Friedrich Nietzsche
243 subscribers
19 photos
1 link
Download Telegram
۲
آیا به قاعده‌ای برای تقدیر نیاز است که مبدل به انسان شده است؟ این قاعده را در کتاب زرتشت نگاشته‌ام:
و هرکس بخواهد خالقی در عین خیر و شرّ شود، باید نخست ویرانگر باشد و ارزش‌ها را خرد کند.
از این رو والاترین بدی از جمله‌ی والاترین نیکی‌هاست و این همان نیکیِ آفریننده است.

من هراس‌انگیزترین انسانی هستم که تاکنون وجود داشته است. این البته مانع آن نیست که نیکخواه‌ترین فرد هم باشم. من لذت نابودسازی را تا آن حد می‌شناسم که نیروی من برای نابودی کافی است و در هر دو از آن سرشت دیونیزوسی فرمان می‌برم که تفاوتی بین عدم انجام و تأیید کاری قایل نیست. من نخستین ضد اخلاق‌گرا هستم و به این ترتیب بهترین ویرانگر.


این است انسان، فریدریش نیچه
۳
از من پرسیده‌اند و باید می‌پرسیدند که دقیقاً منظور من، از زرتشت، این نخستین ضد اخلاق‌گرا، چیست، زیرا هر آنچه که باعث منحصر به‌فرد بودن آن ایرانی در تاریخ می‌شود، دقیقاً عکس این نکته است. زرتشت ابتدا نبرد خیر و شرّ را گردونه‌ی واقعی در تمامی امور گوشزد کرد و این چنین برگردان اخلاق به متافیزیک را قدرت، دلیل و هدف فی‌نفسه دانست. این، کار او بود. اما این پرسش در اصلْ خود پاسخ است. زرتشت این خطای بسیار مهیب، یعنی اخلاق را پدید آورد و به همین دلیل نیز بی‌شک او نخستین کسی است که آن را می‌شناسد. نکته‌ی مهم آن نیست که زرتشت در این زمینه قدیمی‌تر و مجرب‌تر از هر اندیشمندی است، زیرا تمامی تاریخ خود ردّ تجربه‌ی اصلِ به اصطلاح «نظم اخلاقی عالم» است. نکته‌ی مهم آن است که زرتشت حقیقی‌تر از دیگر اندیشمندان است و در آموزه‌های او صرفاً حقیقت را والاترین فضیلت می‌دانند. یعنی خلاف ترسِ «آرمان‌گرایانی» که از واقعیت می‌گریزند، زرتشت دلیری بیش‌تر در جسم را بیش از همه‌ی اندیشمندان مطرح کرده است. گفتار نیک و نیک تیرانداختن فضیلت ایرانی است. آیا سخن مرا درمی‌یابند؟... پیروزی بر خویشتن اخلاقی از سرِ حقیقت، پیروزی بر خویشتنِ اخلاق‌گرا در وجود فرد مخالف خود (درمن) از نظر من همان نام زرتشت است.


