۲
هیچ واقعیت و «آرمانگرایی» نیست که در این کتاب به آن نپرداخته باشم (پرداختن عجب اصطلاح محتاطانه و گزیدهای است!...) نهفقط بتهای جاوید، بلکه جدیدترین و ضعیفترین بتها هم مطرح میشود. «اندیشههای نوگرا» برای مثال، از آن جمله است. بادی شدید از بین درختان میوزد و در همه جا میوهها (حقیقتها) را به زمین میریزد. این همان اسراف پاییزیِ بس غنی است و فرد بر این میوهها سکندری میخورد و حتی آنها را زیر پا له میکند و تعداد آنها بسیار زیاد است. اما حاصل نهایی کار، دیگر اموری تردیدآمیز نیست، بلکه تصمیم است. من خود تازه معیار «حقیقتها» را به دست آوردهام و تازه میتوانم تصمیم بگیرم. گویی در وجودم آگاهی دومی نیز رشد یافته است، گویی در وجودم «خواست» چراغی بر آن مسیر کج که تاکنون در ورطهی آن به سرعت پیش میرفتم، افروخته است... دیگر تمامی آن «جبر تیره» پایان پذیرفته است، انسان نیک هیچ از راه درست باخبر نبوده است... و با تمامی جدیت میگویم که هیچکس پیش از من راه درست را نمیدانسته، منظور همان راه راست به سوی بالاست و تازه با من دوباره امیدها، وظیفهها، راههای مشخص شده برای فرهنگ پدید آمده است. من پیامآور شادمان اینها هستم... و دقیقاً به همین دلیل خود سرنوشتم.
این است انسان، فریدریش نیچه
هیچ واقعیت و «آرمانگرایی» نیست که در این کتاب به آن نپرداخته باشم (پرداختن عجب اصطلاح محتاطانه و گزیدهای است!...) نهفقط بتهای جاوید، بلکه جدیدترین و ضعیفترین بتها هم مطرح میشود. «اندیشههای نوگرا» برای مثال، از آن جمله است. بادی شدید از بین درختان میوزد و در همه جا میوهها (حقیقتها) را به زمین میریزد. این همان اسراف پاییزیِ بس غنی است و فرد بر این میوهها سکندری میخورد و حتی آنها را زیر پا له میکند و تعداد آنها بسیار زیاد است. اما حاصل نهایی کار، دیگر اموری تردیدآمیز نیست، بلکه تصمیم است. من خود تازه معیار «حقیقتها» را به دست آوردهام و تازه میتوانم تصمیم بگیرم. گویی در وجودم آگاهی دومی نیز رشد یافته است، گویی در وجودم «خواست» چراغی بر آن مسیر کج که تاکنون در ورطهی آن به سرعت پیش میرفتم، افروخته است... دیگر تمامی آن «جبر تیره» پایان پذیرفته است، انسان نیک هیچ از راه درست باخبر نبوده است... و با تمامی جدیت میگویم که هیچکس پیش از من راه درست را نمیدانسته، منظور همان راه راست به سوی بالاست و تازه با من دوباره امیدها، وظیفهها، راههای مشخص شده برای فرهنگ پدید آمده است. من پیامآور شادمان اینها هستم... و دقیقاً به همین دلیل خود سرنوشتم.
این است انسان، فریدریش نیچه
۳
بیدرنگ پس از پایان این اثر و بدون از دست دادنِ حتی یک روز، به وظیفهی سترگ بازسنجی پرداختم، با احساس افتخاری که هیچ همانندی ندارد و در هر لحظه از نامیرایی خود آگاه بودم و نشانه به نشانه به اطمینان تقدیر به کندوکاو در الواح مستحکم پرداختم. پیشگفتار سوم سپتامبر ۱۸۸۸ پدید آمد، صبحگاه پس از نگارش این پیشگفتار به بیرون رفتم و زیباترین روزی را پیش روی خود دیدم که ابرنگنادین به من ارزانی کرده بود، روزی روشن، با رنگهایی درخشان، تمامی تضادها، تمامی حالت بود، روزی روشن، با رنگهایی درخشان، تمامی تضادها، تمامی حالت میانهی بین یخ و جنوب. تازه بیستم سپتامبر سلیس ماریا را ترک گفتم، زیرا طغیان رودها مرا آن جا نگاشته بود. در نهایت من تنها میهمانِ این مکان شگفتانگیز بودم، یعنی همان مکانی که از روی سپاس میخواهم نام آن را جاودانه سازم. پس از سفری با اتفاقهای مختلف، حتی با خطر مرگ در کوموی سیلزدهای که در نیمههای شب آن جا را یافتم، بعد از ظهر بیست و یکم به تورین، آن مکان ثابت و اقامتگاه من از آن زمان به بعد، رسیدم. دوباره همان آپارتمانی را اجاره کردم که بهار را در آن جا گذرانده بودم، خیابان کارلو آلبرتو شمارهی ۶، ۱۱۱، روبهروی قلعهی عظیم کارینیانو که در آن ویتوره امانوئله متولد شده است و از آن میشد منظرهی میدان کارلو آلبرتو و بر فراز آن تپهها را دید. بیهیچ تأخیری و بی آن که لحظهای از این تصمیم منحرف شوم، شروع به کار کردم. تقریباً یک چهارم پایانی اثر باید نوشته میشد. سیام سپتامبر پیروزی بزرگ فراهم شد و من این بازسنجی را به پایان بردم. کاهلیِ خداییِ در کنار پو. همان روز پیشگفتار «غروب بتان» را نگاشتم و تصحیح متن چاپی آن استراحت من در ماه سپتامبر بود. هرگز چنین پاییزی را ندیده بودم، حتی چنین پاییزی را بر زمین ناممکن میپنداشتم، کلود لورن این نکته را به نهایت اندیشیده است. هر روز همان کمال بیحد و حصر را داشت.
این است انسان، فریدریش نیچه
بیدرنگ پس از پایان این اثر و بدون از دست دادنِ حتی یک روز، به وظیفهی سترگ بازسنجی پرداختم، با احساس افتخاری که هیچ همانندی ندارد و در هر لحظه از نامیرایی خود آگاه بودم و نشانه به نشانه به اطمینان تقدیر به کندوکاو در الواح مستحکم پرداختم. پیشگفتار سوم سپتامبر ۱۸۸۸ پدید آمد، صبحگاه پس از نگارش این پیشگفتار به بیرون رفتم و زیباترین روزی را پیش روی خود دیدم که ابرنگنادین به من ارزانی کرده بود، روزی روشن، با رنگهایی درخشان، تمامی تضادها، تمامی حالت بود، روزی روشن، با رنگهایی درخشان، تمامی تضادها، تمامی حالت میانهی بین یخ و جنوب. تازه بیستم سپتامبر سلیس ماریا را ترک گفتم، زیرا طغیان رودها مرا آن جا نگاشته بود. در نهایت من تنها میهمانِ این مکان شگفتانگیز بودم، یعنی همان مکانی که از روی سپاس میخواهم نام آن را جاودانه سازم. پس از سفری با اتفاقهای مختلف، حتی با خطر مرگ در کوموی سیلزدهای که در نیمههای شب آن جا را یافتم، بعد از ظهر بیست و یکم به تورین، آن مکان ثابت و اقامتگاه من از آن زمان به بعد، رسیدم. دوباره همان آپارتمانی را اجاره کردم که بهار را در آن جا گذرانده بودم، خیابان کارلو آلبرتو شمارهی ۶، ۱۱۱، روبهروی قلعهی عظیم کارینیانو که در آن ویتوره امانوئله متولد شده است و از آن میشد منظرهی میدان کارلو آلبرتو و بر فراز آن تپهها را دید. بیهیچ تأخیری و بی آن که لحظهای از این تصمیم منحرف شوم، شروع به کار کردم. تقریباً یک چهارم پایانی اثر باید نوشته میشد. سیام سپتامبر پیروزی بزرگ فراهم شد و من این بازسنجی را به پایان بردم. کاهلیِ خداییِ در کنار پو. همان روز پیشگفتار «غروب بتان» را نگاشتم و تصحیح متن چاپی آن استراحت من در ماه سپتامبر بود. هرگز چنین پاییزی را ندیده بودم، حتی چنین پاییزی را بر زمین ناممکن میپنداشتم، کلود لورن این نکته را به نهایت اندیشیده است. هر روز همان کمال بیحد و حصر را داشت.
این است انسان، فریدریش نیچه
قضیهی واگنر
مسألهی موسیقیدانها
۱
برای اظهارنظر منصفانه دربارهی این اثر باید از سرنوشت موسیقی چون زخمی باز رنج برد. آن چیست که با رنجِ موسیقی، مرا نیز میرنجاند؟ این که در موسیقی دیگر ویژگی تلطیف عالم و تأیید آن وجود ندارد، موسیقی تباه شده است و دیگر نوای نی دیونیزوس شنیده نمیشود... اما اگر فرض کنیم که این چنین موسیقی را چون امری خاص خود و چون عشق و علاقهی خویش بدانیم، این نوشته به نظر ما بسیار ملاحظه کارانه و بیش از حد ملایم خواهد بود. شاد بودن و با مهربانی به تمسخر پرداختن در چنین مواردی (بیان خندان حقیقت تلخ در زمانی که هر سختگیری برای دستیابی به حقیقت موجه است) امری انسانی است. راستی چه کسی تردید دارد که من در مقام فرماندهی توپخانهای که هستم، تصمیم دارم به شلیک سنگین توپهای خود علیه واگنر بپردازم؟ من تمامی مسایل مهم در این زمینه را پنهان کردم، زیرا واگنر را بسیار دوست داشتم. ابتدا حمله به «ناشناسی» ظریف انجام میشود و دیگران نمیتوانند به آسانی دریابند که این کار هدف و راه و وظیفهی من بوده است (آه، باید کاملاً «ناشناسانی» دیگر جز کالیستروی موسیقی را بیابم) و بیشتر حملهای بهملت آلمان است که در امور معنوی پیوسته کاهلتر و فاقد غریزه و صادقانهتر میشود و با اشتهایی حریصانه میکوشد همچنان از تضادها تغذیه کند و «ایمان» را چون علمگرایی، «عشق مسیحی» را چون یهودستیزی، خواست قدرت («رایش») را چون بشارت به فروتنان بدون هیچ شکایتی از هضم دشوار آنها فرو میبلعد... این کمبود جانبداری در تضادها! این بیطرفی شکمی و «ایثار»! این مفهوم عادلانهی ذائقهی آلمانی که برای تمامی امور، حقوقی برابر را در نظر میگیرد و همهی امور را گوارا میداند... بی هیچ تردیدی آلمانیها آرمان گرا هستند... آخرین بار که به آلمان رفتم، سلیقهی آلمانی را درگیر در اعطای حقوق برابر به واگنر و ترومپت زن زکینگن دیدم. من خود شاهد بودم که در لایپزیگ به افتخار واقعی ترین و آلمانی ترین موسیقیدان به مفهوم کهن آلمانی و نه صرف آلمانی رایش، یعنی استاد هاینریش شوتس انجمن لیست را برای حفظ و گسترش موسیقی فریبندهی کلیسایی بنیان نهادند... بیهیچ تردیدی آلمانیها آرمانگرا هستند.
