Friedrich Nietzsche
244 subscribers
19 photos
1 link
Download Telegram
۳۹
سرخورده می‌گوید. ___در پیِ مردانِ بزرگ می‌گشتم، امّا آن‌چه یافتم جز بوزینگانِ آرمانِ‌شان نبود.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۴۰
اهلِ تماشایی؟ یا دست به یاری دراز کردن؟ یا چشم گرداندن و بر کناره رفتن؟... سومین پرسشِ وجدان.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۴۱
اهلِ همراهی هستی؟ یا پیشاپیش رفتن؟ یا راهِ خود را رفتن؟... باید بدانی که چه می‌خواهی و این‌که می‌خواهی. چهارمین پرسشِ وجدان.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۴۲
پلّه‌هایِ من بودند و از ایشان بَر شُدم __و می‌بایست از ایشان برتر شوم. امّا ایشان‌ گمان‌ می‌کردند که می‌خواهم برایِ آسایش بر ایشان بنشینم.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۴۳
چه شود اگر که من حقدار بمانم یا نمانم! من هم‌اکنون چه حق‌ها که ندارم! ___ آن‌که امروز از همه بهتر بخندد تا آخر می‌خندد.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۴۴
فرمولِ من برایِ شادکامی: یک آری، یک نه، یک خطِ راست، یک هدف...


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
مسئله‌یِ سقراط

۱

فرزانه‌ترین مردانِ همه‌یِ روزگاران درباره‌یِ زندگی یکسان داوری کرده‌اند: زندگی به هیچ نمی‌ارزد... همیشه و همه‌جا همین آوا از دهانِ‌شان شنیده شده است آوایي آکنده از شک، از اندوه، از بیزاری از زندگی، از نپذیرفتنِ زندگی. سقراط هم هنگامِ مرگ گفت: «زندگی یعنی بیماریِ دور_و_دراز. من به آسکلپیوسِ شفابخش یک خروس بدهکار ام.»[۱] سقراط نیز از زندگی سیر شده بود __این چه چیزی را ثابت می‌کند؟ به چه اشارت دارد؟ __در روزگارانِ گذشته می‌شد گفت که (__و البته می‌گفتند و با چه صدایِ رسایي هم، و پیشاپیشِ بدبینانِ[۲] ما هم!) «در این باب دستِ کم یک چیز می‌باید حقیقت داشته باشد! همراییِ فرزانگان[۳] برهانِ حقیقت است.» آیا امروز هم چنین می‌توان گفت؟ آیا اجازه‌یِ چنین کاري را داریم؟ پاسخِ ما به آن این است که «این‌جا دستِ کم چیزي می‌باید بیمار باشد.» این فرزانه‌ترین مردمِ همه‌یِ روزگاران را می‌باید از نزدیک نگریست! چه بسا هیچ‌یک‌ِشان استوار بر پایِ خویش نه‌ایستاده باشد؟ شاید روزگارِشان سر آمده باشد و سست و تباهی‌زده[۴] شده باشند؟ شاید فرزانگی بر رویِ زمین همچون کلاغي باشد که بویِ لاشه‌اي او را به جُنب_و_جوش درمی‌آورد؟...


1. Asklepios/ Asclepius
در اساطیرِ یونان، ایزدِ پزشکی، فرزندِ آپولون. بیماران را در پرستشگاه‌هایِ او درمان می‌کردند. مار و خروس نزدِ او مقدّس بودند.
افلاطون سخنانِ سقراط را هنگامِ مرگ، خطاب به یکي از شاگردان‌اش، چنین روایت می‌کند: «ما به آسکلپیوس یک خروس بدهکار ایم. فراموش نکنی بپردازی.» (رساله‌یِ فایدروس)
۲. مرادِ نیچه می‌باید شوپنهاوئر باشد.
3. consensus sapientium
4. décadent