این است انسان، فریدریش نیچه
۴
در اصل دو انکار است که اصطلاح من از ضد اخلاق‌گرا هر دو را دربر می‌گیرد. من ابتدا آن انسانی را انکار می‌کنم که تاکنون در قالب والاترین نوع مطرح بوده، منظورم آن انسان نیک، نیک‌خواه و نیکوکار است. از دیگر سو آن نوع اخلاقی را انکار می‌کنم که در مقام اخلاقِ فی‌نفسه آن را معتبر دانسته و بر همه جا حاکم کرده‌اند، یعنی اخلاق منحط، یا به اصطلاح اخلاق مسیحی. درست آن است که این تضاد دوم را مهم‌ترین تضاد بدانیم، زیرا از نظر من ارزش نهادن بیش از حد بر نیکی و نیک‌خواهی در کلّ پیامد انحطاط و نشانه‌ی ضعف و کنار آمدن نامعقول با زندگی در حال بالندگی و مثبت است. شرط تأیید، نفی و نابودی است. نخست در باب روان‌شناسی فردی نیک به تأمل می‌پردازم. برای تعیین ارزش نوعی از انسان باید بهایی را پرداخت که برای حفظ او به آن نیاز است و بعد باید شرایط وجودی او را شناخت. شرط وجودی فرد نیکْ دروغ یا به عبارتی دیگر عدم خواست مشاهده‌ی اصل واقعیت به هر بهایی باشد و در عین حال نه به این شیوه که در هر زمان غریزه‌های نیک‌خواهی را به مبارزه طلبد و کم‌تر به این شکل که مداخله‌ی دستان کوتاه‌بین و نیک‌خواه را در هر زمان بپذیرد. مشاهده‌ی تمامی امور نابسامان به مثابه‌ی ایراد و چون امری که باید نابود شود، حماقتی تمام‌عیار است و در کلّ فاجعه‌ای با پیامدهای خاص، تقدیر، ناشی از حماقت و تقریباً چنان ابلهانه است که بخواهیم آب و هوای بد را برای همدردی با فقیران نابود کنیم... در اقتصاد کلان امور هراس‌انگیز واقعیت (از جنبه‌ی تأثیرها، آزمندی‌ها و خواست قدرت) بسیار ضروری‌تر از آن شکل نیک‌بختی حقیر و یا به اصطلاح «نیکی» است. باید دقت کرد، تا آخرین‌ها هم چون وابسته به فریب غریزی هستند، جایگاهی داشته باشند. من دلیلی سترگ برای آنان دارم که پیامدهای نامعمول این خوشبینی بر توده‌ها، این زاده‌ی انسان‌های خوشبین را در تمامی تاریخ اثبات کنم. زرتشت، نخستین کسی بود که دریافت خوشبین چون بدبین منحط و شاید هم زیان‌آورتر است و گفت: انسان‌های نیک هرگز حقیقت را بر زبان نمی‌آورند. نیکان به شما آن ساحل‌ها و احساس امنیت دروغین را شناسانند و شما غرق در دروغ چشم به جهان گشودید و پنهان شدید. تمامی امور را تا نهایت، آن نیکان دروغین و جعلی ساخته‌اند. خوشبختانه جهان بر پایه‌ی غرایز بنا نشده است و دقیقاً آن حیوان نیکخواهِ گله‌ها در آن نیک‌بختی خویش را نمی‌یابد. ضرورت آن که تمامی امور «انسانی نیک»، حیوانی، گله‌وار، با چشم آبی، نیک‌خواه با روح «زیبا» یا به آن گونه که آقای هربرت اسپنسر آرزو می‌کند، نوع‌دوست باشد، یعنی از هستی شخصیت سترگی را ستاندن، یعنی بشریت را سترون ساختن و به حد بربریت حقیرانه تنزل دادن. برای تحقق این کار بس کوشیده‌اند!... و همین نکته را اخلاق نامیده‌اند... از این رو زرتشت گاهی نیکان را «واپسین انسان‌ها» و گاهی «آغازِ پایان» می‌نامد و به‌خصوص انسان‌ها را زیان‌آورترین گونه‌ی بشر می‌داند، زیرا آنان به بهای حقیقت و آینده از زندگی خویش مایه می‌گذارند.
نیکان نمی‌توانند بیافرینند، آنان پیوسته آغازِ پایان هستند.
آنان پيوسته آن کسی را به صلیب می‌کشند که ارزش‌های جدید را بر لوحی جدید می‌نگارد، خود را فدای آینده می‌کند و تمامی آینده‌ی بشریت را مصلوب می‌سازد.
نیکان پیوسته آغاز پایان هستند...
هر زیانی هم که این تهمت‌زنندگان جهان فراهم آورند، زیان نیکان زیان‌آورترین زیان است.


