کدام نصر، رعبِ که؟*
در قاعده «النصر بالرعب» که به نظر میرسد قاعده درستی هم هست، ظاهراً نصر یعنی پیروز شدن و عقب راندن (و نه یاری کردن)، و رُعب هم ناظر به دشمن است. ولی به رغم این بداهت و وضوح در معنای مفردات این قاعده، باید همیشه بپاییم که آیا در کاربرد آن، متعلَق رعب را درست تشخیص دادهایم و دنبال چه نوع نصر و ظفری هستیم؟ اشتباهات بسیاری در فهم و مصداقیابی این دو موضوع میشود که نمیخواهم به همه آنها بپردازم، بلکه از آن میان یکی را مد نظر دارم و آن اشتباهات در برخورد با موجودیتی ذیل عنوان اصطلاحیِ «آینه» (در همه مصادیقش) است. منظورم از آینه، آن وجود یا موجودی است که تصویر ما را، ضعفها و قوتهایمان را به ما نشان میدهد و گوشزد میکند. اگر به سبب تصویر نامطلوب خود، آینه را دشمن بپنداریم و بر او ظفر یابیم، به نظر میرسد نه آن متعلَق را درست تشخیص دادهایم، نه آن نصر، نصر است و سودی به حالمان دارد. اگر آینه را بترسانیم که ما را به ما نشان ندهد، در واقع خودمان را شکست دادهایم، نه آینه را:
آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آیینه شکستن خطاست
برعکس، آینه و صداقتی که با ما دارد، نشاندهنده میزان عشق و علاقه اوست که در نهایتِ صمیمیت، آنچه را لازم است و بالاتر، آنچه را واقع است، بیملاحظه میگوید. هرچند نیت آینه را هم ندانیم، صرف اینکه نهایت صداقت را به خرج میدهد، در حالت خوشبینانه و بلکه عاقلانه، از جانب ما قابل تفسیر به لطف و عشق اوست:
آینه در عشقبازی صادق است
آینه، یکدل نه صددل عاشق است
بنابراین خوشا آنان که همواره با خود آینهای دارند و دائم خود را میپایند و دنبال ظفرمندی بر آن نیستند. بله، البته قبول دارم که آینه هم میتواند محدب یا مقعر باشد و بزرگنمایی یا کوچکنمایی کند، میتواند ترکخورده یا کثیف باشد و واقعیت را درست نشان ندهد، ولی دستکم آن آینههای صاف و صیقلی را که تصویرمان را صادقانه و بلکه عاشقانه نشان میدهند، نترسانیم و نشکنیم. ضررش را خودمان میکنیم.
-----
* وامگرفته از عنوان کتاب آلسدیر مکینتایر با عنوان عدالتِ که، کدام عقلانیت؟
@negarestan_taba
در قاعده «النصر بالرعب» که به نظر میرسد قاعده درستی هم هست، ظاهراً نصر یعنی پیروز شدن و عقب راندن (و نه یاری کردن)، و رُعب هم ناظر به دشمن است. ولی به رغم این بداهت و وضوح در معنای مفردات این قاعده، باید همیشه بپاییم که آیا در کاربرد آن، متعلَق رعب را درست تشخیص دادهایم و دنبال چه نوع نصر و ظفری هستیم؟ اشتباهات بسیاری در فهم و مصداقیابی این دو موضوع میشود که نمیخواهم به همه آنها بپردازم، بلکه از آن میان یکی را مد نظر دارم و آن اشتباهات در برخورد با موجودیتی ذیل عنوان اصطلاحیِ «آینه» (در همه مصادیقش) است. منظورم از آینه، آن وجود یا موجودی است که تصویر ما را، ضعفها و قوتهایمان را به ما نشان میدهد و گوشزد میکند. اگر به سبب تصویر نامطلوب خود، آینه را دشمن بپنداریم و بر او ظفر یابیم، به نظر میرسد نه آن متعلَق را درست تشخیص دادهایم، نه آن نصر، نصر است و سودی به حالمان دارد. اگر آینه را بترسانیم که ما را به ما نشان ندهد، در واقع خودمان را شکست دادهایم، نه آینه را:
آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آیینه شکستن خطاست
برعکس، آینه و صداقتی که با ما دارد، نشاندهنده میزان عشق و علاقه اوست که در نهایتِ صمیمیت، آنچه را لازم است و بالاتر، آنچه را واقع است، بیملاحظه میگوید. هرچند نیت آینه را هم ندانیم، صرف اینکه نهایت صداقت را به خرج میدهد، در حالت خوشبینانه و بلکه عاقلانه، از جانب ما قابل تفسیر به لطف و عشق اوست:
آینه در عشقبازی صادق است
آینه، یکدل نه صددل عاشق است
بنابراین خوشا آنان که همواره با خود آینهای دارند و دائم خود را میپایند و دنبال ظفرمندی بر آن نیستند. بله، البته قبول دارم که آینه هم میتواند محدب یا مقعر باشد و بزرگنمایی یا کوچکنمایی کند، میتواند ترکخورده یا کثیف باشد و واقعیت را درست نشان ندهد، ولی دستکم آن آینههای صاف و صیقلی را که تصویرمان را صادقانه و بلکه عاشقانه نشان میدهند، نترسانیم و نشکنیم. ضررش را خودمان میکنیم.
-----
* وامگرفته از عنوان کتاب آلسدیر مکینتایر با عنوان عدالتِ که، کدام عقلانیت؟
@negarestan_taba
❤5👏2👌2
Forwarded from محمد درویش
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#ایران_دورت_بگردم
#چرا_ایران_را_دوست_دارم
#محمد_درویش
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤12
میهنپرستی؛ وظیفه کامل یا ناقص؟
میهنپرستی در قرائت مقبولتر و تعدیلشدهاش، آنطور که مثلا ناتانسون در میهنپرستی، اخلاق و صلح (۱۹۹۳) مطرح کرده، دربردارنده چهار مؤلفه اصلی است:
۱. علاقه خاص به کشور خود
۲. احساس هویت شخصی با کشور خود
۳. اهتمام و دغدغه ویژه برای رفاه کشور
۴. تمایل به فداکاری برای ارتقای خیر کشور
از مجموع این مؤلفهها، بهویژه دو مورد اول، شخص نسبت به شایستگیهای کشورش احساس غرور و افتخار دارد و نسبت به خطاها و جنایات هموطنانش، احساس شرم. بنابراین میهنپرستی را میتوان در یک جمله «عشق به کشور، همذاتپنداری با آن و توجه ویژه به سعادت کشور و هموطنان» تعریف کرد.
درباره اینکه میهنپرستی، نه در قرائت رادیکالش همچون دیدگاه ماکیاولی یا قرائت غلیط همچون موضع مکینتایر، بلکه حتی در همین نسخه معتدلش نیز یک فضیلت اخلاقی باشد مناقشه، فراوان است که در اینجا فهرستی از آنها را بیان کرده و در حد توان به آنها پاسخ گفتهام. با این حال حتی اگر بتوان میهنپرستی را به عنوان یک فضیلت ثابت کرد، به سبب بعضی اشکالات باید این صفت اخلاقی را دارای درجهبندی و اصطلاحاً مقول به تشکیک دانست. برای مثال درباره شهروندانی که مجموع آسیبدیدگیشان از کشور خود (یعنی مجموعاً طبیعت و تاریخ و فرهنگ و تمدن و حاکمیتش) بیشتر باشد تا انتفاعشان، نمیتوان توقع آن چهار مؤلفه میهنپرستی یا حتی یکی از آنها را داشت. معقول نیست کسی را ملزم به قدردانی و عشقورزی نسبت به چیزی کنیم که به او آسیب رسانده است.
در مقابل، از برخی افراد انتظار بیشتری برای میهنپرستی میرود؛ از جمله مسئولان دولتی و کارگزاران کشور؛ زیرا عمده منابع قدرت در دست آنان است و بیشترین تأثیر را در آبادانی کشور و رفاه مردم (و چهبسا ارتقای فرهنگی و تمدنی از جهت سلبی؛ یعنی اگر آنها نخواهند یا اگر بخواهند مانع شوند، بیشترین اثر منفی را دارند) دارند. بهویژه آنکه در نظامهای سیاسی جدید آنان تعهدی صریح یا ضمنی به موارد مذکور دادهاند و بهواسطه همین تعهد به قدرت میرسند. اینجا دیگر پای وظیفه اخلاقی در میان است، نه صرفا یک امر محسّن اخلاقی.
اینجا شاید بتوان از تقسیمبندی کانت درباره وظایف اخلاقی کمک گرفت. ایمانوئل کانت در کتاب دورانساز بنیادگذاری مابعدالطبیعه اخلاق (۱۷۸۵) وظایف اخلاقی را به دو دسته کامل و ناقص تقسیم میکند. به بیان ساده، وظایف کامل آنهایند که باید در موعد خود و به صورتی مشخص انجام شوند؛ اما درباره وظایف ناقصْ انعطاف وجود دارد و دست شخص برای انجام عمل، بازتر است. برای مثال اگر پولی را از کسی قرض گرفتهام، باید دقیقا همان رقم قرضگرفتهشده را در همان زمان مورد تعهد پس بدهم. این میشود وظیفه کامل. ولی اگر بخواهم به مستمندی کمک کنم، نه موعد زمانی خاصی برایش وجود دارد، نه اخلاقاً رقم مشخصی برایش در نظر گرفته شده، نه موظف هستم که به دفعات مشخصی به مستمندان کمک کنم. این را وظیفه ناقص مینامیم.
با کمک گرفتن از این تقسیم میتوان گفت میهنپرستی، بهویژه مؤلفههای سوم و چهارمِ تعریف ناتانسون (که مربوط به رفتار است) برای صاحبان قدرت و حاکمان، وظیفهای کامل به شمار میآید؛ ولی برای شهروندان عادی، وظیفه ناقص است. چراکه حاکمان، مسئولِ اول رفاه مردم و آبادانی کشورند و تعهدی ضمنی نیز به این مسئولیت دادهاند؛ بنابراین باید تعهدشان را در موعد مقرر و با همان کمّ و کیف عهدهشده انجام دهند؛ ولی مردم عادی ازآنجاکه نه بهرهوریشان از منابع تضمینشده است و نه لزوماً رفتارها و تصمیماتشان بر سرنوشت جامعه اثر چشمگیر میگذارد (دستکم در حد صاحبان قدرت)، مشمول چنین سختگیریای در الزام نیستند. به تعبیر سادهتر، میهنپرستی برای شهروندان عادی، معادل نیکوکاری و خیرخواهی است ولی برای حاکمان و مسئولان، معادلِ تعهد و وفای به عهد.
اگر این مطلبْ پذیرفته باشد، لوازم و نتایج مهمی دارد؛ از جمله اینکه:
۱. اگر شهروندی عادی به دلیل محرومیتها و تبعیضها، الزامات میهنپرستی را کامل به جا نیاورد و مثلا از دیار خود مهاجرت کند، سرزنشی متوجهش نیست، ولی یک مسئول دولتی تحت هیچ عنوان و به هیچ دلیلی، مجاز به کم گذاشتن نیست و برای مثال حق ندارد به جای انجام وظایفش در قبال مردم خود، به کشوری دیگر خدمت کند یا حافظ منافع کشوری دیگر باشد؛
۲. ضعفها و قوتهای یک کشور بهویژه در امر آبادانی کشور و رفاه مردم، در مرتبه اول به پای حاکمان و مسئولان یک کشور نوشته میشود؛ چراکه هم بیشتر تأثیر را دارند و هم جدیترین وظیفه و سختگیرانهترین الزام را؛
۳. مطالبۀ میهنپرستی، عمدتا مطالبهای پایین به بالاست؛ یعنی اولا مردماند که میتوانند از مسئولان کشور خود مطالبۀ میهنپرستی داشته باشند، نه برعکس.
@negarestan_taba
میهنپرستی در قرائت مقبولتر و تعدیلشدهاش، آنطور که مثلا ناتانسون در میهنپرستی، اخلاق و صلح (۱۹۹۳) مطرح کرده، دربردارنده چهار مؤلفه اصلی است:
۱. علاقه خاص به کشور خود
۲. احساس هویت شخصی با کشور خود
۳. اهتمام و دغدغه ویژه برای رفاه کشور
۴. تمایل به فداکاری برای ارتقای خیر کشور
از مجموع این مؤلفهها، بهویژه دو مورد اول، شخص نسبت به شایستگیهای کشورش احساس غرور و افتخار دارد و نسبت به خطاها و جنایات هموطنانش، احساس شرم. بنابراین میهنپرستی را میتوان در یک جمله «عشق به کشور، همذاتپنداری با آن و توجه ویژه به سعادت کشور و هموطنان» تعریف کرد.
درباره اینکه میهنپرستی، نه در قرائت رادیکالش همچون دیدگاه ماکیاولی یا قرائت غلیط همچون موضع مکینتایر، بلکه حتی در همین نسخه معتدلش نیز یک فضیلت اخلاقی باشد مناقشه، فراوان است که در اینجا فهرستی از آنها را بیان کرده و در حد توان به آنها پاسخ گفتهام. با این حال حتی اگر بتوان میهنپرستی را به عنوان یک فضیلت ثابت کرد، به سبب بعضی اشکالات باید این صفت اخلاقی را دارای درجهبندی و اصطلاحاً مقول به تشکیک دانست. برای مثال درباره شهروندانی که مجموع آسیبدیدگیشان از کشور خود (یعنی مجموعاً طبیعت و تاریخ و فرهنگ و تمدن و حاکمیتش) بیشتر باشد تا انتفاعشان، نمیتوان توقع آن چهار مؤلفه میهنپرستی یا حتی یکی از آنها را داشت. معقول نیست کسی را ملزم به قدردانی و عشقورزی نسبت به چیزی کنیم که به او آسیب رسانده است.
در مقابل، از برخی افراد انتظار بیشتری برای میهنپرستی میرود؛ از جمله مسئولان دولتی و کارگزاران کشور؛ زیرا عمده منابع قدرت در دست آنان است و بیشترین تأثیر را در آبادانی کشور و رفاه مردم (و چهبسا ارتقای فرهنگی و تمدنی از جهت سلبی؛ یعنی اگر آنها نخواهند یا اگر بخواهند مانع شوند، بیشترین اثر منفی را دارند) دارند. بهویژه آنکه در نظامهای سیاسی جدید آنان تعهدی صریح یا ضمنی به موارد مذکور دادهاند و بهواسطه همین تعهد به قدرت میرسند. اینجا دیگر پای وظیفه اخلاقی در میان است، نه صرفا یک امر محسّن اخلاقی.
اینجا شاید بتوان از تقسیمبندی کانت درباره وظایف اخلاقی کمک گرفت. ایمانوئل کانت در کتاب دورانساز بنیادگذاری مابعدالطبیعه اخلاق (۱۷۸۵) وظایف اخلاقی را به دو دسته کامل و ناقص تقسیم میکند. به بیان ساده، وظایف کامل آنهایند که باید در موعد خود و به صورتی مشخص انجام شوند؛ اما درباره وظایف ناقصْ انعطاف وجود دارد و دست شخص برای انجام عمل، بازتر است. برای مثال اگر پولی را از کسی قرض گرفتهام، باید دقیقا همان رقم قرضگرفتهشده را در همان زمان مورد تعهد پس بدهم. این میشود وظیفه کامل. ولی اگر بخواهم به مستمندی کمک کنم، نه موعد زمانی خاصی برایش وجود دارد، نه اخلاقاً رقم مشخصی برایش در نظر گرفته شده، نه موظف هستم که به دفعات مشخصی به مستمندان کمک کنم. این را وظیفه ناقص مینامیم.
