۳۰
کمتر میشود که آدمی تنها یک بار دل به دریا بزند؛ و بارِ اوّل چهها که نمیکند! برای همین چهبسا دیگر بار دست به کار میشود و __اینبار چندان کاري نمیکند...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
کمتر میشود که آدمی تنها یک بار دل به دریا بزند؛ و بارِ اوّل چهها که نمیکند! برای همین چهبسا دیگر بار دست به کار میشود و __اینبار چندان کاري نمیکند...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۱
کرمِ زیرِ پا رفته زیرکی به خرج میدهد و دورِ خود حلقه میزند تا مبادا دوباره زیرِ پا برود. به زبانِ اخلاق: این یعنی فروتنی.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
کرمِ زیرِ پا رفته زیرکی به خرج میدهد و دورِ خود حلقه میزند تا مبادا دوباره زیرِ پا برود. به زبانِ اخلاق: این یعنی فروتنی.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۲
نفرت از دروغ و ریا هم از سرِ حسِ شرف میتواند باشد هم از سرِ ترس: زیرا خدا فرموده است که دروغ نباید گفت: [چنین کسي] ترسوتر از آن است که دروغ بگوید...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
نفرت از دروغ و ریا هم از سرِ حسِ شرف میتواند باشد هم از سرِ ترس: زیرا خدا فرموده است که دروغ نباید گفت: [چنین کسي] ترسوتر از آن است که دروغ بگوید...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۳
شادمانی چه کم مایه میخواهد! نوایِ یک نیانبان و بس. ___بیموسیقی زندگی که زندگی نبود! آلمانیها گمان میکنند که خدا هم آواز میخواند.[۱]
۱. اشارهايست به بیتِ زیر از شعرِ مردمپسندِ وطنپرستانهیِ شاعرِ آلمانی ارنست موریتس آرنت (E. M. Arnet ؛1769_1860) با عنوانِ «میهنِ آلمانیان» (Des Deutschen Vaterland):
So weit die deutsche Zunge Klingt
Und Gott im Himmel Lieder singt
چندان که زبانِ آلمانیان میدَراید
و برایِ خدایِ آسمانها نغمه میسراید
نیم بیتِ دوم را میشود اینگونه هم خواند، که نیچه به طنز خوانده است: «و خدایِ آسمانها نغمه میسراید.»
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
شادمانی چه کم مایه میخواهد! نوایِ یک نیانبان و بس. ___بیموسیقی زندگی که زندگی نبود! آلمانیها گمان میکنند که خدا هم آواز میخواند.[۱]
۱. اشارهايست به بیتِ زیر از شعرِ مردمپسندِ وطنپرستانهیِ شاعرِ آلمانی ارنست موریتس آرنت (E. M. Arnet ؛1769_1860) با عنوانِ «میهنِ آلمانیان» (Des Deutschen Vaterland):
So weit die deutsche Zunge Klingt
Und Gott im Himmel Lieder singt
چندان که زبانِ آلمانیان میدَراید
و برایِ خدایِ آسمانها نغمه میسراید
نیم بیتِ دوم را میشود اینگونه هم خواند، که نیچه به طنز خوانده است: «و خدایِ آسمانها نغمه میسراید.»
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۴
جز نِشسته نمیشود اندیشید و نوشت[۱] (گوستاو فلوبر). ___دیدی مچات را گرفتم، ای بَد_نیهیلیست[۲]! تکیه دادن به ماتحت[۳] گناهاي ست در پیشگاهِ روحالقُدُس. اندیشههایِ باارزش آنهایي هستند که قدمزنان میآیند.
1. On ne peut penser et ècrire qu'assis(G. Flaubert).
۲. فولبر را نخستین بار داستاننویس و فرهنگسنجِ فرانسوی پُل بورژه (۱۸۵۲_۱۹۳۵)، در (۱۸۸۳) Essais de psychologie contemporaine، «نیهیلیست» خوانده است.
۳. برابرِ آلمانی این کلمه Sitzfleisch است، که معنایِ لفظ به لفظِ آن «گوشتِ نشستن» است. «گوشت» (Fleisch) در این ترکیب، کلمهاي ست که به معنایِ تن نیز به کار میرود که از دیدگاهِ مسیحی جایگاهِ شهوت و میل به گناه است و نیچه اینجا به طنز از آن یاد میکند (در این باره نک: چنین گفت زرتشت، حاشیههایِ مترجم، ویراستِ چهارم، ص ۳۷۸.)
