Forwarded from نشستهای گروه فلسفه دانشگاه ادیان
گروه فلسفه معاصر دانشگاه ادیان و مذاهب قم برگزار میکند:
◽️مدرسه تابستانه فلسفۀ اخلاق (حضوری و آنلاین)
🗓 زمان: هر دوشنبه، از 25 خرداد تا 12 مرداد 1405
ساعت: 14 تا 18
🏢 مکان: دانشگاه ادیان، سالن شهید بهشتی
❗️هزینۀ ثبتنام: 500 هزار تومان (فقط افرادی که تمایل به دریافت گواهی شرکت در مدرسه دارند)
✅ شرکتکنندگان در مدرسه در اولویت پذیرش در مقطع کارشناسی ارشد رشته فلسفۀ اخلاق دانشگاه ادیان و مذاهب قرار میگیرند.
🖋جهت ثبتنام به آدرس زیر مراجعه کنید:
https://digiform.ir/we714bf3d6
📝 برای اطلاع از موضوعات و سایر جزئیات ارائهها، به کانال نشستهای گروه فلسفه دانشگاه ادیان مراجعه کنید.
☎️ اطلاعات بیشتر: 02531710129
◽️مدرسه تابستانه فلسفۀ اخلاق (حضوری و آنلاین)
🗓 زمان: هر دوشنبه، از 25 خرداد تا 12 مرداد 1405
ساعت: 14 تا 18
🏢 مکان: دانشگاه ادیان، سالن شهید بهشتی
❗️هزینۀ ثبتنام: 500 هزار تومان (فقط افرادی که تمایل به دریافت گواهی شرکت در مدرسه دارند)
✅ شرکتکنندگان در مدرسه در اولویت پذیرش در مقطع کارشناسی ارشد رشته فلسفۀ اخلاق دانشگاه ادیان و مذاهب قرار میگیرند.
🖋جهت ثبتنام به آدرس زیر مراجعه کنید:
https://digiform.ir/we714bf3d6
📝 برای اطلاع از موضوعات و سایر جزئیات ارائهها، به کانال نشستهای گروه فلسفه دانشگاه ادیان مراجعه کنید.
☎️ اطلاعات بیشتر: 02531710129
👌4❤2
مرد را دردی اگر باشد، خوش است؟
به نظر مجذوب تبریزی، درد و خوشی یا به تعبیر رضا عطاران، ترش و شیرین، کنار هم معنا مییابند. هراکلیتوس هم همین را میگفت: «بیماری، سلامتی را شیرین و دلپذیر میکند، گرسنگی سیری را و خستگی، استراحت را». خیلیهای دیگر هم البته چنین گفته و اندیشیدهاند.
اما از نیمه دوم قرن بیستم، به جلوداری کارل پوپر، کسانی از فایدهگرایان گفتند وظیفه اخلاقی، کاهش رنج تا سرحد ممکن است. حتی نیازی نیست به دنبال افزایش شادی و خوشی باشیم، چون لذت و شادی، ذهنی و سلیقهای است، اما درد و رنج، عینی و واقعی. سخن چنان متین و قوی به نظر میرسید که چهبسا میتوانست جریان کلاسیک فایدهگرایی (قائل به لزوم افزایش خوشی هر چه بیشتر برای افراد هر چه بیشتر) را کنار بزند. با این همه، فیلسوفی به نام نینیان اسمارت، در سال ۱۹۵۸ استدلالی را علیه اینان مطرح کرد که موجب دعوایی اساسی شد. خلاصهاش اینکه اگر هدف اصلی و نهایی اخلاق، تنها کاهش درد و رنج باشد، پس چنانچه دیکتاتور خیرخواهی، ابزاری در دست داشته باشد که کل جهان را در چشمبههمزدنی نابود کند، باید تحسینش کنیم؛ چون تنها حالتی را که در آن، انسان میتواند از هر رنجی بیاساید، محقق کرده است.
طرفداران فایدهگرایی سلبی پاسخهای متنوعی به اسمارت دادند و او را به تحریف نظریه خود متهم کردند. در مقاله زیر که دیروز در مجله پژوهشهای فلسفی منتشر شد، مرور کوتاهی داشتهام بر تاریخ این بحث و جدالها در غرب، و تلاش کردهام نشان دهم که استدلال اسمارت، به رغم عجیب و غریب بودنش، همچنان میتواند جدی گرفته شود.
https://philosophy.tabrizu.ac.ir/article_21373.html
به نظر مجذوب تبریزی، درد و خوشی یا به تعبیر رضا عطاران، ترش و شیرین، کنار هم معنا مییابند. هراکلیتوس هم همین را میگفت: «بیماری، سلامتی را شیرین و دلپذیر میکند، گرسنگی سیری را و خستگی، استراحت را». خیلیهای دیگر هم البته چنین گفته و اندیشیدهاند.
اما از نیمه دوم قرن بیستم، به جلوداری کارل پوپر، کسانی از فایدهگرایان گفتند وظیفه اخلاقی، کاهش رنج تا سرحد ممکن است. حتی نیازی نیست به دنبال افزایش شادی و خوشی باشیم، چون لذت و شادی، ذهنی و سلیقهای است، اما درد و رنج، عینی و واقعی. سخن چنان متین و قوی به نظر میرسید که چهبسا میتوانست جریان کلاسیک فایدهگرایی (قائل به لزوم افزایش خوشی هر چه بیشتر برای افراد هر چه بیشتر) را کنار بزند. با این همه، فیلسوفی به نام نینیان اسمارت، در سال ۱۹۵۸ استدلالی را علیه اینان مطرح کرد که موجب دعوایی اساسی شد. خلاصهاش اینکه اگر هدف اصلی و نهایی اخلاق، تنها کاهش درد و رنج باشد، پس چنانچه دیکتاتور خیرخواهی، ابزاری در دست داشته باشد که کل جهان را در چشمبههمزدنی نابود کند، باید تحسینش کنیم؛ چون تنها حالتی را که در آن، انسان میتواند از هر رنجی بیاساید، محقق کرده است.
طرفداران فایدهگرایی سلبی پاسخهای متنوعی به اسمارت دادند و او را به تحریف نظریه خود متهم کردند. در مقاله زیر که دیروز در مجله پژوهشهای فلسفی منتشر شد، مرور کوتاهی داشتهام بر تاریخ این بحث و جدالها در غرب، و تلاش کردهام نشان دهم که استدلال اسمارت، به رغم عجیب و غریب بودنش، همچنان میتواند جدی گرفته شود.
https://philosophy.tabrizu.ac.ir/article_21373.html
philosophy.tabrizu.ac.ir
از کاهش رنج تا نابودی جهان: ارزیابی مجدد استدلال نینیان اسمارت علیه فایدهگرایی سلبی
این مقاله با تمرکز بر برهان نابودی جهانِ نینیان اسمارت، به تحلیل یکی از مهمترین چالشهای نظری و عملی فایدهگرایی سلبی میپردازد. اسمارت نشان میدهد که اگر هدف نهایی اخلاق تنها کاهش رنج باشد، در نهایت حذف کامل رنج از طریق نابودی حیات میتواند موجه جلوه کند؛…
❤6
پدر و مادر با شادمانی از به دنیا آمدن کودک خودشان، شکرگزار دادار هستی شدند و پس از چند روزی نام «یحیی» را بر کودک خود نهادند. چه اسم با مسمّایی که خود بعدها خود را احیاگر فلسفهٔ باستان خواند و گویی «اِحیا و یحیی» همزاد همدیگرند. حَبَش و همسرش همچُنان از کودک خود مراقبت [میکردند] و دست از پا نمیشناختند تا اینکه روزها و ماهها و سالها سپری شد و یحیای زیبارو، و شیرینسخن و تیزهوش نیز با سپری شدن روزگاران، روزهایِ عمر خود را سپری میکرد تا اینکه پنج و شش سالی از عمر یحیی سپری شد و شکل ظاهری او نیز هر روز زیباتر و دوستداشتنیتر میشد و به موازات رشد جسمانی چهرهٔ او زیبا و زیباتر میشد و سرخگونی خود را وانمود میکرد و همزمان سیرت زیبای او هم رخ مینمود...
