نگرستان | مرتضی طباطبائی
183 subscribers
32 photos
6 videos
18 links
عضو هیئت علمی دانشگاه ادیان و مذاهب، گروه فلسفه

گاه‌نوشت‌های فلسفی و اجتماعی

مسیر ارتباط:
@MortezaTaba94
Download Telegram
این نمودار که در سالنامه معتبر «کتاب حقایق جهانی» (CIA world fact book) منتشر شده، نشان می‌دهد که از هر هزار متولد جدید در دنیا، چند نفر در کدام کشورها زاده می‌شوند.
از نکات جالب توجه این است که زادآوری نیجریه، از کل اروپا (با احتساب روسیه) و اقیانوسیه بیشتر است و با برخی پیش‌بینی‌ها که نیجریه را در سال ۲۱۰۰ دومین کشور پرجمعیت دنیا با حدود ۸۰۰ میلیون جمعیت تخمین می‌زنند، همخوان است.
درباره ایران به نظر می‌رسد علی‌‌رغم هشدارها، وضعیت آن‌قدرها بد نیست و همانطور که ایران حدود یک درصد جمعیت جهان را داراست، زاد و ولد نیز همان یک درصد است و در شرایطی که کشورمان، ۷ درصد ذخایر معدنی جهان را در اختیار دارد، با مدیریت صحیح و بهبود وضع اقتصادی، جای نگرانی از این شیب معتدل نباید باشد که البته به نظر می‌رسد همه مشکل در همین مدیریت است.
👍13❤1
درباره ملاک عمل درست
حدود هشت سال پیش استاد مصطفی ملکیان در سخنرانی‌ای در قم، این بحث را مطرح کرد که از میان ملاک‌های سه‌گانه برای تشخیص عمل درست، یعنی نیت، وظیفه و پیامد، اگر نتوان یکی را برگزید، چه باید کرد و آیا می‌توان به یک نظام تلفیقی دست زد یا نه؟ بحثش در آن جلسه این بود که هر سه نظام پیامدگرایی، فضیلت‌گرایی و وظیفه‌گرایی، نظام‌هایی بسیار قوی هستند و در عین حال هر سه، مشکلاتی دارند حل‌نشدنی و به‌تنهایی نمی‌توانند مورد اتکا باشند. بنابراین اگر بتوان نظامی داشت که محاسن آن سه را داشته باشد و از معایبشان مبرا باشد، قطعا بهتر است.

چند ماه بعد در جلسه‌ای خصوصی با ایشان، پاسخی را که به ذهنم می‌رسید برایش گفتم: شروع با فضیلت‌گرایی در حوزه شخصی و رابطه با خود، افزودن یک قید وظیفه‌گرایانه یعنی قاعده زرین در روابط با دیگران، و پس از آن با حفظ فضیلت‌گرایی و قید وظیفه‌گرایانه‌اش، افزودن قید پیامدگرایانۀ سودگرایانه در ارتباط با محیط زیست. نظر جناب ملکیان این بود که تلفیق باید همه حوزه‌های روابط را یک‌دست پوشش دهد. گفتم پس نظر شما چیست؟ نمی‌دانم آنجا بود که نخستین بار مطرح کرد یا قبلا هم گفته بود، ولی به هر حال آنجا گفت و بعدها در جلسات دیگری هم تکرار کرد که الگوی مطلوب تلفیقی او چنین است که ابتدائا در هر چهار حوزه رابطه (به ترتیب اهمیت و تاثیر: رابطه با خالق، رابطه با خود، رابطه با دیگر انسان‌ها و رابطه با جهان) با فضیلت‌گرایی آغاز کنیم؛ هر جا به تحیر نظری و سرگشتگی عملی رسیدیم، سراغ وظیفه‌گرایی برویم و ادامه دهیم و باز اگر با وجود این دو نظام فکری، دچار تحیر نظری و سرگشتگی عملی شدیم، نهایتا با پیامدگرایی مسئله را حل کنیم.

هرچند رساله دکتری‌ام را بر اساس الگوی پیشنهادی خودم نگاشتم، اما بعدها به این نتیجه رسیدم که الگوی ملکیان، الگوی نظام‌مندتری است. هرچند از همان اول این نکته دکتر غلامحسین توکلی (استاد راهنمایم) در گوشم زنگ می‌زد که تلفیق، «نه این است و نه آن»! و بهتر است بر یکی از این نظام‌ها، ولو با همه ضعف‌هایش اتکا شود. همدلی‌ام با نکته دکتر توکلی از این جهت بود که گویا قبول داشتم در جهان، گل بی‌خار وجود ندارد و نمی‌توان همه‌چیز را یک‌جا داشت. پس با تلفیق، ممکن است به جای اینکه قوت همه را داشته باشیم و ضعف‌های هیچ‌یک، چه‌بسا برعکس شود و قوت‌های خالص هیچ‌یک را نداشته باشیم، ولی ضعف‌هایشان همچنان باشد!

الان که مدتی است باز این مسئله ذهنم را درگیر کرده، اساسا از زاویه دیگری به قضیه نگاه می‌کنم‌. تصور می‌کنم این سه نوع ملاک و در واقع سه نظریه، برای سه دغدغه جداگانه مطرح شده‌اند و احتمالا هر کدام، در یک جایگاه خاص بهترین کارکرد را دارد و در سایر جایگاه‌ها، کارکردش ضعیف می‌شود. در واقع نظریه فضیلت‌گرایی که از زمان یونان باستان مطرح بود و بر نیت و منش تاکید داشت، اخلاق را به معنای امروزین نمی‌فهمید که بخواهد ملاک عمل درست را تعیین کند؛ بلکه می‌خواست نحوه بودن انسان را بهبود بخشد و عا‌دات و خُلقش حتی‌المقدور را اصلاح کند. تأکید از ابتدا بر خود عامِل (agent) است و جهانی که تجربه می‌کند. از آغاز دوره مدرن که دین تضعیف شد و نظریه امر الهی به محاق رفت، فیلسوفان در صدد برآمدند که ملاک‌هایی را برای عمل درست معرفی کنند تا رفتار اجتماعی را تنظیم کنند، نه آن عالمی را که فرد در درون خود تجربه می‌کند. اما اینجا هم تفاوتی بین کانت و بنتام وجود دارد. کانت می‌خواست بگوید هر یک از ما، با اتکا به عقل و در ارتباطمان با بقیه افراد چگونه رفتار کنیم و عقل عملی چه دستوری به هر یک از ما می‌دهد، ولی بنتام، اخلاق را به عنوان مقدمه قانون‌گذاری می‌خواست و در صدد بود بفهمد که بهترین نوع قانون‌گذاری و اجرای قانون از سوی حکومت چیست؛ یعنی قانون کشور را نهایتا بر چه اصلی می‌توان بنا کرد. بنابراین این دو نیز با آنکه به طور کلی در فضای جدید فکری بودند و بر رفتار اجتماعی متمرکز بودند، ولی از دو زاویه متفاوت به قضیه نگاه می‌کردند؛ یکی فردی و دیگری حاکمیتی.

این نگاه به سرمنشأ شکل‌گیری، اگر آن‌گونه که امروز گمان می‌کنم، مدخلیتی در بحث داشته باشد، احتمالا ما را به این نتیجه خواهد رساند که هر یک از این سه نظریه، به‌ترتیب برای هر یک از سه هدف پیش‌گفته (ارتقای شخصی، تعاملات اجتماعی و قانون‌گذاری) کارکرد بهتری دارند و به میزانی که از آن هدف اولیه فاصله بگیرند، ضعیف‌تر خواهند شد. می‌دانم که این مطلب نیز خود سرآغاز دعواهای جدید است، ولی مدتی است هر چه پیش‌تر می‌روم، شواهد بیشتری در تایید این نظر می‌یابم. توفیقی باشد، بیشتر خواهم نوشت.
👍10❤2
توصیه افراطی به اصلاح فرهنگ، مصداقی از اخلاق‌فروشی

اصطلاح moralism در فلسفه اخلاق* که امروزه دارای بار منفی است، به معنای تأکید بیش از حد، نابجا یا غیرواقع‌گرایانه بر اصول اخلاقی و یا طرح اصول بسیار دشوار و پرهزینه اخلاقی است. اگر بخواهیم واژه‌به‌واژه ترجمه کنیم، باید بگوییم اخلاق‌گرایی؛ ولی با توجه به بار منفی این اصطلاح از یک طرف، و اصطلاحاتی همچون زهدفروشی و فخرفروشی در زبان پارسی، به نظرم بهتر است این اصطلاح را «اخلاق‌فروشی» ترجمه کنیم.

سوای فیلسوفان اخلاق و نظریه‌پردازان اخلاق که ممکن است به سبب نادیده گرفتن اقتضائات جهان واقع و سروکار داشتن با ایدئال‌های ذهنی، در دام اخلاق‌فروشی بیفتند، در زندگی روزمره نیز کسانی که خود را اخلاقاً برتر از دیگران می‌پندارند یا همدلی ناچیزی با عموم دارند، در معرض چنین آسیبی هستند.

یکی از مصادیق اخلاق‌فروشی می‌تواند این باشد که وقتی مردمِ جامعه‌ای در شرایط دشوار اقتصادی و معیشتی قرار دارند و بر اساس هرم مزلو، قادر به تأمین طبقه اول نیازهای خود نیستند و در شرایطی که این وضع وخیم، کاملاً تحمیلی و خارج از اراده مردم است، از موضعی برتر و بدون در نظر گرفتن وضعیت جامعه، مرتباً به سرزنش و نصیحت مشغول باشیم، هر مشکل و ضعف و خطایی را به ضعف فرهنگ نسبت دهیم و مردم را برای اصلاح وضعیت، به درون خودشان، مطالعه کتاب (کدام کتاب؟ معلوم نیست، فقط کتاب!) یا اصلاح فرهنگی احاله دهیم. مانند این است که یک عابد زهدفروش، با دیدن مردمِ در حال مشقت، به آنان بگوید هر چه می‌کشید از عبادت نکردن به اندازه کافی است!

