه؛ بازگشتِ عقلِ سلیم[۱] و سرزندگی؛ سرخیِ شرم بر گونهیِ افلاطون، وَلوَلهیِ تمامیِ جانهایِ…
۶. از دستِ جهانِ حقیقی آزاد شدیم. دیگر کدام جهان مانده است؟ ناگزیر جهانِ نمود؟... امّا نه! با آزاد شدن از دستِ جهانِ حقیقی از دستِ جهانِ نمود نیز آزاد شده ایم! [دیگر جهاني جز همین جهان نمانده است.]
(نیمروز: دَمِ کوتاهترین سایه؛ پایانِ درازترین خطا؛ اوجِ بشریّت؛ سرآغازِ زرتشت.[۱])
۱. در بابِ «نیمروز: دَمِ کوتاهترین سایه» نک. چنین گفت زرتشت: بخشِ چهارم، «به نیمروز» و «نشانه».
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
(نیمروز: دَمِ کوتاهترین سایه؛ پایانِ درازترین خطا؛ اوجِ بشریّت؛ سرآغازِ زرتشت.[۱])
۱. در بابِ «نیمروز: دَمِ کوتاهترین سایه» نک. چنین گفت زرتشت: بخشِ چهارم، «به نیمروز» و «نشانه».
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
اخلاق همچون ضدّ طبیعت
۱
شورها[۱] همگی نخست [در آغازِ تاریخ] دوراني دارند که در آن مایهیِ نگونبختی اند و بس، و قربانیانِ خود را با سنگینیِ حماقتِ خود فرو میکشند _و دوراني سپستر، بسیار سپستر، که در آن با روح ازدواج میکنند و خود را «روحانی» میکنند. در آن روزگارنِ نخستین آدمی به سببِ حماقتِ شورها به جنگ با آنها برمیخاست و کمر به نابودیشان میبست _تمامیِ هیولاهایِ دیرینهیِ اخلاق در این باره همزبان اند که «شورها را باید کُشت.»[۲] نامدارترین دستور در این باره در عهدِ جدید یافت میشود، در آن «موعظه بر فرازِ کوه» که، ناگفته نماند، در آن به هیچچیز از بلندی نگریسته نشده است. در آن، برایِ مثال، به عنوانِ درسِ عمل در بابِ مسائلِ جنسی گفته شده است: «اگر چشمات تو را لغزاند، آن را برکَن»[۳] امّا چه خوب است که هیچ مسیحیاي از این دستور پیروی نمیکند. امروزه به نظرِ ما نابود کردنِ شورها و هوسها تنها برایِ پرهیز از حماقتها و پیآمدهایِ ناخوشِ حماقتهاشان، خود نهایتِ حماقت است. [بنابر این روش،] کارِ دندانپزشکي که دندان را میکِشد تا دیگر درد نکند، هیچ جایِ حیرت ندارد... از سویِ دیگر، انصاف باید داد و اقرار باید کرد که بر آن خاکي که مسیحیّت از آن برروییده است، جایي برایِ تصوّرِ «روحانی کردنِ شورها» نمیبود. زیرا کلیسایِ نخستین، چنانکه همه میدانند، به هواداری از «مسکینانِ در روح»[۴] با «خردوَرزان» میستیزید: چگونه میشد از آن جنگي خردمندانه با شورها چشم داشت؟ _کلیسا با شورها با ریشهکن کردنِشان میجنگد، با ریشه کن کردن به هر معنایي: روشاش، «درمان»اش، اختهگری ست. هرگز نمیپرسد که «یک هوس را چه گونه میتوان روحانی و زیبا و خدایی کرد؟» _انضباط بخشیدناش همیشه ریشهکن کردن است (ریشهکن کن کردنِ حسّانیّت[۵]، غرور، سروریخواهی، ثروتخواهی، انتقامخواهی).امّا، ریشهکن کردنِ شورها یعنی ریشهکن کردنِ زندگی: عملِ کلیسا دشمنی با زندگی است...