این است انسان، فریدریش نیچه
مسألهی موسیقیدانها
۱
برای اظهارنظر منصفانه دربارهی این اثر باید از سرنوشت موسیقی چون زخمی باز رنج برد. آن چیست که با رنجِ موسیقی، مرا نیز میرنجاند؟ این که در موسیقی دیگر ویژگی تلطیف عالم و تأیید آن وجود ندارد، موسیقی تباه شده است و دیگر نوای نی دیونیزوس شنیده نمیشود... اما اگر فرض کنیم که این چنین موسیقی را چون امری خاص خود و چون عشق و علاقهی خویش بدانیم، این نوشته به نظر ما بسیار ملاحظه کارانه و بیش از حد ملایم خواهد بود. شاد بودن و با مهربانی به تمسخر پرداختن در چنین مواردی (بیان خندان حقیقت تلخ در زمانی که هر سختگیری برای دستیابی به حقیقت موجه است) امری انسانی است. راستی چه کسی تردید دارد که من در مقام فرماندهی توپخانهای که هستم، تصمیم دارم به شلیک سنگین توپهای خود علیه واگنر بپردازم؟ من تمامی مسایل مهم در این زمینه را پنهان کردم، زیرا واگنر را بسیار دوست داشتم. ابتدا حمله به «ناشناسی» ظریف انجام میشود و دیگران نمیتوانند به آسانی دریابند که این کار هدف و راه و وظیفهی من بوده است (آه، باید کاملاً «ناشناسانی» دیگر جز کالیستروی موسیقی را بیابم) و بیشتر حملهای بهملت آلمان است که در امور معنوی پیوسته کاهلتر و فاقد غریزه و صادقانهتر میشود و با اشتهایی حریصانه میکوشد همچنان از تضادها تغذیه کند و «ایمان» را چون علمگرایی، «عشق مسیحی» را چون یهودستیزی، خواست قدرت («رایش») را چون بشارت به فروتنان بدون هیچ شکایتی از هضم دشوار آنها فرو میبلعد... این کمبود جانبداری در تضادها! این بیطرفی شکمی و «ایثار»! این مفهوم عادلانهی ذائقهی آلمانی که برای تمامی امور، حقوقی برابر را در نظر میگیرد و همهی امور را گوارا میداند... بی هیچ تردیدی آلمانیها آرمان گرا هستند... آخرین بار که به آلمان رفتم، سلیقهی آلمانی را درگیر در اعطای حقوق برابر به واگنر و ترومپت زن زکینگن دیدم. من خود شاهد بودم که در لایپزیگ به افتخار واقعی ترین و آلمانی ترین موسیقیدان به مفهوم کهن آلمانی و نه صرف آلمانی رایش، یعنی استاد هاینریش شوتس انجمن لیست را برای حفظ و گسترش موسیقی فریبندهی کلیسایی بنیان نهادند... بیهیچ تردیدی آلمانیها آرمانگرا هستند.
این است انسان، فریدریش نیچه
۲
اما در این جا هیچ امری مانع خشونت من و بازگویی چند حقیقت تلخ برای آلمانیها نخواهد شد. پس چه کسی چنین خواهد کرد؟ منظور من آن رفتار گستاخانه با تاریخ است. مورخان آلمانی نهتنها دیگر آن نگرش سترگ به روند و ارزشهای فرهنگ را کاملاً از دست دادهاند و همگی سادهلوحانی سیاسی (یا کلیسایی) شدهاند، بلکه به این نگرش سترگ حتی بیتوجهی نیز کردهاند. باید ابتدا «آلمانی» و «نژاد» بود و بعد در باب ارزشها و ضدارزشهای تاریخ تصمیم گرفت، باید آنها را تثبیت کرد... «آلمانی» استدلال و «آلمان، آلمان بالاتر از همه» اصل است و ژرمنها «نظام رسوم اخلاقی جهان» در تاریخ هستند. آنان در امپراتوری روم پیام آوران آزادی بودند و در سدهی هجدهم، بازآفرینان اخلاق و «امری مطلق»... نوعی تاریخنگاری آلمانی رایش هم وجود دارد و من میترسم که نوعی تاریخنگاری یهودستیز نیز وجود داشته باشد. نوعی تاریخنگاری درباری هم هست و آقای فون ترایچکه از آن شرم ندارد... تازگیها حکم احمقانهای دربارهی تاریخ، یعنی اصلی از زیبایی شناسی یکی از اهالی شوابن که خوشبختانه مرده است، یعنی فیشر صادر شد که هر آلمانی چارهای جز تأیید آن ندارد: «دورههای نوزایی و اصلاحطلبی دینی هر دو با هم تکمیل میشود، یعنی هم نوازیی زیبایی شناختی و هم نوازیی اخلاقی.» از دیدن چنین اصولی صبر از کف میدهم و احساس علاقه و حتی وظیفه میکنم که روزی به آلمانیها بگویم بر وجدان آنان چه امری سنگینی میکند. بار تمامی جنایتهای بزرگ فرهنگی چهار سدهی اخیر بر وجدان آنان است!... پیوسته به همين دليل، از سر ترس کاملاً درونی، از سر امور حقیقی که مبدل به وجدان آنان شده است، به دلیل «آرمانگرایی»... آلمانیها اروپا را از حاصل کار خویش، یعنی مفهوم آخرین عصر سترگ، عصر نوزایی، در روزگاری محروم کردند که نظام متعالیتر ارزشها، ارزشهای پسندیده و موافق با زندگی و تضمینکنندهی آینده بر ارزشهای تباه و مخالف ارزشهای یاد شده برتری یافته بود و این پیروزی ارزشهای تباه و مخالف ارزشهای یاد شده برتری یافته بود و این پیروزی غرایز به آن گروه ساکن نیز نفوذ کرده بود! لوتر، این فلاکت مجسم در کسوت کشیش، کلیسا را و هزار بار بدتر از آن، مسیحیت را دوباره در لحظهای پدید آورد که شکست خورده بود... مسيحيت همان مخالفت با خواست زندگی در قالب دین است!... لوتر، این راهب افتضاح، به دلیل همین «افتضاح» به کلیسا حمله کرد و (در پی آن!) دوباره آن را پدید آورد... کاتولیکها دلایلی برای بزرگداشت جشنهای لوتر و نگارش نمایشهای طنزآمیز داشتند. لوتر و آن «زایش دوبارهی رسوم»! لعنت بر تمامی روانشناسی! بیشک آلمانیها آرمانگرا هستند. آلمانیها دوبار با جسارتی بسيار زياد و غلبه بر خویشتن به شیوهی تفکری درست، شفاف و کاملاً علمی دست یافتند و از آنها نقبهایی به «آرمان» کهن زدند و بین حقیقت و «آرمان» آشتی برقرار کردند و در اصل تعریفهایی برای حقوق و رد علم و حقی برای دروغگویی را بازیافتند. لایبنیتس و کانت (این دو بزرگترین مانع درستی روشنفکران اروپا!) بودند. آلمانیها سرانجام که بر پلی بین دو سدهی منحط قدرتی سترگتر چون نبوغ و خواست مشاهده شد، قدرت کافی داشتند تا اروپا را از جنبهی سیاسی و اقتصادی متحد کنند، به حکومت جهانی برسند و با «جنگهای آزادیبخشِ» خود اروپا را در قالب و معجزهی وجود ناپلئون متجلی سازند. این چنین هر آنچه که پدید آمد و امروزه وجود دارد، بر وجدان آنان سنگینی میکند، این بیماری و نابخردی مخالف فرهنگ که وجود دارد، این ملیگرایی، این ملیگرایی عصبی که بیماری اروپاست، این میل به دولتهای کوچک در اروپا و سیاست خرد آن، همهی آنها را به بنبست کشانده است. آیا کسی جز من راه خروج از این بنبست را میداند؟... یعنی همان وظیفهی سترگ ایجاد وحدت دوباره بین ملتها؟...
این است انسان، فریدریش نیچه
اما در این جا هیچ امری مانع خشونت من و بازگویی چند حقیقت تلخ برای آلمانیها نخواهد شد. پس چه کسی چنین خواهد کرد؟ منظور من آن رفتار گستاخانه با تاریخ است. مورخان آلمانی نهتنها دیگر آن نگرش سترگ به روند و ارزشهای فرهنگ را کاملاً از دست دادهاند و همگی سادهلوحانی سیاسی (یا کلیسایی) شدهاند، بلکه به این نگرش سترگ حتی بیتوجهی نیز کردهاند. باید ابتدا «آلمانی» و «نژاد» بود و بعد در باب ارزشها و ضدارزشهای تاریخ تصمیم گرفت، باید آنها را تثبیت کرد... «آلمانی» استدلال و «آلمان، آلمان بالاتر از همه» اصل است و ژرمنها «نظام رسوم اخلاقی جهان» در تاریخ هستند. آنان در امپراتوری روم پیام آوران آزادی بودند و در سدهی هجدهم، بازآفرینان اخلاق و «امری مطلق»... نوعی تاریخنگاری آلمانی رایش هم وجود دارد و من میترسم که نوعی تاریخنگاری یهودستیز نیز وجود داشته باشد. نوعی تاریخنگاری درباری هم هست و آقای فون ترایچکه از آن شرم ندارد... تازگیها حکم احمقانهای دربارهی تاریخ، یعنی اصلی از زیبایی شناسی یکی از اهالی شوابن که خوشبختانه مرده است، یعنی فیشر صادر شد که هر آلمانی چارهای جز تأیید آن ندارد: «دورههای نوزایی و اصلاحطلبی دینی هر دو با هم تکمیل میشود، یعنی هم نوازیی زیبایی شناختی و هم نوازیی اخلاقی.» از دیدن چنین اصولی صبر از کف میدهم و احساس علاقه و حتی وظیفه میکنم که روزی به آلمانیها بگویم بر وجدان آنان چه امری سنگینی میکند. بار تمامی جنایتهای بزرگ فرهنگی چهار سدهی اخیر بر وجدان آنان است!... پیوسته به همين دليل، از سر ترس کاملاً درونی، از سر امور حقیقی که مبدل به وجدان آنان شده است، به دلیل «آرمانگرایی»... آلمانیها اروپا را از حاصل کار خویش، یعنی مفهوم آخرین عصر سترگ، عصر نوزایی، در روزگاری محروم کردند که نظام متعالیتر ارزشها، ارزشهای پسندیده و موافق با زندگی و تضمینکنندهی آینده بر ارزشهای تباه و مخالف ارزشهای یاد شده برتری یافته بود و این پیروزی ارزشهای تباه و مخالف ارزشهای یاد شده برتری یافته بود و این پیروزی غرایز به آن گروه ساکن نیز نفوذ کرده بود! لوتر، این فلاکت مجسم در کسوت کشیش، کلیسا را و هزار بار بدتر از آن، مسیحیت را دوباره در لحظهای پدید آورد که شکست خورده بود... مسيحيت همان مخالفت با خواست زندگی در قالب دین است!... لوتر، این راهب افتضاح، به دلیل همین «افتضاح» به کلیسا حمله کرد و (در پی آن!) دوباره آن را پدید آورد... کاتولیکها دلایلی برای بزرگداشت جشنهای لوتر و نگارش نمایشهای طنزآمیز داشتند. لوتر و آن «زایش دوبارهی رسوم»! لعنت بر تمامی روانشناسی! بیشک آلمانیها آرمانگرا هستند. آلمانیها دوبار با جسارتی بسيار زياد و غلبه بر خویشتن به شیوهی تفکری درست، شفاف و کاملاً علمی دست یافتند و از آنها نقبهایی به «آرمان» کهن زدند و بین حقیقت و «آرمان» آشتی برقرار کردند و در اصل تعریفهایی برای حقوق و رد علم و حقی برای دروغگویی را بازیافتند. لایبنیتس و کانت (این دو بزرگترین مانع درستی روشنفکران اروپا!) بودند. آلمانیها سرانجام که بر پلی بین دو سدهی منحط قدرتی سترگتر چون نبوغ و خواست مشاهده شد، قدرت کافی داشتند تا اروپا را از جنبهی سیاسی و اقتصادی متحد کنند، به حکومت جهانی برسند و با «جنگهای آزادیبخشِ» خود اروپا را در قالب و معجزهی وجود ناپلئون متجلی سازند. این چنین هر آنچه که پدید آمد و امروزه وجود دارد، بر وجدان آنان سنگینی میکند، این بیماری و نابخردی مخالف فرهنگ که وجود دارد، این ملیگرایی، این ملیگرایی عصبی که بیماری اروپاست، این میل به دولتهای کوچک در اروپا و سیاست خرد آن، همهی آنها را به بنبست کشانده است. آیا کسی جز من راه خروج از این بنبست را میداند؟... یعنی همان وظیفهی سترگ ایجاد وحدت دوباره بین ملتها؟...
این است انسان، فریدریش نیچه
۳
در نهایت، چرا نباید شک خویش را به قالب سخن درآورم؟ آلمانیها به جای من تمامی سعی خود را به کار میبندند تا از تقدیری سترگ طرفی بربندند. تاکنون آنان مرا رسوا ساختهاند و شک دارم که درآینده رفتار بهتری با من داشته باشند. آه، این پیشگویی بد بودن چه پیامدهایی دارد!... خوانندگان و شنوندگان طبیعی سخنان من روسها، اهالی اسکاندیناوی و فرانسویها بودهاند. آیا پیوسته بر تعداد آنان افزوده خواهد شد؟ آلمانیها در تاریخ شناخت پیوسته نامهایی مبهم را مطرح ساختهاند و جاعلانی «ناآگاه» پدید آوردهاند (در مورد فیشته، شلینگ، شوپنهاور، هگل، شلایرماخر این عبارت درست مثل کانت و لایبنیتس صدق میکند، تمامی آنان حجاب آورانی صرف بودهاند). آنان هیچگاه بخت یارشان نبوده است و افتخار نداشتهاند که نخستین جان راستین باشند، آن جانی که در حقیقت در باب جعل چهارهزار ساله به قضاوت مینشیند و با روح آلمانی عجین شده است. «روح آلمانی» هوایی بد برای من است و تنفس در جوار این ناپاکی مبدل به غریزه شده از جنبهی روانشناختی برای من دشوار است و هر سخن و هر حرکت آلمانیها را فاش میکند. آلمانیها در سدهی هفدهم آزمونی دشوار چون آزمونِ فرانسویها را پشت سر ننهادند و فردی چون لاروشفوکو و دکارت صدها برابر بر سرآمدترین آلمانیها از جنبهی راستی برتری دارند. و تا امروز هیچ روانشناسی نداشتهاند. اما روانشناسی تا حدودی معیار پاکی یا ناپاکی هر نژاد است... و اگر پاک نباشیم، چگونه میتوانیم ژرف باشیم؟ در بررسی آلمانیها، درست چون زنان، هیچگاه به کنه وجود آنان پی نمیبریم، زیرا اصلاً کنه ندارند. این تمام مطلب است، اما با این حال فرد صاف و ساده نیست. آنچه در آلمان بر آن نام «ژرف» مینهند، دقیقاً ناپاکی غریزه در برابر خویشتن و همان است که چند سطر پیشتر از آن سخن گفتم، نمیخواهند که تصویری واضح از خویش داشته باشند. آیا نباید واژهی «آلمانی» را چون سکهای رایج در بین تمامی ملل بجای غنای روانشناختی پیشنهاد کنم؟ در این لحظه برای مثال امپراتور آلمان «وظیفهی مسیحی» خود را آزادی بردگان آفریقا میداند و این وظیفه از دیدگاه دیگر اروپاییها دقیقاً به مفهوم «آلمانی» است... آیا هرگز آلمانیها کتابی ژرف پدید آوردهاند؟ حتی این مفهوم را که نکتهی ژرف در هر کتاب چیست، درنیافتهاند. من با عالمانی آشنا شدم که کانت را ژرف میپنداشتند. در دربار پروس (از بیان این نکته میهراسم) آقای فون ترایچکه را ژرف میدانند و اگر من استاندال را گاهی روانشناسی ژرف میپندارم و میستایم، دیگر استادان دانشگاههای آلمان از من میپرسند که استاندال را چگونه مینویسند...
این است انسان، فریدریش نیچه
در نهایت، چرا نباید شک خویش را به قالب سخن درآورم؟ آلمانیها به جای من تمامی سعی خود را به کار میبندند تا از تقدیری سترگ طرفی بربندند. تاکنون آنان مرا رسوا ساختهاند و شک دارم که درآینده رفتار بهتری با من داشته باشند. آه، این پیشگویی بد بودن چه پیامدهایی دارد!... خوانندگان و شنوندگان طبیعی سخنان من روسها، اهالی اسکاندیناوی و فرانسویها بودهاند. آیا پیوسته بر تعداد آنان افزوده خواهد شد؟ آلمانیها در تاریخ شناخت پیوسته نامهایی مبهم را مطرح ساختهاند و جاعلانی «ناآگاه» پدید آوردهاند (در مورد فیشته، شلینگ، شوپنهاور، هگل، شلایرماخر این عبارت درست مثل کانت و لایبنیتس صدق میکند، تمامی آنان حجاب آورانی صرف بودهاند). آنان هیچگاه بخت یارشان نبوده است و افتخار نداشتهاند که نخستین جان راستین باشند، آن جانی که در حقیقت در باب جعل چهارهزار ساله به قضاوت مینشیند و با روح آلمانی عجین شده است. «روح آلمانی» هوایی بد برای من است و تنفس در جوار این ناپاکی مبدل به غریزه شده از جنبهی روانشناختی برای من دشوار است و هر سخن و هر حرکت آلمانیها را فاش میکند. آلمانیها در سدهی هفدهم آزمونی دشوار چون آزمونِ فرانسویها را پشت سر ننهادند و فردی چون لاروشفوکو و دکارت صدها برابر بر سرآمدترین آلمانیها از جنبهی راستی برتری دارند. و تا امروز هیچ روانشناسی نداشتهاند. اما روانشناسی تا حدودی معیار پاکی یا ناپاکی هر نژاد است... و اگر پاک نباشیم، چگونه میتوانیم ژرف باشیم؟ در بررسی آلمانیها، درست چون زنان، هیچگاه به کنه وجود آنان پی نمیبریم، زیرا اصلاً کنه ندارند. این تمام مطلب است، اما با این حال فرد صاف و ساده نیست. آنچه در آلمان بر آن نام «ژرف» مینهند، دقیقاً ناپاکی غریزه در برابر خویشتن و همان است که چند سطر پیشتر از آن سخن گفتم، نمیخواهند که تصویری واضح از خویش داشته باشند. آیا نباید واژهی «آلمانی» را چون سکهای رایج در بین تمامی ملل بجای غنای روانشناختی پیشنهاد کنم؟ در این لحظه برای مثال امپراتور آلمان «وظیفهی مسیحی» خود را آزادی بردگان آفریقا میداند و این وظیفه از دیدگاه دیگر اروپاییها دقیقاً به مفهوم «آلمانی» است... آیا هرگز آلمانیها کتابی ژرف پدید آوردهاند؟ حتی این مفهوم را که نکتهی ژرف در هر کتاب چیست، درنیافتهاند. من با عالمانی آشنا شدم که کانت را ژرف میپنداشتند. در دربار پروس (از بیان این نکته میهراسم) آقای فون ترایچکه را ژرف میدانند و اگر من استاندال را گاهی روانشناسی ژرف میپندارم و میستایم، دیگر استادان دانشگاههای آلمان از من میپرسند که استاندال را چگونه مینویسند...
این است انسان، فریدریش نیچه
۴
چرا نباید تا انتهای این راه بروم؟ بسیار دوست دارم که این ماجرا را به پایان برسانم. از جملهی جاهطلبیهای من آن است که بهترین تردیدگر نسبت به آلمانیها باشم. بدبینی خود به ویژگیهای آلمانی را حتی در بیست و شش سالگی (سومین رساله نابهنگام، ص۷۱) بیان کردم. آلمانیها از نظر من تحملناپذیرند. هر بار که آن نوع انسانی را در نظر میآورم که در تضاد با تمامی غریزههای من است، پیوسته فردی آلمانی در ذهن من جان میگیرد. نخستین امری که بر آن اساس انسانی را «به درستی میسنجم»، این است که آیا از جسم خویش احساس جدایی میکند یا خیر آیا در همه جا مرتبه، درجه، برتری بین انسان با انسانهای دیگر را میبیند یا خیر؟ آیا خود را برتر از دیگران جلوه میدهد یا خیر، زیرا به این ترتیب آدمی به بزرگی دست مییابد و در هر حال درمانده به جمع گشادهدلان میپیوندد، آه! این همان تعبیر بسیار نیک مفهوم اراذل است. آه، اما آلمانیها خود اراذل هستند! آنان بسی نیکخواهاند... در آمد و شد با آلمانیها پست میشویم، زیرا آلمانی دیگران را همانند خود میکند... اگر آمد و شد خود با چند هنرمند و بهخصوص ریشارد واگنر را در نظر نگیریم، هیچ ساعت خوشی را با آلمانیها نگذراندهام... اگر فرض کنیم که ژرفترین روح تمامی هزارهها بین آلمانیها پدیدار شود، یکی از ناجیان باور خواهد کرد که روح نازیبای او نیز دستکم مَدّنظر قرار خواهد گرفت... من تحمل این نژادی را ندارم که با آن همیشه همنشینی ناگوار است و اصلاً ظرافتها را در نمییابد. بدا به حال من! من خود ظریفی هستم که هیچ جانی در پاهایش ندارد و حتی نمیتواند راه برود... آلمانیها اصلاً پا ندارند، اما ساق دارند... آلمانیها اصلاً نمیفهمند که تا چه حد گستاخاند، اما این صفت تفضیلی برای گستاخی است و حتی از آلمانی بودن خود شرم هم نمیکنند... آنان در باب هر موضوعی اظهارنظر میکنند و خود را مهم میپندارند. میترسم که در باب من نیز تصمیمی گرفته باشند... تمامی زندگی من اثبات همین ضرورت اساسی است. بیهوده در این امور به جستجوی نظم و ظرافتی علیه خویش میپردازم. آری، از سوی یهودیها و هنوز نه از جانب آلمانیها. طبع من آن است که در برابر هرکسی نرم و نیکخواه باشم و من حق دارم که تبعیضی قایل نشوم و این نکته مانع آن نیست که چشمانم را باز نگه دارم. من هیچکس را مستثنی نمیکنم، بهخصوص دوستانم را و در نهایت امیدوارم که این امر به انسانیت من در مراوده با آنان پایان نداده باشد! پنج یا شش نکته است که من همیشه به آنها بالیدهام. با این همه حقیقت دارد که هر نامهای را که از سالها پیش به دستم میرسد، چون کنایهای میپندارم و در آن هزل و نیکخواهی بیشتری نسبت به خودم تا هر شکلی از کینه وجود دارد... رُک و راست به هریک از دوستان خود میگویم که به نظر آنان اصلاً خواندن نوشتههای من فایده و ارزشی ندارد. از کوچکترین نشانهها در مییابم که آنان حتی نمیدانند در این نوشتهها چه نهفته است. بهخصوص در مورد زرتشت من، کدامیک از دوستانم بیش از آن امور معمول و خوشبختانه آن خودپسندی ناشی از بیتفاوتی را دیده است؟... ده سال میگذرد و هیچکس در این مدت در آلمان دستخوش عذاب وجدان نشده است تا از نام من در برابر سکوت پوچی که بر آن حاکم است، دفاع کند. تنها یک غیر آلمانی و اهل دانمارک بود که نخست ظرافت غریزه و جسارت آن را داشت که به دوستانم حمله کند... در کدام دانشگاه آلمان امروزه درسهایی در باب فلسفهی من را میتوان به آن صورتی ارائه کرد که سال گذشته روانشناس دکتر گئورگ براند در کپنهاگ به تدریس آنها پرداخت؟ من خود هیچگاه از این موضوع ناراحت نشدهام. ضرورت، سبب ناراحتی من نمیشود. جبرگرایی نهفتهترین سرشت من است. اما این باعث نمیشود که به هزل و حتی به هزل تاریخ جهان عشق بورزم و این چنین تقریباً دو سال پیش از آن تندر ویرانکنندهی بازسنجی تمامی ارزشها که جهان را زیر و زبر خواهد کرد، قضیهی واگنر را به جهان ارزانی داشتم. بیشک آلمانیها بار دیگر چون همیشه به من حمله خواهند کرد و خویش را جاودانه خواهند ساخت! حال وقت آن فرا رسیده است! آیا به این هدف رسیدهاند؟ ای ژرمنهای عزیز، برای شادی خویش چنین کنید! از شما تعریف میکنم... پس هرچه سریعتر برایم بنویسید تا دوستان حاضر باشند و خانمی از دوستانم نیز به حال من بخندد... این همه در لحظهای رخ میدهد که من مسئولیتی خطیر را برعهده دارم و هیچ کلامی ظریف و هیچ نگاهی لبریز از احترام به من نیست، زیرا من بار سنگین سرنوشت بشر را بر دوش گرفتهام.
این است انسان، فریدریش نیچه
چرا نباید تا انتهای این راه بروم؟ بسیار دوست دارم که این ماجرا را به پایان برسانم. از جملهی جاهطلبیهای من آن است که بهترین تردیدگر نسبت به آلمانیها باشم. بدبینی خود به ویژگیهای آلمانی را حتی در بیست و شش سالگی (سومین رساله نابهنگام، ص۷۱) بیان کردم. آلمانیها از نظر من تحملناپذیرند. هر بار که آن نوع انسانی را در نظر میآورم که در تضاد با تمامی غریزههای من است، پیوسته فردی آلمانی در ذهن من جان میگیرد. نخستین امری که بر آن اساس انسانی را «به درستی میسنجم»، این است که آیا از جسم خویش احساس جدایی میکند یا خیر آیا در همه جا مرتبه، درجه، برتری بین انسان با انسانهای دیگر را میبیند یا خیر؟ آیا خود را برتر از دیگران جلوه میدهد یا خیر، زیرا به این ترتیب آدمی به بزرگی دست مییابد و در هر حال درمانده به جمع گشادهدلان میپیوندد، آه! این همان تعبیر بسیار نیک مفهوم اراذل است. آه، اما آلمانیها خود اراذل هستند! آنان بسی نیکخواهاند... در آمد و شد با آلمانیها پست میشویم، زیرا آلمانی دیگران را همانند خود میکند... اگر آمد و شد خود با چند هنرمند و بهخصوص ریشارد واگنر را در نظر نگیریم، هیچ ساعت خوشی را با آلمانیها نگذراندهام... اگر فرض کنیم که ژرفترین روح تمامی هزارهها بین آلمانیها پدیدار شود، یکی از ناجیان باور خواهد کرد که روح نازیبای او نیز دستکم مَدّنظر قرار خواهد گرفت... من تحمل این نژادی را ندارم که با آن همیشه همنشینی ناگوار است و اصلاً ظرافتها را در نمییابد. بدا به حال من! من خود ظریفی هستم که هیچ جانی در پاهایش ندارد و حتی نمیتواند راه برود... آلمانیها اصلاً پا ندارند، اما ساق دارند... آلمانیها اصلاً نمیفهمند که تا چه حد گستاخاند، اما این صفت تفضیلی برای گستاخی است و حتی از آلمانی بودن خود شرم هم نمیکنند... آنان در باب هر موضوعی اظهارنظر میکنند و خود را مهم میپندارند. میترسم که در باب من نیز تصمیمی گرفته باشند... تمامی زندگی من اثبات همین ضرورت اساسی است. بیهوده در این امور به جستجوی نظم و ظرافتی علیه خویش میپردازم. آری، از سوی یهودیها و هنوز نه از جانب آلمانیها. طبع من آن است که در برابر هرکسی نرم و نیکخواه باشم و من حق دارم که تبعیضی قایل نشوم و این نکته مانع آن نیست که چشمانم را باز نگه دارم. من هیچکس را مستثنی نمیکنم، بهخصوص دوستانم را و در نهایت امیدوارم که این امر به انسانیت من در مراوده با آنان پایان نداده باشد! پنج یا شش نکته است که من همیشه به آنها بالیدهام. با این همه حقیقت دارد که هر نامهای را که از سالها پیش به دستم میرسد، چون کنایهای میپندارم و در آن هزل و نیکخواهی بیشتری نسبت به خودم تا هر شکلی از کینه وجود دارد... رُک و راست به هریک از دوستان خود میگویم که به نظر آنان اصلاً خواندن نوشتههای من فایده و ارزشی ندارد. از کوچکترین نشانهها در مییابم که آنان حتی نمیدانند در این نوشتهها چه نهفته است. بهخصوص در مورد زرتشت من، کدامیک از دوستانم بیش از آن امور معمول و خوشبختانه آن خودپسندی ناشی از بیتفاوتی را دیده است؟... ده سال میگذرد و هیچکس در این مدت در آلمان دستخوش عذاب وجدان نشده است تا از نام من در برابر سکوت پوچی که بر آن حاکم است، دفاع کند. تنها یک غیر آلمانی و اهل دانمارک بود که نخست ظرافت غریزه و جسارت آن را داشت که به دوستانم حمله کند... در کدام دانشگاه آلمان امروزه درسهایی در باب فلسفهی من را میتوان به آن صورتی ارائه کرد که سال گذشته روانشناس دکتر گئورگ براند در کپنهاگ به تدریس آنها پرداخت؟ من خود هیچگاه از این موضوع ناراحت نشدهام. ضرورت، سبب ناراحتی من نمیشود. جبرگرایی نهفتهترین سرشت من است. اما این باعث نمیشود که به هزل و حتی به هزل تاریخ جهان عشق بورزم و این چنین تقریباً دو سال پیش از آن تندر ویرانکنندهی بازسنجی تمامی ارزشها که جهان را زیر و زبر خواهد کرد، قضیهی واگنر را به جهان ارزانی داشتم. بیشک آلمانیها بار دیگر چون همیشه به من حمله خواهند کرد و خویش را جاودانه خواهند ساخت! حال وقت آن فرا رسیده است! آیا به این هدف رسیدهاند؟ ای ژرمنهای عزیز، برای شادی خویش چنین کنید! از شما تعریف میکنم... پس هرچه سریعتر برایم بنویسید تا دوستان حاضر باشند و خانمی از دوستانم نیز به حال من بخندد... این همه در لحظهای رخ میدهد که من مسئولیتی خطیر را برعهده دارم و هیچ کلامی ظریف و هیچ نگاهی لبریز از احترام به من نیست، زیرا من بار سنگین سرنوشت بشر را بر دوش گرفتهام.
این است انسان، فریدریش نیچه
چرا من تقدیر هستم
١
من از تقدیر خود آگاهم. نام من یادآور امری بس سترگ، یعنی بحرانی است که همتایی در زمین نداشته و ژرفترین مسألهی وجدانی است که در آن اخذ تصمیمی علمیهی تمامی اموری مطرح میشود که تاکنون باور داشته و ضروری دانسته و تقدیس کردهاند. من انسان نیستم، دینامیت هستم. با این همه، در من هيچ نشانی از بنیانگذاران دین نیست، زیرا ادیان مربوط به عامهی مردم است و من پس از تماس با انسانهای متدین باید دستهایم را بشویم... من هیچ «مؤمنی» را نمیخواهم و فکر میکنم برای باور خویشتن نیز بسیار شرور هستم و هرگز با تودههای مردم سخن نمیگویم... هراس بسیار از آن دارم که روزی مرا قدیس بپندارند و از این رو همگان درمییابند چرا این کتاب را پیش از آن منتشر میکنم. هدف این کتاب جلوگیری از رفتار شرورانه با من است... نمیخواهم قدیس باشم و بیش از آن فردی سادهلوح... شاید هم سادهلوح هستم... و با این همه یا شاید هم بدون این همه چنین باشد، زیرا هیچ امری تاکنون دروغینتر از قدیسان نبوده است و این حقیقتی است که از کنه وجود من بیان میشود. اما حقیقت من هراسانگیز است، زيرا تاکنون بر دروغ نام حقیقت نهادهاند. بازسنجی تمامی ارزشها همان عبارت من برای اندیشیدن به خویشتن انسان است و این نکته در وجود من عجین شده و نشانی از نبوغ است. تقدیر چنین میخواهد که من نخستین انسان محترم باشم و با فریبکاری هزاران ساله مبارزه کنم... من خود حقیقت را به این سان کشف کردهام که در ابتدا دروغ را دروغ حس کردم، یعنی بوی آن را شنیدم... نبوغ وجود من در پرههای بینی من نهفته است... من به گونهای مخالفت میکنم که تاکنون کسی چنین مخالفت نکرده است و با این وجود مخالف روح نفیکننده هستم. من آن پیامآور شادمانی هستم که همتایی نداشته است و وظیفههای خود در این بلندا را میشناسم و میدانم که تاکنون به درک آنها نایل نشدهاند. تازه از من به بعد است که دوباره امیدهایی پدید میآید. با این همه من ضرورتاً انسان فلاکتزادهای هستم. زیرا اگر حقیقت با دروغ هزاران ساله به نبرد بپردازد، به شدت تکان خواهیم خورد، گرفتگی عضلهها تحتتاثیر زمینلرزه و آن جابهجایی کوه و دره پدید خواهد آمد که تاکنون حتی در خواب نیز آن را ندیدهاند. مفهوم سیاست کاملاً در نبرد بین روحها مطرح شد، تمامی ساختارهای قدرت جامعهی کهن از بین رفت، زیرا همگی بر پایهی دروغ بنا شده است. این چنین جنگهایی پدید خواهد آمد که هنوز مشابه آن در زمین رخ نداده است. تازه از من به بعد است که سیاست بزرگ جهان پدید میآید.
این است انسان، فریدریش نیچه
١
من از تقدیر خود آگاهم. نام من یادآور امری بس سترگ، یعنی بحرانی است که همتایی در زمین نداشته و ژرفترین مسألهی وجدانی است که در آن اخذ تصمیمی علمیهی تمامی اموری مطرح میشود که تاکنون باور داشته و ضروری دانسته و تقدیس کردهاند. من انسان نیستم، دینامیت هستم. با این همه، در من هيچ نشانی از بنیانگذاران دین نیست، زیرا ادیان مربوط به عامهی مردم است و من پس از تماس با انسانهای متدین باید دستهایم را بشویم... من هیچ «مؤمنی» را نمیخواهم و فکر میکنم برای باور خویشتن نیز بسیار شرور هستم و هرگز با تودههای مردم سخن نمیگویم... هراس بسیار از آن دارم که روزی مرا قدیس بپندارند و از این رو همگان درمییابند چرا این کتاب را پیش از آن منتشر میکنم. هدف این کتاب جلوگیری از رفتار شرورانه با من است... نمیخواهم قدیس باشم و بیش از آن فردی سادهلوح... شاید هم سادهلوح هستم... و با این همه یا شاید هم بدون این همه چنین باشد، زیرا هیچ امری تاکنون دروغینتر از قدیسان نبوده است و این حقیقتی است که از کنه وجود من بیان میشود. اما حقیقت من هراسانگیز است، زيرا تاکنون بر دروغ نام حقیقت نهادهاند. بازسنجی تمامی ارزشها همان عبارت من برای اندیشیدن به خویشتن انسان است و این نکته در وجود من عجین شده و نشانی از نبوغ است. تقدیر چنین میخواهد که من نخستین انسان محترم باشم و با فریبکاری هزاران ساله مبارزه کنم... من خود حقیقت را به این سان کشف کردهام که در ابتدا دروغ را دروغ حس کردم، یعنی بوی آن را شنیدم... نبوغ وجود من در پرههای بینی من نهفته است... من به گونهای مخالفت میکنم که تاکنون کسی چنین مخالفت نکرده است و با این وجود مخالف روح نفیکننده هستم. من آن پیامآور شادمانی هستم که همتایی نداشته است و وظیفههای خود در این بلندا را میشناسم و میدانم که تاکنون به درک آنها نایل نشدهاند. تازه از من به بعد است که دوباره امیدهایی پدید میآید. با این همه من ضرورتاً انسان فلاکتزادهای هستم. زیرا اگر حقیقت با دروغ هزاران ساله به نبرد بپردازد، به شدت تکان خواهیم خورد، گرفتگی عضلهها تحتتاثیر زمینلرزه و آن جابهجایی کوه و دره پدید خواهد آمد که تاکنون حتی در خواب نیز آن را ندیدهاند. مفهوم سیاست کاملاً در نبرد بین روحها مطرح شد، تمامی ساختارهای قدرت جامعهی کهن از بین رفت، زیرا همگی بر پایهی دروغ بنا شده است. این چنین جنگهایی پدید خواهد آمد که هنوز مشابه آن در زمین رخ نداده است. تازه از من به بعد است که سیاست بزرگ جهان پدید میآید.
این است انسان، فریدریش نیچه
۲
آیا به قاعدهای برای تقدیر نیاز است که مبدل به انسان شده است؟ این قاعده را در کتاب زرتشت نگاشتهام:
و هرکس بخواهد خالقی در عین خیر و شرّ شود، باید نخست ویرانگر باشد و ارزشها را خرد کند.
از این رو والاترین بدی از جملهی والاترین نیکیهاست و این همان نیکیِ آفریننده است.
من هراسانگیزترین انسانی هستم که تاکنون وجود داشته است. این البته مانع آن نیست که نیکخواهترین فرد هم باشم. من لذت نابودسازی را تا آن حد میشناسم که نیروی من برای نابودی کافی است و در هر دو از آن سرشت دیونیزوسی فرمان میبرم که تفاوتی بین عدم انجام و تأیید کاری قایل نیست. من نخستین ضد اخلاقگرا هستم و به این ترتیب بهترین ویرانگر.
این است انسان، فریدریش نیچه
آیا به قاعدهای برای تقدیر نیاز است که مبدل به انسان شده است؟ این قاعده را در کتاب زرتشت نگاشتهام:
و هرکس بخواهد خالقی در عین خیر و شرّ شود، باید نخست ویرانگر باشد و ارزشها را خرد کند.
از این رو والاترین بدی از جملهی والاترین نیکیهاست و این همان نیکیِ آفریننده است.
من هراسانگیزترین انسانی هستم که تاکنون وجود داشته است. این البته مانع آن نیست که نیکخواهترین فرد هم باشم. من لذت نابودسازی را تا آن حد میشناسم که نیروی من برای نابودی کافی است و در هر دو از آن سرشت دیونیزوسی فرمان میبرم که تفاوتی بین عدم انجام و تأیید کاری قایل نیست. من نخستین ضد اخلاقگرا هستم و به این ترتیب بهترین ویرانگر.
این است انسان، فریدریش نیچه
۳
از من پرسیدهاند و باید میپرسیدند که دقیقاً منظور من، از زرتشت، این نخستین ضد اخلاقگرا، چیست، زیرا هر آنچه که باعث منحصر بهفرد بودن آن ایرانی در تاریخ میشود، دقیقاً عکس این نکته است. زرتشت ابتدا نبرد خیر و شرّ را گردونهی واقعی در تمامی امور گوشزد کرد و این چنین برگردان اخلاق به متافیزیک را قدرت، دلیل و هدف فینفسه دانست. این، کار او بود. اما این پرسش در اصلْ خود پاسخ است. زرتشت این خطای بسیار مهیب، یعنی اخلاق را پدید آورد و به همین دلیل نیز بیشک او نخستین کسی است که آن را میشناسد. نکتهی مهم آن نیست که زرتشت در این زمینه قدیمیتر و مجربتر از هر اندیشمندی است، زیرا تمامی تاریخ خود ردّ تجربهی اصلِ به اصطلاح «نظم اخلاقی عالم» است. نکتهی مهم آن است که زرتشت حقیقیتر از دیگر اندیشمندان است و در آموزههای او صرفاً حقیقت را والاترین فضیلت میدانند. یعنی خلاف ترسِ «آرمانگرایانی» که از واقعیت میگریزند، زرتشت دلیری بیشتر در جسم را بیش از همهی اندیشمندان مطرح کرده است. گفتار نیک و نیک تیرانداختن فضیلت ایرانی است. آیا سخن مرا درمییابند؟... پیروزی بر خویشتن اخلاقی از سرِ حقیقت، پیروزی بر خویشتنِ اخلاقگرا در وجود فرد مخالف خود (درمن) از نظر من همان نام زرتشت است.
این است انسان، فریدریش نیچه
از من پرسیدهاند و باید میپرسیدند که دقیقاً منظور من، از زرتشت، این نخستین ضد اخلاقگرا، چیست، زیرا هر آنچه که باعث منحصر بهفرد بودن آن ایرانی در تاریخ میشود، دقیقاً عکس این نکته است. زرتشت ابتدا نبرد خیر و شرّ را گردونهی واقعی در تمامی امور گوشزد کرد و این چنین برگردان اخلاق به متافیزیک را قدرت، دلیل و هدف فینفسه دانست. این، کار او بود. اما این پرسش در اصلْ خود پاسخ است. زرتشت این خطای بسیار مهیب، یعنی اخلاق را پدید آورد و به همین دلیل نیز بیشک او نخستین کسی است که آن را میشناسد. نکتهی مهم آن نیست که زرتشت در این زمینه قدیمیتر و مجربتر از هر اندیشمندی است، زیرا تمامی تاریخ خود ردّ تجربهی اصلِ به اصطلاح «نظم اخلاقی عالم» است. نکتهی مهم آن است که زرتشت حقیقیتر از دیگر اندیشمندان است و در آموزههای او صرفاً حقیقت را والاترین فضیلت میدانند. یعنی خلاف ترسِ «آرمانگرایانی» که از واقعیت میگریزند، زرتشت دلیری بیشتر در جسم را بیش از همهی اندیشمندان مطرح کرده است. گفتار نیک و نیک تیرانداختن فضیلت ایرانی است. آیا سخن مرا درمییابند؟... پیروزی بر خویشتن اخلاقی از سرِ حقیقت، پیروزی بر خویشتنِ اخلاقگرا در وجود فرد مخالف خود (درمن) از نظر من همان نام زرتشت است.
این است انسان، فریدریش نیچه
۴
در اصل دو انکار است که اصطلاح من از ضد اخلاقگرا هر دو را دربر میگیرد. من ابتدا آن انسانی را انکار میکنم که تاکنون در قالب والاترین نوع مطرح بوده، منظورم آن انسان نیک، نیکخواه و نیکوکار است. از دیگر سو آن نوع اخلاقی را انکار میکنم که در مقام اخلاقِ فینفسه آن را معتبر دانسته و بر همه جا حاکم کردهاند، یعنی اخلاق منحط، یا به اصطلاح اخلاق مسیحی. درست آن است که این تضاد دوم را مهمترین تضاد بدانیم، زیرا از نظر من ارزش نهادن بیش از حد بر نیکی و نیکخواهی در کلّ پیامد انحطاط و نشانهی ضعف و کنار آمدن نامعقول با زندگی در حال بالندگی و مثبت است. شرط تأیید، نفی و نابودی است. نخست در باب روانشناسی فردی نیک به تأمل میپردازم. برای تعیین ارزش نوعی از انسان باید بهایی را پرداخت که برای حفظ او به آن نیاز است و بعد باید شرایط وجودی او را شناخت. شرط وجودی فرد نیکْ دروغ یا به عبارتی دیگر عدم خواست مشاهدهی اصل واقعیت به هر بهایی باشد و در عین حال نه به این شیوه که در هر زمان غریزههای نیکخواهی را به مبارزه طلبد و کمتر به این شکل که مداخلهی دستان کوتاهبین و نیکخواه را در هر زمان بپذیرد. مشاهدهی تمامی امور نابسامان به مثابهی ایراد و چون امری که باید نابود شود، حماقتی تمامعیار است و در کلّ فاجعهای با پیامدهای خاص، تقدیر، ناشی از حماقت و تقریباً چنان ابلهانه است که بخواهیم آب و هوای بد را برای همدردی با فقیران نابود کنیم... در اقتصاد کلان امور هراسانگیز واقعیت (از جنبهی تأثیرها، آزمندیها و خواست قدرت) بسیار ضروریتر از آن شکل نیکبختی حقیر و یا به اصطلاح «نیکی» است. باید دقت کرد، تا آخرینها هم چون وابسته به فریب غریزی هستند، جایگاهی داشته باشند. من دلیلی سترگ برای آنان دارم که پیامدهای نامعمول این خوشبینی بر تودهها، این زادهی انسانهای خوشبین را در تمامی تاریخ اثبات کنم. زرتشت، نخستین کسی بود که دریافت خوشبین چون بدبین منحط و شاید هم زیانآورتر است و گفت: انسانهای نیک هرگز حقیقت را بر زبان نمیآورند. نیکان به شما آن ساحلها و احساس امنیت دروغین را شناسانند و شما غرق در دروغ چشم به جهان گشودید و پنهان شدید. تمامی امور را تا نهایت، آن نیکان دروغین و جعلی ساختهاند. خوشبختانه جهان بر پایهی غرایز بنا نشده است و دقیقاً آن حیوان نیکخواهِ گلهها در آن نیکبختی خویش را نمییابد. ضرورت آن که تمامی امور «انسانی نیک»، حیوانی، گلهوار، با چشم آبی، نیکخواه با روح «زیبا» یا به آن گونه که آقای هربرت اسپنسر آرزو میکند، نوعدوست باشد، یعنی از هستی شخصیت سترگی را ستاندن، یعنی بشریت را سترون ساختن و به حد بربریت حقیرانه تنزل دادن. برای تحقق این کار بس کوشیدهاند!... و همین نکته را اخلاق نامیدهاند... از این رو زرتشت گاهی نیکان را «واپسین انسانها» و گاهی «آغازِ پایان» مینامد و بهخصوص انسانها را زیانآورترین گونهی بشر میداند، زیرا آنان به بهای حقیقت و آینده از زندگی خویش مایه میگذارند.
نیکان نمیتوانند بیافرینند، آنان پیوسته آغازِ پایان هستند.
آنان پيوسته آن کسی را به صلیب میکشند که ارزشهای جدید را بر لوحی جدید مینگارد، خود را فدای آینده میکند و تمامی آیندهی بشریت را مصلوب میسازد.
نیکان پیوسته آغاز پایان هستند...
هر زیانی هم که این تهمتزنندگان جهان فراهم آورند، زیان نیکان زیانآورترین زیان است.