بله، هر جامعه‌ای برای پیشرفت، به غنای فرهنگ نیاز دارد؛ ولی اولاً زیست انسانی، کاملاً تابع اولویت‌هاست و وقتی کف نیازهای فیزیولوژیک تامین نشده باشد، نمی‌توان انتظار داشت مردم بر سقف فرهنگ قدم بردارند. به قول جلال‌الدین بلخی، «رستم چه کند در صف، دسته گل و نسرین را»؛ ثانیاً حتی در شرایط رفاه نیز بهترین اقدام برای فرهنگ‌سازی، عمل فرهنگی است، نه زبان به طعن و نصیحت گشودن.



* در نقد ادبی و هنری، moralism معنای دیگری دارد و منظور از آن، قضاوت اثر هنری بر اساس معیارهای اخلاقی است. برای مطالعه بیشتر درباره معنای moralism در حوزه فلسفه اخلاق، به مقاله خانم جولیا درایور با همین عنوان، مراجعه کنید:
Julia Driver, Moralism, Journal of Applied, Philosophy, 22 (2):137–151 (2005)

@Negarestan_taba
👍8❤1
مردم درخور ستایش
احمد زیدآبادی گزارش انتقادی‌ای از وضعیت سواحل جنوب در ایام تعطیلات و بعضی آسیب‌های اجتماعی‌اش نوشته‌ که اگر کسی از نزدیک ندیده باشد، ممکن است از سفر به جنوب منصرف شود ( https://t.me/ahmadzeidabad/4666).

پنج روز گذشته را در استان زیبای بوشهر بودم؛ بندرهای دیلم، امام‌حسن، گناوه و بوشهر. سه روز و سه شب، اتراقگاهمان سواحل خلیج‌فارس بود و از نزدیک با اقشار گوناگون ایرانیان در تماس بودیم. جمعیت بزرگی از شهرهای مختلف و با ظاهرهای متفاوت که به‌خوبی مشخص می‌کرد عقاید متنوع و بلکه متعارضی دارند. ولی آنچه در این همزیستی جلب توجه می‌کرد، روابط حسنه مردم بود. با آنکه زمینه‌های فراوانی برای نزاع و کشمکش وجود داشت؛ مثلاً نوع پوشش در ساحل و آب، تا استفاده از اسپیکرهای بزرگ برای پخش موسیقی و با آنکه امکانات رفاهی جوابگو و متناسب این جمعیت نبود و می‌توانست موجبات ناراحتی و پرخاشگری را فراهم آورد، اما در این سه روز، نه‌تنها شاهد هیچ درگیری‌‌ای نبودم بلکه به‌وفور، تعاملات مثبت مردم با محلی‌ها و نیز خود مسافران با یکدیگر را می‌دیدم.
با آن حجم از مراجعه، این امکان فراهم بود که فروشندگان محلی، به‌راحتی قیمت‌ها را دو برابر یا بیشتر کنند، ولی همگی به قیمت واقعی متعهد بودند. همچنین مغازه‌هایی که برق در اختیار داشتند، بدون چشمداشت پریزهای برق خود را برای شارژ گوشی‌ها در اختیار مسافران قرار می‌دادند. نظیر همین همکاری و همدلی، بین خود مسافران هم برقرار بود. در صف ظرفشویی اگر کسی کارش فقط پر کردن یک بطری یا شست‌وشوی دست و صورت بود، نفر اول صف، جا را برایش باز می‌کرد و دیگران نیز پذیرا بودند. اگر هم کسی وسیله‌ای احتیاج داشت، از مواد غذایی تا پیک‌نیک و زغال، از خانواده کناری خود می‌گرفت و به همین بهانه‌ها باب دوستی هم باز می‌شد. رهگذران وقتی متوجه می‌شدند خانواده‌ای نیازمند یک عکاس برای عکس دسته‌جمعی است، خودشان پیش‌قدم می‌شدند تا کمک کنند و با حوصله به سلیقه جمع عمل می‌کردند.
وقتی با محلی‌ها یا ساکنان شهرهای نزدیک همکلام می‌شدیم، معمولا بیشترین اصرارشان دعوت بود که این چند روز را مهمانشان باشیم، با لحنی مهربانانه که مطمئن می‌شدی تعارف لفظی نیست.
با آنکه هشدارهایی درباره سرقت و لزوم حفاظت از لوازم شنیده بودیم، ولی باز از این جهت نیز در طول این سفر اتفاق خاصی نه برای کاروان ما افتاد نه برای دیگران شاهدش بودیم.

روز سوم، با پیرمرد باصفایی به نام آقای جوهری همکلام شدیم. آقای جوهری را رفقای همسفری از سفرهای قبلی می‌شناختند؛ یکی از محلی‌ها که ماهی و خرچنگ صید می‌کرد و از سر کَرَم، بچه‌ها را مهمان کرده بود و این بار، در حال فروش سایه‌بان به مسافران بود. روی ماسه‌ها نشسته بودیم و بچه‌ها مشغول ساخت قلعه بودند که آقای جوهری از دور آمد. سلام و علیک گرمی کرد و بچه‌ها را یک‌به‌یک گرم در آغوش گرفت، کنارمان نشست به تعریف کردن و یک چایی مهمانمان شد. پنج نفر بودیم، پاکت سیگارش را که درآورد تا بکشد، به هر پنج‌نفرمان جداگانه تعارف کرد. کمی صحبت کردیم و دعوتمان کرد تا به باغش برویم. ناگهان متوجه تبسم و فؤاد و محمدصدرا (خردسالان جمع) شد که در حال ساخت قلعه بودند. بی‌مقدمه خیز برداشت و به طرفشان رفت و گفت من هم بلدم خانه بسازم و شروع به حفر زیرزمینی برای قلعه کرد و تا ده دقیقه مشغول بازی با بچه‌ها شد. قلعه را از چهار پنج طرف، نقب زد و حاصلش چیزی شد شبیه برج ایفل‌. بچه‌ها هم ذوق کرده بودند و شگفت‌زده در حال تقلید روش او بودند. موقع خداحافظی باز گرم در آغوشمان گرفت و رفت.
❤13👍1
این سه منطقه، ۵۰ درصد از تولید ناخالص داخلی جهان را بر عهده دارند. یعنی نیمی از تولید جهان، بر عهده مساحتی حدود ۱۰ درصد جهان است. طبیعتا تقسیم ثروت نیز متناسب با همین نسبت است و توقع اینکه با وجود این اختلاف در تولید، توزیع درآمد و ثروت یکسان باشد، توقع ناواقع‌گرایانه‌‌ای است.
این تصویر در واقع اولا رابطه علّی-معلولی را در نسبت میان کار و ثروت نشان می‌دهد، ثانیا مؤیدی است بر قاعده هشتاد-بیست پاره‌تو، که بیانگر ناهمسانی توزیع در طبیعت است. بنابراین عدالتخواهی واقع‌گرایانه اولا ربطی به مساوات‌طلبی کمونیستی ندارد و ثانیا باید از مسیر تلاش و همت خود افراد پیگیری شود، نه از طریق افزایش دخالت دولت‌ها.

@negarestan_taba
👍8❤1
«همه‌ی سخنان راست‌گفته را می‌ستاییم.»
📚 اوستا- یسنا؛ هات 71

↩️ دروغ سیزده، آفتی رخنه‌یافته از غرب به پیکره‌ی فرهنگ ایرانی و آیین سیزده‌بدر

💠 همان سان که از اوستای پاک و سراسر دیگر‌ بنمایه‌های تاریخی برمی‌آید، یکی از برجسته‌ترین ارزش‌های رفتاری در فرهنگ باستانی ایران‌زمین راستی و راستگویی بوده است.

💠 اینکه مدتی‌ست دروغ اول آوریل -این سنت پوچ غربی- در‌ میان برخی از به‌اصطلاح ایرانیان رخنه کرده است و با نام "دروغ سیزده" شناخته شده است، بیگمان آفتی‌ست به جان سیزده‌بدر که شایسته نیست هم‌میهنان ارجمند ما روی خوشی به آن نشان دهند.

💠 بیگمان کسی که سیزده‌بدر را پاس می‌دارد، در واقع به فرهنگ ایرانی ابراز پایبندی می‌کند اما کسی که روی خوشی به یاوه‌های دروغ سیزده نشان می‌دهد یا آن را به هر شیوه‌ای گسترش می‌دهد، به جنگ این فرهنگ کهن و زیبا رفته است.

💠 چکیده‌ی سخن آنکه دروغ سیزده برای یک ایرانی راستین که به پاسداشت سیزده‌بدر می‌پردازد، هرگز برتافتنی نبوده، نیست و نخواهد بود.

✍ تیرداد نیک‌اندیش

🔥 @AshemVohu2581 🔥
❤7👍4
ریزه‌کاری‌هایی درباره گردانندگی بحث

اینکه یک مجری، پس از سخنان مهمان برنامه خود، رو به حضار یا رو به مهمان دیگر بگوید «ممنون از صبر و تحملتان»، توهین به سخنران و تا حدی هم به حضار و مهمانان است. حضار و مهمانانِ دیگر، خودشان انتخاب کرده‌اند پای صحبت بنشینند و وقتی مجری بگوید ممنون از تحملتان، از سه حال خارج نیست: یا دارد می‌گوید محتوای بحث سخنران، ارزشمند نبوده و صرفاً قابل تحمل بوده، یا در حال انکار اشتیاق و توجه شنوندگان و مهمانان دیگر است، یا هر دو! مگر اینکه واقعا اماره و نشانه‌ واضحی از سر رفتن صبر و تحمل در حضار دیده باشد، که آن هم راهش افزایش ریتم برنامه، ایجاد تنوع در بحث یا تذکر زمان به سخنران است.

