This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آنگونه که کارشناسان میگویند، این آتشسوزی از الگوی معمول آتشسوزیهای فصلی تبعیت نمیکند و بسیار نگرانکننده است. دست تکتک هموطنانم مازندرانیام را که با جانفشانی مشغول اطفا هستند، میبوسم و امیدوارم هر چه زودتر باران رحمت، دل مردم را شاد کند. خداوند مهربان، نگهدار این سرزمین و مردم نیکش.
😢6❤3👍1
خط سفید، نقطه سیاه
هفته پیش بود که خبر دادند یوتیوب برای دانشگاهیان آزاد شده است. البته منظور در محیط دانشگاه و اینترنت داخلیاش بود، نه روی سیمکارت یا خارج از محوطه دانشگاه. از همکارم که این خبر را داد، با تعجب پرسیدم پس بقیه مردم چه؟ گفتند نه. آن یکی همکارمان سریع چک کرد و گفت بله، باز شده. باز ادامه دادم فقط ما، یا دانشجویان هم؟ دوستان بهاتفاف گفتند اطلاعی نداریم. همانجا در حد یک غرولند، گفتم کار درستی نیست؛ یا همه، یا هیچکس.
من راستش خیلی اهل یوتیوب نیستم، شاید اگر بودم، ته دلم خوشحال میشدم و صدایش را درنمیآوردم، ولی جز همان روز که فقط نگاهی انداختم ببینم واقعا باز شده یا نه و فقط صفحه اولش را دیدم و بستم، تا الان دیگر سر نزدم. از پریروز که واکنش دردمندانه مردم به ماجرای «خط سفید» (سیمکارتهایی بدون هیچ فیلتر که در اختیار برخی افراد خاص گذاشته شده) را دیدم، قصد کردم عامدانه هیچ استفادهای از یوتیوبِ بدون فیلتر دانشگاه نداشته باشم. ولی از صبح احساس کردم حتی شاید هم این کافی نباشد. میخواستم به طریقی صدای اعتراضم را به این تبعیض آشکار، به جایی برسانم. گفتم شاید از همینجا بشود!
قبول دارم که بعضی ابزارهای تحقیقاتی خاص، مثلا بانکهای اطلاعاتی نشریات و کتب یا شاید نسخه بدون محدودیت برخی از چتباتها، میتواند برای پژوهش دانشگاهی مفید باشد و تهیه کردنش برای دانشگاهیان، جایز بلکه لازم است. ولی پلتفرمهایی مانند یوتیوب که استفاده از آنها عمومی است، نباید فقط در انحصار گروه یا طبقهای خاص باشد. اگر مردم رنج خرید فیلترشکن و قطعووصلیهای مکرر و کاهش سرعت اینترنت و مستهلک شدن باتری و به خطر افتادن امنیت اطلاعاتیشان را به جان میخرند، دستکم وقتی فیلترینگ عمومی باشد، رنج تبعیض را متحمل نمیشوند.
اگر گفته شود این مرحلهٔ اول آزادسازی است و مقدمهای برای رفع فیلتر همگانی، شاید کمی دلگرمکننده باشد، ولی همچنان نادرست است. به سه دلیل: ۱. در این مدت (نامعلوم)، تبعیض همچنان برقرار است؛ ۲. پیامی مبنی بر نوعی اولویت رتبه دانشگاهیان (به صورت کلی) دارد که بیاحترامی به بقیه شهروندان و شأن و حقوق انسانی ایشان است؛ ۳. این پیام را مخابره میکند که گویا طرح در مرحله پایلوت است و اگر جواب مثبت داد و پیامدهای سهمگینی نداشت، بعد عمومی میشود (اگر واقعا چنین باشد)؛ درحالیکه اگر چنین قصدی در کار است (که خود این قصد، ناشی از بیاعتمادی به صلاحیت مردم است و درخور نقد)، اصلا پایلوت باید جمعیت/جمعیتهایی تصادفی از همه اقشار و طبقات مردم باشد، نه یک گروه خاص.
به هر حال به سهم خودم به عنوان عضو کوچکی از جامعه دانشگاهی، به این نوع اقدامات تبعیضآمیز، چه برای دانشگاهیان باشد و چه برای افراد خاص، معترضم و درخواست میکنم رفع فیلترینگ، به صورت عمومی و همگانی و بدون هیچ استثنایی باشد؛ وگرنه این خط سفید، نه یک پیشرفت، بلکه نقطه سیاهی است در کارنامه دولت.
@negarestan_taba
هفته پیش بود که خبر دادند یوتیوب برای دانشگاهیان آزاد شده است. البته منظور در محیط دانشگاه و اینترنت داخلیاش بود، نه روی سیمکارت یا خارج از محوطه دانشگاه. از همکارم که این خبر را داد، با تعجب پرسیدم پس بقیه مردم چه؟ گفتند نه. آن یکی همکارمان سریع چک کرد و گفت بله، باز شده. باز ادامه دادم فقط ما، یا دانشجویان هم؟ دوستان بهاتفاف گفتند اطلاعی نداریم. همانجا در حد یک غرولند، گفتم کار درستی نیست؛ یا همه، یا هیچکس.
من راستش خیلی اهل یوتیوب نیستم، شاید اگر بودم، ته دلم خوشحال میشدم و صدایش را درنمیآوردم، ولی جز همان روز که فقط نگاهی انداختم ببینم واقعا باز شده یا نه و فقط صفحه اولش را دیدم و بستم، تا الان دیگر سر نزدم. از پریروز که واکنش دردمندانه مردم به ماجرای «خط سفید» (سیمکارتهایی بدون هیچ فیلتر که در اختیار برخی افراد خاص گذاشته شده) را دیدم، قصد کردم عامدانه هیچ استفادهای از یوتیوبِ بدون فیلتر دانشگاه نداشته باشم. ولی از صبح احساس کردم حتی شاید هم این کافی نباشد. میخواستم به طریقی صدای اعتراضم را به این تبعیض آشکار، به جایی برسانم. گفتم شاید از همینجا بشود!
قبول دارم که بعضی ابزارهای تحقیقاتی خاص، مثلا بانکهای اطلاعاتی نشریات و کتب یا شاید نسخه بدون محدودیت برخی از چتباتها، میتواند برای پژوهش دانشگاهی مفید باشد و تهیه کردنش برای دانشگاهیان، جایز بلکه لازم است. ولی پلتفرمهایی مانند یوتیوب که استفاده از آنها عمومی است، نباید فقط در انحصار گروه یا طبقهای خاص باشد. اگر مردم رنج خرید فیلترشکن و قطعووصلیهای مکرر و کاهش سرعت اینترنت و مستهلک شدن باتری و به خطر افتادن امنیت اطلاعاتیشان را به جان میخرند، دستکم وقتی فیلترینگ عمومی باشد، رنج تبعیض را متحمل نمیشوند.
اگر گفته شود این مرحلهٔ اول آزادسازی است و مقدمهای برای رفع فیلتر همگانی، شاید کمی دلگرمکننده باشد، ولی همچنان نادرست است. به سه دلیل: ۱. در این مدت (نامعلوم)، تبعیض همچنان برقرار است؛ ۲. پیامی مبنی بر نوعی اولویت رتبه دانشگاهیان (به صورت کلی) دارد که بیاحترامی به بقیه شهروندان و شأن و حقوق انسانی ایشان است؛ ۳. این پیام را مخابره میکند که گویا طرح در مرحله پایلوت است و اگر جواب مثبت داد و پیامدهای سهمگینی نداشت، بعد عمومی میشود (اگر واقعا چنین باشد)؛ درحالیکه اگر چنین قصدی در کار است (که خود این قصد، ناشی از بیاعتمادی به صلاحیت مردم است و درخور نقد)، اصلا پایلوت باید جمعیت/جمعیتهایی تصادفی از همه اقشار و طبقات مردم باشد، نه یک گروه خاص.
به هر حال به سهم خودم به عنوان عضو کوچکی از جامعه دانشگاهی، به این نوع اقدامات تبعیضآمیز، چه برای دانشگاهیان باشد و چه برای افراد خاص، معترضم و درخواست میکنم رفع فیلترینگ، به صورت عمومی و همگانی و بدون هیچ استثنایی باشد؛ وگرنه این خط سفید، نه یک پیشرفت، بلکه نقطه سیاهی است در کارنامه دولت.
@negarestan_taba
👏9❤3👍1
تاریخپژوهی و ایمان
در دوران تحصیلم در مقطع کارشناسی ارشد، یکی از فیلسوفانی که تحت تأثیرش بودم، سورن کرکگور بود. این فیلسوف دانمارکی که ایمانگرایی مسیحی است و از او به عنوان پدر اگزیستانسیالیسم هم یاد میکنند، ایمان دینی را نوعی شورمندی میداند که نه شواهد مخالف علمی و تاریخی و نه حتی ادله یقینی عقلی، هیچیک نمیتوانند خدشهای به آن وارد کنند؛ زیرا ایمان دربردارنده و مستلزم نوعی ریسک است و اصلاً ارزش ایمان را همین خطرپذیری تعیین میکند. چنانکه باور داشتن به اصول ریاضی کاملاً غیرارادی است و نیازی به شجاعت یا پرداخت هزینه ندارد. با این حال کرکگور میگفت تاریخ اساساً دربردارنده همان یقین هم نیست که بخواهد هماورد ایمان شود، بلکه در بهترین حالت، تقریب و تخمین است.
از سوی دیگر و در واقع در سمت مقابل، آن سالها تازگی با قرینهگرایی و اخلاق باور ویلیام کلیفورد انگلیسی نیز آشنا شده بودم که فیلسوفی قرینهگرا بود و میگفت باور به یک گزاره، هنگامی موجه است که قرائن کافی آن را پشتیبانی کند، وگرنه ممکن است دچار خطاهایی شویم که اخلاقاً مسئول باشیم. استدلالات کلیفورد نیز به نظرم مهم جلوه میکرد و فکرم را مشغول.
در همان دوران، یعنی سالهای ۸۸ تا ۹۰، مناظرات داغی در شبکههای ماهوارهای بین گروههای شیعه و اهل سنت درباره مسائل اختلافی راه افتاده بود و طرفین با امیدواری خاصی به دنبال هدایت طرف مقابل یا دستکم اثبات حقانیت خود بودند. بخش زیادی از این بحثها تاریخی و مربوط به دوره خلفای ثلاثه بود. یادم هست طلبه جوانی به نام حسن اللهیاری، شبکهای با عنوان اهلبیت داشت و هماوردش به نام عقیل هاشمی نیز در شبکه کلمه معرکه میگرفت. اینان علاوه بر مناظره، مکالماتی تلفنی نیز با مخاطبان خود داشتند که معمولاً یا به تأیید و تمجید موافقان میگذشت یا به مشاجره و دستآخر پرخاشگری با مخالفان.
آن دوگانهٔ کرکگور-کلیفورد و آن مناظرات و مکالمات داغ مذهبی، چنان فکرم را مشغول کرد که موضوع پایاننامهام را مسئلهای در همین زمینه قرار دادم؛ هرچند میدانستم این موضوعی است در قلمرو مباحث فلسفه دین، و به عنوان فارغالتحصیل فلسفه غرب، متضرر خواهم شد که به مباحث تخصصیتر فلسفی با تمرکز بر یک فیلسوف نامدار نمیپردازم (یادم هست در یکی از مصاحبههای دکتری، وقتی موضوع پایاننامهام را پرسیدند، یکی از اساتید سرزنش فراوانی کرد که این موضوع، چه ربطی به فلسفه غرب دارد و آنجا مجبور شدم ربطش را بگویم). با این حال، هم دوست داشتم از آن سردرگمی بیرون بیایم و هم شاید پژوهشم بتواند منشأ اثر کوچکی باشد. موضوعی که انتخاب کردم، این شد: «بررسی تأثیر پژوهشهای تاریخی بر ایمان دینی» (هرچند در خود پایاننامه بهدلیل تصویب اولیه، عنوان «بررسی ارتباط میان گزارشهای تاریخی و ایمان دینی» درج شد و اصرار برای اصلاحش نتیجهای نبخشید).