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
جز نِشسته نمیشود اندیشید و نوشت[۱] (گوستاو فلوبر). ___دیدی مچات را گرفتم، ای بَد_نیهیلیست[۲]! تکیه دادن به ماتحت[۳] گناهاي ست در پیشگاهِ روحالقُدُس. اندیشههایِ باارزش آنهایي هستند که قدمزنان میآیند.
1. On ne peut penser et ècrire qu'assis(G. Flaubert).
۲. فولبر را نخستین بار داستاننویس و فرهنگسنجِ فرانسوی پُل بورژه (۱۸۵۲_۱۹۳۵)، در (۱۸۸۳) Essais de psychologie contemporaine، «نیهیلیست» خوانده است.
۳. برابرِ آلمانی این کلمه Sitzfleisch است، که معنایِ لفظ به لفظِ آن «گوشتِ نشستن» است. «گوشت» (Fleisch) در این ترکیب، کلمهاي ست که به معنایِ تن نیز به کار میرود که از دیدگاهِ مسیحی جایگاهِ شهوت و میل به گناه است و نیچه اینجا به طنز از آن یاد میکند (در این باره نک: چنین گفت زرتشت، حاشیههایِ مترجم، ویراستِ چهارم، ص ۳۷۸.)
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۵
گاه میشود که ما روانشناسان [هنگامِ مشاهده]، همچون اسب، از دیدنِ سایهمان که در پیشِمان بالا و پایین میپرد، رم میکنیم. روانشناس میباید چشم از خود بردارد تا چیزي ببیند.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
گاه میشود که ما روانشناسان [هنگامِ مشاهده]، همچون اسب، از دیدنِ سایهمان که در پیشِمان بالا و پایین میپرد، رم میکنیم. روانشناس میباید چشم از خود بردارد تا چیزي ببیند.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۶
آیا ما اخلاق ناباوران[۱] میتوانیم به فضیلتِ اخلاقی هیچ آسیبی بزنیم؟ آسیبي به همان ناچیزي که آنارشیستها به شاهان میزنند؟[۲] زیرا از زماني که [آنارشیستها] به ایشان تیراندازی میکنند، بر تختِ خویش استوارتر نشستهاند. اصلِ اخلاقی [برایِ استوارتر کردنِ اخلاق]: به اخلاق تیراندازی کنید!
1. Immoralist
از عنوانهایي ست که نیچه در موردِ خود بسیار به کار میبرد، از جمله در این کتاب. نک: زیرنویس ۱، ص ۵۸.
۲. در پایانههایِ سدهیِ نوزدهم آنارشیستها در اروپا چند شاه را ترور کردند.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
آیا ما اخلاق ناباوران[۱] میتوانیم به فضیلتِ اخلاقی هیچ آسیبی بزنیم؟ آسیبي به همان ناچیزي که آنارشیستها به شاهان میزنند؟[۲] زیرا از زماني که [آنارشیستها] به ایشان تیراندازی میکنند، بر تختِ خویش استوارتر نشستهاند. اصلِ اخلاقی [برایِ استوارتر کردنِ اخلاق]: به اخلاق تیراندازی کنید!
1. Immoralist
از عنوانهایي ست که نیچه در موردِ خود بسیار به کار میبرد، از جمله در این کتاب. نک: زیرنویس ۱، ص ۵۸.
۲. در پایانههایِ سدهیِ نوزدهم آنارشیستها در اروپا چند شاه را ترور کردند.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
٣٧
پیشاپیش میدوی؟__ کار_ات شبانی ست یا چیزي جز همگان ای؟ موردِ سوّم اینکه، شاید از گریزندگان ای؟... نخستین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
پیشاپیش میدوی؟__ کار_ات شبانی ست یا چیزي جز همگان ای؟ موردِ سوّم اینکه، شاید از گریزندگان ای؟... نخستین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۸
چیزي اصیل ای؟ یا یک بازیگر و بس؟ نمایشگرِ چیزي هستی؟ یا اصلِ آنچه به نمایش گذاشته میشود؟__ یا سرانجام جز بازیگري تقلیدگر نیستی؟... دوّمین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
چیزي اصیل ای؟ یا یک بازیگر و بس؟ نمایشگرِ چیزي هستی؟ یا اصلِ آنچه به نمایش گذاشته میشود؟__ یا سرانجام جز بازیگري تقلیدگر نیستی؟... دوّمین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۹
سرخورده میگوید. ___در پیِ مردانِ بزرگ میگشتم، امّا آنچه یافتم جز بوزینگانِ آرمانِشان نبود.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
سرخورده میگوید. ___در پیِ مردانِ بزرگ میگشتم، امّا آنچه یافتم جز بوزینگانِ آرمانِشان نبود.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۴۰
اهلِ تماشایی؟ یا دست به یاری دراز کردن؟ یا چشم گرداندن و بر کناره رفتن؟... سومین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
اهلِ تماشایی؟ یا دست به یاری دراز کردن؟ یا چشم گرداندن و بر کناره رفتن؟... سومین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۴۱
اهلِ همراهی هستی؟ یا پیشاپیش رفتن؟ یا راهِ خود را رفتن؟... باید بدانی که چه میخواهی و اینکه میخواهی. چهارمین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
اهلِ همراهی هستی؟ یا پیشاپیش رفتن؟ یا راهِ خود را رفتن؟... باید بدانی که چه میخواهی و اینکه میخواهی. چهارمین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۴۲
پلّههایِ من بودند و از ایشان بَر شُدم __و میبایست از ایشان برتر شوم. امّا ایشان گمان میکردند که میخواهم برایِ آسایش بر ایشان بنشینم.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
پلّههایِ من بودند و از ایشان بَر شُدم __و میبایست از ایشان برتر شوم. امّا ایشان گمان میکردند که میخواهم برایِ آسایش بر ایشان بنشینم.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۴۳
چه شود اگر که من حقدار بمانم یا نمانم! من هماکنون چه حقها که ندارم! ___ آنکه امروز از همه بهتر بخندد تا آخر میخندد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
چه شود اگر که من حقدار بمانم یا نمانم! من هماکنون چه حقها که ندارم! ___ آنکه امروز از همه بهتر بخندد تا آخر میخندد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۴۴
فرمولِ من برایِ شادکامی: یک آری، یک نه، یک خطِ راست، یک هدف...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
فرمولِ من برایِ شادکامی: یک آری، یک نه، یک خطِ راست، یک هدف...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
مسئلهیِ سقراط
۱
فرزانهترین مردانِ همهیِ روزگاران دربارهیِ زندگی یکسان داوری کردهاند: زندگی به هیچ نمیارزد... همیشه و همهجا همین آوا از دهانِشان شنیده شده است آوایي آکنده از شک، از اندوه، از بیزاری از زندگی، از نپذیرفتنِ زندگی. سقراط هم هنگامِ مرگ گفت: «زندگی یعنی بیماریِ دور_و_دراز. من به آسکلپیوسِ شفابخش یک خروس بدهکار ام.»[۱] سقراط نیز از زندگی سیر شده بود __این چه چیزی را ثابت میکند؟ به چه اشارت دارد؟ __در روزگارانِ گذشته میشد گفت که (__و البته میگفتند و با چه صدایِ رسایي هم، و پیشاپیشِ بدبینانِ[۲] ما هم!) «در این باب دستِ کم یک چیز میباید حقیقت داشته باشد! همراییِ فرزانگان[۳] برهانِ حقیقت است.» آیا امروز هم چنین میتوان گفت؟ آیا اجازهیِ چنین کاري را داریم؟ پاسخِ ما به آن این است که «اینجا دستِ کم چیزي میباید بیمار باشد.» این فرزانهترین مردمِ همهیِ روزگاران را میباید از نزدیک نگریست! چه بسا هیچیکِشان استوار بر پایِ خویش نهایستاده باشد؟ شاید روزگارِشان سر آمده باشد و سست و تباهیزده[۴] شده باشند؟ شاید فرزانگی بر رویِ زمین همچون کلاغي باشد که بویِ لاشهاي او را به جُنب_و_جوش درمیآورد؟...
1. Asklepios/ Asclepius
در اساطیرِ یونان، ایزدِ پزشکی، فرزندِ آپولون. بیماران را در پرستشگاههایِ او درمان میکردند. مار و خروس نزدِ او مقدّس بودند.
افلاطون سخنانِ سقراط را هنگامِ مرگ، خطاب به یکي از شاگرداناش، چنین روایت میکند: «ما به آسکلپیوس یک خروس بدهکار ایم. فراموش نکنی بپردازی.» (رسالهیِ فایدروس)
۲. مرادِ نیچه میباید شوپنهاوئر باشد.
3. consensus sapientium
4. décadent
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۱
فرزانهترین مردانِ همهیِ روزگاران دربارهیِ زندگی یکسان داوری کردهاند: زندگی به هیچ نمیارزد... همیشه و همهجا همین آوا از دهانِشان شنیده شده است آوایي آکنده از شک، از اندوه، از بیزاری از زندگی، از نپذیرفتنِ زندگی. سقراط هم هنگامِ مرگ گفت: «زندگی یعنی بیماریِ دور_و_دراز. من به آسکلپیوسِ شفابخش یک خروس بدهکار ام.»[۱] سقراط نیز از زندگی سیر شده بود __این چه چیزی را ثابت میکند؟ به چه اشارت دارد؟ __در روزگارانِ گذشته میشد گفت که (__و البته میگفتند و با چه صدایِ رسایي هم، و پیشاپیشِ بدبینانِ[۲] ما هم!) «در این باب دستِ کم یک چیز میباید حقیقت داشته باشد! همراییِ فرزانگان[۳] برهانِ حقیقت است.» آیا امروز هم چنین میتوان گفت؟ آیا اجازهیِ چنین کاري را داریم؟ پاسخِ ما به آن این است که «اینجا دستِ کم چیزي میباید بیمار باشد.» این فرزانهترین مردمِ همهیِ روزگاران را میباید از نزدیک نگریست! چه بسا هیچیکِشان استوار بر پایِ خویش نهایستاده باشد؟ شاید روزگارِشان سر آمده باشد و سست و تباهیزده[۴] شده باشند؟ شاید فرزانگی بر رویِ زمین همچون کلاغي باشد که بویِ لاشهاي او را به جُنب_و_جوش درمیآورد؟...
1. Asklepios/ Asclepius
در اساطیرِ یونان، ایزدِ پزشکی، فرزندِ آپولون. بیماران را در پرستشگاههایِ او درمان میکردند. مار و خروس نزدِ او مقدّس بودند.
افلاطون سخنانِ سقراط را هنگامِ مرگ، خطاب به یکي از شاگرداناش، چنین روایت میکند: «ما به آسکلپیوس یک خروس بدهکار ایم. فراموش نکنی بپردازی.» (رسالهیِ فایدروس)
۲. مرادِ نیچه میباید شوپنهاوئر باشد.
3. consensus sapientium
4. décadent
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۲
فرزانگانِ بزرگ را گونهیِ رو به فروشد [۱]شمردن، برایِ من نیز تکاندهنده بود، آن هم درست در موردي که با پرزورترین ایستادگیِ دانشورانه و نادانشورانه رو به رو میشود: من سقراط و افلاطون را دَرد_نمونِ تباهیزدگی[۲] یافتم، اسبابِ فروپاشیِ یونان، یونانیانِ دروغین، یونانستیزان (زایشتراژدی، ۱۸۷۲). آن «همراییِ فرزانگان» که من معنایِ آن را هرچه بهتر دریافته ام هیچ دلیلِ آن نیست که اگر بر سرِ چیزي همرای باشند، حق نیز با ایشان است، بلکه بیشتر دلیلِ آن است که ایشان، این فرزانهترینان، [از سرِ تباهیزدگی] با یکدیگر گونهاي همراییِ فیزیولوژیک دارند که همگی یکسان دیدگاهي منفی نسبت به زندگی داشته باشند _و میباید داشته باشند. هرگونه داوری، هرگونه داوریِ ارزشی دربارهیِ زندگی، چه به سودِ آن چه به زیاناش، هرگز نمیتواند درست باشد: تنها ارزشِ این داوریها درد_نمونیشان است؛ دردنمون میتوان شمردِشان و بس _چنین داوریها به خودیِ خود ابلهانه اند. میباید انگشتانِ خود را تمام از پیِ این نکتهیِ باریکِ شگفت کشید و کوشید تا دریافت که: ارزشِ زندگی را ارزیابی نمیتوان کرد [۳]. نه هیچ زندهاي در این باره داوری میتواند کرد، نه هیچ مُردهاي. زیرا زنده طرفِ ماجراست، یا همان موضوعِ دعوا ست، نه داورِ آن؛ و مرده هم به دلیلِ دیگر. فیلسوفي که در ارزشِ زندگی مسئلهاي ببیند، همین دلیلي ست بر ضدِ او؛ پرسش نمادي ست در برابرِ خردمندیِ او؛ [زیرا این] کاري ست نابخردانه. بله؟ یعنی که تمامیِ این خردمندانِ بزرگ _نهتنها تباهیزده بوده اند که خردمند نیز نبوده اند؟ _باری، برگردیم به مسئلهیِ سقراط.
1. Niedergangs-typen/declining type
2. Verfalls-Symptpme/symptoms of decay
٣. کنایهاي ست به کتابِ Der Wert des Lebens (ارزشِ زندگی، ۱۸۶۵) از فیلسوفِ آلمانی سدهیِ نوزدهم، کارل اُیگن دورینگ، که نیچه او را یکي از نمودگارهایِ حماقتِ فلسفی میداند. (در این باره نک: تبارشناسیِ اخلاق، ترجمهیِ فارسی، ص ۹۳)
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
فرزانگانِ بزرگ را گونهیِ رو به فروشد [۱]شمردن، برایِ من نیز تکاندهنده بود، آن هم درست در موردي که با پرزورترین ایستادگیِ دانشورانه و نادانشورانه رو به رو میشود: من سقراط و افلاطون را دَرد_نمونِ تباهیزدگی[۲] یافتم، اسبابِ فروپاشیِ یونان، یونانیانِ دروغین، یونانستیزان (زایشتراژدی، ۱۸۷۲). آن «همراییِ فرزانگان» که من معنایِ آن را هرچه بهتر دریافته ام هیچ دلیلِ آن نیست که اگر بر سرِ چیزي همرای باشند، حق نیز با ایشان است، بلکه بیشتر دلیلِ آن است که ایشان، این فرزانهترینان، [از سرِ تباهیزدگی] با یکدیگر گونهاي همراییِ فیزیولوژیک دارند که همگی یکسان دیدگاهي منفی نسبت به زندگی داشته باشند _و میباید داشته باشند. هرگونه داوری، هرگونه داوریِ ارزشی دربارهیِ زندگی، چه به سودِ آن چه به زیاناش، هرگز نمیتواند درست باشد: تنها ارزشِ این داوریها درد_نمونیشان است؛ دردنمون میتوان شمردِشان و بس _چنین داوریها به خودیِ خود ابلهانه اند. میباید انگشتانِ خود را تمام از پیِ این نکتهیِ باریکِ شگفت کشید و کوشید تا دریافت که: ارزشِ زندگی را ارزیابی نمیتوان کرد [۳]. نه هیچ زندهاي در این باره داوری میتواند کرد، نه هیچ مُردهاي. زیرا زنده طرفِ ماجراست، یا همان موضوعِ دعوا ست، نه داورِ آن؛ و مرده هم به دلیلِ دیگر. فیلسوفي که در ارزشِ زندگی مسئلهاي ببیند، همین دلیلي ست بر ضدِ او؛ پرسش نمادي ست در برابرِ خردمندیِ او؛ [زیرا این] کاري ست نابخردانه. بله؟ یعنی که تمامیِ این خردمندانِ بزرگ _نهتنها تباهیزده بوده اند که خردمند نیز نبوده اند؟ _باری، برگردیم به مسئلهیِ سقراط.
1. Niedergangs-typen/declining type
2. Verfalls-Symptpme/symptoms of decay
٣. کنایهاي ست به کتابِ Der Wert des Lebens (ارزشِ زندگی، ۱۸۶۵) از فیلسوفِ آلمانی سدهیِ نوزدهم، کارل اُیگن دورینگ، که نیچه او را یکي از نمودگارهایِ حماقتِ فلسفی میداند. (در این باره نک: تبارشناسیِ اخلاق، ترجمهیِ فارسی، ص ۹۳)
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳
سقراط از نظرِ تبار از پستترین مردمان بود: سقراط از فرومایگان بود. میدانیم و هنوز میبینیم که چه زشت بوده است.[۱] و امّا زشتی، که به خودیِ خود زننده است، نزدِ یونانیان مایهیِ نفی بود. آیا سقراط هرگز یونانی بود؟ زشتی چهبسا نمودي ست بسنده از بالیدنِ نارسا بر اثرِ آمیزشِ نژادها. اگر جز این باشد خود را همچون بالیدني رو به فروشد[۲] نمایان میکند. انسانشناسانِ جُرمشناس میگویند که تبهکارِ نمونه زشت است: دیوچهر دیونهاد است.[۳] تبهکار تباهیزده است. آیا سقراط تبهکارِ نمونه بود؟ آن حکمِ معروفِ سیماشناسی[۴] که به گوشِ دوستارانِ سقراط چنان گران آمددستِ کم چیزي خلافِ این نمیگوید. بیگانهاي سیماشناس که گذار_اش به آتن افتاده بود، رو در رویِ سقراط گفت که او دیوي ست که ___همهیِ شهوتها و آزها را در خود دارد. و سقراط جز این پاسخي نداد که: «چه خوب مرا میشناسی، سرور_ام!»[۵]
۱. سَر_دیسي (bust) از سقراط، که کپیِ رومیِ اصلِ یونانیِ آن است، در دست است که زشتیِ بسیارِ او را نشان میدهد، همچنین آلکیبیادس در رسالهیِ گفت_و_نوش (Symposium) از آن سخن میگوید (این رساله با نامهایِ میهمانی و ضیافت به فارسی ترجمه شده است).
2. niedergehende Entwicklung/development in decline
3. monstrum in fronte, monstrum in animo
4. physiognomie/physiognomy
۵. مارکوس تولیوس کیکرو (سیسرون)، سخنور و سیاستمدارِ رومی این ماجرا را نوشته است، در کتابِ Tusculanae Disputationes, iv. 80
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
سقراط از نظرِ تبار از پستترین مردمان بود: سقراط از فرومایگان بود. میدانیم و هنوز میبینیم که چه زشت بوده است.[۱] و امّا زشتی، که به خودیِ خود زننده است، نزدِ یونانیان مایهیِ نفی بود. آیا سقراط هرگز یونانی بود؟ زشتی چهبسا نمودي ست بسنده از بالیدنِ نارسا بر اثرِ آمیزشِ نژادها. اگر جز این باشد خود را همچون بالیدني رو به فروشد[۲] نمایان میکند. انسانشناسانِ جُرمشناس میگویند که تبهکارِ نمونه زشت است: دیوچهر دیونهاد است.[۳] تبهکار تباهیزده است. آیا سقراط تبهکارِ نمونه بود؟ آن حکمِ معروفِ سیماشناسی[۴] که به گوشِ دوستارانِ سقراط چنان گران آمددستِ کم چیزي خلافِ این نمیگوید. بیگانهاي سیماشناس که گذار_اش به آتن افتاده بود، رو در رویِ سقراط گفت که او دیوي ست که ___همهیِ شهوتها و آزها را در خود دارد. و سقراط جز این پاسخي نداد که: «چه خوب مرا میشناسی، سرور_ام!»[۵]
۱. سَر_دیسي (bust) از سقراط، که کپیِ رومیِ اصلِ یونانیِ آن است، در دست است که زشتیِ بسیارِ او را نشان میدهد، همچنین آلکیبیادس در رسالهیِ گفت_و_نوش (Symposium) از آن سخن میگوید (این رساله با نامهایِ میهمانی و ضیافت به فارسی ترجمه شده است).
2. niedergehende Entwicklung/development in decline
3. monstrum in fronte, monstrum in animo
4. physiognomie/physiognomy
۵. مارکوس تولیوس کیکرو (سیسرون)، سخنور و سیاستمدارِ رومی این ماجرا را نوشته است، در کتابِ Tusculanae Disputationes, iv. 80
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۴
تنها آشوب و بیسامانیِ غریزهها نیست که تباهیزدگیِ سقراط را بازگو میکند، بلکه آن منطق رویِ منطق گذاشتنِ بیهوده و آن بدجنسیِ وامانده نیز. آن وَهمهایِ شنیداری[۱] را هم از یاد نبریم که از آنها به نامِ «سروشِ سقراطی»[۲] تفسیرِ دینی کرده اند. همه چیز_اش گزافه است، دلقکوار، شِکلَک ساز؛ همه چیز_اش پنهانکاری ست و حساب شده و زیرزمینی. میخواهم بدانم که معادلهیِ سقراطیِ عقل = فضیلت = سعادت از کدام مزاجي سرچشمه گرفته است: این عجیبترینِ معادلهها که بهویژه تمامیِ غریزههایِ یونانیانِ دیرینهتر رویارویِ آن میایستاد.
1. Gehörs_Hallucinationen/ auditory hallucinations.
افلاطون در شرحِ محاکمهیِ سقراط (رسالهیِ آ پولوژی) دربارهیِ «روحِ همراهِ سقراط» این داستان را چنین شرح میدهد: «بر من تجربهاي خدایی یا مابعدالطبیعی گذشته است... این تجربه از کودکیِ من آغاز شد ___ندایي به گوشِ من میرسد و هنگامي که میرسد مرا از کردنِ آن كاري که خیالِ کردناش را دارم، باز میدارد، و هرگز مرا به آن تشویق نمیکند.»
۲. از این «سروشِ سقراطی» (Daimonion des Sokrates)، که سقراط، به روایتِ افلاطون، ندایِ هشداردهنده و بازدارندهیِ او را در درون میشنیده، تفسیرهایِ گوناگون کردهاند، از جمله افلاطونیانِ پسین، همچون پلوتارخوس (پلوتارک) به آن بارِ دینی دادهاند و آن را ندایِ خدا شمردهاند.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
تنها آشوب و بیسامانیِ غریزهها نیست که تباهیزدگیِ سقراط را بازگو میکند، بلکه آن منطق رویِ منطق گذاشتنِ بیهوده و آن بدجنسیِ وامانده نیز. آن وَهمهایِ شنیداری[۱] را هم از یاد نبریم که از آنها به نامِ «سروشِ سقراطی»[۲] تفسیرِ دینی کرده اند. همه چیز_اش گزافه است، دلقکوار، شِکلَک ساز؛ همه چیز_اش پنهانکاری ست و حساب شده و زیرزمینی. میخواهم بدانم که معادلهیِ سقراطیِ عقل = فضیلت = سعادت از کدام مزاجي سرچشمه گرفته است: این عجیبترینِ معادلهها که بهویژه تمامیِ غریزههایِ یونانیانِ دیرینهتر رویارویِ آن میایستاد.
1. Gehörs_Hallucinationen/ auditory hallucinations.
افلاطون در شرحِ محاکمهیِ سقراط (رسالهیِ آ پولوژی) دربارهیِ «روحِ همراهِ سقراط» این داستان را چنین شرح میدهد: «بر من تجربهاي خدایی یا مابعدالطبیعی گذشته است... این تجربه از کودکیِ من آغاز شد ___ندایي به گوشِ من میرسد و هنگامي که میرسد مرا از کردنِ آن كاري که خیالِ کردناش را دارم، باز میدارد، و هرگز مرا به آن تشویق نمیکند.»
۲. از این «سروشِ سقراطی» (Daimonion des Sokrates)، که سقراط، به روایتِ افلاطون، ندایِ هشداردهنده و بازدارندهیِ او را در درون میشنیده، تفسیرهایِ گوناگون کردهاند، از جمله افلاطونیانِ پسین، همچون پلوتارخوس (پلوتارک) به آن بارِ دینی دادهاند و آن را ندایِ خدا شمردهاند.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۵
با سقراط ذوقِ یونانی به جَدَلگری[۱] میگراید: حال بهراستی چه رخ میدهد؟ نخست آنکه یک ذوقِ والا از میدان به در میرود و با فَنِ جدل فرومایگان فرادست میشوند. پیش از سقراط در جامعهیِ آبرومند از جدلگری خوشِشان نمیآمد و آن را رفتاري ناپسند میشمردند، زیرا آدمها را [با نشان دادنِ نادانیشان] رسوا میکرد و دست میانداخت؛ و جوانان را از این کار پرهیز میدادند. همچنین به این شیوه از دلیلآوری بدگمان بودند. چیزهایِ شریف، همچون مردمانِ شریف، دلایلِشان را اینگونه در کف نمیگیرند. همهیِ دستِ خود را رو کردن کارِ ناشایستي ست. هر چیزي که نخست میباید به اثبات برسد، ارزشِ چنداني ندارد. هرجا که رفتارِ شایسته مِلاک باشد، آن جا «دلیل» نمیآورند بلکه فرمان میدهند؛ جدلگری آن جا دلقکبازی ست: به آن میخندند و جدّی نمیگیرند_اش. ___امّا سقراط دلقکي بود که کاري کرد تا او را جدّی بگیرند: بهراستی چه رخ داد؟ ___
1. Dialektik/dialectics
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
با سقراط ذوقِ یونانی به جَدَلگری[۱] میگراید: حال بهراستی چه رخ میدهد؟ نخست آنکه یک ذوقِ والا از میدان به در میرود و با فَنِ جدل فرومایگان فرادست میشوند. پیش از سقراط در جامعهیِ آبرومند از جدلگری خوشِشان نمیآمد و آن را رفتاري ناپسند میشمردند، زیرا آدمها را [با نشان دادنِ نادانیشان] رسوا میکرد و دست میانداخت؛ و جوانان را از این کار پرهیز میدادند. همچنین به این شیوه از دلیلآوری بدگمان بودند. چیزهایِ شریف، همچون مردمانِ شریف، دلایلِشان را اینگونه در کف نمیگیرند. همهیِ دستِ خود را رو کردن کارِ ناشایستي ست. هر چیزي که نخست میباید به اثبات برسد، ارزشِ چنداني ندارد. هرجا که رفتارِ شایسته مِلاک باشد، آن جا «دلیل» نمیآورند بلکه فرمان میدهند؛ جدلگری آن جا دلقکبازی ست: به آن میخندند و جدّی نمیگیرند_اش. ___امّا سقراط دلقکي بود که کاري کرد تا او را جدّی بگیرند: بهراستی چه رخ داد؟ ___
1. Dialektik/dialectics
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۶
آدمی هنگامي به جدل روی میآورد که سلاحِ دیگر نداشته باشد. آدمی میداند که دست زدن به جدل شکبرانگیز است، زیرا چندان باورپذیر نیست. اثرِ هیچ چیزي را به آسانیِ اثري که یک جدلگر میگذارد، نمیتوان زدود. تجربهیِ هر مجلسِ سخنرانی و بحث گواهي ست بر آن. جدل آخرین سلاح است برایِ کسي که سلاحِ دیگر ندارد. باید بهزور نشان دهی که حق با توست وگرنه فنِ جدل به چه کار میآید! از اینرو یهودیان اهلِ جدل[۱] بودند؛ راینکهیِ روباه[۲] هم: بله؟ و سقراط نیز همچنین؟ ___
1. Dialektiker/dialectician
2. Reineke Fuchs/ Reynald the Fox
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
آدمی هنگامي به جدل روی میآورد که سلاحِ دیگر نداشته باشد. آدمی میداند که دست زدن به جدل شکبرانگیز است، زیرا چندان باورپذیر نیست. اثرِ هیچ چیزي را به آسانیِ اثري که یک جدلگر میگذارد، نمیتوان زدود. تجربهیِ هر مجلسِ سخنرانی و بحث گواهي ست بر آن. جدل آخرین سلاح است برایِ کسي که سلاحِ دیگر ندارد. باید بهزور نشان دهی که حق با توست وگرنه فنِ جدل به چه کار میآید! از اینرو یهودیان اهلِ جدل[۱] بودند؛ راینکهیِ روباه[۲] هم: بله؟ و سقراط نیز همچنین؟ ___
1. Dialektiker/dialectician
2. Reineke Fuchs/ Reynald the Fox
فریدریش نیچه، غروبِ بتها