این است انسان، فریدریش نیچه
۵
زرتشت نخستین روان‌شناس نیکان و (به همین دلیل) دوست بدان است. هر بار که گونه‌ای منحط از انسان به والاترین مرتبه می‌رسد، ممکن است که این والایی به زیان گونه‌ی مخالف خود، یعنی به زیان انسان قدرتمند و مطمئن به زندگی باشد. هر بار که این حیوانِ گله‌ای در پرتو پاک‌ترین فضیلت می‌درخشد، بی‌شک آن انسان استثنایی به مرتبه‌ی بدان سقوط می‌کند. هر بار که فریب به هر بهایی واژه‌ی «حقیقت» را برای مشاهده مطرح می‌سازد، بی‌شک آن جنبه‌ی حقیقی را باید در بدنام‌ترین امور یافت. زرتشت در این مورد هیچ شکی ندارد و می‌گوید که شناخت نیکان، یعنی «بهترین‌هاست» که تنها هراس از انسان‌ها را پدید می‌آورد. با همین نفرت او بال‌هایی درآورد تا «به آینده‌های دوردست پر کشد» و این نکته را پنهان نداشت که گونه‌ی انسانی او، گونه‌ای نسبتاً ابرانسانی و در مقایسه با نیکان ابرانسانی است و نیکان و دادگران ابرانسان او را ابلیس خواهند نامید...
ای والاترین انسان‌هایی که شما را به چشم دیده‌ام، این همان شک من نسبت به شما و خنده‌های پنهان من است.
گمان می‌کنم که ابرانسانِ مرا ابلیس خواهید نامید!
چنان با روح خویش از سترگی بیگانه‌اید که ابرانسان برای شما از جنبه‌ی نیکی هراس‌انگیز خواهد بود...
در این جا و نه در هیچ جا دیگری باید دریابیم که خواست زرتشت چیست، این گونه‌ی انسانی که او مطرح می‌کند، همان واقعیت است به همان گونه که وجود دارد. این واقعیت به قدر کافی قدرت دارد، با آن بیگانه نیست و از آن فاصله نمی‌گیرد، او خود قدرت است و تمامی امور هراس‌انگیز و شک‌برانگیز را در خود نهفته دارد و این چنین انسان به اَبرانسانی می‌رسد...


این است انسان، فریدریش نیچه
۶
اما من از جنبه‌ای دیگر نیز واژه‌ی ضداخلاقگرا را چون نشانه و نشانه‌ی افتخاری برای خویش برگزیدم. به این واژه افتخار می‌کنم. زیرا مرا از تمامی بشریت متمایز می‌سازد. هیچ‌کس تاکنون اخلاق مسیحیت را در زیر گامهای خویش حس نکرده است. برای چنین کاری به بلندی، نگرشی به دور دست‌ها و ژرفا و ورطه‌هایی روان‌شناختی بدان گونه که تا کنون مشاهده نشده، نیاز است. اخلاق مسیحیّت تاکنون سیرسه‌ی آن ساحره‌ی افسونگر برای تمامی اندیشمندان است و آنان در خدمت این اخلاق بودند. چه کسی پیش از من به غارهایی سرزده است که از درون آن‌ها گازهای سمی آرمانگرایانه‌ی (تهمت به جهان) متصاعد می‌شود؟ چه کسی تاکنون جسارت آن را داشته که بداند، این‌ها همه درونِ‌تهی است؟ پیش از من بین فیلسوفان چه کسی روان‌شناس بوده و به مخالفت با آن «کلّاشان متعالی» و «آرمان‌گرا» پرداخته است؟ پیش از من هیچ روان‌شناسی نبوده است. در این جا نخستین فرد ممکن است نفرینی عایدش شود، امّا در هر حال، این تقدیر است، زیرا نخستین فردی است که این امور را تحقیر می‌کند... نفرتِ از انسان، خطر وجود من است...


این است انسان، فریدریش نیچه
۷
آیا سخن مرا دریافته‌اند؟ هر آنچه که مرا از همه‌ی پسمانده‌ی بشریت متمایز می‌سازد و به کناری می‌نهد، کشف اخلاق مسیحیّت است. از این‌رو به سخنی نیاز داشتم که مفهوم این ستیزه‌جویی با همگان را در بر گیرد. در این جا از نظر من بزرگ‌ترین ناپاکی، چشم بستن است که بر وجدان بشریت سنگینی می‌کند. آن خودفریبی که به قالب غریزه درآمده، آن خواست بنیادین به چشم بستن بر هر اتفاق، یا هر علت‌العلل و هر واقعیت، آن جعل روان‌شناسی تا سر حد جنایت. آن کوری در برابر مسیحیت که جنایتی است تمام عیار، جنایتی در حقِ زندگی... هزاران سالی که ملت‌ها، از نخستین واپسین‌ها، فیلسوفان و پیرزنان (صرف‌نظر از پنج یا شش لحظه‌ی تاریخی و من در مقام هفتمین لحظه) از این دیدگاه همگی سزاوار هم هستند. مسیحی تاکنون «موجودی اخلاقی»، کنجکاوی بی‌همانند و چون «موجودی اخلاقی»، پوچ، فریب‌خورده، سبکسر و سهل‌انگار و زیان‌آورتر به حال خویش بوده است و حتی تحقیرکنندگان بشر در خواب هم نمی‌توانستند آن را در نظر آورند. اخلاق مسیحی، یعنی شرورترین قالب خواست دروغ، الهه‌ی حقیقیِ فریبنده‌ی بشریت و همانی است که آنان را به تباهی کشانده است. خطا آن نیست که من با مشاهده‌ی آن برآشفته می‌شوم و نه کمبود هزاران ساله‌ی «خواست نیک»، انضباط، نجابت و جسارت در امور معنوی که وجود خویش را با پیروزی خود نشان می‌دهد، بلکه کمبود سرشت و عمل کاملاً ناشی از ترسی است که طبیعت‌ستیزی را چون اخلاق، والاترین افتخار می‌داند و چون قانون و فرمانی قطعی بر بشریت حاکم می‌گردد!... عدم درک خویشتن تا این حد، نه در مقام فردی و نه در مقام ملت، بلكه در مقام بشر!... و این که می‌آموزند نخستین غریزه‌های زندگی را تحقیر کنند و این که «روح» و «جانی» را به دروغ آفریده‌اند تا جسم را به کارهای ننگ‌آور وادارند. و این که می‌آموزند که در شرایط زندگی و در مسایل جنسی امری ناپاک وجود دارد و در ژرف‌ترین ضرورت‌های رشد، در خودخواهی صرف (این واژه خود نوعی تهمت است!) به دنبال شرّ می‌گردند. این که به‌واژگونه در نشانه‌های معمول شکست و تضادِ غریزی، در «ایثار»، در فقدان نقطه‌ی ثقل، در «غیرفردی شدن» و «عشق به دیگران» (مهرورزی به همسایه!) ارزش‌ والاتری، (چه می‌گویم!) ارزش فی‌نفسه را می‌بینند!... چه شد؟ آیا خود بشریت دستخوش احطاط شده است؟ آیا پیوسته چنین بوده است؟ نکته‌ی مشخص آن است که فقط به بشریت ارزش‌های منحط را چون والاترین ارزش‌ها آموخته‌اند. اخلاق از خودگذشتگی در واقع همان اخلاق شکست تمام‌عیار و این واقعیت است که «من نابود می‌شوم» و وجه امری آن چنین می‌شود: «باید همگی نابود شوید» و نه فقط در وجه امری!... بلکه تنها در وجه اخلاقی که تاکنون آن را آموخته‌اند، یعنی اخلاق از خودگذشتگی، نهایت خواست را نشان می‌دهد و در نهایت، زندگی را نفی می‌کند. در این زمینه امکان دارد که بشریت دستخوش انحطاط نباشد، بلکه تنها آن گونه‌ی انگل انسانی، یعنی کشیش، چنین باشد و این چنین اخلاق خود را به جایگاهی از ارزش‌ها رسانده است که در اخلاق مسیحی ابزار قدرت خود را دارد... و در عمل به نظر من، آموزگاران، رهبران بشریت و کل متألهان همگی فاسدند و به این دلیل بازسنجی تمامی ارزش‌ها در مقام دشمنِ زندگی، یعنی اخلاق پدید آمده است... تعریف اخلاق چنین می‌شود: اخلاق همان ویژگی انحطاط است و این نیت پنهانی را دارد که از زندگی انتقام بگیرد و با موفقیت قرین شود. این تعریف از دیدگاه من بسی ارزشمند است.


این است انسان، فریدریش نیچه
۸
آیا سخن مرا دریافته‌اند؟ در این جا هیچ سخنی جز آن بیان نکردم که پنج‌سال پیش از دهان زرتشت گفته شده بود. کشف اخلاق مسیحیّت رخدادی بی‌همتا و فاجعه‌ای واقعی است. آن کس که به روشنگری در این باره بپردازد، خود قدرتی سترگ و همان تقدیر است و تاریخ بشریت را به دو بخش تقسیم می‌کند. یعنی زندگی پیش از آن و زندگی پس از آن...
آذرخش حقیقت دقیقاً به آن نقطه‌ای برخورد کرد که تاکنون والاترین امر بود و هرکس که دریابد چه اتفاقی آن جا افتاده است، دوست دارد که ببیند آیا به راستی هنوز جزیی از آن باقی است یا خیر. آنچه که تاکنون «حقیقت» نام گرفته است، زیان‌آورترین، فریبنده‌ترین و نهفته‌ترین قالب دروغ دانسته می‌شود. آن بهانه‌ی مقدس برای «اصلاح» بشریت چون نیرنگ و مکیدن خون زندگی و دچار کم‌خونی شدن است. اخلاق، یعنی خون‌آشامی... آن کس که اخلاق را پدید آورد، تنها ضدارزشی در بین تمامی ارزش‌ها یافته است که به آن باور دارند یا باور داشته‌اند. او دیگر در محترم‌ترین و حتی آن گونه‌ی تقدیس شده‌ی انسان نیز جنبه‌ی احترام و بزرگداشت را نمی‌یابد و تنها فلاکت‌بارترین گونه‌ی موجوداتی ناقص‌الخلقه را می‌بیند که فلک‌زده‌اند، چون فردا را محسور خود می‌کنند... مفهوم «خدا» را در برابر مفهوم زندگی مطرح ساختند و با آن تمامی امور زیان‌آور، مسموم، پر از افترا و تمامی خصومت با زندگی را در وجود یک فرد مجسم ساختند! مفهوم «فراسو» یا «عالم حقیقی» را درست کردند تا ارزش‌های واقعی عالم موجود را تباه سازند تا هیچ هدف، فرد و وظیفه‌ای را برای تمامی واقعیت زمانی ما باقی نگذارند! مفهوم «روح»، «جان» و در نهایت «روح‌نامیرا» را پدید آورند تا جسم را تحقیر کنند، تا آن را بیمار («مقدس») سازند تا اموری را که شایسته‌ی جدیت است، مسائل تغذیه، مسکن، غذای معنوی، درمان بیماران، پاکی، آب و هوا را دستخوش سهل‌انگاری هراس‌انگیزی کنند! به جای سلامت «رستگاری جان» یا به نظر من تسلسلی احمقانه بین ناراحتی ناشی از گناه و هیستری رستگاری را پدید آوردند! مفهوم «گناه» را همراه با ابزارهای شکنجه در برابر مفهوم «اراده‌ی آزاد» نهادند تا غریزه را دستخوش پریشانی کنند و بدبینی نسبت به غرایز را سرشت ثانوی سازند! در مفهوم «از خود گذشتگی»، «تهمت به خویشتن» یعنی همان نشانه‌ی واقعی احطاط و گرایش به امور ننگ‌آور و عدم توانایی دریافتن سود خویش _نابودی خویشتن را _نشانه‌ی ارزش، «وظیفه»، «تقدس» و «امری الهی» در انسان دانستند! در نهایت (این هراس‌انگیزترین جنبه‌ها است). در مفهوم انسان نیک به جانبداریِ از تمامی ضعیفان، بیماران، گمراهان و رنجوران از خویشتن پرداختند و خلاصه تمامی اموری را مطرح کردند که باید از میان برود، قانون انتخاب طبیعی را مردود دانستند، آرمانی از رویِ تضاد با انسان‌های افتخارآمیز و نیک، تأییدگر و مطمئنِ به آینده و با آینده‌ای تضمین شده ارائه کردند و این انسان را شرور نامیدند... و تمامی این‌ها را اخلاق دانستند! این ننگ را از بین ببرید!


این است انسان، فریدریش نیچه
۹
آیا سخن مرا دریافته‌اند؟ دیونیزوس علیه آن مصلوب...


این است انسان، فریدریش نیچه
دیباچه

خود را سرزنده نگاه داشتن در گیر_و_دارِ یک کارِ دلگیر و بی‌اندازه پر مسئولیّت، کم هنري نیست: و البته، چه چیزي ضروری‌تر از سرزندگی؟ كاري که شادمانی در آن دست اندر کار نباشد هرگز درست از آب درنمی‌آید. تنها دلیلِ نیرومندی سرشاریِ نیروست. یک ارزیابیِ دوباره‌یِ همه‌یِ ارزش‌ها، پرسش‌نمادي چنین سیاه، چنین گران، که سایه‌اي سنگین می‌افکند بر آن کس که آن را فرامی‌نهد___ بر آن‌کس که بارِ سرنوشتِ چنین وظیفه‌اي را بر دوش دارد، و او را هر دم وامی‌دارد که به آفتاب پناه بَرَد و جدّیتي گران و بی‌اندازه گران‌بار شونده را از خود بتکاند. در این کار هر وسیله‌اي کارامد است و هر چه پیش آید خوش آید: بالاتر از همه جنگ. جنگ‌آوری همواره شگردِ بزرگِ [شفابخشیِ] جان‌هایي ست بسي به درون گراییده و به ژرفی رسیده. در زخم زدن نیز نیرویِ شفابخش هست. این نکته‌پردازی، که سرچشمه‌اش را از چشمِ کنجکاویِ دانشورانه پنهان نگاه می‌دارم، دیري شعارِ من بوده است:
با زخم زدن جان‌ها می‌بالند، مردانگی‌ها می‌شکفند.


وسیله‌یِ دیگري برایِ شفا، که از آن یک نیز برایم خوشایندتر است، به صدا درآوردنِ بت‌ها ست... بت‌ها در جهان از واقعیّت‌ها بیشتر اند: «بد_چشمیِ» من از بهرِ این جهان از همین است، همچنان که «بد_گوشیِ» من... این‌جا یک‌باره با پُتک پرسشي پیش کشیدن و در پاسخ چه‌بسا آن بانگِ میان‌تهیِ آشنا را شنیدن که از اندرونه‌یِ آماسیده زبان می‌گشاید___چه مایه‌یِ شادی ست برایِ آن کس که پسِ پشتِ گوش‌هایش گوش هایي دیگر دارد؛ برایِ روان‌شناس و موش‌اَفسایِ کهنه‌کاري چون من که در برابر_اش درست آن چیزهایي که خوش دارند خاموش بمانند، می‌باید زبان باز کنند...


این نوشتار نیز_چنان‌که از عنوان‌اش برمی‌آید_پیش از هر چیز آرمیدني ست در گوشه‌یِ آفتابگیري و به تن‌آسایی پناه بردنِ یک روان‌شناس. چه‌بسا جنگي تازه؟ نَکُنَد بت‌هایي تازه در آن به صدا درآیند؟... این نوشتارِ کوچک اعلامِ جنگي ست بزرگ: و در بابِ به صدا در آمدنِ بت‌ها، آنچه این بار به صدا درمی‌آید نه بت‌هایِ زمانه که بت‌هایِ جاودانه اند... و این‌جا پتک را چنان با ایشان آشنا می‌کنم که گویی مضراب را___با بت‌هایي که کهن‌تر و ایمان آورده‌تر و آماسیده‌تر از آن‌ها بتي نیست... همچنین پوک‌تر... و هیچ‌یک از این‌ها سبب نمی‌شود که بیش از همه به آن‌ها ایمان نیاورند. هیچ‌کس آن‌ها را بت نمی‌داند، به ویژه والاترین‌هاشان را...


تورینو، ۳۰ سپتامبرِ ۱۸۸۸، به روزي که نخستین کتابِ ارزیابیِ دوباره‌یِ همه‌یِ ارزش‌ها به پایان آمد.
فریدریش نیچه
غروبِ بُت‌ها یا فلسفیدن با پُتک، ترجمه‌یِ داریوشِ آشوری
نکته پردازی‌ها و خَدَنگ‌اندازی‌ها

۱

تن‌آسانی سرچشمه‌یِ هر گونه روان‌شناسی ست. چه گفتید؟ یعنی که روان‌شناسی هم از رذیلت‌ها ست؟[۱]


۱. بازی‌اي ست با ضرب‌المثلي در آلمانی که می‌گوید: «تن‌آسانی سرچشمه‌یِ همه‌‌یِ رذیلت‌ها ست.»


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۲
دلاورترین کسان هم در میانِ ما کمتر دلِ آن چیزي را دارد که به‌راستی می‌داند...


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۳
«برایِ تنها زیستن یا حیوان می‌باید بود یا خدا.» این گفته‌یِ ارسطوست و موردِ سوّم را از قلم انداخته است: هر دو می‌باید بود، یعنی___فیلسوف...


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۴
«حقیقت همیشه یک رویه است.»_آیا این دروغي دو رویه نیست؟ [۱]_


۱. در این گزین‌گویه بازی‌اي میانِ einfach (ساده، یک‌رویه) و zweifach (دوچندان) هست‌‌.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۵
بسا چیزها را هرگز نمی‌خواهم بدانم__خردمندی بر دانش نیز حد می‌گذارد.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۶
آدمی با زیستن در طبیعتِ وحشیِ خویش بهتر از همه از [دردِ] ناطبیعیّت‌اش، از عقلانیّت‌اش، بهبود می‌یابد.


فریدریش نیچه ،غروبِ بت‌ها
۷
بله؟ بشر همانا یکي از خطاهایِ خداست؟ یا خدا همانا یکي از خطاهایِ بشر؟__


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۸
از درس‌هایِ دانشکده‌یِ جنگِ زندگی. __آن‌چه مرا از پای درنیندازد قوی‌تر_ام می‌سازد.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۹
یاورِ خود باش تا همه یاور_ات باشند. [نخستین] اصلِ نوع‌دوستی[۱].


1. Nächstenliebe، این واژه در اصل یک اصطلاحِ مسیحی ست که نیچه به طعنه از آن یاد می‌کند (نک: حاشیه‌یِ ترجمه‌یِ فارسیِ چنین گفت
زرتشت درباره‌یِ «همسایه‌دوستی»).



فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۱۰
از کرده‌هایِ خویش هیچ هراسان مباش و بی‌سرپرستِ شان مگذار! __پشیمانی کارِ پسندیده‌اي نیست.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۱۱
خر آیا می‌تواند سوک‌انگیز باشد؟ __یعنی زمین خوردنِ آدمی در زیر باري که نه می‌تواند بکشد نه بیندازد؟... داستانِ فیلسوف.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها
۱۲
اگر آدمی برایِ «چرا؟»یِ زندگانیِ خود پاسخي داشته باشد کم_و_بیش با هر «چه گونه؟»اي می‌سازد__انگلیسی ست که در پیِ شادکامی ست، نه آدمی‌زاد.[۱]


۱. در این عبارت طعنه‌اي به اصلِ اخلاقیِ فایده‌باوریِ (utilitarianism) هست که دو فیلسوفِ سیاسیِ انگلیسی، جرمی بنتام و جان استوارت میل، در قرنِ نوزدهم پایه گذاری کرده اند. به گفته‌یِ ایشان درستیِ کردارها به میزاني ست که بر شادکامی (happiness) می‌افزاید. نیچه همیشه به آن‌ها می‌تازد.


فریدریش نیچه، غروبِ بت‌ها