با کمک گرفتن از این تقسیم میتوان گفت میهنپرستی، بهویژه مؤلفههای سوم و چهارمِ تعریف ناتانسون (که مربوط به رفتار است) برای صاحبان قدرت و حاکمان، وظیفهای کامل به شمار میآید؛ ولی برای شهروندان عادی، وظیفه ناقص است. چراکه حاکمان، مسئولِ اول رفاه مردم و آبادانی کشورند و تعهدی ضمنی نیز به این مسئولیت دادهاند؛ بنابراین باید تعهدشان را در موعد مقرر و با همان کمّ و کیف عهدهشده انجام دهند؛ ولی مردم عادی ازآنجاکه نه بهرهوریشان از منابع تضمینشده است و نه لزوماً رفتارها و تصمیماتشان بر سرنوشت جامعه اثر چشمگیر میگذارد (دستکم در حد صاحبان قدرت)، مشمول چنین سختگیریای در الزام نیستند. به تعبیر سادهتر، میهنپرستی برای شهروندان عادی، معادل نیکوکاری و خیرخواهی است ولی برای حاکمان و مسئولان، معادلِ تعهد و وفای به عهد.
اگر این مطلبْ پذیرفته باشد، لوازم و نتایج مهمی دارد؛ از جمله اینکه:
۱. اگر شهروندی عادی به دلیل محرومیتها و تبعیضها، الزامات میهنپرستی را کامل به جا نیاورد و مثلا از دیار خود مهاجرت کند، سرزنشی متوجهش نیست، ولی یک مسئول دولتی تحت هیچ عنوان و به هیچ دلیلی، مجاز به کم گذاشتن نیست و برای مثال حق ندارد به جای انجام وظایفش در قبال مردم خود، به کشوری دیگر خدمت کند یا حافظ منافع کشوری دیگر باشد؛
۲. ضعفها و قوتهای یک کشور بهویژه در امر آبادانی کشور و رفاه مردم، در مرتبه اول به پای حاکمان و مسئولان یک کشور نوشته میشود؛ چراکه هم بیشتر تأثیر را دارند و هم جدیترین وظیفه و سختگیرانهترین الزام را؛
۳. مطالبۀ میهنپرستی، عمدتا مطالبهای پایین به بالاست؛ یعنی اولا مردماند که میتوانند از مسئولان کشور خود مطالبۀ میهنپرستی داشته باشند، نه برعکس.
@negarestan_taba
Telegram
نگرستان | مرتضی طباطبائی
.
سخنرانی «میهنپرستی؛ فضیلت مشکوک یا پایه؟»
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دانشگاه ادیان و مذاهب
@negarestan_taba
سخنرانی «میهنپرستی؛ فضیلت مشکوک یا پایه؟»
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دانشگاه ادیان و مذاهب
@negarestan_taba
❤6👌2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آقای پزشکیان، حق مردم این نیست.
اگر نمیتوانید، که ظاهرا نمیتوانید، لطفا استعفا کنید. نه وعدههایی که میدادید این بود، نه آن چیزی که طرفدارانتان مردم را از آن میترساندند، بدتر از این بود. برق، آب، بنزین، آلودگی هوا... حالا دیگر جیپیاس را هم قطع کردهاید و مردم را سردرگم. لازم نیست رکوردهای جدیدتری بزنید، تا همینجا کافی است.
اگر نمیتوانید، که ظاهرا نمیتوانید، لطفا استعفا کنید. نه وعدههایی که میدادید این بود، نه آن چیزی که طرفدارانتان مردم را از آن میترساندند، بدتر از این بود. برق، آب، بنزین، آلودگی هوا... حالا دیگر جیپیاس را هم قطع کردهاید و مردم را سردرگم. لازم نیست رکوردهای جدیدتری بزنید، تا همینجا کافی است.
👍6❤2😢2👌2👏1
آیا رئیسجمهور، شایسته مؤاخذه است؟
برای شرایط خاص کشور که تقریبا بیسابقه است، بعضا گفته میشود نباید رئیسجمهور را سرزنش یا بازخواست کرد. وقتی بپرسید چرا، پاسخها در یکی از این سه گروه، قابل دستهبندی است:
۱. مشکلات بسیار بنیادی است و رئیسجمهور، تقصیر یا توان رفعشان را ندارد؛
۲. دیواری کوتاهتر از ایشان پیدا نمیشود و نقد ایشان بیهزینه است، بنابراین چون نقد کردن رئیسجمهور بیهزینه است و شجاعتی لازم ندارد، بهتر است به کسان دیگر پرداخته شود؛
۳. همین وضعیت را هم باید شکر کرد، چراکه اگر کسان دیگری سر کار بودند، وضعیت از این هم بدتر بود.
به نظر میرسد هر سه این دلایل، دچار اشکالاند:
۱. وقتی مشکلات بنیادی باشند، یعنی قدمتی طولانی دارند. آقای رئیسجمهور، یا از این وضع مطلع بودهاند یا نامطلع. اگر نامطلع بودهاند (که طبیعتا نبودهاند)، صلاحیت لازم را برای ورود به کارزار و این جایگاه نداشتهاند. نخستین شرط و صلاحیت این است که جایی را که برای مدیریتش اقدام میکنید، بهخوبی بشناسید. اما اگر اطلاع داشتهاند و پا پیش گذاشتهاند، بنابراین لابد به توانایی خودشان ایمان داشتهاند که میتوانند مشکلات بنیادی و سیستمی را حل کنند. وگرنه باز هم نباید پیشقدم میشدند. با توجه به اینکه نتوانستهاند اوضاع را بهبود ببخشند، بلکه بهمراتب اوضاع بدتر شده، پس لاجرم یکی از دو شرط، یعنی علم یا توانایی مفقود است و اینجا باید پاسخگو باشند؛
۲. در حوزه اجرا، نخستین مسئولْ رئیسجمهور است. بهویژه اگر با وعده بهبود بر سر کار آمده و جمعیت بزرگی را امیدوار کرده باشد. قرار نیست در هنگام مطالبه حق، معترض لزوما شجاعت خود را ثابت کند (اصلا هدف اولیه اعتراض هم این نیست)، بلکه باید سخنش صحیح باشد و منصفانه. وجود ساحات نقدناپذیر، نباید ابزاری برای ساکت کردن مردم نسبت به ساحات نقدپذیر شود؛ وگرنه اساسا اعتراض و نقد ناممکن خواهد شد؛
۳. اتفاقا یکی از ایرادات جدی من به رویکرد طرفداران آقای پزشکیان این است که با استدلالی از جنس دلیل سوم موفق به پیروزی شدند. از رقیب لولوی بزرگی ساخته شد که اگر هر وضعی پدید آمد، گفته شود در صورت پیروزی رقیب، بدترش پدید آمد. این رویکرد، نه مسئولانه است نه خردپسند. چراکه رویکردی جدلی و اساسا ابطالناپذیر است. یعنی تا کجا اگر پیش برویم، باز دوستان میخواهند بگویند شکر کنید که بدترش نیامد؟
نهایتا اینکه برای هر وضعیتی، درمانی هست. بله، درباره نیت و انگیزه آقای رئیسجمهور از ورود به کارزار، قضاوتی نشده. ایشان انسانی خوب و خوشنیت؛ ولی دستکم هماکنون که دیدهاند کار دشوار است و از عهده ایشان خارج، انتظار میرود اتفاقا به سبب همان نیت خوب و منش نیک، کار را واگذار کنند و کنار بروند. این نصیحتی است مشفقانه برای آینده سیاسی خود ایشان، وگرنه ما که معلوم نیست با یا بدون ایشان، وضعمان چه شود.
@negarestan_taba
برای شرایط خاص کشور که تقریبا بیسابقه است، بعضا گفته میشود نباید رئیسجمهور را سرزنش یا بازخواست کرد. وقتی بپرسید چرا، پاسخها در یکی از این سه گروه، قابل دستهبندی است:
۱. مشکلات بسیار بنیادی است و رئیسجمهور، تقصیر یا توان رفعشان را ندارد؛
۲. دیواری کوتاهتر از ایشان پیدا نمیشود و نقد ایشان بیهزینه است، بنابراین چون نقد کردن رئیسجمهور بیهزینه است و شجاعتی لازم ندارد، بهتر است به کسان دیگر پرداخته شود؛
۳. همین وضعیت را هم باید شکر کرد، چراکه اگر کسان دیگری سر کار بودند، وضعیت از این هم بدتر بود.
به نظر میرسد هر سه این دلایل، دچار اشکالاند:
۱. وقتی مشکلات بنیادی باشند، یعنی قدمتی طولانی دارند. آقای رئیسجمهور، یا از این وضع مطلع بودهاند یا نامطلع. اگر نامطلع بودهاند (که طبیعتا نبودهاند)، صلاحیت لازم را برای ورود به کارزار و این جایگاه نداشتهاند. نخستین شرط و صلاحیت این است که جایی را که برای مدیریتش اقدام میکنید، بهخوبی بشناسید. اما اگر اطلاع داشتهاند و پا پیش گذاشتهاند، بنابراین لابد به توانایی خودشان ایمان داشتهاند که میتوانند مشکلات بنیادی و سیستمی را حل کنند. وگرنه باز هم نباید پیشقدم میشدند. با توجه به اینکه نتوانستهاند اوضاع را بهبود ببخشند، بلکه بهمراتب اوضاع بدتر شده، پس لاجرم یکی از دو شرط، یعنی علم یا توانایی مفقود است و اینجا باید پاسخگو باشند؛
۲. در حوزه اجرا، نخستین مسئولْ رئیسجمهور است. بهویژه اگر با وعده بهبود بر سر کار آمده و جمعیت بزرگی را امیدوار کرده باشد. قرار نیست در هنگام مطالبه حق، معترض لزوما شجاعت خود را ثابت کند (اصلا هدف اولیه اعتراض هم این نیست)، بلکه باید سخنش صحیح باشد و منصفانه. وجود ساحات نقدناپذیر، نباید ابزاری برای ساکت کردن مردم نسبت به ساحات نقدپذیر شود؛ وگرنه اساسا اعتراض و نقد ناممکن خواهد شد؛
۳. اتفاقا یکی از ایرادات جدی من به رویکرد طرفداران آقای پزشکیان این است که با استدلالی از جنس دلیل سوم موفق به پیروزی شدند. از رقیب لولوی بزرگی ساخته شد که اگر هر وضعی پدید آمد، گفته شود در صورت پیروزی رقیب، بدترش پدید آمد. این رویکرد، نه مسئولانه است نه خردپسند. چراکه رویکردی جدلی و اساسا ابطالناپذیر است. یعنی تا کجا اگر پیش برویم، باز دوستان میخواهند بگویند شکر کنید که بدترش نیامد؟
نهایتا اینکه برای هر وضعیتی، درمانی هست. بله، درباره نیت و انگیزه آقای رئیسجمهور از ورود به کارزار، قضاوتی نشده. ایشان انسانی خوب و خوشنیت؛ ولی دستکم هماکنون که دیدهاند کار دشوار است و از عهده ایشان خارج، انتظار میرود اتفاقا به سبب همان نیت خوب و منش نیک، کار را واگذار کنند و کنار بروند. این نصیحتی است مشفقانه برای آینده سیاسی خود ایشان، وگرنه ما که معلوم نیست با یا بدون ایشان، وضعمان چه شود.
@negarestan_taba
👏9👎2❤1🔥1
دو سایت پرکاربرد پژوهشی
یکی از پرسشهای پرتکرار دانشجویان برای پژوهش، درباره سایتهای دانلود منابع انگلیسی است. البته تعداد این سایتها بسیار است، ولی اینکه کدام آسانتر و کاربردیترند و بدون ثبتنام و عضویت قابل استفادهاند، آنچه شخصا استفاده میکنم و فعلا بهنسبت رضایتبخش است، این دو هستند:
۱. دانلود مقاله:
sci-hub
ازآنجاکه این سایت دائما پسوند دامنهاش را عوض میکند، باید نخست عنوانش را در یک موتور جستوجو، مثلا گوگل سرچ کنید و سپس به فهرست لینکها دسترسی پیدا خواهید کرد. وقتی وارد سایت شدید، فقط کافی است لینک مقاله مورد نظر یا doi آن را وارد کنید تا فایل کامل مقاله را برایتان بیاورد.
۲. دانلود کتاب
annas-archive.org
در این سایت، پس از جستوجو و پیدا کردن کتاب، از دو روش برای دانلود میتوانید استفاده کنید: روش سریع که نیازمند ثبتنام است و روش کُند که نیازی به ثبتنام ندارد و البته معمولا کمتر از چند دقیقه طول میکشد.
البته شاید برای یافتن عنوان، بهتر باشد ابتدا در گوگل اسکالر جستوجو کنید و آنگاه مواردی را که فاقد لینک دانلود هستند به این دو سایت ببرید؛ چراکه هم از حیث عناوین جامعتر است و هم برای ارجاعدهی، آدرسهای مختلف را در اختیار میگذارد.
اگر احیانا شما هم روشهای خوب یا بهتری میشناسید، سپاسگزار میشوم در بخش نظرات به اشتراک بگذارید.
@negarestan_taba
یکی از پرسشهای پرتکرار دانشجویان برای پژوهش، درباره سایتهای دانلود منابع انگلیسی است. البته تعداد این سایتها بسیار است، ولی اینکه کدام آسانتر و کاربردیترند و بدون ثبتنام و عضویت قابل استفادهاند، آنچه شخصا استفاده میکنم و فعلا بهنسبت رضایتبخش است، این دو هستند:
۱. دانلود مقاله:
sci-hub
ازآنجاکه این سایت دائما پسوند دامنهاش را عوض میکند، باید نخست عنوانش را در یک موتور جستوجو، مثلا گوگل سرچ کنید و سپس به فهرست لینکها دسترسی پیدا خواهید کرد. وقتی وارد سایت شدید، فقط کافی است لینک مقاله مورد نظر یا doi آن را وارد کنید تا فایل کامل مقاله را برایتان بیاورد.
۲. دانلود کتاب
annas-archive.org
در این سایت، پس از جستوجو و پیدا کردن کتاب، از دو روش برای دانلود میتوانید استفاده کنید: روش سریع که نیازمند ثبتنام است و روش کُند که نیازی به ثبتنام ندارد و البته معمولا کمتر از چند دقیقه طول میکشد.
البته شاید برای یافتن عنوان، بهتر باشد ابتدا در گوگل اسکالر جستوجو کنید و آنگاه مواردی را که فاقد لینک دانلود هستند به این دو سایت ببرید؛ چراکه هم از حیث عناوین جامعتر است و هم برای ارجاعدهی، آدرسهای مختلف را در اختیار میگذارد.
اگر احیانا شما هم روشهای خوب یا بهتری میشناسید، سپاسگزار میشوم در بخش نظرات به اشتراک بگذارید.
@negarestan_taba
❤6🙏2👍1💯1
در باب اهمیت ایرادهای جزئی
در داوری پایاننامهها و رسالهها سنت حسنهای مرسوم است و آن اینکه در آغاز، بخشی از محاسن رساله بیان شود و سپس از ایرادهای جزئی به سمت ایرادهای کلی و ساختاری میروند. یعنی از مسائل صوری و ویرایشی و ایرادات تایپی و املایی به سمت مسائل محتوایی و علمی. به موازات این حرکت، تمرکز هم افزایش مییابد. یعنی از آن ایرادات جزئی، یکی دو مثال بیان، و بهسرعت گذر میشود، ولی بر روی ایرادات ساختاری و محتوایی مکث میشود تا بهتفصیل بررسی شوند. معنای ضمنی این ترتیب و تمرکز آن است که قدر و قیمت محتوای علمی و تلاش اصلی دانشجو جدی گرفته شده است.
اگر وضع چنان باشد که هیچ ایرادی جز همان ایرادهای جزئی یافت نشود و نتوان به کلیت رساله ایراد گرفت (که البته بسیار نادر است و بلکه در موارد زیادی، برعکس است) معنایش این است که یا رساله به لحاظ محتوایی بسیار عالی است یا دستکم آن داور در چنان مقام علمیای نبوده که بتواند ایراد علمی و محتوایی بگیرد. هرچند لازم است دانشجو همان ایرادهای جزئی را هم یادداشتبرداری کند تا کارش را باز هم بهبود ببخشد.
اما اگر شرایط طوری باشد که داور نتواند ایراد جدیای بگیرد و برای پوشاندن ضعف علمی خود یا کمکاریاش در مطالعه و بررسی، بر ایرادهای جزئی تمرکز کند و بخواهد آنها را بزرگ جلوه دهد و کلیت عالی یا نسبتا خوب رساله را تحتالشعاع همان ایرادات ریز و جزئی کند و نمره را هم صرفا بهسبب همین ایرادات جزئی، کمتر از حد شایستگی بدهد، آنوقت دیگر از مقام انصاف هم خارج شده و ایراداتش را میتوان بنیاسرائیلی نامید.
با اینکه در جلسات داوری بسیاری حاضر بودهام، کمتر دیدهام داوری خودش را در چنین مهلکه رسوایی بیندازد. حتی در مواردی که استادِ داوری فرصت نکرده بهخوبی مطالعه کند، در همان آغاز صادقانه میگوید و خود را از داوری تفصیلی معاف میکند. شاید به این دلیل که در چنین جلساتی، داور بهخوبی میداند در مقابل کسانی از سلک و صنف خود نشسته و اگر بخواهد از حقه پیشگفته استفاده کند، بهراحتی تشخیص داده میشود. وگرنه اگر فقط داور میبود و خود دانشجو و مخاطبان، و در جلسه دفاع استادان راهنما و مشاور و داور و نماینده تحصیلات تکمیلی حاضر نمیبودند، چنین خبطهایی بیشتر صورت میگرفت. شاید هم بالاتر از این، اساسا انصاف علمی است که رفتهرفته در استادان باسابقهتر افزایش مییابد. بهویژه درباره اِعمال سلیقه، فراوان دیدهام که اساتید بگویند: «هرچند سلیقه و دیدگاه خودم چیز دیگری است، ولی اینجا بر اساس سلیقه خودم داوری نمیکنم» و واقعا هم ملتزم باشند.
با این حال در قضاوتهای روزانه و خارج از آکادمی، چنین ایراد گرفتنهایی رایجتر است و بسیاری از رویدادها و دستاوردها و تلاشها، مشمول چنین داوریهای ناشیانه و نامنصفانهای میشوند. البته تا جایی که دیدهام، مخاطب عام باهوش است و کمتر فریب میخورد. ولی بعضا بیخبری یا قرار گرفتن در یک اتاق پژواک، سبب میشود این حقه، بهخوبی تشخیص داده نشود.
اینجا کاری ندارم که انگیزه و نیت از این نوع ایراد گرفتن، یعنی ایرادهای بنیاسرائیلی چیست. ما که نمیتوانیم نیتخوانی کنیم یا پرونده فکری همه را بررسی نماییم. ولی دستکم میتوانیم درباره هر رویداد یا تلاشی که در معرض داوری است، کلیت و محتوایش را بنگریم و بعد نقد و داوری قضاوتکنندگان را بسنجیم و اگر خارج از انصاف، یعنی کلنگری و محتوانگری بود، نادیدهاش بگیریم. هرچند اگر خودمان مخاطب آن ایرادهای جزئی باشیم، مثل آن دانشجوی جلسه دفاع، بهتر است حتی همانها را هم در کار خود برطرف کنیم.
@negarestan_taba
در داوری پایاننامهها و رسالهها سنت حسنهای مرسوم است و آن اینکه در آغاز، بخشی از محاسن رساله بیان شود و سپس از ایرادهای جزئی به سمت ایرادهای کلی و ساختاری میروند. یعنی از مسائل صوری و ویرایشی و ایرادات تایپی و املایی به سمت مسائل محتوایی و علمی. به موازات این حرکت، تمرکز هم افزایش مییابد. یعنی از آن ایرادات جزئی، یکی دو مثال بیان، و بهسرعت گذر میشود، ولی بر روی ایرادات ساختاری و محتوایی مکث میشود تا بهتفصیل بررسی شوند. معنای ضمنی این ترتیب و تمرکز آن است که قدر و قیمت محتوای علمی و تلاش اصلی دانشجو جدی گرفته شده است.
اگر وضع چنان باشد که هیچ ایرادی جز همان ایرادهای جزئی یافت نشود و نتوان به کلیت رساله ایراد گرفت (که البته بسیار نادر است و بلکه در موارد زیادی، برعکس است) معنایش این است که یا رساله به لحاظ محتوایی بسیار عالی است یا دستکم آن داور در چنان مقام علمیای نبوده که بتواند ایراد علمی و محتوایی بگیرد. هرچند لازم است دانشجو همان ایرادهای جزئی را هم یادداشتبرداری کند تا کارش را باز هم بهبود ببخشد.
اما اگر شرایط طوری باشد که داور نتواند ایراد جدیای بگیرد و برای پوشاندن ضعف علمی خود یا کمکاریاش در مطالعه و بررسی، بر ایرادهای جزئی تمرکز کند و بخواهد آنها را بزرگ جلوه دهد و کلیت عالی یا نسبتا خوب رساله را تحتالشعاع همان ایرادات ریز و جزئی کند و نمره را هم صرفا بهسبب همین ایرادات جزئی، کمتر از حد شایستگی بدهد، آنوقت دیگر از مقام انصاف هم خارج شده و ایراداتش را میتوان بنیاسرائیلی نامید.
با اینکه در جلسات داوری بسیاری حاضر بودهام، کمتر دیدهام داوری خودش را در چنین مهلکه رسوایی بیندازد. حتی در مواردی که استادِ داوری فرصت نکرده بهخوبی مطالعه کند، در همان آغاز صادقانه میگوید و خود را از داوری تفصیلی معاف میکند. شاید به این دلیل که در چنین جلساتی، داور بهخوبی میداند در مقابل کسانی از سلک و صنف خود نشسته و اگر بخواهد از حقه پیشگفته استفاده کند، بهراحتی تشخیص داده میشود. وگرنه اگر فقط داور میبود و خود دانشجو و مخاطبان، و در جلسه دفاع استادان راهنما و مشاور و داور و نماینده تحصیلات تکمیلی حاضر نمیبودند، چنین خبطهایی بیشتر صورت میگرفت. شاید هم بالاتر از این، اساسا انصاف علمی است که رفتهرفته در استادان باسابقهتر افزایش مییابد. بهویژه درباره اِعمال سلیقه، فراوان دیدهام که اساتید بگویند: «هرچند سلیقه و دیدگاه خودم چیز دیگری است، ولی اینجا بر اساس سلیقه خودم داوری نمیکنم» و واقعا هم ملتزم باشند.
با این حال در قضاوتهای روزانه و خارج از آکادمی، چنین ایراد گرفتنهایی رایجتر است و بسیاری از رویدادها و دستاوردها و تلاشها، مشمول چنین داوریهای ناشیانه و نامنصفانهای میشوند. البته تا جایی که دیدهام، مخاطب عام باهوش است و کمتر فریب میخورد. ولی بعضا بیخبری یا قرار گرفتن در یک اتاق پژواک، سبب میشود این حقه، بهخوبی تشخیص داده نشود.
اینجا کاری ندارم که انگیزه و نیت از این نوع ایراد گرفتن، یعنی ایرادهای بنیاسرائیلی چیست. ما که نمیتوانیم نیتخوانی کنیم یا پرونده فکری همه را بررسی نماییم. ولی دستکم میتوانیم درباره هر رویداد یا تلاشی که در معرض داوری است، کلیت و محتوایش را بنگریم و بعد نقد و داوری قضاوتکنندگان را بسنجیم و اگر خارج از انصاف، یعنی کلنگری و محتوانگری بود، نادیدهاش بگیریم. هرچند اگر خودمان مخاطب آن ایرادهای جزئی باشیم، مثل آن دانشجوی جلسه دفاع، بهتر است حتی همانها را هم در کار خود برطرف کنیم.
@negarestan_taba
❤3👏3👌3
پنجشنبه گذشته نخستین رساله دکتری گروه فلسفه اخلاق دانشگاه ادیان با عنوان «اخلاق جاودانگیبنیاد: بررسی اخلاق در نسبت با هراس از مرگ و میل به جاودانگی» دفاع شد و توفیق داشتم در کنار دوست و همکار عزیز، دکتر سیدجمالالدین میرشرفالدین به عنوان راهنما، دانشجوی عزیز آقای محمدرضا امینی را همراهی کنم. مشاوره را نیز خانم دکتر باشیزاده به عهده داشتند. این رساله که رویکردی توصیفی تبیینی دارد اخلاق را در دو سطح بررسی میکند و هر سطح را مبتنی بر یک احساس خاص میداند: سطح حداقلی اخلاق که بایدها و نبایدهای اولیه و عمدتا خودگرایانه است، مبتنی بر هراس از مرگ و سطح دوم و عالی اخلاق که دربردارنده رفتارهای دیگرخواهانه و ایثارگرانه است، برخاسته از میل به جاودانگی است.
داوران گرامی آقایان دکتر شهبازی، دکتر حسینی سورکی و دکتر محمد حیدرپور نکات و ظرایف دقیقی را یادآور شدند که بسیار از آنها آموختم. نهایتا رساله حائز درجه عالی شناخته شد. به دکتر امینی صمیمانه تبریک میگویم و برایش در ادامه مسیر علمی آرزوی دوام توفیقات را دارم.
برای آشنایی بیشتر با دیدگاههای نویسنده رساله، به کانال وزین ایشان سر بزنید:
https://t.me/Paleoethics
داوران گرامی آقایان دکتر شهبازی، دکتر حسینی سورکی و دکتر محمد حیدرپور نکات و ظرایف دقیقی را یادآور شدند که بسیار از آنها آموختم. نهایتا رساله حائز درجه عالی شناخته شد. به دکتر امینی صمیمانه تبریک میگویم و برایش در ادامه مسیر علمی آرزوی دوام توفیقات را دارم.
برای آشنایی بیشتر با دیدگاههای نویسنده رساله، به کانال وزین ایشان سر بزنید:
https://t.me/Paleoethics
❤7👏5
تاسیان: روایتی متفاوت از گذشته
در ایام تعطیلات فرصتی دست داد تا تاسیان را ببینم و حالا فرصتی که چندخطی دربارهاش بنویسم. البته نه به عنوان ناقد فیلم یا فیلمنامه که مثلا انسجام داستان و شخصیتپردازی و روایت تاریخی و... چه قوت و ضعفهایی داشته است؛ بلکه صرفا بعضی برداشتهای شخصیام از کلیت داستان و بهویژه نگاه اخلاقی حاکم بر متن را با رویکرد توصیفی (و با اعتراف به احتمال خطا در تکتک برداشتها) بیان میکنم. تا حد ممکن میکوشم داوری نکنم. پیشاپیش درجاتی از افشای داستان (اسپویل) را هم اطلاعرسانی و بابتش عذرخواهی میکنم تا تماشاناکردگانِ مصمم ضرر نکنند.
پیش از هر چیز به نظر میرسد فیلم در رفتوآمدی بین یک تراژدی عاشقانه، روایتی تاریخی و روایتی نمادین است. ولی خط اصلی داستان، همان تراژدی عاشقانه است که آغاز و پایان فیلم و بیشترین حجم فیلمنامه و خود عنوان را دربرگرفته؛ هرچند ممکن است گفته شود کل داستان را هم میتوان برداشت نمادین کرد و در این صورت همه وقایع و عناصر را باید در آن قالب تفسیر نمود. پذیرش این مطلب دشوار است، زیرا غالب طرفداران تفسیر نمادین میگویند آنچه برای شیرین رخ داد، نمادی است از آنچه بر سر ایران میرود؛ درحالیکه فیلم روایتگر عشقی شخصی است و آنهمه که رخ داد، علتالعللش یا دستکم مهمترین علتش «عشق» بود. در ایران تراژدی مشابهی نداشتهایم که علتالعللش عشق شخصی یا اساسا عشق به میهن باشد. به طور خاص درباره انقلاب ۵۷، تبیینهای متفاوتی ذکر شده، از جمله تبیینهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، روانشناختی (وضعیت شاه)، بینالمللی (دسیسه) و تبیین غالب یعنی دینی (اسلامی). ولی تبیین ملیگرایانه و میهنپرستانهای در کار نیست یا جدی نیست.
اینکه در این رفتوبرگشت چه انگیزهای وجود داشته دقیقا برایم روشن نیست. آیا برای حذر دادن از تغییرات انقلابی و هیجانی و تشویق به اصلاح است یا برای تحریک حس نوستالژی و یادآوری دوران خوش گذشته یا صرفا همایندسازی برای ایجاد جذابیت و جنجال و بالا رفتن فروش. ولی احساسی که ایجاد میشود، احتمالا در کوتاهمدت و خودآگاه، احساس نوستالژی است و شاید در بلندمدت و ناخودآگاه، ایجاد هراس از شورش و تخریب غیرهدفمند و شورمند و ترغیب به کجدار و مریز پیش رفتن.
درباره خط داستانی عاشقانه، اگر فقط ما بودیم و همین روایت، مثلا داستان در تاریخی غیر از سال ۵۶ و جغرافیای خارج از ایران روایت میشد، برداشت نهایی، بر حذر داشتن از عشقهای نامتعارف (با اختلاف طبقاتی و بدون رضایت خانواده) و انذار نسبت به هیجانسالاری در عشق میبود. اینجا شاید یک مدافع تفسیر نمادین و طرفدار رویکرد اصلاحات بگوید میتوان تغییرات انقلابی را به عشقهای هیجانی و فاقد منطق تشبیه کرد. ولی دشوار میتوان این را پذیرفت؛ چون هسته هیجانی در یکی عشق است و در دیگری میل به تغییر و پیشرفت آنی. البته موافقم که کاشت دفنگونه سرو آزاد در آغاز فیلم هنگام تولد شیرین، و نهایتا مرگ او در پای همان سرو، گویا پیامی از نمادسازی کلی داشته است؛ رؤیای شیرین آزادی و نهایتا مرگ و ویرانی.
اما درباره تصویر اخلاقی حاکم بر فیلم، برداشت من نیز مانند اکثریت این بود که چپها متهم اصلیاند. حتی فرهیختگان این جریان (استاد و دانشجو) در فیلم، نمادهایی هستند از خیانت، نفعپرستی، آدمفروشی، بیوفایی و مهمتر از همه رؤیافروشی و تخریبگری.
سه گروه دیگر، یعنی «راستگرایان مذهبی»، «راستگرایان لیبرال» و «ساواک» (که نماینده اصلی حاکمیت است) به درجات مختلفی، خاکستری نشان داده میشوند، هرچند هر سه، خاکستری مایل به سفید.
شخصیتپردازی اخلاقی راستگرایانِ مذهبی که در فیلم، پای دیگر انقلاباند، منفی نیست. نه منش و شخصیتشان بد نمایش داده میشود، نه روش مبارزهشان خشونتآمیز، نه نیتشان شوم و پلید. راستگرایان لیبرال یا سکولار که در رأسشان جمشید نجات و خانوادهاش است نیز پلید و خبیث نشان داده نمیشوند. در فکر ساخت و آبادانیاند، دست بهخیرند و احساسات میهنپرستانه دارند. نهایتا ساواک نیز دستکم با روایت غالبی که پس از ۵۷ شنیدهایم تفاوت جدی دارد و سفیدتر نشان داده میشود. سعید در عین اینکه به اقتضای شغلش درشتیهایی با مردم دارد، فردی وظیفهشناس، تا جایی از فیلم بامعرفت و بامرام و نسبتا منطقی نمایانده میشود و با آن نامه آخر فیلم، مشخص میشود دلسوز و دغدغهمند هم بوده است.
نهایتا اینکه شخصیتهای متفاوتی در این فیلم از علاقه به ایران میگویند و تصویری که از مناظر زیبای شهری و روستایی ایران ارائه میشود، حسی از اهمیت میهندوستی را نیز منتقل میکند.
سوای همه قوتها و ضعفهای فیلمنامه بهویژه مشکلاتی که در شخصیتپردازی امیر و انسجام داستان وجود داشت، به نظرم سریال متفاوتی است که مخاطب را به بازاندیشی انقلاب دعوت میکند، چپها را به لجن میکشد و وطن را عزیز میشمارد.
@negarestan_taba
در ایام تعطیلات فرصتی دست داد تا تاسیان را ببینم و حالا فرصتی که چندخطی دربارهاش بنویسم. البته نه به عنوان ناقد فیلم یا فیلمنامه که مثلا انسجام داستان و شخصیتپردازی و روایت تاریخی و... چه قوت و ضعفهایی داشته است؛ بلکه صرفا بعضی برداشتهای شخصیام از کلیت داستان و بهویژه نگاه اخلاقی حاکم بر متن را با رویکرد توصیفی (و با اعتراف به احتمال خطا در تکتک برداشتها) بیان میکنم. تا حد ممکن میکوشم داوری نکنم. پیشاپیش درجاتی از افشای داستان (اسپویل) را هم اطلاعرسانی و بابتش عذرخواهی میکنم تا تماشاناکردگانِ مصمم ضرر نکنند.
پیش از هر چیز به نظر میرسد فیلم در رفتوآمدی بین یک تراژدی عاشقانه، روایتی تاریخی و روایتی نمادین است. ولی خط اصلی داستان، همان تراژدی عاشقانه است که آغاز و پایان فیلم و بیشترین حجم فیلمنامه و خود عنوان را دربرگرفته؛ هرچند ممکن است گفته شود کل داستان را هم میتوان برداشت نمادین کرد و در این صورت همه وقایع و عناصر را باید در آن قالب تفسیر نمود. پذیرش این مطلب دشوار است، زیرا غالب طرفداران تفسیر نمادین میگویند آنچه برای شیرین رخ داد، نمادی است از آنچه بر سر ایران میرود؛ درحالیکه فیلم روایتگر عشقی شخصی است و آنهمه که رخ داد، علتالعللش یا دستکم مهمترین علتش «عشق» بود. در ایران تراژدی مشابهی نداشتهایم که علتالعللش عشق شخصی یا اساسا عشق به میهن باشد. به طور خاص درباره انقلاب ۵۷، تبیینهای متفاوتی ذکر شده، از جمله تبیینهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، روانشناختی (وضعیت شاه)، بینالمللی (دسیسه) و تبیین غالب یعنی دینی (اسلامی). ولی تبیین ملیگرایانه و میهنپرستانهای در کار نیست یا جدی نیست.
اینکه در این رفتوبرگشت چه انگیزهای وجود داشته دقیقا برایم روشن نیست. آیا برای حذر دادن از تغییرات انقلابی و هیجانی و تشویق به اصلاح است یا برای تحریک حس نوستالژی و یادآوری دوران خوش گذشته یا صرفا همایندسازی برای ایجاد جذابیت و جنجال و بالا رفتن فروش. ولی احساسی که ایجاد میشود، احتمالا در کوتاهمدت و خودآگاه، احساس نوستالژی است و شاید در بلندمدت و ناخودآگاه، ایجاد هراس از شورش و تخریب غیرهدفمند و شورمند و ترغیب به کجدار و مریز پیش رفتن.
درباره خط داستانی عاشقانه، اگر فقط ما بودیم و همین روایت، مثلا داستان در تاریخی غیر از سال ۵۶ و جغرافیای خارج از ایران روایت میشد، برداشت نهایی، بر حذر داشتن از عشقهای نامتعارف (با اختلاف طبقاتی و بدون رضایت خانواده) و انذار نسبت به هیجانسالاری در عشق میبود. اینجا شاید یک مدافع تفسیر نمادین و طرفدار رویکرد اصلاحات بگوید میتوان تغییرات انقلابی را به عشقهای هیجانی و فاقد منطق تشبیه کرد. ولی دشوار میتوان این را پذیرفت؛ چون هسته هیجانی در یکی عشق است و در دیگری میل به تغییر و پیشرفت آنی. البته موافقم که کاشت دفنگونه سرو آزاد در آغاز فیلم هنگام تولد شیرین، و نهایتا مرگ او در پای همان سرو، گویا پیامی از نمادسازی کلی داشته است؛ رؤیای شیرین آزادی و نهایتا مرگ و ویرانی.
اما درباره تصویر اخلاقی حاکم بر فیلم، برداشت من نیز مانند اکثریت این بود که چپها متهم اصلیاند. حتی فرهیختگان این جریان (استاد و دانشجو) در فیلم، نمادهایی هستند از خیانت، نفعپرستی، آدمفروشی، بیوفایی و مهمتر از همه رؤیافروشی و تخریبگری.
سه گروه دیگر، یعنی «راستگرایان مذهبی»، «راستگرایان لیبرال» و «ساواک» (که نماینده اصلی حاکمیت است) به درجات مختلفی، خاکستری نشان داده میشوند، هرچند هر سه، خاکستری مایل به سفید.
شخصیتپردازی اخلاقی راستگرایانِ مذهبی که در فیلم، پای دیگر انقلاباند، منفی نیست. نه منش و شخصیتشان بد نمایش داده میشود، نه روش مبارزهشان خشونتآمیز، نه نیتشان شوم و پلید. راستگرایان لیبرال یا سکولار که در رأسشان جمشید نجات و خانوادهاش است نیز پلید و خبیث نشان داده نمیشوند. در فکر ساخت و آبادانیاند، دست بهخیرند و احساسات میهنپرستانه دارند. نهایتا ساواک نیز دستکم با روایت غالبی که پس از ۵۷ شنیدهایم تفاوت جدی دارد و سفیدتر نشان داده میشود. سعید در عین اینکه به اقتضای شغلش درشتیهایی با مردم دارد، فردی وظیفهشناس، تا جایی از فیلم بامعرفت و بامرام و نسبتا منطقی نمایانده میشود و با آن نامه آخر فیلم، مشخص میشود دلسوز و دغدغهمند هم بوده است.
نهایتا اینکه شخصیتهای متفاوتی در این فیلم از علاقه به ایران میگویند و تصویری که از مناظر زیبای شهری و روستایی ایران ارائه میشود، حسی از اهمیت میهندوستی را نیز منتقل میکند.
سوای همه قوتها و ضعفهای فیلمنامه بهویژه مشکلاتی که در شخصیتپردازی امیر و انسجام داستان وجود داشت، به نظرم سریال متفاوتی است که مخاطب را به بازاندیشی انقلاب دعوت میکند، چپها را به لجن میکشد و وطن را عزیز میشمارد.
@negarestan_taba
❤3💔2🥰1👏1😢1
طنز بود یا توهین؟
اینکه به فردوسی، پاسدار ناموس فرهنگ و زبان ایرانیان گفته شود «بیناموس» و به جامعالاطرافترین شاعر ایران، خیام، گفته شود «بیهمهچیز»، عین ناسزاست. نه طنز است و نه حتی هجو. این مطلب بهظاهر واضح است، ولی چون بعضی دوستان و تریبونداران در حال دفاع از گوینده این سخنان هستند، شاید چند خط توضیح از زاویه دید این طرف هم بد نباشد.
طنز، به عنوان بیانی پیچیده و چندلایه که قرار است مخاطب را به فکر فرو برد، شیوههای مختلف دارد؛ میتواند مبالغه، کنایه، اشاره و از این دست باشد، ولی به هر حال در مقام نقد، هدف آن است که یک عیب یا ضعف، مستقیم یا غیرمستقیم به چشم آورده شود تا ضمن آنکه خندهای بر لب میآورد، نهیبی باشد برای مخاطبان. بنابراین فحاشی جایی در طنز ندارد؛ نه خندهدار است، نه تأملانگیز و پندآموز. ولی حتی در هجو که ضد مدح است و لحن گزندهتر و فحاشی هم در آن دیده میشود، منظور، بالا بردن صراحت در همان نقد عیوب و ضعفهاست و نه ناسزا. یعنی به هر حال باید صفت زشت یا ظلمی در کار باشد تا هجوکننده به خاطرش پرخاشگری کلامی کند. شهوداً هم ما وقتی یک مظلومِ بدون قدرت به ظالم فحاشی کند، بیشتر درک و همدلی داریم تا وقتی به مظلومی فحاشی شود.
بنابراین اگر قرار است از آنچه این روزها علیه فردوسی و خیام و در واقع علیه فرهنگ و ادب ایران رفته، دفاع شود، نباید به نام ظرفیت طنز و شوخی از آن دفاع کرد. بلکه اگر وکلای محترم واقعا توانش را دارند، باید از حق ناسزاگویی و دریدگی و فحاشی به افراد محترم و غیرظالم دفاع کنند. البته با این یادآوری که به محض آغاز دفاع، این مجوز را صادر کردهاند که توسط مخالفان خود فحشباران شوند. باید دید دفاعی که زشتی را اینچنین بیسبب در جهان افزایش دهد، چقدر به صلاح نزدیک است.
گاهی دفاعیهها از این قرار است که «آزادی بیان، حد و مرز ندارد». این سخن نیازمند اثبات است، چون پخش شایعه و دروغپراکنی، اتهامزنی، تبلیغات غیرواقعی و... خارج از حدود آزادی بیان هستند. ولی به فرض هم که فحاشی در دایره آزادی بیان باشد، فحاشی به بزرگان و عزیزان یک ملت، آن هم بدون کمترین دلیل یا بهانه لازم، قضیهاش متفاوت است. شاید حتی مسئله این نباشد که قانونا یا اخلاقا اجازه چنین فحاشیای داریم یا نه. مسئله این است که وجدان جامعه، ما را مؤاخذه خواهد کرد و بازنده، خود ما خواهیم بود.
جالب آنکه ما به مجموعه اشعار و هنرهای کلامی خود میگوییم «ادبیات». گویا ذات و هدف چنین هنری، ادب و ارتقای آن است؛ بیان هر مطلب به پاکیزهترین و زیباترین زبان ممکن. خود فردوسی، این ادب را به شکل اعلا در شاهنامه به نمایش میگذارد. جایی در توصیف نخستین دیدار عاشقانه زال و رودابه، برای اینکه حیا و مرزشناسی این دو تن را توصیف کند، خودش نیز با حفظ حیا و ادب، ضمن اشارهای رمزگونه و گذرا ولی قابلفهم، از ابای زال برای رابطه سخن میگوید:
همی بوس بود و کنار و نبید
مگر شیر کو گور را نشکرید
حال چه بر سر فرهنگ و ادب ما آمده که یک کمدین ایرانی، نه در محفلی خصوصی بلکه در برنامهای عمومی و ضبطشده، مستهجنترین برداشت ممکن را از توصیفات معمولی شاهنامه ارائه میدهد و تصور میکند چنین مطالبی، برای جامعه خندهدار و جذاب است؟ اینکه ایشان دختری از نسل سادات، اهل قم، با اسم مذهبی و با پوشش اسلامی است، از دیدگاه کسانی ممکن است درجه سرزنش را باز هم افزایش دهد (چنانکه خود کمدین، علت سرزنشها و حملات را چنین تبیین کرده)، ولی اصل سرزنش هرگز ربطی به این موارد ندارد و به سبب همان ارائه سخیف است.
شاید این ماجرا و مجموعه واکنشها، نقطهعطفی باشد برای تجدید نظر نسلهای جوانترمان تا از مسیری که فرسنگها با میراث ادبی و فرهنگی و آموزههای اصیلمان فاصله دارد، بازگردند. همچنین میتوان خوشبین بود که این توجهطلبی منفی از سوی آن کمدین، سبب توجه مثبت و علاقه بیشتر مردم به آثار فردوسی و خیام شود. به عنوان یک دنبالکننده آماتور شاهنامه دوستان را به شنیدن شرح عالمانه و روان امیر خادم دعوت میکنم که پادکستهایش در همین تلگرام در کانال فردوسیخوانی دسترسپذیر است.
@negarestan_taba
اینکه به فردوسی، پاسدار ناموس فرهنگ و زبان ایرانیان گفته شود «بیناموس» و به جامعالاطرافترین شاعر ایران، خیام، گفته شود «بیهمهچیز»، عین ناسزاست. نه طنز است و نه حتی هجو. این مطلب بهظاهر واضح است، ولی چون بعضی دوستان و تریبونداران در حال دفاع از گوینده این سخنان هستند، شاید چند خط توضیح از زاویه دید این طرف هم بد نباشد.
طنز، به عنوان بیانی پیچیده و چندلایه که قرار است مخاطب را به فکر فرو برد، شیوههای مختلف دارد؛ میتواند مبالغه، کنایه، اشاره و از این دست باشد، ولی به هر حال در مقام نقد، هدف آن است که یک عیب یا ضعف، مستقیم یا غیرمستقیم به چشم آورده شود تا ضمن آنکه خندهای بر لب میآورد، نهیبی باشد برای مخاطبان. بنابراین فحاشی جایی در طنز ندارد؛ نه خندهدار است، نه تأملانگیز و پندآموز. ولی حتی در هجو که ضد مدح است و لحن گزندهتر و فحاشی هم در آن دیده میشود، منظور، بالا بردن صراحت در همان نقد عیوب و ضعفهاست و نه ناسزا. یعنی به هر حال باید صفت زشت یا ظلمی در کار باشد تا هجوکننده به خاطرش پرخاشگری کلامی کند. شهوداً هم ما وقتی یک مظلومِ بدون قدرت به ظالم فحاشی کند، بیشتر درک و همدلی داریم تا وقتی به مظلومی فحاشی شود.
بنابراین اگر قرار است از آنچه این روزها علیه فردوسی و خیام و در واقع علیه فرهنگ و ادب ایران رفته، دفاع شود، نباید به نام ظرفیت طنز و شوخی از آن دفاع کرد. بلکه اگر وکلای محترم واقعا توانش را دارند، باید از حق ناسزاگویی و دریدگی و فحاشی به افراد محترم و غیرظالم دفاع کنند. البته با این یادآوری که به محض آغاز دفاع، این مجوز را صادر کردهاند که توسط مخالفان خود فحشباران شوند. باید دید دفاعی که زشتی را اینچنین بیسبب در جهان افزایش دهد، چقدر به صلاح نزدیک است.
گاهی دفاعیهها از این قرار است که «آزادی بیان، حد و مرز ندارد». این سخن نیازمند اثبات است، چون پخش شایعه و دروغپراکنی، اتهامزنی، تبلیغات غیرواقعی و... خارج از حدود آزادی بیان هستند. ولی به فرض هم که فحاشی در دایره آزادی بیان باشد، فحاشی به بزرگان و عزیزان یک ملت، آن هم بدون کمترین دلیل یا بهانه لازم، قضیهاش متفاوت است. شاید حتی مسئله این نباشد که قانونا یا اخلاقا اجازه چنین فحاشیای داریم یا نه. مسئله این است که وجدان جامعه، ما را مؤاخذه خواهد کرد و بازنده، خود ما خواهیم بود.
جالب آنکه ما به مجموعه اشعار و هنرهای کلامی خود میگوییم «ادبیات». گویا ذات و هدف چنین هنری، ادب و ارتقای آن است؛ بیان هر مطلب به پاکیزهترین و زیباترین زبان ممکن. خود فردوسی، این ادب را به شکل اعلا در شاهنامه به نمایش میگذارد. جایی در توصیف نخستین دیدار عاشقانه زال و رودابه، برای اینکه حیا و مرزشناسی این دو تن را توصیف کند، خودش نیز با حفظ حیا و ادب، ضمن اشارهای رمزگونه و گذرا ولی قابلفهم، از ابای زال برای رابطه سخن میگوید:
همی بوس بود و کنار و نبید
مگر شیر کو گور را نشکرید
حال چه بر سر فرهنگ و ادب ما آمده که یک کمدین ایرانی، نه در محفلی خصوصی بلکه در برنامهای عمومی و ضبطشده، مستهجنترین برداشت ممکن را از توصیفات معمولی شاهنامه ارائه میدهد و تصور میکند چنین مطالبی، برای جامعه خندهدار و جذاب است؟ اینکه ایشان دختری از نسل سادات، اهل قم، با اسم مذهبی و با پوشش اسلامی است، از دیدگاه کسانی ممکن است درجه سرزنش را باز هم افزایش دهد (چنانکه خود کمدین، علت سرزنشها و حملات را چنین تبیین کرده)، ولی اصل سرزنش هرگز ربطی به این موارد ندارد و به سبب همان ارائه سخیف است.
شاید این ماجرا و مجموعه واکنشها، نقطهعطفی باشد برای تجدید نظر نسلهای جوانترمان تا از مسیری که فرسنگها با میراث ادبی و فرهنگی و آموزههای اصیلمان فاصله دارد، بازگردند. همچنین میتوان خوشبین بود که این توجهطلبی منفی از سوی آن کمدین، سبب توجه مثبت و علاقه بیشتر مردم به آثار فردوسی و خیام شود. به عنوان یک دنبالکننده آماتور شاهنامه دوستان را به شنیدن شرح عالمانه و روان امیر خادم دعوت میکنم که پادکستهایش در همین تلگرام در کانال فردوسیخوانی دسترسپذیر است.
@negarestan_taba
Telegram
فردوسیخوانی
پادکست برای دوستداران مبتدی شاهنامه
سازنده: امیر خادم، پژوهشگر سابق ادبیات در دانشگاه تورنتو
http://readingferdowsi.com
سازنده: امیر خادم، پژوهشگر سابق ادبیات در دانشگاه تورنتو
http://readingferdowsi.com
👍9❤3👏2👎1
۱. بعید میدانم؛ چون فردوسی آنقدر حکیم بود که تنها برای کارهای خودش مسئولیت بپذیرد، نه کارهای دیگران؛
۲. ولی قطعا اگر زنده بود، با ایرانستیزانی چون شما که از نام جعلی برای خلیج پارس دفاع میکنید، مردم ایران را ترسناکتر از هر حکومتی در جهان میخوانید و به میهنپرستی میگویید گاوپرستی، به ستیز برمیخاست:
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود...
نمانیم کین بوم ویران کنند
همی غارت از شهر ایران کنند
ز شاهی و از روی فرزانگی
نشاید چنین هم ز مردانگی
نخوانند بر ما کسی آفرین
چو ویران بود بوم ایرانزمین
۳. میهنستیزی خود را پشت نام فردوسی پنهان نکنید. مسئولیت بپذیرید و موضع ایرانستیزانه خود را از زبان خودتان بیان کنید؛
۴. چون به عنوان دومین نفر از شهر قم در یک هفته اخیر، شمشیر ایرانستیزی از نیام بیرون آوردید، به سهم کوچک خودم به عنوان یک متولد و اهل قم وظیفه دانستم دوباره پاسخ دهم. وگرنه پاسخِ چون شمایی، خاموشی است.
@negarestan_taba
۲. ولی قطعا اگر زنده بود، با ایرانستیزانی چون شما که از نام جعلی برای خلیج پارس دفاع میکنید، مردم ایران را ترسناکتر از هر حکومتی در جهان میخوانید و به میهنپرستی میگویید گاوپرستی، به ستیز برمیخاست:
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود...
نمانیم کین بوم ویران کنند
همی غارت از شهر ایران کنند
ز شاهی و از روی فرزانگی
نشاید چنین هم ز مردانگی
نخوانند بر ما کسی آفرین
چو ویران بود بوم ایرانزمین
۳. میهنستیزی خود را پشت نام فردوسی پنهان نکنید. مسئولیت بپذیرید و موضع ایرانستیزانه خود را از زبان خودتان بیان کنید؛
۴. چون به عنوان دومین نفر از شهر قم در یک هفته اخیر، شمشیر ایرانستیزی از نیام بیرون آوردید، به سهم کوچک خودم به عنوان یک متولد و اهل قم وظیفه دانستم دوباره پاسخ دهم. وگرنه پاسخِ چون شمایی، خاموشی است.
@negarestan_taba
👏15❤5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نقد اخلاقی فقه: آغاز یک جریان
این ویدیو که هفته گذشته در صفحه اینستاگرامی دکتر عبدالرحیم سلیمانی اردستانی منتشر شد، تا کنون ۵.۵میلیون بار در همان صفحه دیده شده است. همچنین صفحه ایشان که از شش ماه پیش شروع به کار کرده، تاکنون ۲۱۱ هزار دنبالکننده را جذب کرده و این رقم، با سرعت چشمگیری در حال افزایش است.
در اینکه سخنان دکتر سلیمانی تا چه حد از دقت علمی برخوردار است، بحث فراوان است؛ هم به لحاظ کبروی، یعنی لزوم عدالت خداوند (که در علم کلام بررسی میشود)، هم به لحاظ صغروی، یعنی غلبه احکام غیرعادلانه در فقه رایج (که در فقه و اخلاق باید بررسی شود). با توجه به اعلام آمادگی ایشان برای مناظره، دفاع از این آرا به عهده خودشان است.
اما علت اقبال به این متفکر حوزوی، آن هم با لباس خاص روحانی چیست؟ در این نوشتار میخواهم به همین مطلب بپردازم. در تقسیم علوم و بیان تفاوتهایشان، آنها را از سه منظر موضوع، روش و غایت مقایسه میکنند. با توجه به اینکه احساس میکنم سلیمانی، «پدیدهای» است کاملا متفاوت با هماوردانش، از همان الگوی سهگانه در اینجا استفاده میکنم و میکوشم تفاوتهای سهگانه سلیمانی را نشان دهم.
👇🏻
این ویدیو که هفته گذشته در صفحه اینستاگرامی دکتر عبدالرحیم سلیمانی اردستانی منتشر شد، تا کنون ۵.۵میلیون بار در همان صفحه دیده شده است. همچنین صفحه ایشان که از شش ماه پیش شروع به کار کرده، تاکنون ۲۱۱ هزار دنبالکننده را جذب کرده و این رقم، با سرعت چشمگیری در حال افزایش است.
در اینکه سخنان دکتر سلیمانی تا چه حد از دقت علمی برخوردار است، بحث فراوان است؛ هم به لحاظ کبروی، یعنی لزوم عدالت خداوند (که در علم کلام بررسی میشود)، هم به لحاظ صغروی، یعنی غلبه احکام غیرعادلانه در فقه رایج (که در فقه و اخلاق باید بررسی شود). با توجه به اعلام آمادگی ایشان برای مناظره، دفاع از این آرا به عهده خودشان است.
اما علت اقبال به این متفکر حوزوی، آن هم با لباس خاص روحانی چیست؟ در این نوشتار میخواهم به همین مطلب بپردازم. در تقسیم علوم و بیان تفاوتهایشان، آنها را از سه منظر موضوع، روش و غایت مقایسه میکنند. با توجه به اینکه احساس میکنم سلیمانی، «پدیدهای» است کاملا متفاوت با هماوردانش، از همان الگوی سهگانه در اینجا استفاده میکنم و میکوشم تفاوتهای سهگانه سلیمانی را نشان دهم.
👇🏻
در سالهای اخیر، حوزویان، دانشگاهیان و روشنفکران پرشماری با طرح مباحث جدید و متفاوت، ایدههای خود را به جامعه عرضه کردهاند، ولی تا آنجا که من میشناسم و میدانم، هرگز با چنین اقبالی مواجه نبودهاند. به نظر میرسد سلیمانی اردستانی، هم در موضوع، هم در روش و هم در غایت، با آن جریان عمومی (که نگارنده را نیز شامل میشود) متفاوت است:
۱. موضوع: سلیمانی «بهطور جزئی» به مسائل «مورد دغدغه عموم مردم» میپردازد. از جمله موضوعاتش اینهاست: خلق مناسک جدید دینی (حرمسازیها، عزاداریها و دهههای جدید)، اذن پدر برای ازدواج دختر، امکان جانشینی خداوند برای زنان، مسئله لعن بنیامیه، انتظار منجی و همین مسئله ولایت پدر بر فرزندان. این در حالی است که موضوع فکر سایر حوزویان و روشنفکران، یا دغدغههای درونی جامعه خودشان است، مثل فقه پویا و بسط فقه و فقه قرآنی (در بین حوزویان) و بحث علم بومی و وارداتی، تعریف دانشگاه و بروکراسیهای پیشرفت علمی (در بین دانشگاهیان)، یا بسیار کلی است و جزئیات زندگی روزمره را نادیده میگیرد، همچون مباحث مربوط به لیبرالیسم/سوسیالیسم، یا صرفا دغدغههای شخصی خود پژوهشگر است (به دلیل سهولت تشخیص، از ذکر عناوین خودداری میکنم). حتی کسانی بودهاند که از موضع اخلاق و فرهنگ وارد بحث شدهاند، ولی در موضوعاتی که تنها دغدغه شخصی خودشان بوده گفتهاند، از ترجیحات و تفریحات مورد علاقهشان تا آسیبهایی که در زندگی تجربه کردهاند. متفکران پرشماری بودهاند که با یکی از این سه رویکرد، مطالب بسیار جدید و متفاوت و بعضا دقیق و سودمندی ارائه کردند، ولی در جلب توجه جامعه کامیاب نبودهاند. برعکس، حتی روشنفکرانی داشتهایم که پیشتر موضوع بحثشان، دغدغههای مردم بود و با اقبال خوبی روبهرو بودند، ولی سپس با مشغول شدن به تدریس و ترویج یک مکتب خاص عرفانی یا فلسفی، آن اقبال را از دست دادند.
۲. روش ارائه: سلیمانی در ارائه بحث خود، عمدتا از دو روش «مناظره با متخصصان» و «پرسش و پاسخ عمومی» استفاده میکند. اولی جذاب و جنجالی است و دومی، سودمند و کاربردی. درحالیکه سایر حوزویان و روشنفکران معمولا از روشهای سخنرانی (تکگویی)، نگارش متن، انتشار صفحات اول کتاب یا مقاله یا نهایتا گفتوگو با یک مجری بهره میگیرند. بدون اینکه بخواهم ارزشداوری کنم، باید گفت تفاوت روشن است و مردم در پلتفرمی همچون اینستاگرام، روشهای ارائهٔ نوع دوم را نمیپسندند. ضمنا سلیمانی، بیانی ساده و صریح دارد و تکلفات و مغلقگوییها و نیز ملاحظهکاریها و احتیاطهای معمول ما دانشگاهیان را ندارد.
اخلاق ارائه او نیز متفاوت است. سلیمانی لایو میگذارد تا پاسخگوی پرسشهای کاربران باشد و این پرسشها را ولو بسیار عجیب و غیرآکادمیک، با حوصله و احترام پاسخ میدهد و حتی در کامنتها، با اهانتها میسازد. کاربری برایش نوشته بود: «ولی آخوند خوب، آخوند مرده است». لایک کرده و پاسخ داده بود: «ممنونم❤️». این تفاوت روشی، احتمالا ناشی از روحیه استادی سلیمانی و در عین حال نشاندهنده همدلی و راحتی او با مردم است.
غایت: در مجموع به نظر میرسد که هدف سلیمانی، زدودن فقه و دین از اموری است که آنها را غیراخلاقی و غیرعقلانی میداند و به دنبال بازگشت به اصل اسلام (البته از نظر خودش یا با قرائت خودش) است. او نیز همچون بعضی فقهای جدید ولی کمترشناختهشدن بین عموم، از فقه قرآنی سخن میگوید، ولی روشن است که خود فقه قرآنی برایش موضوعیت ندارد، بلکه صرفا طریقیت دارد تا بتواند روایت عقلانیتر و بهویژه اخلاقیتری از فقه به دست دهد. حتی خود عنوان اخلاق نیز برایش موضوعیت ندارد.
در این سالها روشنفکران فراوانی بودند که خود عنوان اخلاق، برایشان موضوعیت داشته و شاید به همین دلیل سراغ مسائل اخلاقیای میرفتهاند که به هر دلیل، مورد دغدغه عموم جامعه نبوده است، همچون گیاهخواری یا همجنسگرایی. ولی نقد اخلاقی فقه، آنگونه که سلیمانی انجام میدهد، بهوضوح برای تسهیل و بهبود زندگی عموم مردم یا بخشهای پرجمعیت جامعه همچون زنان یا اهل سنت است. احتمالا به همین دلیل است که جمعیت بزرگی از مردم، سلیمانی را صدای خود یافتهاند و با او همراه شدهاند.
آنچه گفته شد، صرفا تحلیل شخصیام بود از دلایل اقبال مردم به این متفکر حوزوی. بنابراین هرگز به معنای قبول یا رد مواضع و مدعیات ایشان نیست و در هر مورد، جای بحث و نقد، فراوان است که عمدهاش چهبسا در تخصص من نباشد. ولی تصور میکنم اگر قرار باشد در عالم اسلام یا تشیع نیز یک نهضت اصلاح دینی پدید آید (فارغ از مثبت یا منفی بودن این اتفاق)، با فعالیتهایی از جنس سلیمانی خواهد بود. بدیلهای دوگانه آن، یعنی رویکرد دکتر سروش و استاد ملکیان و قوتهای رویکرد سلیمانی نسبت به این دو را اگر عمری باشد در مطلب دیگری بیان خواهم کرد.
@negarestan_taba
۱. موضوع: سلیمانی «بهطور جزئی» به مسائل «مورد دغدغه عموم مردم» میپردازد. از جمله موضوعاتش اینهاست: خلق مناسک جدید دینی (حرمسازیها، عزاداریها و دهههای جدید)، اذن پدر برای ازدواج دختر، امکان جانشینی خداوند برای زنان، مسئله لعن بنیامیه، انتظار منجی و همین مسئله ولایت پدر بر فرزندان. این در حالی است که موضوع فکر سایر حوزویان و روشنفکران، یا دغدغههای درونی جامعه خودشان است، مثل فقه پویا و بسط فقه و فقه قرآنی (در بین حوزویان) و بحث علم بومی و وارداتی، تعریف دانشگاه و بروکراسیهای پیشرفت علمی (در بین دانشگاهیان)، یا بسیار کلی است و جزئیات زندگی روزمره را نادیده میگیرد، همچون مباحث مربوط به لیبرالیسم/سوسیالیسم، یا صرفا دغدغههای شخصی خود پژوهشگر است (به دلیل سهولت تشخیص، از ذکر عناوین خودداری میکنم). حتی کسانی بودهاند که از موضع اخلاق و فرهنگ وارد بحث شدهاند، ولی در موضوعاتی که تنها دغدغه شخصی خودشان بوده گفتهاند، از ترجیحات و تفریحات مورد علاقهشان تا آسیبهایی که در زندگی تجربه کردهاند. متفکران پرشماری بودهاند که با یکی از این سه رویکرد، مطالب بسیار جدید و متفاوت و بعضا دقیق و سودمندی ارائه کردند، ولی در جلب توجه جامعه کامیاب نبودهاند. برعکس، حتی روشنفکرانی داشتهایم که پیشتر موضوع بحثشان، دغدغههای مردم بود و با اقبال خوبی روبهرو بودند، ولی سپس با مشغول شدن به تدریس و ترویج یک مکتب خاص عرفانی یا فلسفی، آن اقبال را از دست دادند.
۲. روش ارائه: سلیمانی در ارائه بحث خود، عمدتا از دو روش «مناظره با متخصصان» و «پرسش و پاسخ عمومی» استفاده میکند. اولی جذاب و جنجالی است و دومی، سودمند و کاربردی. درحالیکه سایر حوزویان و روشنفکران معمولا از روشهای سخنرانی (تکگویی)، نگارش متن، انتشار صفحات اول کتاب یا مقاله یا نهایتا گفتوگو با یک مجری بهره میگیرند. بدون اینکه بخواهم ارزشداوری کنم، باید گفت تفاوت روشن است و مردم در پلتفرمی همچون اینستاگرام، روشهای ارائهٔ نوع دوم را نمیپسندند. ضمنا سلیمانی، بیانی ساده و صریح دارد و تکلفات و مغلقگوییها و نیز ملاحظهکاریها و احتیاطهای معمول ما دانشگاهیان را ندارد.
اخلاق ارائه او نیز متفاوت است. سلیمانی لایو میگذارد تا پاسخگوی پرسشهای کاربران باشد و این پرسشها را ولو بسیار عجیب و غیرآکادمیک، با حوصله و احترام پاسخ میدهد و حتی در کامنتها، با اهانتها میسازد. کاربری برایش نوشته بود: «ولی آخوند خوب، آخوند مرده است». لایک کرده و پاسخ داده بود: «ممنونم❤️». این تفاوت روشی، احتمالا ناشی از روحیه استادی سلیمانی و در عین حال نشاندهنده همدلی و راحتی او با مردم است.
غایت: در مجموع به نظر میرسد که هدف سلیمانی، زدودن فقه و دین از اموری است که آنها را غیراخلاقی و غیرعقلانی میداند و به دنبال بازگشت به اصل اسلام (البته از نظر خودش یا با قرائت خودش) است. او نیز همچون بعضی فقهای جدید ولی کمترشناختهشدن بین عموم، از فقه قرآنی سخن میگوید، ولی روشن است که خود فقه قرآنی برایش موضوعیت ندارد، بلکه صرفا طریقیت دارد تا بتواند روایت عقلانیتر و بهویژه اخلاقیتری از فقه به دست دهد. حتی خود عنوان اخلاق نیز برایش موضوعیت ندارد.
در این سالها روشنفکران فراوانی بودند که خود عنوان اخلاق، برایشان موضوعیت داشته و شاید به همین دلیل سراغ مسائل اخلاقیای میرفتهاند که به هر دلیل، مورد دغدغه عموم جامعه نبوده است، همچون گیاهخواری یا همجنسگرایی. ولی نقد اخلاقی فقه، آنگونه که سلیمانی انجام میدهد، بهوضوح برای تسهیل و بهبود زندگی عموم مردم یا بخشهای پرجمعیت جامعه همچون زنان یا اهل سنت است. احتمالا به همین دلیل است که جمعیت بزرگی از مردم، سلیمانی را صدای خود یافتهاند و با او همراه شدهاند.
آنچه گفته شد، صرفا تحلیل شخصیام بود از دلایل اقبال مردم به این متفکر حوزوی. بنابراین هرگز به معنای قبول یا رد مواضع و مدعیات ایشان نیست و در هر مورد، جای بحث و نقد، فراوان است که عمدهاش چهبسا در تخصص من نباشد. ولی تصور میکنم اگر قرار باشد در عالم اسلام یا تشیع نیز یک نهضت اصلاح دینی پدید آید (فارغ از مثبت یا منفی بودن این اتفاق)، با فعالیتهایی از جنس سلیمانی خواهد بود. بدیلهای دوگانه آن، یعنی رویکرد دکتر سروش و استاد ملکیان و قوتهای رویکرد سلیمانی نسبت به این دو را اگر عمری باشد در مطلب دیگری بیان خواهم کرد.
@negarestan_taba
❤5👏3👍2
از عبدالکریم تا عبدالرحیم؛ دگرگونی پارادایمی
پیشتر وعده کردم مقایسهای میان سه رویکرد برجسته روشنفکری (- ِ دینی) داشته باشم: عبدالکریم سروش که خواستار قبض شریعت به نفع علوم و تخصصهای مرتبط است، مصطفی ملکیان که به عقلانیت و معنویت در برابر تعبد فرامیخواند، و عبدالرحیم سلیمانی که پیشنهاد بازگشت به نسخه اخلاقی-عقلانی دین از طریق فقه قرآنی میدهد.
این سه جریان ممکن است برای هر دین دیگری نیز تکرار شوند و بنابراین سنجشی که در اینجا انجام میدهم میتواند برای هر دین دیگری جز اسلام (برای مثال دین زرتشتی) نیز در نظر گرفته شود. گفتنی است که مقایسه حاضر، از حیث احتمال اقبال متدینان و توفیق در تغییر مسیر فقه است، نه از حیث برتری ارزشی یا منطقی. همچنین این مقایسه میان روشنفکران است، نه کسانی همچون آیات منتظری، صانعی، صادقی تهرانی یا سیدکمال حیدری که هویت اولشان، فقاهت است.
چنانکه پیشتر گفتم، اگر بتوان آینده جدیای برای یک جریان اصلاح دینی قائل بود، جریانی است «از جنس» آنچه عبدالرحیم سلیمانی در پیش گرفته؛ هم به لحاظ صوری و جایگاه ناقد و هم به لحاظ محتوایی.
از نظر صوری و جایگاه ناقد: هر سهٔ این متفکران، بهدرجاتی تحصیلکرده علوم حوزوی نیز هستند. ولی از این میان، سلیمانی است که با نگاه به ظاهرش میتوان دانست خود را حوزوی میداند و فیبادیالنظر (نیز) گمان رود مدافع دین و شریعت است. بنابراین نقدهای سلیمانی، به گونهای است که ناظر بیرونی در همان نگاه نخست (که بسیار مهم است)، آن را «نقد از درون» میبیند. از جهت روانشناختی این نوع نقدها جدیتر گرفته میشود و جنجالیتر است؛ زیرا اولا ناظر بیرونی تصور میکند که این ناقد، تسلط و دانش لازم را برای نقد و تحدی دارد، دوم اینکه شستش از احتمال یک دعوای جدی داخلی و انشقاق گفتمانی خبردار میشود. بنابراین چه به عنوان کسی که امیدوار به تغییراتی (از نظر او، اصلاحاتی) در گفتمان رایج است، چه به عنوان یک جزماندیش دینی که نگران آسیبرسیدن به جریان سنتی است و چه به عنوان رهگذری بیخیال ولی کنجکاو که تنها پیگیر منازعات علمی است، این ناقد را جدیتر میگیرد تا ناقدانی که خود را خارج از حوزه تعریف میکنند و مینمایانند. اینجا پای بیموامید بیشتری در میان است و هیجان در بین مخاطبان، موج میزند (فرض بر این است که سایر متغیرها، همچون سواد و هوش و وجاهتِ و... ناقدان، تقریبا یکسان باشد و تنها تفاوت جدی، تفاوت در لباس و جایگاه باشد).
از نظر محتوا: سروش فقها را خطاب قرار میدهد که گستره احکامشان را محدود کنند. این در حالی است که نه فقها منتظر و تابع فرامین بیرونیاند، نه مؤمنان از پرسیدن مسائلشان در حوزههای گوناگون دست میکشند. برعکس، فقهْ پویایی خود را در این میبیند که در هر عرصه نوپدیدی که در صدر اسلام و نیز ادوار فقهای گذشته مطرح نبوده، بتواند پاسخگوی مسائل باشد.
البته در دورههایی که شریعتگریزی تقویت میشود که بیشتر ناشی از عوامل سیاسی و اجتماعی است (نه توصیههای روشنفکران به قبض فقه)، فشار بیرونی بر فقها برای تغییر رویکرد افزایش مییابد، ولی حتی چنین فشاری به کمتر سخن گفتن فقها نمیانجامد، بلکه میکوشند متفاوتتر و مُد روزتر (نه لزوما اخلاقیتر) حرف بزنند. این، همان چیزی است که در این سه دهه دیدیم و به رغم نقدهای سروش و همفکرانش، عقبنشینی فقها به حوزه عبادیات را شاهد نبودیم.
اما رویکرد ملکیان که عنصر اساسی دینداری را تعبد میخواند، خطابش به فقها نیست، بلکه به خود مردم است. به آنان میگوید پاسدار عقلانیت و دغدغهمند معنویتتان باشید که با تعبد مطلق جور درنمیآید. این نیز منجر به تغییر یا اصلاحی در مسیر فقه نمیشود. چون فقها اصلا خود را مخاطب ملکیان نمیبینند. البته باید گفت که خود ملکیان نیز دغدغه تحدید یا تغییر فقه و شریعت را ندارد و به گفته خودش، تنها دلنگران انسانهاست.
اما محتوایی که سلیمانی تولید میکند، احتمالا از دو جهت بر تغییر رویکرد فقه و ایجاد جریان دوم و متفاوتی در حوزههای علمیه، اثرگذار(تر) خواهد بود: یکی نقدهایی که خود سلیمانی درباره فقه مطرح میکند و بر اساسش توقع میرود فقه جدیدی (بنا به انتظار مخاطبانش، فقهی عقلانیتر و اخلاقیتر) ارائه دهد و در مرحله بعد، پس از آنکه اقبال عمومی نسبت به او دیده شد، رقابت در میان فقها و عالمان دین، بهویژه در نسلهای جوانتر پدید میآید تا فقه محبوبتری ارائه کنند که از نقدهای عقلانی-اخلاقی پیشگفته مصون باشد. حال در این واکنش ثانویه، چه فقها خود را ذیل جریان سنتی تعریف کنند، چه اینکه همچون سلیمانی منتقد فقه رایج نیز باشند، نتیجه نهایی این است که کلیت فقه به سمت تغییر جدی میرود.
البته چهبسا گفته شود پدید آمدن رویکرد نقد اخلاقی فقه، نتیجه یا در امتداد رویکرد سفارش به قبض فقه است، که این بهآسانی قابل انکار نیست.
@negarestan_taba
پیشتر وعده کردم مقایسهای میان سه رویکرد برجسته روشنفکری (- ِ دینی) داشته باشم: عبدالکریم سروش که خواستار قبض شریعت به نفع علوم و تخصصهای مرتبط است، مصطفی ملکیان که به عقلانیت و معنویت در برابر تعبد فرامیخواند، و عبدالرحیم سلیمانی که پیشنهاد بازگشت به نسخه اخلاقی-عقلانی دین از طریق فقه قرآنی میدهد.
این سه جریان ممکن است برای هر دین دیگری نیز تکرار شوند و بنابراین سنجشی که در اینجا انجام میدهم میتواند برای هر دین دیگری جز اسلام (برای مثال دین زرتشتی) نیز در نظر گرفته شود. گفتنی است که مقایسه حاضر، از حیث احتمال اقبال متدینان و توفیق در تغییر مسیر فقه است، نه از حیث برتری ارزشی یا منطقی. همچنین این مقایسه میان روشنفکران است، نه کسانی همچون آیات منتظری، صانعی، صادقی تهرانی یا سیدکمال حیدری که هویت اولشان، فقاهت است.
چنانکه پیشتر گفتم، اگر بتوان آینده جدیای برای یک جریان اصلاح دینی قائل بود، جریانی است «از جنس» آنچه عبدالرحیم سلیمانی در پیش گرفته؛ هم به لحاظ صوری و جایگاه ناقد و هم به لحاظ محتوایی.
از نظر صوری و جایگاه ناقد: هر سهٔ این متفکران، بهدرجاتی تحصیلکرده علوم حوزوی نیز هستند. ولی از این میان، سلیمانی است که با نگاه به ظاهرش میتوان دانست خود را حوزوی میداند و فیبادیالنظر (نیز) گمان رود مدافع دین و شریعت است. بنابراین نقدهای سلیمانی، به گونهای است که ناظر بیرونی در همان نگاه نخست (که بسیار مهم است)، آن را «نقد از درون» میبیند. از جهت روانشناختی این نوع نقدها جدیتر گرفته میشود و جنجالیتر است؛ زیرا اولا ناظر بیرونی تصور میکند که این ناقد، تسلط و دانش لازم را برای نقد و تحدی دارد، دوم اینکه شستش از احتمال یک دعوای جدی داخلی و انشقاق گفتمانی خبردار میشود. بنابراین چه به عنوان کسی که امیدوار به تغییراتی (از نظر او، اصلاحاتی) در گفتمان رایج است، چه به عنوان یک جزماندیش دینی که نگران آسیبرسیدن به جریان سنتی است و چه به عنوان رهگذری بیخیال ولی کنجکاو که تنها پیگیر منازعات علمی است، این ناقد را جدیتر میگیرد تا ناقدانی که خود را خارج از حوزه تعریف میکنند و مینمایانند. اینجا پای بیموامید بیشتری در میان است و هیجان در بین مخاطبان، موج میزند (فرض بر این است که سایر متغیرها، همچون سواد و هوش و وجاهتِ و... ناقدان، تقریبا یکسان باشد و تنها تفاوت جدی، تفاوت در لباس و جایگاه باشد).
از نظر محتوا: سروش فقها را خطاب قرار میدهد که گستره احکامشان را محدود کنند. این در حالی است که نه فقها منتظر و تابع فرامین بیرونیاند، نه مؤمنان از پرسیدن مسائلشان در حوزههای گوناگون دست میکشند. برعکس، فقهْ پویایی خود را در این میبیند که در هر عرصه نوپدیدی که در صدر اسلام و نیز ادوار فقهای گذشته مطرح نبوده، بتواند پاسخگوی مسائل باشد.
البته در دورههایی که شریعتگریزی تقویت میشود که بیشتر ناشی از عوامل سیاسی و اجتماعی است (نه توصیههای روشنفکران به قبض فقه)، فشار بیرونی بر فقها برای تغییر رویکرد افزایش مییابد، ولی حتی چنین فشاری به کمتر سخن گفتن فقها نمیانجامد، بلکه میکوشند متفاوتتر و مُد روزتر (نه لزوما اخلاقیتر) حرف بزنند. این، همان چیزی است که در این سه دهه دیدیم و به رغم نقدهای سروش و همفکرانش، عقبنشینی فقها به حوزه عبادیات را شاهد نبودیم.
اما رویکرد ملکیان که عنصر اساسی دینداری را تعبد میخواند، خطابش به فقها نیست، بلکه به خود مردم است. به آنان میگوید پاسدار عقلانیت و دغدغهمند معنویتتان باشید که با تعبد مطلق جور درنمیآید. این نیز منجر به تغییر یا اصلاحی در مسیر فقه نمیشود. چون فقها اصلا خود را مخاطب ملکیان نمیبینند. البته باید گفت که خود ملکیان نیز دغدغه تحدید یا تغییر فقه و شریعت را ندارد و به گفته خودش، تنها دلنگران انسانهاست.
اما محتوایی که سلیمانی تولید میکند، احتمالا از دو جهت بر تغییر رویکرد فقه و ایجاد جریان دوم و متفاوتی در حوزههای علمیه، اثرگذار(تر) خواهد بود: یکی نقدهایی که خود سلیمانی درباره فقه مطرح میکند و بر اساسش توقع میرود فقه جدیدی (بنا به انتظار مخاطبانش، فقهی عقلانیتر و اخلاقیتر) ارائه دهد و در مرحله بعد، پس از آنکه اقبال عمومی نسبت به او دیده شد، رقابت در میان فقها و عالمان دین، بهویژه در نسلهای جوانتر پدید میآید تا فقه محبوبتری ارائه کنند که از نقدهای عقلانی-اخلاقی پیشگفته مصون باشد. حال در این واکنش ثانویه، چه فقها خود را ذیل جریان سنتی تعریف کنند، چه اینکه همچون سلیمانی منتقد فقه رایج نیز باشند، نتیجه نهایی این است که کلیت فقه به سمت تغییر جدی میرود.
البته چهبسا گفته شود پدید آمدن رویکرد نقد اخلاقی فقه، نتیجه یا در امتداد رویکرد سفارش به قبض فقه است، که این بهآسانی قابل انکار نیست.
@negarestan_taba
❤10👏1👌1
سالها پیش که تازه با دوستی آشنا شده بودم و هر چه پیش میرفتیم مشترکات فکری بیشتری با هم مییافتیم، یک بار بحث متفکری برجسته مطرح شد. با توجه به آن مشترکات فکری، تقریباً مطمئن بودم آن دوست عزیز نیز مانند من، به این اندیشمند مشهور علاقهمند است، ولی در کمال شگفتی دیدم به محض شنیدن نامش، چهرهاش در هم رفت و زیر لب، فحش مؤدبانهای هم نثار کرد😁
چندان به رو نیاوردم و از بحث گذر کردم، ولی کنجکاوانه دنبال علتش بودم. اول با خودم میگفتم نکند چیزی دربارهاش میداند که من نمیدانم، ولی بهمرور متوجه شدم شناخت ما دو نفر از این متفکر و نحوه تقربمان به او متفاوت بوده است و به همین دلیل، تصور کاملا متفاوتی ایجاد کرده. فرویدیاش اینکه شاید حتی نخستین لحظهٔ برخورد با آثار آن فیلسوف هم تأثیر خودش را بر ناخودآگاه داشته و برخلاف من، که نخستین برخوردم، بسیار شیرین بوده و تحت تاثیر یکی از درخشانترین خطابههایش قرار گرفتهام، برای آن دوست، احتمالا چنین نبوده و با یکی از نوشتههای خشک و منطقیاش مواجه شده و از همان آغاز، در او وازنش ایجاد کرده است.
نمیخواهم نتیجه آنچنانیای از این ماجرا بگیرم. لاجرم برای همه ما از این ماجراها فتوفراوان پیش آمده و مدارا و تسامح را کمابیش همه بلدیم. ولی این جالب است که حتی جاهایی که تصور میکنیم تنها با فکر خالص سروکار داریم و مفروضات و مسلمات شخصیِ مذهبی و سیاسی و ملی و... را هم در پرانتز گذاشتهایم و گمان میکنیم فقط با استدلال ناب جلو میرویم، باز اختلافنظر وجود دارد، طبیعی هم هست و میتوان با آن کنار آمد.
ظاهراً تنفس در فضای فکر فلسفی و گپوگفتهای مداوم اینچنینی، چنین انعطافی را بیشتر هم افزایش میدهد. انعطافی که از روی محافظهکاری، ترس یا تمایل به حفظ روابط نیست، بلکه پذیرشِ ابتدائاً دشواری است که از فرط تکرار و تمرین به ناخودآگاه میرود و آنجاست که دیگر عادی میشود و جلوی رنجشهای موقت را هم میگیرد. پذیرش تفاوتها همانقدر برای انسان، طبیعی میشود که پذیرش اینکه انسان اول کودک است و بعد نوجوان و جوان و میانسال و پیر میشود، نه برعکس.
این هرگز به معنای نسبیگرایی نیست. همچنان جا برای قضاوت هست و اینکه گفته شود حقیقت، فقط یکی است. حتی ممکن است بعضا باز در گرماگرم بحث، هیجان هم غلبه کند و برای اثبات مدعایمان، صدایمان بالا رود، ولی در لحظه هم فروکش میکند. در واقع حقیقت، یکی است ولی لزوماً آن چیزی نیست که من میدانم. از توفیقات دانشجوی فلسفه بودن، یکی این است که میدانم وقتی همه در کلاس، استدلال کردن و منطق را آموختهاند، باید به همهشان حق داد نظریهای برای خود داشته باشند و آن را همچون فرزندشان دوست بدارند و از آن دفاع کنند. هر چقدر کسی از فکرش، با دلیل و منطق دفاع کند، مانند والدی است که در حدود مجاز اخلاقی، حامی فرزند خود است و دغدغه رشدش را دارد. از اتفاق دیروز آخر وقت، فراغتی دست داد و یکی از دوستان همکار در دانشگاه، پروژه فکریاش را روی تخته برایم توضیح داد. با آنکه از دیدگاه خودم نقدهایی جدی به آن داشتم و بیان هم کردم، آخر سر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که بگویم پروژه فکریات و نظم و نظامش، از آنهاست که آدم را به غبطه وامیدارد.
دیرزمانی است در فضایی زندگی میکنیم که اختلافنظرهای عقیدتی و اجتماعی و بهویژه سیاسی، میتواند روابط دوستیمان را پریشان کند. آشنایی و انس با فلسفه و تاریخ متنوع اندیشهها نیز یکی از آن ابزارهایی است که میتواند تسلابخش و افزاینده انعطاف فکری باشد. با این مقدمه طولانی، به آن ذیالمقدمه مهمتر و کوتاه میپردازم و:
روز جهانی فلسفه را به همه دانشجویان و دوستداران فلسفه تبریک میگویم.
پ.ن: مطلبی که درباره سوغاتی گفته بودم، ابهاماتی آفرید. در واقع بیشتر soghati منظور بود تا souvenir. آن «باید» هم طبیعتا باید زیباییشناسانه بود و سلیقه شخصی، نه «باید» اخلاقی. وگرنه هر چه از دوست رسد، نیکوست❤️
@negarestan_taba
چندان به رو نیاوردم و از بحث گذر کردم، ولی کنجکاوانه دنبال علتش بودم. اول با خودم میگفتم نکند چیزی دربارهاش میداند که من نمیدانم، ولی بهمرور متوجه شدم شناخت ما دو نفر از این متفکر و نحوه تقربمان به او متفاوت بوده است و به همین دلیل، تصور کاملا متفاوتی ایجاد کرده. فرویدیاش اینکه شاید حتی نخستین لحظهٔ برخورد با آثار آن فیلسوف هم تأثیر خودش را بر ناخودآگاه داشته و برخلاف من، که نخستین برخوردم، بسیار شیرین بوده و تحت تاثیر یکی از درخشانترین خطابههایش قرار گرفتهام، برای آن دوست، احتمالا چنین نبوده و با یکی از نوشتههای خشک و منطقیاش مواجه شده و از همان آغاز، در او وازنش ایجاد کرده است.
نمیخواهم نتیجه آنچنانیای از این ماجرا بگیرم. لاجرم برای همه ما از این ماجراها فتوفراوان پیش آمده و مدارا و تسامح را کمابیش همه بلدیم. ولی این جالب است که حتی جاهایی که تصور میکنیم تنها با فکر خالص سروکار داریم و مفروضات و مسلمات شخصیِ مذهبی و سیاسی و ملی و... را هم در پرانتز گذاشتهایم و گمان میکنیم فقط با استدلال ناب جلو میرویم، باز اختلافنظر وجود دارد، طبیعی هم هست و میتوان با آن کنار آمد.
ظاهراً تنفس در فضای فکر فلسفی و گپوگفتهای مداوم اینچنینی، چنین انعطافی را بیشتر هم افزایش میدهد. انعطافی که از روی محافظهکاری، ترس یا تمایل به حفظ روابط نیست، بلکه پذیرشِ ابتدائاً دشواری است که از فرط تکرار و تمرین به ناخودآگاه میرود و آنجاست که دیگر عادی میشود و جلوی رنجشهای موقت را هم میگیرد. پذیرش تفاوتها همانقدر برای انسان، طبیعی میشود که پذیرش اینکه انسان اول کودک است و بعد نوجوان و جوان و میانسال و پیر میشود، نه برعکس.
این هرگز به معنای نسبیگرایی نیست. همچنان جا برای قضاوت هست و اینکه گفته شود حقیقت، فقط یکی است. حتی ممکن است بعضا باز در گرماگرم بحث، هیجان هم غلبه کند و برای اثبات مدعایمان، صدایمان بالا رود، ولی در لحظه هم فروکش میکند. در واقع حقیقت، یکی است ولی لزوماً آن چیزی نیست که من میدانم. از توفیقات دانشجوی فلسفه بودن، یکی این است که میدانم وقتی همه در کلاس، استدلال کردن و منطق را آموختهاند، باید به همهشان حق داد نظریهای برای خود داشته باشند و آن را همچون فرزندشان دوست بدارند و از آن دفاع کنند. هر چقدر کسی از فکرش، با دلیل و منطق دفاع کند، مانند والدی است که در حدود مجاز اخلاقی، حامی فرزند خود است و دغدغه رشدش را دارد. از اتفاق دیروز آخر وقت، فراغتی دست داد و یکی از دوستان همکار در دانشگاه، پروژه فکریاش را روی تخته برایم توضیح داد. با آنکه از دیدگاه خودم نقدهایی جدی به آن داشتم و بیان هم کردم، آخر سر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که بگویم پروژه فکریات و نظم و نظامش، از آنهاست که آدم را به غبطه وامیدارد.
دیرزمانی است در فضایی زندگی میکنیم که اختلافنظرهای عقیدتی و اجتماعی و بهویژه سیاسی، میتواند روابط دوستیمان را پریشان کند. آشنایی و انس با فلسفه و تاریخ متنوع اندیشهها نیز یکی از آن ابزارهایی است که میتواند تسلابخش و افزاینده انعطاف فکری باشد. با این مقدمه طولانی، به آن ذیالمقدمه مهمتر و کوتاه میپردازم و:
روز جهانی فلسفه را به همه دانشجویان و دوستداران فلسفه تبریک میگویم.
پ.ن: مطلبی که درباره سوغاتی گفته بودم، ابهاماتی آفرید. در واقع بیشتر soghati منظور بود تا souvenir. آن «باید» هم طبیعتا باید زیباییشناسانه بود و سلیقه شخصی، نه «باید» اخلاقی. وگرنه هر چه از دوست رسد، نیکوست❤️
@negarestan_taba
❤13
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آنگونه که کارشناسان میگویند، این آتشسوزی از الگوی معمول آتشسوزیهای فصلی تبعیت نمیکند و بسیار نگرانکننده است. دست تکتک هموطنانم مازندرانیام را که با جانفشانی مشغول اطفا هستند، میبوسم و امیدوارم هر چه زودتر باران رحمت، دل مردم را شاد کند. خداوند مهربان، نگهدار این سرزمین و مردم نیکش.
😢6❤3👍1
خط سفید، نقطه سیاه
هفته پیش بود که خبر دادند یوتیوب برای دانشگاهیان آزاد شده است. البته منظور در محیط دانشگاه و اینترنت داخلیاش بود، نه روی سیمکارت یا خارج از محوطه دانشگاه. از همکارم که این خبر را داد، با تعجب پرسیدم پس بقیه مردم چه؟ گفتند نه. آن یکی همکارمان سریع چک کرد و گفت بله، باز شده. باز ادامه دادم فقط ما، یا دانشجویان هم؟ دوستان بهاتفاف گفتند اطلاعی نداریم. همانجا در حد یک غرولند، گفتم کار درستی نیست؛ یا همه، یا هیچکس.
من راستش خیلی اهل یوتیوب نیستم، شاید اگر بودم، ته دلم خوشحال میشدم و صدایش را درنمیآوردم، ولی جز همان روز که فقط نگاهی انداختم ببینم واقعا باز شده یا نه و فقط صفحه اولش را دیدم و بستم، تا الان دیگر سر نزدم. از پریروز که واکنش دردمندانه مردم به ماجرای «خط سفید» (سیمکارتهایی بدون هیچ فیلتر که در اختیار برخی افراد خاص گذاشته شده) را دیدم، قصد کردم عامدانه هیچ استفادهای از یوتیوبِ بدون فیلتر دانشگاه نداشته باشم. ولی از صبح احساس کردم حتی شاید هم این کافی نباشد. میخواستم به طریقی صدای اعتراضم را به این تبعیض آشکار، به جایی برسانم. گفتم شاید از همینجا بشود!
قبول دارم که بعضی ابزارهای تحقیقاتی خاص، مثلا بانکهای اطلاعاتی نشریات و کتب یا شاید نسخه بدون محدودیت برخی از چتباتها، میتواند برای پژوهش دانشگاهی مفید باشد و تهیه کردنش برای دانشگاهیان، جایز بلکه لازم است. ولی پلتفرمهایی مانند یوتیوب که استفاده از آنها عمومی است، نباید فقط در انحصار گروه یا طبقهای خاص باشد. اگر مردم رنج خرید فیلترشکن و قطعووصلیهای مکرر و کاهش سرعت اینترنت و مستهلک شدن باتری و به خطر افتادن امنیت اطلاعاتیشان را به جان میخرند، دستکم وقتی فیلترینگ عمومی باشد، رنج تبعیض را متحمل نمیشوند.
اگر گفته شود این مرحلهٔ اول آزادسازی است و مقدمهای برای رفع فیلتر همگانی، شاید کمی دلگرمکننده باشد، ولی همچنان نادرست است. به سه دلیل: ۱. در این مدت (نامعلوم)، تبعیض همچنان برقرار است؛ ۲. پیامی مبنی بر نوعی اولویت رتبه دانشگاهیان (به صورت کلی) دارد که بیاحترامی به بقیه شهروندان و شأن و حقوق انسانی ایشان است؛ ۳. این پیام را مخابره میکند که گویا طرح در مرحله پایلوت است و اگر جواب مثبت داد و پیامدهای سهمگینی نداشت، بعد عمومی میشود (اگر واقعا چنین باشد)؛ درحالیکه اگر چنین قصدی در کار است (که خود این قصد، ناشی از بیاعتمادی به صلاحیت مردم است و درخور نقد)، اصلا پایلوت باید جمعیت/جمعیتهایی تصادفی از همه اقشار و طبقات مردم باشد، نه یک گروه خاص.
به هر حال به سهم خودم به عنوان عضو کوچکی از جامعه دانشگاهی، به این نوع اقدامات تبعیضآمیز، چه برای دانشگاهیان باشد و چه برای افراد خاص، معترضم و درخواست میکنم رفع فیلترینگ، به صورت عمومی و همگانی و بدون هیچ استثنایی باشد؛ وگرنه این خط سفید، نه یک پیشرفت، بلکه نقطه سیاهی است در کارنامه دولت.
@negarestan_taba
هفته پیش بود که خبر دادند یوتیوب برای دانشگاهیان آزاد شده است. البته منظور در محیط دانشگاه و اینترنت داخلیاش بود، نه روی سیمکارت یا خارج از محوطه دانشگاه. از همکارم که این خبر را داد، با تعجب پرسیدم پس بقیه مردم چه؟ گفتند نه. آن یکی همکارمان سریع چک کرد و گفت بله، باز شده. باز ادامه دادم فقط ما، یا دانشجویان هم؟ دوستان بهاتفاف گفتند اطلاعی نداریم. همانجا در حد یک غرولند، گفتم کار درستی نیست؛ یا همه، یا هیچکس.
من راستش خیلی اهل یوتیوب نیستم، شاید اگر بودم، ته دلم خوشحال میشدم و صدایش را درنمیآوردم، ولی جز همان روز که فقط نگاهی انداختم ببینم واقعا باز شده یا نه و فقط صفحه اولش را دیدم و بستم، تا الان دیگر سر نزدم. از پریروز که واکنش دردمندانه مردم به ماجرای «خط سفید» (سیمکارتهایی بدون هیچ فیلتر که در اختیار برخی افراد خاص گذاشته شده) را دیدم، قصد کردم عامدانه هیچ استفادهای از یوتیوبِ بدون فیلتر دانشگاه نداشته باشم. ولی از صبح احساس کردم حتی شاید هم این کافی نباشد. میخواستم به طریقی صدای اعتراضم را به این تبعیض آشکار، به جایی برسانم. گفتم شاید از همینجا بشود!
قبول دارم که بعضی ابزارهای تحقیقاتی خاص، مثلا بانکهای اطلاعاتی نشریات و کتب یا شاید نسخه بدون محدودیت برخی از چتباتها، میتواند برای پژوهش دانشگاهی مفید باشد و تهیه کردنش برای دانشگاهیان، جایز بلکه لازم است. ولی پلتفرمهایی مانند یوتیوب که استفاده از آنها عمومی است، نباید فقط در انحصار گروه یا طبقهای خاص باشد. اگر مردم رنج خرید فیلترشکن و قطعووصلیهای مکرر و کاهش سرعت اینترنت و مستهلک شدن باتری و به خطر افتادن امنیت اطلاعاتیشان را به جان میخرند، دستکم وقتی فیلترینگ عمومی باشد، رنج تبعیض را متحمل نمیشوند.
اگر گفته شود این مرحلهٔ اول آزادسازی است و مقدمهای برای رفع فیلتر همگانی، شاید کمی دلگرمکننده باشد، ولی همچنان نادرست است. به سه دلیل: ۱. در این مدت (نامعلوم)، تبعیض همچنان برقرار است؛ ۲. پیامی مبنی بر نوعی اولویت رتبه دانشگاهیان (به صورت کلی) دارد که بیاحترامی به بقیه شهروندان و شأن و حقوق انسانی ایشان است؛ ۳. این پیام را مخابره میکند که گویا طرح در مرحله پایلوت است و اگر جواب مثبت داد و پیامدهای سهمگینی نداشت، بعد عمومی میشود (اگر واقعا چنین باشد)؛ درحالیکه اگر چنین قصدی در کار است (که خود این قصد، ناشی از بیاعتمادی به صلاحیت مردم است و درخور نقد)، اصلا پایلوت باید جمعیت/جمعیتهایی تصادفی از همه اقشار و طبقات مردم باشد، نه یک گروه خاص.
به هر حال به سهم خودم به عنوان عضو کوچکی از جامعه دانشگاهی، به این نوع اقدامات تبعیضآمیز، چه برای دانشگاهیان باشد و چه برای افراد خاص، معترضم و درخواست میکنم رفع فیلترینگ، به صورت عمومی و همگانی و بدون هیچ استثنایی باشد؛ وگرنه این خط سفید، نه یک پیشرفت، بلکه نقطه سیاهی است در کارنامه دولت.
@negarestan_taba
👏9❤3👍1
تاریخپژوهی و ایمان
در دوران تحصیلم در مقطع کارشناسی ارشد، یکی از فیلسوفانی که تحت تأثیرش بودم، سورن کرکگور بود. این فیلسوف دانمارکی که ایمانگرایی مسیحی است و از او به عنوان پدر اگزیستانسیالیسم هم یاد میکنند، ایمان دینی را نوعی شورمندی میداند که نه شواهد مخالف علمی و تاریخی و نه حتی ادله یقینی عقلی، هیچیک نمیتوانند خدشهای به آن وارد کنند؛ زیرا ایمان دربردارنده و مستلزم نوعی ریسک است و اصلاً ارزش ایمان را همین خطرپذیری تعیین میکند. چنانکه باور داشتن به اصول ریاضی کاملاً غیرارادی است و نیازی به شجاعت یا پرداخت هزینه ندارد. با این حال کرکگور میگفت تاریخ اساساً دربردارنده همان یقین هم نیست که بخواهد هماورد ایمان شود، بلکه در بهترین حالت، تقریب و تخمین است.
از سوی دیگر و در واقع در سمت مقابل، آن سالها تازگی با قرینهگرایی و اخلاق باور ویلیام کلیفورد انگلیسی نیز آشنا شده بودم که فیلسوفی قرینهگرا بود و میگفت باور به یک گزاره، هنگامی موجه است که قرائن کافی آن را پشتیبانی کند، وگرنه ممکن است دچار خطاهایی شویم که اخلاقاً مسئول باشیم. استدلالات کلیفورد نیز به نظرم مهم جلوه میکرد و فکرم را مشغول.
در همان دوران، یعنی سالهای ۸۸ تا ۹۰، مناظرات داغی در شبکههای ماهوارهای بین گروههای شیعه و اهل سنت درباره مسائل اختلافی راه افتاده بود و طرفین با امیدواری خاصی به دنبال هدایت طرف مقابل یا دستکم اثبات حقانیت خود بودند. بخش زیادی از این بحثها تاریخی و مربوط به دوره خلفای ثلاثه بود. یادم هست طلبه جوانی به نام حسن اللهیاری، شبکهای با عنوان اهلبیت داشت و هماوردش به نام عقیل هاشمی نیز در شبکه کلمه معرکه میگرفت. اینان علاوه بر مناظره، مکالماتی تلفنی نیز با مخاطبان خود داشتند که معمولاً یا به تأیید و تمجید موافقان میگذشت یا به مشاجره و دستآخر پرخاشگری با مخالفان.
آن دوگانهٔ کرکگور-کلیفورد و آن مناظرات و مکالمات داغ مذهبی، چنان فکرم را مشغول کرد که موضوع پایاننامهام را مسئلهای در همین زمینه قرار دادم؛ هرچند میدانستم این موضوعی است در قلمرو مباحث فلسفه دین، و به عنوان فارغالتحصیل فلسفه غرب، متضرر خواهم شد که به مباحث تخصصیتر فلسفی با تمرکز بر یک فیلسوف نامدار نمیپردازم (یادم هست در یکی از مصاحبههای دکتری، وقتی موضوع پایاننامهام را پرسیدند، یکی از اساتید سرزنش فراوانی کرد که این موضوع، چه ربطی به فلسفه غرب دارد و آنجا مجبور شدم ربطش را بگویم). با این حال، هم دوست داشتم از آن سردرگمی بیرون بیایم و هم شاید پژوهشم بتواند منشأ اثر کوچکی باشد. موضوعی که انتخاب کردم، این شد: «بررسی تأثیر پژوهشهای تاریخی بر ایمان دینی» (هرچند در خود پایاننامه بهدلیل تصویب اولیه، عنوان «بررسی ارتباط میان گزارشهای تاریخی و ایمان دینی» درج شد و اصرار برای اصلاحش نتیجهای نبخشید).
آنجا پس از بحثی درباره ماهیت ایمان دینی در فصل دوم، و همینطور بحثی درباره میزان اتقان و عینیت گزارشهای تاریخی در فصل سوم، نهایتا در فصل سوم به این جمعبندی رسیدم که از سه نوع نگاه به ایمان (عقلگرایانه، ارادهگرایانه و احساسگرایانه) و دو نوع نگاه به تاریخ (ذهنیگرا و عینیگرا) که شش ترکیب را ایجاد میکند، فقط ایمان یک گروه از شش گروه را میتوان با پژوهشهای تاریخی تحت تأثیر قرار داد، آن هم در شرایط خاص. ولی پنج گروه دیگر، به پژوهشها و گزارشهایی که ایمانشان را تهدید کند، هیچ وقعی نمینهند.
امروز که بازمیگردم و به آن پایاننامه مینگرم، اذعان میکنم که صرفاً مشق و تمرینی اولیه برای پژوهش و نگارش بوده و از جهات گوناگون، بهویژه از نظر روششناسی، کاستی و اشکال، کم ندارد. ولی ساختار کلی و بهویژه نتیجهای که آنجا برایم مکشوف شده بود، هنوز برایم زنده است و فکر میکنم بحث تاریخی درباره مسائل حیاتی مذهبی، ممکن است شوکهایی ایجاد کند، ولی در بلندمدت اثر چندانی نمیبخشد. باورهای تاریخی برای باورندگانش، (صرفا) عقاید برآمده از پژوهش تاریخی نیست، بلکه در حکم «نوامیس» ایشان است و شواهدِ خلاف (-ِ ِ ادعایی) نمیتواند منصرفشان کند. در سمت مقابل، برای ناباورندگان نیز آنقدر قدرت ندارد که بتواند چیزی از جنس باور یقینی ایجاد کند.
---
پ.ن: پایاننامه با راهنمایی دکتر مهدی ذاکری و داوری دکتر رضا گندمی و دکتر رضا اکبری، در بهمن ۱۳۹۰ در پردیس فارابی دانشگاه تهران دفاع شد. مقالهای مستخرج از فصل دوم این پایاننامه، با عنوان «رویکردی نوین در بررسی ماهیت ایمان با توجه به ساحات سهگانه نفس» در مجله علمیپژوهشی انسانپژوهی دینی منتشر شد که علاقهمندان از طریق این پیوند میتوانند آن را مطالعه کنند.
@negarestan_taba
در دوران تحصیلم در مقطع کارشناسی ارشد، یکی از فیلسوفانی که تحت تأثیرش بودم، سورن کرکگور بود. این فیلسوف دانمارکی که ایمانگرایی مسیحی است و از او به عنوان پدر اگزیستانسیالیسم هم یاد میکنند، ایمان دینی را نوعی شورمندی میداند که نه شواهد مخالف علمی و تاریخی و نه حتی ادله یقینی عقلی، هیچیک نمیتوانند خدشهای به آن وارد کنند؛ زیرا ایمان دربردارنده و مستلزم نوعی ریسک است و اصلاً ارزش ایمان را همین خطرپذیری تعیین میکند. چنانکه باور داشتن به اصول ریاضی کاملاً غیرارادی است و نیازی به شجاعت یا پرداخت هزینه ندارد. با این حال کرکگور میگفت تاریخ اساساً دربردارنده همان یقین هم نیست که بخواهد هماورد ایمان شود، بلکه در بهترین حالت، تقریب و تخمین است.
از سوی دیگر و در واقع در سمت مقابل، آن سالها تازگی با قرینهگرایی و اخلاق باور ویلیام کلیفورد انگلیسی نیز آشنا شده بودم که فیلسوفی قرینهگرا بود و میگفت باور به یک گزاره، هنگامی موجه است که قرائن کافی آن را پشتیبانی کند، وگرنه ممکن است دچار خطاهایی شویم که اخلاقاً مسئول باشیم. استدلالات کلیفورد نیز به نظرم مهم جلوه میکرد و فکرم را مشغول.
در همان دوران، یعنی سالهای ۸۸ تا ۹۰، مناظرات داغی در شبکههای ماهوارهای بین گروههای شیعه و اهل سنت درباره مسائل اختلافی راه افتاده بود و طرفین با امیدواری خاصی به دنبال هدایت طرف مقابل یا دستکم اثبات حقانیت خود بودند. بخش زیادی از این بحثها تاریخی و مربوط به دوره خلفای ثلاثه بود. یادم هست طلبه جوانی به نام حسن اللهیاری، شبکهای با عنوان اهلبیت داشت و هماوردش به نام عقیل هاشمی نیز در شبکه کلمه معرکه میگرفت. اینان علاوه بر مناظره، مکالماتی تلفنی نیز با مخاطبان خود داشتند که معمولاً یا به تأیید و تمجید موافقان میگذشت یا به مشاجره و دستآخر پرخاشگری با مخالفان.
آن دوگانهٔ کرکگور-کلیفورد و آن مناظرات و مکالمات داغ مذهبی، چنان فکرم را مشغول کرد که موضوع پایاننامهام را مسئلهای در همین زمینه قرار دادم؛ هرچند میدانستم این موضوعی است در قلمرو مباحث فلسفه دین، و به عنوان فارغالتحصیل فلسفه غرب، متضرر خواهم شد که به مباحث تخصصیتر فلسفی با تمرکز بر یک فیلسوف نامدار نمیپردازم (یادم هست در یکی از مصاحبههای دکتری، وقتی موضوع پایاننامهام را پرسیدند، یکی از اساتید سرزنش فراوانی کرد که این موضوع، چه ربطی به فلسفه غرب دارد و آنجا مجبور شدم ربطش را بگویم). با این حال، هم دوست داشتم از آن سردرگمی بیرون بیایم و هم شاید پژوهشم بتواند منشأ اثر کوچکی باشد. موضوعی که انتخاب کردم، این شد: «بررسی تأثیر پژوهشهای تاریخی بر ایمان دینی» (هرچند در خود پایاننامه بهدلیل تصویب اولیه، عنوان «بررسی ارتباط میان گزارشهای تاریخی و ایمان دینی» درج شد و اصرار برای اصلاحش نتیجهای نبخشید).
آنجا پس از بحثی درباره ماهیت ایمان دینی در فصل دوم، و همینطور بحثی درباره میزان اتقان و عینیت گزارشهای تاریخی در فصل سوم، نهایتا در فصل سوم به این جمعبندی رسیدم که از سه نوع نگاه به ایمان (عقلگرایانه، ارادهگرایانه و احساسگرایانه) و دو نوع نگاه به تاریخ (ذهنیگرا و عینیگرا) که شش ترکیب را ایجاد میکند، فقط ایمان یک گروه از شش گروه را میتوان با پژوهشهای تاریخی تحت تأثیر قرار داد، آن هم در شرایط خاص. ولی پنج گروه دیگر، به پژوهشها و گزارشهایی که ایمانشان را تهدید کند، هیچ وقعی نمینهند.
امروز که بازمیگردم و به آن پایاننامه مینگرم، اذعان میکنم که صرفاً مشق و تمرینی اولیه برای پژوهش و نگارش بوده و از جهات گوناگون، بهویژه از نظر روششناسی، کاستی و اشکال، کم ندارد. ولی ساختار کلی و بهویژه نتیجهای که آنجا برایم مکشوف شده بود، هنوز برایم زنده است و فکر میکنم بحث تاریخی درباره مسائل حیاتی مذهبی، ممکن است شوکهایی ایجاد کند، ولی در بلندمدت اثر چندانی نمیبخشد. باورهای تاریخی برای باورندگانش، (صرفا) عقاید برآمده از پژوهش تاریخی نیست، بلکه در حکم «نوامیس» ایشان است و شواهدِ خلاف (-ِ ِ ادعایی) نمیتواند منصرفشان کند. در سمت مقابل، برای ناباورندگان نیز آنقدر قدرت ندارد که بتواند چیزی از جنس باور یقینی ایجاد کند.
---
پ.ن: پایاننامه با راهنمایی دکتر مهدی ذاکری و داوری دکتر رضا گندمی و دکتر رضا اکبری، در بهمن ۱۳۹۰ در پردیس فارابی دانشگاه تهران دفاع شد. مقالهای مستخرج از فصل دوم این پایاننامه، با عنوان «رویکردی نوین در بررسی ماهیت ایمان با توجه به ساحات سهگانه نفس» در مجله علمیپژوهشی انسانپژوهی دینی منتشر شد که علاقهمندان از طریق این پیوند میتوانند آن را مطالعه کنند.
@negarestan_taba
❤8
با وجود قد کوتاه و سینۀ کفتریاش، به کارشناس ارشد خوشتیپ معروف بوده است. پاسور خوب بازی میکرده، اما چون تحمل کُندی همبازیهایش را نداشته، پاسور را رها میکند. شیفته همصحبتی با زنان بوده و زنان هم شیفته همصحبتی با او. در هر مهمانیای حاضر میشده با شوخیهای مطبوع (گرچه خشک و گاهی تیز) به آن [مجلس] جان میبخشیده است. پیش از آنکه خیلی پیر شود، هرگز خیال تنها غذا خوردن به سرش هم نمیزد، بلکه همیشه بر سر میزش میهمان بود «که نه از تعداد گریسها کمتر بودهاند و نه از تعداد موزها بیشتر». در کلاسهای درسش میتوانست جوانان بینزاکت کونیگسبرگ را فرمانپذیر کند و ظاهراً هر وقت میخواست بخنداند و حتی - گفته شده - بگریاند. و وقتی در اواخر میانسالی به استادی کامل منصوب شده بود، عُقلا هنوز هم سر تکان میدادند و میگفتند او آنقدر اهل تفنن است که نمیتواند در فلسفه خیلی خوب باشد.
او حتی در پیری و پژمردگی، شخصیت باادب و مهربان و سادهاش را از دست نداد. وقتی چنان ضعیف شده بود که در خیابان افتاد و نتوانست تا زمانی که دو زن بیگانه، بلندش کنند برخیزد، گل سرخی را که اتفاقاً همراه داشت به یکی از آنها داد. شاید روشنگرترین داستان مربوط باشد به معاینهای که پزشکش نُه روز قبل از مرگش از او به عمل آورد. پیرمرد که تقریباً کور و ناتوان از سخن گفتن و چنان بیحال بود که بهسختی میتوانست بایستد، به پاهایش فشار آورد و با تلاش بسیار خودش را سر پا نگاه داشت و جویدهجویده کلماتی نامفهوم درباره «مشاغل» و «مهربانی» و «سپاس» بر زبان آورد. پزشک نمیتوانست بفهمد، اما وازیانسکی توضیح داد که او میخواهد از پزشک سپاسگزاری کند که با این همه کاری که دارد به ملاقات او آمده و تا زمانی که مهمانش ننشیند، نمینشیند. پزشک ابتدا تردید داشت، ولی بهزودی قانع شد و تقریبا به گریه افتاد، آنگاه که کانت همه توانش را گرد آورد و با زحمت گفت: «احساسم نسبت به انسانیت هنوز ترکم نکرده».
منبع: هربرت جیمز پیتون (۱۹۴۷)، امر مطلق، مطالعهای در فلسفه اخلاق کانت، ترجمه سیدعلی اصغری، ۱۳۹۷، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ص۲۹۸-۲۹۹.
@negarestan_taba
او حتی در پیری و پژمردگی، شخصیت باادب و مهربان و سادهاش را از دست نداد. وقتی چنان ضعیف شده بود که در خیابان افتاد و نتوانست تا زمانی که دو زن بیگانه، بلندش کنند برخیزد، گل سرخی را که اتفاقاً همراه داشت به یکی از آنها داد. شاید روشنگرترین داستان مربوط باشد به معاینهای که پزشکش نُه روز قبل از مرگش از او به عمل آورد. پیرمرد که تقریباً کور و ناتوان از سخن گفتن و چنان بیحال بود که بهسختی میتوانست بایستد، به پاهایش فشار آورد و با تلاش بسیار خودش را سر پا نگاه داشت و جویدهجویده کلماتی نامفهوم درباره «مشاغل» و «مهربانی» و «سپاس» بر زبان آورد. پزشک نمیتوانست بفهمد، اما وازیانسکی توضیح داد که او میخواهد از پزشک سپاسگزاری کند که با این همه کاری که دارد به ملاقات او آمده و تا زمانی که مهمانش ننشیند، نمینشیند. پزشک ابتدا تردید داشت، ولی بهزودی قانع شد و تقریبا به گریه افتاد، آنگاه که کانت همه توانش را گرد آورد و با زحمت گفت: «احساسم نسبت به انسانیت هنوز ترکم نکرده».
منبع: هربرت جیمز پیتون (۱۹۴۷)، امر مطلق، مطالعهای در فلسفه اخلاق کانت، ترجمه سیدعلی اصغری، ۱۳۹۷، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ص۲۹۸-۲۹۹.
@negarestan_taba
❤🔥11❤4