۲۵
خشنودی جلوِ سرماخوردگی را هم میگیرد. هرگز هیچ زني که میداند قشنگ لباس پوشیده، سرماخورده است؟___مراد_ام هنگامي ست که چندان چیزی هم نپوشیده باشد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
خشنودی جلوِ سرماخوردگی را هم میگیرد. هرگز هیچ زني که میداند قشنگ لباس پوشیده، سرماخورده است؟___مراد_ام هنگامي ست که چندان چیزی هم نپوشیده باشد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۲۶
من به همهیِ سیستمسازان بدگمان ام و از ایشان رویگردان. خواستِ سیستمسازی خلافِ درستکرداری ست.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
من به همهیِ سیستمسازان بدگمان ام و از ایشان رویگردان. خواستِ سیستمسازی خلافِ درستکرداری ست.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۲۷
زن را ژرف میانگارند___چرا؟ برایِ آنکه هرگز به ته_و_تویِ او نمیتوان دست یافت. [امّا واقعیّت آن است که] زن حتّا سطحی هم نیست.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
زن را ژرف میانگارند___چرا؟ برایِ آنکه هرگز به ته_و_تویِ او نمیتوان دست یافت. [امّا واقعیّت آن است که] زن حتّا سطحی هم نیست.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۲۸
از زني که خصلتهایِ مردانه داشته باشد باید گریخت. زني که خصلتهایِ مردانه نداشته باشد خود میگریزد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
از زني که خصلتهایِ مردانه داشته باشد باید گریخت. زني که خصلتهایِ مردانه نداشته باشد خود میگریزد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۲۹
آن وقتها وجدان چه بهانهها که برایِ گازگرفتن نداشت! چه دندانهایِ خوبي داشت!__و حالا، چه به سر_اش آمده است؟__پرسشِ یک دندانپزشک.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
آن وقتها وجدان چه بهانهها که برایِ گازگرفتن نداشت! چه دندانهایِ خوبي داشت!__و حالا، چه به سر_اش آمده است؟__پرسشِ یک دندانپزشک.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۰
کمتر میشود که آدمی تنها یک بار دل به دریا بزند؛ و بارِ اوّل چهها که نمیکند! برای همین چهبسا دیگر بار دست به کار میشود و __اینبار چندان کاري نمیکند...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
کمتر میشود که آدمی تنها یک بار دل به دریا بزند؛ و بارِ اوّل چهها که نمیکند! برای همین چهبسا دیگر بار دست به کار میشود و __اینبار چندان کاري نمیکند...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۱
کرمِ زیرِ پا رفته زیرکی به خرج میدهد و دورِ خود حلقه میزند تا مبادا دوباره زیرِ پا برود. به زبانِ اخلاق: این یعنی فروتنی.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
کرمِ زیرِ پا رفته زیرکی به خرج میدهد و دورِ خود حلقه میزند تا مبادا دوباره زیرِ پا برود. به زبانِ اخلاق: این یعنی فروتنی.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۲
نفرت از دروغ و ریا هم از سرِ حسِ شرف میتواند باشد هم از سرِ ترس: زیرا خدا فرموده است که دروغ نباید گفت: [چنین کسي] ترسوتر از آن است که دروغ بگوید...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
نفرت از دروغ و ریا هم از سرِ حسِ شرف میتواند باشد هم از سرِ ترس: زیرا خدا فرموده است که دروغ نباید گفت: [چنین کسي] ترسوتر از آن است که دروغ بگوید...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۳
شادمانی چه کم مایه میخواهد! نوایِ یک نیانبان و بس. ___بیموسیقی زندگی که زندگی نبود! آلمانیها گمان میکنند که خدا هم آواز میخواند.[۱]
۱. اشارهايست به بیتِ زیر از شعرِ مردمپسندِ وطنپرستانهیِ شاعرِ آلمانی ارنست موریتس آرنت (E. M. Arnet ؛1769_1860) با عنوانِ «میهنِ آلمانیان» (Des Deutschen Vaterland):
So weit die deutsche Zunge Klingt
Und Gott im Himmel Lieder singt
چندان که زبانِ آلمانیان میدَراید
و برایِ خدایِ آسمانها نغمه میسراید
نیم بیتِ دوم را میشود اینگونه هم خواند، که نیچه به طنز خوانده است: «و خدایِ آسمانها نغمه میسراید.»
