۷
آیا سخن مرا دریافتهاند؟ هر آنچه که مرا از همهی پسماندهی بشریت متمایز میسازد و به کناری مینهد، کشف اخلاق مسیحیّت است. از اینرو به سخنی نیاز داشتم که مفهوم این ستیزهجویی با همگان را در بر گیرد. در این جا از نظر من بزرگترین ناپاکی، چشم بستن است که بر وجدان بشریت سنگینی میکند. آن خودفریبی که به قالب غریزه درآمده، آن خواست بنیادین به چشم بستن بر هر اتفاق، یا هر علتالعلل و هر واقعیت، آن جعل روانشناسی تا سر حد جنایت. آن کوری در برابر مسیحیت که جنایتی است تمام عیار، جنایتی در حقِ زندگی... هزاران سالی که ملتها، از نخستین واپسینها، فیلسوفان و پیرزنان (صرفنظر از پنج یا شش لحظهی تاریخی و من در مقام هفتمین لحظه) از این دیدگاه همگی سزاوار هم هستند. مسیحی تاکنون «موجودی اخلاقی»، کنجکاوی بیهمانند و چون «موجودی اخلاقی»، پوچ، فریبخورده، سبکسر و سهلانگار و زیانآورتر به حال خویش بوده است و حتی تحقیرکنندگان بشر در خواب هم نمیتوانستند آن را در نظر آورند. اخلاق مسیحی، یعنی شرورترین قالب خواست دروغ، الههی حقیقیِ فریبندهی بشریت و همانی است که آنان را به تباهی کشانده است. خطا آن نیست که من با مشاهدهی آن برآشفته میشوم و نه کمبود هزاران سالهی «خواست نیک»، انضباط، نجابت و جسارت در امور معنوی که وجود خویش را با پیروزی خود نشان میدهد، بلکه کمبود سرشت و عمل کاملاً ناشی از ترسی است که طبیعتستیزی را چون اخلاق، والاترین افتخار میداند و چون قانون و فرمانی قطعی بر بشریت حاکم میگردد!... عدم درک خویشتن تا این حد، نه در مقام فردی و نه در مقام ملت، بلكه در مقام بشر!... و این که میآموزند نخستین غریزههای زندگی را تحقیر کنند و این که «روح» و «جانی» را به دروغ آفریدهاند تا جسم را به کارهای ننگآور وادارند. و این که میآموزند که در شرایط زندگی و در مسایل جنسی امری ناپاک وجود دارد و در ژرفترین ضرورتهای رشد، در خودخواهی صرف (این واژه خود نوعی تهمت است!) به دنبال شرّ میگردند. این که بهواژگونه در نشانههای معمول شکست و تضادِ غریزی، در «ایثار»، در فقدان نقطهی ثقل، در «غیرفردی شدن» و «عشق به دیگران» (مهرورزی به همسایه!) ارزش والاتری، (چه میگویم!) ارزش فینفسه را میبینند!... چه شد؟ آیا خود بشریت دستخوش احطاط شده است؟ آیا پیوسته چنین بوده است؟ نکتهی مشخص آن است که فقط به بشریت ارزشهای منحط را چون والاترین ارزشها آموختهاند. اخلاق از خودگذشتگی در واقع همان اخلاق شکست تمامعیار و این واقعیت است که «من نابود میشوم» و وجه امری آن چنین میشود: «باید همگی نابود شوید» و نه فقط در وجه امری!... بلکه تنها در وجه اخلاقی که تاکنون آن را آموختهاند، یعنی اخلاق از خودگذشتگی، نهایت خواست را نشان میدهد و در نهایت، زندگی را نفی میکند. در این زمینه امکان دارد که بشریت دستخوش انحطاط نباشد، بلکه تنها آن گونهی انگل انسانی، یعنی کشیش، چنین باشد و این چنین اخلاق خود را به جایگاهی از ارزشها رسانده است که در اخلاق مسیحی ابزار قدرت خود را دارد... و در عمل به نظر من، آموزگاران، رهبران بشریت و کل متألهان همگی فاسدند و به این دلیل بازسنجی تمامی ارزشها در مقام دشمنِ زندگی، یعنی اخلاق پدید آمده است... تعریف اخلاق چنین میشود: اخلاق همان ویژگی انحطاط است و این نیت پنهانی را دارد که از زندگی انتقام بگیرد و با موفقیت قرین شود. این تعریف از دیدگاه من بسی ارزشمند است.
این است انسان، فریدریش نیچه
آیا سخن مرا دریافتهاند؟ هر آنچه که مرا از همهی پسماندهی بشریت متمایز میسازد و به کناری مینهد، کشف اخلاق مسیحیّت است. از اینرو به سخنی نیاز داشتم که مفهوم این ستیزهجویی با همگان را در بر گیرد. در این جا از نظر من بزرگترین ناپاکی، چشم بستن است که بر وجدان بشریت سنگینی میکند. آن خودفریبی که به قالب غریزه درآمده، آن خواست بنیادین به چشم بستن بر هر اتفاق، یا هر علتالعلل و هر واقعیت، آن جعل روانشناسی تا سر حد جنایت. آن کوری در برابر مسیحیت که جنایتی است تمام عیار، جنایتی در حقِ زندگی... هزاران سالی که ملتها، از نخستین واپسینها، فیلسوفان و پیرزنان (صرفنظر از پنج یا شش لحظهی تاریخی و من در مقام هفتمین لحظه) از این دیدگاه همگی سزاوار هم هستند. مسیحی تاکنون «موجودی اخلاقی»، کنجکاوی بیهمانند و چون «موجودی اخلاقی»، پوچ، فریبخورده، سبکسر و سهلانگار و زیانآورتر به حال خویش بوده است و حتی تحقیرکنندگان بشر در خواب هم نمیتوانستند آن را در نظر آورند. اخلاق مسیحی، یعنی شرورترین قالب خواست دروغ، الههی حقیقیِ فریبندهی بشریت و همانی است که آنان را به تباهی کشانده است. خطا آن نیست که من با مشاهدهی آن برآشفته میشوم و نه کمبود هزاران سالهی «خواست نیک»، انضباط، نجابت و جسارت در امور معنوی که وجود خویش را با پیروزی خود نشان میدهد، بلکه کمبود سرشت و عمل کاملاً ناشی از ترسی است که طبیعتستیزی را چون اخلاق، والاترین افتخار میداند و چون قانون و فرمانی قطعی بر بشریت حاکم میگردد!... عدم درک خویشتن تا این حد، نه در مقام فردی و نه در مقام ملت، بلكه در مقام بشر!... و این که میآموزند نخستین غریزههای زندگی را تحقیر کنند و این که «روح» و «جانی» را به دروغ آفریدهاند تا جسم را به کارهای ننگآور وادارند. و این که میآموزند که در شرایط زندگی و در مسایل جنسی امری ناپاک وجود دارد و در ژرفترین ضرورتهای رشد، در خودخواهی صرف (این واژه خود نوعی تهمت است!) به دنبال شرّ میگردند. این که بهواژگونه در نشانههای معمول شکست و تضادِ غریزی، در «ایثار»، در فقدان نقطهی ثقل، در «غیرفردی شدن» و «عشق به دیگران» (مهرورزی به همسایه!) ارزش والاتری، (چه میگویم!) ارزش فینفسه را میبینند!... چه شد؟ آیا خود بشریت دستخوش احطاط شده است؟ آیا پیوسته چنین بوده است؟ نکتهی مشخص آن است که فقط به بشریت ارزشهای منحط را چون والاترین ارزشها آموختهاند. اخلاق از خودگذشتگی در واقع همان اخلاق شکست تمامعیار و این واقعیت است که «من نابود میشوم» و وجه امری آن چنین میشود: «باید همگی نابود شوید» و نه فقط در وجه امری!... بلکه تنها در وجه اخلاقی که تاکنون آن را آموختهاند، یعنی اخلاق از خودگذشتگی، نهایت خواست را نشان میدهد و در نهایت، زندگی را نفی میکند. در این زمینه امکان دارد که بشریت دستخوش انحطاط نباشد، بلکه تنها آن گونهی انگل انسانی، یعنی کشیش، چنین باشد و این چنین اخلاق خود را به جایگاهی از ارزشها رسانده است که در اخلاق مسیحی ابزار قدرت خود را دارد... و در عمل به نظر من، آموزگاران، رهبران بشریت و کل متألهان همگی فاسدند و به این دلیل بازسنجی تمامی ارزشها در مقام دشمنِ زندگی، یعنی اخلاق پدید آمده است... تعریف اخلاق چنین میشود: اخلاق همان ویژگی انحطاط است و این نیت پنهانی را دارد که از زندگی انتقام بگیرد و با موفقیت قرین شود. این تعریف از دیدگاه من بسی ارزشمند است.
این است انسان، فریدریش نیچه
۸
آیا سخن مرا دریافتهاند؟ در این جا هیچ سخنی جز آن بیان نکردم که پنجسال پیش از دهان زرتشت گفته شده بود. کشف اخلاق مسیحیّت رخدادی بیهمتا و فاجعهای واقعی است. آن کس که به روشنگری در این باره بپردازد، خود قدرتی سترگ و همان تقدیر است و تاریخ بشریت را به دو بخش تقسیم میکند. یعنی زندگی پیش از آن و زندگی پس از آن...
آذرخش حقیقت دقیقاً به آن نقطهای برخورد کرد که تاکنون والاترین امر بود و هرکس که دریابد چه اتفاقی آن جا افتاده است، دوست دارد که ببیند آیا به راستی هنوز جزیی از آن باقی است یا خیر. آنچه که تاکنون «حقیقت» نام گرفته است، زیانآورترین، فریبندهترین و نهفتهترین قالب دروغ دانسته میشود. آن بهانهی مقدس برای «اصلاح» بشریت چون نیرنگ و مکیدن خون زندگی و دچار کمخونی شدن است. اخلاق، یعنی خونآشامی... آن کس که اخلاق را پدید آورد، تنها ضدارزشی در بین تمامی ارزشها یافته است که به آن باور دارند یا باور داشتهاند. او دیگر در محترمترین و حتی آن گونهی تقدیس شدهی انسان نیز جنبهی احترام و بزرگداشت را نمییابد و تنها فلاکتبارترین گونهی موجوداتی ناقصالخلقه را میبیند که فلکزدهاند، چون فردا را محسور خود میکنند... مفهوم «خدا» را در برابر مفهوم زندگی مطرح ساختند و با آن تمامی امور زیانآور، مسموم، پر از افترا و تمامی خصومت با زندگی را در وجود یک فرد مجسم ساختند! مفهوم «فراسو» یا «عالم حقیقی» را درست کردند تا ارزشهای واقعی عالم موجود را تباه سازند تا هیچ هدف، فرد و وظیفهای را برای تمامی واقعیت زمانی ما باقی نگذارند! مفهوم «روح»، «جان» و در نهایت «روحنامیرا» را پدید آورند تا جسم را تحقیر کنند، تا آن را بیمار («مقدس») سازند تا اموری را که شایستهی جدیت است، مسائل تغذیه، مسکن، غذای معنوی، درمان بیماران، پاکی، آب و هوا را دستخوش سهلانگاری هراسانگیزی کنند! به جای سلامت «رستگاری جان» یا به نظر من تسلسلی احمقانه بین ناراحتی ناشی از گناه و هیستری رستگاری را پدید آوردند! مفهوم «گناه» را همراه با ابزارهای شکنجه در برابر مفهوم «ارادهی آزاد» نهادند تا غریزه را دستخوش پریشانی کنند و بدبینی نسبت به غرایز را سرشت ثانوی سازند! در مفهوم «از خود گذشتگی»، «تهمت به خویشتن» یعنی همان نشانهی واقعی احطاط و گرایش به امور ننگآور و عدم توانایی دریافتن سود خویش _نابودی خویشتن را _نشانهی ارزش، «وظیفه»، «تقدس» و «امری الهی» در انسان دانستند! در نهایت (این هراسانگیزترین جنبهها است). در مفهوم انسان نیک به جانبداریِ از تمامی ضعیفان، بیماران، گمراهان و رنجوران از خویشتن پرداختند و خلاصه تمامی اموری را مطرح کردند که باید از میان برود، قانون انتخاب طبیعی را مردود دانستند، آرمانی از رویِ تضاد با انسانهای افتخارآمیز و نیک، تأییدگر و مطمئنِ به آینده و با آیندهای تضمین شده ارائه کردند و این انسان را شرور نامیدند... و تمامی اینها را اخلاق دانستند! این ننگ را از بین ببرید!
این است انسان، فریدریش نیچه
آیا سخن مرا دریافتهاند؟ در این جا هیچ سخنی جز آن بیان نکردم که پنجسال پیش از دهان زرتشت گفته شده بود. کشف اخلاق مسیحیّت رخدادی بیهمتا و فاجعهای واقعی است. آن کس که به روشنگری در این باره بپردازد، خود قدرتی سترگ و همان تقدیر است و تاریخ بشریت را به دو بخش تقسیم میکند. یعنی زندگی پیش از آن و زندگی پس از آن...
آذرخش حقیقت دقیقاً به آن نقطهای برخورد کرد که تاکنون والاترین امر بود و هرکس که دریابد چه اتفاقی آن جا افتاده است، دوست دارد که ببیند آیا به راستی هنوز جزیی از آن باقی است یا خیر. آنچه که تاکنون «حقیقت» نام گرفته است، زیانآورترین، فریبندهترین و نهفتهترین قالب دروغ دانسته میشود. آن بهانهی مقدس برای «اصلاح» بشریت چون نیرنگ و مکیدن خون زندگی و دچار کمخونی شدن است. اخلاق، یعنی خونآشامی... آن کس که اخلاق را پدید آورد، تنها ضدارزشی در بین تمامی ارزشها یافته است که به آن باور دارند یا باور داشتهاند. او دیگر در محترمترین و حتی آن گونهی تقدیس شدهی انسان نیز جنبهی احترام و بزرگداشت را نمییابد و تنها فلاکتبارترین گونهی موجوداتی ناقصالخلقه را میبیند که فلکزدهاند، چون فردا را محسور خود میکنند... مفهوم «خدا» را در برابر مفهوم زندگی مطرح ساختند و با آن تمامی امور زیانآور، مسموم، پر از افترا و تمامی خصومت با زندگی را در وجود یک فرد مجسم ساختند! مفهوم «فراسو» یا «عالم حقیقی» را درست کردند تا ارزشهای واقعی عالم موجود را تباه سازند تا هیچ هدف، فرد و وظیفهای را برای تمامی واقعیت زمانی ما باقی نگذارند! مفهوم «روح»، «جان» و در نهایت «روحنامیرا» را پدید آورند تا جسم را تحقیر کنند، تا آن را بیمار («مقدس») سازند تا اموری را که شایستهی جدیت است، مسائل تغذیه، مسکن، غذای معنوی، درمان بیماران، پاکی، آب و هوا را دستخوش سهلانگاری هراسانگیزی کنند! به جای سلامت «رستگاری جان» یا به نظر من تسلسلی احمقانه بین ناراحتی ناشی از گناه و هیستری رستگاری را پدید آوردند! مفهوم «گناه» را همراه با ابزارهای شکنجه در برابر مفهوم «ارادهی آزاد» نهادند تا غریزه را دستخوش پریشانی کنند و بدبینی نسبت به غرایز را سرشت ثانوی سازند! در مفهوم «از خود گذشتگی»، «تهمت به خویشتن» یعنی همان نشانهی واقعی احطاط و گرایش به امور ننگآور و عدم توانایی دریافتن سود خویش _نابودی خویشتن را _نشانهی ارزش، «وظیفه»، «تقدس» و «امری الهی» در انسان دانستند! در نهایت (این هراسانگیزترین جنبهها است). در مفهوم انسان نیک به جانبداریِ از تمامی ضعیفان، بیماران، گمراهان و رنجوران از خویشتن پرداختند و خلاصه تمامی اموری را مطرح کردند که باید از میان برود، قانون انتخاب طبیعی را مردود دانستند، آرمانی از رویِ تضاد با انسانهای افتخارآمیز و نیک، تأییدگر و مطمئنِ به آینده و با آیندهای تضمین شده ارائه کردند و این انسان را شرور نامیدند... و تمامی اینها را اخلاق دانستند! این ننگ را از بین ببرید!
این است انسان، فریدریش نیچه
۹
آیا سخن مرا دریافتهاند؟ دیونیزوس علیه آن مصلوب...
این است انسان، فریدریش نیچه
آیا سخن مرا دریافتهاند؟ دیونیزوس علیه آن مصلوب...
این است انسان، فریدریش نیچه
دیباچه
خود را سرزنده نگاه داشتن در گیر_و_دارِ یک کارِ دلگیر و بیاندازه پر مسئولیّت، کم هنري نیست: و البته، چه چیزي ضروریتر از سرزندگی؟ كاري که شادمانی در آن دست اندر کار نباشد هرگز درست از آب درنمیآید. تنها دلیلِ نیرومندی سرشاریِ نیروست. یک ارزیابیِ دوبارهیِ همهیِ ارزشها، پرسشنمادي چنین سیاه، چنین گران، که سایهاي سنگین میافکند بر آن کس که آن را فرامینهد___ بر آنکس که بارِ سرنوشتِ چنین وظیفهاي را بر دوش دارد، و او را هر دم وامیدارد که به آفتاب پناه بَرَد و جدّیتي گران و بیاندازه گرانبار شونده را از خود بتکاند. در این کار هر وسیلهاي کارامد است و هر چه پیش آید خوش آید: بالاتر از همه جنگ. جنگآوری همواره شگردِ بزرگِ [شفابخشیِ] جانهایي ست بسي به درون گراییده و به ژرفی رسیده. در زخم زدن نیز نیرویِ شفابخش هست. این نکتهپردازی، که سرچشمهاش را از چشمِ کنجکاویِ دانشورانه پنهان نگاه میدارم، دیري شعارِ من بوده است:
با زخم زدن جانها میبالند، مردانگیها میشکفند.
وسیلهیِ دیگري برایِ شفا، که از آن یک نیز برایم خوشایندتر است، به صدا درآوردنِ بتها ست... بتها در جهان از واقعیّتها بیشتر اند: «بد_چشمیِ» من از بهرِ این جهان از همین است، همچنان که «بد_گوشیِ» من... اینجا یکباره با پُتک پرسشي پیش کشیدن و در پاسخ چهبسا آن بانگِ میانتهیِ آشنا را شنیدن که از اندرونهیِ آماسیده زبان میگشاید___چه مایهیِ شادی ست برایِ آن کس که پسِ پشتِ گوشهایش گوش هایي دیگر دارد؛ برایِ روانشناس و موشاَفسایِ کهنهکاري چون من که در برابر_اش درست آن چیزهایي که خوش دارند خاموش بمانند، میباید زبان باز کنند...
این نوشتار نیز_چنانکه از عنواناش برمیآید_پیش از هر چیز آرمیدني ست در گوشهیِ آفتابگیري و به تنآسایی پناه بردنِ یک روانشناس. چهبسا جنگي تازه؟ نَکُنَد بتهایي تازه در آن به صدا درآیند؟... این نوشتارِ کوچک اعلامِ جنگي ست بزرگ: و در بابِ به صدا در آمدنِ بتها، آنچه این بار به صدا درمیآید نه بتهایِ زمانه که بتهایِ جاودانه اند... و اینجا پتک را چنان با ایشان آشنا میکنم که گویی مضراب را___با بتهایي که کهنتر و ایمان آوردهتر و آماسیدهتر از آنها بتي نیست... همچنین پوکتر... و هیچیک از اینها سبب نمیشود که بیش از همه به آنها ایمان نیاورند. هیچکس آنها را بت نمیداند، به ویژه والاترینهاشان را...
تورینو، ۳۰ سپتامبرِ ۱۸۸۸، به روزي که نخستین کتابِ ارزیابیِ دوبارهیِ همهیِ ارزشها به پایان آمد.
فریدریش نیچه
غروبِ بُتها یا فلسفیدن با پُتک، ترجمهیِ داریوشِ آشوری
خود را سرزنده نگاه داشتن در گیر_و_دارِ یک کارِ دلگیر و بیاندازه پر مسئولیّت، کم هنري نیست: و البته، چه چیزي ضروریتر از سرزندگی؟ كاري که شادمانی در آن دست اندر کار نباشد هرگز درست از آب درنمیآید. تنها دلیلِ نیرومندی سرشاریِ نیروست. یک ارزیابیِ دوبارهیِ همهیِ ارزشها، پرسشنمادي چنین سیاه، چنین گران، که سایهاي سنگین میافکند بر آن کس که آن را فرامینهد___ بر آنکس که بارِ سرنوشتِ چنین وظیفهاي را بر دوش دارد، و او را هر دم وامیدارد که به آفتاب پناه بَرَد و جدّیتي گران و بیاندازه گرانبار شونده را از خود بتکاند. در این کار هر وسیلهاي کارامد است و هر چه پیش آید خوش آید: بالاتر از همه جنگ. جنگآوری همواره شگردِ بزرگِ [شفابخشیِ] جانهایي ست بسي به درون گراییده و به ژرفی رسیده. در زخم زدن نیز نیرویِ شفابخش هست. این نکتهپردازی، که سرچشمهاش را از چشمِ کنجکاویِ دانشورانه پنهان نگاه میدارم، دیري شعارِ من بوده است:
با زخم زدن جانها میبالند، مردانگیها میشکفند.
وسیلهیِ دیگري برایِ شفا، که از آن یک نیز برایم خوشایندتر است، به صدا درآوردنِ بتها ست... بتها در جهان از واقعیّتها بیشتر اند: «بد_چشمیِ» من از بهرِ این جهان از همین است، همچنان که «بد_گوشیِ» من... اینجا یکباره با پُتک پرسشي پیش کشیدن و در پاسخ چهبسا آن بانگِ میانتهیِ آشنا را شنیدن که از اندرونهیِ آماسیده زبان میگشاید___چه مایهیِ شادی ست برایِ آن کس که پسِ پشتِ گوشهایش گوش هایي دیگر دارد؛ برایِ روانشناس و موشاَفسایِ کهنهکاري چون من که در برابر_اش درست آن چیزهایي که خوش دارند خاموش بمانند، میباید زبان باز کنند...
این نوشتار نیز_چنانکه از عنواناش برمیآید_پیش از هر چیز آرمیدني ست در گوشهیِ آفتابگیري و به تنآسایی پناه بردنِ یک روانشناس. چهبسا جنگي تازه؟ نَکُنَد بتهایي تازه در آن به صدا درآیند؟... این نوشتارِ کوچک اعلامِ جنگي ست بزرگ: و در بابِ به صدا در آمدنِ بتها، آنچه این بار به صدا درمیآید نه بتهایِ زمانه که بتهایِ جاودانه اند... و اینجا پتک را چنان با ایشان آشنا میکنم که گویی مضراب را___با بتهایي که کهنتر و ایمان آوردهتر و آماسیدهتر از آنها بتي نیست... همچنین پوکتر... و هیچیک از اینها سبب نمیشود که بیش از همه به آنها ایمان نیاورند. هیچکس آنها را بت نمیداند، به ویژه والاترینهاشان را...
تورینو، ۳۰ سپتامبرِ ۱۸۸۸، به روزي که نخستین کتابِ ارزیابیِ دوبارهیِ همهیِ ارزشها به پایان آمد.
فریدریش نیچه
غروبِ بُتها یا فلسفیدن با پُتک، ترجمهیِ داریوشِ آشوری
نکته پردازیها و خَدَنگاندازیها
۱
تنآسانی سرچشمهیِ هر گونه روانشناسی ست. چه گفتید؟ یعنی که روانشناسی هم از رذیلتها ست؟[۱]
۱. بازیاي ست با ضربالمثلي در آلمانی که میگوید: «تنآسانی سرچشمهیِ همهیِ رذیلتها ست.»
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۱
تنآسانی سرچشمهیِ هر گونه روانشناسی ست. چه گفتید؟ یعنی که روانشناسی هم از رذیلتها ست؟[۱]
۱. بازیاي ست با ضربالمثلي در آلمانی که میگوید: «تنآسانی سرچشمهیِ همهیِ رذیلتها ست.»
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۲
دلاورترین کسان هم در میانِ ما کمتر دلِ آن چیزي را دارد که بهراستی میداند...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
دلاورترین کسان هم در میانِ ما کمتر دلِ آن چیزي را دارد که بهراستی میداند...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳
«برایِ تنها زیستن یا حیوان میباید بود یا خدا.» این گفتهیِ ارسطوست و موردِ سوّم را از قلم انداخته است: هر دو میباید بود، یعنی___فیلسوف...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
«برایِ تنها زیستن یا حیوان میباید بود یا خدا.» این گفتهیِ ارسطوست و موردِ سوّم را از قلم انداخته است: هر دو میباید بود، یعنی___فیلسوف...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۴
«حقیقت همیشه یک رویه است.»_آیا این دروغي دو رویه نیست؟ [۱]_
۱. در این گزینگویه بازیاي میانِ einfach (ساده، یکرویه) و zweifach (دوچندان) هست.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
«حقیقت همیشه یک رویه است.»_آیا این دروغي دو رویه نیست؟ [۱]_
۱. در این گزینگویه بازیاي میانِ einfach (ساده، یکرویه) و zweifach (دوچندان) هست.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۵
بسا چیزها را هرگز نمیخواهم بدانم__خردمندی بر دانش نیز حد میگذارد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
بسا چیزها را هرگز نمیخواهم بدانم__خردمندی بر دانش نیز حد میگذارد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۶
آدمی با زیستن در طبیعتِ وحشیِ خویش بهتر از همه از [دردِ] ناطبیعیّتاش، از عقلانیّتاش، بهبود مییابد.
فریدریش نیچه ،غروبِ بتها
آدمی با زیستن در طبیعتِ وحشیِ خویش بهتر از همه از [دردِ] ناطبیعیّتاش، از عقلانیّتاش، بهبود مییابد.
فریدریش نیچه ،غروبِ بتها
۷
بله؟ بشر همانا یکي از خطاهایِ خداست؟ یا خدا همانا یکي از خطاهایِ بشر؟__
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
بله؟ بشر همانا یکي از خطاهایِ خداست؟ یا خدا همانا یکي از خطاهایِ بشر؟__
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۸
از درسهایِ دانشکدهیِ جنگِ زندگی. __آنچه مرا از پای درنیندازد قویتر_ام میسازد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
از درسهایِ دانشکدهیِ جنگِ زندگی. __آنچه مرا از پای درنیندازد قویتر_ام میسازد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۹
یاورِ خود باش تا همه یاور_ات باشند. [نخستین] اصلِ نوعدوستی[۱].
1. Nächstenliebe، این واژه در اصل یک اصطلاحِ مسیحی ست که نیچه به طعنه از آن یاد میکند (نک: حاشیهیِ ترجمهیِ فارسیِ چنین گفت
زرتشت دربارهیِ «همسایهدوستی»).
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
یاورِ خود باش تا همه یاور_ات باشند. [نخستین] اصلِ نوعدوستی[۱].
1. Nächstenliebe، این واژه در اصل یک اصطلاحِ مسیحی ست که نیچه به طعنه از آن یاد میکند (نک: حاشیهیِ ترجمهیِ فارسیِ چنین گفت
زرتشت دربارهیِ «همسایهدوستی»).
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۱۰
از کردههایِ خویش هیچ هراسان مباش و بیسرپرستِ شان مگذار! __پشیمانی کارِ پسندیدهاي نیست.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
از کردههایِ خویش هیچ هراسان مباش و بیسرپرستِ شان مگذار! __پشیمانی کارِ پسندیدهاي نیست.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۱۱
خر آیا میتواند سوکانگیز باشد؟ __یعنی زمین خوردنِ آدمی در زیر باري که نه میتواند بکشد نه بیندازد؟... داستانِ فیلسوف.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
خر آیا میتواند سوکانگیز باشد؟ __یعنی زمین خوردنِ آدمی در زیر باري که نه میتواند بکشد نه بیندازد؟... داستانِ فیلسوف.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۱۲
اگر آدمی برایِ «چرا؟»یِ زندگانیِ خود پاسخي داشته باشد کم_و_بیش با هر «چه گونه؟»اي میسازد__انگلیسی ست که در پیِ شادکامی ست، نه آدمیزاد.[۱]
۱. در این عبارت طعنهاي به اصلِ اخلاقیِ فایدهباوریِ (utilitarianism) هست که دو فیلسوفِ سیاسیِ انگلیسی، جرمی بنتام و جان استوارت میل، در قرنِ نوزدهم پایه گذاری کرده اند. به گفتهیِ ایشان درستیِ کردارها به میزاني ست که بر شادکامی (happiness) میافزاید. نیچه همیشه به آنها میتازد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
اگر آدمی برایِ «چرا؟»یِ زندگانیِ خود پاسخي داشته باشد کم_و_بیش با هر «چه گونه؟»اي میسازد__انگلیسی ست که در پیِ شادکامی ست، نه آدمیزاد.[۱]
۱. در این عبارت طعنهاي به اصلِ اخلاقیِ فایدهباوریِ (utilitarianism) هست که دو فیلسوفِ سیاسیِ انگلیسی، جرمی بنتام و جان استوارت میل، در قرنِ نوزدهم پایه گذاری کرده اند. به گفتهیِ ایشان درستیِ کردارها به میزاني ست که بر شادکامی (happiness) میافزاید. نیچه همیشه به آنها میتازد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۱۳
مرد بود که زن را آفرید__امّا از چه؟ از یک دندهی خدایاش__از «آرمان»اش...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
مرد بود که زن را آفرید__امّا از چه؟ از یک دندهی خدایاش__از «آرمان»اش...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۱۴
بله؟ در جست_و_جویی؟ دلات میخواهد خود را ده برابر و صد برابر کنی؟ به دنبالِ پیروان ای؟__پس، به دنبالِ صفرها بگرد!__
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
بله؟ در جست_و_جویی؟ دلات میخواهد خود را ده برابر و صد برابر کنی؟ به دنبالِ پیروان ای؟__پس، به دنبالِ صفرها بگرد!__
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۱۵
نام آورانِ پس از مرگ[۱]__چون من__ از نامدارانِ روزگار بدتر فهمیده میشوند، امّا بهتر به حرفِشان گوش میدهند. سرراستتر بگویم: ما را هرگز نمیفهمند___و اینجا ست سرچشمهیِ اعتبارِ ما.
1. posthume Menschen/posthumous people
نیچه همواره خود را فیلسوفي «نابههنگام» (unzeitgemäss/untimely) میداند؛ فیلسوفي که با زمانهی خویش ناساز است و زمانه درخورِ او نیست یا، به تعبیرِ دیگري از او، فیلسوفي ست پَسامرگزاد (posthum/posthumous) زندگانی و مرگاش نیز این پیشگویي را گواهی میکند. یکي از نخستین کتابهایِ او عنوانِ درنگهایِ نابههنگام (unzeitgemässe Betrachtungen) را بر خود دارد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
نام آورانِ پس از مرگ[۱]__چون من__ از نامدارانِ روزگار بدتر فهمیده میشوند، امّا بهتر به حرفِشان گوش میدهند. سرراستتر بگویم: ما را هرگز نمیفهمند___و اینجا ست سرچشمهیِ اعتبارِ ما.
1. posthume Menschen/posthumous people
نیچه همواره خود را فیلسوفي «نابههنگام» (unzeitgemäss/untimely) میداند؛ فیلسوفي که با زمانهی خویش ناساز است و زمانه درخورِ او نیست یا، به تعبیرِ دیگري از او، فیلسوفي ست پَسامرگزاد (posthum/posthumous) زندگانی و مرگاش نیز این پیشگویي را گواهی میکند. یکي از نخستین کتابهایِ او عنوانِ درنگهایِ نابههنگام (unzeitgemässe Betrachtungen) را بر خود دارد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۱۶
در میانِ زنان.__«به دنبالِ حقیقت میگردید؟ شما را چه به حقیقت! آخر این مگر دستدرازیِ بیپروا به عفّتِ[۱] ما نیست؟»
1. pudeurs
«حقیقت»، که فیلسوفان این همه در «آشکار کردنِ» آن کوشیدهاند، گویی چیزي ست پوشیده و پنهان و دارایِ خصلتهایِ زنانه، که در فرهنگ مسیحی نیز «عفّت» و حجاب از لوازمِ خوبیِ شخصیّتِ وی شمرده میشده است. بنابراین، این کارِ فیلسوفانه «دستدرازی»اي ست به «عفّتِ» وی با «کشفِ حجاب» از آن. یکي از آماجهایِ حملههایِ جانانهی نیچه همین مفهومِ پوشیده و پنهان یا متافیزیکیِ «حقیقت» نزدِ فیلسوفان است. با واژهیِ آلمانی حقیقت، die Wahrheit، نیز، که از نظرِ دستوری مؤنّث است، بازیهایِ طنزآمیزِ شیرین و پرمعنایي میکند. (نک: پیشگفتارِ فراسویِ نیك و بد: «اگر حقیقت زن باشد چه خواهد شد؟...» و نیز تبارشناسی اخلاق، ترجمهیِ فارسی ص ۱۹۴_۱۹۵).
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
در میانِ زنان.__«به دنبالِ حقیقت میگردید؟ شما را چه به حقیقت! آخر این مگر دستدرازیِ بیپروا به عفّتِ[۱] ما نیست؟»
1. pudeurs
«حقیقت»، که فیلسوفان این همه در «آشکار کردنِ» آن کوشیدهاند، گویی چیزي ست پوشیده و پنهان و دارایِ خصلتهایِ زنانه، که در فرهنگ مسیحی نیز «عفّت» و حجاب از لوازمِ خوبیِ شخصیّتِ وی شمرده میشده است. بنابراین، این کارِ فیلسوفانه «دستدرازی»اي ست به «عفّتِ» وی با «کشفِ حجاب» از آن. یکي از آماجهایِ حملههایِ جانانهی نیچه همین مفهومِ پوشیده و پنهان یا متافیزیکیِ «حقیقت» نزدِ فیلسوفان است. با واژهیِ آلمانی حقیقت، die Wahrheit، نیز، که از نظرِ دستوری مؤنّث است، بازیهایِ طنزآمیزِ شیرین و پرمعنایي میکند. (نک: پیشگفتارِ فراسویِ نیك و بد: «اگر حقیقت زن باشد چه خواهد شد؟...» و نیز تبارشناسی اخلاق، ترجمهیِ فارسی ص ۱۹۴_۱۹۵).
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۱۷
هنرمند، آنگونه که من دوست میدارم، آدمي ست که چشم داشتِ چنداني ندارد: او بهراستی دو چیز میخواهد و بس: ناناش و هنر_اش__ناناش و پریِ راهزناش.[۱]
1. panem et Circen
نیچه اینجا با یک عبارتِ لاتینی بازی کرده است. یووِنال (Juvenal)، نویسندهیِ رومی، دربارهیِ تودهیِ مردم روم میگوید که زمامداران ایشان را با «نان و سیرک» (panem et circenses) خرسند نگاه میدارند. نیچه circenses را به Circen بدل کرده است که اشاره است به نامِ کیرکه (Kirke) پریِ فریفتاري در اُدُسئوس (اُدیسه)، اثرِ هومر. مراد از «پریِ راهزن» همان هنرِ هنرمند است.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
هنرمند، آنگونه که من دوست میدارم، آدمي ست که چشم داشتِ چنداني ندارد: او بهراستی دو چیز میخواهد و بس: ناناش و هنر_اش__ناناش و پریِ راهزناش.[۱]
1. panem et Circen
نیچه اینجا با یک عبارتِ لاتینی بازی کرده است. یووِنال (Juvenal)، نویسندهیِ رومی، دربارهیِ تودهیِ مردم روم میگوید که زمامداران ایشان را با «نان و سیرک» (panem et circenses) خرسند نگاه میدارند. نیچه circenses را به Circen بدل کرده است که اشاره است به نامِ کیرکه (Kirke) پریِ فریفتاري در اُدُسئوس (اُدیسه)، اثرِ هومر. مراد از «پریِ راهزن» همان هنرِ هنرمند است.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها