در باب نسبت روشنفکری با دین و سنت
روشنفکری، منورالفکری، آزاداندیشی یا هر آنچه در ترجمه انتلکتوئل میآید، ظاهراً پیش از هرچیز یعنی رهایی از تعصبات، جزمها و جمودها، و در مقابلْ سرسپردگی کامل به حقیقت، هرچند به قیمت ناسازگاری آن با همه باورهای القاشده در خانواده و مسجد و مدرسه. به تعبیری، میگویند زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد. یعنی زندگیای که که در آن، یک بار همه باورهایت را غربال نکرده باشی و خودت صحیحش را از سقیم بازنشناخته باشی، زندگی اصیل و ارزشمندی نیست یا دستکم درخور انسانِ بهرهمند از عقل و خرد نیست.
البته ممکن است این مقام، به مقام راهبری جامعه نیز تعالی یابد و روشنفکر به معنای خاص کلمه را کسی بدانیم که آن حقایقی را که علیالادعا با تلاش حقیقتجویانه و غیرمتعصبانۀ خود کسب کرده، به مردم هم منتقل کند. ولو به قیمت منزوی شدن خودش و آزردن فکر و خیال دیگران. به این معنا، روشنفکری صرفا از لحاظ لفظی جدید است و از قدیم، فیلسوفان چنین نقشی را به عهده داشتند.
در واقع اتفاقی که افتاد این بود که روشنفکران اولیه، در نزاع با کلیسا به این مقام منیع بار یافتند؛ چراکه عقل و علم چیزی میگفت و کلیسا چیز دیگر، آن هم با ضرب و زور. همینطور روشنفکران معمولا از سوی توده مردم نیز طرد میشدند، چراکه در عرف و سنتهای عمومی نیز خرافاتی بوده که عقل روشنفکری، آنها را نقد و بلکه مضحکه میکرده است. بنابراین رفتهرفته این تصور ایجاد شد که روشنفکری، با باورهای دینی و سنتی تقابل جدی دارد. کما اینکه روشنفکران چپ (که اکثریت جریان روشنفکری را تشکیل میدهند) عمدتا دینستیز و سنتستیز شدند.
در ادامۀ این روند، گروهی از دینداران که نمیخواستند از سوی روشنفکران، متحجر و متعصب خوانده شوند یا چنان به نظر برسند، جریان روشنفکری دینی را راه انداختند. ایشان با حفظ دینداری یا دستکم ادعای حفظ دینداری، در پی زدودن دین از خرافات و به زعم خودشان، جعلیاتی بودند که در معرض نقد مستقیم روشنفکران قرار داشت؛ تلاشی که به نظر آنان، نسخه عقلانیتری از دین را عرضه میکرد. ولی منتقدان میگفتند چنین چیزی ممکن نیست: روشنفکر فقط پروای حقیقت را دارد ولی دیندار، اولاً پروای حفظ دین و ایمانش را. بنابراین روشنفکر دینی، نه روشنفکر است و نه دیگر دیندار. به تعبیر یکی از همین منتقدان، روشنفکر دینی مانند مرد دوزنهای است که نه این زن را راضی میکند نه آن را، و آخر سر هم باید در مسجد بخوابد.
بحث من در این باره نیست که آیا میتوان روشنفکری دینی داشت یا نه؟ راستش در نزاع پیشگفته همدلیام با کسانی که روشنفکری دینی را ناممکن میدانند، بیشتر است. با این حال از موضع یک راستگرای محافظهکار، پرسشم این است که آیا روشنفکری (به بیانی که در آغاز آمد) الزاماً با سنت و دین در ستیز است؟ آیا هر دیندار یا هر انسان سنتی را بیدرنگ باید متحجر و متعصب بدانیم؟ پاسخم به هر دو پرسش منفی است! چرا؟ خواهم گفت.
به این دلیل که ممکن است شما کارتان را فقط با انگیزۀ حقیقتجویی (و نه دفاع از دین/سنت) آغاز کنید. اصلاً چهبسا یک لاادری یا حتی ملحد باشید؛ ولی رفتهرفته هر چه بگردید، در مجموع دریابید که شواهد مؤید دین یا سنت بیشتر است و از همان موضع حقیقتجویی، مدافع بخش بزرگی از باورهای دینی یا سنتی شوید یا بالاتر اینکه آنها را فیالجمله (و نه بالجمله) بپذیرید. اینجا دیگر بحث جزم و جمود و تعصب نیست؛ بلکه شما هم به اندازه یک روشنفکر چپ لیبرال و مدعیِ حقیقتجویی محض، روشنفکرید؛ چراکه از مسیر تعقل به این تعداد از باورها یا مجموعه باور رسیدهاید. بنابراین حالا شما هم یک روشنفکر (به معنای عام) هستید.
مثال بزنم. من ممکن است به عنوان یک باورمند دینی یا یک فرد متعصب سنتی، قبل از بررسی گزینهها و قبل از آزمودن زندگی، معتقد به حُرمت و ناپسندیدگی همجنسگرایی باشم. اینجا یک روشنفکر چپ، میتواند مرا متهم به تعصب و جمود کند. اما فرض کنید من هم به اندازه او، فارغ از باورهای دینی و سنتی، کوشیدهام تا درباره گرایش جنسیتی، منشأ و پیامدهایش پژوهش کنم و نهایتاً به این نتیجه رسیدهام که گرایش طبیعی، نرمال و سالم که به مصلحت فرد و جامعه باشد، گرایش دگرجنسخواهانه است و برای حفظ کیان خانواده و جامعه، باید از تبلیغ و ترویج همجنسگرایی پرهیز کرد. بسیار خوب، در اینجا هرچند من موضعی برگزیدهام که دینداران و سنتگرایان (هم) بدان معتقدند و هرچند صفاتِ طبیعی، نرمال و سالم کارکردی مشابه صحیح، صواب و جایز دارند، ولی مسیری که پیمودهام، مسیر حقیقتجویی روشنفکرانه بوده است. همین را مثلا درباره باور خرافیِ «چشمزخم» در نظر بگیرید.👇🏻
روشنفکری، منورالفکری، آزاداندیشی یا هر آنچه در ترجمه انتلکتوئل میآید، ظاهراً پیش از هرچیز یعنی رهایی از تعصبات، جزمها و جمودها، و در مقابلْ سرسپردگی کامل به حقیقت، هرچند به قیمت ناسازگاری آن با همه باورهای القاشده در خانواده و مسجد و مدرسه. به تعبیری، میگویند زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد. یعنی زندگیای که که در آن، یک بار همه باورهایت را غربال نکرده باشی و خودت صحیحش را از سقیم بازنشناخته باشی، زندگی اصیل و ارزشمندی نیست یا دستکم درخور انسانِ بهرهمند از عقل و خرد نیست.
البته ممکن است این مقام، به مقام راهبری جامعه نیز تعالی یابد و روشنفکر به معنای خاص کلمه را کسی بدانیم که آن حقایقی را که علیالادعا با تلاش حقیقتجویانه و غیرمتعصبانۀ خود کسب کرده، به مردم هم منتقل کند. ولو به قیمت منزوی شدن خودش و آزردن فکر و خیال دیگران. به این معنا، روشنفکری صرفا از لحاظ لفظی جدید است و از قدیم، فیلسوفان چنین نقشی را به عهده داشتند.
در واقع اتفاقی که افتاد این بود که روشنفکران اولیه، در نزاع با کلیسا به این مقام منیع بار یافتند؛ چراکه عقل و علم چیزی میگفت و کلیسا چیز دیگر، آن هم با ضرب و زور. همینطور روشنفکران معمولا از سوی توده مردم نیز طرد میشدند، چراکه در عرف و سنتهای عمومی نیز خرافاتی بوده که عقل روشنفکری، آنها را نقد و بلکه مضحکه میکرده است. بنابراین رفتهرفته این تصور ایجاد شد که روشنفکری، با باورهای دینی و سنتی تقابل جدی دارد. کما اینکه روشنفکران چپ (که اکثریت جریان روشنفکری را تشکیل میدهند) عمدتا دینستیز و سنتستیز شدند.
در ادامۀ این روند، گروهی از دینداران که نمیخواستند از سوی روشنفکران، متحجر و متعصب خوانده شوند یا چنان به نظر برسند، جریان روشنفکری دینی را راه انداختند. ایشان با حفظ دینداری یا دستکم ادعای حفظ دینداری، در پی زدودن دین از خرافات و به زعم خودشان، جعلیاتی بودند که در معرض نقد مستقیم روشنفکران قرار داشت؛ تلاشی که به نظر آنان، نسخه عقلانیتری از دین را عرضه میکرد. ولی منتقدان میگفتند چنین چیزی ممکن نیست: روشنفکر فقط پروای حقیقت را دارد ولی دیندار، اولاً پروای حفظ دین و ایمانش را. بنابراین روشنفکر دینی، نه روشنفکر است و نه دیگر دیندار. به تعبیر یکی از همین منتقدان، روشنفکر دینی مانند مرد دوزنهای است که نه این زن را راضی میکند نه آن را، و آخر سر هم باید در مسجد بخوابد.
بحث من در این باره نیست که آیا میتوان روشنفکری دینی داشت یا نه؟ راستش در نزاع پیشگفته همدلیام با کسانی که روشنفکری دینی را ناممکن میدانند، بیشتر است. با این حال از موضع یک راستگرای محافظهکار، پرسشم این است که آیا روشنفکری (به بیانی که در آغاز آمد) الزاماً با سنت و دین در ستیز است؟ آیا هر دیندار یا هر انسان سنتی را بیدرنگ باید متحجر و متعصب بدانیم؟ پاسخم به هر دو پرسش منفی است! چرا؟ خواهم گفت.
به این دلیل که ممکن است شما کارتان را فقط با انگیزۀ حقیقتجویی (و نه دفاع از دین/سنت) آغاز کنید. اصلاً چهبسا یک لاادری یا حتی ملحد باشید؛ ولی رفتهرفته هر چه بگردید، در مجموع دریابید که شواهد مؤید دین یا سنت بیشتر است و از همان موضع حقیقتجویی، مدافع بخش بزرگی از باورهای دینی یا سنتی شوید یا بالاتر اینکه آنها را فیالجمله (و نه بالجمله) بپذیرید. اینجا دیگر بحث جزم و جمود و تعصب نیست؛ بلکه شما هم به اندازه یک روشنفکر چپ لیبرال و مدعیِ حقیقتجویی محض، روشنفکرید؛ چراکه از مسیر تعقل به این تعداد از باورها یا مجموعه باور رسیدهاید. بنابراین حالا شما هم یک روشنفکر (به معنای عام) هستید.
مثال بزنم. من ممکن است به عنوان یک باورمند دینی یا یک فرد متعصب سنتی، قبل از بررسی گزینهها و قبل از آزمودن زندگی، معتقد به حُرمت و ناپسندیدگی همجنسگرایی باشم. اینجا یک روشنفکر چپ، میتواند مرا متهم به تعصب و جمود کند. اما فرض کنید من هم به اندازه او، فارغ از باورهای دینی و سنتی، کوشیدهام تا درباره گرایش جنسیتی، منشأ و پیامدهایش پژوهش کنم و نهایتاً به این نتیجه رسیدهام که گرایش طبیعی، نرمال و سالم که به مصلحت فرد و جامعه باشد، گرایش دگرجنسخواهانه است و برای حفظ کیان خانواده و جامعه، باید از تبلیغ و ترویج همجنسگرایی پرهیز کرد. بسیار خوب، در اینجا هرچند من موضعی برگزیدهام که دینداران و سنتگرایان (هم) بدان معتقدند و هرچند صفاتِ طبیعی، نرمال و سالم کارکردی مشابه صحیح، صواب و جایز دارند، ولی مسیری که پیمودهام، مسیر حقیقتجویی روشنفکرانه بوده است. همین را مثلا درباره باور خرافیِ «چشمزخم» در نظر بگیرید.👇🏻
❤2
👆🏻
ممکن است از مسیر پژوهش عقلانی و علمی به این نتیجه برسم که خودنمایی، موجب برانگیختن حسد و رویکرد منفی دیگران میشود که در آن، هم من ضرر میکنم هم دیگران؛ بنابراین برای اینکه از این نگاه (منظور نگاه دو چشم نیست، بلکه دیدگاه و تبعات آن منظور است) محفوظ بمانم، از خودنمایی حذر کنم. البته اسفند دود نمیکنم یا تخممرغ نمیشکنم، ولی در پرهیز از خودنمایی، همان مسیری را میروم که در سنتها به ما میآموختهاند. مثال دیگری که شاید از همه عینیتر یا پیشپاافتادهتر به نظر رسد، کارهایی همچون تسبیح در دست گرفتن است؛ طوری که شخص بنا به تجربه شخصی یا یافتههای علمی به این نتیجه برسد که برای مهار اضطرابش، میتواند از چیزی همچون تسبیح و گفتن ذکری آرامبخش استفاده کند.
حال ممکن است تعداد این یافتهها به نفع باورها و بایدهای دینی یا سنتی آنقدر افزایش یابد که هر یک از این دو نهاد را در کلیتش به عنوان نهادی فرگشتی و قابل اعتماد، برگزینم. اعتمادی از جنس همان که عُقلا به علم دارند و علیرغم آنکه میدانند خلل و فرجی هم دارد، ولی به سبب نفع کلیاش، از اتکا به آن نمیپرهیزند. در اینجا نیز کسی که دین یا سنت را برگزیده، کلیت این نهاد را از موضع حقیقتجویی برگزیده و لذا انگ تعصب و جمود به او نمیچسبد. ضمن اینکه چون از مسیر کندوکاو عقلانی به اینها مراجعه شده، دقیقا همانند مراجعه به علم، بیشتر بحث یک خوشبینی کلی است، نه اطمینان و پذیرش مطلق. لذا بر این اساس، میتوان یؤمن ببعض و یکفر ببعض بود، هرچند کفه بَعضِ ایمان، سنگینتر است.
در اینجا یک محافظهکار راستگرا همانقدر روشنفکر است که یک لیبرال چپگرا، با این تفاوت که آن دومی، غالباً هم ادعای جدی حقیقتجویی محض دارد، هم روشنفکری را ملک طلق خود میداند، ولی محافظهکار راستگرا لزوماً چنین دعوایی هم ندارد و بیشتر دنبال یک زندگی آسوده است، نه اثبات چیزی به کسی.
با توجه به مجموع آنچه گفته شد، در ذات دین و سنت، ستیزی با روشنفکری وجود ندارد و میتوان از موضع روشنفکرانه نیز به مسیر دین و سنت دست یافت. ممکن است گفته شود بله، محال نیست که یک دین یا سنت، در غالب باورها و بایدهایش عقلانی باشند، ولی وقتی در عمل کمتر شاهدش هستیم یا فعلا نیستیم، به کدام دلیل میتوان این مدعا را پذیرفت؟ نظر شخصی من، همان موضعی است که اتفاقا از جبهه روشنفکران بیرون آمده است؛ یعنی نظریه تکامل. در واقع اگر ادیان و سنن، اموری غیرعقلانی و غیرطبیعی و صرفاً خرافی بودند، باید تا کنون محو یا بسیار کمرنگ میشدند؛ چون هم جمعیت انسانها به سبب بهرهمندی از عقل، آنچه را غیرعقلانی باشد پس میزند، هم بر اساس نظریه انتخاب طبیعی، آنچه خلاف طبیعت یک جمع باشد، رفتهرفته حذف میشود یا باریکه نحیفی از آن میماند. با این همه، ادیان و سنن همچنان زندهاند و بلکه برعکس، به نظر میرسد هرچه کاری دینستیزانهتر و سنتستیزانهتر باشد، مثلا همجنسگرایی یا ولنگاری جنسی (به عنوان رویکردهایی که هم با دین و هم با سنت تعارض دارند)، به انقراض نزدیکتر است. از سوی دیگر، چهبسا کسانی که از مسیر پژوهش و عقلانیت به دینداری و سنتدوستی میرسند، به سبب مبدأ فکریشان، ناآشکارگی حقیقت را نیز قبول داشته باشند و بنابراین به لحاظ عقیدتی هم کاملا روادار و اهل مدارا باشند.
آنچه گفتم، البته از هجوم نقدهای روشنفکران (-ِ ِ چپ)، روشنفکران دینی و حتی دینداران و سنتگرایان اصیل در امان نیست. ممکن است بگویند چنین تدینی صرفا نوعی تدین عملگرایانه و فاقد ایمان است که اساسا اطلاق عنوان دینداری بر آن محل تردید است. چهبسا بگویند به سبب ابتنای دین و سنت، بر ایمان و عرف، که هر یک بدیل عقل هستند، راه از ابتدا بر چنین مسیری بسته است. یا اشکالات دیگری از این دست. با این حال، فکر میکنم چنین نقدهایی را میتوان پاسخ گفت، بهویژه اگر این گروهها، آن دست تسامحاتی را که برای مدعیات خودشان روا میدانند، برای دیگران هم قائل باشند؛ هرچند گمان میکنم بتوان ثابت کرد موضعی که مطرح کردم، تکلفات بهمراتب کمتری دارد و اگر عقلانیتر نباشد، نامعقولتر هم نیست.
@negarestan_taba
ممکن است از مسیر پژوهش عقلانی و علمی به این نتیجه برسم که خودنمایی، موجب برانگیختن حسد و رویکرد منفی دیگران میشود که در آن، هم من ضرر میکنم هم دیگران؛ بنابراین برای اینکه از این نگاه (منظور نگاه دو چشم نیست، بلکه دیدگاه و تبعات آن منظور است) محفوظ بمانم، از خودنمایی حذر کنم. البته اسفند دود نمیکنم یا تخممرغ نمیشکنم، ولی در پرهیز از خودنمایی، همان مسیری را میروم که در سنتها به ما میآموختهاند. مثال دیگری که شاید از همه عینیتر یا پیشپاافتادهتر به نظر رسد، کارهایی همچون تسبیح در دست گرفتن است؛ طوری که شخص بنا به تجربه شخصی یا یافتههای علمی به این نتیجه برسد که برای مهار اضطرابش، میتواند از چیزی همچون تسبیح و گفتن ذکری آرامبخش استفاده کند.
حال ممکن است تعداد این یافتهها به نفع باورها و بایدهای دینی یا سنتی آنقدر افزایش یابد که هر یک از این دو نهاد را در کلیتش به عنوان نهادی فرگشتی و قابل اعتماد، برگزینم. اعتمادی از جنس همان که عُقلا به علم دارند و علیرغم آنکه میدانند خلل و فرجی هم دارد، ولی به سبب نفع کلیاش، از اتکا به آن نمیپرهیزند. در اینجا نیز کسی که دین یا سنت را برگزیده، کلیت این نهاد را از موضع حقیقتجویی برگزیده و لذا انگ تعصب و جمود به او نمیچسبد. ضمن اینکه چون از مسیر کندوکاو عقلانی به اینها مراجعه شده، دقیقا همانند مراجعه به علم، بیشتر بحث یک خوشبینی کلی است، نه اطمینان و پذیرش مطلق. لذا بر این اساس، میتوان یؤمن ببعض و یکفر ببعض بود، هرچند کفه بَعضِ ایمان، سنگینتر است.
در اینجا یک محافظهکار راستگرا همانقدر روشنفکر است که یک لیبرال چپگرا، با این تفاوت که آن دومی، غالباً هم ادعای جدی حقیقتجویی محض دارد، هم روشنفکری را ملک طلق خود میداند، ولی محافظهکار راستگرا لزوماً چنین دعوایی هم ندارد و بیشتر دنبال یک زندگی آسوده است، نه اثبات چیزی به کسی.
با توجه به مجموع آنچه گفته شد، در ذات دین و سنت، ستیزی با روشنفکری وجود ندارد و میتوان از موضع روشنفکرانه نیز به مسیر دین و سنت دست یافت. ممکن است گفته شود بله، محال نیست که یک دین یا سنت، در غالب باورها و بایدهایش عقلانی باشند، ولی وقتی در عمل کمتر شاهدش هستیم یا فعلا نیستیم، به کدام دلیل میتوان این مدعا را پذیرفت؟ نظر شخصی من، همان موضعی است که اتفاقا از جبهه روشنفکران بیرون آمده است؛ یعنی نظریه تکامل. در واقع اگر ادیان و سنن، اموری غیرعقلانی و غیرطبیعی و صرفاً خرافی بودند، باید تا کنون محو یا بسیار کمرنگ میشدند؛ چون هم جمعیت انسانها به سبب بهرهمندی از عقل، آنچه را غیرعقلانی باشد پس میزند، هم بر اساس نظریه انتخاب طبیعی، آنچه خلاف طبیعت یک جمع باشد، رفتهرفته حذف میشود یا باریکه نحیفی از آن میماند. با این همه، ادیان و سنن همچنان زندهاند و بلکه برعکس، به نظر میرسد هرچه کاری دینستیزانهتر و سنتستیزانهتر باشد، مثلا همجنسگرایی یا ولنگاری جنسی (به عنوان رویکردهایی که هم با دین و هم با سنت تعارض دارند)، به انقراض نزدیکتر است. از سوی دیگر، چهبسا کسانی که از مسیر پژوهش و عقلانیت به دینداری و سنتدوستی میرسند، به سبب مبدأ فکریشان، ناآشکارگی حقیقت را نیز قبول داشته باشند و بنابراین به لحاظ عقیدتی هم کاملا روادار و اهل مدارا باشند.
آنچه گفتم، البته از هجوم نقدهای روشنفکران (-ِ ِ چپ)، روشنفکران دینی و حتی دینداران و سنتگرایان اصیل در امان نیست. ممکن است بگویند چنین تدینی صرفا نوعی تدین عملگرایانه و فاقد ایمان است که اساسا اطلاق عنوان دینداری بر آن محل تردید است. چهبسا بگویند به سبب ابتنای دین و سنت، بر ایمان و عرف، که هر یک بدیل عقل هستند، راه از ابتدا بر چنین مسیری بسته است. یا اشکالات دیگری از این دست. با این حال، فکر میکنم چنین نقدهایی را میتوان پاسخ گفت، بهویژه اگر این گروهها، آن دست تسامحاتی را که برای مدعیات خودشان روا میدانند، برای دیگران هم قائل باشند؛ هرچند گمان میکنم بتوان ثابت کرد موضعی که مطرح کردم، تکلفات بهمراتب کمتری دارد و اگر عقلانیتر نباشد، نامعقولتر هم نیست.
@negarestan_taba
👏3❤2👍1
جهنم؛ مرز باریک لذتگرایی و زهدگرایی
امروز دو نفر از دانشجویان، سر کلاس لب به شکوه گشودند که صندلیهای کلاس، استاندارد نیست و باعث خستگی میشود. هرچند کاملا به آنها حق میدادم، ولی برای دلداریشان رفتم مطلبی بگویم که بعد دیدم خوب شد نگفتم. میخواستم بگویم «بله، بعضی فیلسوفان بزرگ هم گفتهاند که تعمدا روی صندلیهای خشک و سفت مینشستهاند تا خوابشان نگیرد و با حالت جدی و هوشیار، مطالعه کنند»؛ که دانشجوی معترض ادامه داد: مهرههای کمرم مشکل دارد و نشستنِ بیش از یک ساعت روی این صندلیها، آسیب جبرانناپذیری به ستون فقراتم وارد میکند. این را که گفت، هم خوشحال شدم که آن حرف خام را نگفتهام، و هم به یاد بحثی از بنتام افتادم که زهدگرایی را به عنوان اصلی در مقابل فایدهگرایی، مطرح و رد میکند.
جرمی بنتام، فیلسوف و حقوقدان انگلیسی قرن هجدهم، در تلاش بود تا از اخلاق، مبنایی برای قانونگذاری بیابد. او به این نتیجه رسید که اصل بنیادین در اخلاق، اصل فایده است؛ یعنی قانونگذار باید بکوشد لذت مردم را بیشینه و دردشان را کمینه کند. او یکدسته از مخالفان خود را زهدگرایان میدانست. زهدگرا یعنی کسی که میگوید باید به کمترین حد لذت و شادی بسنده کرد و برعکس، تا حد ممکن به سختی و رنج، خوگر شد. بنتام میگوید در طول تاریخ، فراوان کسانی را داشتهایم که خود اهل ریاضت بودهاند که چون انتخاب شخصیشان بوده، مشکلی نیست. اینان به دلایلی رنج کشیدن و تن ندادن به لذایذ دنیوی را ارزش میدانند و معتقدند با سختی کشیدن میتوان به تعالی یا فضیلت دست یافت. مشکل آنجا شروع میشود که کسی این ریاضت را بر دیگران نیز تحمیل کند و بخواهد بر اساسش قانون بنویسد. اینجا دیگر بیشک کارش غیراخلاقی و ظالمانه است. اینجا بنتام جملهای جالب دارد. او در کتابش با عنوان مقدمهای بر اصول اخلاق و قانونگذاری میگوید «اصل زهد چیزی نیست که بتوان به طور مداوم آن را دنبال کرد و اگر یکدهم ساکنان زمین پیوسته از آن پیروی کنند، در یک روز، جهان را به جهنم تبدیل میکنند» (۱۴۰۲، ص۷۰).
به مطلب آغازین برگردم. شاید در فکر مسئولان دانشگاه ما این نبوده که بخواهند با صندلی خشک و غیراستاندارد، عامدانه ریاضتی را تحمیل کنند و صرفاً مسئلهشان کمبود بودجه یا ناآگاهی از صدمات بوده؛ ولی اگر چنان نیتی میداشتند، با توجه به مواردی که گفته شد، در حال آسیب زدن جدی به دانشجویان هستند. بنابراین دستکم از آن منظری که من میخواستم بیان کنم، نمیتوان به دیگران ریاضت تحمیل کرد، چون توان و کشش و وضع افراد متفاوت است.
اما روی دیگر سکه را هم بگویم؛ باز با یک مثال. فرض کنید که در آشنایانتان، عزیزی را دارید که بسیار خوشباش و اهل گردش و تفریح و لذت است و دوست دارد دیگران را هم در این لذت شریک کند. لذا غالبا در سفرها تورلیدر هم میشود. ولی اصرار دارد که همه مثل او از سفر و گردش لذت ببرند و نوع خوشی خود را بر دیگران هم تحمیل میکند. فرض کنید او مرد است، جوان است، بدنی قوی دارد و به سبب کثرت سفرها، لذتهایش هم کمی متفاوت شده و قوه لذتسنجیاش از سطح عموم، حرفهایتر است. پس جسورتر و طبیعتگراتر و خطرپذیرتر هم هست. اگر او بخواهد با این ذائقه حرفهای، برای همه برنامه بنویسد و تحمیل کند، قطعا کسانی که ویژگیهای او را ندارند، اذیت خواهند شد و سفر به کامشان زهر میشود. اینجاست که اصل لذت هم به جهنم میانجامد و حالا فایدهگرا هم در همان دامی افتاده که نسبت به آن هشدار میداد.
این مطلبی است که شاید نخستین بار کارل پوپر متوجهش شد. او اساسا منتقد «تحمیل» بود، حتی تحمیل لذت. به همین خاطر در کتاب جامعه باز و دشمنان آن گفت: «خوشی را به حداکثر رساندن، مستعد ایجاد دیکتاتوریهای سهمگین است» و کسانی که خواستهاند برای ما بهشت بسازند، بدترین جهنمها را ساختهاند (۱۳۸۰، ص۲۲۶). در واقع آن خوشیها، اموری سابجکتیو در ذهن حاکمان و برنامهریزان است که در عمل، خوشایندِ بسیاری از مردم نیست. بعدها بر اساس نقد پوپر، نسخهای دیگر از فایدهگرایی تحت عنوان فایدهگرایی سلبی مطرح شد که هدف درست قانونگذاری را کاهش رنج میدانست نه افزایش لذت.
واقعیتش من نیز، هم به دلیل تجربه و هم بر اساس استدلال نظری، آنچه بنتام و پوپر میگویند، هر دو را قبول دارم و معتقدم نه رنج و نه لذت را نباید تحمیل کرد. میتوان شرایط را برای زندگی لذتبخش آماده کرد و میتوان اهل ریاضت را نیز به رسمیت شناخت که سبک زندگی خودشان را داشته باشند، ولی تحمیل چنین مسائل ذهنی و شخصی و در عمل آزاردهندهای، اخلاقا صحیح نیست و نتایجی دارد که حتی به ذهنمان هم خطور نمیکند؛ چیزی در حد جهنم.
پ.ن: وظیفه میدانم از همینجا اعتراض بهحق دانشجویان را به گوش مسئولان امر دانشگاه درباره صندلیها هم برسانم و مطالبهگر صندلیهای استاندارد باشم.
@negarestan_taba
امروز دو نفر از دانشجویان، سر کلاس لب به شکوه گشودند که صندلیهای کلاس، استاندارد نیست و باعث خستگی میشود. هرچند کاملا به آنها حق میدادم، ولی برای دلداریشان رفتم مطلبی بگویم که بعد دیدم خوب شد نگفتم. میخواستم بگویم «بله، بعضی فیلسوفان بزرگ هم گفتهاند که تعمدا روی صندلیهای خشک و سفت مینشستهاند تا خوابشان نگیرد و با حالت جدی و هوشیار، مطالعه کنند»؛ که دانشجوی معترض ادامه داد: مهرههای کمرم مشکل دارد و نشستنِ بیش از یک ساعت روی این صندلیها، آسیب جبرانناپذیری به ستون فقراتم وارد میکند. این را که گفت، هم خوشحال شدم که آن حرف خام را نگفتهام، و هم به یاد بحثی از بنتام افتادم که زهدگرایی را به عنوان اصلی در مقابل فایدهگرایی، مطرح و رد میکند.
جرمی بنتام، فیلسوف و حقوقدان انگلیسی قرن هجدهم، در تلاش بود تا از اخلاق، مبنایی برای قانونگذاری بیابد. او به این نتیجه رسید که اصل بنیادین در اخلاق، اصل فایده است؛ یعنی قانونگذار باید بکوشد لذت مردم را بیشینه و دردشان را کمینه کند. او یکدسته از مخالفان خود را زهدگرایان میدانست. زهدگرا یعنی کسی که میگوید باید به کمترین حد لذت و شادی بسنده کرد و برعکس، تا حد ممکن به سختی و رنج، خوگر شد. بنتام میگوید در طول تاریخ، فراوان کسانی را داشتهایم که خود اهل ریاضت بودهاند که چون انتخاب شخصیشان بوده، مشکلی نیست. اینان به دلایلی رنج کشیدن و تن ندادن به لذایذ دنیوی را ارزش میدانند و معتقدند با سختی کشیدن میتوان به تعالی یا فضیلت دست یافت. مشکل آنجا شروع میشود که کسی این ریاضت را بر دیگران نیز تحمیل کند و بخواهد بر اساسش قانون بنویسد. اینجا دیگر بیشک کارش غیراخلاقی و ظالمانه است. اینجا بنتام جملهای جالب دارد. او در کتابش با عنوان مقدمهای بر اصول اخلاق و قانونگذاری میگوید «اصل زهد چیزی نیست که بتوان به طور مداوم آن را دنبال کرد و اگر یکدهم ساکنان زمین پیوسته از آن پیروی کنند، در یک روز، جهان را به جهنم تبدیل میکنند» (۱۴۰۲، ص۷۰).
به مطلب آغازین برگردم. شاید در فکر مسئولان دانشگاه ما این نبوده که بخواهند با صندلی خشک و غیراستاندارد، عامدانه ریاضتی را تحمیل کنند و صرفاً مسئلهشان کمبود بودجه یا ناآگاهی از صدمات بوده؛ ولی اگر چنان نیتی میداشتند، با توجه به مواردی که گفته شد، در حال آسیب زدن جدی به دانشجویان هستند. بنابراین دستکم از آن منظری که من میخواستم بیان کنم، نمیتوان به دیگران ریاضت تحمیل کرد، چون توان و کشش و وضع افراد متفاوت است.
اما روی دیگر سکه را هم بگویم؛ باز با یک مثال. فرض کنید که در آشنایانتان، عزیزی را دارید که بسیار خوشباش و اهل گردش و تفریح و لذت است و دوست دارد دیگران را هم در این لذت شریک کند. لذا غالبا در سفرها تورلیدر هم میشود. ولی اصرار دارد که همه مثل او از سفر و گردش لذت ببرند و نوع خوشی خود را بر دیگران هم تحمیل میکند. فرض کنید او مرد است، جوان است، بدنی قوی دارد و به سبب کثرت سفرها، لذتهایش هم کمی متفاوت شده و قوه لذتسنجیاش از سطح عموم، حرفهایتر است. پس جسورتر و طبیعتگراتر و خطرپذیرتر هم هست. اگر او بخواهد با این ذائقه حرفهای، برای همه برنامه بنویسد و تحمیل کند، قطعا کسانی که ویژگیهای او را ندارند، اذیت خواهند شد و سفر به کامشان زهر میشود. اینجاست که اصل لذت هم به جهنم میانجامد و حالا فایدهگرا هم در همان دامی افتاده که نسبت به آن هشدار میداد.
این مطلبی است که شاید نخستین بار کارل پوپر متوجهش شد. او اساسا منتقد «تحمیل» بود، حتی تحمیل لذت. به همین خاطر در کتاب جامعه باز و دشمنان آن گفت: «خوشی را به حداکثر رساندن، مستعد ایجاد دیکتاتوریهای سهمگین است» و کسانی که خواستهاند برای ما بهشت بسازند، بدترین جهنمها را ساختهاند (۱۳۸۰، ص۲۲۶). در واقع آن خوشیها، اموری سابجکتیو در ذهن حاکمان و برنامهریزان است که در عمل، خوشایندِ بسیاری از مردم نیست. بعدها بر اساس نقد پوپر، نسخهای دیگر از فایدهگرایی تحت عنوان فایدهگرایی سلبی مطرح شد که هدف درست قانونگذاری را کاهش رنج میدانست نه افزایش لذت.
واقعیتش من نیز، هم به دلیل تجربه و هم بر اساس استدلال نظری، آنچه بنتام و پوپر میگویند، هر دو را قبول دارم و معتقدم نه رنج و نه لذت را نباید تحمیل کرد. میتوان شرایط را برای زندگی لذتبخش آماده کرد و میتوان اهل ریاضت را نیز به رسمیت شناخت که سبک زندگی خودشان را داشته باشند، ولی تحمیل چنین مسائل ذهنی و شخصی و در عمل آزاردهندهای، اخلاقا صحیح نیست و نتایجی دارد که حتی به ذهنمان هم خطور نمیکند؛ چیزی در حد جهنم.
پ.ن: وظیفه میدانم از همینجا اعتراض بهحق دانشجویان را به گوش مسئولان امر دانشگاه درباره صندلیها هم برسانم و مطالبهگر صندلیهای استاندارد باشم.
@negarestan_taba
❤8👍5👏2👌1
حالا پتریوت (مهینپرست/میهندوست) کمکم دارد در بیان مسئولان هم ظاهر میشود، آن هم با معنای کاملا مثبت. توییت امروز عباس عراقچی، که مدتی است شعر میهنپرستانه فردوسی (چو ایران نباشد تن من مباد) را نیز سردر حساب توییترش درج کرده، میتواند نشاندهنده واکنش نظام به فشار میهنپرستانه مردم باشد که در سالهای اخیر اوج گرفته است؛ هرچند میتواند به معنای استخدام احساسات ملیگرایانه در حوزه دیپلماسی نیز باشد؛ ولی هر چه هست، بسیار بعید است که صرفا انتخاب و رویکردی شخصی باشد، چراکه دیپلماتها در این سطح میدانند که آنچه میگویند، تلقیِ شخصی نمیشود.
نکته دیگر اینکه چنین توییتی در روز ۱۴ خرداد زده شده که میتواند در معنادارتر کردن آن مؤثر باشد.
ترجمه بند دوم توییت عراقچی:
«ایران بهای سنگینی برای دستیابی به این توانمندیها پرداخت کرده و در هیچ سناریویی، از میهنپرستانی که رؤیای ما را به واقعیت بدل کردند، دست نخواهیم کشید».
@negarestan_taba
نکته دیگر اینکه چنین توییتی در روز ۱۴ خرداد زده شده که میتواند در معنادارتر کردن آن مؤثر باشد.
ترجمه بند دوم توییت عراقچی:
«ایران بهای سنگینی برای دستیابی به این توانمندیها پرداخت کرده و در هیچ سناریویی، از میهنپرستانی که رؤیای ما را به واقعیت بدل کردند، دست نخواهیم کشید».
@negarestan_taba
❤6😍2🤮1
در این دو سال که اسماً و ظاهراً افتخار همکاری، ولی رسماً و حقیقتاً توفیق شاگردی استاد جلالالدین ملکی را در دانشکده فلسفه دانشگاه ادیان یافتهام، از منش و کلام ایشان بسیار نکتهها آموخته و فراوان توشهها برگرفتهام. چنان بیتکلف و متواضع است که گمان نمیبری صاحب چنین مقامات و توفیقاتی باشد. کتاب جدید ایشان که امروز از سر مهر و لطف به شاگرد کوچکشان هدیه کردند، حاصل ده سال تحصیل ایشان در کردستان، در مکتب عالمان اهل سنت و هشت سال تدریسشان در همین زمینه در دانشگاه ادیان و مذاهب است. از ویژگیهای قلم استاد، روانی، سلاست و صمیمیت، در عین دقت و وسواس علمی و رعایت نکات نگارشی و ویرایشی است. پاورقیهای متعدد بر هر نکتهٔ احتمالاً مجهول، نشاندهنده روحیه استادی و معلمی ایشان است.
این کتاب ارزشمند که بیش از هشت سال منتظر مجوز انتشار بود، سرانجام امروز به دست استاد رسید؛ درحالیکه هنوز زمان چندانی از انتخاب اثر ماندگار ایشان، الحکمة الاشراقیة (تصحیح و تحقیق مجموعه آثار شهابالدین سهروردی) به عنوان کتاب سال جمهوری اسلامی (۱۴۰۳) نمیگذرد.
امروز از استاد خواستم مرا نیز برای تمرکز در نگارش، نصیحتی کنند. فرمودند: «خلوت شب».
این کتاب ارزشمند که بیش از هشت سال منتظر مجوز انتشار بود، سرانجام امروز به دست استاد رسید؛ درحالیکه هنوز زمان چندانی از انتخاب اثر ماندگار ایشان، الحکمة الاشراقیة (تصحیح و تحقیق مجموعه آثار شهابالدین سهروردی) به عنوان کتاب سال جمهوری اسلامی (۱۴۰۳) نمیگذرد.
امروز از استاد خواستم مرا نیز برای تمرکز در نگارش، نصیحتی کنند. فرمودند: «خلوت شب».
❤12👏1
در تاریخ این مرز و بوم گرامی، جنگهای فراوانی در گرفته که در میان آنها چهار تاختوتاز شاخص وجود دارد: حمله اسکندر، حمله اعراب، حمله مغولان و تجاوز روسها.
در هر کدام از این چهار تجاوز، به مرزهای ایران یورش آورده شد، زنان و مردان بیگناهی عامدانه یا بیمبالات کشته شدند، بسیاری از آثار و مواریث فرهنگی و تمدنیمان نابود شد و هدف، فتح خاک ایران بوده است.
هر ایرانی میهنپرستی، در دلش این چهار حمله و تجاوز را محکوم میداند و از خواندن شرح فجایع آنها، دلش به درد میآید. طبیعی است که هر نوع حمله دیگری، به قدری که ویژگیهایی از جنس آن چهار حمله داشته باشد، یعنی به قصد «دستاندازی به خاک ایران» و «صدمه به مردم و تمدن ایران» باشد، چه از خارج کشور توسط بیگانگان و چه از داخل و توسط خودینماها، محکوم خواهد بود و ناخودآگاه ایرانیان، تا پایان تاریخ فراموشش نخواهد کرد. بدا به حال آنان که این را ندانند.
پاینده ایران
@negarestan_taba
در هر کدام از این چهار تجاوز، به مرزهای ایران یورش آورده شد، زنان و مردان بیگناهی عامدانه یا بیمبالات کشته شدند، بسیاری از آثار و مواریث فرهنگی و تمدنیمان نابود شد و هدف، فتح خاک ایران بوده است.
هر ایرانی میهنپرستی، در دلش این چهار حمله و تجاوز را محکوم میداند و از خواندن شرح فجایع آنها، دلش به درد میآید. طبیعی است که هر نوع حمله دیگری، به قدری که ویژگیهایی از جنس آن چهار حمله داشته باشد، یعنی به قصد «دستاندازی به خاک ایران» و «صدمه به مردم و تمدن ایران» باشد، چه از خارج کشور توسط بیگانگان و چه از داخل و توسط خودینماها، محکوم خواهد بود و ناخودآگاه ایرانیان، تا پایان تاریخ فراموشش نخواهد کرد. بدا به حال آنان که این را ندانند.
پاینده ایران
@negarestan_taba
❤6👏3👍2👌1
امروز صبح، امیر خادم از متانت ایرانیان در هنگام بحرانها سخن گفت (اینجا) و بعدازظهر تصاویری مخابره شد از هموطنانمان در مازندران، گیلان، اردبیل، خوزستان و سایر شهرها که مردم تهران یا شهرهای همسایهشان را برای اسکان رایگان، به خانه خود دعوت میکنند.
این مردم شریف و وطندوست، نه در حرف و شعار، بلکه با رفتارشان ثابت کردهاند که تجزیهطلبی و بیاعتنایی نسبت به خاک و هموطنان، هرگز جایی در ایران ندارد و دشمنان این مرز و بوم، آرزوی نابودی یا تجزیه آن را با خود به گور خواهند برد.
پاینده ایران
#مردم_ایران
@negarestan_taba
این مردم شریف و وطندوست، نه در حرف و شعار، بلکه با رفتارشان ثابت کردهاند که تجزیهطلبی و بیاعتنایی نسبت به خاک و هموطنان، هرگز جایی در ایران ندارد و دشمنان این مرز و بوم، آرزوی نابودی یا تجزیه آن را با خود به گور خواهند برد.
پاینده ایران
#مردم_ایران
@negarestan_taba
❤14👍1
پاسخ عملی به دکتر رنانی!
آنچه در این دوازده روز بر ایران عزیز گذشت درسآموز بود. مردم در عین نگرانی و پریشانی، از سویی نهایت وقار و متانت و شکیبایی و از دیگر سو حد بالایی از خیرخواهی و دستگیری و هممیهننوازی را نشان دادند؛ درسی بزرگ برای آن دسته از روشنفکران و جامعهشناسانی که مشکلات و مصائب جامعه ایرانی را پیش و بیش از هر چیز به «مردم» نسبت میدهند و چنان سخن میگویند که گویی ایرانیان، سزاوار بدترینها هستند، هر چه بر سرشان آید، حقشان است و از آنان است که بر آنان است.
پیشتر در یادداشتی (اینجا) در پاسخ به مدعیات اینچنینی دکتر رنانی گفته بودم که اساساً این دیدگاه، به لحاظ نظری و استدلالی، معیوب است. ادلهام در آنجا کلی بود و به طور خاص بر کردار و فرهنگ عمومی ایرانیان ابتنا نداشت. ولی اگر آن ادله مناقشهپذیر باشد، آنچه به چشم دیدیم و میبینیم، ادلّ دلیل در رد مدعای روشنفکرانِ «از ماست که بر ماست»گراست.
در هشت سال اخیر، مردم بارها و بارها به سبب فشارهای معیشتی خود، زبان به اعتراض گشودند، تحصن و اعتصاب کردند و در خیابان گرد هم آمدند ولی هرگز دیده نشد که همچون مردم بسیاری از کشورهای غربی، به غارت فروشگاهها دست بزنند، اموال عمومی را تخریب کنند یا از هموطنان خود انتقام بگیرند. متمدنانه، نجیبانه و مظلومانه، دردشان را گفتند و با وعد یا عمدتا وعیدی، به خانهها بازگشتند. کوشیدند آنچه را مسئولانِ امر کم میگذارند و نمیخواهند/نمیتوانند، با کار بیشتر و قناعت حداکثری خود جبران کنند.
در این ایام نیز که معمولاً بیم احتکار و دزدی اموال و افزایش ناامنی میرود، همین مردم بودند که درب خانههایشان را به روی هم گشودند، اجناسشان را به قیمت خرید برای فروش گذاشتند و گلایهها را فروخوردند. چهبسا جمعیتی از مردم، کسانی غیر از خود را آماج حمله بیگانه میدانستند و نه بهسان جنگهای مرسوم، از سر حس وطنپرستی، بلکه کاملا برآمده از ناخودآگاه فرهنگیشان چنین رفتار موقر و متخلّقی از خود نشان دادند.
قدر این مردم شریف را دو دسته باید بدانند: اول روشنفکرانی که باید دوزانو در محضر این مردم بنشینند و از آنان بیاموزند و سپس اگر خوب آموختند، به جهانیان هم از این اخلاق بیاموزانند و مبلّغ فرهنگ ریشهدار ایرانی باشند؛ دوم حاکمان و مسئولانی که افتخار خدمتگزاری به چنین مردمی را یافتهاند و برایشان آنگونه که باید و شاید، کاری نکردهاند. این مردم همیشه هم در صلح و هم در جنگ، فرهنگ و تمدن بالای خود را نشان دادهاند. در این آوار مصائب، اکنون هنگامه غیرت و قدرشناسی مسئولان است و آنان که این توان یا شایستگی را در خود نمیبینند، جایگاه را به اهلش از بین همین مردم نجیب بسپرند.
@negarestan_taba
آنچه در این دوازده روز بر ایران عزیز گذشت درسآموز بود. مردم در عین نگرانی و پریشانی، از سویی نهایت وقار و متانت و شکیبایی و از دیگر سو حد بالایی از خیرخواهی و دستگیری و هممیهننوازی را نشان دادند؛ درسی بزرگ برای آن دسته از روشنفکران و جامعهشناسانی که مشکلات و مصائب جامعه ایرانی را پیش و بیش از هر چیز به «مردم» نسبت میدهند و چنان سخن میگویند که گویی ایرانیان، سزاوار بدترینها هستند، هر چه بر سرشان آید، حقشان است و از آنان است که بر آنان است.
پیشتر در یادداشتی (اینجا) در پاسخ به مدعیات اینچنینی دکتر رنانی گفته بودم که اساساً این دیدگاه، به لحاظ نظری و استدلالی، معیوب است. ادلهام در آنجا کلی بود و به طور خاص بر کردار و فرهنگ عمومی ایرانیان ابتنا نداشت. ولی اگر آن ادله مناقشهپذیر باشد، آنچه به چشم دیدیم و میبینیم، ادلّ دلیل در رد مدعای روشنفکرانِ «از ماست که بر ماست»گراست.
در هشت سال اخیر، مردم بارها و بارها به سبب فشارهای معیشتی خود، زبان به اعتراض گشودند، تحصن و اعتصاب کردند و در خیابان گرد هم آمدند ولی هرگز دیده نشد که همچون مردم بسیاری از کشورهای غربی، به غارت فروشگاهها دست بزنند، اموال عمومی را تخریب کنند یا از هموطنان خود انتقام بگیرند. متمدنانه، نجیبانه و مظلومانه، دردشان را گفتند و با وعد یا عمدتا وعیدی، به خانهها بازگشتند. کوشیدند آنچه را مسئولانِ امر کم میگذارند و نمیخواهند/نمیتوانند، با کار بیشتر و قناعت حداکثری خود جبران کنند.
در این ایام نیز که معمولاً بیم احتکار و دزدی اموال و افزایش ناامنی میرود، همین مردم بودند که درب خانههایشان را به روی هم گشودند، اجناسشان را به قیمت خرید برای فروش گذاشتند و گلایهها را فروخوردند. چهبسا جمعیتی از مردم، کسانی غیر از خود را آماج حمله بیگانه میدانستند و نه بهسان جنگهای مرسوم، از سر حس وطنپرستی، بلکه کاملا برآمده از ناخودآگاه فرهنگیشان چنین رفتار موقر و متخلّقی از خود نشان دادند.
قدر این مردم شریف را دو دسته باید بدانند: اول روشنفکرانی که باید دوزانو در محضر این مردم بنشینند و از آنان بیاموزند و سپس اگر خوب آموختند، به جهانیان هم از این اخلاق بیاموزانند و مبلّغ فرهنگ ریشهدار ایرانی باشند؛ دوم حاکمان و مسئولانی که افتخار خدمتگزاری به چنین مردمی را یافتهاند و برایشان آنگونه که باید و شاید، کاری نکردهاند. این مردم همیشه هم در صلح و هم در جنگ، فرهنگ و تمدن بالای خود را نشان دادهاند. در این آوار مصائب، اکنون هنگامه غیرت و قدرشناسی مسئولان است و آنان که این توان یا شایستگی را در خود نمیبینند، جایگاه را به اهلش از بین همین مردم نجیب بسپرند.
@negarestan_taba
Telegram
دیدارنیوز
🔹 از کیست که بر ماست؟
✍ مرتضی طباطبائی، مدرس فلسفه اخلاق
🔹محسن رنانی در مصاحبهای مطبوعاتی میگوید: «ما اعم از اصولگرا، اصلاحطلب، سلطنتطلب و مجاهد، همه دیکتاتوریم. آنچه امروز در آن قرار داریم، دستپخت همه ماست...». خلاصه حرفش این است که دولتها عصاره فضایل…
✍ مرتضی طباطبائی، مدرس فلسفه اخلاق
🔹محسن رنانی در مصاحبهای مطبوعاتی میگوید: «ما اعم از اصولگرا، اصلاحطلب، سلطنتطلب و مجاهد، همه دیکتاتوریم. آنچه امروز در آن قرار داریم، دستپخت همه ماست...». خلاصه حرفش این است که دولتها عصاره فضایل…
❤13
در باب یکی از مغالطات پرتکرار
در پرداختن به علتالعلل هیچ تأخیری جایز نیست. در واقع مبرمترین ضرورت، پرداختن به علتالعلل است. وقتی لولهای ترکیده و خانه را آب میبرد، قبل از تخلیه آب یا خشک کردن زمین یا تعمیر خرابیها، باید فلکه را بست. اگر در آن وضع، مشغول دلداری دادن به صاحبخانه شدید و برایش آبقند درست کردید و عدهای را مامور کردید آب را تخلیه کنند و تعدادی را هم تشویق کردید برای آرام شدن صاحبخانه، شانههایش را بمالند و شماری هم برایش لطیفه و جوک بگویند، ولی ناگهان یکی فریاد زد: «باباجان، لوله ترکیده، باید فلکه را ببندید»، خیلی سادهلوحانه است که به او بگویید: «صدایت را بیاور پایین، الان وقت این حرفها نیست»!
علتالعلل را در لحظه باید شناخت و درمان کرد. به قول سعدی:
سرِ چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد، نشاید گذشتن به پیل
@negarestan_taba
در پرداختن به علتالعلل هیچ تأخیری جایز نیست. در واقع مبرمترین ضرورت، پرداختن به علتالعلل است. وقتی لولهای ترکیده و خانه را آب میبرد، قبل از تخلیه آب یا خشک کردن زمین یا تعمیر خرابیها، باید فلکه را بست. اگر در آن وضع، مشغول دلداری دادن به صاحبخانه شدید و برایش آبقند درست کردید و عدهای را مامور کردید آب را تخلیه کنند و تعدادی را هم تشویق کردید برای آرام شدن صاحبخانه، شانههایش را بمالند و شماری هم برایش لطیفه و جوک بگویند، ولی ناگهان یکی فریاد زد: «باباجان، لوله ترکیده، باید فلکه را ببندید»، خیلی سادهلوحانه است که به او بگویید: «صدایت را بیاور پایین، الان وقت این حرفها نیست»!
علتالعلل را در لحظه باید شناخت و درمان کرد. به قول سعدی:
سرِ چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد، نشاید گذشتن به پیل
@negarestan_taba
👌9❤2👍2
کدام نصر، رعبِ که؟*
در قاعده «النصر بالرعب» که به نظر میرسد قاعده درستی هم هست، ظاهراً نصر یعنی پیروز شدن و عقب راندن (و نه یاری کردن)، و رُعب هم ناظر به دشمن است. ولی به رغم این بداهت و وضوح در معنای مفردات این قاعده، باید همیشه بپاییم که آیا در کاربرد آن، متعلَق رعب را درست تشخیص دادهایم و دنبال چه نوع نصر و ظفری هستیم؟ اشتباهات بسیاری در فهم و مصداقیابی این دو موضوع میشود که نمیخواهم به همه آنها بپردازم، بلکه از آن میان یکی را مد نظر دارم و آن اشتباهات در برخورد با موجودیتی ذیل عنوان اصطلاحیِ «آینه» (در همه مصادیقش) است. منظورم از آینه، آن وجود یا موجودی است که تصویر ما را، ضعفها و قوتهایمان را به ما نشان میدهد و گوشزد میکند. اگر به سبب تصویر نامطلوب خود، آینه را دشمن بپنداریم و بر او ظفر یابیم، به نظر میرسد نه آن متعلَق را درست تشخیص دادهایم، نه آن نصر، نصر است و سودی به حالمان دارد. اگر آینه را بترسانیم که ما را به ما نشان ندهد، در واقع خودمان را شکست دادهایم، نه آینه را:
آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آیینه شکستن خطاست
برعکس، آینه و صداقتی که با ما دارد، نشاندهنده میزان عشق و علاقه اوست که در نهایتِ صمیمیت، آنچه را لازم است و بالاتر، آنچه را واقع است، بیملاحظه میگوید. هرچند نیت آینه را هم ندانیم، صرف اینکه نهایت صداقت را به خرج میدهد، در حالت خوشبینانه و بلکه عاقلانه، از جانب ما قابل تفسیر به لطف و عشق اوست:
آینه در عشقبازی صادق است
آینه، یکدل نه صددل عاشق است
بنابراین خوشا آنان که همواره با خود آینهای دارند و دائم خود را میپایند و دنبال ظفرمندی بر آن نیستند. بله، البته قبول دارم که آینه هم میتواند محدب یا مقعر باشد و بزرگنمایی یا کوچکنمایی کند، میتواند ترکخورده یا کثیف باشد و واقعیت را درست نشان ندهد، ولی دستکم آن آینههای صاف و صیقلی را که تصویرمان را صادقانه و بلکه عاشقانه نشان میدهند، نترسانیم و نشکنیم. ضررش را خودمان میکنیم.
-----
* وامگرفته از عنوان کتاب آلسدیر مکینتایر با عنوان عدالتِ که، کدام عقلانیت؟
@negarestan_taba
در قاعده «النصر بالرعب» که به نظر میرسد قاعده درستی هم هست، ظاهراً نصر یعنی پیروز شدن و عقب راندن (و نه یاری کردن)، و رُعب هم ناظر به دشمن است. ولی به رغم این بداهت و وضوح در معنای مفردات این قاعده، باید همیشه بپاییم که آیا در کاربرد آن، متعلَق رعب را درست تشخیص دادهایم و دنبال چه نوع نصر و ظفری هستیم؟ اشتباهات بسیاری در فهم و مصداقیابی این دو موضوع میشود که نمیخواهم به همه آنها بپردازم، بلکه از آن میان یکی را مد نظر دارم و آن اشتباهات در برخورد با موجودیتی ذیل عنوان اصطلاحیِ «آینه» (در همه مصادیقش) است. منظورم از آینه، آن وجود یا موجودی است که تصویر ما را، ضعفها و قوتهایمان را به ما نشان میدهد و گوشزد میکند. اگر به سبب تصویر نامطلوب خود، آینه را دشمن بپنداریم و بر او ظفر یابیم، به نظر میرسد نه آن متعلَق را درست تشخیص دادهایم، نه آن نصر، نصر است و سودی به حالمان دارد. اگر آینه را بترسانیم که ما را به ما نشان ندهد، در واقع خودمان را شکست دادهایم، نه آینه را:
آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آیینه شکستن خطاست
برعکس، آینه و صداقتی که با ما دارد، نشاندهنده میزان عشق و علاقه اوست که در نهایتِ صمیمیت، آنچه را لازم است و بالاتر، آنچه را واقع است، بیملاحظه میگوید. هرچند نیت آینه را هم ندانیم، صرف اینکه نهایت صداقت را به خرج میدهد، در حالت خوشبینانه و بلکه عاقلانه، از جانب ما قابل تفسیر به لطف و عشق اوست:
آینه در عشقبازی صادق است
آینه، یکدل نه صددل عاشق است
بنابراین خوشا آنان که همواره با خود آینهای دارند و دائم خود را میپایند و دنبال ظفرمندی بر آن نیستند. بله، البته قبول دارم که آینه هم میتواند محدب یا مقعر باشد و بزرگنمایی یا کوچکنمایی کند، میتواند ترکخورده یا کثیف باشد و واقعیت را درست نشان ندهد، ولی دستکم آن آینههای صاف و صیقلی را که تصویرمان را صادقانه و بلکه عاشقانه نشان میدهند، نترسانیم و نشکنیم. ضررش را خودمان میکنیم.
-----
* وامگرفته از عنوان کتاب آلسدیر مکینتایر با عنوان عدالتِ که، کدام عقلانیت؟
@negarestan_taba
❤5👏2👌2
Forwarded from محمد درویش
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#ایران_دورت_بگردم
#چرا_ایران_را_دوست_دارم
#محمد_درویش
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤12
میهنپرستی؛ وظیفه کامل یا ناقص؟
میهنپرستی در قرائت مقبولتر و تعدیلشدهاش، آنطور که مثلا ناتانسون در میهنپرستی، اخلاق و صلح (۱۹۹۳) مطرح کرده، دربردارنده چهار مؤلفه اصلی است:
۱. علاقه خاص به کشور خود
۲. احساس هویت شخصی با کشور خود
۳. اهتمام و دغدغه ویژه برای رفاه کشور
۴. تمایل به فداکاری برای ارتقای خیر کشور
از مجموع این مؤلفهها، بهویژه دو مورد اول، شخص نسبت به شایستگیهای کشورش احساس غرور و افتخار دارد و نسبت به خطاها و جنایات هموطنانش، احساس شرم. بنابراین میهنپرستی را میتوان در یک جمله «عشق به کشور، همذاتپنداری با آن و توجه ویژه به سعادت کشور و هموطنان» تعریف کرد.
درباره اینکه میهنپرستی، نه در قرائت رادیکالش همچون دیدگاه ماکیاولی یا قرائت غلیط همچون موضع مکینتایر، بلکه حتی در همین نسخه معتدلش نیز یک فضیلت اخلاقی باشد مناقشه، فراوان است که در اینجا فهرستی از آنها را بیان کرده و در حد توان به آنها پاسخ گفتهام. با این حال حتی اگر بتوان میهنپرستی را به عنوان یک فضیلت ثابت کرد، به سبب بعضی اشکالات باید این صفت اخلاقی را دارای درجهبندی و اصطلاحاً مقول به تشکیک دانست. برای مثال درباره شهروندانی که مجموع آسیبدیدگیشان از کشور خود (یعنی مجموعاً طبیعت و تاریخ و فرهنگ و تمدن و حاکمیتش) بیشتر باشد تا انتفاعشان، نمیتوان توقع آن چهار مؤلفه میهنپرستی یا حتی یکی از آنها را داشت. معقول نیست کسی را ملزم به قدردانی و عشقورزی نسبت به چیزی کنیم که به او آسیب رسانده است.
در مقابل، از برخی افراد انتظار بیشتری برای میهنپرستی میرود؛ از جمله مسئولان دولتی و کارگزاران کشور؛ زیرا عمده منابع قدرت در دست آنان است و بیشترین تأثیر را در آبادانی کشور و رفاه مردم (و چهبسا ارتقای فرهنگی و تمدنی از جهت سلبی؛ یعنی اگر آنها نخواهند یا اگر بخواهند مانع شوند، بیشترین اثر منفی را دارند) دارند. بهویژه آنکه در نظامهای سیاسی جدید آنان تعهدی صریح یا ضمنی به موارد مذکور دادهاند و بهواسطه همین تعهد به قدرت میرسند. اینجا دیگر پای وظیفه اخلاقی در میان است، نه صرفا یک امر محسّن اخلاقی.
اینجا شاید بتوان از تقسیمبندی کانت درباره وظایف اخلاقی کمک گرفت. ایمانوئل کانت در کتاب دورانساز بنیادگذاری مابعدالطبیعه اخلاق (۱۷۸۵) وظایف اخلاقی را به دو دسته کامل و ناقص تقسیم میکند. به بیان ساده، وظایف کامل آنهایند که باید در موعد خود و به صورتی مشخص انجام شوند؛ اما درباره وظایف ناقصْ انعطاف وجود دارد و دست شخص برای انجام عمل، بازتر است. برای مثال اگر پولی را از کسی قرض گرفتهام، باید دقیقا همان رقم قرضگرفتهشده را در همان زمان مورد تعهد پس بدهم. این میشود وظیفه کامل. ولی اگر بخواهم به مستمندی کمک کنم، نه موعد زمانی خاصی برایش وجود دارد، نه اخلاقاً رقم مشخصی برایش در نظر گرفته شده، نه موظف هستم که به دفعات مشخصی به مستمندان کمک کنم. این را وظیفه ناقص مینامیم.
با کمک گرفتن از این تقسیم میتوان گفت میهنپرستی، بهویژه مؤلفههای سوم و چهارمِ تعریف ناتانسون (که مربوط به رفتار است) برای صاحبان قدرت و حاکمان، وظیفهای کامل به شمار میآید؛ ولی برای شهروندان عادی، وظیفه ناقص است. چراکه حاکمان، مسئولِ اول رفاه مردم و آبادانی کشورند و تعهدی ضمنی نیز به این مسئولیت دادهاند؛ بنابراین باید تعهدشان را در موعد مقرر و با همان کمّ و کیف عهدهشده انجام دهند؛ ولی مردم عادی ازآنجاکه نه بهرهوریشان از منابع تضمینشده است و نه لزوماً رفتارها و تصمیماتشان بر سرنوشت جامعه اثر چشمگیر میگذارد (دستکم در حد صاحبان قدرت)، مشمول چنین سختگیریای در الزام نیستند. به تعبیر سادهتر، میهنپرستی برای شهروندان عادی، معادل نیکوکاری و خیرخواهی است ولی برای حاکمان و مسئولان، معادلِ تعهد و وفای به عهد.
اگر این مطلبْ پذیرفته باشد، لوازم و نتایج مهمی دارد؛ از جمله اینکه:
۱. اگر شهروندی عادی به دلیل محرومیتها و تبعیضها، الزامات میهنپرستی را کامل به جا نیاورد و مثلا از دیار خود مهاجرت کند، سرزنشی متوجهش نیست، ولی یک مسئول دولتی تحت هیچ عنوان و به هیچ دلیلی، مجاز به کم گذاشتن نیست و برای مثال حق ندارد به جای انجام وظایفش در قبال مردم خود، به کشوری دیگر خدمت کند یا حافظ منافع کشوری دیگر باشد؛
۲. ضعفها و قوتهای یک کشور بهویژه در امر آبادانی کشور و رفاه مردم، در مرتبه اول به پای حاکمان و مسئولان یک کشور نوشته میشود؛ چراکه هم بیشتر تأثیر را دارند و هم جدیترین وظیفه و سختگیرانهترین الزام را؛
۳. مطالبۀ میهنپرستی، عمدتا مطالبهای پایین به بالاست؛ یعنی اولا مردماند که میتوانند از مسئولان کشور خود مطالبۀ میهنپرستی داشته باشند، نه برعکس.
@negarestan_taba
میهنپرستی در قرائت مقبولتر و تعدیلشدهاش، آنطور که مثلا ناتانسون در میهنپرستی، اخلاق و صلح (۱۹۹۳) مطرح کرده، دربردارنده چهار مؤلفه اصلی است:
۱. علاقه خاص به کشور خود
۲. احساس هویت شخصی با کشور خود
۳. اهتمام و دغدغه ویژه برای رفاه کشور
۴. تمایل به فداکاری برای ارتقای خیر کشور
از مجموع این مؤلفهها، بهویژه دو مورد اول، شخص نسبت به شایستگیهای کشورش احساس غرور و افتخار دارد و نسبت به خطاها و جنایات هموطنانش، احساس شرم. بنابراین میهنپرستی را میتوان در یک جمله «عشق به کشور، همذاتپنداری با آن و توجه ویژه به سعادت کشور و هموطنان» تعریف کرد.
درباره اینکه میهنپرستی، نه در قرائت رادیکالش همچون دیدگاه ماکیاولی یا قرائت غلیط همچون موضع مکینتایر، بلکه حتی در همین نسخه معتدلش نیز یک فضیلت اخلاقی باشد مناقشه، فراوان است که در اینجا فهرستی از آنها را بیان کرده و در حد توان به آنها پاسخ گفتهام. با این حال حتی اگر بتوان میهنپرستی را به عنوان یک فضیلت ثابت کرد، به سبب بعضی اشکالات باید این صفت اخلاقی را دارای درجهبندی و اصطلاحاً مقول به تشکیک دانست. برای مثال درباره شهروندانی که مجموع آسیبدیدگیشان از کشور خود (یعنی مجموعاً طبیعت و تاریخ و فرهنگ و تمدن و حاکمیتش) بیشتر باشد تا انتفاعشان، نمیتوان توقع آن چهار مؤلفه میهنپرستی یا حتی یکی از آنها را داشت. معقول نیست کسی را ملزم به قدردانی و عشقورزی نسبت به چیزی کنیم که به او آسیب رسانده است.
در مقابل، از برخی افراد انتظار بیشتری برای میهنپرستی میرود؛ از جمله مسئولان دولتی و کارگزاران کشور؛ زیرا عمده منابع قدرت در دست آنان است و بیشترین تأثیر را در آبادانی کشور و رفاه مردم (و چهبسا ارتقای فرهنگی و تمدنی از جهت سلبی؛ یعنی اگر آنها نخواهند یا اگر بخواهند مانع شوند، بیشترین اثر منفی را دارند) دارند. بهویژه آنکه در نظامهای سیاسی جدید آنان تعهدی صریح یا ضمنی به موارد مذکور دادهاند و بهواسطه همین تعهد به قدرت میرسند. اینجا دیگر پای وظیفه اخلاقی در میان است، نه صرفا یک امر محسّن اخلاقی.
اینجا شاید بتوان از تقسیمبندی کانت درباره وظایف اخلاقی کمک گرفت. ایمانوئل کانت در کتاب دورانساز بنیادگذاری مابعدالطبیعه اخلاق (۱۷۸۵) وظایف اخلاقی را به دو دسته کامل و ناقص تقسیم میکند. به بیان ساده، وظایف کامل آنهایند که باید در موعد خود و به صورتی مشخص انجام شوند؛ اما درباره وظایف ناقصْ انعطاف وجود دارد و دست شخص برای انجام عمل، بازتر است. برای مثال اگر پولی را از کسی قرض گرفتهام، باید دقیقا همان رقم قرضگرفتهشده را در همان زمان مورد تعهد پس بدهم. این میشود وظیفه کامل. ولی اگر بخواهم به مستمندی کمک کنم، نه موعد زمانی خاصی برایش وجود دارد، نه اخلاقاً رقم مشخصی برایش در نظر گرفته شده، نه موظف هستم که به دفعات مشخصی به مستمندان کمک کنم. این را وظیفه ناقص مینامیم.
با کمک گرفتن از این تقسیم میتوان گفت میهنپرستی، بهویژه مؤلفههای سوم و چهارمِ تعریف ناتانسون (که مربوط به رفتار است) برای صاحبان قدرت و حاکمان، وظیفهای کامل به شمار میآید؛ ولی برای شهروندان عادی، وظیفه ناقص است. چراکه حاکمان، مسئولِ اول رفاه مردم و آبادانی کشورند و تعهدی ضمنی نیز به این مسئولیت دادهاند؛ بنابراین باید تعهدشان را در موعد مقرر و با همان کمّ و کیف عهدهشده انجام دهند؛ ولی مردم عادی ازآنجاکه نه بهرهوریشان از منابع تضمینشده است و نه لزوماً رفتارها و تصمیماتشان بر سرنوشت جامعه اثر چشمگیر میگذارد (دستکم در حد صاحبان قدرت)، مشمول چنین سختگیریای در الزام نیستند. به تعبیر سادهتر، میهنپرستی برای شهروندان عادی، معادل نیکوکاری و خیرخواهی است ولی برای حاکمان و مسئولان، معادلِ تعهد و وفای به عهد.
اگر این مطلبْ پذیرفته باشد، لوازم و نتایج مهمی دارد؛ از جمله اینکه:
۱. اگر شهروندی عادی به دلیل محرومیتها و تبعیضها، الزامات میهنپرستی را کامل به جا نیاورد و مثلا از دیار خود مهاجرت کند، سرزنشی متوجهش نیست، ولی یک مسئول دولتی تحت هیچ عنوان و به هیچ دلیلی، مجاز به کم گذاشتن نیست و برای مثال حق ندارد به جای انجام وظایفش در قبال مردم خود، به کشوری دیگر خدمت کند یا حافظ منافع کشوری دیگر باشد؛
۲. ضعفها و قوتهای یک کشور بهویژه در امر آبادانی کشور و رفاه مردم، در مرتبه اول به پای حاکمان و مسئولان یک کشور نوشته میشود؛ چراکه هم بیشتر تأثیر را دارند و هم جدیترین وظیفه و سختگیرانهترین الزام را؛
۳. مطالبۀ میهنپرستی، عمدتا مطالبهای پایین به بالاست؛ یعنی اولا مردماند که میتوانند از مسئولان کشور خود مطالبۀ میهنپرستی داشته باشند، نه برعکس.
@negarestan_taba
Telegram
نگرستان | مرتضی طباطبائی
.
سخنرانی «میهنپرستی؛ فضیلت مشکوک یا پایه؟»
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دانشگاه ادیان و مذاهب
@negarestan_taba
سخنرانی «میهنپرستی؛ فضیلت مشکوک یا پایه؟»
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دانشگاه ادیان و مذاهب
@negarestan_taba
❤6👌2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آقای پزشکیان، حق مردم این نیست.
اگر نمیتوانید، که ظاهرا نمیتوانید، لطفا استعفا کنید. نه وعدههایی که میدادید این بود، نه آن چیزی که طرفدارانتان مردم را از آن میترساندند، بدتر از این بود. برق، آب، بنزین، آلودگی هوا... حالا دیگر جیپیاس را هم قطع کردهاید و مردم را سردرگم. لازم نیست رکوردهای جدیدتری بزنید، تا همینجا کافی است.
اگر نمیتوانید، که ظاهرا نمیتوانید، لطفا استعفا کنید. نه وعدههایی که میدادید این بود، نه آن چیزی که طرفدارانتان مردم را از آن میترساندند، بدتر از این بود. برق، آب، بنزین، آلودگی هوا... حالا دیگر جیپیاس را هم قطع کردهاید و مردم را سردرگم. لازم نیست رکوردهای جدیدتری بزنید، تا همینجا کافی است.
👍6❤2😢2👌2👏1
آیا رئیسجمهور، شایسته مؤاخذه است؟
برای شرایط خاص کشور که تقریبا بیسابقه است، بعضا گفته میشود نباید رئیسجمهور را سرزنش یا بازخواست کرد. وقتی بپرسید چرا، پاسخها در یکی از این سه گروه، قابل دستهبندی است:
۱. مشکلات بسیار بنیادی است و رئیسجمهور، تقصیر یا توان رفعشان را ندارد؛
۲. دیواری کوتاهتر از ایشان پیدا نمیشود و نقد ایشان بیهزینه است، بنابراین چون نقد کردن رئیسجمهور بیهزینه است و شجاعتی لازم ندارد، بهتر است به کسان دیگر پرداخته شود؛
۳. همین وضعیت را هم باید شکر کرد، چراکه اگر کسان دیگری سر کار بودند، وضعیت از این هم بدتر بود.
به نظر میرسد هر سه این دلایل، دچار اشکالاند:
۱. وقتی مشکلات بنیادی باشند، یعنی قدمتی طولانی دارند. آقای رئیسجمهور، یا از این وضع مطلع بودهاند یا نامطلع. اگر نامطلع بودهاند (که طبیعتا نبودهاند)، صلاحیت لازم را برای ورود به کارزار و این جایگاه نداشتهاند. نخستین شرط و صلاحیت این است که جایی را که برای مدیریتش اقدام میکنید، بهخوبی بشناسید. اما اگر اطلاع داشتهاند و پا پیش گذاشتهاند، بنابراین لابد به توانایی خودشان ایمان داشتهاند که میتوانند مشکلات بنیادی و سیستمی را حل کنند. وگرنه باز هم نباید پیشقدم میشدند. با توجه به اینکه نتوانستهاند اوضاع را بهبود ببخشند، بلکه بهمراتب اوضاع بدتر شده، پس لاجرم یکی از دو شرط، یعنی علم یا توانایی مفقود است و اینجا باید پاسخگو باشند؛
۲. در حوزه اجرا، نخستین مسئولْ رئیسجمهور است. بهویژه اگر با وعده بهبود بر سر کار آمده و جمعیت بزرگی را امیدوار کرده باشد. قرار نیست در هنگام مطالبه حق، معترض لزوما شجاعت خود را ثابت کند (اصلا هدف اولیه اعتراض هم این نیست)، بلکه باید سخنش صحیح باشد و منصفانه. وجود ساحات نقدناپذیر، نباید ابزاری برای ساکت کردن مردم نسبت به ساحات نقدپذیر شود؛ وگرنه اساسا اعتراض و نقد ناممکن خواهد شد؛
۳. اتفاقا یکی از ایرادات جدی من به رویکرد طرفداران آقای پزشکیان این است که با استدلالی از جنس دلیل سوم موفق به پیروزی شدند. از رقیب لولوی بزرگی ساخته شد که اگر هر وضعی پدید آمد، گفته شود در صورت پیروزی رقیب، بدترش پدید آمد. این رویکرد، نه مسئولانه است نه خردپسند. چراکه رویکردی جدلی و اساسا ابطالناپذیر است. یعنی تا کجا اگر پیش برویم، باز دوستان میخواهند بگویند شکر کنید که بدترش نیامد؟
نهایتا اینکه برای هر وضعیتی، درمانی هست. بله، درباره نیت و انگیزه آقای رئیسجمهور از ورود به کارزار، قضاوتی نشده. ایشان انسانی خوب و خوشنیت؛ ولی دستکم هماکنون که دیدهاند کار دشوار است و از عهده ایشان خارج، انتظار میرود اتفاقا به سبب همان نیت خوب و منش نیک، کار را واگذار کنند و کنار بروند. این نصیحتی است مشفقانه برای آینده سیاسی خود ایشان، وگرنه ما که معلوم نیست با یا بدون ایشان، وضعمان چه شود.
@negarestan_taba
برای شرایط خاص کشور که تقریبا بیسابقه است، بعضا گفته میشود نباید رئیسجمهور را سرزنش یا بازخواست کرد. وقتی بپرسید چرا، پاسخها در یکی از این سه گروه، قابل دستهبندی است:
۱. مشکلات بسیار بنیادی است و رئیسجمهور، تقصیر یا توان رفعشان را ندارد؛
۲. دیواری کوتاهتر از ایشان پیدا نمیشود و نقد ایشان بیهزینه است، بنابراین چون نقد کردن رئیسجمهور بیهزینه است و شجاعتی لازم ندارد، بهتر است به کسان دیگر پرداخته شود؛
۳. همین وضعیت را هم باید شکر کرد، چراکه اگر کسان دیگری سر کار بودند، وضعیت از این هم بدتر بود.
به نظر میرسد هر سه این دلایل، دچار اشکالاند:
۱. وقتی مشکلات بنیادی باشند، یعنی قدمتی طولانی دارند. آقای رئیسجمهور، یا از این وضع مطلع بودهاند یا نامطلع. اگر نامطلع بودهاند (که طبیعتا نبودهاند)، صلاحیت لازم را برای ورود به کارزار و این جایگاه نداشتهاند. نخستین شرط و صلاحیت این است که جایی را که برای مدیریتش اقدام میکنید، بهخوبی بشناسید. اما اگر اطلاع داشتهاند و پا پیش گذاشتهاند، بنابراین لابد به توانایی خودشان ایمان داشتهاند که میتوانند مشکلات بنیادی و سیستمی را حل کنند. وگرنه باز هم نباید پیشقدم میشدند. با توجه به اینکه نتوانستهاند اوضاع را بهبود ببخشند، بلکه بهمراتب اوضاع بدتر شده، پس لاجرم یکی از دو شرط، یعنی علم یا توانایی مفقود است و اینجا باید پاسخگو باشند؛
۲. در حوزه اجرا، نخستین مسئولْ رئیسجمهور است. بهویژه اگر با وعده بهبود بر سر کار آمده و جمعیت بزرگی را امیدوار کرده باشد. قرار نیست در هنگام مطالبه حق، معترض لزوما شجاعت خود را ثابت کند (اصلا هدف اولیه اعتراض هم این نیست)، بلکه باید سخنش صحیح باشد و منصفانه. وجود ساحات نقدناپذیر، نباید ابزاری برای ساکت کردن مردم نسبت به ساحات نقدپذیر شود؛ وگرنه اساسا اعتراض و نقد ناممکن خواهد شد؛
۳. اتفاقا یکی از ایرادات جدی من به رویکرد طرفداران آقای پزشکیان این است که با استدلالی از جنس دلیل سوم موفق به پیروزی شدند. از رقیب لولوی بزرگی ساخته شد که اگر هر وضعی پدید آمد، گفته شود در صورت پیروزی رقیب، بدترش پدید آمد. این رویکرد، نه مسئولانه است نه خردپسند. چراکه رویکردی جدلی و اساسا ابطالناپذیر است. یعنی تا کجا اگر پیش برویم، باز دوستان میخواهند بگویند شکر کنید که بدترش نیامد؟
نهایتا اینکه برای هر وضعیتی، درمانی هست. بله، درباره نیت و انگیزه آقای رئیسجمهور از ورود به کارزار، قضاوتی نشده. ایشان انسانی خوب و خوشنیت؛ ولی دستکم هماکنون که دیدهاند کار دشوار است و از عهده ایشان خارج، انتظار میرود اتفاقا به سبب همان نیت خوب و منش نیک، کار را واگذار کنند و کنار بروند. این نصیحتی است مشفقانه برای آینده سیاسی خود ایشان، وگرنه ما که معلوم نیست با یا بدون ایشان، وضعمان چه شود.
@negarestan_taba
👏9👎2❤1🔥1
دو سایت پرکاربرد پژوهشی
یکی از پرسشهای پرتکرار دانشجویان برای پژوهش، درباره سایتهای دانلود منابع انگلیسی است. البته تعداد این سایتها بسیار است، ولی اینکه کدام آسانتر و کاربردیترند و بدون ثبتنام و عضویت قابل استفادهاند، آنچه شخصا استفاده میکنم و فعلا بهنسبت رضایتبخش است، این دو هستند:
۱. دانلود مقاله:
sci-hub
ازآنجاکه این سایت دائما پسوند دامنهاش را عوض میکند، باید نخست عنوانش را در یک موتور جستوجو، مثلا گوگل سرچ کنید و سپس به فهرست لینکها دسترسی پیدا خواهید کرد. وقتی وارد سایت شدید، فقط کافی است لینک مقاله مورد نظر یا doi آن را وارد کنید تا فایل کامل مقاله را برایتان بیاورد.
۲. دانلود کتاب
annas-archive.org
در این سایت، پس از جستوجو و پیدا کردن کتاب، از دو روش برای دانلود میتوانید استفاده کنید: روش سریع که نیازمند ثبتنام است و روش کُند که نیازی به ثبتنام ندارد و البته معمولا کمتر از چند دقیقه طول میکشد.
البته شاید برای یافتن عنوان، بهتر باشد ابتدا در گوگل اسکالر جستوجو کنید و آنگاه مواردی را که فاقد لینک دانلود هستند به این دو سایت ببرید؛ چراکه هم از حیث عناوین جامعتر است و هم برای ارجاعدهی، آدرسهای مختلف را در اختیار میگذارد.
اگر احیانا شما هم روشهای خوب یا بهتری میشناسید، سپاسگزار میشوم در بخش نظرات به اشتراک بگذارید.
@negarestan_taba
یکی از پرسشهای پرتکرار دانشجویان برای پژوهش، درباره سایتهای دانلود منابع انگلیسی است. البته تعداد این سایتها بسیار است، ولی اینکه کدام آسانتر و کاربردیترند و بدون ثبتنام و عضویت قابل استفادهاند، آنچه شخصا استفاده میکنم و فعلا بهنسبت رضایتبخش است، این دو هستند:
۱. دانلود مقاله:
sci-hub
ازآنجاکه این سایت دائما پسوند دامنهاش را عوض میکند، باید نخست عنوانش را در یک موتور جستوجو، مثلا گوگل سرچ کنید و سپس به فهرست لینکها دسترسی پیدا خواهید کرد. وقتی وارد سایت شدید، فقط کافی است لینک مقاله مورد نظر یا doi آن را وارد کنید تا فایل کامل مقاله را برایتان بیاورد.
۲. دانلود کتاب
annas-archive.org
در این سایت، پس از جستوجو و پیدا کردن کتاب، از دو روش برای دانلود میتوانید استفاده کنید: روش سریع که نیازمند ثبتنام است و روش کُند که نیازی به ثبتنام ندارد و البته معمولا کمتر از چند دقیقه طول میکشد.
البته شاید برای یافتن عنوان، بهتر باشد ابتدا در گوگل اسکالر جستوجو کنید و آنگاه مواردی را که فاقد لینک دانلود هستند به این دو سایت ببرید؛ چراکه هم از حیث عناوین جامعتر است و هم برای ارجاعدهی، آدرسهای مختلف را در اختیار میگذارد.
اگر احیانا شما هم روشهای خوب یا بهتری میشناسید، سپاسگزار میشوم در بخش نظرات به اشتراک بگذارید.
@negarestan_taba
❤6🙏2👍1💯1
در باب اهمیت ایرادهای جزئی
در داوری پایاننامهها و رسالهها سنت حسنهای مرسوم است و آن اینکه در آغاز، بخشی از محاسن رساله بیان شود و سپس از ایرادهای جزئی به سمت ایرادهای کلی و ساختاری میروند. یعنی از مسائل صوری و ویرایشی و ایرادات تایپی و املایی به سمت مسائل محتوایی و علمی. به موازات این حرکت، تمرکز هم افزایش مییابد. یعنی از آن ایرادات جزئی، یکی دو مثال بیان، و بهسرعت گذر میشود، ولی بر روی ایرادات ساختاری و محتوایی مکث میشود تا بهتفصیل بررسی شوند. معنای ضمنی این ترتیب و تمرکز آن است که قدر و قیمت محتوای علمی و تلاش اصلی دانشجو جدی گرفته شده است.
اگر وضع چنان باشد که هیچ ایرادی جز همان ایرادهای جزئی یافت نشود و نتوان به کلیت رساله ایراد گرفت (که البته بسیار نادر است و بلکه در موارد زیادی، برعکس است) معنایش این است که یا رساله به لحاظ محتوایی بسیار عالی است یا دستکم آن داور در چنان مقام علمیای نبوده که بتواند ایراد علمی و محتوایی بگیرد. هرچند لازم است دانشجو همان ایرادهای جزئی را هم یادداشتبرداری کند تا کارش را باز هم بهبود ببخشد.
اما اگر شرایط طوری باشد که داور نتواند ایراد جدیای بگیرد و برای پوشاندن ضعف علمی خود یا کمکاریاش در مطالعه و بررسی، بر ایرادهای جزئی تمرکز کند و بخواهد آنها را بزرگ جلوه دهد و کلیت عالی یا نسبتا خوب رساله را تحتالشعاع همان ایرادات ریز و جزئی کند و نمره را هم صرفا بهسبب همین ایرادات جزئی، کمتر از حد شایستگی بدهد، آنوقت دیگر از مقام انصاف هم خارج شده و ایراداتش را میتوان بنیاسرائیلی نامید.
با اینکه در جلسات داوری بسیاری حاضر بودهام، کمتر دیدهام داوری خودش را در چنین مهلکه رسوایی بیندازد. حتی در مواردی که استادِ داوری فرصت نکرده بهخوبی مطالعه کند، در همان آغاز صادقانه میگوید و خود را از داوری تفصیلی معاف میکند. شاید به این دلیل که در چنین جلساتی، داور بهخوبی میداند در مقابل کسانی از سلک و صنف خود نشسته و اگر بخواهد از حقه پیشگفته استفاده کند، بهراحتی تشخیص داده میشود. وگرنه اگر فقط داور میبود و خود دانشجو و مخاطبان، و در جلسه دفاع استادان راهنما و مشاور و داور و نماینده تحصیلات تکمیلی حاضر نمیبودند، چنین خبطهایی بیشتر صورت میگرفت. شاید هم بالاتر از این، اساسا انصاف علمی است که رفتهرفته در استادان باسابقهتر افزایش مییابد. بهویژه درباره اِعمال سلیقه، فراوان دیدهام که اساتید بگویند: «هرچند سلیقه و دیدگاه خودم چیز دیگری است، ولی اینجا بر اساس سلیقه خودم داوری نمیکنم» و واقعا هم ملتزم باشند.
با این حال در قضاوتهای روزانه و خارج از آکادمی، چنین ایراد گرفتنهایی رایجتر است و بسیاری از رویدادها و دستاوردها و تلاشها، مشمول چنین داوریهای ناشیانه و نامنصفانهای میشوند. البته تا جایی که دیدهام، مخاطب عام باهوش است و کمتر فریب میخورد. ولی بعضا بیخبری یا قرار گرفتن در یک اتاق پژواک، سبب میشود این حقه، بهخوبی تشخیص داده نشود.
اینجا کاری ندارم که انگیزه و نیت از این نوع ایراد گرفتن، یعنی ایرادهای بنیاسرائیلی چیست. ما که نمیتوانیم نیتخوانی کنیم یا پرونده فکری همه را بررسی نماییم. ولی دستکم میتوانیم درباره هر رویداد یا تلاشی که در معرض داوری است، کلیت و محتوایش را بنگریم و بعد نقد و داوری قضاوتکنندگان را بسنجیم و اگر خارج از انصاف، یعنی کلنگری و محتوانگری بود، نادیدهاش بگیریم. هرچند اگر خودمان مخاطب آن ایرادهای جزئی باشیم، مثل آن دانشجوی جلسه دفاع، بهتر است حتی همانها را هم در کار خود برطرف کنیم.
@negarestan_taba
در داوری پایاننامهها و رسالهها سنت حسنهای مرسوم است و آن اینکه در آغاز، بخشی از محاسن رساله بیان شود و سپس از ایرادهای جزئی به سمت ایرادهای کلی و ساختاری میروند. یعنی از مسائل صوری و ویرایشی و ایرادات تایپی و املایی به سمت مسائل محتوایی و علمی. به موازات این حرکت، تمرکز هم افزایش مییابد. یعنی از آن ایرادات جزئی، یکی دو مثال بیان، و بهسرعت گذر میشود، ولی بر روی ایرادات ساختاری و محتوایی مکث میشود تا بهتفصیل بررسی شوند. معنای ضمنی این ترتیب و تمرکز آن است که قدر و قیمت محتوای علمی و تلاش اصلی دانشجو جدی گرفته شده است.
اگر وضع چنان باشد که هیچ ایرادی جز همان ایرادهای جزئی یافت نشود و نتوان به کلیت رساله ایراد گرفت (که البته بسیار نادر است و بلکه در موارد زیادی، برعکس است) معنایش این است که یا رساله به لحاظ محتوایی بسیار عالی است یا دستکم آن داور در چنان مقام علمیای نبوده که بتواند ایراد علمی و محتوایی بگیرد. هرچند لازم است دانشجو همان ایرادهای جزئی را هم یادداشتبرداری کند تا کارش را باز هم بهبود ببخشد.
اما اگر شرایط طوری باشد که داور نتواند ایراد جدیای بگیرد و برای پوشاندن ضعف علمی خود یا کمکاریاش در مطالعه و بررسی، بر ایرادهای جزئی تمرکز کند و بخواهد آنها را بزرگ جلوه دهد و کلیت عالی یا نسبتا خوب رساله را تحتالشعاع همان ایرادات ریز و جزئی کند و نمره را هم صرفا بهسبب همین ایرادات جزئی، کمتر از حد شایستگی بدهد، آنوقت دیگر از مقام انصاف هم خارج شده و ایراداتش را میتوان بنیاسرائیلی نامید.
با اینکه در جلسات داوری بسیاری حاضر بودهام، کمتر دیدهام داوری خودش را در چنین مهلکه رسوایی بیندازد. حتی در مواردی که استادِ داوری فرصت نکرده بهخوبی مطالعه کند، در همان آغاز صادقانه میگوید و خود را از داوری تفصیلی معاف میکند. شاید به این دلیل که در چنین جلساتی، داور بهخوبی میداند در مقابل کسانی از سلک و صنف خود نشسته و اگر بخواهد از حقه پیشگفته استفاده کند، بهراحتی تشخیص داده میشود. وگرنه اگر فقط داور میبود و خود دانشجو و مخاطبان، و در جلسه دفاع استادان راهنما و مشاور و داور و نماینده تحصیلات تکمیلی حاضر نمیبودند، چنین خبطهایی بیشتر صورت میگرفت. شاید هم بالاتر از این، اساسا انصاف علمی است که رفتهرفته در استادان باسابقهتر افزایش مییابد. بهویژه درباره اِعمال سلیقه، فراوان دیدهام که اساتید بگویند: «هرچند سلیقه و دیدگاه خودم چیز دیگری است، ولی اینجا بر اساس سلیقه خودم داوری نمیکنم» و واقعا هم ملتزم باشند.
با این حال در قضاوتهای روزانه و خارج از آکادمی، چنین ایراد گرفتنهایی رایجتر است و بسیاری از رویدادها و دستاوردها و تلاشها، مشمول چنین داوریهای ناشیانه و نامنصفانهای میشوند. البته تا جایی که دیدهام، مخاطب عام باهوش است و کمتر فریب میخورد. ولی بعضا بیخبری یا قرار گرفتن در یک اتاق پژواک، سبب میشود این حقه، بهخوبی تشخیص داده نشود.
اینجا کاری ندارم که انگیزه و نیت از این نوع ایراد گرفتن، یعنی ایرادهای بنیاسرائیلی چیست. ما که نمیتوانیم نیتخوانی کنیم یا پرونده فکری همه را بررسی نماییم. ولی دستکم میتوانیم درباره هر رویداد یا تلاشی که در معرض داوری است، کلیت و محتوایش را بنگریم و بعد نقد و داوری قضاوتکنندگان را بسنجیم و اگر خارج از انصاف، یعنی کلنگری و محتوانگری بود، نادیدهاش بگیریم. هرچند اگر خودمان مخاطب آن ایرادهای جزئی باشیم، مثل آن دانشجوی جلسه دفاع، بهتر است حتی همانها را هم در کار خود برطرف کنیم.
@negarestan_taba
❤3👏3👌3
پنجشنبه گذشته نخستین رساله دکتری گروه فلسفه اخلاق دانشگاه ادیان با عنوان «اخلاق جاودانگیبنیاد: بررسی اخلاق در نسبت با هراس از مرگ و میل به جاودانگی» دفاع شد و توفیق داشتم در کنار دوست و همکار عزیز، دکتر سیدجمالالدین میرشرفالدین به عنوان راهنما، دانشجوی عزیز آقای محمدرضا امینی را همراهی کنم. مشاوره را نیز خانم دکتر باشیزاده به عهده داشتند. این رساله که رویکردی توصیفی تبیینی دارد اخلاق را در دو سطح بررسی میکند و هر سطح را مبتنی بر یک احساس خاص میداند: سطح حداقلی اخلاق که بایدها و نبایدهای اولیه و عمدتا خودگرایانه است، مبتنی بر هراس از مرگ و سطح دوم و عالی اخلاق که دربردارنده رفتارهای دیگرخواهانه و ایثارگرانه است، برخاسته از میل به جاودانگی است.
داوران گرامی آقایان دکتر شهبازی، دکتر حسینی سورکی و دکتر محمد حیدرپور نکات و ظرایف دقیقی را یادآور شدند که بسیار از آنها آموختم. نهایتا رساله حائز درجه عالی شناخته شد. به دکتر امینی صمیمانه تبریک میگویم و برایش در ادامه مسیر علمی آرزوی دوام توفیقات را دارم.
برای آشنایی بیشتر با دیدگاههای نویسنده رساله، به کانال وزین ایشان سر بزنید:
https://t.me/Paleoethics
داوران گرامی آقایان دکتر شهبازی، دکتر حسینی سورکی و دکتر محمد حیدرپور نکات و ظرایف دقیقی را یادآور شدند که بسیار از آنها آموختم. نهایتا رساله حائز درجه عالی شناخته شد. به دکتر امینی صمیمانه تبریک میگویم و برایش در ادامه مسیر علمی آرزوی دوام توفیقات را دارم.
برای آشنایی بیشتر با دیدگاههای نویسنده رساله، به کانال وزین ایشان سر بزنید:
https://t.me/Paleoethics
❤7👏5
تاسیان: روایتی متفاوت از گذشته
در ایام تعطیلات فرصتی دست داد تا تاسیان را ببینم و حالا فرصتی که چندخطی دربارهاش بنویسم. البته نه به عنوان ناقد فیلم یا فیلمنامه که مثلا انسجام داستان و شخصیتپردازی و روایت تاریخی و... چه قوت و ضعفهایی داشته است؛ بلکه صرفا بعضی برداشتهای شخصیام از کلیت داستان و بهویژه نگاه اخلاقی حاکم بر متن را با رویکرد توصیفی (و با اعتراف به احتمال خطا در تکتک برداشتها) بیان میکنم. تا حد ممکن میکوشم داوری نکنم. پیشاپیش درجاتی از افشای داستان (اسپویل) را هم اطلاعرسانی و بابتش عذرخواهی میکنم تا تماشاناکردگانِ مصمم ضرر نکنند.
پیش از هر چیز به نظر میرسد فیلم در رفتوآمدی بین یک تراژدی عاشقانه، روایتی تاریخی و روایتی نمادین است. ولی خط اصلی داستان، همان تراژدی عاشقانه است که آغاز و پایان فیلم و بیشترین حجم فیلمنامه و خود عنوان را دربرگرفته؛ هرچند ممکن است گفته شود کل داستان را هم میتوان برداشت نمادین کرد و در این صورت همه وقایع و عناصر را باید در آن قالب تفسیر نمود. پذیرش این مطلب دشوار است، زیرا غالب طرفداران تفسیر نمادین میگویند آنچه برای شیرین رخ داد، نمادی است از آنچه بر سر ایران میرود؛ درحالیکه فیلم روایتگر عشقی شخصی است و آنهمه که رخ داد، علتالعللش یا دستکم مهمترین علتش «عشق» بود. در ایران تراژدی مشابهی نداشتهایم که علتالعللش عشق شخصی یا اساسا عشق به میهن باشد. به طور خاص درباره انقلاب ۵۷، تبیینهای متفاوتی ذکر شده، از جمله تبیینهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، روانشناختی (وضعیت شاه)، بینالمللی (دسیسه) و تبیین غالب یعنی دینی (اسلامی). ولی تبیین ملیگرایانه و میهنپرستانهای در کار نیست یا جدی نیست.
اینکه در این رفتوبرگشت چه انگیزهای وجود داشته دقیقا برایم روشن نیست. آیا برای حذر دادن از تغییرات انقلابی و هیجانی و تشویق به اصلاح است یا برای تحریک حس نوستالژی و یادآوری دوران خوش گذشته یا صرفا همایندسازی برای ایجاد جذابیت و جنجال و بالا رفتن فروش. ولی احساسی که ایجاد میشود، احتمالا در کوتاهمدت و خودآگاه، احساس نوستالژی است و شاید در بلندمدت و ناخودآگاه، ایجاد هراس از شورش و تخریب غیرهدفمند و شورمند و ترغیب به کجدار و مریز پیش رفتن.
درباره خط داستانی عاشقانه، اگر فقط ما بودیم و همین روایت، مثلا داستان در تاریخی غیر از سال ۵۶ و جغرافیای خارج از ایران روایت میشد، برداشت نهایی، بر حذر داشتن از عشقهای نامتعارف (با اختلاف طبقاتی و بدون رضایت خانواده) و انذار نسبت به هیجانسالاری در عشق میبود. اینجا شاید یک مدافع تفسیر نمادین و طرفدار رویکرد اصلاحات بگوید میتوان تغییرات انقلابی را به عشقهای هیجانی و فاقد منطق تشبیه کرد. ولی دشوار میتوان این را پذیرفت؛ چون هسته هیجانی در یکی عشق است و در دیگری میل به تغییر و پیشرفت آنی. البته موافقم که کاشت دفنگونه سرو آزاد در آغاز فیلم هنگام تولد شیرین، و نهایتا مرگ او در پای همان سرو، گویا پیامی از نمادسازی کلی داشته است؛ رؤیای شیرین آزادی و نهایتا مرگ و ویرانی.
اما درباره تصویر اخلاقی حاکم بر فیلم، برداشت من نیز مانند اکثریت این بود که چپها متهم اصلیاند. حتی فرهیختگان این جریان (استاد و دانشجو) در فیلم، نمادهایی هستند از خیانت، نفعپرستی، آدمفروشی، بیوفایی و مهمتر از همه رؤیافروشی و تخریبگری.
سه گروه دیگر، یعنی «راستگرایان مذهبی»، «راستگرایان لیبرال» و «ساواک» (که نماینده اصلی حاکمیت است) به درجات مختلفی، خاکستری نشان داده میشوند، هرچند هر سه، خاکستری مایل به سفید.
شخصیتپردازی اخلاقی راستگرایانِ مذهبی که در فیلم، پای دیگر انقلاباند، منفی نیست. نه منش و شخصیتشان بد نمایش داده میشود، نه روش مبارزهشان خشونتآمیز، نه نیتشان شوم و پلید. راستگرایان لیبرال یا سکولار که در رأسشان جمشید نجات و خانوادهاش است نیز پلید و خبیث نشان داده نمیشوند. در فکر ساخت و آبادانیاند، دست بهخیرند و احساسات میهنپرستانه دارند. نهایتا ساواک نیز دستکم با روایت غالبی که پس از ۵۷ شنیدهایم تفاوت جدی دارد و سفیدتر نشان داده میشود. سعید در عین اینکه به اقتضای شغلش درشتیهایی با مردم دارد، فردی وظیفهشناس، تا جایی از فیلم بامعرفت و بامرام و نسبتا منطقی نمایانده میشود و با آن نامه آخر فیلم، مشخص میشود دلسوز و دغدغهمند هم بوده است.
نهایتا اینکه شخصیتهای متفاوتی در این فیلم از علاقه به ایران میگویند و تصویری که از مناظر زیبای شهری و روستایی ایران ارائه میشود، حسی از اهمیت میهندوستی را نیز منتقل میکند.
سوای همه قوتها و ضعفهای فیلمنامه بهویژه مشکلاتی که در شخصیتپردازی امیر و انسجام داستان وجود داشت، به نظرم سریال متفاوتی است که مخاطب را به بازاندیشی انقلاب دعوت میکند، چپها را به لجن میکشد و وطن را عزیز میشمارد.
@negarestan_taba
در ایام تعطیلات فرصتی دست داد تا تاسیان را ببینم و حالا فرصتی که چندخطی دربارهاش بنویسم. البته نه به عنوان ناقد فیلم یا فیلمنامه که مثلا انسجام داستان و شخصیتپردازی و روایت تاریخی و... چه قوت و ضعفهایی داشته است؛ بلکه صرفا بعضی برداشتهای شخصیام از کلیت داستان و بهویژه نگاه اخلاقی حاکم بر متن را با رویکرد توصیفی (و با اعتراف به احتمال خطا در تکتک برداشتها) بیان میکنم. تا حد ممکن میکوشم داوری نکنم. پیشاپیش درجاتی از افشای داستان (اسپویل) را هم اطلاعرسانی و بابتش عذرخواهی میکنم تا تماشاناکردگانِ مصمم ضرر نکنند.
پیش از هر چیز به نظر میرسد فیلم در رفتوآمدی بین یک تراژدی عاشقانه، روایتی تاریخی و روایتی نمادین است. ولی خط اصلی داستان، همان تراژدی عاشقانه است که آغاز و پایان فیلم و بیشترین حجم فیلمنامه و خود عنوان را دربرگرفته؛ هرچند ممکن است گفته شود کل داستان را هم میتوان برداشت نمادین کرد و در این صورت همه وقایع و عناصر را باید در آن قالب تفسیر نمود. پذیرش این مطلب دشوار است، زیرا غالب طرفداران تفسیر نمادین میگویند آنچه برای شیرین رخ داد، نمادی است از آنچه بر سر ایران میرود؛ درحالیکه فیلم روایتگر عشقی شخصی است و آنهمه که رخ داد، علتالعللش یا دستکم مهمترین علتش «عشق» بود. در ایران تراژدی مشابهی نداشتهایم که علتالعللش عشق شخصی یا اساسا عشق به میهن باشد. به طور خاص درباره انقلاب ۵۷، تبیینهای متفاوتی ذکر شده، از جمله تبیینهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، روانشناختی (وضعیت شاه)، بینالمللی (دسیسه) و تبیین غالب یعنی دینی (اسلامی). ولی تبیین ملیگرایانه و میهنپرستانهای در کار نیست یا جدی نیست.
اینکه در این رفتوبرگشت چه انگیزهای وجود داشته دقیقا برایم روشن نیست. آیا برای حذر دادن از تغییرات انقلابی و هیجانی و تشویق به اصلاح است یا برای تحریک حس نوستالژی و یادآوری دوران خوش گذشته یا صرفا همایندسازی برای ایجاد جذابیت و جنجال و بالا رفتن فروش. ولی احساسی که ایجاد میشود، احتمالا در کوتاهمدت و خودآگاه، احساس نوستالژی است و شاید در بلندمدت و ناخودآگاه، ایجاد هراس از شورش و تخریب غیرهدفمند و شورمند و ترغیب به کجدار و مریز پیش رفتن.
درباره خط داستانی عاشقانه، اگر فقط ما بودیم و همین روایت، مثلا داستان در تاریخی غیر از سال ۵۶ و جغرافیای خارج از ایران روایت میشد، برداشت نهایی، بر حذر داشتن از عشقهای نامتعارف (با اختلاف طبقاتی و بدون رضایت خانواده) و انذار نسبت به هیجانسالاری در عشق میبود. اینجا شاید یک مدافع تفسیر نمادین و طرفدار رویکرد اصلاحات بگوید میتوان تغییرات انقلابی را به عشقهای هیجانی و فاقد منطق تشبیه کرد. ولی دشوار میتوان این را پذیرفت؛ چون هسته هیجانی در یکی عشق است و در دیگری میل به تغییر و پیشرفت آنی. البته موافقم که کاشت دفنگونه سرو آزاد در آغاز فیلم هنگام تولد شیرین، و نهایتا مرگ او در پای همان سرو، گویا پیامی از نمادسازی کلی داشته است؛ رؤیای شیرین آزادی و نهایتا مرگ و ویرانی.
اما درباره تصویر اخلاقی حاکم بر فیلم، برداشت من نیز مانند اکثریت این بود که چپها متهم اصلیاند. حتی فرهیختگان این جریان (استاد و دانشجو) در فیلم، نمادهایی هستند از خیانت، نفعپرستی، آدمفروشی، بیوفایی و مهمتر از همه رؤیافروشی و تخریبگری.
سه گروه دیگر، یعنی «راستگرایان مذهبی»، «راستگرایان لیبرال» و «ساواک» (که نماینده اصلی حاکمیت است) به درجات مختلفی، خاکستری نشان داده میشوند، هرچند هر سه، خاکستری مایل به سفید.
شخصیتپردازی اخلاقی راستگرایانِ مذهبی که در فیلم، پای دیگر انقلاباند، منفی نیست. نه منش و شخصیتشان بد نمایش داده میشود، نه روش مبارزهشان خشونتآمیز، نه نیتشان شوم و پلید. راستگرایان لیبرال یا سکولار که در رأسشان جمشید نجات و خانوادهاش است نیز پلید و خبیث نشان داده نمیشوند. در فکر ساخت و آبادانیاند، دست بهخیرند و احساسات میهنپرستانه دارند. نهایتا ساواک نیز دستکم با روایت غالبی که پس از ۵۷ شنیدهایم تفاوت جدی دارد و سفیدتر نشان داده میشود. سعید در عین اینکه به اقتضای شغلش درشتیهایی با مردم دارد، فردی وظیفهشناس، تا جایی از فیلم بامعرفت و بامرام و نسبتا منطقی نمایانده میشود و با آن نامه آخر فیلم، مشخص میشود دلسوز و دغدغهمند هم بوده است.
نهایتا اینکه شخصیتهای متفاوتی در این فیلم از علاقه به ایران میگویند و تصویری که از مناظر زیبای شهری و روستایی ایران ارائه میشود، حسی از اهمیت میهندوستی را نیز منتقل میکند.
سوای همه قوتها و ضعفهای فیلمنامه بهویژه مشکلاتی که در شخصیتپردازی امیر و انسجام داستان وجود داشت، به نظرم سریال متفاوتی است که مخاطب را به بازاندیشی انقلاب دعوت میکند، چپها را به لجن میکشد و وطن را عزیز میشمارد.
@negarestan_taba
❤3💔2🥰1👏1😢1