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
شادمانی چه کم مایه میخواهد! نوایِ یک نیانبان و بس. ___بیموسیقی زندگی که زندگی نبود! آلمانیها گمان میکنند که خدا هم آواز میخواند.[۱]
۱. اشارهايست به بیتِ زیر از شعرِ مردمپسندِ وطنپرستانهیِ شاعرِ آلمانی ارنست موریتس آرنت (E. M. Arnet ؛1769_1860) با عنوانِ «میهنِ آلمانیان» (Des Deutschen Vaterland):
So weit die deutsche Zunge Klingt
Und Gott im Himmel Lieder singt
چندان که زبانِ آلمانیان میدَراید
و برایِ خدایِ آسمانها نغمه میسراید
نیم بیتِ دوم را میشود اینگونه هم خواند، که نیچه به طنز خوانده است: «و خدایِ آسمانها نغمه میسراید.»
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۴
جز نِشسته نمیشود اندیشید و نوشت[۱] (گوستاو فلوبر). ___دیدی مچات را گرفتم، ای بَد_نیهیلیست[۲]! تکیه دادن به ماتحت[۳] گناهاي ست در پیشگاهِ روحالقُدُس. اندیشههایِ باارزش آنهایي هستند که قدمزنان میآیند.
1. On ne peut penser et ècrire qu'assis(G. Flaubert).
۲. فولبر را نخستین بار داستاننویس و فرهنگسنجِ فرانسوی پُل بورژه (۱۸۵۲_۱۹۳۵)، در (۱۸۸۳) Essais de psychologie contemporaine، «نیهیلیست» خوانده است.
۳. برابرِ آلمانی این کلمه Sitzfleisch است، که معنایِ لفظ به لفظِ آن «گوشتِ نشستن» است. «گوشت» (Fleisch) در این ترکیب، کلمهاي ست که به معنایِ تن نیز به کار میرود که از دیدگاهِ مسیحی جایگاهِ شهوت و میل به گناه است و نیچه اینجا به طنز از آن یاد میکند (در این باره نک: چنین گفت زرتشت، حاشیههایِ مترجم، ویراستِ چهارم، ص ۳۷۸.)
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
جز نِشسته نمیشود اندیشید و نوشت[۱] (گوستاو فلوبر). ___دیدی مچات را گرفتم، ای بَد_نیهیلیست[۲]! تکیه دادن به ماتحت[۳] گناهاي ست در پیشگاهِ روحالقُدُس. اندیشههایِ باارزش آنهایي هستند که قدمزنان میآیند.
1. On ne peut penser et ècrire qu'assis(G. Flaubert).
۲. فولبر را نخستین بار داستاننویس و فرهنگسنجِ فرانسوی پُل بورژه (۱۸۵۲_۱۹۳۵)، در (۱۸۸۳) Essais de psychologie contemporaine، «نیهیلیست» خوانده است.
۳. برابرِ آلمانی این کلمه Sitzfleisch است، که معنایِ لفظ به لفظِ آن «گوشتِ نشستن» است. «گوشت» (Fleisch) در این ترکیب، کلمهاي ست که به معنایِ تن نیز به کار میرود که از دیدگاهِ مسیحی جایگاهِ شهوت و میل به گناه است و نیچه اینجا به طنز از آن یاد میکند (در این باره نک: چنین گفت زرتشت، حاشیههایِ مترجم، ویراستِ چهارم، ص ۳۷۸.)
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۵
گاه میشود که ما روانشناسان [هنگامِ مشاهده]، همچون اسب، از دیدنِ سایهمان که در پیشِمان بالا و پایین میپرد، رم میکنیم. روانشناس میباید چشم از خود بردارد تا چیزي ببیند.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
گاه میشود که ما روانشناسان [هنگامِ مشاهده]، همچون اسب، از دیدنِ سایهمان که در پیشِمان بالا و پایین میپرد، رم میکنیم. روانشناس میباید چشم از خود بردارد تا چیزي ببیند.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۶
آیا ما اخلاق ناباوران[۱] میتوانیم به فضیلتِ اخلاقی هیچ آسیبی بزنیم؟ آسیبي به همان ناچیزي که آنارشیستها به شاهان میزنند؟[۲] زیرا از زماني که [آنارشیستها] به ایشان تیراندازی میکنند، بر تختِ خویش استوارتر نشستهاند. اصلِ اخلاقی [برایِ استوارتر کردنِ اخلاق]: به اخلاق تیراندازی کنید!
1. Immoralist
از عنوانهایي ست که نیچه در موردِ خود بسیار به کار میبرد، از جمله در این کتاب. نک: زیرنویس ۱، ص ۵۸.
۲. در پایانههایِ سدهیِ نوزدهم آنارشیستها در اروپا چند شاه را ترور کردند.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
آیا ما اخلاق ناباوران[۱] میتوانیم به فضیلتِ اخلاقی هیچ آسیبی بزنیم؟ آسیبي به همان ناچیزي که آنارشیستها به شاهان میزنند؟[۲] زیرا از زماني که [آنارشیستها] به ایشان تیراندازی میکنند، بر تختِ خویش استوارتر نشستهاند. اصلِ اخلاقی [برایِ استوارتر کردنِ اخلاق]: به اخلاق تیراندازی کنید!
1. Immoralist
از عنوانهایي ست که نیچه در موردِ خود بسیار به کار میبرد، از جمله در این کتاب. نک: زیرنویس ۱، ص ۵۸.
۲. در پایانههایِ سدهیِ نوزدهم آنارشیستها در اروپا چند شاه را ترور کردند.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
٣٧
پیشاپیش میدوی؟__ کار_ات شبانی ست یا چیزي جز همگان ای؟ موردِ سوّم اینکه، شاید از گریزندگان ای؟... نخستین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
پیشاپیش میدوی؟__ کار_ات شبانی ست یا چیزي جز همگان ای؟ موردِ سوّم اینکه، شاید از گریزندگان ای؟... نخستین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۸
چیزي اصیل ای؟ یا یک بازیگر و بس؟ نمایشگرِ چیزي هستی؟ یا اصلِ آنچه به نمایش گذاشته میشود؟__ یا سرانجام جز بازیگري تقلیدگر نیستی؟... دوّمین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
چیزي اصیل ای؟ یا یک بازیگر و بس؟ نمایشگرِ چیزي هستی؟ یا اصلِ آنچه به نمایش گذاشته میشود؟__ یا سرانجام جز بازیگري تقلیدگر نیستی؟... دوّمین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳۹
سرخورده میگوید. ___در پیِ مردانِ بزرگ میگشتم، امّا آنچه یافتم جز بوزینگانِ آرمانِشان نبود.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
سرخورده میگوید. ___در پیِ مردانِ بزرگ میگشتم، امّا آنچه یافتم جز بوزینگانِ آرمانِشان نبود.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۴۰
اهلِ تماشایی؟ یا دست به یاری دراز کردن؟ یا چشم گرداندن و بر کناره رفتن؟... سومین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
اهلِ تماشایی؟ یا دست به یاری دراز کردن؟ یا چشم گرداندن و بر کناره رفتن؟... سومین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۴۱
اهلِ همراهی هستی؟ یا پیشاپیش رفتن؟ یا راهِ خود را رفتن؟... باید بدانی که چه میخواهی و اینکه میخواهی. چهارمین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
اهلِ همراهی هستی؟ یا پیشاپیش رفتن؟ یا راهِ خود را رفتن؟... باید بدانی که چه میخواهی و اینکه میخواهی. چهارمین پرسشِ وجدان.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۴۲
پلّههایِ من بودند و از ایشان بَر شُدم __و میبایست از ایشان برتر شوم. امّا ایشان گمان میکردند که میخواهم برایِ آسایش بر ایشان بنشینم.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
پلّههایِ من بودند و از ایشان بَر شُدم __و میبایست از ایشان برتر شوم. امّا ایشان گمان میکردند که میخواهم برایِ آسایش بر ایشان بنشینم.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۴۳
چه شود اگر که من حقدار بمانم یا نمانم! من هماکنون چه حقها که ندارم! ___ آنکه امروز از همه بهتر بخندد تا آخر میخندد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
چه شود اگر که من حقدار بمانم یا نمانم! من هماکنون چه حقها که ندارم! ___ آنکه امروز از همه بهتر بخندد تا آخر میخندد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۴۴
فرمولِ من برایِ شادکامی: یک آری، یک نه، یک خطِ راست، یک هدف...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
فرمولِ من برایِ شادکامی: یک آری، یک نه، یک خطِ راست، یک هدف...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
مسئلهیِ سقراط
۱
فرزانهترین مردانِ همهیِ روزگاران دربارهیِ زندگی یکسان داوری کردهاند: زندگی به هیچ نمیارزد... همیشه و همهجا همین آوا از دهانِشان شنیده شده است آوایي آکنده از شک، از اندوه، از بیزاری از زندگی، از نپذیرفتنِ زندگی. سقراط هم هنگامِ مرگ گفت: «زندگی یعنی بیماریِ دور_و_دراز. من به آسکلپیوسِ شفابخش یک خروس بدهکار ام.»[۱] سقراط نیز از زندگی سیر شده بود __این چه چیزی را ثابت میکند؟ به چه اشارت دارد؟ __در روزگارانِ گذشته میشد گفت که (__و البته میگفتند و با چه صدایِ رسایي هم، و پیشاپیشِ بدبینانِ[۲] ما هم!) «در این باب دستِ کم یک چیز میباید حقیقت داشته باشد! همراییِ فرزانگان[۳] برهانِ حقیقت است.» آیا امروز هم چنین میتوان گفت؟ آیا اجازهیِ چنین کاري را داریم؟ پاسخِ ما به آن این است که «اینجا دستِ کم چیزي میباید بیمار باشد.» این فرزانهترین مردمِ همهیِ روزگاران را میباید از نزدیک نگریست! چه بسا هیچیکِشان استوار بر پایِ خویش نهایستاده باشد؟ شاید روزگارِشان سر آمده باشد و سست و تباهیزده[۴] شده باشند؟ شاید فرزانگی بر رویِ زمین همچون کلاغي باشد که بویِ لاشهاي او را به جُنب_و_جوش درمیآورد؟...
1. Asklepios/ Asclepius
در اساطیرِ یونان، ایزدِ پزشکی، فرزندِ آپولون. بیماران را در پرستشگاههایِ او درمان میکردند. مار و خروس نزدِ او مقدّس بودند.
افلاطون سخنانِ سقراط را هنگامِ مرگ، خطاب به یکي از شاگرداناش، چنین روایت میکند: «ما به آسکلپیوس یک خروس بدهکار ایم. فراموش نکنی بپردازی.» (رسالهیِ فایدروس)
۲. مرادِ نیچه میباید شوپنهاوئر باشد.
3. consensus sapientium
4. décadent
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۱
فرزانهترین مردانِ همهیِ روزگاران دربارهیِ زندگی یکسان داوری کردهاند: زندگی به هیچ نمیارزد... همیشه و همهجا همین آوا از دهانِشان شنیده شده است آوایي آکنده از شک، از اندوه، از بیزاری از زندگی، از نپذیرفتنِ زندگی. سقراط هم هنگامِ مرگ گفت: «زندگی یعنی بیماریِ دور_و_دراز. من به آسکلپیوسِ شفابخش یک خروس بدهکار ام.»[۱] سقراط نیز از زندگی سیر شده بود __این چه چیزی را ثابت میکند؟ به چه اشارت دارد؟ __در روزگارانِ گذشته میشد گفت که (__و البته میگفتند و با چه صدایِ رسایي هم، و پیشاپیشِ بدبینانِ[۲] ما هم!) «در این باب دستِ کم یک چیز میباید حقیقت داشته باشد! همراییِ فرزانگان[۳] برهانِ حقیقت است.» آیا امروز هم چنین میتوان گفت؟ آیا اجازهیِ چنین کاري را داریم؟ پاسخِ ما به آن این است که «اینجا دستِ کم چیزي میباید بیمار باشد.» این فرزانهترین مردمِ همهیِ روزگاران را میباید از نزدیک نگریست! چه بسا هیچیکِشان استوار بر پایِ خویش نهایستاده باشد؟ شاید روزگارِشان سر آمده باشد و سست و تباهیزده[۴] شده باشند؟ شاید فرزانگی بر رویِ زمین همچون کلاغي باشد که بویِ لاشهاي او را به جُنب_و_جوش درمیآورد؟...
1. Asklepios/ Asclepius
در اساطیرِ یونان، ایزدِ پزشکی، فرزندِ آپولون. بیماران را در پرستشگاههایِ او درمان میکردند. مار و خروس نزدِ او مقدّس بودند.
افلاطون سخنانِ سقراط را هنگامِ مرگ، خطاب به یکي از شاگرداناش، چنین روایت میکند: «ما به آسکلپیوس یک خروس بدهکار ایم. فراموش نکنی بپردازی.» (رسالهیِ فایدروس)
۲. مرادِ نیچه میباید شوپنهاوئر باشد.
3. consensus sapientium
4. décadent
فریدریش نیچه، غروبِ بتها