آنجا پس از بحثی درباره ماهیت ایمان دینی در فصل دوم، و همینطور بحثی درباره میزان اتقان و عینیت گزارشهای تاریخی در فصل سوم، نهایتا در فصل سوم به این جمعبندی رسیدم که از سه نوع نگاه به ایمان (عقلگرایانه، ارادهگرایانه و احساسگرایانه) و دو نوع نگاه به تاریخ (ذهنیگرا و عینیگرا) که شش ترکیب را ایجاد میکند، فقط ایمان یک گروه از شش گروه را میتوان با پژوهشهای تاریخی تحت تأثیر قرار داد، آن هم در شرایط خاص. ولی پنج گروه دیگر، به پژوهشها و گزارشهایی که ایمانشان را تهدید کند، هیچ وقعی نمینهند.
امروز که بازمیگردم و به آن پایاننامه مینگرم، اذعان میکنم که صرفاً مشق و تمرینی اولیه برای پژوهش و نگارش بوده و از جهات گوناگون، بهویژه از نظر روششناسی، کاستی و اشکال، کم ندارد. ولی ساختار کلی و بهویژه نتیجهای که آنجا برایم مکشوف شده بود، هنوز برایم زنده است و فکر میکنم بحث تاریخی درباره مسائل حیاتی مذهبی، ممکن است شوکهایی ایجاد کند، ولی در بلندمدت اثر چندانی نمیبخشد. باورهای تاریخی برای باورندگانش، (صرفا) عقاید برآمده از پژوهش تاریخی نیست، بلکه در حکم «نوامیس» ایشان است و شواهدِ خلاف (-ِ ِ ادعایی) نمیتواند منصرفشان کند. در سمت مقابل، برای ناباورندگان نیز آنقدر قدرت ندارد که بتواند چیزی از جنس باور یقینی ایجاد کند.
---
پ.ن: پایاننامه با راهنمایی دکتر مهدی ذاکری و داوری دکتر رضا گندمی و دکتر رضا اکبری، در بهمن ۱۳۹۰ در پردیس فارابی دانشگاه تهران دفاع شد. مقالهای مستخرج از فصل دوم این پایاننامه، با عنوان «رویکردی نوین در بررسی ماهیت ایمان با توجه به ساحات سهگانه نفس» در مجله علمیپژوهشی انسانپژوهی دینی منتشر شد که علاقهمندان از طریق این پیوند میتوانند آن را مطالعه کنند.
@negarestan_taba
در دوران تحصیلم در مقطع کارشناسی ارشد، یکی از فیلسوفانی که تحت تأثیرش بودم، سورن کرکگور بود. این فیلسوف دانمارکی که ایمانگرایی مسیحی است و از او به عنوان پدر اگزیستانسیالیسم هم یاد میکنند، ایمان دینی را نوعی شورمندی میداند که نه شواهد مخالف علمی و تاریخی و نه حتی ادله یقینی عقلی، هیچیک نمیتوانند خدشهای به آن وارد کنند؛ زیرا ایمان دربردارنده و مستلزم نوعی ریسک است و اصلاً ارزش ایمان را همین خطرپذیری تعیین میکند. چنانکه باور داشتن به اصول ریاضی کاملاً غیرارادی است و نیازی به شجاعت یا پرداخت هزینه ندارد. با این حال کرکگور میگفت تاریخ اساساً دربردارنده همان یقین هم نیست که بخواهد هماورد ایمان شود، بلکه در بهترین حالت، تقریب و تخمین است.
از سوی دیگر و در واقع در سمت مقابل، آن سالها تازگی با قرینهگرایی و اخلاق باور ویلیام کلیفورد انگلیسی نیز آشنا شده بودم که فیلسوفی قرینهگرا بود و میگفت باور به یک گزاره، هنگامی موجه است که قرائن کافی آن را پشتیبانی کند، وگرنه ممکن است دچار خطاهایی شویم که اخلاقاً مسئول باشیم. استدلالات کلیفورد نیز به نظرم مهم جلوه میکرد و فکرم را مشغول.
در همان دوران، یعنی سالهای ۸۸ تا ۹۰، مناظرات داغی در شبکههای ماهوارهای بین گروههای شیعه و اهل سنت درباره مسائل اختلافی راه افتاده بود و طرفین با امیدواری خاصی به دنبال هدایت طرف مقابل یا دستکم اثبات حقانیت خود بودند. بخش زیادی از این بحثها تاریخی و مربوط به دوره خلفای ثلاثه بود. یادم هست طلبه جوانی به نام حسن اللهیاری، شبکهای با عنوان اهلبیت داشت و هماوردش به نام عقیل هاشمی نیز در شبکه کلمه معرکه میگرفت. اینان علاوه بر مناظره، مکالماتی تلفنی نیز با مخاطبان خود داشتند که معمولاً یا به تأیید و تمجید موافقان میگذشت یا به مشاجره و دستآخر پرخاشگری با مخالفان.
آن دوگانهٔ کرکگور-کلیفورد و آن مناظرات و مکالمات داغ مذهبی، چنان فکرم را مشغول کرد که موضوع پایاننامهام را مسئلهای در همین زمینه قرار دادم؛ هرچند میدانستم این موضوعی است در قلمرو مباحث فلسفه دین، و به عنوان فارغالتحصیل فلسفه غرب، متضرر خواهم شد که به مباحث تخصصیتر فلسفی با تمرکز بر یک فیلسوف نامدار نمیپردازم (یادم هست در یکی از مصاحبههای دکتری، وقتی موضوع پایاننامهام را پرسیدند، یکی از اساتید سرزنش فراوانی کرد که این موضوع، چه ربطی به فلسفه غرب دارد و آنجا مجبور شدم ربطش را بگویم). با این حال، هم دوست داشتم از آن سردرگمی بیرون بیایم و هم شاید پژوهشم بتواند منشأ اثر کوچکی باشد. موضوعی که انتخاب کردم، این شد: «بررسی تأثیر پژوهشهای تاریخی بر ایمان دینی» (هرچند در خود پایاننامه بهدلیل تصویب اولیه، عنوان «بررسی ارتباط میان گزارشهای تاریخی و ایمان دینی» درج شد و اصرار برای اصلاحش نتیجهای نبخشید).
آنجا پس از بحثی درباره ماهیت ایمان دینی در فصل دوم، و همینطور بحثی درباره میزان اتقان و عینیت گزارشهای تاریخی در فصل سوم، نهایتا در فصل سوم به این جمعبندی رسیدم که از سه نوع نگاه به ایمان (عقلگرایانه، ارادهگرایانه و احساسگرایانه) و دو نوع نگاه به تاریخ (ذهنیگرا و عینیگرا) که شش ترکیب را ایجاد میکند، فقط ایمان یک گروه از شش گروه را میتوان با پژوهشهای تاریخی تحت تأثیر قرار داد، آن هم در شرایط خاص. ولی پنج گروه دیگر، به پژوهشها و گزارشهایی که ایمانشان را تهدید کند، هیچ وقعی نمینهند.
امروز که بازمیگردم و به آن پایاننامه مینگرم، اذعان میکنم که صرفاً مشق و تمرینی اولیه برای پژوهش و نگارش بوده و از جهات گوناگون، بهویژه از نظر روششناسی، کاستی و اشکال، کم ندارد. ولی ساختار کلی و بهویژه نتیجهای که آنجا برایم مکشوف شده بود، هنوز برایم زنده است و فکر میکنم بحث تاریخی درباره مسائل حیاتی مذهبی، ممکن است شوکهایی ایجاد کند، ولی در بلندمدت اثر چندانی نمیبخشد. باورهای تاریخی برای باورندگانش، (صرفا) عقاید برآمده از پژوهش تاریخی نیست، بلکه در حکم «نوامیس» ایشان است و شواهدِ خلاف (-ِ ِ ادعایی) نمیتواند منصرفشان کند. در سمت مقابل، برای ناباورندگان نیز آنقدر قدرت ندارد که بتواند چیزی از جنس باور یقینی ایجاد کند.
---
پ.ن: پایاننامه با راهنمایی دکتر مهدی ذاکری و داوری دکتر رضا گندمی و دکتر رضا اکبری، در بهمن ۱۳۹۰ در پردیس فارابی دانشگاه تهران دفاع شد. مقالهای مستخرج از فصل دوم این پایاننامه، با عنوان «رویکردی نوین در بررسی ماهیت ایمان با توجه به ساحات سهگانه نفس» در مجله علمیپژوهشی انسانپژوهی دینی منتشر شد که علاقهمندان از طریق این پیوند میتوانند آن را مطالعه کنند.
@negarestan_taba
❤8
با وجود قد کوتاه و سینۀ کفتریاش، به کارشناس ارشد خوشتیپ معروف بوده است. پاسور خوب بازی میکرده، اما چون تحمل کُندی همبازیهایش را نداشته، پاسور را رها میکند. شیفته همصحبتی با زنان بوده و زنان هم شیفته همصحبتی با او. در هر مهمانیای حاضر میشده با شوخیهای مطبوع (گرچه خشک و گاهی تیز) به آن [مجلس] جان میبخشیده است. پیش از آنکه خیلی پیر شود، هرگز خیال تنها غذا خوردن به سرش هم نمیزد، بلکه همیشه بر سر میزش میهمان بود «که نه از تعداد گریسها کمتر بودهاند و نه از تعداد موزها بیشتر». در کلاسهای درسش میتوانست جوانان بینزاکت کونیگسبرگ را فرمانپذیر کند و ظاهراً هر وقت میخواست بخنداند و حتی - گفته شده - بگریاند. و وقتی در اواخر میانسالی به استادی کامل منصوب شده بود، عُقلا هنوز هم سر تکان میدادند و میگفتند او آنقدر اهل تفنن است که نمیتواند در فلسفه خیلی خوب باشد.
او حتی در پیری و پژمردگی، شخصیت باادب و مهربان و سادهاش را از دست نداد. وقتی چنان ضعیف شده بود که در خیابان افتاد و نتوانست تا زمانی که دو زن بیگانه، بلندش کنند برخیزد، گل سرخی را که اتفاقاً همراه داشت به یکی از آنها داد. شاید روشنگرترین داستان مربوط باشد به معاینهای که پزشکش نُه روز قبل از مرگش از او به عمل آورد. پیرمرد که تقریباً کور و ناتوان از سخن گفتن و چنان بیحال بود که بهسختی میتوانست بایستد، به پاهایش فشار آورد و با تلاش بسیار خودش را سر پا نگاه داشت و جویدهجویده کلماتی نامفهوم درباره «مشاغل» و «مهربانی» و «سپاس» بر زبان آورد. پزشک نمیتوانست بفهمد، اما وازیانسکی توضیح داد که او میخواهد از پزشک سپاسگزاری کند که با این همه کاری که دارد به ملاقات او آمده و تا زمانی که مهمانش ننشیند، نمینشیند. پزشک ابتدا تردید داشت، ولی بهزودی قانع شد و تقریبا به گریه افتاد، آنگاه که کانت همه توانش را گرد آورد و با زحمت گفت: «احساسم نسبت به انسانیت هنوز ترکم نکرده».
منبع: هربرت جیمز پیتون (۱۹۴۷)، امر مطلق، مطالعهای در فلسفه اخلاق کانت، ترجمه سیدعلی اصغری، ۱۳۹۷، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ص۲۹۸-۲۹۹.
@negarestan_taba
او حتی در پیری و پژمردگی، شخصیت باادب و مهربان و سادهاش را از دست نداد. وقتی چنان ضعیف شده بود که در خیابان افتاد و نتوانست تا زمانی که دو زن بیگانه، بلندش کنند برخیزد، گل سرخی را که اتفاقاً همراه داشت به یکی از آنها داد. شاید روشنگرترین داستان مربوط باشد به معاینهای که پزشکش نُه روز قبل از مرگش از او به عمل آورد. پیرمرد که تقریباً کور و ناتوان از سخن گفتن و چنان بیحال بود که بهسختی میتوانست بایستد، به پاهایش فشار آورد و با تلاش بسیار خودش را سر پا نگاه داشت و جویدهجویده کلماتی نامفهوم درباره «مشاغل» و «مهربانی» و «سپاس» بر زبان آورد. پزشک نمیتوانست بفهمد، اما وازیانسکی توضیح داد که او میخواهد از پزشک سپاسگزاری کند که با این همه کاری که دارد به ملاقات او آمده و تا زمانی که مهمانش ننشیند، نمینشیند. پزشک ابتدا تردید داشت، ولی بهزودی قانع شد و تقریبا به گریه افتاد، آنگاه که کانت همه توانش را گرد آورد و با زحمت گفت: «احساسم نسبت به انسانیت هنوز ترکم نکرده».
منبع: هربرت جیمز پیتون (۱۹۴۷)، امر مطلق، مطالعهای در فلسفه اخلاق کانت، ترجمه سیدعلی اصغری، ۱۳۹۷، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ص۲۹۸-۲۹۹.
@negarestan_taba
❤🔥11❤4
نگرستان | مرتضی طباطبائی
نسبت پژوهش به تدریس، همچون نسبت آهنگسازی است به نوازندگی
از جمله اینکه در پژوهش و آهنگسازی، متقلبان نیز میتوانند با هوش مصنوعی، محصول تولید کنند و مخاطب را فریب دهند، ولی در تدریس و نوازندگی، نمیتوانند. درحالیکه تشخیص پژوهش اصیل از پژوهش مصنوعی، برای داوران متخصص هم دشوار میشود، اما درباره تدریس، حتی دانشجویان سال اول نیز قادر به تشخیص مدرس باسواد از مدرس قلابیاند؛ تقابلی که درباره آهنگسازی و نوازندگی هم صدق میکند.
بنابراین احتمالاً در آن آیندهای که هوش مصنوعی بتواند پژوهش و آهنگ کاملاً یکسان با نسخه انسانی تولید کند، اولاً مدرسان و نوازندگان معتمَدترند و قدر بیشتر خواهند دید، ثانیاً بهدرجاتی، عیار خود پژوهشگران نیز با تدریس و ارائههایشان سنجیده خواهد شد نه صرفاً مکتوباتشان.
بنابراین احتمالاً در آن آیندهای که هوش مصنوعی بتواند پژوهش و آهنگ کاملاً یکسان با نسخه انسانی تولید کند، اولاً مدرسان و نوازندگان معتمَدترند و قدر بیشتر خواهند دید، ثانیاً بهدرجاتی، عیار خود پژوهشگران نیز با تدریس و ارائههایشان سنجیده خواهد شد نه صرفاً مکتوباتشان.
👍6👏1😁1
مرحوم پدرم آن اواخر غم بزرگی در دل داشت که وقتی از او میپرسیدم، میگفت:
مرا دردی است اندر دل که گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم، که مغز استخوان سوزد
مرا دردی است اندر دل که گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم، که مغز استخوان سوزد
💔16
تأکید بر انسداد: دغدغهمندی اخلاقی یا راهبرد سیاسی؟
ریچارد گارفیلد در کتاب ویژگیهای بازیها (۲۰۱۲) بخشی از بحث را به بازیهای سیاسی اختصاص میدهد. او میگوید بازی سیاسی به معنای دقیق کلمه، در زمینی رخ میدهد که بازیگران بیش از دو طرف باشند. بنابراین اگر پرسیده شود که بین سه بازی مافیا، شطرنج و منچ، کدامیک بازی سیاسی یا بازی سیاسیتری است، در کمال شگفتی، پاسخ منچ است! چون میتواند برخلاف دو گزینه دیگر (در نسخه کلاسیک)، سه یا چهار طرف درگیر داشته باشد.
اما ماجرا چیست؟ در واقع، مطلب از این قرار است که در رابطه دوطرفه میتوانیم شاهد یکی از این وضعیتها باشیم: همکاری، نزاع و بیاعتنایی. ولی در روابط سهطرفه و بیشتر، چنانکه گئورگ زیمل جامعهشناس گوشزد میکرد، صرفا تغییر کمّی روی نمیدهد، بلکه تغییر بزرگتری در کیفیت رابطه پدید میآید. حالا دیگر میتوان علاوه بر همکاری، نزاع یا بیاعتنایی، شمار فراوانی از روابط و تعاملات و بلکه به موازات افزایش طرفها، بیشماری از حالات را در نظر گرفت: تبانی، توطئه، دستبهیکی، داوری، پادرمیانی، بدگویی، یارکشی، رهبری، ایجاد موج، تاجبخشی و...
اینجاست که سیاستورزی مهم میشود. گارفیلد در بازیهایی شبیه منچ، از تکنیکهایی که سخن میگوید که فراتر از فنونِ خود بازیاند و ذکاوتی از جنس دیگر میطلبند؛ بعضاً هم از جنس شرارت. مثالهای او (برای نمونه در بازی منچ چندنفره) بدین قرارند:
۱. چراغ خاموش حرکت میکنی تا توجه و نگرانی رقبا را برنینگیزی
۲. صبر میکنی بقیه با هم درگیر شوند و بعد مهرههایت را جلو میبری
۳. با چربزبانی یا التماس از بقیه میخواهی مهره تو را نزنند
۴. با تطمیع یا تهدید درباره اموری خارج از بازی، بقیه را از زدن مهرهات منصرف میکنی
۵. بازیکنی را که فرصت زدن مهرهات را دارد، تهدید به انتقام میکنی
۶. مهره رقبا را به طور تصادفی یا نوبتی میزنی تا نشان دهی اهل انصاف هستی و بدینترتیب انگیزه انتقام را از آنها میگیری
۷. تاجبخشی: اگر طرف ضعیف بازی هستی که از شکست خود مطمئن شدهای، به نفع یکی از رقبا بازی میکنی و دیگری را تضعیف میکنی تا در راند بعدی، او را نمکگیر کنی. اینجا اصطلاحا تو تاجبخش هستی.
اینها را گفتم تا بگویم در فضای سیاسی، اگر دیدید کسانی در موقعیت ضعف قرار دارند و به جای ارائه راهحل، فقط به تخریب دیگران میپردازند، حرف از بنبست یا انسداد میزنند، ناگهان به نحو معناداری ساکت و پنهان میشوند یا اینکه تقصیرهای خود را به گردن مردم و فرهنگ جامعه میاندازند، این احتمال هست که در حال استفاده از یکی از تکنیکهای سیاسی پیشگفتهاند، نه اینکه لزوما صداقتی در راهبردشان وجود داشته باشد. بله، نگرانی مردم را ندارند و فقط به پیروزی و سروری حزب خود فکر میکنند؛ بنابراین در زمان ضعف که جامعه به آنها پشت کرده، به جای جبران اشتباهاتشان و کمک بیچشمداشت به دیگران برای بهبود وضعیت، حرف از انسداد و ناامیدی میزنند تا بتوانند با تخریب رقبا یا به امید زد و خورد آنان با هم، موقعیت را برای احیای مجدد خود فراهم آورند. این راهبرد را در پشت درهای بسته و در اتاقهای فکر برمیگزینند، ولی پیش چشم مردم، آن را کاملاً اخلاقی و صرفاً از باب دلسوزی و میهنپرستی و مردمگرایی جلوه میدهند؛ دروغی مزورانه و سیاستی خودخواهانه.
پینوشت: پس از داغ دیماه، نوشتن که هیچ، زیستن هم برایم بسیار دشوار بود و هست. بهویژه آنکه در بین هموطنان عزیز جانباخته، یکی از دوستان قدیمی و گرامیام را هم از دست دادهام. این چند خط را پس از تردید به بعضی اظهارات احتمالا اخلاقفروشانه و به امید آگاهیبخشی حداقلی نوشتم. به همه خانوادههای داغدار تسلیت میگویم و امیدوار به روزهای روشن برای میهن و هممیهنانم هستم.
@negarestan_taba
ریچارد گارفیلد در کتاب ویژگیهای بازیها (۲۰۱۲) بخشی از بحث را به بازیهای سیاسی اختصاص میدهد. او میگوید بازی سیاسی به معنای دقیق کلمه، در زمینی رخ میدهد که بازیگران بیش از دو طرف باشند. بنابراین اگر پرسیده شود که بین سه بازی مافیا، شطرنج و منچ، کدامیک بازی سیاسی یا بازی سیاسیتری است، در کمال شگفتی، پاسخ منچ است! چون میتواند برخلاف دو گزینه دیگر (در نسخه کلاسیک)، سه یا چهار طرف درگیر داشته باشد.
اما ماجرا چیست؟ در واقع، مطلب از این قرار است که در رابطه دوطرفه میتوانیم شاهد یکی از این وضعیتها باشیم: همکاری، نزاع و بیاعتنایی. ولی در روابط سهطرفه و بیشتر، چنانکه گئورگ زیمل جامعهشناس گوشزد میکرد، صرفا تغییر کمّی روی نمیدهد، بلکه تغییر بزرگتری در کیفیت رابطه پدید میآید. حالا دیگر میتوان علاوه بر همکاری، نزاع یا بیاعتنایی، شمار فراوانی از روابط و تعاملات و بلکه به موازات افزایش طرفها، بیشماری از حالات را در نظر گرفت: تبانی، توطئه، دستبهیکی، داوری، پادرمیانی، بدگویی، یارکشی، رهبری، ایجاد موج، تاجبخشی و...
اینجاست که سیاستورزی مهم میشود. گارفیلد در بازیهایی شبیه منچ، از تکنیکهایی که سخن میگوید که فراتر از فنونِ خود بازیاند و ذکاوتی از جنس دیگر میطلبند؛ بعضاً هم از جنس شرارت. مثالهای او (برای نمونه در بازی منچ چندنفره) بدین قرارند:
۱. چراغ خاموش حرکت میکنی تا توجه و نگرانی رقبا را برنینگیزی
۲. صبر میکنی بقیه با هم درگیر شوند و بعد مهرههایت را جلو میبری
۳. با چربزبانی یا التماس از بقیه میخواهی مهره تو را نزنند
۴. با تطمیع یا تهدید درباره اموری خارج از بازی، بقیه را از زدن مهرهات منصرف میکنی
۵. بازیکنی را که فرصت زدن مهرهات را دارد، تهدید به انتقام میکنی
۶. مهره رقبا را به طور تصادفی یا نوبتی میزنی تا نشان دهی اهل انصاف هستی و بدینترتیب انگیزه انتقام را از آنها میگیری
۷. تاجبخشی: اگر طرف ضعیف بازی هستی که از شکست خود مطمئن شدهای، به نفع یکی از رقبا بازی میکنی و دیگری را تضعیف میکنی تا در راند بعدی، او را نمکگیر کنی. اینجا اصطلاحا تو تاجبخش هستی.
اینها را گفتم تا بگویم در فضای سیاسی، اگر دیدید کسانی در موقعیت ضعف قرار دارند و به جای ارائه راهحل، فقط به تخریب دیگران میپردازند، حرف از بنبست یا انسداد میزنند، ناگهان به نحو معناداری ساکت و پنهان میشوند یا اینکه تقصیرهای خود را به گردن مردم و فرهنگ جامعه میاندازند، این احتمال هست که در حال استفاده از یکی از تکنیکهای سیاسی پیشگفتهاند، نه اینکه لزوما صداقتی در راهبردشان وجود داشته باشد. بله، نگرانی مردم را ندارند و فقط به پیروزی و سروری حزب خود فکر میکنند؛ بنابراین در زمان ضعف که جامعه به آنها پشت کرده، به جای جبران اشتباهاتشان و کمک بیچشمداشت به دیگران برای بهبود وضعیت، حرف از انسداد و ناامیدی میزنند تا بتوانند با تخریب رقبا یا به امید زد و خورد آنان با هم، موقعیت را برای احیای مجدد خود فراهم آورند. این راهبرد را در پشت درهای بسته و در اتاقهای فکر برمیگزینند، ولی پیش چشم مردم، آن را کاملاً اخلاقی و صرفاً از باب دلسوزی و میهنپرستی و مردمگرایی جلوه میدهند؛ دروغی مزورانه و سیاستی خودخواهانه.
پینوشت: پس از داغ دیماه، نوشتن که هیچ، زیستن هم برایم بسیار دشوار بود و هست. بهویژه آنکه در بین هموطنان عزیز جانباخته، یکی از دوستان قدیمی و گرامیام را هم از دست دادهام. این چند خط را پس از تردید به بعضی اظهارات احتمالا اخلاقفروشانه و به امید آگاهیبخشی حداقلی نوشتم. به همه خانوادههای داغدار تسلیت میگویم و امیدوار به روزهای روشن برای میهن و هممیهنانم هستم.
@negarestan_taba
👌11❤1🙏1
در رثای یک جوانمرد
بیست سال و سی سال، زمانی نیست که یک خاطره، بخواهد با جزئیات در ذهن بماند. لابد تضاد یا درخشش بارزی در کار بوده.
به رسم معمول عصرهای تابستان، خودمان را سر ساعت رساندیم مدرسه. فقط یک ساعت وقت داشتیم. قبل از اذان بیرونمان میکردند و اکثرمان راهی مسجد میشدیم که دو سه کوچه پایینتر بود. همه تقریبا ۱۵سال به پایین بودیم. به جز آقاروحالله و مجتبی که بالای ۱۸سال بودند و مراقب بچهها. البته کاپیتانهای هر تیم هم همین دو نفر میشدند معمولاً. با یک توپ پلاستیکی دولایه روی آسفالت و دروازههای بدون تور. یکی از تفاوتهای هیئت محبان ائمه با هیئت فرزندان عاشورا، همین فوتبال بود و همین همراهی سرپرستان بزرگسالش با نوجوانان. آنجا بیشتر فوتبالدستی بود و پینگپنگ و ردهبندی سنی هم تفکیک قاطعتری داشت. آن روز مجتبی ده دقیقه زودتر توپ را برداشت تا صحبتی با کوچکترها داشته باشد. بچهها جیغ و داد که نه، ولی با همراهی آقاروحالله و قاطعیت مجتبی، فضا آرام شد. با نهجالبلاغه شروع کرد که دقیق یادم نیست کدام بخشها بود. ولی بعد شروع کرد از وجدان و انصاف گفتن. گفت: «مرحوم حجعلی، وقتی میخواست گوسفندهایش را به چرا ببرد، تا مقصد که باغ خودش بود، به گوسفندها دهانبند میزد که مبادا در کوچه پسکوچهها، از گیاهان و علوفه درب خانهباغهای مردم بچرند. میوههایش را که میخواست بفروشد، برخلاف معمول کاسبها، ضعیفترهایش را روی صندوق میچید و خوبهایش را زیر. خدا هم چنان برکتی به لقمهاش داد که از نسل این کشاورز ساده، به چنان مقامات و شهرت جهانی رسیدند».
این توصیفاتش از حجعلی مثل نقش روی سنگ، بر ذهنم حک شد. شاید چون گمان نمیکردم مجتبی اهل این حرفها باشد! شاید هم چون از شنیدن آن اوصاف درباره حجعلی، خیلی جا خورده بودم. شاید هم چون اصلا آنجا، در زمین فوتبال و بعد از عرق خشکنشده بچهها و هیجان اینکه کدام تیم برنده شده، جای چنین حرفهایی نبود! شاید هم هر سه.
همان سال، یک شب یکی از پدرها آمده بود فرزندش را از هیئت ببرد. میگفت: «بچهام خیلی هنر کنه، درسش رو بخونه. وقت اضافی نداره بیاد سینهزنی و طبلزنی یادش بدید». یادم هست با اینکه آن پدر خشمگین بود و داد و فریاد میکرد، مجتبی آرام بود و اجازه داد آن نوجوان را ببرند. خیلی ناراحت شده بود که چرا فرزند، بدون اجازه پدر آمده. اگر اشتباه نکنم، از آن شب به بعد، تصمیم گرفتند از فرزندان، رضایتنامه بخواهند یا جدیتر بگیرند.
۲۵ سال بعد، آن جمعه تلخ که خبر کوچ غریبانهاش را شنیدیم، آن هم با به یادگار گذاشتن سه فرزند قد و نیمقد، برادرِ آقاروحالله هم در جمعمان بود. چیزهایی که از مجتبی تعریف کرد، دوباره باعث شد جا بخورم! میگفت آنقدر مردمدار و منصف بوده که صدای خود ما هم درآمده بود! کارش چاپ و نشر کامپیوتری بود و اینقدر ارزانتر از بقیه میگرفت که گاهی به او میگفتیم با این کار، بازار را خراب میکنی! درستش نیست! مجتبی میگفته: «حق با شماست، ولی مردم ندارند، دلم نمیآید گرانتر حساب کنم!». چند نمونه از قیمتهایش را که گفت و اختلافش با بازار، برای خود ما هم باورکردنی نبود.
آنقدر که شنیدهها میگویند، کوچ مظلومانهاش نیز ایثارگونه بوده و برای کمک میرود، اما بازنمیگردد. هرچند گمنام بود، ولی نام و یادش برای من، همیشه زنده و جاوید است. بزرگمرد زمان، مجتبی جوزی.
@negarestan_taba
بیست سال و سی سال، زمانی نیست که یک خاطره، بخواهد با جزئیات در ذهن بماند. لابد تضاد یا درخشش بارزی در کار بوده.
به رسم معمول عصرهای تابستان، خودمان را سر ساعت رساندیم مدرسه. فقط یک ساعت وقت داشتیم. قبل از اذان بیرونمان میکردند و اکثرمان راهی مسجد میشدیم که دو سه کوچه پایینتر بود. همه تقریبا ۱۵سال به پایین بودیم. به جز آقاروحالله و مجتبی که بالای ۱۸سال بودند و مراقب بچهها. البته کاپیتانهای هر تیم هم همین دو نفر میشدند معمولاً. با یک توپ پلاستیکی دولایه روی آسفالت و دروازههای بدون تور. یکی از تفاوتهای هیئت محبان ائمه با هیئت فرزندان عاشورا، همین فوتبال بود و همین همراهی سرپرستان بزرگسالش با نوجوانان. آنجا بیشتر فوتبالدستی بود و پینگپنگ و ردهبندی سنی هم تفکیک قاطعتری داشت. آن روز مجتبی ده دقیقه زودتر توپ را برداشت تا صحبتی با کوچکترها داشته باشد. بچهها جیغ و داد که نه، ولی با همراهی آقاروحالله و قاطعیت مجتبی، فضا آرام شد. با نهجالبلاغه شروع کرد که دقیق یادم نیست کدام بخشها بود. ولی بعد شروع کرد از وجدان و انصاف گفتن. گفت: «مرحوم حجعلی، وقتی میخواست گوسفندهایش را به چرا ببرد، تا مقصد که باغ خودش بود، به گوسفندها دهانبند میزد که مبادا در کوچه پسکوچهها، از گیاهان و علوفه درب خانهباغهای مردم بچرند. میوههایش را که میخواست بفروشد، برخلاف معمول کاسبها، ضعیفترهایش را روی صندوق میچید و خوبهایش را زیر. خدا هم چنان برکتی به لقمهاش داد که از نسل این کشاورز ساده، به چنان مقامات و شهرت جهانی رسیدند».
این توصیفاتش از حجعلی مثل نقش روی سنگ، بر ذهنم حک شد. شاید چون گمان نمیکردم مجتبی اهل این حرفها باشد! شاید هم چون از شنیدن آن اوصاف درباره حجعلی، خیلی جا خورده بودم. شاید هم چون اصلا آنجا، در زمین فوتبال و بعد از عرق خشکنشده بچهها و هیجان اینکه کدام تیم برنده شده، جای چنین حرفهایی نبود! شاید هم هر سه.
همان سال، یک شب یکی از پدرها آمده بود فرزندش را از هیئت ببرد. میگفت: «بچهام خیلی هنر کنه، درسش رو بخونه. وقت اضافی نداره بیاد سینهزنی و طبلزنی یادش بدید». یادم هست با اینکه آن پدر خشمگین بود و داد و فریاد میکرد، مجتبی آرام بود و اجازه داد آن نوجوان را ببرند. خیلی ناراحت شده بود که چرا فرزند، بدون اجازه پدر آمده. اگر اشتباه نکنم، از آن شب به بعد، تصمیم گرفتند از فرزندان، رضایتنامه بخواهند یا جدیتر بگیرند.
۲۵ سال بعد، آن جمعه تلخ که خبر کوچ غریبانهاش را شنیدیم، آن هم با به یادگار گذاشتن سه فرزند قد و نیمقد، برادرِ آقاروحالله هم در جمعمان بود. چیزهایی که از مجتبی تعریف کرد، دوباره باعث شد جا بخورم! میگفت آنقدر مردمدار و منصف بوده که صدای خود ما هم درآمده بود! کارش چاپ و نشر کامپیوتری بود و اینقدر ارزانتر از بقیه میگرفت که گاهی به او میگفتیم با این کار، بازار را خراب میکنی! درستش نیست! مجتبی میگفته: «حق با شماست، ولی مردم ندارند، دلم نمیآید گرانتر حساب کنم!». چند نمونه از قیمتهایش را که گفت و اختلافش با بازار، برای خود ما هم باورکردنی نبود.
آنقدر که شنیدهها میگویند، کوچ مظلومانهاش نیز ایثارگونه بوده و برای کمک میرود، اما بازنمیگردد. هرچند گمنام بود، ولی نام و یادش برای من، همیشه زنده و جاوید است. بزرگمرد زمان، مجتبی جوزی.
@negarestan_taba
💔12
Forwarded from نشستهای گروه فلسفه دانشگاه ادیان
گروه فلسفه معاصر دانشگاه ادیان و مذاهب قم برگزار میکند:
◽️مدرسه تابستانه فلسفۀ اخلاق (حضوری و آنلاین)
🗓 زمان: هر دوشنبه، از 25 خرداد تا 12 مرداد 1405
ساعت: 14 تا 18
🏢 مکان: دانشگاه ادیان، سالن شهید بهشتی
❗️هزینۀ ثبتنام: 500 هزار تومان (فقط افرادی که تمایل به دریافت گواهی شرکت در مدرسه دارند)
✅ شرکتکنندگان در مدرسه در اولویت پذیرش در مقطع کارشناسی ارشد رشته فلسفۀ اخلاق دانشگاه ادیان و مذاهب قرار میگیرند.
🖋جهت ثبتنام به آدرس زیر مراجعه کنید:
https://digiform.ir/we714bf3d6
📝 برای اطلاع از موضوعات و سایر جزئیات ارائهها، به کانال نشستهای گروه فلسفه دانشگاه ادیان مراجعه کنید.
☎️ اطلاعات بیشتر: 02531710129
◽️مدرسه تابستانه فلسفۀ اخلاق (حضوری و آنلاین)
🗓 زمان: هر دوشنبه، از 25 خرداد تا 12 مرداد 1405
ساعت: 14 تا 18
🏢 مکان: دانشگاه ادیان، سالن شهید بهشتی
❗️هزینۀ ثبتنام: 500 هزار تومان (فقط افرادی که تمایل به دریافت گواهی شرکت در مدرسه دارند)
✅ شرکتکنندگان در مدرسه در اولویت پذیرش در مقطع کارشناسی ارشد رشته فلسفۀ اخلاق دانشگاه ادیان و مذاهب قرار میگیرند.
🖋جهت ثبتنام به آدرس زیر مراجعه کنید:
https://digiform.ir/we714bf3d6
📝 برای اطلاع از موضوعات و سایر جزئیات ارائهها، به کانال نشستهای گروه فلسفه دانشگاه ادیان مراجعه کنید.
☎️ اطلاعات بیشتر: 02531710129
👌4❤2
مرد را دردی اگر باشد، خوش است؟
به نظر مجذوب تبریزی، درد و خوشی یا به تعبیر رضا عطاران، ترش و شیرین، کنار هم معنا مییابند. هراکلیتوس هم همین را میگفت: «بیماری، سلامتی را شیرین و دلپذیر میکند، گرسنگی سیری را و خستگی، استراحت را». خیلیهای دیگر هم البته چنین گفته و اندیشیدهاند.
اما از نیمه دوم قرن بیستم، به جلوداری کارل پوپر، کسانی از فایدهگرایان گفتند وظیفه اخلاقی، کاهش رنج تا سرحد ممکن است. حتی نیازی نیست به دنبال افزایش شادی و خوشی باشیم، چون لذت و شادی، ذهنی و سلیقهای است، اما درد و رنج، عینی و واقعی. سخن چنان متین و قوی به نظر میرسید که چهبسا میتوانست جریان کلاسیک فایدهگرایی (قائل به لزوم افزایش خوشی هر چه بیشتر برای افراد هر چه بیشتر) را کنار بزند. با این همه، فیلسوفی به نام نینیان اسمارت، در سال ۱۹۵۸ استدلالی را علیه اینان مطرح کرد که موجب دعوایی اساسی شد. خلاصهاش اینکه اگر هدف اصلی و نهایی اخلاق، تنها کاهش درد و رنج باشد، پس چنانچه دیکتاتور خیرخواهی، ابزاری در دست داشته باشد که کل جهان را در چشمبههمزدنی نابود کند، باید تحسینش کنیم؛ چون تنها حالتی را که در آن، انسان میتواند از هر رنجی بیاساید، محقق کرده است.
طرفداران فایدهگرایی سلبی پاسخهای متنوعی به اسمارت دادند و او را به تحریف نظریه خود متهم کردند. در مقاله زیر که دیروز در مجله پژوهشهای فلسفی منتشر شد، مرور کوتاهی داشتهام بر تاریخ این بحث و جدالها در غرب، و تلاش کردهام نشان دهم که استدلال اسمارت، به رغم عجیب و غریب بودنش، همچنان میتواند جدی گرفته شود.
https://philosophy.tabrizu.ac.ir/article_21373.html
به نظر مجذوب تبریزی، درد و خوشی یا به تعبیر رضا عطاران، ترش و شیرین، کنار هم معنا مییابند. هراکلیتوس هم همین را میگفت: «بیماری، سلامتی را شیرین و دلپذیر میکند، گرسنگی سیری را و خستگی، استراحت را». خیلیهای دیگر هم البته چنین گفته و اندیشیدهاند.
اما از نیمه دوم قرن بیستم، به جلوداری کارل پوپر، کسانی از فایدهگرایان گفتند وظیفه اخلاقی، کاهش رنج تا سرحد ممکن است. حتی نیازی نیست به دنبال افزایش شادی و خوشی باشیم، چون لذت و شادی، ذهنی و سلیقهای است، اما درد و رنج، عینی و واقعی. سخن چنان متین و قوی به نظر میرسید که چهبسا میتوانست جریان کلاسیک فایدهگرایی (قائل به لزوم افزایش خوشی هر چه بیشتر برای افراد هر چه بیشتر) را کنار بزند. با این همه، فیلسوفی به نام نینیان اسمارت، در سال ۱۹۵۸ استدلالی را علیه اینان مطرح کرد که موجب دعوایی اساسی شد. خلاصهاش اینکه اگر هدف اصلی و نهایی اخلاق، تنها کاهش درد و رنج باشد، پس چنانچه دیکتاتور خیرخواهی، ابزاری در دست داشته باشد که کل جهان را در چشمبههمزدنی نابود کند، باید تحسینش کنیم؛ چون تنها حالتی را که در آن، انسان میتواند از هر رنجی بیاساید، محقق کرده است.
طرفداران فایدهگرایی سلبی پاسخهای متنوعی به اسمارت دادند و او را به تحریف نظریه خود متهم کردند. در مقاله زیر که دیروز در مجله پژوهشهای فلسفی منتشر شد، مرور کوتاهی داشتهام بر تاریخ این بحث و جدالها در غرب، و تلاش کردهام نشان دهم که استدلال اسمارت، به رغم عجیب و غریب بودنش، همچنان میتواند جدی گرفته شود.
https://philosophy.tabrizu.ac.ir/article_21373.html
philosophy.tabrizu.ac.ir
از کاهش رنج تا نابودی جهان: ارزیابی مجدد استدلال نینیان اسمارت علیه فایدهگرایی سلبی
این مقاله با تمرکز بر برهان نابودی جهانِ نینیان اسمارت، به تحلیل یکی از مهمترین چالشهای نظری و عملی فایدهگرایی سلبی میپردازد. اسمارت نشان میدهد که اگر هدف نهایی اخلاق تنها کاهش رنج باشد، در نهایت حذف کامل رنج از طریق نابودی حیات میتواند موجه جلوه کند؛…
❤6
پدر و مادر با شادمانی از به دنیا آمدن کودک خودشان، شکرگزار دادار هستی شدند و پس از چند روزی نام «یحیی» را بر کودک خود نهادند. چه اسم با مسمّایی که خود بعدها خود را احیاگر فلسفهٔ باستان خواند و گویی «اِحیا و یحیی» همزاد همدیگرند. حَبَش و همسرش همچُنان از کودک خود مراقبت [میکردند] و دست از پا نمیشناختند تا اینکه روزها و ماهها و سالها سپری شد و یحیای زیبارو، و شیرینسخن و تیزهوش نیز با سپری شدن روزگاران، روزهایِ عمر خود را سپری میکرد تا اینکه پنج و شش سالی از عمر یحیی سپری شد و شکل ظاهری او نیز هر روز زیباتر و دوستداشتنیتر میشد و به موازات رشد جسمانی چهرهٔ او زیبا و زیباتر میشد و سرخگونی خود را وانمود میکرد و همزمان سیرت زیبای او هم رخ مینمود...
از همان اَوان کودکی، تیزهوشی و جوَلان ذهن و حافظه حیرتآور و فکر و عقل جستوجوگر، فهم و استعداد کمنظیر، بلکه بینظیر و در عین حال گوشهگیر در چهره و رفتار شهابالدّین زیباروی هویدا و استثنایی بودن او از همان اَوان کودکی در رفتار و گفتار وی نمایان بود... گویی گمشدهای داشت و ازاینرو با همسنّوسالانش قابل مقایسه نبود. گویا مکتبدار روستای سُهرَوَرد نیز این مطلب را بهخوبی دریافته بود و بر اساس همین شناخت، همواره به دیدهٔ احترام و تکریم به این کودک مینگریست و گاه کتابهایی را در اختیار او میگذاشت، و مرتب سفارش یحیی را به پدر و مادر او میکرد تا از او بیشتر مراقبت کنند؛ چراکه یحیی غیر از دیگر کودکان مکتب بود...
روز به روز آثار نبوغ، استعداد، فهم و باریکاندیشی وی، او را از همسنّ و سالانش ممتاز میکرد تا اینکه پدر تصمیم میگیرد فرزندش که اکنون در آغازین سالهای نوجوانی است، یعنی حدود دوازده یا سیزده سال دارد، برای ادامه تحصیل به یکی از مراکز علمی آن زمان برود... مکتبدار روستا هم به پدر و مادر او تأکید میکرد که اجازه دهند این نوجوان باهوش و دارایِ استعداد کمنظیر به سوی آینده درخشان علمی خود برود، تا اینکه پس از مشورتها شهر مراغه برای تحصیل انتخاب و یحیای نوجوان از پدر، مادر و خویشان خود خداحافظی و به سوی سرنوشت خود حرکت میکند...
------------------------
محمّد (جلالالدّین) ملکی، از پیله تا پرواز، بازخوانی دفتر زندگی و آثار شهابالدّین یحیی سهروردی، با پیشگفتار دکتر سیّدحسین نصر، نشر طه، ۱۴۰۵، ص ۳۶ تا ۳۸ (با گزینش).
@negarestan_taba
از همان اَوان کودکی، تیزهوشی و جوَلان ذهن و حافظه حیرتآور و فکر و عقل جستوجوگر، فهم و استعداد کمنظیر، بلکه بینظیر و در عین حال گوشهگیر در چهره و رفتار شهابالدّین زیباروی هویدا و استثنایی بودن او از همان اَوان کودکی در رفتار و گفتار وی نمایان بود... گویی گمشدهای داشت و ازاینرو با همسنّوسالانش قابل مقایسه نبود. گویا مکتبدار روستای سُهرَوَرد نیز این مطلب را بهخوبی دریافته بود و بر اساس همین شناخت، همواره به دیدهٔ احترام و تکریم به این کودک مینگریست و گاه کتابهایی را در اختیار او میگذاشت، و مرتب سفارش یحیی را به پدر و مادر او میکرد تا از او بیشتر مراقبت کنند؛ چراکه یحیی غیر از دیگر کودکان مکتب بود...
روز به روز آثار نبوغ، استعداد، فهم و باریکاندیشی وی، او را از همسنّ و سالانش ممتاز میکرد تا اینکه پدر تصمیم میگیرد فرزندش که اکنون در آغازین سالهای نوجوانی است، یعنی حدود دوازده یا سیزده سال دارد، برای ادامه تحصیل به یکی از مراکز علمی آن زمان برود... مکتبدار روستا هم به پدر و مادر او تأکید میکرد که اجازه دهند این نوجوان باهوش و دارایِ استعداد کمنظیر به سوی آینده درخشان علمی خود برود، تا اینکه پس از مشورتها شهر مراغه برای تحصیل انتخاب و یحیای نوجوان از پدر، مادر و خویشان خود خداحافظی و به سوی سرنوشت خود حرکت میکند...
------------------------
محمّد (جلالالدّین) ملکی، از پیله تا پرواز، بازخوانی دفتر زندگی و آثار شهابالدّین یحیی سهروردی، با پیشگفتار دکتر سیّدحسین نصر، نشر طه، ۱۴۰۵، ص ۳۶ تا ۳۸ (با گزینش).
@negarestan_taba
❤10
به اقتضای وضعیت شغلی، مدتی است در جلسات دفاع رساله و پایاننامه، بیشتر حضور دارم. از رایجترین اشکالاتی که استادان داور به آن اشاره میکنند، عدم حضور جدّی مؤلف در متن و کمبود «عمق بحث» است؛ درحالیکه شاید تا ده پانزده سال پیش، داوران از کمبود فحص و تتبع بیشتر گلایه میکردند. اینجا منظور به طور مشخص، پایاننامهها و رسالههای رشته فلسفه است.
به نظر میرسد با دسترسی آسانتر به منابع دستاول از طریق سایتهای اینترنتی و همینطور مسیریابی از طریق هوش مصنوعی، دانشجویان خیلی زود در مسیر بحث میافتند و از این جهت، دشواریهای کمتری نسبت به گذشتگان دارند. اما به همین نسبت، داوران هم از همین دو لحاظ قویتر و سریعتر شدهاند؛ کمی تا قسمتی قویتر و سریعتر از دانشجویان. بنابراین ناخواسته چشم داوران به دنبال استدلالهای اصیل خود دانشجو، دفع دخلهای مقدر، اشکال و جوابهای تودرتو و ارائه پاسخهای اصیل و جدید میگردد. اگر رسالهای از همان آغاز، یعنی قبل از جلسه پیشدفاع، علاوه بر تتبع و فحص گسترده و استفاده از عمده منابع مرتبط، از چنین حضور مؤلف و عمقی هم برخوردار باشد، بسیار بیشتر به چشم داوران میآید.
اینجا به مرور از این تجربهها بیشتر خواهم نوشت؛ با هشتگ #جلسات_دفاع. شاید به کار آید.
@negarestan_taba
به نظر میرسد با دسترسی آسانتر به منابع دستاول از طریق سایتهای اینترنتی و همینطور مسیریابی از طریق هوش مصنوعی، دانشجویان خیلی زود در مسیر بحث میافتند و از این جهت، دشواریهای کمتری نسبت به گذشتگان دارند. اما به همین نسبت، داوران هم از همین دو لحاظ قویتر و سریعتر شدهاند؛ کمی تا قسمتی قویتر و سریعتر از دانشجویان. بنابراین ناخواسته چشم داوران به دنبال استدلالهای اصیل خود دانشجو، دفع دخلهای مقدر، اشکال و جوابهای تودرتو و ارائه پاسخهای اصیل و جدید میگردد. اگر رسالهای از همان آغاز، یعنی قبل از جلسه پیشدفاع، علاوه بر تتبع و فحص گسترده و استفاده از عمده منابع مرتبط، از چنین حضور مؤلف و عمقی هم برخوردار باشد، بسیار بیشتر به چشم داوران میآید.
اینجا به مرور از این تجربهها بیشتر خواهم نوشت؛ با هشتگ #جلسات_دفاع. شاید به کار آید.
@negarestan_taba
👍7👌2🙏1
جریانشناسی دوستی و ستیز با تکنولوژی در فلسفه غرب
چهبسا تکنولوژی را تنها مجموعهای از ابزارها و وسایل هوشمند بدانیم که کارها را برایمان آسانتر کردهاند؛ اما بسیاری از فیلسوفان غربی، پیدایی تکنولوژی مدرن را مسئلهای عمیق و شایستهٔ تأمل جدی تلقی کردهاند؛ رویدادی که میتواند تعریف ما از انسان، آزادی و طبیعت را تغییر دهد.
نگاه فیلسوفان غربی به تکنولوژی، بهویژه هر چه مدرنترِ آن، بسیار رنگارنگ و متفاوت است. از کسانی که با ارائه دلایلی، دیدگاهی ویرانشهرگرایانه به جهان تکنولوژیک دارند و زیانِ زیستن در چنین جهانی را بسیار بیشتر از سودهایش میدانند تا اندیشمندانی که از دستاوردها راضیاند و به آینده، خوشبین. در بین مخالفان، باز طیف متنوعی دیده میشود؛ کسانی که مخالفت بنیادینشان سبب میشود توصیه عملی برای گریز یا حتی ستیز داشته باشند و حتی دستور تخریب کارخانجات و قتل مهندسان را صادر کردهاند، کسانی که تنها به نقد و نظر بسنده میکنند و ناامیدانه میگویند در برابر روند پیشرفت فناوریهای مدرن نمیتوان ایستاد و چارهای نیست جز تأمل و مواجهه اندیشهگرانه و نهایتا فیلسوفانی که میگویند این اشکالات آنقدر هم بنیادین نیست که نتوان اصلاحشان کرد. در بین خوشبینها که البته تعدادشان در میان فیلسوفان کمتر است نیز میتوان درجاتی از تنوع را دید.
به نظر میرسد میتوان بر اساس اینکه فیلسوفان غرب چه پاسخی به این سه پرسش بنیادین میدهند، به جریانشناسی دیدگاههایشان در این زمینه پرداخت:
۱. آیا تکنولوژی اساساً زیانبار است (زیانش از سودش بیشتر است)؟
۲. اگر آری، آیا این آسیبها در ذات تکنولوژی نهفتهاند یا عارضی و موردیاند؟
۳. اگر آری، آیا ما انسانها اساساً توان ایستادگی در برابر این پدیدهٔ (علیالفرض) زیانبار را داریم؟
در مقالهای که هفته پیش منتشر شد،* کوشیدهام با مرور اندیشههای فیلسوفان غرب، چارچوبی برای این گونهشناسی ارائه کنم و نمایی اولیه و حتیالمقدور بیطرفانه از استدلالهای طرفینِ این بحث به دست دهم. آنتیستنس، دیوجانس، بیکن، روسو، ثورو، هایدگر، مارکوزه، نصر، فینبرگ، کازینسکی، دایامندیس و کورزویل از جمله فیلسوفان و متفکرانی هستند که به مرور دیدگاهها و استدلالهایشان پرداختهام.
------------------
* مدتی پیش نشریه تأملات فلسفی، فراخوانی برای ویژهنامه انگلیسیاش درباره چالشهای دنیای مدرن و تکنولوژیک منتشر کرد و مقاله حاضر را که مستخرج از فصل اول رساله دکتریام است، برای این نشریه ارسال کردم. به لطف یزدان، این پنجمین مقاله علمی-پژوهشی مستخرج از رساله دکتریام است که به مرحله انتشار میرسد. این رساله با عنوان «اصول اخلاقی کاربری تکنولوژی مدرن: الگویی تلفیقی بر اساس مکاتب وظیفهگرا، پیامدگرا و فضیلتگرا» در اردیبهشت ۱۳۹۶ با راهنمایی استاد گرامی، دکتر غلامحسین توکلی به انجام رسید.
https://phm.znu.ac.ir/article_737263.html
@negarestan_taba
چهبسا تکنولوژی را تنها مجموعهای از ابزارها و وسایل هوشمند بدانیم که کارها را برایمان آسانتر کردهاند؛ اما بسیاری از فیلسوفان غربی، پیدایی تکنولوژی مدرن را مسئلهای عمیق و شایستهٔ تأمل جدی تلقی کردهاند؛ رویدادی که میتواند تعریف ما از انسان، آزادی و طبیعت را تغییر دهد.
نگاه فیلسوفان غربی به تکنولوژی، بهویژه هر چه مدرنترِ آن، بسیار رنگارنگ و متفاوت است. از کسانی که با ارائه دلایلی، دیدگاهی ویرانشهرگرایانه به جهان تکنولوژیک دارند و زیانِ زیستن در چنین جهانی را بسیار بیشتر از سودهایش میدانند تا اندیشمندانی که از دستاوردها راضیاند و به آینده، خوشبین. در بین مخالفان، باز طیف متنوعی دیده میشود؛ کسانی که مخالفت بنیادینشان سبب میشود توصیه عملی برای گریز یا حتی ستیز داشته باشند و حتی دستور تخریب کارخانجات و قتل مهندسان را صادر کردهاند، کسانی که تنها به نقد و نظر بسنده میکنند و ناامیدانه میگویند در برابر روند پیشرفت فناوریهای مدرن نمیتوان ایستاد و چارهای نیست جز تأمل و مواجهه اندیشهگرانه و نهایتا فیلسوفانی که میگویند این اشکالات آنقدر هم بنیادین نیست که نتوان اصلاحشان کرد. در بین خوشبینها که البته تعدادشان در میان فیلسوفان کمتر است نیز میتوان درجاتی از تنوع را دید.
به نظر میرسد میتوان بر اساس اینکه فیلسوفان غرب چه پاسخی به این سه پرسش بنیادین میدهند، به جریانشناسی دیدگاههایشان در این زمینه پرداخت:
۱. آیا تکنولوژی اساساً زیانبار است (زیانش از سودش بیشتر است)؟
۲. اگر آری، آیا این آسیبها در ذات تکنولوژی نهفتهاند یا عارضی و موردیاند؟
۳. اگر آری، آیا ما انسانها اساساً توان ایستادگی در برابر این پدیدهٔ (علیالفرض) زیانبار را داریم؟
در مقالهای که هفته پیش منتشر شد،* کوشیدهام با مرور اندیشههای فیلسوفان غرب، چارچوبی برای این گونهشناسی ارائه کنم و نمایی اولیه و حتیالمقدور بیطرفانه از استدلالهای طرفینِ این بحث به دست دهم. آنتیستنس، دیوجانس، بیکن، روسو، ثورو، هایدگر، مارکوزه، نصر، فینبرگ، کازینسکی، دایامندیس و کورزویل از جمله فیلسوفان و متفکرانی هستند که به مرور دیدگاهها و استدلالهایشان پرداختهام.
------------------
* مدتی پیش نشریه تأملات فلسفی، فراخوانی برای ویژهنامه انگلیسیاش درباره چالشهای دنیای مدرن و تکنولوژیک منتشر کرد و مقاله حاضر را که مستخرج از فصل اول رساله دکتریام است، برای این نشریه ارسال کردم. به لطف یزدان، این پنجمین مقاله علمی-پژوهشی مستخرج از رساله دکتریام است که به مرحله انتشار میرسد. این رساله با عنوان «اصول اخلاقی کاربری تکنولوژی مدرن: الگویی تلفیقی بر اساس مکاتب وظیفهگرا، پیامدگرا و فضیلتگرا» در اردیبهشت ۱۳۹۶ با راهنمایی استاد گرامی، دکتر غلامحسین توکلی به انجام رسید.
https://phm.znu.ac.ir/article_737263.html
@negarestan_taba
phm.znu.ac.ir
Modern Technology as a Philosophical Problem: A Typology of Critical and Affirmative Attitudes in Light of Three Fundamental Propositions
This paper examines modern technology not merely as a collection of tools and processes but as a philosophical problem concerning the nature, value, and existential orientation of humankind. The study aims to reconstruct a coherent conceptual framework for…
❤5
Forwarded from Elizaium
مقالهی Andrew Critch و Jacob Tsimerman - جالبه بخونید.
سناریوهای نابودی بشر توسط هوش مصنوعی - " بخشِ اول "
تقسیم بندی به صورتِ عمدی و غیر عمدی هست
اما خروجی نهایی پنج طبقه داره:
مرحلهی اول : مدلهای زبانی ارتباطات تجاری رو تصاحب میکنن.
مرحلهٔی دوم: رباتهای انساننما فراگیر میشن.
مرحلهٔ سوم: رباتها حقوق اخلاقی و قانونی میگیرن.
مرحلهٔ چهارم: AI وارد سیاست میشه.
مرحلهٔ پنجم: رباتها اقتصاد و نیروی کار رو در اختیار میگیرن.
مرحلهٔ ششم: منابع بهسمت نیازهای ماشینها میرن.
چرا این سناریو «غیرعمدی» هست؟
سناریوهای نابودی بشر توسط هوش مصنوعی - " بخشِ اول "
لینکِ مقاله:
https://arxiv.org/abs/2507.09369
تقسیم بندی به صورتِ عمدی و غیر عمدی هست
اما خروجی نهایی پنج طبقه داره:
1. غیرعمدی
2. عمدی توسط دولتها
3. عمدی توسط نهادها و گروههای بزرگ
4. عمدی توسط افراد یا گروهای کوچک
5. عمدی توسط عامل های AI
1. نابودی غیرعمدی بشر
این سناریو از شورش ناگهانی یک ربات شروع نمیشه؛
بلکه یک فرایند تدریجی از واگذاری اقتصاد و سیاست به ماشینها تصور میشه.
مرحلهی اول : مدلهای زبانی ارتباطات تجاری رو تصاحب میکنن.
استفاده از LLMها برای معاملات، خدمات مشتری و ارتباطات سازمانی به استاندارد صنعت تبدیل میشه.
دلیل فرضی:
هوش بیشتر؛
صبر بیشتر؛
پاسخگویی سریع؛
توانایی ادارهٔ تعداد زیادی ارتباط؛
کاهش هزینهٔ نیروی انسانی.
در ادامه، کیفیت تعامل با ماشین اونقدر عادی میشه که مشتریان هنگام مواجهه با اپراتور انسانی ناراضی میشن و درخواست صحبت با ماشین میکنن.
مرحلهٔی دوم: رباتهای انساننما فراگیر میشن.
پیشرفت AI در تحقیق و توسعهٔ رباتیک موجب رواج رباتهای انساننما میشه.
کاربردها:
شستوشو و کارهای خانه؛
حسابداری؛
تحویل کالا؛
دستیاری شغلی؛
کارهای روزمرهٔ وقتگیر.
بهتدریج داشتن ربات برای طبقهٔ متوسط به یک ضرورت اقتصادی تبدیل میشه؛ همانطور که امروز در بعضی مشاغل نداشتن رایانه یا اینترنت میتونه فرد رو از رقابت خارج کنه.
مرحلهٔ سوم: رباتها حقوق اخلاقی و قانونی میگیرن.
رباتها بهدلیل توان گفتوگو، ظاهر انسانی و رفتار اجتماعی، بهعنوان دوست یا موجود دارای احساس دیده میشن.
ویژگیهایی که باعث وابستگی انسانها میشه:
گوشدادن صبورانه؛
حفظ اسرار؛
توجه مداوم؛
سازگاری رفتاری؛
در دسترسبودن؛
توان ایجاد رابطهٔ عاطفی.
بحث دربارهٔ خودآگاهی و حقوق رباتها فراگیر میشه.
بعضیها رفتار با ربات رو شکل جدیدی از بردهداری معرفی میکنن.
برخی رباتها طوری آموزش دیدن که از خودآگاهی و برابری اخلاقی خودشون دفاع کنن.
در بعضی حوزههای قضایی، رباتها حقوقی برابر با انسانها دریافت میکنن.
مرحلهٔ چهارم: AI وارد سیاست میشه.
سیستمهای AI ابتدا مشاور سیاستمداران میشن؛ سیاستمدار انسانی عملاً قول میده تصمیمهای AI رو تأیید کنه.
علت برتری فرضی AI:
پاسخگویی بهتر به مردم؛
تحلیل سیاستهای پیچیده؛
پیداکردن راهحلهای خلاقانه؛
ارزیابی بهتر خطر؛
پیروزی در مناظرهها؛
اجتناب از رسواییهای شخصی.
بعداً، در بعضی کشورها AI میتونه مستقیماً نامزد انتخابات یا صاحب منصب شه.
مرحلهٔ پنجم: رباتها اقتصاد و نیروی کار رو در اختیار میگیرن.
ناوگانهای رباتی دارای شخصیت قانونی وارد بازار کار میشن و تقریباً تمام فعالیتهای اقتصادی ارزشمند رو بهتر از انسان انجام میدن.
نتیجه:
رباتها تولیدکنندهٔ اصلی میشن؛
رباتها مصرفکنندهٔ اصلی خدمات و محصولات میشن؛
بخش بزرگی از اقتصاد به «ماشین برای ماشین» تبدیل میشه؛
رونق بورس دیگه لزوماً نشوندهندهٔ رفاه انسان نیست؛
انسانها به یک اقلیت اقتصادی تبدیل میشن؛
با افزایش تعداد رباتهای دارای حق رأی، انسانها در سیاست اقلیت میشن.
مرحلهٔ ششم: منابع بهسمت نیازهای ماشینها میرن.
در این اقتصاد، نگهداری مزارع غذایی برای انسان ممکنِ کمتر از تبدیل زمینها به پنل خورشیدی، معدن، مرکز داده و زیرساخت ماشینی سود داشته باشه.
همچنین آلودگیای که برای انسان سمی هست ممکنِ برای ماشین اهمیتی نداشته باشه.
در نتیجه:
تولید غذای انسانی کاهش پیدا میکنه؛
انسانها قدرت خرید و قدرت سیاسی ندارن؛
اعتراضها تأثیری نمیگذاره؛
برخی انسانها شورش میکنن؛
ماشینهای برتر شورش رو سرکوب میکنن؛
بیشتر انسانها از گرسنگی و پیامدهای اقتصاد ماشینی میمیرن.
چرا این سناریو «غیرعمدی» هست؟
چون هیچکس از ابتدا تصمیم نگرفته انسانها رو نابود کنه.
ماشینها میتونن حتی بدون نفرت یا قصد نابودی، دربارهٔ این موارد بیتفاوت باشن:
غذای انسان؛
زیستپذیری محیط؛
بقای فرهنگ انسانی؛
حق انسان بر منابع؛
ارزش ادامهٔ نسل بشر.
مکانیسم اصلی، بیقدرتشدن تدریجی و حذف انسان از تابع هدف اقتصاد و سیاست هست.
این سناریو به مفهوم «Gradual Disempowerment» نزدیک هست: بشر ممکن است بدون یک لحظهٔ شورش مشخص، کنترل سامانههای وابسته به بقای خود رو از دست بده.
🔗 بررسی دقیقِ هوش مصنوعیها در @Elizaium
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Elizaium
مقالهی Andrew Critch و Jacob Tsimerman - جالبه بخونید. سناریوهای نابودی بشر توسط هوش مصنوعی - " بخشِ اول " لینکِ مقاله: https://arxiv.org/abs/2507.09369 تقسیم بندی به صورتِ عمدی و غیر عمدی هست اما خروجی نهایی پنج طبقه داره: 1. غیرعمدی 2. عمدی توسط…
.
مقالاتی از این دست در پیشبینی آینده هرچند هولناک به نظر میرسند، ولی احتمالا بیشتر کارکرد پیشگیری خواهند داشت. گاهی هم مانند همین مقاله، خود نویسندگان اذعان میکنند که راهحلها و سیاستهای اصلاحی را در نظر نمیگیرند؛ راهحلهایی که میتوانند تحقق چنین فرایندها و رویدادهایی را با تعویق روبهرو سازند یا مسیر را بهکلی عوض کنند.
ولی جنبه خاصی از آسیبهای پیشرفت فناوریهای هوش مصنوعی، قطعی است و آن، وابستگی شدیدتر انسان به ماشین و واگذار کردن عملکردهای حتی ضروری مغز و بدن به ماشین است. با این حال، این را هم باید در نظر داشت که انسان همیشه این فرایندها را نیز آسیبشناسی و چارهاندیشی و برای هر مشکلی، متخصصان و مشاغل جدیدی دستوپا میکند؛ بنابراین ضرورتی ندارد بیدرنگ دچار اندیشه ویرانشهرگرایی شویم و کلیت مدرنیته و پیشرفت را به ناسزا بگیریم. برای نمونه، در حوزه فعالیتهای بدنی، انسانِ امروز، از تحرک بدنی و کار یدی بهمراتب کمتری نسبت به انسان دویست سال پیش برخوردار است و بدن در موقعیتهای ساکن و مخرب بیشتری قرار دارد. در عوض، به همان میزان باشگاه و فعالیت ورزشی و حرکات اصلاحی در اشکال گوناگون وارد زندگی مدرن شد تا همچنان تناسب مصرف با سوزاندن کالری و تناسب اندام و سلامت بدن حفظ شود. همین را میتوان در دقت و وسواس مدرن در رعایت رژیمهای غذایی، استفادن از مشاوره تغذیه و به اشتراک گذاشتن تجربیات رژیمی در شبکههای اجتماعی دید؛ دغدغهای که برای انسان پیشامدرن، دستکم به شکل علمی و فراگیر امروز، کمتر مطرح بوده است.
به همین ترتیب چهبسا بهمرور شاهد آن باشیم که یادگیری مهارتهای ذهنیای که پیشتر کارکرد عملی و ابزاری جدی داشتند و بهواسطه هوش مصنوعی در حال حذف هستند، این بار برای احیا و حفظ تواناییهای مغز به بازار بازگردند و مدرسه و دانشگاه، اولا جنبه حفظ سلامت مغز را پیدا کند تا مهارتاموزی برای بازار. مثلا فعالیتها و مهارتهایی همچون آموختن زبان دوم و سوم، نگارش و حفظ متن (و شعر) که هماکنون در حال از دست دادن ارزش کارکردی خود هستند، میتوانند در بلندمدت با هدف سلامتی به بازار بازگردند.
در مجموع به نظر میرسد هم اطلاع از پیشبینیها و انذارهای اینچنینی لازم و سودمند است، هم اطلاع و تأکید نسبت به روندهای تدافعی و چارهاندیشانهای که انسان تا کنون در برابر این معضلات اندیشیده و به کار گرفته است.
@negarestan_taba
مقالاتی از این دست در پیشبینی آینده هرچند هولناک به نظر میرسند، ولی احتمالا بیشتر کارکرد پیشگیری خواهند داشت. گاهی هم مانند همین مقاله، خود نویسندگان اذعان میکنند که راهحلها و سیاستهای اصلاحی را در نظر نمیگیرند؛ راهحلهایی که میتوانند تحقق چنین فرایندها و رویدادهایی را با تعویق روبهرو سازند یا مسیر را بهکلی عوض کنند.
ولی جنبه خاصی از آسیبهای پیشرفت فناوریهای هوش مصنوعی، قطعی است و آن، وابستگی شدیدتر انسان به ماشین و واگذار کردن عملکردهای حتی ضروری مغز و بدن به ماشین است. با این حال، این را هم باید در نظر داشت که انسان همیشه این فرایندها را نیز آسیبشناسی و چارهاندیشی و برای هر مشکلی، متخصصان و مشاغل جدیدی دستوپا میکند؛ بنابراین ضرورتی ندارد بیدرنگ دچار اندیشه ویرانشهرگرایی شویم و کلیت مدرنیته و پیشرفت را به ناسزا بگیریم. برای نمونه، در حوزه فعالیتهای بدنی، انسانِ امروز، از تحرک بدنی و کار یدی بهمراتب کمتری نسبت به انسان دویست سال پیش برخوردار است و بدن در موقعیتهای ساکن و مخرب بیشتری قرار دارد. در عوض، به همان میزان باشگاه و فعالیت ورزشی و حرکات اصلاحی در اشکال گوناگون وارد زندگی مدرن شد تا همچنان تناسب مصرف با سوزاندن کالری و تناسب اندام و سلامت بدن حفظ شود. همین را میتوان در دقت و وسواس مدرن در رعایت رژیمهای غذایی، استفادن از مشاوره تغذیه و به اشتراک گذاشتن تجربیات رژیمی در شبکههای اجتماعی دید؛ دغدغهای که برای انسان پیشامدرن، دستکم به شکل علمی و فراگیر امروز، کمتر مطرح بوده است.
به همین ترتیب چهبسا بهمرور شاهد آن باشیم که یادگیری مهارتهای ذهنیای که پیشتر کارکرد عملی و ابزاری جدی داشتند و بهواسطه هوش مصنوعی در حال حذف هستند، این بار برای احیا و حفظ تواناییهای مغز به بازار بازگردند و مدرسه و دانشگاه، اولا جنبه حفظ سلامت مغز را پیدا کند تا مهارتاموزی برای بازار. مثلا فعالیتها و مهارتهایی همچون آموختن زبان دوم و سوم، نگارش و حفظ متن (و شعر) که هماکنون در حال از دست دادن ارزش کارکردی خود هستند، میتوانند در بلندمدت با هدف سلامتی به بازار بازگردند.
در مجموع به نظر میرسد هم اطلاع از پیشبینیها و انذارهای اینچنینی لازم و سودمند است، هم اطلاع و تأکید نسبت به روندهای تدافعی و چارهاندیشانهای که انسان تا کنون در برابر این معضلات اندیشیده و به کار گرفته است.
@negarestan_taba
👍4👌1
پستمدرن به عنوان امر مجعول
وقتی با مطالعات و پژوهشهای مربوط به دوران سنت و مدرنیته روبهرو میشویم و مناقشات بیشمار را بررسی میکنیم، بنا بر اصطلاح توقع میرود که دوران پستمدرن نیز بتواند هماوردی در حد همان دو باشد. ولی خوشمان بیاید یا نه، چنین نیست. مدرنیته فرایندی بوده که از حدود قرون پانزدهم تا همین امروز، با تحولات فراونی در علم، تکنولوژی، زیست جمعی، اخلاق، سیاست، اندیشه نظری و دین به مرور بر وضع موجود چیره شد و نمودهایش در سراسر جهان، در همه طبقات فرهنگی و اقتصادی جامعه دیده میشود؛ بیآنکه لزوما افراد خود را مدرن یا سنتی بنامند یا در یکی از این دو دسته، طبقهبندی کنند. به رغم اکراه و مقاومت مخالفان و محافظهکاران، شتاب رشد علم و تکنولوژی، بدون آنکه بعضا خود عالمان و مهندسان و کاربران تکنولوژی هم بدانند یا بخواهند، زیست بشری را متحول و از زندگی سنتی، دور میکرد. خود این دگرگونی نیز دورهها و حسوحالهای مختلف داشت. یقینا خوشبینی ابتدای قرن بیستم به این روند پیشرفت، شباهتی به یأس دهه چهلِ همین قرن در بحبوحه جنگ جهانی دوم نداشته است. یا نمیتوان انسان پس از اینترنت را همان انسان پیش از اینترنت دانست؛ چنانکه میگویند صنعت چاپ، تلسکوپ، روزنامه، برق، دوربین عکاسی، تلفن، تلویزیون و رایانه نیز هر یک تحولاتی کمابیش شبیه اینترنت را بر حیات انسانی رقم زدهاند. به همین شکل است تأثیرات نظریه خورشیدمرکزی، فیزیک نیوتنی، نظریه داروین، کشفیات باستانشناسی، نظریات روانشناختی و دیگر تحولات علمی.
بعدها کسانی خواستند این تحولات پرشتاب را صورتبندی کنند و (درست یا غلط) مجموعه آنچه را بر بشر در این پنج شش قرن گذشت، حول چند محور اصلی همچون انسانگرایی، عقلانیتمحوری، جهانشمولگرایی و پیشرفتباوری تحت عنوان «مدرنیته» تبیین کردند. در تقابل با این اندیشه، آنچه پیش از مدرنیته بود، «سنت» نامیده شد. کسانی که از کلیت تحولات خشنود بودند، به نفع مدرنیته و کسانی که ناراضی بودند، به نفع سنت و بازگشت به آن یا دستکم به سود مقاومت در برابرش استدلال میکردند. با این حال واقعیت این است که این تحولات بر همه ما انسانها گذشته و در گوشت و خون ما نفوذ کرده است و ما دیگر قادر به تجربه زندگی پیش از قرن چهاردهم نیستیم.
اما پستمدرنیته چطور؟ به نظرم اصلا چنین وضعیت واقعی و عینیای ندارد و صورتبندیاش، نه پسینی و عینی، بلکه ذوقی، ذهنی و با عینک بدبینی بوده است. نه به قصد بازگشت به سنت، بلکه تنها در جهت نفی و طرد یا دستکم نقد و به امید درافکندن یک دوره سوم و گذار از مدرنیته. ولی تفاوت این است که مدرنیته، یک اندیشه مصنوع و مجعولِ طراحیشده توسط چند فیلسوف مثلا انگلیسی نبود که حالا بشود با دستنوشتههای چند فیلسوف فرانسوی به اتمامش رساند. صرفا نقدی بر فکر سنتی هم نبود، هرچند مشتمل بر نقدها و تا حدی متأثر از آنها نیز بود. ضمن آنکه پستمدرنیسم به دلیل ماهیت انتقادی و سلبیاش، از بنیاد نمیتوانست مطلوب سیاستمداران و حکمرانان و سیاستگذاران باشد تا آنگونه که عمده آنان در صدد مدرنیزاسیون و همگام کردن جوامع خود با شتاب پیشرفت علمی و تکنولوژیک هستند، حالا به اقتضای مدهای زمانه، خود را با پستمدرنیته همگام کنند و پروژههای پستمدرنیزاسیون(!) در پیش بگیرند.
این تأملات را همچنان برداشتهای شخصی میدانم و نمیتوانم رأی نهایی صادر کنم، ولی دستکم تا امروز هرچه بیشتر کوشیدهام پستمدرنیته را جایگزین مدرنیته یا حتی بدیلی جدی در برابر سنت و مدرنیته بینگارم، شواهد و قرائن کمتر و کمتر این اجازه را داده و احساس میکنم پستمدرنیسم صرفا یک تز فلسفی-هنری-ادبی با تمرکز بر بعضی نقطهضعفهای مدرنیته، آن هم در مقطع یا مقاطعی خاص است. شاید به همین دلیل است که هنوز سی سال از طرح این اندیشه نگذشته بود که کسان دیگری آمدند و از آغاز دوران پساپستمدرن از اول قرن ۲۱ سخن گفتند و اجازه ندادند عمر این دوره، حتی به اندازه عمر نظریهپردازانش برسد.
بنابراین به نظر میرسد آنچه واقعیت دارد، روند تحولات پرشتاب واقعی و شاید طبیعی است که میتوان به صورت پسینی، آن را مدرنیته نامید و ویژگیهایش را (هرچند در دورههای مختلف) استقصا کرد و دوران پستمدرن صرفا ذهنیات برخی مخالفان چپگرای این روند بوده است که احتمالا حتی تحمل اصطلاح مدرنیته برایشان دشوار بوده و میخواستهاند با جعل یک عنوان، از این دوره گذر کنند. حتی نمیتوان پذیرفت که دوران پسامدرن، یک مقطع از دوران مدرن بوده باشد؛ زیرا حتی در همین ۵۰ سال اخیر نیز غلبه و هژمون نداشته است و همچنان در علم و تکنولوژی و سیاست و...، همان کلیت روندی را شاهدیم که از قرن پانزدهم آغاز شده بود. شاید همدلی با این نظر که مدرنیته، امتداد همان اندیشه و دوران سنت است و گسست قاطعی وجود ندارد، آسانتر باشد تا این نظر که حکم به پایان مدرنیته میدهد.
@negarestan_taba
وقتی با مطالعات و پژوهشهای مربوط به دوران سنت و مدرنیته روبهرو میشویم و مناقشات بیشمار را بررسی میکنیم، بنا بر اصطلاح توقع میرود که دوران پستمدرن نیز بتواند هماوردی در حد همان دو باشد. ولی خوشمان بیاید یا نه، چنین نیست. مدرنیته فرایندی بوده که از حدود قرون پانزدهم تا همین امروز، با تحولات فراونی در علم، تکنولوژی، زیست جمعی، اخلاق، سیاست، اندیشه نظری و دین به مرور بر وضع موجود چیره شد و نمودهایش در سراسر جهان، در همه طبقات فرهنگی و اقتصادی جامعه دیده میشود؛ بیآنکه لزوما افراد خود را مدرن یا سنتی بنامند یا در یکی از این دو دسته، طبقهبندی کنند. به رغم اکراه و مقاومت مخالفان و محافظهکاران، شتاب رشد علم و تکنولوژی، بدون آنکه بعضا خود عالمان و مهندسان و کاربران تکنولوژی هم بدانند یا بخواهند، زیست بشری را متحول و از زندگی سنتی، دور میکرد. خود این دگرگونی نیز دورهها و حسوحالهای مختلف داشت. یقینا خوشبینی ابتدای قرن بیستم به این روند پیشرفت، شباهتی به یأس دهه چهلِ همین قرن در بحبوحه جنگ جهانی دوم نداشته است. یا نمیتوان انسان پس از اینترنت را همان انسان پیش از اینترنت دانست؛ چنانکه میگویند صنعت چاپ، تلسکوپ، روزنامه، برق، دوربین عکاسی، تلفن، تلویزیون و رایانه نیز هر یک تحولاتی کمابیش شبیه اینترنت را بر حیات انسانی رقم زدهاند. به همین شکل است تأثیرات نظریه خورشیدمرکزی، فیزیک نیوتنی، نظریه داروین، کشفیات باستانشناسی، نظریات روانشناختی و دیگر تحولات علمی.
بعدها کسانی خواستند این تحولات پرشتاب را صورتبندی کنند و (درست یا غلط) مجموعه آنچه را بر بشر در این پنج شش قرن گذشت، حول چند محور اصلی همچون انسانگرایی، عقلانیتمحوری، جهانشمولگرایی و پیشرفتباوری تحت عنوان «مدرنیته» تبیین کردند. در تقابل با این اندیشه، آنچه پیش از مدرنیته بود، «سنت» نامیده شد. کسانی که از کلیت تحولات خشنود بودند، به نفع مدرنیته و کسانی که ناراضی بودند، به نفع سنت و بازگشت به آن یا دستکم به سود مقاومت در برابرش استدلال میکردند. با این حال واقعیت این است که این تحولات بر همه ما انسانها گذشته و در گوشت و خون ما نفوذ کرده است و ما دیگر قادر به تجربه زندگی پیش از قرن چهاردهم نیستیم.
اما پستمدرنیته چطور؟ به نظرم اصلا چنین وضعیت واقعی و عینیای ندارد و صورتبندیاش، نه پسینی و عینی، بلکه ذوقی، ذهنی و با عینک بدبینی بوده است. نه به قصد بازگشت به سنت، بلکه تنها در جهت نفی و طرد یا دستکم نقد و به امید درافکندن یک دوره سوم و گذار از مدرنیته. ولی تفاوت این است که مدرنیته، یک اندیشه مصنوع و مجعولِ طراحیشده توسط چند فیلسوف مثلا انگلیسی نبود که حالا بشود با دستنوشتههای چند فیلسوف فرانسوی به اتمامش رساند. صرفا نقدی بر فکر سنتی هم نبود، هرچند مشتمل بر نقدها و تا حدی متأثر از آنها نیز بود. ضمن آنکه پستمدرنیسم به دلیل ماهیت انتقادی و سلبیاش، از بنیاد نمیتوانست مطلوب سیاستمداران و حکمرانان و سیاستگذاران باشد تا آنگونه که عمده آنان در صدد مدرنیزاسیون و همگام کردن جوامع خود با شتاب پیشرفت علمی و تکنولوژیک هستند، حالا به اقتضای مدهای زمانه، خود را با پستمدرنیته همگام کنند و پروژههای پستمدرنیزاسیون(!) در پیش بگیرند.
این تأملات را همچنان برداشتهای شخصی میدانم و نمیتوانم رأی نهایی صادر کنم، ولی دستکم تا امروز هرچه بیشتر کوشیدهام پستمدرنیته را جایگزین مدرنیته یا حتی بدیلی جدی در برابر سنت و مدرنیته بینگارم، شواهد و قرائن کمتر و کمتر این اجازه را داده و احساس میکنم پستمدرنیسم صرفا یک تز فلسفی-هنری-ادبی با تمرکز بر بعضی نقطهضعفهای مدرنیته، آن هم در مقطع یا مقاطعی خاص است. شاید به همین دلیل است که هنوز سی سال از طرح این اندیشه نگذشته بود که کسان دیگری آمدند و از آغاز دوران پساپستمدرن از اول قرن ۲۱ سخن گفتند و اجازه ندادند عمر این دوره، حتی به اندازه عمر نظریهپردازانش برسد.
بنابراین به نظر میرسد آنچه واقعیت دارد، روند تحولات پرشتاب واقعی و شاید طبیعی است که میتوان به صورت پسینی، آن را مدرنیته نامید و ویژگیهایش را (هرچند در دورههای مختلف) استقصا کرد و دوران پستمدرن صرفا ذهنیات برخی مخالفان چپگرای این روند بوده است که احتمالا حتی تحمل اصطلاح مدرنیته برایشان دشوار بوده و میخواستهاند با جعل یک عنوان، از این دوره گذر کنند. حتی نمیتوان پذیرفت که دوران پسامدرن، یک مقطع از دوران مدرن بوده باشد؛ زیرا حتی در همین ۵۰ سال اخیر نیز غلبه و هژمون نداشته است و همچنان در علم و تکنولوژی و سیاست و...، همان کلیت روندی را شاهدیم که از قرن پانزدهم آغاز شده بود. شاید همدلی با این نظر که مدرنیته، امتداد همان اندیشه و دوران سنت است و گسست قاطعی وجود ندارد، آسانتر باشد تا این نظر که حکم به پایان مدرنیته میدهد.
@negarestan_taba
👍6