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۲
فرزانگانِ بزرگ را گونه‌یِ رو به فروشد [۱]شمردن، برایِ من نیز تکان‌دهنده بود، آن هم درست در موردي که با پرزورترین ایستادگیِ دانشورانه و نادانشورانه رو به رو می‌شود: من سقراط و افلاطون را دَرد_نمونِ تباهی‌زدگی[۲] یافتم، اسبابِ فروپاشیِ یونان، یونانیانِ دروغین، یونان‌ستیزان (زایش‌تراژدی، ۱۸۷۲). آن «همراییِ فرزانگان» که من معنایِ آن را هرچه بهتر دریافته ام هیچ دلیلِ آن نیست که اگر بر سرِ چیزي همرای باشند، حق نیز با ایشان است، بلکه بیشتر دلیلِ آن است که ایشان، این فرزانه‌ترینان، [از سرِ تباهی‌زدگی] با یکدیگر گونه‌اي همراییِ فیزیولوژیک دارند که همگی یکسان دیدگاهي منفی نسبت به زندگی داشته باشند _و می‌باید داشته باشند. هرگونه داوری، هرگونه داوریِ ارزشی درباره‌یِ زندگی، چه به سودِ آن چه به زیان‌اش، هرگز نمی‌تواند درست باشد: تنها ارزشِ این داوری‌ها درد_نمونی‌شان است؛ دردنمون می‌توان شمردِشان و بس _چنین داوری‌ها به خودیِ خود ابلهانه اند. می‌باید انگشتانِ خود را تمام از پیِ این نکته‌یِ باریکِ شگفت کشید و کوشید تا دریافت که: ارزشِ زندگی را ارزیابی نمی‌توان کرد [۳]. نه هیچ زنده‌اي در این باره داوری می‌تواند کرد، نه هیچ مُرده‌اي. زیرا زنده طرفِ ماجراست، یا همان موضوعِ دعوا ست، نه داورِ آن؛ و مرده هم به دلیلِ دیگر. فیلسوفي که در ارزشِ زندگی مسئله‌اي ببیند، همین دلیلي ست بر ضدِ او؛ پرسش نمادي ست در برابرِ خردمندیِ او؛ [زیرا این] کاري ست نابخردانه. بله؟ یعنی که تمامیِ این خردمندانِ بزرگ _نه‌تنها تباهی‌زده بوده اند که خردمند نیز نبوده اند؟ _باری، برگردیم به مسئله‌یِ سقراط.


1. Niedergangs-typen/declining type
2. Verfalls-Symptpme/symptoms of decay
٣. کنایه‌اي ست به کتابِ Der Wert des Lebens (ارزشِ زندگی، ۱۸۶۵) از فیلسوفِ آلمانی سده‌یِ نوزدهم، کارل اُیگن دورینگ، که نیچه او را یکي از نمودگارهایِ حماقتِ فلسفی می‌داند. (در این باره نک: تبارشناسیِ اخلاق، ترجمه‌یِ فارسی، ص ۹۳)


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۳
سقراط از نظرِ تبار از پست‌ترین مردمان بود: سقراط از فرومایگان بود. می‌دانیم و هنوز می‌بینیم که چه زشت بوده است.[۱] و امّا زشتی، که به خودیِ خود زننده است، نزدِ یونانیان مایه‌یِ نفی بود. آیا سقراط هرگز یونانی بود؟ زشتی چه‌بسا نمودي ست بسنده از بالیدنِ نارسا بر اثرِ آمیزشِ نژادها. اگر جز این باشد خود را همچون بالیدني رو به فروشد[۲] نمایان می‌کند. انسان‌شناسانِ جُرم‌شناس می‌گویند که تبهکارِ نمونه زشت است: دیوچهر دیونهاد است.[۳] تبهکار تباهی‌زده است. آیا سقراط تبهکارِ نمونه بود؟ آن حکمِ معروفِ سیماشناسی[۴] که به گوشِ دوستارانِ سقراط چنان گران آمددستِ کم چیزي خلافِ این نمی‌گوید. بیگانه‌اي سیما‌شناس که گذار_اش به آتن افتاده بود، رو در رویِ سقراط گفت که او دیوي ست که ___همه‌یِ شهوت‌ها و آزها را در خود دارد. و سقراط جز این پاسخي نداد که: «چه خوب مرا می‌شناسی، سرور_ام!»[۵]