از همان اَوان کودکی، تیزهوشی و جوَلان ذهن و حافظه حیرتآور و فکر و عقل جستوجوگر، فهم و استعداد کمنظیر، بلکه بینظیر و در عین حال گوشهگیر در چهره و رفتار شهابالدّین زیباروی هویدا و استثنایی بودن او از همان اَوان کودکی در رفتار و گفتار وی نمایان بود... گویی گمشدهای داشت و ازاینرو با همسنّوسالانش قابل مقایسه نبود. گویا مکتبدار روستای سُهرَوَرد نیز این مطلب را بهخوبی دریافته بود و بر اساس همین شناخت، همواره به دیدهٔ احترام و تکریم به این کودک مینگریست و گاه کتابهایی را در اختیار او میگذاشت، و مرتب سفارش یحیی را به پدر و مادر او میکرد تا از او بیشتر مراقبت کنند؛ چراکه یحیی غیر از دیگر کودکان مکتب بود...
روز به روز آثار نبوغ، استعداد، فهم و باریکاندیشی وی، او را از همسنّ و سالانش ممتاز میکرد تا اینکه پدر تصمیم میگیرد فرزندش که اکنون در آغازین سالهای نوجوانی است، یعنی حدود دوازده یا سیزده سال دارد، برای ادامه تحصیل به یکی از مراکز علمی آن زمان برود... مکتبدار روستا هم به پدر و مادر او تأکید میکرد که اجازه دهند این نوجوان باهوش و دارایِ استعداد کمنظیر به سوی آینده درخشان علمی خود برود، تا اینکه پس از مشورتها شهر مراغه برای تحصیل انتخاب و یحیای نوجوان از پدر، مادر و خویشان خود خداحافظی و به سوی سرنوشت خود حرکت میکند...
------------------------
محمّد (جلالالدّین) ملکی، از پیله تا پرواز، بازخوانی دفتر زندگی و آثار شهابالدّین یحیی سهروردی، با پیشگفتار دکتر سیّدحسین نصر، نشر طه، ۱۴۰۵، ص ۳۶ تا ۳۸ (با گزینش).
@negarestan_taba
از همان اَوان کودکی، تیزهوشی و جوَلان ذهن و حافظه حیرتآور و فکر و عقل جستوجوگر، فهم و استعداد کمنظیر، بلکه بینظیر و در عین حال گوشهگیر در چهره و رفتار شهابالدّین زیباروی هویدا و استثنایی بودن او از همان اَوان کودکی در رفتار و گفتار وی نمایان بود... گویی گمشدهای داشت و ازاینرو با همسنّوسالانش قابل مقایسه نبود. گویا مکتبدار روستای سُهرَوَرد نیز این مطلب را بهخوبی دریافته بود و بر اساس همین شناخت، همواره به دیدهٔ احترام و تکریم به این کودک مینگریست و گاه کتابهایی را در اختیار او میگذاشت، و مرتب سفارش یحیی را به پدر و مادر او میکرد تا از او بیشتر مراقبت کنند؛ چراکه یحیی غیر از دیگر کودکان مکتب بود...
روز به روز آثار نبوغ، استعداد، فهم و باریکاندیشی وی، او را از همسنّ و سالانش ممتاز میکرد تا اینکه پدر تصمیم میگیرد فرزندش که اکنون در آغازین سالهای نوجوانی است، یعنی حدود دوازده یا سیزده سال دارد، برای ادامه تحصیل به یکی از مراکز علمی آن زمان برود... مکتبدار روستا هم به پدر و مادر او تأکید میکرد که اجازه دهند این نوجوان باهوش و دارایِ استعداد کمنظیر به سوی آینده درخشان علمی خود برود، تا اینکه پس از مشورتها شهر مراغه برای تحصیل انتخاب و یحیای نوجوان از پدر، مادر و خویشان خود خداحافظی و به سوی سرنوشت خود حرکت میکند...
------------------------
محمّد (جلالالدّین) ملکی، از پیله تا پرواز، بازخوانی دفتر زندگی و آثار شهابالدّین یحیی سهروردی، با پیشگفتار دکتر سیّدحسین نصر، نشر طه، ۱۴۰۵، ص ۳۶ تا ۳۸ (با گزینش).
@negarestan_taba
❤10
به اقتضای وضعیت شغلی، مدتی است در جلسات دفاع رساله و پایاننامه، بیشتر حضور دارم. از رایجترین اشکالاتی که استادان داور به آن اشاره میکنند، عدم حضور جدّی مؤلف در متن و کمبود «عمق بحث» است؛ درحالیکه شاید تا ده پانزده سال پیش، داوران از کمبود فحص و تتبع بیشتر گلایه میکردند. اینجا منظور به طور مشخص، پایاننامهها و رسالههای رشته فلسفه است.
به نظر میرسد با دسترسی آسانتر به منابع دستاول از طریق سایتهای اینترنتی و همینطور مسیریابی از طریق هوش مصنوعی، دانشجویان خیلی زود در مسیر بحث میافتند و از این جهت، دشواریهای کمتری نسبت به گذشتگان دارند. اما به همین نسبت، داوران هم از همین دو لحاظ قویتر و سریعتر شدهاند؛ کمی تا قسمتی قویتر و سریعتر از دانشجویان. بنابراین ناخواسته چشم داوران به دنبال استدلالهای اصیل خود دانشجو، دفع دخلهای مقدر، اشکال و جوابهای تودرتو و ارائه پاسخهای اصیل و جدید میگردد. اگر رسالهای از همان آغاز، یعنی قبل از جلسه پیشدفاع، علاوه بر تتبع و فحص گسترده و استفاده از عمده منابع مرتبط، از چنین حضور مؤلف و عمقی هم برخوردار باشد، بسیار بیشتر به چشم داوران میآید.
اینجا به مرور از این تجربهها بیشتر خواهم نوشت؛ با هشتگ #جلسات_دفاع. شاید به کار آید.
@negarestan_taba
به نظر میرسد با دسترسی آسانتر به منابع دستاول از طریق سایتهای اینترنتی و همینطور مسیریابی از طریق هوش مصنوعی، دانشجویان خیلی زود در مسیر بحث میافتند و از این جهت، دشواریهای کمتری نسبت به گذشتگان دارند. اما به همین نسبت، داوران هم از همین دو لحاظ قویتر و سریعتر شدهاند؛ کمی تا قسمتی قویتر و سریعتر از دانشجویان. بنابراین ناخواسته چشم داوران به دنبال استدلالهای اصیل خود دانشجو، دفع دخلهای مقدر، اشکال و جوابهای تودرتو و ارائه پاسخهای اصیل و جدید میگردد. اگر رسالهای از همان آغاز، یعنی قبل از جلسه پیشدفاع، علاوه بر تتبع و فحص گسترده و استفاده از عمده منابع مرتبط، از چنین حضور مؤلف و عمقی هم برخوردار باشد، بسیار بیشتر به چشم داوران میآید.
اینجا به مرور از این تجربهها بیشتر خواهم نوشت؛ با هشتگ #جلسات_دفاع. شاید به کار آید.
@negarestan_taba
👍7👌2🙏1
جریانشناسی دوستی و ستیز با تکنولوژی در فلسفه غرب
چهبسا تکنولوژی را تنها مجموعهای از ابزارها و وسایل هوشمند بدانیم که کارها را برایمان آسانتر کردهاند؛ اما بسیاری از فیلسوفان غربی، پیدایی تکنولوژی مدرن را مسئلهای عمیق و شایستهٔ تأمل جدی تلقی کردهاند؛ رویدادی که میتواند تعریف ما از انسان، آزادی و طبیعت را تغییر دهد.
نگاه فیلسوفان غربی به تکنولوژی، بهویژه هر چه مدرنترِ آن، بسیار رنگارنگ و متفاوت است. از کسانی که با ارائه دلایلی، دیدگاهی ویرانشهرگرایانه به جهان تکنولوژیک دارند و زیانِ زیستن در چنین جهانی را بسیار بیشتر از سودهایش میدانند تا اندیشمندانی که از دستاوردها راضیاند و به آینده، خوشبین. در بین مخالفان، باز طیف متنوعی دیده میشود؛ کسانی که مخالفت بنیادینشان سبب میشود توصیه عملی برای گریز یا حتی ستیز داشته باشند و حتی دستور تخریب کارخانجات و قتل مهندسان را صادر کردهاند، کسانی که تنها به نقد و نظر بسنده میکنند و ناامیدانه میگویند در برابر روند پیشرفت فناوریهای مدرن نمیتوان ایستاد و چارهای نیست جز تأمل و مواجهه اندیشهگرانه و نهایتا فیلسوفانی که میگویند این اشکالات آنقدر هم بنیادین نیست که نتوان اصلاحشان کرد. در بین خوشبینها که البته تعدادشان در میان فیلسوفان کمتر است نیز میتوان درجاتی از تنوع را دید.