1. Passionen/passions
2. il faut tuer les passions
۳. «موعظه بر فرازِ کوه» عنواني ست برایِ وعظِ معروفِ مسیح که در بابِ پنجمِ «انجیل متّا» آمده است. آیهی اصلی در ترجمهیِ فارسیِ انجیل این است: «اگر چشمِ راستات تو را بلغزاند قطعاش کن و از خود دور انداز، زیرا بهتر آن است که عضوي از اعضایت تباه گردد از آنکه تمام بدنات در جهنّم افکنده شود.»
۴.عبارتِ دیگري ست از «موعظه بر فرازِ کوه»: «خوشا به حالِ مسکینانِ در روح، زیرا ملکوتِ آسمان از آنِ ایشان است.» انجیل متّا ۵: ۳.
۵. Sinnlichkeit/sensuality
این مفهوم در انگلیسی و آلمانی (از Sinn/sense = حس)، بر مبنایِ آموزههایِ مسیحی، به معنایِ گرایش به عالمِ حس و مادّه (عالمِ حسّانیّت) و پیروی از خواهشهای شهوانی و جسمانی ست در برابر Geistlichkeit/spirituality (روحانیّت). برایِ آنکه رابطهیِ این مفهوم با «حس» بر جا مانده باشد، در این ترجمه و ترجمهیِ کتابِ تبارشناسیِ اخلاق، «حسّانیّت» را در برابرِ آن به کار بردهام که میباید مفهومِ شهوانیّت و نفسانیّت را در آن همواره در نظر داشت.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۱
شورها[۱] همگی نخست [در آغازِ تاریخ] دوراني دارند که در آن مایهیِ نگونبختی اند و بس، و قربانیانِ خود را با سنگینیِ حماقتِ خود فرو میکشند _و دوراني سپستر، بسیار سپستر، که در آن با روح ازدواج میکنند و خود را «روحانی» میکنند. در آن روزگارنِ نخستین آدمی به سببِ حماقتِ شورها به جنگ با آنها برمیخاست و کمر به نابودیشان میبست _تمامیِ هیولاهایِ دیرینهیِ اخلاق در این باره همزبان اند که «شورها را باید کُشت.»[۲] نامدارترین دستور در این باره در عهدِ جدید یافت میشود، در آن «موعظه بر فرازِ کوه» که، ناگفته نماند، در آن به هیچچیز از بلندی نگریسته نشده است. در آن، برایِ مثال، به عنوانِ درسِ عمل در بابِ مسائلِ جنسی گفته شده است: «اگر چشمات تو را لغزاند، آن را برکَن»[۳] امّا چه خوب است که هیچ مسیحیاي از این دستور پیروی نمیکند. امروزه به نظرِ ما نابود کردنِ شورها و هوسها تنها برایِ پرهیز از حماقتها و پیآمدهایِ ناخوشِ حماقتهاشان، خود نهایتِ حماقت است. [بنابر این روش،] کارِ دندانپزشکي که دندان را میکِشد تا دیگر درد نکند، هیچ جایِ حیرت ندارد... از سویِ دیگر، انصاف باید داد و اقرار باید کرد که بر آن خاکي که مسیحیّت از آن برروییده است، جایي برایِ تصوّرِ «روحانی کردنِ شورها» نمیبود. زیرا کلیسایِ نخستین، چنانکه همه میدانند، به هواداری از «مسکینانِ در روح»[۴] با «خردوَرزان» میستیزید: چگونه میشد از آن جنگي خردمندانه با شورها چشم داشت؟ _کلیسا با شورها با ریشهکن کردنِشان میجنگد، با ریشه کن کردن به هر معنایي: روشاش، «درمان»اش، اختهگری ست. هرگز نمیپرسد که «یک هوس را چه گونه میتوان روحانی و زیبا و خدایی کرد؟» _انضباط بخشیدناش همیشه ریشهکن کردن است (ریشهکن کن کردنِ حسّانیّت[۵]، غرور، سروریخواهی، ثروتخواهی، انتقامخواهی).امّا، ریشهکن کردنِ شورها یعنی ریشهکن کردنِ زندگی: عملِ کلیسا دشمنی با زندگی است...
1. Passionen/passions
2. il faut tuer les passions
۳. «موعظه بر فرازِ کوه» عنواني ست برایِ وعظِ معروفِ مسیح که در بابِ پنجمِ «انجیل متّا» آمده است. آیهی اصلی در ترجمهیِ فارسیِ انجیل این است: «اگر چشمِ راستات تو را بلغزاند قطعاش کن و از خود دور انداز، زیرا بهتر آن است که عضوي از اعضایت تباه گردد از آنکه تمام بدنات در جهنّم افکنده شود.»
۴.عبارتِ دیگري ست از «موعظه بر فرازِ کوه»: «خوشا به حالِ مسکینانِ در روح، زیرا ملکوتِ آسمان از آنِ ایشان است.» انجیل متّا ۵: ۳.
۵. Sinnlichkeit/sensuality
این مفهوم در انگلیسی و آلمانی (از Sinn/sense = حس)، بر مبنایِ آموزههایِ مسیحی، به معنایِ گرایش به عالمِ حس و مادّه (عالمِ حسّانیّت) و پیروی از خواهشهای شهوانی و جسمانی ست در برابر Geistlichkeit/spirituality (روحانیّت). برایِ آنکه رابطهیِ این مفهوم با «حس» بر جا مانده باشد، در این ترجمه و ترجمهیِ کتابِ تبارشناسیِ اخلاق، «حسّانیّت» را در برابرِ آن به کار بردهام که میباید مفهومِ شهوانیّت و نفسانیّت را در آن همواره در نظر داشت.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
Friedrich Nietzsche
اخلاق همچون ضدّ طبیعت ۱ شورها[۱] همگی نخست [در آغازِ تاریخ] دوراني دارند که در آن مایهیِ نگونبختی اند و بس، و قربانیانِ خود را با سنگینیِ حماقتِ خود فرو میکشند _و دوراني سپستر، بسیار سپستر، که در آن با روح ازدواج میکنند و خود را «روحانی» میکنند. در…
۲. کساني وسایلي همچون اختهگری و ریشه کن کردن را در نبرد با یک شور برمیگزینند که سستارادهتر و تبهگنتر از آن اند که بتوانند بر شورها حدّ بگذارند؛ کساني با چنان طبعهایي که، به زبانِ مَجاز (و بیمجاز)، به یکي از آن دِیر هایِ بسیار سختگیر نیاز دارند، به یک اعلانِ جنگِ بیامان، به درّهاي میانِ خود و آن شور. تنها تبهگنان اند که وسایلِ ریشه کنی را ناگزیر مییابند؛ سستیِ اراده، یا سنجیدهتر، ناتوانی در واکنش نشان دادن در برابرِ یک انگیختار چیزي نیست مگر صورتي دیگر از تباهیزدگی. دشمنیِ بنیادی، دشمنیِ مرگبار با حسّانیّت درد_نموني ست درخورِ درنگ: جایِ آن است که دربارهیِ شرایطِ کلّیِ چنین گزافکاری در اندیشه فرو رویماین دشمنی، این نفرت، درست هنگامي به اوج میرسد که چنین طبعها برایِ درمانِ ریشهای، برایِ طردِ «شیطانِ» خود نیز دیگر زوري ندارند. به داستانِ زندگانیِ کشیشان و فیلسوفان، و نیز هنرمندان، نگاهي باید کرد تا دید که این ناتوانانِ جنسی نبودند که زهرآگینترین سخنان را دربارهیِ حسها گفتند. پارسایان هم نبودند؛ بلکه آناني بودند که پارسایی از ایشان برنمیآمده است؛ کساني که میبایست بهزور پارسایی پیشه کنند...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
Friedrich Nietzsche
۲. کساني وسایلي همچون اختهگری و ریشه کن کردن را در نبرد با یک شور برمیگزینند که سستارادهتر و تبهگنتر از آن اند که بتوانند بر شورها حدّ بگذارند؛ کساني با چنان طبعهایي که، به زبانِ مَجاز (و بیمجاز)، به یکي از آن دِیر هایِ بسیار سختگیر نیاز دارند، به یک…
۳. روحانی کردنِ حسّانیّت ناماش عشق است: این کار پیروزیِ بزرگ بر مسیحیّت است [که حسّانیّت را خوار میدارد]. پیروزیِ دیگر کاري ست که ما میکنیم، یعنی روحانی کردنِ دشمنی. و این از درکِ ژرفِ ارزشِ دشمن داشتن بر میآید: کوتاه سخن، این یعنی کردنِ کار و کمر بستن به کار باژگونهیِ آن که پیش از این میکردند و کمر میبستند. کلیسا همیشه خواهانِ نابودیِ دشمناناش بوده است: امّا ما، ما اخلاقناباوران[١] و مسیحیّتستیزان[٢] به سودِ خود میدانیم که کلیسا هست [٣]... اکنون در عالمِ سیاست نیز دشمنی روحانیتر شده است _ بسیار زیرکانهتر، بسیار اندیشیدهتر، بسیار نرمرفتارتر. کم _و_بیش هر طرفي شرطِ ماندگاریِ خود را در آن میبیند که طرفِ دیگر از پا نیفتد. شرطِ سیاستگریِ بزرگ [۴] هم همین است. هر سامانِ نو آفریده [یِ سیاسی] مانندِ یک پادشاهی، به دشمن بیشتر نیاز دارد تا به دوست. در ستیز با دشمنان است که او خود را ضروری مییابد؛ در ستیز با دشمنان است که او ضروری میشود... رفتارِ ما با «دشمنِ درونی» نیز جز این نیست: این جا نیز دشمنی را روحانی کرده ایم و از این راه ارزشِ آن را دریافته ایم. آدمی تنها به بهایِ مایه داشتن از ستیزهها در درون است که بارور میماند؛ آدمی تا زماني جوان میماند که روان دست و پایِ خود را دراز نکند و آرزومندِ آرامش نباشد... هیچچیز با ما بیگانه تر از آن آرزویِ دیرینهیِ «آرامشِ روح»، آن آرزویِ مسیحی، نیست؛ در ما ذرّهاي هوسِ تبدیل شدن به گاوِ نشخوارگرِ اخلاق یا جست_و_جویِ آن خوشبختیِ فربهِ وجدانِ آرام نیست. دست برداشتن از جنگ یعنی دست برداشتن از زندگیِ بزرگ... «آرامشِ روح» چه بسا یک بدفهمی ست و بس. _چيزِ ديگري ست که نمیتواند نامِ شرافتمندانهتري رویِ خود بگذارد. بیزیادهگویی و پیشداوری بر چند مورد انگشت بگذارم: «آرامشِ روح» میتواند، برایِ مثال، پرتوافشانیِ آرامِ یک حیوانیّتِ پرمایه در ساحتِ اخلاق (یا دین) باشد؛ یا سر آغازِ وارفتگی، سر آغازِ آن نخستين سايهاي که شامگاه میافکند، هر گونه شامگاه؛ یا چه بسا نشانهاي از نمناکیِ هوا باشد، از فرارسیدنِ بادهایِ [گرمِ لَخت کُنندهیِ] جنوب؛ یا سپاسگزاریِ ناآگاهانهاي از کارِ یک دستگاهِ گوارشِ خوب (که نامِ «انسان دوستی» نیز به خود میگیرد)؛ یا آرام گرفتنِ شفا یافتهاي که همه چیز را دو باره مزهدار مییابد و چشم به راه میماند... یا آن حالتي که در پیِ برآورده شدنِ کاملِ خواهشِ شورِ فرمانروا در ما دست میدهد، یک احساسِ سرخوشی از کامروا شدني که کمتر دست میدهد؛ یا فرسودگیِ ارادهمان، خواهشهامان، شرارتهامان؛ یا آن تنبلیاي که غرور او را وسوسه میکند تا جامهیِ اخلاق بپوشد؛ یا از در درآمدنِ یک یقین، اگرچه یقیني هولناک، از پسِ کشاکش و عذابي دور_و_دراز در بییقینی؛ یا چهره نمودنِ پختگی و استادی در میانهیِ کار، در میانهیِ آفریدن، اثر کردن، خواستن، آن نَفَسِ آسوده، آن «آزادیِ اراده»یِ از در درآمده... غروبِ بتها: کسي چه میداند؟ شاید گونهاي «آرامشِ روح» نیز؛ همین و بس...
1.Immoralisten/immoralists
کسي که به ارزشهایِ اخلاقیِ حاکم باور ندارد. از اصطلاحاتِ ویژهیِ نیچه است که در موردِ خود بسیار به کار میبرد. اخلاقناباوری در فلسفهیِ نیچه دارایِ یک جایگاهِ اساسیِ هستیشناسیک است و با متافیزیکستیزیِ او رابطهیِ بنیادی دارد. نیچه متافیزیک را تفسیرِ اخلاقیِ هستی و، در نتیجه، نادرست میداند. هدفِ او بازگرداندنِ «بیگناهیِ» ازلی به هستی با نگریستن از «فراسویِ نیک و بد» بـدان است. در جاهایِ دیگر آن را «اخلاقستیز» ترجمه کردهام. اکنون این برابر نهاده به نظر-ام رساتر میآید.
2. Antichristen/anti-Christians,
واژهیِ
Antichrist
(مسیحاستیز، دجّال) در باورهایِ مسیحی، نام کسي ست که نیروهایِ شرّ را در برابرِ نيروهایِ مسيح (نيروهایِ راستی و خیر) بر رویِ زمین رهبری میکند و مسیح او را در ظهورِ دوبارهاش در هم خواهد شکست. نیچه عنوانِ «مسیحاستیز» را برایِ خود و فلسفهیِ خود_که ضدّ مسیحیّت و جهانبینی و ارزشهایِ آن است_به کار میبرد. این نام عنوانِ یکي از آخرین کتابهایِ او نیز هست.
۳. این نکته به دیدگاهِ اساسیِ نیچه دربارهیِ زندگی بر میگردد که، بنا بر آن، زندگی برای آن که به ساحتِ بالاتري از قدرت دست یابد میباید با مانعي، با «دشمن»اي، بستیزد. در ساحتِ فرهنگی نیز ستیزیدن با دشمنِ آرمانها و ایدههایِ خود مایهیِ بر شدن به ساحتِ عالی ترِ قدرت است، زیرا ذاتِ زندگی، از دیدگاهِ او، خواستِ قدرت است. (در این باب از جمله نک: چنین گفت زرتشت، «دربارهیِ جنگ و جنگآوران»، بخش یکم و «دربارهیِ رتیلان»، بخشِ دوم).
4. great politics/grosse Politik
1.Immoralisten/immoralists
کسي که به ارزشهایِ اخلاقیِ حاکم باور ندارد. از اصطلاحاتِ ویژهیِ نیچه است که در موردِ خود بسیار به کار میبرد. اخلاقناباوری در فلسفهیِ نیچه دارایِ یک جایگاهِ اساسیِ هستیشناسیک است و با متافیزیکستیزیِ او رابطهیِ بنیادی دارد. نیچه متافیزیک را تفسیرِ اخلاقیِ هستی و، در نتیجه، نادرست میداند. هدفِ او بازگرداندنِ «بیگناهیِ» ازلی به هستی با نگریستن از «فراسویِ نیک و بد» بـدان است. در جاهایِ دیگر آن را «اخلاقستیز» ترجمه کردهام. اکنون این برابر نهاده به نظر-ام رساتر میآید.