این است انسان، فریدریش نیچه
در اصل دو انکار است که اصطلاح من از ضد اخلاقگرا هر دو را دربر میگیرد. من ابتدا آن انسانی را انکار میکنم که تاکنون در قالب والاترین نوع مطرح بوده، منظورم آن انسان نیک، نیکخواه و نیکوکار است. از دیگر سو آن نوع اخلاقی را انکار میکنم که در مقام اخلاقِ فینفسه آن را معتبر دانسته و بر همه جا حاکم کردهاند، یعنی اخلاق منحط، یا به اصطلاح اخلاق مسیحی. درست آن است که این تضاد دوم را مهمترین تضاد بدانیم، زیرا از نظر من ارزش نهادن بیش از حد بر نیکی و نیکخواهی در کلّ پیامد انحطاط و نشانهی ضعف و کنار آمدن نامعقول با زندگی در حال بالندگی و مثبت است. شرط تأیید، نفی و نابودی است. نخست در باب روانشناسی فردی نیک به تأمل میپردازم. برای تعیین ارزش نوعی از انسان باید بهایی را پرداخت که برای حفظ او به آن نیاز است و بعد باید شرایط وجودی او را شناخت. شرط وجودی فرد نیکْ دروغ یا به عبارتی دیگر عدم خواست مشاهدهی اصل واقعیت به هر بهایی باشد و در عین حال نه به این شیوه که در هر زمان غریزههای نیکخواهی را به مبارزه طلبد و کمتر به این شکل که مداخلهی دستان کوتاهبین و نیکخواه را در هر زمان بپذیرد. مشاهدهی تمامی امور نابسامان به مثابهی ایراد و چون امری که باید نابود شود، حماقتی تمامعیار است و در کلّ فاجعهای با پیامدهای خاص، تقدیر، ناشی از حماقت و تقریباً چنان ابلهانه است که بخواهیم آب و هوای بد را برای همدردی با فقیران نابود کنیم... در اقتصاد کلان امور هراسانگیز واقعیت (از جنبهی تأثیرها، آزمندیها و خواست قدرت) بسیار ضروریتر از آن شکل نیکبختی حقیر و یا به اصطلاح «نیکی» است. باید دقت کرد، تا آخرینها هم چون وابسته به فریب غریزی هستند، جایگاهی داشته باشند. من دلیلی سترگ برای آنان دارم که پیامدهای نامعمول این خوشبینی بر تودهها، این زادهی انسانهای خوشبین را در تمامی تاریخ اثبات کنم. زرتشت، نخستین کسی بود که دریافت خوشبین چون بدبین منحط و شاید هم زیانآورتر است و گفت: انسانهای نیک هرگز حقیقت را بر زبان نمیآورند. نیکان به شما آن ساحلها و احساس امنیت دروغین را شناسانند و شما غرق در دروغ چشم به جهان گشودید و پنهان شدید. تمامی امور را تا نهایت، آن نیکان دروغین و جعلی ساختهاند. خوشبختانه جهان بر پایهی غرایز بنا نشده است و دقیقاً آن حیوان نیکخواهِ گلهها در آن نیکبختی خویش را نمییابد. ضرورت آن که تمامی امور «انسانی نیک»، حیوانی، گلهوار، با چشم آبی، نیکخواه با روح «زیبا» یا به آن گونه که آقای هربرت اسپنسر آرزو میکند، نوعدوست باشد، یعنی از هستی شخصیت سترگی را ستاندن، یعنی بشریت را سترون ساختن و به حد بربریت حقیرانه تنزل دادن. برای تحقق این کار بس کوشیدهاند!... و همین نکته را اخلاق نامیدهاند... از این رو زرتشت گاهی نیکان را «واپسین انسانها» و گاهی «آغازِ پایان» مینامد و بهخصوص انسانها را زیانآورترین گونهی بشر میداند، زیرا آنان به بهای حقیقت و آینده از زندگی خویش مایه میگذارند.
نیکان نمیتوانند بیافرینند، آنان پیوسته آغازِ پایان هستند.
آنان پيوسته آن کسی را به صلیب میکشند که ارزشهای جدید را بر لوحی جدید مینگارد، خود را فدای آینده میکند و تمامی آیندهی بشریت را مصلوب میسازد.
نیکان پیوسته آغاز پایان هستند...
هر زیانی هم که این تهمتزنندگان جهان فراهم آورند، زیان نیکان زیانآورترین زیان است.
این است انسان، فریدریش نیچه
۵
زرتشت نخستین روانشناس نیکان و (به همین دلیل) دوست بدان است. هر بار که گونهای منحط از انسان به والاترین مرتبه میرسد، ممکن است که این والایی به زیان گونهی مخالف خود، یعنی به زیان انسان قدرتمند و مطمئن به زندگی باشد. هر بار که این حیوانِ گلهای در پرتو پاکترین فضیلت میدرخشد، بیشک آن انسان استثنایی به مرتبهی بدان سقوط میکند. هر بار که فریب به هر بهایی واژهی «حقیقت» را برای مشاهده مطرح میسازد، بیشک آن جنبهی حقیقی را باید در بدنامترین امور یافت. زرتشت در این مورد هیچ شکی ندارد و میگوید که شناخت نیکان، یعنی «بهترینهاست» که تنها هراس از انسانها را پدید میآورد. با همین نفرت او بالهایی درآورد تا «به آیندههای دوردست پر کشد» و این نکته را پنهان نداشت که گونهی انسانی او، گونهای نسبتاً ابرانسانی و در مقایسه با نیکان ابرانسانی است و نیکان و دادگران ابرانسان او را ابلیس خواهند نامید...
ای والاترین انسانهایی که شما را به چشم دیدهام، این همان شک من نسبت به شما و خندههای پنهان من است.
گمان میکنم که ابرانسانِ مرا ابلیس خواهید نامید!
چنان با روح خویش از سترگی بیگانهاید که ابرانسان برای شما از جنبهی نیکی هراسانگیز خواهد بود...
در این جا و نه در هیچ جا دیگری باید دریابیم که خواست زرتشت چیست، این گونهی انسانی که او مطرح میکند، همان واقعیت است به همان گونه که وجود دارد. این واقعیت به قدر کافی قدرت دارد، با آن بیگانه نیست و از آن فاصله نمیگیرد، او خود قدرت است و تمامی امور هراسانگیز و شکبرانگیز را در خود نهفته دارد و این چنین انسان به اَبرانسانی میرسد...
این است انسان، فریدریش نیچه
زرتشت نخستین روانشناس نیکان و (به همین دلیل) دوست بدان است. هر بار که گونهای منحط از انسان به والاترین مرتبه میرسد، ممکن است که این والایی به زیان گونهی مخالف خود، یعنی به زیان انسان قدرتمند و مطمئن به زندگی باشد. هر بار که این حیوانِ گلهای در پرتو پاکترین فضیلت میدرخشد، بیشک آن انسان استثنایی به مرتبهی بدان سقوط میکند. هر بار که فریب به هر بهایی واژهی «حقیقت» را برای مشاهده مطرح میسازد، بیشک آن جنبهی حقیقی را باید در بدنامترین امور یافت. زرتشت در این مورد هیچ شکی ندارد و میگوید که شناخت نیکان، یعنی «بهترینهاست» که تنها هراس از انسانها را پدید میآورد. با همین نفرت او بالهایی درآورد تا «به آیندههای دوردست پر کشد» و این نکته را پنهان نداشت که گونهی انسانی او، گونهای نسبتاً ابرانسانی و در مقایسه با نیکان ابرانسانی است و نیکان و دادگران ابرانسان او را ابلیس خواهند نامید...
ای والاترین انسانهایی که شما را به چشم دیدهام، این همان شک من نسبت به شما و خندههای پنهان من است.
گمان میکنم که ابرانسانِ مرا ابلیس خواهید نامید!
چنان با روح خویش از سترگی بیگانهاید که ابرانسان برای شما از جنبهی نیکی هراسانگیز خواهد بود...
در این جا و نه در هیچ جا دیگری باید دریابیم که خواست زرتشت چیست، این گونهی انسانی که او مطرح میکند، همان واقعیت است به همان گونه که وجود دارد. این واقعیت به قدر کافی قدرت دارد، با آن بیگانه نیست و از آن فاصله نمیگیرد، او خود قدرت است و تمامی امور هراسانگیز و شکبرانگیز را در خود نهفته دارد و این چنین انسان به اَبرانسانی میرسد...
این است انسان، فریدریش نیچه
۶
اما من از جنبهای دیگر نیز واژهی ضداخلاقگرا را چون نشانه و نشانهی افتخاری برای خویش برگزیدم. به این واژه افتخار میکنم. زیرا مرا از تمامی بشریت متمایز میسازد. هیچکس تاکنون اخلاق مسیحیت را در زیر گامهای خویش حس نکرده است. برای چنین کاری به بلندی، نگرشی به دور دستها و ژرفا و ورطههایی روانشناختی بدان گونه که تا کنون مشاهده نشده، نیاز است. اخلاق مسیحیّت تاکنون سیرسهی آن ساحرهی افسونگر برای تمامی اندیشمندان است و آنان در خدمت این اخلاق بودند. چه کسی پیش از من به غارهایی سرزده است که از درون آنها گازهای سمی آرمانگرایانهی (تهمت به جهان) متصاعد میشود؟ چه کسی تاکنون جسارت آن را داشته که بداند، اینها همه درونِتهی است؟ پیش از من بین فیلسوفان چه کسی روانشناس بوده و به مخالفت با آن «کلّاشان متعالی» و «آرمانگرا» پرداخته است؟ پیش از من هیچ روانشناسی نبوده است. در این جا نخستین فرد ممکن است نفرینی عایدش شود، امّا در هر حال، این تقدیر است، زیرا نخستین فردی است که این امور را تحقیر میکند... نفرتِ از انسان، خطر وجود من است...
این است انسان، فریدریش نیچه
اما من از جنبهای دیگر نیز واژهی ضداخلاقگرا را چون نشانه و نشانهی افتخاری برای خویش برگزیدم. به این واژه افتخار میکنم. زیرا مرا از تمامی بشریت متمایز میسازد. هیچکس تاکنون اخلاق مسیحیت را در زیر گامهای خویش حس نکرده است. برای چنین کاری به بلندی، نگرشی به دور دستها و ژرفا و ورطههایی روانشناختی بدان گونه که تا کنون مشاهده نشده، نیاز است. اخلاق مسیحیّت تاکنون سیرسهی آن ساحرهی افسونگر برای تمامی اندیشمندان است و آنان در خدمت این اخلاق بودند. چه کسی پیش از من به غارهایی سرزده است که از درون آنها گازهای سمی آرمانگرایانهی (تهمت به جهان) متصاعد میشود؟ چه کسی تاکنون جسارت آن را داشته که بداند، اینها همه درونِتهی است؟ پیش از من بین فیلسوفان چه کسی روانشناس بوده و به مخالفت با آن «کلّاشان متعالی» و «آرمانگرا» پرداخته است؟ پیش از من هیچ روانشناسی نبوده است. در این جا نخستین فرد ممکن است نفرینی عایدش شود، امّا در هر حال، این تقدیر است، زیرا نخستین فردی است که این امور را تحقیر میکند... نفرتِ از انسان، خطر وجود من است...