۱. سَر_دیسي (bust) از سقراط، که کپیِ رومیِ اصلِ یونانیِ آن است، در دست است که زشتیِ بسیارِ او را نشان می‌دهد، همچنین آلکیبیادس در رساله‌یِ گفت_و_نوش (Symposium) از آن سخن می‌گوید (این رساله با نام‌هایِ میهمانی و ضیافت به فارسی ترجمه شده است).
2. niedergehende Entwicklung/development in decline
3. monstrum in fronte, monstrum in animo
4. physiognomie/physiognomy
۵. مارکوس تولیوس کیکرو (سیسرون)، سخنور و سیاستمدارِ رومی این ماجرا را نوشته است، در کتابِ Tusculanae Disputationes, iv. 80


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۴
تنها آشوب و بی‌سامانیِ غریزه‌ها نیست که تباهی‌زدگیِ سقراط را بازگو می‌کند، بلکه آن منطق رویِ منطق گذاشتنِ بی‌هوده و آن بدجنسیِ وامانده نیز. آن وَهم‌هایِ شنیداری[۱] را هم از یاد نبریم که از آن‌ها به نامِ «سروشِ سقراطی»[۲] تفسیرِ دینی کرده اند. همه چیز_اش گزافه است، دلقک‌وار، شِکلَک ساز؛ همه چیز_اش پنهان‌کاری ست و حساب شده و زیرزمینی. می‌خواهم بدانم که معادله‌یِ سقراطیِ عقل = فضیلت = سعادت از کدام مزاجي سرچشمه گرفته است: این عجیب‌ترینِ معادله‌ها که به‌ویژه تمامیِ غریزه‌هایِ یونانیانِ دیرینه‌‌تر رویارویِ آن می‌ایستاد.


1. Gehörs_Hallucinationen/ auditory hallucinations.
افلاطون در شرحِ محاکمه‌یِ سقراط (رساله‌یِ آ پولوژی) درباره‌یِ «روحِ همراهِ سقراط» این داستان را چنین شرح می‌دهد: «بر من تجربه‌اي خدایی یا مابعدالطبیعی گذشته است... این تجربه از کودکیِ من آغاز شد ___ندایي به گوشِ من می‌رسد و هنگامي که می‌رسد مرا از کردنِ آن كاري که خیالِ کردن‌اش را دارم، باز می‌دارد، و هرگز مرا به آن تشویق نمی‌کند.»
۲. از این «سروشِ سقراطی» (Daimonion des Sokrates)، که سقراط، به روایتِ افلاطون، ندایِ هشداردهنده و بازدارنده‌‌یِ او را در درون می‌شنیده، تفسیرهایِ گوناگون کرده‌اند، از جمله افلاطونیانِ پسین، همچون پلوتارخوس (پلوتارک) به آن بارِ دینی داده‌اند و آن را ندایِ خدا شمرده‌اند.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۵
با سقراط ذوقِ یونانی به جَدَلگری[۱] می‌گراید: حال به‌راستی چه رخ می‌دهد؟ نخست آن‌که یک ذوقِ والا از میدان به در می‌رود و با فَنِ جدل فرومایگان فرادست می‌شوند. پیش از سقراط در جامعه‌یِ آبرومند از جدلگری خوشِ‌شان نمی‌آمد و آن را رفتاري ناپسند می‌شمردند، زیرا آدم‌ها را [با نشان دادنِ نادانی‌شان] رسوا می‌کرد و دست می‌انداخت؛ و جوانان را از این کار پرهیز می‌دادند. همچنین به این شیوه از دلیل‌آوری بدگمان بودند. چیزهایِ شریف، همچون مردمانِ شریف، دلایلِ‌شان را این‌گونه در کف نمی‌گیرند. همه‌یِ دستِ خود را رو کردن کارِ ناشایستي ست. هر چیزي که نخست می‌باید به اثبات برسد، ارزشِ چنداني ندارد. هرجا که رفتارِ شایسته مِلاک باشد، آن جا «دلیل» نمی‌آورند بلکه فرمان می‌دهند؛ جدلگری آن جا دلقک‌بازی ست: به آن می‌خندند و جدّی نمی‌گیرند_اش. ___امّا سقراط دلقکي بود که کاري کرد تا او را جدّی بگیرند: به‌راستی چه رخ داد؟ ___


1. Dialektik/dialectics


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۶
آدمی هنگامي به جدل روی می‌آورد که سلاحِ دیگر نداشته باشد. آدمی می‌داند که دست زدن به جدل شک‌برانگیز است، زیرا چندان باورپذیر نیست. اثرِ هیچ چیزي را به آسانیِ اثري که یک جدلگر می‌گذارد، نمی‌توان زدود. تجربه‌یِ هر مجلسِ سخنرانی و بحث گواهي ست بر آن. جدل آخرین سلاح است برایِ کسي که سلاحِ دیگر ندارد. باید به‌زور نشان دهی که حق با توست وگرنه فنِ جدل به چه کار می‌آید! از این‌رو یهودیان اهلِ جدل[۱] بودند؛ راینکه‌یِ روباه[۲] هم: بله؟ و سقراط نیز همچنین؟ ___


1. Dialektiker/dialectician
2. Reineke Fuchs/ Reynald the Fox


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۷
نادان‌نماییِ سقراط[۱] آیا نشانه‌یِ قیامِ او [بر ضدِ والاتباران] نیست؟ نشانه‌یِ کین‌توزیِ فرومایگان[۲] ؟ آیا در آن کاردپَرانیِ قیاسِ منطقی همچون یکي از سرکوفتگان، از وحشیگریِ خود لذت نمی‌بُرد؟ آیا از والاتباراني که فریفته‌یِ خود می‌کرد، انتقام نمی‌ستاند؟ ___اهلِ جدل ابزارِ بی‌رحمانه‌اي برایِ زورگویی در دست دارند. با پیروزی در جدل حریف را رسوا می‌توان کرد. جدلگر بر دوشِ طرف می‌گذارَد تا اثبات کند که نادان نیست: او را به جوش می‌آوَرَد و در همان حال دست و پایِ او را [با استدلال] می‌بندد. جدلگر زورِ عقلِ حریف را می‌گیرد. هان؟ مگر نه این که فنِ جدل گونه‌اي انتقام است برایِ سقراط؟


1. Ironie Sokrates/Socrates, irony
روشِ معروفِ سقراط که خود را درباره‌یِ ماهیتِ مسئله‌یِ موردِ بحث نادان نشان می‌داد و حریف را وادار به تعریفِ آن می‌کرد و سپس با جدل نادانیِ او را به او نشان‌ می‌داد. این نوعي دست‌انداختنِ طرف و رسوا کردنِ او بود.
۲. در این باره نک: تبارشناسیِ اخلاق، جستارِ یکم، ۱۰


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۸
نشان دادم که سقراط از چه رو می‌توانست مایه‌یِ نفرت باشد: به همین دلیل آن‌چه روشناییِ بیشتري می‌طلبد آن است که او چرا مردمان را شیفته‌یِ خود می‌کرد. __یک دلیل آن است که او گونه‌یِ تازه‌اي از زورآزمایی را کشف کرده بود و در محفل‌هایِ والاتبارانِ آتن نخستین استادِ این گونه شمشیربازی بود. او مردمان را از آن رو شیفته می‌کرد که رانه[۱]یِ زورآزمایی را در یونانیان تحریک می‌کرد __او برایِ مسابقه‌یِ کُشتیِ مردانِ جوان با نوجوانان شکلِ تازه‌اي یافته بود. سقراط نیز شهوت‌پرستِ بزرگي بود.


1. Trieb/drive


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۹
امّا سقراط از چیزهایِ دیگري نیز بوی برده بود. او پستویِ آتنیانِ والاتبارِ خویش را دیده بود و دریافته بود که موردِ او، آن بی‌همتاییِ موردِ او، دیگر چندان هم بی‌همتا نیست. همان گونه تبهگنی آرام_آرام همه‌جا دامن می‌گسترد: کارِ آتنِ پیر رو به پایان بود. _و سقراط فهمیده بود که همه‌یِ عالم به او نیاز دارند _به دوا_و_درمان‌اش، به آن کَلَکِ شخصیِ خویشتن‌داری‌اش... غریزه‌ها همه‌جا دستخوشِ آشوب بود؛ همه‌جا پا را از هر مرزي فراتر گذاشته بودند. [رویشِ] «دیو در جان»[۱] خطري فراگیر بود. «رانه‌ها سرِ خودکامگی دارند. می‌باید ضدِ خودکامگی‌اي نیرومندتر از آن‌ها ساخت»... هنگامي که آن سیماشناس از نهادِ سقراط پرده برداشت و با او گفت که وجود_اش سیاه‌چالِ همه‌یِ خواهش‌هایِ زشت است، باز سخني از دهانِ آن ریشخندگرِ[۲] بزرگ درآمد که کلیدي ست برایِ فهمِ او. وی گفت: «درست است، امّا من بر همه‌یِ آن‌ها چیره شده ام.» سقراط چه‌گونه بر خویش چیره شده بود؟ _موردِ او در اساس موردي گزاف بود، چشم‌گیر ترین موردي بود از آن چیزي که رفته_رفته به نیازي همگانی بدل می‌شد: این‌که دیگر هیچ‌کس بر خویش چیره نیست، این‌که غریزه‌ها به جانِ هم افتاده اند. او به عنوانِ این موردِ گزاف [از بر_خود_چیرگی] بود که دیگران را شیفته می‌کرد _زشتیِ هولناک‌اش در پیشِ هر چشم گواهي بود بر این نکته. جایِ گفت_و_گو ندارد که او همچون پاسخ، همچون راهِ حل، همچون ظاهرِ درمانِ این مورد بیشتر شیفته می‌کرد.


1. monstrum in animo
2. Ironiker/ironist


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
١٠
هنگامي که نیاز به آن باشد که از عقل خودکامه‌اي ساخته شود، چنان‌که سقراط ساخت، خطرِ این که چیزي دیگر [به نامِ عقل] خودکامگی کند هیچ کم نیست. در آن روزگار عقلانیّت را رهایی‌بخش احساس می‌کردند: [امّا] نه سقراط آزاد بود که عقلانی باشد نه «بیماران»اش. ___اجباري[۱] در کار بود؛ چاره‌اي جز این نبود. خشک‌اندیشی‌اي که تمامیِ اندیشه‌یِ یونانی با آن خود را به دامانِ عقلانیّت می‌انداخت نشانه‌یِ یک گرفتاریِ جدّی ست: آدمی‌زاد در خطر بود و یک راه بیش در پیش نداشت: یا نابود شدن یا عقل ورزیدنِ بی‌هوده... اخلاق‌پرستیِ[۲] فیلسوفانِ یونانی از افلاطون به بعد بیمارگونه است؛ همچنان‌که جدل‌دوستی‌شان. عقل = فضیلت = سعادت، خیلی روشن یعنی این‌که، به پی‌روی از سقراط، می‌باید در برابرِ هوس‌هایِ تیره_و_تار همواره روشناییِ روز را کاشت ____روشناییِ روزِ عقل را. به هر بهایي می‌باید هوشیار و روشن و روشن‌اندیش بود. هرگونه تسلیم به غریزه، به ناخودآگاهی، کار را به لغزش می‌کشاند...