2. Antichristen/anti-Christians,
واژهیِ
Antichrist
(مسیحاستیز، دجّال) در باورهایِ مسیحی، نام کسي ست که نیروهایِ شرّ را در برابرِ نيروهایِ مسيح (نيروهایِ راستی و خیر) بر رویِ زمین رهبری میکند و مسیح او را در ظهورِ دوبارهاش در هم خواهد شکست. نیچه عنوانِ «مسیحاستیز» را برایِ خود و فلسفهیِ خود_که ضدّ مسیحیّت و جهانبینی و ارزشهایِ آن است_به کار میبرد. این نام عنوانِ یکي از آخرین کتابهایِ او نیز هست.
۳. این نکته به دیدگاهِ اساسیِ نیچه دربارهیِ زندگی بر میگردد که، بنا بر آن، زندگی برای آن که به ساحتِ بالاتري از قدرت دست یابد میباید با مانعي، با «دشمن»اي، بستیزد. در ساحتِ فرهنگی نیز ستیزیدن با دشمنِ آرمانها و ایدههایِ خود مایهیِ بر شدن به ساحتِ عالی ترِ قدرت است، زیرا ذاتِ زندگی، از دیدگاهِ او، خواستِ قدرت است. (در این باب از جمله نک: چنین گفت زرتشت، «دربارهیِ جنگ و جنگآوران»، بخش یکم و «دربارهیِ رتیلان»، بخشِ دوم).
4. great politics/grosse Politik
Friedrich Nietzsche
۳. روحانی کردنِ حسّانیّت ناماش عشق است: این کار پیروزیِ بزرگ بر مسیحیّت است [که حسّانیّت را خوار میدارد]. پیروزیِ دیگر کاري ست که ما میکنیم، یعنی روحانی کردنِ دشمنی. و این از درکِ ژرفِ ارزشِ دشمن داشتن بر میآید: کوتاه سخن، این یعنی کردنِ کار و کمر بستن…
۴. _میخواهم یک اصل را فرمولبندی کنم. هر گونه طبیعتگراییِ اخلاقی، یعنی هر اخلاقِسالم، زیرِ فرمانِ یک غریزهیِ حیاتی ست_و در آن فرماني از فرمانهایِ زندگی از راهِ قاعدهاي خاص از «بایست» و «نهبایست» به جای آورده میشود و بدینسان راهبندي از راهبندها و ستيزهاي از ستیزهها از سرِ راهِ زندگی برداشته میشود. امّا، اخلاقِ طبیعتستیز، یعنی کم_و_بیش هر گونه اخلاقي که تاکنون آموزانده اند و ارج نهاده اند و اندرز گفته اند، به عکس، درست رویارویِ غریزههایِ حیاتی میایستد و___ گاه پنهانی و گاه با صدایِ بلند و گستاخانه این غریزهها را محکوم میکند؛ و هنگامي که میگوید «خدا در دل مینگرد»[۱] به فرو دستترین و فرادستترین خواهشهایِ زندگی نه میگوید و خدا را دشمنِ زندگی میانگارد... قدّیسي که خاطرِ خدا از وی خرسند است[۲] یک اختهیِ آرمانی ست... آنجا که «ملکوتِ خداوند» آغاز میشود، زندگی پایان میگیرد...
۱. «خدا عارفِ دلهایِ شماست، زیرا که آنچه نزدِ انسان مرغوب است نزدِ خدا مکروه است.» __انجیل متّا ۱۵:۱۶
۲. «اینک بندهیِ من که او را برگزیدم و حبیبِ من که خاطر_ام از وی خرسند است.» __انجیل متّا ۱۸:۱۲
۱. «خدا عارفِ دلهایِ شماست، زیرا که آنچه نزدِ انسان مرغوب است نزدِ خدا مکروه است.» __انجیل متّا ۱۵:۱۶
۲. «اینک بندهیِ من که او را برگزیدم و حبیبِ من که خاطر_ام از وی خرسند است.» __انجیل متّا ۱۸:۱۲
Friedrich Nietzsche
۴. _میخواهم یک اصل را فرمولبندی کنم. هر گونه طبیعتگراییِ اخلاقی، یعنی هر اخلاقِسالم، زیرِ فرمانِ یک غریزهیِ حیاتی ست_و در آن فرماني از فرمانهایِ زندگی از راهِ قاعدهاي خاص از «بایست» و «نهبایست» به جای آورده میشود و بدینسان راهبندي از راهبندها و…
۵. کسي که زنندگیِ چنین طغیاني را در برابرِ زندگی دریافته باشد _طغیاني که در اخلاقِ مسیحی کمابیش تقدّس یافته است _از برکتِ آن چیزي دیگر را نیز درخواهد یافت، و آن بیهودگی، پوچی، یاوگی، و دروغینگیِ چنین طغیاني ست. نکوهشي که زینده از زندگی کند سرانجام جز درد-نموني از گونهاي خاص از زندگی نیست: این پرسش هرگز پیش نمیآید که چنین داوریاي درست است یا نه. برایِ آن که کسي اجازه داشته باشد که به مسئلهیِ ارزشِ زندگی نزدیک شود، میباید جایگاهي بیرون از زندگی داشته باشد و، از سویِ دیگر، آن را به همان خوبی بشناسد که کسي که آن را [تمام] زیسته است یا همچون بسیاري یا همهیِ کساني که آن را زیسته اند: همین دلیل بس برایِ آن که بدانیم این مسئلهاي نیست که به آن نزدیک توانیم شد. سخن گفتنِمان از ارزشها [همواره] با الهام از زندگی و از چشماندازِ زندگی ست. زندگی ست خود که ما را وامیدارد تا ارزشها را برنهیم. و آن گاه که ارزشها را بر مینهیم، زندگی ست خود که از راهِ ما ارزش میگذارد... از این نکته چنین بر میآید که طبیعتستیزیِ اخلاقی که خدا را همچون مفهومِ ضدِّ زندگی و محکومیّتِ زندگی در مییابد، جز داوریِ ارزشیِ زندگی نیست _و امّا، داوریِ کدام زندگی؟ چهگونه زندگانیاي؟ _پاسخ را هماکنون دادهام: زندگانیِ رو به فروشد، از توان افتاده، وازده، محکوم به مرگ. اخلاق، چنان که تاکنون دریافته شده _و شوپنهاوئر نیز سرانجام آن را با عنوانِ «نفیِ خواستِ زندگی»[۱] فرمولبندی کرده است _همانا غریزهیِ تبهگنی ست که از خود یک دستور میسازد و میگوید «برو بمیر!» ___و این حکمِ محکومانِ به مرگ است...
۱. شوپنهاوئر در کتابِ اصلیِ خود جهان همچون خواست و بازنمود، از «سرکوبِ خواست (Wille) به دستِ خویش» سخن میگوید، زیرا که «خواستِ زندگی» (Wille zum Leben) برایِ او سرچشمهیِ شرّها و رنجها ست. او مسیح را نیز نمادِ «نفیِ خواستِ زندگی» میداند.
۱. شوپنهاوئر در کتابِ اصلیِ خود جهان همچون خواست و بازنمود، از «سرکوبِ خواست (Wille) به دستِ خویش» سخن میگوید، زیرا که «خواستِ زندگی» (Wille zum Leben) برایِ او سرچشمهیِ شرّها و رنجها ست. او مسیح را نیز نمادِ «نفیِ خواستِ زندگی» میداند.