این است انسان، فریدریش نیچه
۷
آیا سخن مرا دریافتهاند؟ هر آنچه که مرا از همهی پسماندهی بشریت متمایز میسازد و به کناری مینهد، کشف اخلاق مسیحیّت است. از اینرو به سخنی نیاز داشتم که مفهوم این ستیزهجویی با همگان را در بر گیرد. در این جا از نظر من بزرگترین ناپاکی، چشم بستن است که بر وجدان بشریت سنگینی میکند. آن خودفریبی که به قالب غریزه درآمده، آن خواست بنیادین به چشم بستن بر هر اتفاق، یا هر علتالعلل و هر واقعیت، آن جعل روانشناسی تا سر حد جنایت. آن کوری در برابر مسیحیت که جنایتی است تمام عیار، جنایتی در حقِ زندگی... هزاران سالی که ملتها، از نخستین واپسینها، فیلسوفان و پیرزنان (صرفنظر از پنج یا شش لحظهی تاریخی و من در مقام هفتمین لحظه) از این دیدگاه همگی سزاوار هم هستند. مسیحی تاکنون «موجودی اخلاقی»، کنجکاوی بیهمانند و چون «موجودی اخلاقی»، پوچ، فریبخورده، سبکسر و سهلانگار و زیانآورتر به حال خویش بوده است و حتی تحقیرکنندگان بشر در خواب هم نمیتوانستند آن را در نظر آورند. اخلاق مسیحی، یعنی شرورترین قالب خواست دروغ، الههی حقیقیِ فریبندهی بشریت و همانی است که آنان را به تباهی کشانده است. خطا آن نیست که من با مشاهدهی آن برآشفته میشوم و نه کمبود هزاران سالهی «خواست نیک»، انضباط، نجابت و جسارت در امور معنوی که وجود خویش را با پیروزی خود نشان میدهد، بلکه کمبود سرشت و عمل کاملاً ناشی از ترسی است که طبیعتستیزی را چون اخلاق، والاترین افتخار میداند و چون قانون و فرمانی قطعی بر بشریت حاکم میگردد!... عدم درک خویشتن تا این حد، نه در مقام فردی و نه در مقام ملت، بلكه در مقام بشر!... و این که میآموزند نخستین غریزههای زندگی را تحقیر کنند و این که «روح» و «جانی» را به دروغ آفریدهاند تا جسم را به کارهای ننگآور وادارند. و این که میآموزند که در شرایط زندگی و در مسایل جنسی امری ناپاک وجود دارد و در ژرفترین ضرورتهای رشد، در خودخواهی صرف (این واژه خود نوعی تهمت است!) به دنبال شرّ میگردند. این که بهواژگونه در نشانههای معمول شکست و تضادِ غریزی، در «ایثار»، در فقدان نقطهی ثقل، در «غیرفردی شدن» و «عشق به دیگران» (مهرورزی به همسایه!) ارزش والاتری، (چه میگویم!) ارزش فینفسه را میبینند!... چه شد؟ آیا خود بشریت دستخوش احطاط شده است؟ آیا پیوسته چنین بوده است؟ نکتهی مشخص آن است که فقط به بشریت ارزشهای منحط را چون والاترین ارزشها آموختهاند. اخلاق از خودگذشتگی در واقع همان اخلاق شکست تمامعیار و این واقعیت است که «من نابود میشوم» و وجه امری آن چنین میشود: «باید همگی نابود شوید» و نه فقط در وجه امری!... بلکه تنها در وجه اخلاقی که تاکنون آن را آموختهاند، یعنی اخلاق از خودگذشتگی، نهایت خواست را نشان میدهد و در نهایت، زندگی را نفی میکند. در این زمینه امکان دارد که بشریت دستخوش انحطاط نباشد، بلکه تنها آن گونهی انگل انسانی، یعنی کشیش، چنین باشد و این چنین اخلاق خود را به جایگاهی از ارزشها رسانده است که در اخلاق مسیحی ابزار قدرت خود را دارد... و در عمل به نظر من، آموزگاران، رهبران بشریت و کل متألهان همگی فاسدند و به این دلیل بازسنجی تمامی ارزشها در مقام دشمنِ زندگی، یعنی اخلاق پدید آمده است... تعریف اخلاق چنین میشود: اخلاق همان ویژگی انحطاط است و این نیت پنهانی را دارد که از زندگی انتقام بگیرد و با موفقیت قرین شود. این تعریف از دیدگاه من بسی ارزشمند است.
این است انسان، فریدریش نیچه
آیا سخن مرا دریافتهاند؟ هر آنچه که مرا از همهی پسماندهی بشریت متمایز میسازد و به کناری مینهد، کشف اخلاق مسیحیّت است. از اینرو به سخنی نیاز داشتم که مفهوم این ستیزهجویی با همگان را در بر گیرد. در این جا از نظر من بزرگترین ناپاکی، چشم بستن است که بر وجدان بشریت سنگینی میکند. آن خودفریبی که به قالب غریزه درآمده، آن خواست بنیادین به چشم بستن بر هر اتفاق، یا هر علتالعلل و هر واقعیت، آن جعل روانشناسی تا سر حد جنایت. آن کوری در برابر مسیحیت که جنایتی است تمام عیار، جنایتی در حقِ زندگی... هزاران سالی که ملتها، از نخستین واپسینها، فیلسوفان و پیرزنان (صرفنظر از پنج یا شش لحظهی تاریخی و من در مقام هفتمین لحظه) از این دیدگاه همگی سزاوار هم هستند. مسیحی تاکنون «موجودی اخلاقی»، کنجکاوی بیهمانند و چون «موجودی اخلاقی»، پوچ، فریبخورده، سبکسر و سهلانگار و زیانآورتر به حال خویش بوده است و حتی تحقیرکنندگان بشر در خواب هم نمیتوانستند آن را در نظر آورند. اخلاق مسیحی، یعنی شرورترین قالب خواست دروغ، الههی حقیقیِ فریبندهی بشریت و همانی است که آنان را به تباهی کشانده است. خطا آن نیست که من با مشاهدهی آن برآشفته میشوم و نه کمبود هزاران سالهی «خواست نیک»، انضباط، نجابت و جسارت در امور معنوی که وجود خویش را با پیروزی خود نشان میدهد، بلکه کمبود سرشت و عمل کاملاً ناشی از ترسی است که طبیعتستیزی را چون اخلاق، والاترین افتخار میداند و چون قانون و فرمانی قطعی بر بشریت حاکم میگردد!... عدم درک خویشتن تا این حد، نه در مقام فردی و نه در مقام ملت، بلكه در مقام بشر!... و این که میآموزند نخستین غریزههای زندگی را تحقیر کنند و این که «روح» و «جانی» را به دروغ آفریدهاند تا جسم را به کارهای ننگآور وادارند. و این که میآموزند که در شرایط زندگی و در مسایل جنسی امری ناپاک وجود دارد و در ژرفترین ضرورتهای رشد، در خودخواهی صرف (این واژه خود نوعی تهمت است!) به دنبال شرّ میگردند. این که بهواژگونه در نشانههای معمول شکست و تضادِ غریزی، در «ایثار»، در فقدان نقطهی ثقل، در «غیرفردی شدن» و «عشق به دیگران» (مهرورزی به همسایه!) ارزش والاتری، (چه میگویم!) ارزش فینفسه را میبینند!... چه شد؟ آیا خود بشریت دستخوش احطاط شده است؟ آیا پیوسته چنین بوده است؟ نکتهی مشخص آن است که فقط به بشریت ارزشهای منحط را چون والاترین ارزشها آموختهاند. اخلاق از خودگذشتگی در واقع همان اخلاق شکست تمامعیار و این واقعیت است که «من نابود میشوم» و وجه امری آن چنین میشود: «باید همگی نابود شوید» و نه فقط در وجه امری!... بلکه تنها در وجه اخلاقی که تاکنون آن را آموختهاند، یعنی اخلاق از خودگذشتگی، نهایت خواست را نشان میدهد و در نهایت، زندگی را نفی میکند. در این زمینه امکان دارد که بشریت دستخوش انحطاط نباشد، بلکه تنها آن گونهی انگل انسانی، یعنی کشیش، چنین باشد و این چنین اخلاق خود را به جایگاهی از ارزشها رسانده است که در اخلاق مسیحی ابزار قدرت خود را دارد... و در عمل به نظر من، آموزگاران، رهبران بشریت و کل متألهان همگی فاسدند و به این دلیل بازسنجی تمامی ارزشها در مقام دشمنِ زندگی، یعنی اخلاق پدید آمده است... تعریف اخلاق چنین میشود: اخلاق همان ویژگی انحطاط است و این نیت پنهانی را دارد که از زندگی انتقام بگیرد و با موفقیت قرین شود. این تعریف از دیدگاه من بسی ارزشمند است.
این است انسان، فریدریش نیچه
۸
آیا سخن مرا دریافتهاند؟ در این جا هیچ سخنی جز آن بیان نکردم که پنجسال پیش از دهان زرتشت گفته شده بود. کشف اخلاق مسیحیّت رخدادی بیهمتا و فاجعهای واقعی است. آن کس که به روشنگری در این باره بپردازد، خود قدرتی سترگ و همان تقدیر است و تاریخ بشریت را به دو بخش تقسیم میکند. یعنی زندگی پیش از آن و زندگی پس از آن...
آذرخش حقیقت دقیقاً به آن نقطهای برخورد کرد که تاکنون والاترین امر بود و هرکس که دریابد چه اتفاقی آن جا افتاده است، دوست دارد که ببیند آیا به راستی هنوز جزیی از آن باقی است یا خیر. آنچه که تاکنون «حقیقت» نام گرفته است، زیانآورترین، فریبندهترین و نهفتهترین قالب دروغ دانسته میشود. آن بهانهی مقدس برای «اصلاح» بشریت چون نیرنگ و مکیدن خون زندگی و دچار کمخونی شدن است. اخلاق، یعنی خونآشامی... آن کس که اخلاق را پدید آورد، تنها ضدارزشی در بین تمامی ارزشها یافته است که به آن باور دارند یا باور داشتهاند. او دیگر در محترمترین و حتی آن گونهی تقدیس شدهی انسان نیز جنبهی احترام و بزرگداشت را نمییابد و تنها فلاکتبارترین گونهی موجوداتی ناقصالخلقه را میبیند که فلکزدهاند، چون فردا را محسور خود میکنند... مفهوم «خدا» را در برابر مفهوم زندگی مطرح ساختند و با آن تمامی امور زیانآور، مسموم، پر از افترا و تمامی خصومت با زندگی را در وجود یک فرد مجسم ساختند! مفهوم «فراسو» یا «عالم حقیقی» را درست کردند تا ارزشهای واقعی عالم موجود را تباه سازند تا هیچ هدف، فرد و وظیفهای را برای تمامی واقعیت زمانی ما باقی نگذارند! مفهوم «روح»، «جان» و در نهایت «روحنامیرا» را پدید آورند تا جسم را تحقیر کنند، تا آن را بیمار («مقدس») سازند تا اموری را که شایستهی جدیت است، مسائل تغذیه، مسکن، غذای معنوی، درمان بیماران، پاکی، آب و هوا را دستخوش سهلانگاری هراسانگیزی کنند! به جای سلامت «رستگاری جان» یا به نظر من تسلسلی احمقانه بین ناراحتی ناشی از گناه و هیستری رستگاری را پدید آوردند! مفهوم «گناه» را همراه با ابزارهای شکنجه در برابر مفهوم «ارادهی آزاد» نهادند تا غریزه را دستخوش پریشانی کنند و بدبینی نسبت به غرایز را سرشت ثانوی سازند! در مفهوم «از خود گذشتگی»، «تهمت به خویشتن» یعنی همان نشانهی واقعی احطاط و گرایش به امور ننگآور و عدم توانایی دریافتن سود خویش _نابودی خویشتن را _نشانهی ارزش، «وظیفه»، «تقدس» و «امری الهی» در انسان دانستند! در نهایت (این هراسانگیزترین جنبهها است). در مفهوم انسان نیک به جانبداریِ از تمامی ضعیفان، بیماران، گمراهان و رنجوران از خویشتن پرداختند و خلاصه تمامی اموری را مطرح کردند که باید از میان برود، قانون انتخاب طبیعی را مردود دانستند، آرمانی از رویِ تضاد با انسانهای افتخارآمیز و نیک، تأییدگر و مطمئنِ به آینده و با آیندهای تضمین شده ارائه کردند و این انسان را شرور نامیدند... و تمامی اینها را اخلاق دانستند! این ننگ را از بین ببرید!
این است انسان، فریدریش نیچه
آیا سخن مرا دریافتهاند؟ در این جا هیچ سخنی جز آن بیان نکردم که پنجسال پیش از دهان زرتشت گفته شده بود. کشف اخلاق مسیحیّت رخدادی بیهمتا و فاجعهای واقعی است. آن کس که به روشنگری در این باره بپردازد، خود قدرتی سترگ و همان تقدیر است و تاریخ بشریت را به دو بخش تقسیم میکند. یعنی زندگی پیش از آن و زندگی پس از آن...
آذرخش حقیقت دقیقاً به آن نقطهای برخورد کرد که تاکنون والاترین امر بود و هرکس که دریابد چه اتفاقی آن جا افتاده است، دوست دارد که ببیند آیا به راستی هنوز جزیی از آن باقی است یا خیر. آنچه که تاکنون «حقیقت» نام گرفته است، زیانآورترین، فریبندهترین و نهفتهترین قالب دروغ دانسته میشود. آن بهانهی مقدس برای «اصلاح» بشریت چون نیرنگ و مکیدن خون زندگی و دچار کمخونی شدن است. اخلاق، یعنی خونآشامی... آن کس که اخلاق را پدید آورد، تنها ضدارزشی در بین تمامی ارزشها یافته است که به آن باور دارند یا باور داشتهاند. او دیگر در محترمترین و حتی آن گونهی تقدیس شدهی انسان نیز جنبهی احترام و بزرگداشت را نمییابد و تنها فلاکتبارترین گونهی موجوداتی ناقصالخلقه را میبیند که فلکزدهاند، چون فردا را محسور خود میکنند... مفهوم «خدا» را در برابر مفهوم زندگی مطرح ساختند و با آن تمامی امور زیانآور، مسموم، پر از افترا و تمامی خصومت با زندگی را در وجود یک فرد مجسم ساختند! مفهوم «فراسو» یا «عالم حقیقی» را درست کردند تا ارزشهای واقعی عالم موجود را تباه سازند تا هیچ هدف، فرد و وظیفهای را برای تمامی واقعیت زمانی ما باقی نگذارند! مفهوم «روح»، «جان» و در نهایت «روحنامیرا» را پدید آورند تا جسم را تحقیر کنند، تا آن را بیمار («مقدس») سازند تا اموری را که شایستهی جدیت است، مسائل تغذیه، مسکن، غذای معنوی، درمان بیماران، پاکی، آب و هوا را دستخوش سهلانگاری هراسانگیزی کنند! به جای سلامت «رستگاری جان» یا به نظر من تسلسلی احمقانه بین ناراحتی ناشی از گناه و هیستری رستگاری را پدید آوردند! مفهوم «گناه» را همراه با ابزارهای شکنجه در برابر مفهوم «ارادهی آزاد» نهادند تا غریزه را دستخوش پریشانی کنند و بدبینی نسبت به غرایز را سرشت ثانوی سازند! در مفهوم «از خود گذشتگی»، «تهمت به خویشتن» یعنی همان نشانهی واقعی احطاط و گرایش به امور ننگآور و عدم توانایی دریافتن سود خویش _نابودی خویشتن را _نشانهی ارزش، «وظیفه»، «تقدس» و «امری الهی» در انسان دانستند! در نهایت (این هراسانگیزترین جنبهها است). در مفهوم انسان نیک به جانبداریِ از تمامی ضعیفان، بیماران، گمراهان و رنجوران از خویشتن پرداختند و خلاصه تمامی اموری را مطرح کردند که باید از میان برود، قانون انتخاب طبیعی را مردود دانستند، آرمانی از رویِ تضاد با انسانهای افتخارآمیز و نیک، تأییدگر و مطمئنِ به آینده و با آیندهای تضمین شده ارائه کردند و این انسان را شرور نامیدند... و تمامی اینها را اخلاق دانستند! این ننگ را از بین ببرید!
این است انسان، فریدریش نیچه
۹
آیا سخن مرا دریافتهاند؟ دیونیزوس علیه آن مصلوب...
این است انسان، فریدریش نیچه
آیا سخن مرا دریافتهاند؟ دیونیزوس علیه آن مصلوب...
این است انسان، فریدریش نیچه
دیباچه
خود را سرزنده نگاه داشتن در گیر_و_دارِ یک کارِ دلگیر و بیاندازه پر مسئولیّت، کم هنري نیست: و البته، چه چیزي ضروریتر از سرزندگی؟ كاري که شادمانی در آن دست اندر کار نباشد هرگز درست از آب درنمیآید. تنها دلیلِ نیرومندی سرشاریِ نیروست. یک ارزیابیِ دوبارهیِ همهیِ ارزشها، پرسشنمادي چنین سیاه، چنین گران، که سایهاي سنگین میافکند بر آن کس که آن را فرامینهد___ بر آنکس که بارِ سرنوشتِ چنین وظیفهاي را بر دوش دارد، و او را هر دم وامیدارد که به آفتاب پناه بَرَد و جدّیتي گران و بیاندازه گرانبار شونده را از خود بتکاند. در این کار هر وسیلهاي کارامد است و هر چه پیش آید خوش آید: بالاتر از همه جنگ. جنگآوری همواره شگردِ بزرگِ [شفابخشیِ] جانهایي ست بسي به درون گراییده و به ژرفی رسیده. در زخم زدن نیز نیرویِ شفابخش هست. این نکتهپردازی، که سرچشمهاش را از چشمِ کنجکاویِ دانشورانه پنهان نگاه میدارم، دیري شعارِ من بوده است:
با زخم زدن جانها میبالند، مردانگیها میشکفند.
وسیلهیِ دیگري برایِ شفا، که از آن یک نیز برایم خوشایندتر است، به صدا درآوردنِ بتها ست... بتها در جهان از واقعیّتها بیشتر اند: «بد_چشمیِ» من از بهرِ این جهان از همین است، همچنان که «بد_گوشیِ» من... اینجا یکباره با پُتک پرسشي پیش کشیدن و در پاسخ چهبسا آن بانگِ میانتهیِ آشنا را شنیدن که از اندرونهیِ آماسیده زبان میگشاید___چه مایهیِ شادی ست برایِ آن کس که پسِ پشتِ گوشهایش گوش هایي دیگر دارد؛ برایِ روانشناس و موشاَفسایِ کهنهکاري چون من که در برابر_اش درست آن چیزهایي که خوش دارند خاموش بمانند، میباید زبان باز کنند...
این نوشتار نیز_چنانکه از عنواناش برمیآید_پیش از هر چیز آرمیدني ست در گوشهیِ آفتابگیري و به تنآسایی پناه بردنِ یک روانشناس. چهبسا جنگي تازه؟ نَکُنَد بتهایي تازه در آن به صدا درآیند؟... این نوشتارِ کوچک اعلامِ جنگي ست بزرگ: و در بابِ به صدا در آمدنِ بتها، آنچه این بار به صدا درمیآید نه بتهایِ زمانه که بتهایِ جاودانه اند... و اینجا پتک را چنان با ایشان آشنا میکنم که گویی مضراب را___با بتهایي که کهنتر و ایمان آوردهتر و آماسیدهتر از آنها بتي نیست... همچنین پوکتر... و هیچیک از اینها سبب نمیشود که بیش از همه به آنها ایمان نیاورند. هیچکس آنها را بت نمیداند، به ویژه والاترینهاشان را...
تورینو، ۳۰ سپتامبرِ ۱۸۸۸، به روزي که نخستین کتابِ ارزیابیِ دوبارهیِ همهیِ ارزشها به پایان آمد.
فریدریش نیچه
غروبِ بُتها یا فلسفیدن با پُتک، ترجمهیِ داریوشِ آشوری
خود را سرزنده نگاه داشتن در گیر_و_دارِ یک کارِ دلگیر و بیاندازه پر مسئولیّت، کم هنري نیست: و البته، چه چیزي ضروریتر از سرزندگی؟ كاري که شادمانی در آن دست اندر کار نباشد هرگز درست از آب درنمیآید. تنها دلیلِ نیرومندی سرشاریِ نیروست. یک ارزیابیِ دوبارهیِ همهیِ ارزشها، پرسشنمادي چنین سیاه، چنین گران، که سایهاي سنگین میافکند بر آن کس که آن را فرامینهد___ بر آنکس که بارِ سرنوشتِ چنین وظیفهاي را بر دوش دارد، و او را هر دم وامیدارد که به آفتاب پناه بَرَد و جدّیتي گران و بیاندازه گرانبار شونده را از خود بتکاند. در این کار هر وسیلهاي کارامد است و هر چه پیش آید خوش آید: بالاتر از همه جنگ. جنگآوری همواره شگردِ بزرگِ [شفابخشیِ] جانهایي ست بسي به درون گراییده و به ژرفی رسیده. در زخم زدن نیز نیرویِ شفابخش هست. این نکتهپردازی، که سرچشمهاش را از چشمِ کنجکاویِ دانشورانه پنهان نگاه میدارم، دیري شعارِ من بوده است:
با زخم زدن جانها میبالند، مردانگیها میشکفند.
وسیلهیِ دیگري برایِ شفا، که از آن یک نیز برایم خوشایندتر است، به صدا درآوردنِ بتها ست... بتها در جهان از واقعیّتها بیشتر اند: «بد_چشمیِ» من از بهرِ این جهان از همین است، همچنان که «بد_گوشیِ» من... اینجا یکباره با پُتک پرسشي پیش کشیدن و در پاسخ چهبسا آن بانگِ میانتهیِ آشنا را شنیدن که از اندرونهیِ آماسیده زبان میگشاید___چه مایهیِ شادی ست برایِ آن کس که پسِ پشتِ گوشهایش گوش هایي دیگر دارد؛ برایِ روانشناس و موشاَفسایِ کهنهکاري چون من که در برابر_اش درست آن چیزهایي که خوش دارند خاموش بمانند، میباید زبان باز کنند...
این نوشتار نیز_چنانکه از عنواناش برمیآید_پیش از هر چیز آرمیدني ست در گوشهیِ آفتابگیري و به تنآسایی پناه بردنِ یک روانشناس. چهبسا جنگي تازه؟ نَکُنَد بتهایي تازه در آن به صدا درآیند؟... این نوشتارِ کوچک اعلامِ جنگي ست بزرگ: و در بابِ به صدا در آمدنِ بتها، آنچه این بار به صدا درمیآید نه بتهایِ زمانه که بتهایِ جاودانه اند... و اینجا پتک را چنان با ایشان آشنا میکنم که گویی مضراب را___با بتهایي که کهنتر و ایمان آوردهتر و آماسیدهتر از آنها بتي نیست... همچنین پوکتر... و هیچیک از اینها سبب نمیشود که بیش از همه به آنها ایمان نیاورند. هیچکس آنها را بت نمیداند، به ویژه والاترینهاشان را...
تورینو، ۳۰ سپتامبرِ ۱۸۸۸، به روزي که نخستین کتابِ ارزیابیِ دوبارهیِ همهیِ ارزشها به پایان آمد.
فریدریش نیچه
غروبِ بُتها یا فلسفیدن با پُتک، ترجمهیِ داریوشِ آشوری
نکته پردازیها و خَدَنگاندازیها
۱
تنآسانی سرچشمهیِ هر گونه روانشناسی ست. چه گفتید؟ یعنی که روانشناسی هم از رذیلتها ست؟[۱]
۱. بازیاي ست با ضربالمثلي در آلمانی که میگوید: «تنآسانی سرچشمهیِ همهیِ رذیلتها ست.»
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۱
تنآسانی سرچشمهیِ هر گونه روانشناسی ست. چه گفتید؟ یعنی که روانشناسی هم از رذیلتها ست؟[۱]
۱. بازیاي ست با ضربالمثلي در آلمانی که میگوید: «تنآسانی سرچشمهیِ همهیِ رذیلتها ست.»
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۲
دلاورترین کسان هم در میانِ ما کمتر دلِ آن چیزي را دارد که بهراستی میداند...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
دلاورترین کسان هم در میانِ ما کمتر دلِ آن چیزي را دارد که بهراستی میداند...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۳
«برایِ تنها زیستن یا حیوان میباید بود یا خدا.» این گفتهیِ ارسطوست و موردِ سوّم را از قلم انداخته است: هر دو میباید بود، یعنی___فیلسوف...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
«برایِ تنها زیستن یا حیوان میباید بود یا خدا.» این گفتهیِ ارسطوست و موردِ سوّم را از قلم انداخته است: هر دو میباید بود، یعنی___فیلسوف...
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۴
«حقیقت همیشه یک رویه است.»_آیا این دروغي دو رویه نیست؟ [۱]_
۱. در این گزینگویه بازیاي میانِ einfach (ساده، یکرویه) و zweifach (دوچندان) هست.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
«حقیقت همیشه یک رویه است.»_آیا این دروغي دو رویه نیست؟ [۱]_
۱. در این گزینگویه بازیاي میانِ einfach (ساده، یکرویه) و zweifach (دوچندان) هست.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
۵
بسا چیزها را هرگز نمیخواهم بدانم__خردمندی بر دانش نیز حد میگذارد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها
بسا چیزها را هرگز نمیخواهم بدانم__خردمندی بر دانش نیز حد میگذارد.
فریدریش نیچه، غروبِ بتها