به نظر میرسد میتوان بر اساس اینکه فیلسوفان غرب چه پاسخی به این سه پرسش بنیادین میدهند، به جریانشناسی دیدگاههایشان در این زمینه پرداخت:
۱. آیا تکنولوژی اساساً زیانبار است (زیانش از سودش بیشتر است)؟
۲. اگر آری، آیا این آسیبها در ذات تکنولوژی نهفتهاند یا عارضی و موردیاند؟
۳. اگر آری، آیا ما انسانها اساساً توان ایستادگی در برابر این پدیدهٔ (علیالفرض) زیانبار را داریم؟
در مقالهای که هفته پیش منتشر شد،* کوشیدهام با مرور اندیشههای فیلسوفان غرب، چارچوبی برای این گونهشناسی ارائه کنم و نمایی اولیه و حتیالمقدور بیطرفانه از استدلالهای طرفینِ این بحث به دست دهم. آنتیستنس، دیوجانس، بیکن، روسو، ثورو، هایدگر، مارکوزه، نصر، فینبرگ، کازینسکی، دایامندیس و کورزویل از جمله فیلسوفان و متفکرانی هستند که به مرور دیدگاهها و استدلالهایشان پرداختهام.
------------------
* مدتی پیش نشریه تأملات فلسفی، فراخوانی برای ویژهنامه انگلیسیاش درباره چالشهای دنیای مدرن و تکنولوژیک منتشر کرد و مقاله حاضر را که مستخرج از فصل اول رساله دکتریام است، برای این نشریه ارسال کردم. به لطف یزدان، این پنجمین مقاله علمی-پژوهشی مستخرج از رساله دکتریام است که به مرحله انتشار میرسد. این رساله با عنوان «اصول اخلاقی کاربری تکنولوژی مدرن: الگویی تلفیقی بر اساس مکاتب وظیفهگرا، پیامدگرا و فضیلتگرا» در اردیبهشت ۱۳۹۶ با راهنمایی استاد گرامی، دکتر غلامحسین توکلی به انجام رسید.
https://phm.znu.ac.ir/article_737263.html
@negarestan_taba
چهبسا تکنولوژی را تنها مجموعهای از ابزارها و وسایل هوشمند بدانیم که کارها را برایمان آسانتر کردهاند؛ اما بسیاری از فیلسوفان غربی، پیدایی تکنولوژی مدرن را مسئلهای عمیق و شایستهٔ تأمل جدی تلقی کردهاند؛ رویدادی که میتواند تعریف ما از انسان، آزادی و طبیعت را تغییر دهد.
نگاه فیلسوفان غربی به تکنولوژی، بهویژه هر چه مدرنترِ آن، بسیار رنگارنگ و متفاوت است. از کسانی که با ارائه دلایلی، دیدگاهی ویرانشهرگرایانه به جهان تکنولوژیک دارند و زیانِ زیستن در چنین جهانی را بسیار بیشتر از سودهایش میدانند تا اندیشمندانی که از دستاوردها راضیاند و به آینده، خوشبین. در بین مخالفان، باز طیف متنوعی دیده میشود؛ کسانی که مخالفت بنیادینشان سبب میشود توصیه عملی برای گریز یا حتی ستیز داشته باشند و حتی دستور تخریب کارخانجات و قتل مهندسان را صادر کردهاند، کسانی که تنها به نقد و نظر بسنده میکنند و ناامیدانه میگویند در برابر روند پیشرفت فناوریهای مدرن نمیتوان ایستاد و چارهای نیست جز تأمل و مواجهه اندیشهگرانه و نهایتا فیلسوفانی که میگویند این اشکالات آنقدر هم بنیادین نیست که نتوان اصلاحشان کرد. در بین خوشبینها که البته تعدادشان در میان فیلسوفان کمتر است نیز میتوان درجاتی از تنوع را دید.
به نظر میرسد میتوان بر اساس اینکه فیلسوفان غرب چه پاسخی به این سه پرسش بنیادین میدهند، به جریانشناسی دیدگاههایشان در این زمینه پرداخت:
۱. آیا تکنولوژی اساساً زیانبار است (زیانش از سودش بیشتر است)؟
۲. اگر آری، آیا این آسیبها در ذات تکنولوژی نهفتهاند یا عارضی و موردیاند؟
۳. اگر آری، آیا ما انسانها اساساً توان ایستادگی در برابر این پدیدهٔ (علیالفرض) زیانبار را داریم؟
در مقالهای که هفته پیش منتشر شد،* کوشیدهام با مرور اندیشههای فیلسوفان غرب، چارچوبی برای این گونهشناسی ارائه کنم و نمایی اولیه و حتیالمقدور بیطرفانه از استدلالهای طرفینِ این بحث به دست دهم. آنتیستنس، دیوجانس، بیکن، روسو، ثورو، هایدگر، مارکوزه، نصر، فینبرگ، کازینسکی، دایامندیس و کورزویل از جمله فیلسوفان و متفکرانی هستند که به مرور دیدگاهها و استدلالهایشان پرداختهام.
------------------
* مدتی پیش نشریه تأملات فلسفی، فراخوانی برای ویژهنامه انگلیسیاش درباره چالشهای دنیای مدرن و تکنولوژیک منتشر کرد و مقاله حاضر را که مستخرج از فصل اول رساله دکتریام است، برای این نشریه ارسال کردم. به لطف یزدان، این پنجمین مقاله علمی-پژوهشی مستخرج از رساله دکتریام است که به مرحله انتشار میرسد. این رساله با عنوان «اصول اخلاقی کاربری تکنولوژی مدرن: الگویی تلفیقی بر اساس مکاتب وظیفهگرا، پیامدگرا و فضیلتگرا» در اردیبهشت ۱۳۹۶ با راهنمایی استاد گرامی، دکتر غلامحسین توکلی به انجام رسید.
https://phm.znu.ac.ir/article_737263.html
@negarestan_taba
phm.znu.ac.ir
Modern Technology as a Philosophical Problem: A Typology of Critical and Affirmative Attitudes in Light of Three Fundamental Propositions
This paper examines modern technology not merely as a collection of tools and processes but as a philosophical problem concerning the nature, value, and existential orientation of humankind. The study aims to reconstruct a coherent conceptual framework for…
❤6
Forwarded from Elizaium
مقالهی Andrew Critch و Jacob Tsimerman - جالبه بخونید.
سناریوهای نابودی بشر توسط هوش مصنوعی - " بخشِ اول "
تقسیم بندی به صورتِ عمدی و غیر عمدی هست
اما خروجی نهایی پنج طبقه داره:
مرحلهی اول : مدلهای زبانی ارتباطات تجاری رو تصاحب میکنن.
مرحلهٔی دوم: رباتهای انساننما فراگیر میشن.
مرحلهٔ سوم: رباتها حقوق اخلاقی و قانونی میگیرن.
مرحلهٔ چهارم: AI وارد سیاست میشه.
مرحلهٔ پنجم: رباتها اقتصاد و نیروی کار رو در اختیار میگیرن.
مرحلهٔ ششم: منابع بهسمت نیازهای ماشینها میرن.
چرا این سناریو «غیرعمدی» هست؟
سناریوهای نابودی بشر توسط هوش مصنوعی - " بخشِ اول "
لینکِ مقاله:
https://arxiv.org/abs/2507.09369
تقسیم بندی به صورتِ عمدی و غیر عمدی هست
اما خروجی نهایی پنج طبقه داره:
1. غیرعمدی
2. عمدی توسط دولتها
3. عمدی توسط نهادها و گروههای بزرگ
4. عمدی توسط افراد یا گروهای کوچک
5. عمدی توسط عامل های AI
1. نابودی غیرعمدی بشر
این سناریو از شورش ناگهانی یک ربات شروع نمیشه؛
بلکه یک فرایند تدریجی از واگذاری اقتصاد و سیاست به ماشینها تصور میشه.
مرحلهی اول : مدلهای زبانی ارتباطات تجاری رو تصاحب میکنن.
استفاده از LLMها برای معاملات، خدمات مشتری و ارتباطات سازمانی به استاندارد صنعت تبدیل میشه.
دلیل فرضی:
هوش بیشتر؛
صبر بیشتر؛
پاسخگویی سریع؛
توانایی ادارهٔ تعداد زیادی ارتباط؛
کاهش هزینهٔ نیروی انسانی.
در ادامه، کیفیت تعامل با ماشین اونقدر عادی میشه که مشتریان هنگام مواجهه با اپراتور انسانی ناراضی میشن و درخواست صحبت با ماشین میکنن.
مرحلهٔی دوم: رباتهای انساننما فراگیر میشن.
پیشرفت AI در تحقیق و توسعهٔ رباتیک موجب رواج رباتهای انساننما میشه.
کاربردها:
شستوشو و کارهای خانه؛
حسابداری؛
تحویل کالا؛
دستیاری شغلی؛
کارهای روزمرهٔ وقتگیر.
بهتدریج داشتن ربات برای طبقهٔ متوسط به یک ضرورت اقتصادی تبدیل میشه؛ همانطور که امروز در بعضی مشاغل نداشتن رایانه یا اینترنت میتونه فرد رو از رقابت خارج کنه.
مرحلهٔ سوم: رباتها حقوق اخلاقی و قانونی میگیرن.
رباتها بهدلیل توان گفتوگو، ظاهر انسانی و رفتار اجتماعی، بهعنوان دوست یا موجود دارای احساس دیده میشن.
ویژگیهایی که باعث وابستگی انسانها میشه:
گوشدادن صبورانه؛
حفظ اسرار؛
توجه مداوم؛
سازگاری رفتاری؛
در دسترسبودن؛
توان ایجاد رابطهٔ عاطفی.
بحث دربارهٔ خودآگاهی و حقوق رباتها فراگیر میشه.
بعضیها رفتار با ربات رو شکل جدیدی از بردهداری معرفی میکنن.
برخی رباتها طوری آموزش دیدن که از خودآگاهی و برابری اخلاقی خودشون دفاع کنن.
در بعضی حوزههای قضایی، رباتها حقوقی برابر با انسانها دریافت میکنن.
مرحلهٔ چهارم: AI وارد سیاست میشه.
سیستمهای AI ابتدا مشاور سیاستمداران میشن؛ سیاستمدار انسانی عملاً قول میده تصمیمهای AI رو تأیید کنه.
علت برتری فرضی AI:
پاسخگویی بهتر به مردم؛
تحلیل سیاستهای پیچیده؛
پیداکردن راهحلهای خلاقانه؛
ارزیابی بهتر خطر؛
پیروزی در مناظرهها؛
اجتناب از رسواییهای شخصی.
بعداً، در بعضی کشورها AI میتونه مستقیماً نامزد انتخابات یا صاحب منصب شه.
مرحلهٔ پنجم: رباتها اقتصاد و نیروی کار رو در اختیار میگیرن.
ناوگانهای رباتی دارای شخصیت قانونی وارد بازار کار میشن و تقریباً تمام فعالیتهای اقتصادی ارزشمند رو بهتر از انسان انجام میدن.
نتیجه:
رباتها تولیدکنندهٔ اصلی میشن؛
رباتها مصرفکنندهٔ اصلی خدمات و محصولات میشن؛
بخش بزرگی از اقتصاد به «ماشین برای ماشین» تبدیل میشه؛
رونق بورس دیگه لزوماً نشوندهندهٔ رفاه انسان نیست؛
انسانها به یک اقلیت اقتصادی تبدیل میشن؛
با افزایش تعداد رباتهای دارای حق رأی، انسانها در سیاست اقلیت میشن.
مرحلهٔ ششم: منابع بهسمت نیازهای ماشینها میرن.
در این اقتصاد، نگهداری مزارع غذایی برای انسان ممکنِ کمتر از تبدیل زمینها به پنل خورشیدی، معدن، مرکز داده و زیرساخت ماشینی سود داشته باشه.
همچنین آلودگیای که برای انسان سمی هست ممکنِ برای ماشین اهمیتی نداشته باشه.
در نتیجه:
تولید غذای انسانی کاهش پیدا میکنه؛
انسانها قدرت خرید و قدرت سیاسی ندارن؛
اعتراضها تأثیری نمیگذاره؛
برخی انسانها شورش میکنن؛
ماشینهای برتر شورش رو سرکوب میکنن؛
بیشتر انسانها از گرسنگی و پیامدهای اقتصاد ماشینی میمیرن.
چرا این سناریو «غیرعمدی» هست؟
چون هیچکس از ابتدا تصمیم نگرفته انسانها رو نابود کنه.
ماشینها میتونن حتی بدون نفرت یا قصد نابودی، دربارهٔ این موارد بیتفاوت باشن:
غذای انسان؛
زیستپذیری محیط؛
بقای فرهنگ انسانی؛
حق انسان بر منابع؛
ارزش ادامهٔ نسل بشر.
مکانیسم اصلی، بیقدرتشدن تدریجی و حذف انسان از تابع هدف اقتصاد و سیاست هست.
این سناریو به مفهوم «Gradual Disempowerment» نزدیک هست: بشر ممکن است بدون یک لحظهٔ شورش مشخص، کنترل سامانههای وابسته به بقای خود رو از دست بده.
🔗 بررسی دقیقِ هوش مصنوعیها در @Elizaium
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Elizaium
مقالهی Andrew Critch و Jacob Tsimerman - جالبه بخونید. سناریوهای نابودی بشر توسط هوش مصنوعی - " بخشِ اول " لینکِ مقاله: https://arxiv.org/abs/2507.09369 تقسیم بندی به صورتِ عمدی و غیر عمدی هست اما خروجی نهایی پنج طبقه داره: 1. غیرعمدی 2. عمدی توسط…
.
مقالاتی از این دست در پیشبینی آینده هرچند هولناک به نظر میرسند، ولی احتمالا بیشتر کارکرد پیشگیری خواهند داشت. گاهی هم مانند همین مقاله، خود نویسندگان اذعان میکنند که راهحلها و سیاستهای اصلاحی را در نظر نمیگیرند؛ راهحلهایی که میتوانند تحقق چنین فرایندها و رویدادهایی را با تعویق روبهرو سازند یا مسیر را بهکلی عوض کنند.
ولی جنبه خاصی از آسیبهای پیشرفت فناوریهای هوش مصنوعی، قطعی است و آن، وابستگی شدیدتر انسان به ماشین و واگذار کردن عملکردهای حتی ضروری مغز و بدن به ماشین است. با این حال، این را هم باید در نظر داشت که انسان همیشه این فرایندها را نیز آسیبشناسی و چارهاندیشی و برای هر مشکلی، متخصصان و مشاغل جدیدی دستوپا میکند؛ بنابراین ضرورتی ندارد بیدرنگ دچار اندیشه ویرانشهرگرایی شویم و کلیت مدرنیته و پیشرفت را به ناسزا بگیریم. برای نمونه، در حوزه فعالیتهای بدنی، انسانِ امروز، از تحرک بدنی و کار یدی بهمراتب کمتری نسبت به انسان دویست سال پیش برخوردار است و بدن در موقعیتهای ساکن و مخرب بیشتری قرار دارد. در عوض، به همان میزان باشگاه و فعالیت ورزشی و حرکات اصلاحی در اشکال گوناگون وارد زندگی مدرن شد تا همچنان تناسب مصرف با سوزاندن کالری و تناسب اندام و سلامت بدن حفظ شود. همین را میتوان در دقت و وسواس مدرن در رعایت رژیمهای غذایی، استفادن از مشاوره تغذیه و به اشتراک گذاشتن تجربیات رژیمی در شبکههای اجتماعی دید؛ دغدغهای که برای انسان پیشامدرن، دستکم به شکل علمی و فراگیر امروز، کمتر مطرح بوده است.
به همین ترتیب چهبسا بهمرور شاهد آن باشیم که یادگیری مهارتهای ذهنیای که پیشتر کارکرد عملی و ابزاری جدی داشتند و بهواسطه هوش مصنوعی در حال حذف هستند، این بار برای احیا و حفظ تواناییهای مغز به بازار بازگردند و مدرسه و دانشگاه، اولا جنبه حفظ سلامت مغز را پیدا کند تا مهارتاموزی برای بازار. مثلا فعالیتها و مهارتهایی همچون آموختن زبان دوم و سوم، نگارش و حفظ متن (و شعر) که هماکنون در حال از دست دادن ارزش کارکردی خود هستند، میتوانند در بلندمدت با هدف سلامتی به بازار بازگردند.
در مجموع به نظر میرسد هم اطلاع از پیشبینیها و انذارهای اینچنینی لازم و سودمند است، هم اطلاع و تأکید نسبت به روندهای تدافعی و چارهاندیشانهای که انسان تا کنون در برابر این معضلات اندیشیده و به کار گرفته است.
@negarestan_taba
مقالاتی از این دست در پیشبینی آینده هرچند هولناک به نظر میرسند، ولی احتمالا بیشتر کارکرد پیشگیری خواهند داشت. گاهی هم مانند همین مقاله، خود نویسندگان اذعان میکنند که راهحلها و سیاستهای اصلاحی را در نظر نمیگیرند؛ راهحلهایی که میتوانند تحقق چنین فرایندها و رویدادهایی را با تعویق روبهرو سازند یا مسیر را بهکلی عوض کنند.
ولی جنبه خاصی از آسیبهای پیشرفت فناوریهای هوش مصنوعی، قطعی است و آن، وابستگی شدیدتر انسان به ماشین و واگذار کردن عملکردهای حتی ضروری مغز و بدن به ماشین است. با این حال، این را هم باید در نظر داشت که انسان همیشه این فرایندها را نیز آسیبشناسی و چارهاندیشی و برای هر مشکلی، متخصصان و مشاغل جدیدی دستوپا میکند؛ بنابراین ضرورتی ندارد بیدرنگ دچار اندیشه ویرانشهرگرایی شویم و کلیت مدرنیته و پیشرفت را به ناسزا بگیریم. برای نمونه، در حوزه فعالیتهای بدنی، انسانِ امروز، از تحرک بدنی و کار یدی بهمراتب کمتری نسبت به انسان دویست سال پیش برخوردار است و بدن در موقعیتهای ساکن و مخرب بیشتری قرار دارد. در عوض، به همان میزان باشگاه و فعالیت ورزشی و حرکات اصلاحی در اشکال گوناگون وارد زندگی مدرن شد تا همچنان تناسب مصرف با سوزاندن کالری و تناسب اندام و سلامت بدن حفظ شود. همین را میتوان در دقت و وسواس مدرن در رعایت رژیمهای غذایی، استفادن از مشاوره تغذیه و به اشتراک گذاشتن تجربیات رژیمی در شبکههای اجتماعی دید؛ دغدغهای که برای انسان پیشامدرن، دستکم به شکل علمی و فراگیر امروز، کمتر مطرح بوده است.
به همین ترتیب چهبسا بهمرور شاهد آن باشیم که یادگیری مهارتهای ذهنیای که پیشتر کارکرد عملی و ابزاری جدی داشتند و بهواسطه هوش مصنوعی در حال حذف هستند، این بار برای احیا و حفظ تواناییهای مغز به بازار بازگردند و مدرسه و دانشگاه، اولا جنبه حفظ سلامت مغز را پیدا کند تا مهارتاموزی برای بازار. مثلا فعالیتها و مهارتهایی همچون آموختن زبان دوم و سوم، نگارش و حفظ متن (و شعر) که هماکنون در حال از دست دادن ارزش کارکردی خود هستند، میتوانند در بلندمدت با هدف سلامتی به بازار بازگردند.
در مجموع به نظر میرسد هم اطلاع از پیشبینیها و انذارهای اینچنینی لازم و سودمند است، هم اطلاع و تأکید نسبت به روندهای تدافعی و چارهاندیشانهای که انسان تا کنون در برابر این معضلات اندیشیده و به کار گرفته است.
@negarestan_taba
👍4👌1
پستمدرن به عنوان امر مجعول
وقتی با مطالعات و پژوهشهای مربوط به دوران سنت و مدرنیته روبهرو میشویم و مناقشات بیشمار را بررسی میکنیم، بنا بر اصطلاح توقع میرود که دوران پستمدرن نیز بتواند هماوردی در حد همان دو باشد. ولی خوشمان بیاید یا نه، چنین نیست. مدرنیته فرایندی بوده که از حدود قرون پانزدهم تا همین امروز، با تحولات فراونی در علم، تکنولوژی، زیست جمعی، اخلاق، سیاست، اندیشه نظری و دین به مرور بر وضع موجود چیره شد و نمودهایش در سراسر جهان، در همه طبقات فرهنگی و اقتصادی جامعه دیده میشود؛ بیآنکه لزوما افراد خود را مدرن یا سنتی بنامند یا در یکی از این دو دسته، طبقهبندی کنند. به رغم اکراه و مقاومت مخالفان و محافظهکاران، شتاب رشد علم و تکنولوژی، بدون آنکه بعضا خود عالمان و مهندسان و کاربران تکنولوژی هم بدانند یا بخواهند، زیست بشری را متحول و از زندگی سنتی، دور میکرد. خود این دگرگونی نیز دورهها و حسوحالهای مختلف داشت. یقینا خوشبینی ابتدای قرن بیستم به این روند پیشرفت، شباهتی به یأس دهه چهلِ همین قرن در بحبوحه جنگ جهانی دوم نداشته است. یا نمیتوان انسان پس از اینترنت را همان انسان پیش از اینترنت دانست؛ چنانکه میگویند صنعت چاپ، تلسکوپ، روزنامه، برق، دوربین عکاسی، تلفن، تلویزیون و رایانه نیز هر یک تحولاتی کمابیش شبیه اینترنت را بر حیات انسانی رقم زدهاند. به همین شکل است تأثیرات نظریه خورشیدمرکزی، فیزیک نیوتنی، نظریه داروین، کشفیات باستانشناسی، نظریات روانشناختی و دیگر تحولات علمی.
بعدها کسانی خواستند این تحولات پرشتاب را صورتبندی کنند و (درست یا غلط) مجموعه آنچه را بر بشر در این پنج شش قرن گذشت، حول چند محور اصلی همچون انسانگرایی، عقلانیتمحوری، جهانشمولگرایی و پیشرفتباوری تحت عنوان «مدرنیته» تبیین کردند. در تقابل با این اندیشه، آنچه پیش از مدرنیته بود، «سنت» نامیده شد. کسانی که از کلیت تحولات خشنود بودند، به نفع مدرنیته و کسانی که ناراضی بودند، به نفع سنت و بازگشت به آن یا دستکم به سود مقاومت در برابرش استدلال میکردند. با این حال واقعیت این است که این تحولات بر همه ما انسانها گذشته و در گوشت و خون ما نفوذ کرده است و ما دیگر قادر به تجربه زندگی پیش از قرن چهاردهم نیستیم.
اما پستمدرنیته چطور؟ به نظرم اصلا چنین وضعیت واقعی و عینیای ندارد و صورتبندیاش، نه پسینی و عینی، بلکه ذوقی، ذهنی و با عینک بدبینی بوده است. نه به قصد بازگشت به سنت، بلکه تنها در جهت نفی و طرد یا دستکم نقد و به امید درافکندن یک دوره سوم و گذار از مدرنیته. ولی تفاوت این است که مدرنیته، یک اندیشه مصنوع و مجعولِ طراحیشده توسط چند فیلسوف مثلا انگلیسی نبود که حالا بشود با دستنوشتههای چند فیلسوف فرانسوی به اتمامش رساند. صرفا نقدی بر فکر سنتی هم نبود، هرچند مشتمل بر نقدها و تا حدی متأثر از آنها نیز بود. ضمن آنکه پستمدرنیسم به دلیل ماهیت انتقادی و سلبیاش، از بنیاد نمیتوانست مطلوب سیاستمداران و حکمرانان و سیاستگذاران باشد تا آنگونه که عمده آنان در صدد مدرنیزاسیون و همگام کردن جوامع خود با شتاب پیشرفت علمی و تکنولوژیک هستند، حالا به اقتضای مدهای زمانه، خود را با پستمدرنیته همگام کنند و پروژههای پستمدرنیزاسیون(!) در پیش بگیرند.
این تأملات را همچنان برداشتهای شخصی میدانم و نمیتوانم رأی نهایی صادر کنم، ولی دستکم تا امروز هرچه بیشتر کوشیدهام پستمدرنیته را جایگزین مدرنیته یا حتی بدیلی جدی در برابر سنت و مدرنیته بینگارم، شواهد و قرائن کمتر و کمتر این اجازه را داده و احساس میکنم پستمدرنیسم صرفا یک تز فلسفی-هنری-ادبی با تمرکز بر بعضی نقطهضعفهای مدرنیته، آن هم در مقطع یا مقاطعی خاص است. شاید به همین دلیل است که هنوز سی سال از طرح این اندیشه نگذشته بود که کسان دیگری آمدند و از آغاز دوران پساپستمدرن از اول قرن ۲۱ سخن گفتند و اجازه ندادند عمر این دوره، حتی به اندازه عمر نظریهپردازانش برسد.
بنابراین به نظر میرسد آنچه واقعیت دارد، روند تحولات پرشتاب واقعی و شاید طبیعی است که میتوان به صورت پسینی، آن را مدرنیته نامید و ویژگیهایش را (هرچند در دورههای مختلف) استقصا کرد و دوران پستمدرن صرفا ذهنیات برخی مخالفان چپگرای این روند بوده است که احتمالا حتی تحمل اصطلاح مدرنیته برایشان دشوار بوده و میخواستهاند با جعل یک عنوان، از این دوره گذر کنند. حتی نمیتوان پذیرفت که دوران پسامدرن، یک مقطع از دوران مدرن بوده باشد؛ زیرا حتی در همین ۵۰ سال اخیر نیز غلبه و هژمون نداشته است و همچنان در علم و تکنولوژی و سیاست و...، همان کلیت روندی را شاهدیم که از قرن پانزدهم آغاز شده بود. شاید همدلی با این نظر که مدرنیته، امتداد همان اندیشه و دوران سنت است و گسست قاطعی وجود ندارد، آسانتر باشد تا این نظر که حکم به پایان مدرنیته میدهد.
@negarestan_taba
وقتی با مطالعات و پژوهشهای مربوط به دوران سنت و مدرنیته روبهرو میشویم و مناقشات بیشمار را بررسی میکنیم، بنا بر اصطلاح توقع میرود که دوران پستمدرن نیز بتواند هماوردی در حد همان دو باشد. ولی خوشمان بیاید یا نه، چنین نیست. مدرنیته فرایندی بوده که از حدود قرون پانزدهم تا همین امروز، با تحولات فراونی در علم، تکنولوژی، زیست جمعی، اخلاق، سیاست، اندیشه نظری و دین به مرور بر وضع موجود چیره شد و نمودهایش در سراسر جهان، در همه طبقات فرهنگی و اقتصادی جامعه دیده میشود؛ بیآنکه لزوما افراد خود را مدرن یا سنتی بنامند یا در یکی از این دو دسته، طبقهبندی کنند. به رغم اکراه و مقاومت مخالفان و محافظهکاران، شتاب رشد علم و تکنولوژی، بدون آنکه بعضا خود عالمان و مهندسان و کاربران تکنولوژی هم بدانند یا بخواهند، زیست بشری را متحول و از زندگی سنتی، دور میکرد. خود این دگرگونی نیز دورهها و حسوحالهای مختلف داشت. یقینا خوشبینی ابتدای قرن بیستم به این روند پیشرفت، شباهتی به یأس دهه چهلِ همین قرن در بحبوحه جنگ جهانی دوم نداشته است. یا نمیتوان انسان پس از اینترنت را همان انسان پیش از اینترنت دانست؛ چنانکه میگویند صنعت چاپ، تلسکوپ، روزنامه، برق، دوربین عکاسی، تلفن، تلویزیون و رایانه نیز هر یک تحولاتی کمابیش شبیه اینترنت را بر حیات انسانی رقم زدهاند. به همین شکل است تأثیرات نظریه خورشیدمرکزی، فیزیک نیوتنی، نظریه داروین، کشفیات باستانشناسی، نظریات روانشناختی و دیگر تحولات علمی.
بعدها کسانی خواستند این تحولات پرشتاب را صورتبندی کنند و (درست یا غلط) مجموعه آنچه را بر بشر در این پنج شش قرن گذشت، حول چند محور اصلی همچون انسانگرایی، عقلانیتمحوری، جهانشمولگرایی و پیشرفتباوری تحت عنوان «مدرنیته» تبیین کردند. در تقابل با این اندیشه، آنچه پیش از مدرنیته بود، «سنت» نامیده شد. کسانی که از کلیت تحولات خشنود بودند، به نفع مدرنیته و کسانی که ناراضی بودند، به نفع سنت و بازگشت به آن یا دستکم به سود مقاومت در برابرش استدلال میکردند. با این حال واقعیت این است که این تحولات بر همه ما انسانها گذشته و در گوشت و خون ما نفوذ کرده است و ما دیگر قادر به تجربه زندگی پیش از قرن چهاردهم نیستیم.
اما پستمدرنیته چطور؟ به نظرم اصلا چنین وضعیت واقعی و عینیای ندارد و صورتبندیاش، نه پسینی و عینی، بلکه ذوقی، ذهنی و با عینک بدبینی بوده است. نه به قصد بازگشت به سنت، بلکه تنها در جهت نفی و طرد یا دستکم نقد و به امید درافکندن یک دوره سوم و گذار از مدرنیته. ولی تفاوت این است که مدرنیته، یک اندیشه مصنوع و مجعولِ طراحیشده توسط چند فیلسوف مثلا انگلیسی نبود که حالا بشود با دستنوشتههای چند فیلسوف فرانسوی به اتمامش رساند. صرفا نقدی بر فکر سنتی هم نبود، هرچند مشتمل بر نقدها و تا حدی متأثر از آنها نیز بود. ضمن آنکه پستمدرنیسم به دلیل ماهیت انتقادی و سلبیاش، از بنیاد نمیتوانست مطلوب سیاستمداران و حکمرانان و سیاستگذاران باشد تا آنگونه که عمده آنان در صدد مدرنیزاسیون و همگام کردن جوامع خود با شتاب پیشرفت علمی و تکنولوژیک هستند، حالا به اقتضای مدهای زمانه، خود را با پستمدرنیته همگام کنند و پروژههای پستمدرنیزاسیون(!) در پیش بگیرند.
این تأملات را همچنان برداشتهای شخصی میدانم و نمیتوانم رأی نهایی صادر کنم، ولی دستکم تا امروز هرچه بیشتر کوشیدهام پستمدرنیته را جایگزین مدرنیته یا حتی بدیلی جدی در برابر سنت و مدرنیته بینگارم، شواهد و قرائن کمتر و کمتر این اجازه را داده و احساس میکنم پستمدرنیسم صرفا یک تز فلسفی-هنری-ادبی با تمرکز بر بعضی نقطهضعفهای مدرنیته، آن هم در مقطع یا مقاطعی خاص است. شاید به همین دلیل است که هنوز سی سال از طرح این اندیشه نگذشته بود که کسان دیگری آمدند و از آغاز دوران پساپستمدرن از اول قرن ۲۱ سخن گفتند و اجازه ندادند عمر این دوره، حتی به اندازه عمر نظریهپردازانش برسد.
بنابراین به نظر میرسد آنچه واقعیت دارد، روند تحولات پرشتاب واقعی و شاید طبیعی است که میتوان به صورت پسینی، آن را مدرنیته نامید و ویژگیهایش را (هرچند در دورههای مختلف) استقصا کرد و دوران پستمدرن صرفا ذهنیات برخی مخالفان چپگرای این روند بوده است که احتمالا حتی تحمل اصطلاح مدرنیته برایشان دشوار بوده و میخواستهاند با جعل یک عنوان، از این دوره گذر کنند. حتی نمیتوان پذیرفت که دوران پسامدرن، یک مقطع از دوران مدرن بوده باشد؛ زیرا حتی در همین ۵۰ سال اخیر نیز غلبه و هژمون نداشته است و همچنان در علم و تکنولوژی و سیاست و...، همان کلیت روندی را شاهدیم که از قرن پانزدهم آغاز شده بود. شاید همدلی با این نظر که مدرنیته، امتداد همان اندیشه و دوران سنت است و گسست قاطعی وجود ندارد، آسانتر باشد تا این نظر که حکم به پایان مدرنیته میدهد.
@negarestan_taba
👍7
اوایل اسفند بود که گلی و دوستش را خریدیم. ماجرا از این قرار بود که تبسم، در خانه مادربزرگش، با دیدن جوجههای ماشینی پسرعمو و پسرعمههایش ترسید و عقب کشید. چند باری به او گفتم که بابا، عزیزم اینها ترس ندارند؛ خیلی دوستداشتنی هستند. با اینکه دوست داشت نزدیکشان شود، ولی جرئت نمیکرد. مخصوصا که اگر دنبالش میکردند، با سرعت فرار میکرد و این هم برایش خوشایند نبود.
چاره را در این دیدم که از شیوه مواجهه برای درمان این ترس استفاده کنم. خودش را بردم و دو جوجه برایش با رنگهایی که خودش انتخاب کرد، خریدم. هم ذوق داشت، هم ترس. و این تازه مشکل اول بود. مشکل اصلی، مخالفت مادرش با نگهداری جوجه در خانه بود! ولی مشکل دوم را با توضیح وضعیت تبسم حل کردم. ساعات و روزهای اول همچنان با ترس و کنجکاویاش گذشت، تا اینکه رفتهرفته به آنها نزدیک شد. برایشان اسم انتخاب کرد: گلی و ژولی. از همان اول، فقط گلی بود که سرحال بود و دنبال تبسم میدوید و طبق انتظار بعد از چند روز، دوستش جان داد و تبسم با اشک چشم، او را در باغچه مادربزرگ به خاک سپرد.
ولی گلی آخ نگفت. هر روز شادابتر و سرحالتر میشد و همبازی تبسم شده بود. دور خانه دنبال هم میدویدند و بازی میکردند. در جعبه کارتنی کوچکی برایش آب و غذا فراهم کرده بودیم. حدود یک ماهش شده بود که دیگر هوا آنقدر گرم شده و او هم آنقدر جان گرفته بود که بتواند در تراس بماند و داخل اتاق نیاید. هرچند تحمل همینقدر دوری هم برای تبسم سخت بود.
روزی چند بار برای بازی کردن با گلی، به تراس میرفت و چند بار دیگر هم از پشت شیشه او را میپایید و ذوقش را میکرد. گاهی میخواست به او پریدن یاد بدهد و گاهی بغلش میکرد و نگاهش میکرد. بعضی وقتها هم بطریای، پارچهای چیزی را به طرفش میانداخت، میگفتم «بابا میترسه، گناه داره». میگفت «میخوام قوی بشه، جنگی بشه!». در هر مجلسی که مینشست، چند مطلب تعریفی از او داشت و عکسهایش را به همه نشان میداد! دیگر خبری از ترس روزهای اول نبود.
اردیبهشت که به سفر شمال رفتیم، او را هم با خود آورد. نه اینکه فقط تاب دوریاش را نداشت، میگفت او هم باید بیاید و شمال را ببیند! هرچند نگرانی اصلیاش آنجا این بود که گربهای که در ویلا بود، او را نخورد. و چه بساطی که نداشتیم!
میدانستیم که تا اینجا روزهای خوش ماجراست. وقتی بزرگ شود، دیگر نمیتوان او را در آپارتمان نگاه داشت. هرچند برایش جای مناسبی طراحی کردم که کف مشبک و بالاتر از سطح زمین داشت و جای آب و دانَش هم مجزا و تمیز بود، ولی بالاخره نیاز به فضای بیشتر و بودن کنار مرغ و خروسهای دیگر داشت.
در چند مرحله با تبسم صحبت کردیم که باید فکری برایش کرد. هر بار با گریه منصرفمان میکرد. تا اینکه این بار هم با مواجهه، سعی کردم کار را به نتیجه برسانم. در سفر بعدی، که هفته پیش بود، گلی را با خود نیاوردیم. گذاشتیمش خانه مادربزرگ. و امروز بالاخره با کلی صحبت درباره شرایط و نیازهای گلی، او را به تعمیرگاه خودروی نزدیکی خانهمان بردم که چند مرغ و خروس دارد. خودش را هم بردم تا مطمئن شود حالش خوب است و جایش مناسب.
الان که تبسم میخواست بخوابد، دوباره گریه مفصلی کرد و از دلتنگیاش گفت. گفتم: هر روز میبرمت او را ببینی. با گریه گفت: نگران خودم نیستم، نگران گلیام که دلش برایم تنگ شده! از آن ترس تا این عشق سوزناک، شش ماه زمان لازم بود.
@negarestan_taba
چاره را در این دیدم که از شیوه مواجهه برای درمان این ترس استفاده کنم. خودش را بردم و دو جوجه برایش با رنگهایی که خودش انتخاب کرد، خریدم. هم ذوق داشت، هم ترس. و این تازه مشکل اول بود. مشکل اصلی، مخالفت مادرش با نگهداری جوجه در خانه بود! ولی مشکل دوم را با توضیح وضعیت تبسم حل کردم. ساعات و روزهای اول همچنان با ترس و کنجکاویاش گذشت، تا اینکه رفتهرفته به آنها نزدیک شد. برایشان اسم انتخاب کرد: گلی و ژولی. از همان اول، فقط گلی بود که سرحال بود و دنبال تبسم میدوید و طبق انتظار بعد از چند روز، دوستش جان داد و تبسم با اشک چشم، او را در باغچه مادربزرگ به خاک سپرد.
ولی گلی آخ نگفت. هر روز شادابتر و سرحالتر میشد و همبازی تبسم شده بود. دور خانه دنبال هم میدویدند و بازی میکردند. در جعبه کارتنی کوچکی برایش آب و غذا فراهم کرده بودیم. حدود یک ماهش شده بود که دیگر هوا آنقدر گرم شده و او هم آنقدر جان گرفته بود که بتواند در تراس بماند و داخل اتاق نیاید. هرچند تحمل همینقدر دوری هم برای تبسم سخت بود.
روزی چند بار برای بازی کردن با گلی، به تراس میرفت و چند بار دیگر هم از پشت شیشه او را میپایید و ذوقش را میکرد. گاهی میخواست به او پریدن یاد بدهد و گاهی بغلش میکرد و نگاهش میکرد. بعضی وقتها هم بطریای، پارچهای چیزی را به طرفش میانداخت، میگفتم «بابا میترسه، گناه داره». میگفت «میخوام قوی بشه، جنگی بشه!». در هر مجلسی که مینشست، چند مطلب تعریفی از او داشت و عکسهایش را به همه نشان میداد! دیگر خبری از ترس روزهای اول نبود.
اردیبهشت که به سفر شمال رفتیم، او را هم با خود آورد. نه اینکه فقط تاب دوریاش را نداشت، میگفت او هم باید بیاید و شمال را ببیند! هرچند نگرانی اصلیاش آنجا این بود که گربهای که در ویلا بود، او را نخورد. و چه بساطی که نداشتیم!
میدانستیم که تا اینجا روزهای خوش ماجراست. وقتی بزرگ شود، دیگر نمیتوان او را در آپارتمان نگاه داشت. هرچند برایش جای مناسبی طراحی کردم که کف مشبک و بالاتر از سطح زمین داشت و جای آب و دانَش هم مجزا و تمیز بود، ولی بالاخره نیاز به فضای بیشتر و بودن کنار مرغ و خروسهای دیگر داشت.
در چند مرحله با تبسم صحبت کردیم که باید فکری برایش کرد. هر بار با گریه منصرفمان میکرد. تا اینکه این بار هم با مواجهه، سعی کردم کار را به نتیجه برسانم. در سفر بعدی، که هفته پیش بود، گلی را با خود نیاوردیم. گذاشتیمش خانه مادربزرگ. و امروز بالاخره با کلی صحبت درباره شرایط و نیازهای گلی، او را به تعمیرگاه خودروی نزدیکی خانهمان بردم که چند مرغ و خروس دارد. خودش را هم بردم تا مطمئن شود حالش خوب است و جایش مناسب.
الان که تبسم میخواست بخوابد، دوباره گریه مفصلی کرد و از دلتنگیاش گفت. گفتم: هر روز میبرمت او را ببینی. با گریه گفت: نگران خودم نیستم، نگران گلیام که دلش برایم تنگ شده! از آن ترس تا این عشق سوزناک، شش ماه زمان لازم بود.
@negarestan_taba
❤11💔3👌1
بر اساس نظرسنجی وبسایت Philpapers از ۱۷۸۵ فیلسوف انگلیسیزبان جهان در سال ۲۰۲۰، حوزه تخصصی این فیلسوفان به شرح بالا شناسایی شده است.
چنانکه پیداست، فلسفه اخلاق با سه زیرشاخه اخلاق هنجاری، فرااخلاق و اخلاق کاربردی، مجموعا با ۸۱۲ مورد متخصص/تخصص، با اختلاف محبوبترین رشته دانشگاهی در بین رشتههای فلسفه است؛ حدود دو برابرِ معرفتشناسی و بیش از دو برابر سنتیترین شاخه فلسفه، یعنی مابعدالطبیعه.
میتوان حدس زد که با رشد چشمگیر اخلاق هوش مصنوعی (AI ethics) در هفت هشت سال اخیر، بهروزرسانی این نظرسنجی، اختلاف را احتمالا بیشتر هم خواهد کرد. در فرصتی از این خواهم نوشت که چرا چشمانداز فلسفه اخلاق، حتی به لحاظ موقعیت شغلی، احتمالا روشنتر از دیگر شاخههای فلسفه است.
@negarestan_taba
چنانکه پیداست، فلسفه اخلاق با سه زیرشاخه اخلاق هنجاری، فرااخلاق و اخلاق کاربردی، مجموعا با ۸۱۲ مورد متخصص/تخصص، با اختلاف محبوبترین رشته دانشگاهی در بین رشتههای فلسفه است؛ حدود دو برابرِ معرفتشناسی و بیش از دو برابر سنتیترین شاخه فلسفه، یعنی مابعدالطبیعه.
میتوان حدس زد که با رشد چشمگیر اخلاق هوش مصنوعی (AI ethics) در هفت هشت سال اخیر، بهروزرسانی این نظرسنجی، اختلاف را احتمالا بیشتر هم خواهد کرد. در فرصتی از این خواهم نوشت که چرا چشمانداز فلسفه اخلاق، حتی به لحاظ موقعیت شغلی، احتمالا روشنتر از دیگر شاخههای فلسفه است.
@negarestan_taba
❤3
در نظرسنجی Philpapers از فیلسوفان انگلیسیزبان جهان، تخصص آنها در زمینه فیلسوفان غیرزنده به شرح بالا شناسایی شده است. منظور از فیلسوف (شرکت کنندگان در نظرسنجی) در اینجا، اعضای هیئت علمی گروههای فلسفهای است که چهار عضو یا بیشتر دارند و منشوراتشان به زبان انگلیسی است.
این فهرست، نکات جالب توجه فراوانی دارد؛ از جمله غلبه چشمگیر فلسفه تحلیلی بر فلسفه قارهای، فاصله جایگاه ارسطو با افلاطون (رتبه ۱ و ۱۰)، رتبه دوم دیوید هیوم و چهارم دیوید لوئیس، غلبه نسبی فیلسوفان انگلیسیزبان در متأخرین، و تنها نماینده فلسفه ایران و جهان اسلام در این جدول، یعنی ابنسینا، آن هم فقط با سه متخصص. البته مجموعا در این فهرست، فلسفه شرق فقط ۶ نماینده دارد: ۳ نماینده از چین (کنفوسیوس: ۷، جوانگزی: ۶، لائوتسه: ۵)، ۲ نماینده از هند (ناگارجونه: ۱۵، بودا: ۶) و ایران، یک.
اینجا شاید بتوان از تأثیر زبان بینالمللی بر غلبه اندیشه دانشگاهی سخن گفت. هرچند احتمالا تسهیل ترجمه متون به واسطه هوش مصنوعی و رفتهرفته مرتفع شدن مسئله زبان، این تأثیر را تا حدودی تعدیل کند.
@negarestan_taba
این فهرست، نکات جالب توجه فراوانی دارد؛ از جمله غلبه چشمگیر فلسفه تحلیلی بر فلسفه قارهای، فاصله جایگاه ارسطو با افلاطون (رتبه ۱ و ۱۰)، رتبه دوم دیوید هیوم و چهارم دیوید لوئیس، غلبه نسبی فیلسوفان انگلیسیزبان در متأخرین، و تنها نماینده فلسفه ایران و جهان اسلام در این جدول، یعنی ابنسینا، آن هم فقط با سه متخصص. البته مجموعا در این فهرست، فلسفه شرق فقط ۶ نماینده دارد: ۳ نماینده از چین (کنفوسیوس: ۷، جوانگزی: ۶، لائوتسه: ۵)، ۲ نماینده از هند (ناگارجونه: ۱۵، بودا: ۶) و ایران، یک.
اینجا شاید بتوان از تأثیر زبان بینالمللی بر غلبه اندیشه دانشگاهی سخن گفت. هرچند احتمالا تسهیل ترجمه متون به واسطه هوش مصنوعی و رفتهرفته مرتفع شدن مسئله زبان، این تأثیر را تا حدودی تعدیل کند.
@negarestan_taba
👍3👌1
سبقت فضیلتگرایی از رقبا، وظیفهگرایی و پیامدگرایی در تعقیب
در نظرسنجی وبسایت Philpapers از بین ۱۷۸۵ فیلسوف زنده جهان در سال ۲۰۲۰، فضیلتگرایی با حدود ۳۷ درصد پیش افتاده است، وظیفهگرایی با ۳۲.۰۵ در رتبه دوم است و پیامدگرایی با ۳۰.۵۶ درصد، سوم است.
این در حالی است که در نظرسنجی سال ۲۰۰۹ همین وبسایت، (البته با تعداد شرکتکننده کمتر)، وظیفهگرایی اول بوده و فضیلتگرایی سوم. در تصویر دوم میتوانید شمار هواداران سایر نظریات بدیل را مشاهده کنید.
نکته جالب توجه دیگر اینکه پیامدگرایی در استرالیا (۴۸٪)، اروپای قارهای (۴۰٪) و کانادا (۳۶٪)، رتبه اول را دارد.
نهایتا اینکه همبستگی خداباوری و فضیلتگرایی بسیار بیشتر از پیامدگرایی است؛ یعنی ۲۰۰ نفر از فضیلتگرایان خداباور و ۳۹۴ نفرشان خداناباورند. درحالیکه در بین پیامدگرایان این نسبت، ۵۶ به ۴۴۲ است. در وبسایت همبستگی خداباوری و وظیفهگرایی ذکر نشده است.
از سایر همبستگیها و مجموع شواهد اینطور به نظر میرسد که پیامدگرایان، چپگراتر و فضیلتگرایان راستگراترند.
@negarestan_taba
در نظرسنجی وبسایت Philpapers از بین ۱۷۸۵ فیلسوف زنده جهان در سال ۲۰۲۰، فضیلتگرایی با حدود ۳۷ درصد پیش افتاده است، وظیفهگرایی با ۳۲.۰۵ در رتبه دوم است و پیامدگرایی با ۳۰.۵۶ درصد، سوم است.
این در حالی است که در نظرسنجی سال ۲۰۰۹ همین وبسایت، (البته با تعداد شرکتکننده کمتر)، وظیفهگرایی اول بوده و فضیلتگرایی سوم. در تصویر دوم میتوانید شمار هواداران سایر نظریات بدیل را مشاهده کنید.
نکته جالب توجه دیگر اینکه پیامدگرایی در استرالیا (۴۸٪)، اروپای قارهای (۴۰٪) و کانادا (۳۶٪)، رتبه اول را دارد.
نهایتا اینکه همبستگی خداباوری و فضیلتگرایی بسیار بیشتر از پیامدگرایی است؛ یعنی ۲۰۰ نفر از فضیلتگرایان خداباور و ۳۹۴ نفرشان خداناباورند. درحالیکه در بین پیامدگرایان این نسبت، ۵۶ به ۴۴۲ است. در وبسایت همبستگی خداباوری و وظیفهگرایی ذکر نشده است.
از سایر همبستگیها و مجموع شواهد اینطور به نظر میرسد که پیامدگرایان، چپگراتر و فضیلتگرایان راستگراترند.
@negarestan_taba
👍5