1. de rigueur
2. Moralismus/moralism


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۱۱
نشان دادم که سقراط چه‌گونه شیفته می‌کرد: به ظاهر پزشک بود، شفابخش بود. آیا باز هم می‌باید نشان داد که در «عقلانیّت به هر بهایِ» او چه خطایي نهفته است؟ فیلسوفان و آموزگارانِ اخلاق خود را فریب می‌دهند که گمان می‌کنند با به راه انداختنِ جنگ با تباهی‌زدگی خود از آن سالم بیرون می‌آیند: هرگز تواناییِ بیرون آمدن از آن را ندارند: هر دوایي، هر رهایی‌بخشي که برگزینند، خود همچنان زبانِ حالِ دیگري ست از تباهی‌زدگی. _زبان‌اش را دیگر می‌کنند، امّا از دست‌اش رهایی ندارند. سقراط یک بدفهمی بوده است. تمامیِ اخلاقِ بهبودبخشی، از جمله اخلاقِ مسیحی، یک بدفهمی بوده است... تندترین روشناییِ روز، عقلانیّت به هر بها، زندگانیِ روشنِ سردِ پرواگرانه‌یِ هشیارانه، زندگانیِ بدونِ غریزه، زندگانیِ غریزه‌ستیز خود جز یک بیماری نبوده است؛ بیماری‌اي دیگر _و نه هرگز راهي برایِ بازگشت به «فضیلت»، به «سلامت»، به «سعادت»... این‌که می‌باید با غریزه‌ها جنگید ___نسخه‌اي ست که تباهی‌زدگی می‌دهد: [به‌عکس،] تا زماني که زندگی می‌بالد، سعادت برابر است با غریزه.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۱۲
امّا او خود آیا این را دریافت، این زیرک‌ترینِ همه‌یِ خودفریبان؟ آیا در آن خردمندیِ رویکردِ دلیرانه به مرگ سرانجام این را با خود گفت؟... سقراط می‌خواست بمیرد ___این آتن نبود که جامِ شوکران را به او داد؛ او خود بود. او آتن را به دادنِ جامِ شوکران واداشت... او زیرِ لب با خود گفت: «سقراط طبیب نیست: این‌جا مرگ طبیب است و بس... سقراط خود جز بیمارِ دیرینه‌اي نبوده است...»