نهایتش این است که در صورت عدم رعایت زمان توسط مهمان اول یا کل مهمانان، مجری از جانب خود به جهت قصورش در زمان‌بندی برنامه عذرخواهی کند. به این ترتیب، محتوای سخن سخنرانان، ارزش‌داوری منفی نشده و فقط عدم رعایت زمان، مورد اشاره قرار گرفته که قصور از این جهت، می‌تواند بر عهده مجری، بر عهده مهمان یا هر دوی آنان باشد.

البته در صورتی که دو یا چند مهمان سخنران در برنامه حاضر باشند و مجری نگران دلخوری مهمانان بابت اولویت صحبت باشد (که نگرانی بجایی هم هست)، باید قانونی ثابت مثل سن یا ترتیب حروف الفبای نام خانوادگی داشته باشد که کسی برداشت ارزش‌داورانه نکند. در اینجا، دیگر نفر دوم هیچ دلیلی برای دلخوری ندارد و لزومی هم ندارد از او عذرخواهی شود.

@negarestan_taba
👍7❤2👏1
برهان شر، از منظر فلسفه اخلاق

یک بیمار روانی جنسی یا پدوفیلی (مرد)، دخترکی ۷ساله را می‌فریبد و به او تجاوز می‌کند و سپس او را می‌کشد و سر به نیستش می‌کند. این بیمار روانی تحت تاثیر جبر بیماری که خودش سبب آن نشده است چنین می‌کند و بنابراین گناهکار نیست.
خدای همه جا حاضر و نزدیک‌تر به رگ گردن دخترک و مرد پدوفیلی، در مدت همه این اتفاقات تماشاگر بوده است. چرا خدای همه‌توان کاری نمی‌کند؟

این پرسش را یکی از دوستان برایم ارسال کرده و خواسته تا آن را از منظر فلسفه اخلاق بررسی کنم. این مثال، در واقع از سنخ مثال‌هایی است که ویلیام رو، فیلسوف انگلیسی معاصر مطرح می‌کرد و در امتداد برهان شرّ جی. ال. مکی، فیلسوف استرالیایی است که وجود شرّ در جهان را با وجود خدای همه‌دان، همه‌توان و خیرخواه مطلق ناسازگار می‌دانست.
بررسی اصلی این برهان، در حوزه فلسفه دین و الهیات انجام می‌گیرد، چراکه خداباوران باید توضیح دهند که چگونه می‌توان همزمان به چنان خدایی قائل بود و در عین حال، شرور را در جهان، اعم از شرور طبیعی و شرور اخلاقی توجیه کرد. شاید بتوان برهان شر را سهمگین‌ترین و چالش‌انگیزترین برهان علیه خدای ادیان، به‌ویژه ادیان ابراهیمی دانست و البته فیلسوفان دین موحد، از جمله جان هیک و پلنتینگا تلاش‌هایی برای پاسخ به این مسئله انجام داده‌اند و همچنان جزو مباحث مهم فلسفه دین است.

ولی از منظر فلسفه اخلاق، چه می‌توان گفت؟ در اینجا صرفا نظر شخصی‌ام را بر اساس تأمل اولیه بیان می‌کنم. در مثال حاضر، عاملی که در حال ارتکاب جنایت است، بیماری روانی فرض شده که فاقد کنترل بر رفتار خود است. پس در این صورت، مسئولیت اخلاقی از او سلب می‌شود و نمی‌توان اخلاقاً قضاوتش کرد؛ هرچند مجازات حقوقی‌اش محفوظ است و باید از جامعه دور نگاه داشته شود. بنابراین باید مسئولیت اخلاقی را در جای دیگری جست و سرزنش اخلاقی، متوجه عامل‌های اخلاقی‌ای است که اجازه داده‌اند آن دختربچه با چنان فرد بیماری، تنها شود. از نگاهی سکولار، این افراد مسئول می‌توانند عبارت باشند از والدین یا سرپرستان دختربچه، تا همه عوامل مسئولی که در آزاد گذاردن شخص جانی در جامعه سهل‌انگاری کرده‌اند. ولی از نگاه یک فرد موحد، خدا نیز در همه لحظات توان جلوگیری از این فاجعه را داشته و به وضعیت نیز علم داشته، بنابراین سهم اصلی مسئولیت با اوست و اگر قائل به حسن‌وقبح عقلی و لزوم عادل بودن خدا باشیم، تنها در صورتی که این خداوند بتواند اولاً به نحو بهتری در جهان دیگر برای دختربچه جبران کند، ثانیاً خود دختربچه از این جبران رضایت داشته باشد و ثالثا این جبران، بتواند سایر تبعات را برای بستگان و نزدیکان دختربچه نیز پوشش دهد (در جهان فعلی یا جهان آتی)، این مسئولیت به‌درستی تحقق یافته است. بنابراین از قبل، فرض یک جهان باقی برای حل این مسئله ضروری است. البته ممکن است غیرموحدان یا مستشکلان بگویند خداوند از آغاز نباید اجازه وقوع چنین جنایتی را می‌داد، ولی حتی در جهان سکولار و قانون مدنی نیز ما، «جبران» را معقول‌ترین روش برای به عهده گرفتن مسئولیت می‌دانیم. لذا اگر خداوندِ موحدان، دلیلی نهانی برای ایجاد شر در جهان داشته باشد، به نظر من با آن نوع جبرانی که گفتم مسئولیت اخلاقی خود را به عهده گرفته است. ازآنجاکه در غالب ادیان، خداوند را به سبب وسعت رأفت و رحمتش، قادر و مایل به چنین جبرانی می‌دانند، به نظر می‌رسد موحدان بتوانند از این طریق، مسئولیت اخلاقی را به طور کامل بر عهده خداوند قرار دهند.

@negarestan_taba
👍9❤2👎2
در فضیلت میهن‌دوستی

حدود ۱۳ سال پیش بود که در دیداری با یکی از خویشان، مواجهه‌ای متفاوت با یک دیدگاه میهن‌‌دوستانه داشتم؛ روزگاری که بیشتر تحت تأثیر نگرش جهان‌وطنی بودم و پیداست آن دیدگاه و استدلال میهن‌دوستانه، چنان شوکّی برایم داشته که هنوز با جزئیات به خاطرش دارم.

سال ۹۱ بود که تازه به عنوان دانشجوی دکتری در دانشگاه اصفهان پذیرفته شده بودم. پسرخاله‌ام آقاجواد هم چند خیابان پایین‌تر از دانشگاه، شرکتی تأسیس کرده بود و به خاطر رفاقتی که از ایام کودکی داشتیم، هر بار با اشتیاق دعوتم می‌کرد که به دفترش بروم. یک بار، بخت یار شد و سراغش رفتم. از هر دری سخن گفتیم و آن لابه‌لا پرسیدم اینجا دقیقاً مشغول چه کاری هستی؟

آقاجواد، پسر توداری است. از جزئیات کارش برایم نگفت، ولی گفت که در کار صادرات است. گفت که من در این سال‌های کار در بازار، این را آموخته‌ام که صادرات، به‌ویژه در شرایط خاص ایران، بسیار دشوار است. اما کار در حوزه واردات، هم آسان‌تر است و هم بسیار پرسودتر، و همکارانم اکثراً در کار واردات‌اند و خیلی زود خودشان را می‌کشند بالا. حتی گفت شریکش که به‌تازگی از او جدا شده بود، برای همین بوده که از کار در حوزه صادرات ملول شده و مسیرش را به واردات عوض کرده.

پرسیدم پس تو چرا ماندی؟
پاسخ داد: من برایم فقط پول مهم نیست. دوست دارم از کاری که می‌کنم حسّ خوبی داشته باشم. با کمک به صادرات، احساس می‌کنم در حال خدمت به کشورم و مردمش هستم و این برایم باارزش‌تر از پول واردکنندگی است. پاسخش برایم تکان‌دهنده بود و او را در ذهنم به جایگاهی رفیع و یگانه فرا برد و از آن روز به بعد، به مناسبت‌های مختلف، به یاد این حرفش می‌افتادم.

البته می‌دانم که واردات هم می‌تواند به سود اقتصاد یک کشور باشد، جایی که کمبود کالا باعث رشد قیمت شده است. همینطور مطلعم که آزاد گذاردن بازار و واردات، خودش به ایجاد فضای رقابتی کمک می‌کند و نهایتا تولیدکننده داخلی را هم به بهبود کیفیت محصولاتش وامی‌دارد. همین‌طور منکر این نیستم که کسی می‌تواند بگوید انگیزه خدمت، می‌تواند خدمت به نوع بشریت باشد، نه فقط به هموطنان. ولی همچنان دیدگاه آقاجواد را دیدگاهی فضیلتمندانه می‌دانم! شاید چون معتقدم نیت او، نیتی نفع‌طلبانه نبود، بلکه انسان‌دوستانه و علاوه بر آن، قدرشناسانه بود؛ قدرشناسی از همه مواهبی که «میهن» در اختیارمان گذاشته است. اما شاید هم اصلا چنین مسیر استدلالی‌ای از ذهنم نگذشته، و دلیل اینکه به رغم تفاوت دیدگاهم با او، حرفش بر دلم نشسته و چنان رسوخی کرده، این باشد که ما شهودی اخلاقی به نفع میهن‌دوستی داریم؛ شاید.

به هر روی در این نوع میهن‌دوستی یا میهن‌پرستی، هیچ احساس نخوت و برتری‌ای در کار و هیچ آزاری هم به شهروندان ملل دیگر نمی‌رسد؛ بلکه هدف و نیت، صرفاً قدردانی و قدرشناسی نعماتی نامرئی‌ است که گاهی به چشم مدعی‌ترین روشنفکران و دانشگاهیان نمی‌آید، ولی مردم کوچه و بازار به‌خوبی قدر و قیمتش را می‌شناسند. چه‌بسا اگر در مقاطع حساس تاریخ ایران، قاطبه روشنفکرانمان نیز چنان دیدگاهی داشتند، امروز جایگاه و وضع کشورمان این نبود که اکنون شاهدیم.

@negarestan_taba
👍9❤7
در الزامات روشنفکری

روشنفکران به عنوان افرادی که تصور می‌شود یا توقع می‌رود شهروندان پیشرو، باسواد و پرمطالعۀ جامعه باشند، همیشه برای بخش بزرگی از جامعه منبع الهام و مرکز توجه‌ و منشأ اثرند. خود روشنفکران هم غالباً برای خویش رسالتی اصلاحگرانه قائل‌اند یا دست‌کم از نصیحت و جهت‌دهی به افکارْ پرهیز ندارند؛ خود را موظف به تقریر حقیقت و تقلیل مرارت می‌‌دانند. بنابراین عموماً خواسته و بعضاً ناخواسته، آنان تعیین‌کننده بایدها و نبایدهای فرهنگی و اخلاقی در جامعه هستند.

اما آیا این نقش خطیر، خودش مستلزم بایدها و نبایدهایی نیست؟ آیا اگر کسی این اعتبار را یافت که محل توجه و مراجعه مردم باشد، آزاد است هر گونه خواست برای مردم یا دست‌کم مخاطبانش تعیین مسیر کند؟ آیا او جزئی از همین مردم نیست و حالتی پیامبرگونه یافته که چیزی همچون وحی را ابلاغ کند، یا اینکه همچنان یکی از جنس همین مردم است و باید ملاحظات لازم را در نظر گیرد؟

با توجه به اینکه مدت‌هاست دیگر از عصر ظهور ادیان و پیامبران عبور کرده‌ایم و قرار نیست معصوم جدیدی پدید آید، روشنفکران نیز باید کاملا به چشم انسانی نگریسته شوند و سخنانشان از صافی‌های مختلف نقد و بررسی بگذرد. چنین نیست که کسی صرفاً به دلیل تأمل یا مطالعه‌ بیشتر در حوزه‌ای خاص، مرجع بی‌چون‌وچرای مردم باشد.

به نظر می‌رسد با توجه به تجربه‌ای که از خدمت و خیانت روشنفکران در حافظه تاریخ موجود است، برای جلوگیری از سوء تأثیر آنان، دست‌کم سه الزام جدی وجود دارد:

۱. تعهد و احتیاط در بیان توصیه‌ها: روشنفکران باید واقعا معتقد و ملتزم باشند که حقیقت، ناآشکاره است و لزوماً آنچه در فضای نظری و ناآزمودۀ خود به آن رسیده‌اند، عین حقیقت یا کل حقیقت نیست. بلکه برعکس، چون روشنفکران عموماً در فضایی ایزوله و دور از زندگی روزمره به تأمل و تفکر می‌پردازند، آرمان‌های نظری‌شان بسیار در معرض خطاست و ممکن است صرفاً رؤیاهایی تحقق‌ناپذیر باشد. این‌طور نباشد که صرفاً برای گفتن سخنی متفاوت، شاعرانه یا جنجال‌انگیز و در جو‌گیری ناشی از تشویق هواداران و هم‌حزبی‌هایشان، هر چه به ذهنشان رسید به عنوان راه‌حل‌های کلان اجتماعی بیان کنند؛ چراکه مردم به دلیل اعتماد و خوش‌بینی‌شان، گاهی سخنان سست و بی‌مایه را تنها به دلیل اعتبار گوینده‌اش جدی می‌گیرند و روشنفکری که از جایگاه مؤثر و حساس خود آگاه باشد، نباید از این موقعیت سوءاستفاده یا حتی در سخن گفتنش اهمال و سهل‌انگاری کند؛

۲. پذیرفتن مسئولیت اشتباهات: البته با همه وسواس‌ها، ممکن است هر روشنفکری باز دچار خطا شود و مردم را گمراه کند، به نحوی که نه توانسته باشد حقیقت را بگوید، نه مرارتی را تقلیل داده باشد، بلکه منشأ رنج و مصیبت شده باشد. با این همه اگر هم خطاپذیری او قابل بخشش باشد، به این شرط است که این شجاعت را داشته باشد تا در وهله نخست با صراحت به اشتباهش اعتراف کند و پس از آن، صادقانه و با عزم راسخ در صدد جبران خطای خود برآید؛ نه اینکه فارغ‌دلانه بگوید تصمیم خود مردم بود و می‌توانستند مسیر خودشان را بروند و به توصیه‌ام گوش ندهند. یا اینکه بدتر، خطا را از اساس منکر شود و بگوید هدایت ما درست بود، ولی ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست دادند که مسیر پیشنهادی‌مان به نتیجه نرسد؛

۳. لحن محترمانه، متواضعانه و دلسوزانه در برابر مردم: روشنفکر حق ندارد مردم را تحقیر کند، با زبان طعنه و توهین سخن بگوید یا آنان را مستحق ظلم و بدبختی بداند. هیچ جامعه‌ای شایسته ظلم نیست. وقتی توصیه و نصیحت با تحقیر و توهین همراه باشد، عزت نفس و امید به تغییر را در مخاطبان کاهش می‌دهد و آنان را به خودکم‌بینی و آمادگی بیشتر برای همان رفتار مورد سرزنش مبتلا می‌کند. البته ممکن است در شرایطی خاص، عتاب و نهیب لازم باشد، ولی به شرط آنکه اولاً از سر دلسوزی و خیرخواهی باشد، نه از سر غرور و تبختر و جدا دانستن خود از جمع؛ ثانیاً صرفاً ناظر به خطایی واضح و واقعاً همه‌گیر باشد که در میانگین جوامع دیگر یافت نمی‌شود، نه اینکه ذات مردم و کلیت فرهنگشان را بدون بیان ایراد و اشکالی واقعی هدف بگیرد؛ ثالثاً در نتیجه این عتاب، مردم به خود بیایند و انگیزه اصلاح پیدا کنند، نه اینکه احساس کنند بی‌دلیل به آنها توهین شده و از در لجبازی درآیند یا دچار یأس و خودکم‌بینی شوند.

@negarstan_taba
👍5👏3❤1
سپندارمذ؛ رواقیگری پیشرفت‌خواه

اندیشه پیشرفت را چه ناشی از اومانیسم علم‌گرا بدانیم، چه برخاسته از  ایمان پروتستانی و چه برآمده از ذات انسان، آنچه به‌کرّات در نقدش گفته می‌شود، ایجاد تشویش و اضطراب است. گفته می‌شود انسان مدرن می‌خواهد جهان را چنان ببیند که دوست می‌دارد، نه آن‌طور که هست، دوست بدارد. پس همیشه در سودای مطلوبِ مفقود است و وقتی هم که مطلوبْ حاصل آید، پس از اندکی ملال می‌زاید و مطلوبی جدید رخ می‌نماید. این‌چنین است که خواست تغییر و رفاه بیشتر، به عادت و اعتیاد ذهن بدل می‌شود. آنچه موجود است، همیشه ملال می‌انگیزد و تشویش و اضطرابی همیشگی برای کسب آنچه مفقود است در وجود شخص ته‌نشین می‌شود. نقد دیگری که به بیا‌ن‌های مختلف گفته شده این است که انسان مدرن، جهان را برای خواسته‌هایش مصرف می‌کند. برای او طبیعت فقط منبع انرژی است که باید در خدمت اهدافش صرف گردد. طبیعت، موجودیتی نیست که شایسته احترام و مهرورزی باشد.

رواقیون و نورواقیون برای چاره این وضع، انسان را به تسلیم و رضا فرامی‌خوانند: آنقدر با طبیعت آشتی باش که حتی مصائبش برایت مأنوس و مقبول باشد. خود را بسپار و از آنچه داری لذت ببر. یک رواقی اصیل به هر آنچه دارد، راضی و شاکر است و عمرش را در سودای آرزوهای دور و دراز صرف نمی‌کند. اوست که می‌تواند جهان را آن‌گونه که هست، دوست بدارد و نظام جهان را هم بر هم نزند. حالا هم خودش آرام و بی‌تشویش است، هم طبیعت از دستش در امان.

با این حال شاید اشکالی که به رواقی‌زیستن وارد باشد، کُشتن میل پیشرفت است. درست است که رواقیون اهل انفعال محض نیستند و سختکوشی را به‌ویژه برای تحقق خود واقعی انسان توصیه می‌کنند، ولی بی‌میلی آنان نسبت به تغییر جهان بیرون از خود، و مفهومی که از پذیرش تقدیر در نظر دارند (amor fati یا دوست داشتن سرنوشت)، نهایتاً روحیه آنان را در مقابل روحیه پیشرفت‌خواهی انسان مدرن قرار می‌دهد‌. با رواقی‌زیستن، چه‌ ویرانه‌ها که  آباد نمی‌شدند و چه‌بسیار نیازمندان که از یاری محروم می‌ماندند و چه بی‌شمار بیمارانی که به درمان بیماری‌شان امید بسته نمی‌‌شد و خودشان و اطرافیانشان به مرگ نابهنگام رضا می‌دادند. مدرنیسم با همه آسیب‌هایش، از طریق واکسیناسیون و دانش و تکنولوژی نوین متوسط عمر انسان را از ۴۰ سال در قرون وسطا به ۷۳ سال در سال ۲۰۲۳ رساند، با صنعتی‌سازی کشاورزی و دامداری و بهبود سیستم‌های نقلیه و نگهداری، گرسنگی مطلق و سوءتغذیه را از حدود ۴۰% به کمتر از  ۱۰% کاهش داد و با دغدغه پیشرفت و توسعه، سواد را از حدود ده برای مردان و یک درصد برای زنان، به میانگین ۸۷% برای هر دو جنسیت در سراسر جهان افزایش داد. آیا اگر همه انسان‌ها رواقی می‌بودند، چنین پیشرفت‌هایی رخ می‌داد؟ بعید است.

در آیین زرتشتی، امشاسپندی داریم به نام سپندارمذ یا در گویش کهن‌اوستایی‌اش، سْپَنتَه آرمَیتی. این واژه در برخی تفاسیر به معنای بردباری مقدس آمده و در تفاسیر دیگری که مبتنی بر ریشه‌شناسی زبانی و کاربردهای آن در اوستاست، به معنای هستی‌سازگاری فزونی‌بخش. به طور تفصیلی‌تر، آرمیتی یعنی آشتی و هماهنگی با جهان و سپنته یعنی فزونی و پیشرفت. اینجا با مفهومی مواجهیم که هم پیشرفت‌خواهی مدرن را داراست، هم رضایت درون و آشتی با جهان را. همان اندیشه‌ای که مرتباً در گاهان بر آن تأکید می‌شود که انسان باید در فکر آبادانی جهان باشد و با سختکوشی کار کند و همزمان به جهان طبیعت احترام بگذارد و نظم و نظامش را بر هم نزند: «بشود از زمره کسانی‌ باشیم که زندگانی و جهان را به‌ سوی پیشرفت و آبادانی می‌برند» (گات‌ها، هات٣٠، بند٩).
در اوستا، هم کار کردن و هم احترام به طبیعت چنان مورد توصیه است که گویی جزئی از عبادت‌اند. بی‌‌سبب نیست که ایرانیان باستان هم سرآمد صنعت و پیشرفت بودند، هم پیشرفتشان کاملاً منطبق بر نظم طبیعت بود که نمونه بارز آن را می‌توان در «قنات» دید که ابداعش، معاصر دوره رواج دین زرتشتی در ایران است. می‌توان گفت زرتشتیان باستان، نیای پروتستان‌ها در سخت‌کوشی و آبادگری بودند با این دو تفاوت که نخست برخلاف پروتستان‌ها تشویش و اضطرابی هم نداشتند، بلکه از کار خود لذت می‌بردند و دوم، هدفشان از این سختکوشی صرفاً سعادت شخصی نبوده، بلکه پروای آبادانی جهان و حفظ طبیعت را نیز داشته‌اند؛ رواقیونِ پیشرفت‌خواه یا مدرنیست‌های طبیعت‌دوست.

بندهای دیگری از گاهان در همین راستا:

«ای مزدا کسی که اندیشه‌ آسیب رساندن به جهان هستی را در سر بپروراند...، پیامد و برآیند کردارهای زشت و دشمنی او به خودش بازخواهد گشت و از زندگی نیک بی‌بهره خواهد ماند» (هـ۴۶، ب۲۱)

«هیچ‌یک از این بدکاران نمی‌دانند که با کار و کوشش پیشرفت به‌ دست می‌آید، آنگونه که زندگی آموخته است». (هـ۳۲ب۷)

«باید برای آبادانی جهان کوشید و آن را به‌درستی نگهبانی کرد و به سوی روشنایی برد» (ه‍ـ۴۸ب۵)

@negarestan_taba
👍4❤3👏1
جام جم در خانه

حجت‌الاسلام عبدالرحیم سلیمانی اردستانی، پژوهشگر ادیان که آثار پژوهشی فراوانی درباره ادیان ابراهیمی، ادیان ابتدایی و خاموش و ادیان شرق دارد، می‌گوید اگر مسلمان نبودم، از بین همه ادیان دیگر، دین زرتشتی را انتخاب می‌کردم؛ چراکه نسبت به همه ادیان دیگر عقلانی‌تر، اخلاقی‌تر و عاشقانه‌تر است (درسگفتارهای آشنایی با ادیان، جلسه هفتم، آیین‌های زرتشت و دائو).

مشابه این سخن را از آتئیست‌های دین‌پژوهی شنیده‌ام که می‌گویند اگر قرار بود دیندار باشیم، دین زرتشتی را برمی‌گزیدیم؛ چراکه دینی عقلانی و اخلاقی است.

وقتی با خود گاهان مواجهیم، این سخنان معقول می‌نماید؛ به‌ویژه اگر مبنای قضاوت را بر اصول این دین بگذاریم. به گفته موبدان‌موبد رستم شهزادی، مترجم گاهان و اوستاپژوه معاصر، اصول دین زرتشتی به قرار زیر است:

۱. یکتایی و توانایی اهورامزدا
۲. پیامبری و رسالت اشو زرتشت
۳. اندیشه و گفتار و کردار نیک که باعث نجات است
۴. جاودانگی روان و بقای انسان پس از مرگ
۵. پاداش کردار نیک و پادافره کردار زشت در هر دو جهان
۶. رستاخیز (مصاحبه تصویری با رستم شهزادی، کانال یوتوب کوروش نیکنام)

به نظر می‌رسد جامعه روشنفکری ایران، که در نیم‌قرن اخیر شیفتگی‌های فراوان به انواع ایدئولوژی‌ها و ادیان نشان‌ داده‌اند، از مارکسیسم تا فرقه‌های مختلف پروتستان و به‌تازگی ادیان هند و چین، تعمدی لجاجت‌مانند در نادیده گرفتن آموزه‌های زرتشت داشته‌اند. گویا اندیشه جهان‌وطنی با آنها چنان کرده که بر خود فرض می‌دانند مرغ همسایه را غاز ببینند و آنچه خود دارند، ز بیگانه طلب کنند.

@negarestan_taba
❤5👏4👍2👌2
پاسخی به یک نقد

دوستِ یکی از دوستان، دوستی را در حق دوستش و دوستِ دوستش تمام کرده و نقدی بر یادداشت قبلی من (جام جم در خانه) نگاشته که خوشبختانه به دست من هم رسیده است. نقد ایشان حاوی سه نکته اصلی است:

۱. تعمد و لجاجتی در کار روشنفکران نبوده؛ به زرتشت پرداخته نشده، چون زرتشت مسئله جامعه نیست
۲. اگر از اسلام عبور کنیم، مرحله بعد قطعا الحاد است، نه یک دین دیگر، چه رسد به دینی مثل زرتشتی که اصلا یک دین مُرده است
۳. نویسنده می‌خواهد به زور، میل شخصی‌اش را تحمیل کند، درحالی‌که چنین ظرفیتی در اندیشه‌های شخصی مثل زرتشت نیست

در پاسخ، به‌ترتیب باید بگویم:

۱. نشانه‌های واضحی در تعمد روشنفکران وجود دارد؛ چراکه خود مردم همیشه نسبت به داشته‌هایشان علاقه و عطش نشان می‌داده‌اند و این عطش روزافزون است. از تاریخ ایران باستان گرفته تا داستان‌های شاهنامه و مراسم‌ ایرانیِ یلدا و چهارشنبه‌سوری و سیزده‌بدر. حتی درباره زرتشت هم عموم ایرانیان، زرتشت را با «گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک»، به نیکی و بزرگ‌منشی می‌شناسند و او را محترم می‌دارند و کتاب «چنین گفت زرتشت» نیچه، چنان مورد استقبال است که بیش از ده ترجمه متفاوت به زبان فارسی دارد (هرچند این مطلب که زرتشت نیچه کیست، معرکه آراست، ولی به تصریح بسیاری، یکی از علل اصلی علاقه به این کتاب، کنجکاوی درباره زرتشت است، وگرنه چرا سایر آثار نیچه که آسان‌یاب‌تر و بعضا کم‌حجم‌تر هم هستند، تا این حد مورد اقبال نیستند؟).
با این همه، در بین روشنفکران چه دینی و چه غیردینی و چه ضددینی، پاسخ درخوری به این عطش داده نشده. برعکس، برخلاف گفتۀ ناقد محترم، روشنفکران تلاش‌های فراوانی کرده‌اند تا آنچه را در جامعه، علاقه و عطشی هم برایش وجود نداشته با جدّ و جهد ایدئولوژیک جا بیندازند و مُد کنند و بعضا در کوتاه‌مدت هم موفق بوده‌اند ولی در بلندمدت خودشان هم فهمیده‌اند چنان افکاری ظرفیت بومی‌سازی ندارد و مجبور به چرخش و معرفی مکتبی جدید شده‌اند.
اما پاسخ اصلی، در واقع پرسش اصلی این است که مگر روشنفکر باید صرفا به آنچه زنده است توجه کند؟ هرچند این کار هم ضرورت خودش را دارد، ولی به نظر می‌رسد کارویژه روشنفکر نیست. این کار را ناشران و ارباب جراید و مبلغان و مروّجان و اصلاً خود مردم می‌توانند انجام دهند و انجام می‌‌دهند. روشنفکر اساسا خودش را جایی نشان می‌دهد که بتواند چیزی ارزشمند ولی مغفول را به مردم ارائه دهد و توجهشان را جلب کند. آئین زرتشت هم ارزشمند و اخلاقی است، هم بومی است، هم مورد علاقه و عطش جامعه و هم تا حد زیادی مغفول و ناشناخته. حلقه مفقوده، خواست و پسند روشنفکران بوده که البته اگر خودشان را نرسانند، مردم از آنها رد خواهند شد.

۲. بحث اهمیت توجه به زرتشت، به معنای لزوم احیای «دین زرتشتی» یا جایگزینی اسلام نیست (دست‌کم از نظر من). زرتشت پیش از هر چیز یک مصلح فکری بوده که هرچند برای زرتشتیان پیامبر است، ولی برای مسلمانان، مسیحیان، یهودیان، هندوان و... و حتی آتئیست‌ها می‌تواند یک فرزانه‌مرد معلم باشد. همان‌طور که کنفسیوس و بودا و سقراط و مارکوس اورلیوس هستند. امروز به کسی که در اندیشه احیای تفکر اپیکتتوس است، نمی‌گوییم «خیال باطل نکن که اسلام را کنار بزنی و رواقیگری را جایگزین کنی»، چون هدفش این نیست. آیین زرتشت هم می‌تواند صرفا از دید مکتبی اخلاقی و انسان‌‌ساز تلقی شود.

۳. اینکه کسی بخواهد میل شخصی‌اش را به زور به مردم تحمیل کند، نه امکان عملی دارد، نه اگر هم داشت از پس کسی با موقعیت و گستره مخاطب من برمی‌آمد‌. بنابراین جایی برای نگرانی ناقد محترم نیست‌. ولی اینکه در اندیشه زرتشت، ظرفیتی برای احیا هست یا نه، چنانکه گفته شد، به گفته بسیاری از متخصصین، چنین ظرفیتی هست و متن گاهان هم این ظرفیت را به‌خوبی نشان می‌دهد. البته شخصا از موضع میهن‌پرستی هم به احیای اندیشه زرتشت علاقه‌مندم و در حد خودم موظف می‌دانم، ولی حتی اگر ایرانی نبودم، اندیشه‌های پاک و عقلانی در گاهان آن‌قدر هست که بتوان با نگاه بیطرفانه هم برای دانستن و ارائه‌شان ارزش قائل بود.

@negarestan_taba
👏8❤4👍2
پاراگراف‌نویسی، مشکل رایج ولی قابل حل

بر اساس مشاهداتم یکی از رایج‌ترین مشکلات دانشجویان ایرانی در نگارش مقاله، پایان‌نامه یا حتی رساله، بحث پایه‌ای پاراگراف‌نویسی است؛ کاری که باید در دوران دانش‌آموزی به‌خوبی آموزش داده شود و به دانشگاه موکول نگردد. بعضاً کسانی که سابقه کار با دانش‌آموزان و دانشجویان ایرانی و اروپایی/امریکایی را دارند، می‌گویند ایرانیان در علوم پایه مثل ریاضی و فیزیک، همسطح و حتی قوی‌تر از دانش‌آموزان خارجی‌اند، ولی در نگارش متن عموماً ضعیف‌ترند. همین نشان می‌دهد که مشکل در نظام آموزشی است.

در واقع پاراگراف‌نویسی، نخستین گام در نگارش مقاله است. نگارنده باید بتواند ایده‌ یا مطلبی را که در ذهن دارد، به طور مستقل، با شروع و پایان‌بندی مناسب و بهره‌گیری از جملات توضیحی به خوانندگان منتقل کند. بنابراین باید نخست مراقب باشد در پاراگرافش، پراکنده‌گویی نکند و از موضوع خارج نشود، دومْ پاراگراف را ناقص و نیمه‌کاره رها نکند، سومْ آنچه را در ذهن دارد، شفاف و با جملات واضح و روان بیان کند و چهارم بکوشد ارتباط منطقی و منسجمی بین پاراگراف‌هایش برقرار کند و اجازه ندهد نظم و نظام متن از دست برود. البته طول پاراگراف‌ها هم اهمیت خود را دارد؛ نه اینکه به صورت‌ وسواسی و خط‌کشی‌شده، نگران تعداد خطوط و کلمات پاراگرافمان باشیم (مثلاً می‌گویند هر پاراگراف بین ۳ تا ۷ خط باشد)، ولی متنی که تعداد پرشماری پاراگراف یک‌خطی و دو خطی داشته باشد، یا برعکسْ ذیل هر عنوانش فقط تک‌پاراگرافی طولانی بیاید، مشکل جدی دارد و یک یا چند اصل پیش‌گفته را نادیده گرفته است.

البته ممکن است مشکل، مربوط به قبل از نگارش باشد؛ یعنی نگارنده اصلاً ایده مشخصی برای بیان نداشته باشد، از تمرکز کافی یا تسلط لازم بر موضوع برخوردار نباشد یا مبدأ و مقصد بحثش را نداند و تصوری نداشته باشد که می‌خواهد از کجا به کجا برسد. در اینجا فرض بر این است که نگارنده چنین مشکلاتی نداشته باشد، وگرنه باز مشکل به قوت خود باقی است. در مواردی مشاهده می‌شود که شخص این مشکلات اولیه را ندارد و حتی در بیان شفاهی، نظم ذهنی خوبی هم دارد ولی نمی‌تواند همان ایده مشخص و مطلب منظم و منسجم را در بیان کتبی منتقل کند. این مشکل را باید حتما چاره کرد؛  به‌ویژه که اصلا خود نگارش، اگر جدی و اصولی انجام شود، به نظم ذهنی و انسجام فکر کمک می‌کند.

بعضی افراد با خواندن متن‌های علمی، به طور ناخودآگاه نوع نگارش را به ذهن می‌سپرند و می‌توانند آن را تقلید کنند؛ طوری که حتی خودشان نمی‌توانند توضیح دهند چگونه این کار را آموخته‌اند. این را می‌توان نوعی استعداد ذاتی نامید. برخی دیگر نیز وقتی اصول کلی را بدانند می‌توانند به‌خوبی آنها را در نگارش خود اعمال کنند یا بر اساس آن اصول، متن خود را ویرایش کنند و رفته‌رفته به تسلط برسند. اما برای کسانی که از این دو مسیر، پاراگراف‌نویسی را نیاموخته‌اند راه‌حل سومی وجود دارد که چه‌بسا بهتر و اصولی‌تر است. شروع به نگارش، تمرین و تکرار زیر نظر یک استاد.

اگر استاد در دسترس نیست چطور؟ اینجا از معدود مواردی است که موافق استفاده از هوش مصنوعی هستم، اما با روشی خاص. در عین اینکه شخصاً مخالف این هستم که دانشجو نوشتن متن را به هوش مصنوعی بسپارد یا حتی برای ویرایش هم کار را مستقیم به هوش مصنوعی واگذار کند، اما به نظر می‌رسد که می‌توان از هوش مصنوعی به عنوان ناقد متن کمک گرفت (فعلاً چت‌جی‌پی‌تی و کلاود در این زمینه، قوی‌ترند). به این صورت که متنِ کامل و چندپاراگرافی خود را برای هوش مصنوعی بفرستید و از او بخواهید که ایرادات متن شما را «از حیث پاراگراف‌نویسی اصولی» بگوید. سپس خودتان متن را بر اساس اشکالاتی که هوش مصنوعی گرفته، اصلاح کنید و اگر لازم دانستید دوباره برایش بفرستید تا رفته‌رفته به بهترین کیفیت برسد.

@negarestan_taba
👍6👌3❤1
پُزهای روشنفکری و مسئله خلیج فارس

شخصی به نام مهدی خلجی به‌تازگی گفته مسئله خلیج فارس، مسئله مهمی نیست و بر سر نام، نباید تعصب ورزید. می‌گوید «پنج هزار سال است می‌گویند خلیج فارس، خب چه اشکالی دارد، قرآن خدا که نیست، ده هزار سال بعدی را بگویند خلیج ...». می‌گوید این چه تعصب کوری است که روی اسامی دارید و یقه‌درانی می‌کنید؟

وقتی به او گفته شده که بحث، بحث تعصب نیست، بلکه بحث واقعیت تاریخی و هویت ملی است، پاسخ داده: «برادر، بیدار شو، هفتاد سال است که کشورهای عربی از اصطلاح الخلیج ... استفاده  می‌کنند. دوست داری بروی به جنگشان؟ برو به  سلامت».

دوستان دیگری با استدلال‌های مفصل، پاسخ این مطالب سست و سخیف آقای خلجی را داده‌اند، ولی من هم لازم دانستم در حد یک مثال، پاسخ وی را بدهم.


تا آنجا که می‌دانم مدتی است که بعضی افراد در شبکه‌های اجتماعی، این شخص را «کجکی» صدا می‌زنند. فرض کنیم که همین افراد، پولی به دولت‌ها بدهند و از فردا، ثبت‌احوال ایران و اداره گذرنامه امریکا هم بخواهند نام خانوادگی مهدی خلجی را به «مهدی کجکی» تغییر دهند. مسلماً آقای خلجی ناراحت خواهد شد و اقدام به اعتراض خواهد کرد و خواهد گفت این، نام خانوادگی صدساله و پشت‌اندرپشت ماست و حق ندارید بدون رضایت من، عوضش کنید!

در اینجا ممکن است اطرافیان، به آقای خلجی بگویند: چه مشکلی دارد؟ قرآن خدا که نیست. مدتی خلجی بودید، حالا چندصد سال هم کجکی باشید.

حتی بعضی‌ها از این هم فراتر می‌روند و با حالت اعتراض و حمله، به آقای خلجی می‌گویند: این تعصبات و یقه‌درانی خاورمیانه‌ای چیست با خودت آورده‌ای؟ یک اسم ناقابل است دیگر، اصلاً به چه حقی اعتراض می‌کنی؟

اینجا ممکن است آقای خلجی، به‌درستی بگوید آخر بحث من که بحث تعصب نیست. بحث یک واقعیت تاریخی و هویت خانوادگی است. نمی‌توانم در برابر تحریف واقعیت ساکت بنشینم.

اینجاست که به شیوه آقای خلجی او خواهند گفت: «ای برادر، چه نشستی که چند سال است تعدادی از مردم در شبکه‌های اجتماعی، تو را کجکی صدا می‌کنند، دوست داری بروی به جنگشان، برو به سلامت».

@negarestan_taba
😁6👏5👍3👎2❤1
این تصویری است از استاد محمدحسین حشمت‌پور، از برجسته‌ترین استادان حکمت و فلسفه اسلامی که امروز درگذشتند و جامعه علمی ایران را از وجود ارزشمند خود محروم کردند. خودم توفیق استفاده از محضر ایشان را نداشتم، ولی در همین چند ساعتی که از درگذشتشان می‌گذرد، مطالب پرشماری که شاگردان استاد (که هر یک، خود از استادان برجسته دانشگاه هستند) از شرح حال ایشان، ساده‌زیستی، اخلاص، مردم‌داری و تلاش علمی‌شان تعریف می‌کنند کلاس درسی است برای زیست علمی و اخلاقی مشتاقان؛ از جمله تقیدی که به ساعت و کیفیت کلاس داشته‌اند به حدی که کلاس‌هایشان سبب کسادی کلاس‌های دیگران می‌شده، بسیار خوش‌محضر و دارای آرامش بوده‌اند، برای کلاس‌های بیرون از دانشگاه دستمزد نمی‌پذیرفته‌اند و با پادرمیانی، چند جوان اعدامی را از مرگ نجات داده‌اند. در تصویر، استاد در صف نانوایی مشغول مطالعه هستند.
برای استاد، روانی شاد و آرامشی ابدی خواهانم.
❤6💔3👏2
میهن‌پرستی از جمله ارزش‌هایی است که از جنبه‌های گوناگون آماج نقد است: اینکه با بی‌طرفی اخلاقی منافات دارد؛ نوعی خودگرایی جمعی، و عامل خودبرتربینی است؛ منجر به هویت‌سازی جمعی دیگری‌ساز و دشمن‌ساز است؛ از پشتوانه عقلانی و انسانی برخوردار نیست و اینکه می‌تواند به ابزاری در دست دیکتاتورها برای بسیج توده‌ها علیه ملل دیگر بدل شود. بنابراین بخش عمده‌ای از جهان‌وطنان، چپ‌گرایان و امت‌گرایان، در فضیلت بودن میهن‌‌پرستی تردید روا داشته‌اند. در مقابل، مدافعان میهن‌پرستی آن را فضیلتی برای آبادی و آزادی میهن می‌دانند و اشکالات پیش‌گفته را رد می‌کنند. در این نشست، به بررسی معنای میهن‌پرستی خواهم پرداخت و پس از مروری بر نقدها و دفاعیه‌ها، ادله و جمع‌بندی خود را بیان خواهم کرد. خواهم کوشید نهایتا در سمت یکی از این دو گروه قرار گیرم و کار را در تعلیق و شک رها نکنم.

این نشست، از سلسله‌نشست‌های چهارشنبه‌های فلسفه دانشگاه ادیان و مذاهب است که دوره چهارم آن به همت دانشکده فلسفه در حال برگزاری است. خوشحال خواهم شد اگر دوستان علاقه‌مند و دارای فرصت، با شرکت حضوری یا مجازی در این نشست، مرا مفتخر و از نظرات ارزشمندشان بهره‌مند سازند.
❤9🙏2
Patriotism_As_a_Virtue
Morteza Tabatabaie
.


سخنرانی «میهن‌پرستی؛ فضیلت مشکوک یا پایه؟»

۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴

دانشگاه ادیان و مذاهب

@negarestan_taba
❤4👏4🔥3👍2🙏1
پاسداشت مقاومتی

در ارائه اخیر، یکی از ادله‌ای که درباب فضیلت‌بودگی میهن‌پرستی مطرح کردم، استعاره «حرمت امامزاده» بود؛ به این معنا که اگر مردم و حاکمان یک کشور، خودشان احترام وطن خود را نداشته و قدردان و سپاسگزار داشته‌هایشان نباشند، به طریق اولی بیگانگان هم احترامی برای آن مرز و بوم قائل نخواهند بود و چنین تمدن و فرهنگی به‌راحتی در مسیر نابودی قرار خواهد گرفت. در واقع نخستین کسانی که توقع می‌رود پاسدار و حافظ میراثی ارزشمند باشند، صاحبان آن هستند.

ظاهرا مطلب آن‌قدر پیچیده نیست که نیازی به توضیح بیشتر داشته باشد. اما خواستم بگویم چنین استعاره‌ای، فقط برای حفاظت از میهن در برابر بیگانگان یا بزرگداشت و ارتقای آن در چشم ایشان نیست، بلکه می‌تواند مسئولان بی‌خیال و فاقد عِرق همان کشور را نیز ملزم یا وادار به پاسداری از مواریث وطن کند. هنگامی که حساسیت مردم بر داشته‌های ملی‌-میهنی‌شان بالا می‌رود، مسئولان و حکمرانان آن کشور نیز، ولو از سر مصلحت‌سنجی، مراقبت لازم را در رفتار و گفتار و تصمیمات خود درباره امور و مسائل ملی به جا می‌آورند.

این نوع فشار، بدیلی است برای خرابکاری شرافتمندانه. در امتداد بحثی که هنری دیوید ثورو تحت عنوان نافرمانی مدنی مطرح می‌کرد و می‌گفت می‌توان به عنوان اعتراض مدنی، از رعایت قوانین ناعادلانه سرپیچی کرد، برخی این بحث را نیز مطرح کردند که مردم می‌توانند در شرایطی خاص با انجام خرابکاری ولو به قیمت آسیب‌رسانی به زیرساخت‌ها، اعتراض خود را به حکومت نشان دهند یا در جهت تضعیف حکومت گام بردارند. مسئله‌ای که هم نظراً قابل تأمل و بحث‌انگیز است، هم عملاً بسیاری از مردم را با خود همراه نمی‌کند؛ گویا وجدان جمعی به‌راحتی با آن کنار نمی‌آید. ولی اینجا برعکس، توصیه این است که از طریق پاسداشت و تکریم میراث ملی توسط خود مردم، مسئولان نیز تحت فشار قرار گیرند تا برای کسب رضایت عمومی یا حفظ موقعیت خود در قدرت، مراقبت لازم در حفظ داشته‌های ملی را انجام دهند. این کنش را در مقابل خرابکاری شرافتمندانه، می‌توان «پاسداشت مقاومتی» نامید.

در واقع در خرابکاری شرافتمندانه، آسیب‌رسانی به منابع کشور قطعی است، در حالی که اثرگذاری لازم بر حکومت یا تضعیف آن قطعیت ندارد؛ و این یعنی ضرر قطعی و سود محتمل. اما در آنچه «پاسداشت مقاومتی» نامیده شد، آنچه قطعی است، حراست و حفظ میراث تمدنی و فرهنگی است، و در ادامه‌اش اثرگذاری بر حاکمان نیز احتمال بالایی دارد. بنابراین ظاهراً عقلانیتی از جنس برهان شرط‌بندی پاسکال نیز حکم می‌کند چنین مسیری در پیش گرفته شود.

@negarestan_taba
❤3👏3🔥1👌1
در باب نسبت روشنفکری با دین و سنت

روشنفکری، منورالفکری، آزاداندیشی یا هر آنچه در ترجمه انتلکتوئل می‌آید، ظاهراً پیش از هرچیز یعنی رهایی از تعصبات، جزم‌ها و جمودها، و در مقابلْ سرسپردگی کامل به حقیقت، هرچند به قیمت ناسازگاری آن با همه باورهای القاشده در خانواده و مسجد و مدرسه. به تعبیری، می‌گویند زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد. یعنی زندگی‌ای که که در آن، یک بار همه باورهایت را غربال نکرده باشی و خودت صحیحش را از سقیم بازنشناخته باشی، زندگی اصیل و ارزشمندی نیست یا دست‌کم درخور انسانِ بهره‌مند از عقل و خرد نیست.

البته ممکن است این مقام، به مقام راهبری جامعه نیز تعالی یابد و روشنفکر به معنای خاص کلمه را کسی بدانیم که آن حقایقی را که علی‌الادعا با تلاش حقیقت‌جویانه و غیرمتعصبانۀ خود کسب کرده، به مردم هم منتقل کند. ولو به قیمت منزوی شدن خودش و آزردن فکر و خیال دیگران. به این معنا، روشنفکری صرفا از لحاظ لفظی جدید است و از قدیم، فیلسوفان چنین نقشی را به عهده داشتند.

در واقع اتفاقی که افتاد این بود که روشنفکران اولیه، در نزاع با کلیسا به این مقام منیع بار یافتند؛ چراکه عقل و علم چیزی می‌گفت و کلیسا چیز دیگر، آن هم با ضرب و زور. همین‌طور روشنفکران معمولا از سوی توده مردم نیز طرد می‌شدند، چراکه در عرف و سنت‌های عمومی نیز خرافاتی بوده که عقل روشنفکری، آنها را نقد و بلکه مضحکه می‌کرده است. بنابراین رفته‌رفته این تصور ایجاد شد که روشنفکری، با باورهای دینی و سنتی تقابل جدی دارد. کما اینکه روشنفکران چپ (که اکثریت جریان روشنفکری را تشکیل می‌دهند) عمدتا دین‌ستیز و سنت‌ستیز شدند.

در ادامۀ این روند، گروهی از دینداران که نمی‌خواستند از سوی روشنفکران، متحجر و متعصب خوانده شوند یا چنان به نظر برسند، جریان روشنفکری دینی را راه انداختند. ایشان با حفظ دینداری یا دست‌کم ادعای حفظ دینداری، در پی زدودن دین از خرافات و به زعم خودشان، جعلیاتی بودند که در معرض نقد مستقیم روشنفکران قرار داشت؛ تلاشی که به نظر آنان، نسخه عقلانی‌تری از دین را عرضه می‌کرد. ولی منتقدان می‌گفتند چنین چیزی ممکن نیست: روشنفکر فقط پروای حقیقت را دارد ولی دین‌دار، اولاً پروای حفظ دین و ایمانش را. بنابراین روشنفکر دینی، نه روشنفکر است و نه دیگر دیندار. به تعبیر یکی از همین منتقدان، روشنفکر دینی مانند مرد دوزنه‌ای است که نه این زن را راضی می‌کند نه آن را، و آخر سر هم باید در مسجد بخوابد.

بحث من در این باره نیست که آیا می‌توان روشنفکری دینی داشت یا نه؟ راستش در نزاع پیش‌گفته همدلی‌ام با کسانی که روشنفکری دینی را ناممکن می‌دانند، بیشتر است. با این حال از موضع یک راست‌گرای محافظه‌کار، پرسشم این است که آیا روشنفکری (به بیانی که در آغاز آمد) الزاماً با سنت و دین در ستیز است؟ آیا هر دیندار یا هر انسان سنتی را بی‌درنگ باید متحجر و متعصب بدانیم؟ پاسخم به هر دو پرسش منفی است! چرا؟ خواهم گفت.

به این دلیل که ممکن است شما کارتان را فقط با انگیزۀ حقیقت‌جویی (و نه دفاع از دین/سنت) آغاز کنید. اصلاً چه‌بسا یک لاادری یا حتی ملحد باشید؛ ولی رفته‌رفته هر چه بگردید، در مجموع دریابید که شواهد مؤید دین یا سنت بیشتر است و از همان موضع حقیقت‌جویی، مدافع بخش بزرگی از باورهای دینی یا سنتی شوید یا بالاتر اینکه آنها را فی‌الجمله (و نه بالجمله) بپذیرید. اینجا دیگر بحث جزم و جمود و تعصب نیست؛ بلکه شما هم به اندازه یک روشنفکر چپ لیبرال و مدعیِ حقیقت‌جویی محض، روشنفکرید؛ چراکه از مسیر تعقل به این تعداد از باورها یا مجموعه باور رسیده‌اید. بنابراین حالا شما هم یک روشنفکر (به معنای عام) هستید.

مثال بزنم. من ممکن است به عنوان یک باورمند دینی یا یک فرد متعصب سنتی، قبل از بررسی گزینه‌ها و قبل از آزمودن زندگی، معتقد به حُرمت و ناپسندیدگی همجنس‌گرایی باشم. اینجا یک روشنفکر چپ، می‌تواند مرا متهم به تعصب و جمود کند. اما فرض کنید من هم به اندازه او، فارغ از باورهای دینی و سنتی، کوشیده‌ام تا درباره گرایش جنسیتی، منشأ و پیامدهایش پژوهش کنم و نهایتاً به این نتیجه رسیده‌ام که گرایش طبیعی، نرمال و سالم که به مصلحت فرد و جامعه باشد، گرایش دگرجنس‌خواهانه است و برای حفظ کیان خانواده و جامعه، باید از تبلیغ و ترویج همجنس‌گرایی پرهیز کرد. بسیار خوب، در اینجا هرچند من موضعی برگزیده‌ام که دینداران و سنت‌گرایان (هم) بدان معتقدند و هرچند صفاتِ طبیعی، نرمال و سالم کارکردی مشابه صحیح، صواب و جایز دارند، ولی مسیری که پیموده‌ام، مسیر حقیقت‌جویی روشنفکرانه بوده است. همین را مثلا درباره باور خرافیِ «چشم‌زخم» در نظر بگیرید.👇🏻
❤2
👆🏻
ممکن است از مسیر پژوهش عقلانی و علمی به این نتیجه برسم که خودنمایی، موجب برانگیختن حسد و رویکرد منفی دیگران می‌شود که در آن، هم من ضرر می‌کنم هم دیگران؛ بنابراین برای اینکه از این نگاه (منظور نگاه دو چشم نیست، بلکه دیدگاه و تبعات آن منظور است) محفوظ بمانم، از خودنمایی حذر کنم. البته اسفند دود نمی‌کنم یا تخم‌مرغ نمی‌شکنم، ولی در پرهیز از خودنمایی، همان مسیری را می‌روم که در سنت‌ها به ما می‌آموخته‌اند. مثال دیگری که شاید از همه عینی‌تر یا پیش‌پاافتاده‌تر به نظر رسد، کارهایی همچون تسبیح در دست گرفتن است؛ طوری که شخص بنا به تجربه شخصی یا یافته‌های علمی به این نتیجه برسد که برای مهار اضطرابش، می‌تواند از چیزی همچون تسبیح و گفتن ذکری آرام‌بخش استفاده کند.

حال ممکن است تعداد این یافته‌ها به نفع باورها و بایدهای دینی یا سنتی آن‌قدر افزایش یابد که هر یک از این دو نهاد را در کلیتش به عنوان نهادی فرگشتی و قابل اعتماد، برگزینم. اعتمادی از جنس همان که عُقلا به علم دارند و علی‌رغم آنکه می‌دانند خلل و فرجی هم دارد، ولی به سبب نفع کلی‌اش، از اتکا به آن نمی‌پرهیزند. در اینجا نیز کسی که دین یا سنت را برگزیده، کلیت این نهاد را از موضع حقیقت‌جویی برگزیده و لذا انگ تعصب و جمود به او نمی‌چسبد. ضمن اینکه چون از مسیر کندو‌کاو عقلانی به اینها مراجعه شده، دقیقا همانند مراجعه به علم، بیشتر بحث یک خوش‌بینی کلی است، نه اطمینان و پذیرش مطلق‌. لذا بر این اساس، می‌توان یؤمن ببعض و یکفر ببعض بود، هرچند کفه بَعضِ ایمان، سنگین‌تر است.
در اینجا یک محافظه‌کار راست‌گرا همان‌قدر روشنفکر است که یک لیبرال چپ‌گرا، با این تفاوت که آن دومی، غالباً هم ادعای جدی حقیقت‌جویی محض دارد، هم روشنفکری را ملک طلق خود می‌داند، ولی محافظه‌کار راست‌گرا لزوماً چنین دعوایی هم ندارد و بیشتر دنبال یک زندگی آسوده است، نه اثبات چیزی به کسی.

با توجه به مجموع آنچه گفته شد، در ذات دین‌ و سنت، ستیزی با روشنفکری وجود ندارد و می‌توان از موضع روشنفکرانه نیز به مسیر دین و سنت دست یافت. ممکن است گفته شود بله، محال نیست که یک دین یا سنت، در غالب باورها و بایدهایش عقلانی باشند، ولی وقتی در عمل کمتر شاهدش هستیم یا فعلا نیستیم، به کدام دلیل می‌توان این مدعا را پذیرفت؟ نظر شخصی من، همان موضعی است که اتفاقا از جبهه روشنفکران بیرون آمده است؛ یعنی نظریه تکامل. در واقع اگر ادیان و سنن، اموری غیرعقلانی و غیرطبیعی و صرفاً خرافی بودند، باید تا کنون محو یا بسیار کمرنگ می‌شدند؛ چون هم جمعیت انسان‌ها به سبب بهره‌مندی از عقل، آنچه را غیرعقلانی باشد پس می‌زند، هم بر اساس نظریه انتخاب طبیعی، آنچه خلاف طبیعت یک جمع باشد، رفته‌رفته حذف می‌شود یا باریکه نحیفی از آن می‌ماند. با این همه، ادیان و سنن همچنان زنده‌اند و بلکه برعکس، به نظر می‌رسد هرچه کاری دین‌ستیزانه‌تر و سنت‌ستیزانه‌تر باشد، مثلا همجنس‌گرایی یا ولنگاری جنسی (به عنوان رویکردهایی که هم با دین و هم با سنت تعارض دارند)، به انقراض نزدیک‌تر است. از سوی دیگر، چه‌بسا کسانی که از مسیر پژوهش و عقلانیت به دین‌داری و سنت‌دوستی می‌رسند، به سبب مبدأ فکری‌شان، ناآشکارگی حقیقت را نیز قبول داشته باشند و بنابراین به لحاظ عقیدتی هم کاملا روادار و اهل مدارا باشند‌.

آنچه گفتم، البته از هجوم نقدهای روشنفکران (-ِ ِ چپ)، روشنفکران دینی و حتی دینداران و سنت‌گرایان اصیل در امان نیست. ممکن است بگویند چنین تدینی صرفا نوعی تدین عمل‌گرایانه و فاقد ایمان است که اساسا اطلاق عنوان دینداری بر آن محل تردید است. چه‌بسا بگویند به سبب ابتنای دین و سنت، بر ایمان و عرف، که هر یک بدیل عقل هستند، راه از ابتدا بر چنین مسیری بسته است. یا اشکالات دیگری از این دست. با این حال، فکر می‌کنم چنین نقدهایی را می‌توان پاسخ گفت، به‌ویژه اگر این گروه‌ها، آن دست تسامحاتی را که برای مدعیات خودشان روا می‌دانند، برای دیگران هم قائل باشند؛ هرچند گمان می‌کنم بتوان ثابت کرد موضعی که مطرح کردم، تکلفات به‌مراتب کمتری دارد و اگر عقلانی‌تر نباشد، نامعقول‌تر هم نیست.

@negarestan_taba
👏3❤2👍1