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
«عقل» در فلسفه
۱

می‌پرسید خصلت‌هایِ ویژه‌یِ فیلسوفان کدام اند؟... یکي نداشتنِ حسِ تاریخی ست و نفرتِ‌شان از ایده‌یِ شَوَند[۱] و [یا] مصرمآبی[۲]شان. گمان می‌کنند عزّت‌اي بر سرِ چیزي گذاشته اند اگر که از «دیدِ ابدیّت»[۳] از آن تاریخ‌زدایی[۴]کنند و ___از آن یک مومیایی بسازند. آن‌چه فیلسوفان در درازنایِ هزاره‌ها دست‌ورزی کرده‌اند همگی مومیایی‌هایِ مفهومی[۵]بوده‌ اند. هیچ چیزِ واقعی از دستان‌ِ‌شان زنده بیرون نیامده است. این حضراتِ پرستنده‌یِ بت‌هایِ مفهومی با پرستش‌ِ‌شان می‌کُشند و کُشته‌شان را لایه‌آکنی[۶] [و مومیایی] می‌کنند ___و دشمنِ جانِ هر آن چیزي هستند که به پرستش‌اش بر می‌خیزند. مرگ و دگرگشت و پیری، همچنان که زِه_و_زاد و بالش، برایِ ایشان دلیلي ست بر ضدَّ هر چیز ___بلکه دلیلِ بُطلانِ آن. آن‌چه هست نا_شَوَنده است، هرچه شونده باشد، نیست است... و اکنون همگی به وجود ایمان دارند، البته با نومیدی. و از آن‌جا که دستِ‌شان به دامنِ آن نمی‌رسد، به دنبالِ دلایلِ آن می‌گردند که چرا آن را از دسترسِ‌شان دور داشته اند. «لابد ظاهر سازی‌اي در کار است و فریبي که نمی‌گذارد وجود را درک کنیم: فریبکار کجا پنهان شده است؟» و سپس با شادی فریاد برمی‌دارند که «های، پیدای‌اش کردیم: فریبکار همان حسّانیّت[۷] است! این حس‌ها، این حس‌هایِ بی_همه_چیزِ بی‌اخلاق، این‌ها هستند که ما را درباره‌یِ جهانِ حقیقی فریب می‌دهند. نتیجه‌یِ اخلاقی: آزاد کنید خود را از فریبِ حس، از شَوَند، از تاریخ، از دروغ ___تاریخ چیزی نیست مگر باور داشتن به [گواهیِ] حس‌ها، باورداشتن به دروغ [به گذرایی]. نتیجه‌یِ اخلاقی: به هرچه که باور داشتن به حس‌ها را پیش بکشد نه بگویید، به تمامیِ دیگرِ بشریّت نه بگویید که همان «عامّه‌یِ مردم»اند و بس. فیلسوف باشید، مومیایی باشید، با تقلید از رفتارِ گورکنان نماینده‌یِ یکنواخت_خدایی[۸] باشید! ___و اوّل از همه، مرده‌شور این تن را ببرد، این ایده‌یِ ثابتِ[۹] خاک_بر_سرِ حس‌ها را! این گرفتارِ همه‌یِ خطاهایِ منطقی، این ابطال شده، این در حقیقت مهمل، و تازه آن قَدَر بی‌چشم_و_رو که باز ادایِ چیزِ واقعی را درمی‌آورد!»...


1. Werden/becoming
شدن در برابر بودن، که یکي از دوگانی‌هایِ دیرینه‌یِ فلسفه بوده است. نیچه همواره به چیرگیِ «بودن» (وجود) در فلسفه‌یِ غربی از دیرباز، می‌تازد و هستی را شدنِ جاودانه می‌داند.
2. Ägypticismus/Egypticism
باهمه‌یِ جست_و_جویی که کردم این واژه‌یِ آلمانی و برابرِ انگلیسی آن را در هیچ فرهنگي نیافتم. گمان می‌کنم که اشاره به زبانِ نمادین امّا خشک و ایستای فرهنگ و هنر __به‌ویژه پیکر تراشیِ__مصری باشد که هگل از آن سخن می‌گوید. (در فارسی می‌توان نگاه کرد به: فردریک، کاپلستون، تاریخِ فلسفه، از فیشته تا نیچه، ص ۲۳۰).
3. sub specie aeterni
کنایه‌اي ست به عبارتي همانند (asb speci aeternitatis) از باروخ اسپینوزا، هنگامي که از «دیدگاهِ خدا» بحث می‌کند.
4. enthistorisiren/dehistoricize
5. Begriffsmumien/conceptual mummies
6. ausstopfen/to stuff
خالی کردنِ اندرونه‌یِ انسان یا جانورِ مرده و پر کردنِ آن از چیزي برایِ مومیایی کردنِ آن.
7. Sinnlichkeit/sensuousness
8. Monotonotheismus/monotonotheism
بازیِ لفظی‌اي ست با Monotheismus/monotheism یک‌جایی.
9. idée fixe


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۲
نامِ هراکلیتوس[۱] را با احترامِ تمام از دیگران جدا می‌کنم. هنگامي که دیگرِ جماعتِ فیلسوفان گواهیِ حس‌ها را از آن‌رو رد می‌کردند که نشانه‌یِ بَسگانگی و دگرگونی اند، او گواهیِ آن‌ها را از آن‌رو رد می‌کرد که چیزها را چنان نشان می‌دهند که گویی دیرند[۲] و وحدتي دارند. هراکلیتوس نیز در حقِ حس‌ها بیداد کرد. حس‌ها نه آن گونه دروغ می‌گویند که الئاییان[۳] باور داشتند، نه آن‌گونه که او باور داشت. ___آن‌ها هیچ دروغ نمی‌گویند؛ آن‌چه دروغ را در آن‌ها می‌نشانَد آن چیزي ست که از گواهیِ آن‌ها می‌سازیم. برایِ مثال، دروغِ یگانگی[۴]، دروغِ شیئیّت[۵]، جوهر، دیرند... این «عقل» است که سبب می‌شود گواهیِ حس‌ها را به دروغ بیالاییم. حس‌ها دروغ نمی‌گویند اگر که شَوَند و گذرایی و دگرگونی را نشان می‌دهند... امّا حق تا ابد با هراکلیتوس است که می‌گفت «بود» افسانه‌اي پوچ بیش نیست. یگانه جهانِ واقعی جهانِ نمود است و بس: آن دروغ‌پردازی‌ها همه در باره‌یِ «جهانِ حقیقی» ست...


۱. هراکلیتوسِ اِفِسوسی (ح ۵۵۰_۴۸۰ ق‌م)، فیلسوفِ یونانی که می‌گفت، «همه‌چیز روان است».
2. Dauer/duration
3. Eleaten/Eleatics
مکتبِ فلسفیِ یونانی در سده‌یِ ششم ق‌م در الئا (Elea) برجسته‌ترین چهره‌یِ آن پارمنیدس است که پدرِ متافیزیکِ فلسفی به شمار می‌آید. پارمنیدس «بودن» (وجود) را در برابرِ «شدن» اصالت می‌داد و سکون و ثباتِ هستیِ یگانه را اساس می‌دانست، در برابرِ بَسگانگی و دگرشوندگیِ ظاهریِ آن
4. Einheit/unity
5. Dinglichkeit/materiality


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۳
___و در حس‌هامان چه ابزارهایِ عالی که برایِ مشاهده نداریم! برایِ مثال، همین بینی، که تا کنون هیچ فیلسوفي از آن با بزرگ‌داشت و سپاس یاد نکرده است، هم‌اکنون بهترین ابزاري ست که در اختیارِ ما ست: او چنان کمترین جا‌به‌جایی را ثبت می‌کند که هیچ طیف‌سنجي[۱] نمی‌تواند. علم امروزه درست تا بدانجا دامنه دارد که ما گواهیِ حس‌ها را پذیرفته ایم ___که بر آن ایم آن‌ها را [برایِ مشاهده‌یِ بهتر و دقیق‌تر] باز هم تیزتر و ابزارمندتر کنیم و اندیشیدن تا نهایتِ [گواهیِ] آن‌ها را آموخته ایم.[۲] هر چیزِ دیگري جز آن علمِ دُژزاد[۳] است و هنوز_نه_علم: مراد_ام متافیزیک است و الاهیّات و روان‌شناسی و نظریّه‌یِ دانش. یا علمِ صوری ست و نظریّه‌یِ نشانه‌ها، همچون منطق، و یا منطقِ کاربردی ست، یعنی ریاضیّات. [عالمِ نشانه‌هایي که] واقعیّت راهي بدان‌ها ندارد، حتّا به صورتِ مسئله. و هرگز این پرسش طرح نمی‌شود که ارزشِ واقعیِ قراردادِ نشانه‌هایي چون منطق چی‌ست.___


1. Spektroscop/spectroscope
٢. در این باره نک: چنین گفت زرتشت (ترجمه‌یِ فارسی، ویراستِ چهارم)، ص ۹۸.
3. Missgeburt/abortion


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها