به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
مدتها بود دوستی از دوستان که دستی در مدیریت شبکههای مجازی دارد، ترغیب و تشویقم میکرد که نوشتههایت را یکجا در یک کانال تلگرام به نام خودت به اشتراک بگذار، ولو مخاطب چندانی هم نداشته باشد؛ بِه از آن است که هرز رود. از طرفی نه عزمم جزم میشد و نه مطالبم را درخور میدیدم که بخواهد جایی جمع گردد. با این همه سفارش دوست را جدی گرفتم، چراکه هم متخصص است و چند پیراهن در این راه بیشتر پاره کرده و هم به حکم دوستی، میدانم که هر چه از دوست رسد، نیکوست.
خدایا چُنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشیّ و ما رستگار
کزین برتر اندیشه برنگذرد
مدتها بود دوستی از دوستان که دستی در مدیریت شبکههای مجازی دارد، ترغیب و تشویقم میکرد که نوشتههایت را یکجا در یک کانال تلگرام به نام خودت به اشتراک بگذار، ولو مخاطب چندانی هم نداشته باشد؛ بِه از آن است که هرز رود. از طرفی نه عزمم جزم میشد و نه مطالبم را درخور میدیدم که بخواهد جایی جمع گردد. با این همه سفارش دوست را جدی گرفتم، چراکه هم متخصص است و چند پیراهن در این راه بیشتر پاره کرده و هم به حکم دوستی، میدانم که هر چه از دوست رسد، نیکوست.
خدایا چُنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشیّ و ما رستگار
❤9👍3
معاویه؛ آغازگر سکولاریزاسیون
در ایام ماه رمضان این فرصت دست داد که سریال معاویه را به طور کامل تماشا کنم. در مقایسه با سریال عمر بن خطاب، فیلم تمرکز بهتری بر نقش اصلی دارد و از شخصیتپردازی و نیز جلوههای ویژه قویتری برخوردار است؛ هرچند کل سریال کوتاهتر است، ظاهرا لوکیشنها و هنروران کمتری دارد و صحنههای جنگیاش هم بهمراتب کمتر از سریال عمر است.
اما فارغ از اینها آنچه در این سریال واضح است، نگاه کاملا خاکستری نویسنده به شخصیت معاویه است و خبری از قدسیسازی او، دستکم در حد «خلفای راشدین» نیست. البته در موارد فراوانی خبثطینتهایی که شیعیان برای معاویه قائلاند، از جمله در جنگ صفین و جنگ با امام حسن و تعیین جانشین، با جزئیات تصویر نشده و باظرافت از کنارشان گذر شده، ولی در مجموع نه کاخنشینی و تفرعن معاویه، نه اهل خدعه بودنش با دشمنان و نه حتی زنبارگیاش پنهان نشده است. در عین حال آنچه القا میشود این است که معاویه، با پنبه سر میبریده، با ذکاوت خود، از بسیاری جنگهای داخلی مسلمانان جلوگیری کرده و بالاتر از همه، نقش مهمی در توسعه قلمرو اسلام و توسعه صنعتی جهان اسلام، بهویژه در زمینه دریانوردی و شهرسازی داشته است.
گویا سازندگان قصد دارند بگویند که با معاویه، خلافت زاهدانه و آخرتگرایانه خلفای اربعه پایان یافت و حکومت دنیوی و توسعهمحور آغاز شد و این روند در عین حال به قدرت گرفتن مسلمانان و گذر از دوران جنگهای داخلی کمک کرده است.
بعید نمینماید که حاکمان سعودی با نمایش چنین چهرهای از معاویه، در تلاش باشند تا روند سکولاریزاسیون حاکمیت در جهان اسلام را به پشتوانه روایتشان از این برهه تاریخ اسلام، توجیه و تسهیل کنند؛ پروژهای که بنسلمان با سرعت چشمگیری در حال انجامش است و از تصریح به آن هم پروا ندارد.
نکته دیگر آنکه در این سریال، همانند سریال عمر بن خطاب، شخصیت علیبنابیطالب و نیز حسن بن علی، مثبت و سازنده تصویر شده و تلاش شده تا در عین تعارض و نزاعی که بین اینان و معاویه وجود دارد، طرفین نزاع به یک اندازه بیتقصیر به نظر برسند؛ طوری که گویا هیچیک تمایلی به این نزاعها نداشتهاند و علیرغم میلشان وارد درگیری شدهاند. ظاهرا سازندگان، ولو با تکلف و زیر فرش پنهان کردن بعضی وقایع و حقایق، تلاش دارند از دید خود، از تحریک شیعیان پرهیز کنند؛ هرچند بسیاری از شیعیان و بلکه عمومشان اساسا به رسمیت شناخته شدن معاویه و برشماری خدمات او را برنمیتابند، چراکه منکر حقانیت معاویه برای خلافتاند. با توجه به این نکته و ابهاماتی که نویسندگان بهسادگی از کنارش گذر کردهاند، چهبسا این ضعف روایت، به زیان باورهای اهل سنت تمام شود و بینندگان اهل تحقیق را تحریک کند تا منابع تاریخی را برای دقایق و حقایق بیشتر، بررسی کنند یا حتی سریال امام علی را به عنوان بدیل این روایت به تماشا بنشینند. در این صورت، سریال از جهاتی به ضد خود بدل خواهد شد و صفرا خواهد فزود.
در ایام ماه رمضان این فرصت دست داد که سریال معاویه را به طور کامل تماشا کنم. در مقایسه با سریال عمر بن خطاب، فیلم تمرکز بهتری بر نقش اصلی دارد و از شخصیتپردازی و نیز جلوههای ویژه قویتری برخوردار است؛ هرچند کل سریال کوتاهتر است، ظاهرا لوکیشنها و هنروران کمتری دارد و صحنههای جنگیاش هم بهمراتب کمتر از سریال عمر است.
اما فارغ از اینها آنچه در این سریال واضح است، نگاه کاملا خاکستری نویسنده به شخصیت معاویه است و خبری از قدسیسازی او، دستکم در حد «خلفای راشدین» نیست. البته در موارد فراوانی خبثطینتهایی که شیعیان برای معاویه قائلاند، از جمله در جنگ صفین و جنگ با امام حسن و تعیین جانشین، با جزئیات تصویر نشده و باظرافت از کنارشان گذر شده، ولی در مجموع نه کاخنشینی و تفرعن معاویه، نه اهل خدعه بودنش با دشمنان و نه حتی زنبارگیاش پنهان نشده است. در عین حال آنچه القا میشود این است که معاویه، با پنبه سر میبریده، با ذکاوت خود، از بسیاری جنگهای داخلی مسلمانان جلوگیری کرده و بالاتر از همه، نقش مهمی در توسعه قلمرو اسلام و توسعه صنعتی جهان اسلام، بهویژه در زمینه دریانوردی و شهرسازی داشته است.
گویا سازندگان قصد دارند بگویند که با معاویه، خلافت زاهدانه و آخرتگرایانه خلفای اربعه پایان یافت و حکومت دنیوی و توسعهمحور آغاز شد و این روند در عین حال به قدرت گرفتن مسلمانان و گذر از دوران جنگهای داخلی کمک کرده است.
بعید نمینماید که حاکمان سعودی با نمایش چنین چهرهای از معاویه، در تلاش باشند تا روند سکولاریزاسیون حاکمیت در جهان اسلام را به پشتوانه روایتشان از این برهه تاریخ اسلام، توجیه و تسهیل کنند؛ پروژهای که بنسلمان با سرعت چشمگیری در حال انجامش است و از تصریح به آن هم پروا ندارد.
نکته دیگر آنکه در این سریال، همانند سریال عمر بن خطاب، شخصیت علیبنابیطالب و نیز حسن بن علی، مثبت و سازنده تصویر شده و تلاش شده تا در عین تعارض و نزاعی که بین اینان و معاویه وجود دارد، طرفین نزاع به یک اندازه بیتقصیر به نظر برسند؛ طوری که گویا هیچیک تمایلی به این نزاعها نداشتهاند و علیرغم میلشان وارد درگیری شدهاند. ظاهرا سازندگان، ولو با تکلف و زیر فرش پنهان کردن بعضی وقایع و حقایق، تلاش دارند از دید خود، از تحریک شیعیان پرهیز کنند؛ هرچند بسیاری از شیعیان و بلکه عمومشان اساسا به رسمیت شناخته شدن معاویه و برشماری خدمات او را برنمیتابند، چراکه منکر حقانیت معاویه برای خلافتاند. با توجه به این نکته و ابهاماتی که نویسندگان بهسادگی از کنارش گذر کردهاند، چهبسا این ضعف روایت، به زیان باورهای اهل سنت تمام شود و بینندگان اهل تحقیق را تحریک کند تا منابع تاریخی را برای دقایق و حقایق بیشتر، بررسی کنند یا حتی سریال امام علی را به عنوان بدیل این روایت به تماشا بنشینند. در این صورت، سریال از جهاتی به ضد خود بدل خواهد شد و صفرا خواهد فزود.
👍8❤1🤔1
این نمودار که در سالنامه معتبر «کتاب حقایق جهانی» (CIA world fact book) منتشر شده، نشان میدهد که از هر هزار متولد جدید در دنیا، چند نفر در کدام کشورها زاده میشوند.
از نکات جالب توجه این است که زادآوری نیجریه، از کل اروپا (با احتساب روسیه) و اقیانوسیه بیشتر است و با برخی پیشبینیها که نیجریه را در سال ۲۱۰۰ دومین کشور پرجمعیت دنیا با حدود ۸۰۰ میلیون جمعیت تخمین میزنند، همخوان است.
درباره ایران به نظر میرسد علیرغم هشدارها، وضعیت آنقدرها بد نیست و همانطور که ایران حدود یک درصد جمعیت جهان را داراست، زاد و ولد نیز همان یک درصد است و در شرایطی که کشورمان، ۷ درصد ذخایر معدنی جهان را در اختیار دارد، با مدیریت صحیح و بهبود وضع اقتصادی، جای نگرانی از این شیب معتدل نباید باشد که البته به نظر میرسد همه مشکل در همین مدیریت است.
از نکات جالب توجه این است که زادآوری نیجریه، از کل اروپا (با احتساب روسیه) و اقیانوسیه بیشتر است و با برخی پیشبینیها که نیجریه را در سال ۲۱۰۰ دومین کشور پرجمعیت دنیا با حدود ۸۰۰ میلیون جمعیت تخمین میزنند، همخوان است.
درباره ایران به نظر میرسد علیرغم هشدارها، وضعیت آنقدرها بد نیست و همانطور که ایران حدود یک درصد جمعیت جهان را داراست، زاد و ولد نیز همان یک درصد است و در شرایطی که کشورمان، ۷ درصد ذخایر معدنی جهان را در اختیار دارد، با مدیریت صحیح و بهبود وضع اقتصادی، جای نگرانی از این شیب معتدل نباید باشد که البته به نظر میرسد همه مشکل در همین مدیریت است.
👍13❤1
درباره ملاک عمل درست
حدود هشت سال پیش استاد مصطفی ملکیان در سخنرانیای در قم، این بحث را مطرح کرد که از میان ملاکهای سهگانه برای تشخیص عمل درست، یعنی نیت، وظیفه و پیامد، اگر نتوان یکی را برگزید، چه باید کرد و آیا میتوان به یک نظام تلفیقی دست زد یا نه؟ بحثش در آن جلسه این بود که هر سه نظام پیامدگرایی، فضیلتگرایی و وظیفهگرایی، نظامهایی بسیار قوی هستند و در عین حال هر سه، مشکلاتی دارند حلنشدنی و بهتنهایی نمیتوانند مورد اتکا باشند. بنابراین اگر بتوان نظامی داشت که محاسن آن سه را داشته باشد و از معایبشان مبرا باشد، قطعا بهتر است.
چند ماه بعد در جلسهای خصوصی با ایشان، پاسخی را که به ذهنم میرسید برایش گفتم: شروع با فضیلتگرایی در حوزه شخصی و رابطه با خود، افزودن یک قید وظیفهگرایانه یعنی قاعده زرین در روابط با دیگران، و پس از آن با حفظ فضیلتگرایی و قید وظیفهگرایانهاش، افزودن قید پیامدگرایانۀ سودگرایانه در ارتباط با محیط زیست. نظر جناب ملکیان این بود که تلفیق باید همه حوزههای روابط را یکدست پوشش دهد. گفتم پس نظر شما چیست؟ نمیدانم آنجا بود که نخستین بار مطرح کرد یا قبلا هم گفته بود، ولی به هر حال آنجا گفت و بعدها در جلسات دیگری هم تکرار کرد که الگوی مطلوب تلفیقی او چنین است که ابتدائا در هر چهار حوزه رابطه (به ترتیب اهمیت و تاثیر: رابطه با خالق، رابطه با خود، رابطه با دیگر انسانها و رابطه با جهان) با فضیلتگرایی آغاز کنیم؛ هر جا به تحیر نظری و سرگشتگی عملی رسیدیم، سراغ وظیفهگرایی برویم و ادامه دهیم و باز اگر با وجود این دو نظام فکری، دچار تحیر نظری و سرگشتگی عملی شدیم، نهایتا با پیامدگرایی مسئله را حل کنیم.
هرچند رساله دکتریام را بر اساس الگوی پیشنهادی خودم نگاشتم، اما بعدها به این نتیجه رسیدم که الگوی ملکیان، الگوی نظاممندتری است. هرچند از همان اول این نکته دکتر غلامحسین توکلی (استاد راهنمایم) در گوشم زنگ میزد که تلفیق، «نه این است و نه آن»! و بهتر است بر یکی از این نظامها، ولو با همه ضعفهایش اتکا شود. همدلیام با نکته دکتر توکلی از این جهت بود که گویا قبول داشتم در جهان، گل بیخار وجود ندارد و نمیتوان همهچیز را یکجا داشت. پس با تلفیق، ممکن است به جای اینکه قوت همه را داشته باشیم و ضعفهای هیچیک، چهبسا برعکس شود و قوتهای خالص هیچیک را نداشته باشیم، ولی ضعفهایشان همچنان باشد!
الان که مدتی است باز این مسئله ذهنم را درگیر کرده، اساسا از زاویه دیگری به قضیه نگاه میکنم. تصور میکنم این سه نوع ملاک و در واقع سه نظریه، برای سه دغدغه جداگانه مطرح شدهاند و احتمالا هر کدام، در یک جایگاه خاص بهترین کارکرد را دارد و در سایر جایگاهها، کارکردش ضعیف میشود. در واقع نظریه فضیلتگرایی که از زمان یونان باستان مطرح بود و بر نیت و منش تاکید داشت، اخلاق را به معنای امروزین نمیفهمید که بخواهد ملاک عمل درست را تعیین کند؛ بلکه میخواست نحوه بودن انسان را بهبود بخشد و عادات و خُلقش حتیالمقدور را اصلاح کند. تأکید از ابتدا بر خود عامِل (agent) است و جهانی که تجربه میکند. از آغاز دوره مدرن که دین تضعیف شد و نظریه امر الهی به محاق رفت، فیلسوفان در صدد برآمدند که ملاکهایی را برای عمل درست معرفی کنند تا رفتار اجتماعی را تنظیم کنند، نه آن عالمی را که فرد در درون خود تجربه میکند. اما اینجا هم تفاوتی بین کانت و بنتام وجود دارد. کانت میخواست بگوید هر یک از ما، با اتکا به عقل و در ارتباطمان با بقیه افراد چگونه رفتار کنیم و عقل عملی چه دستوری به هر یک از ما میدهد، ولی بنتام، اخلاق را به عنوان مقدمه قانونگذاری میخواست و در صدد بود بفهمد که بهترین نوع قانونگذاری و اجرای قانون از سوی حکومت چیست؛ یعنی قانون کشور را نهایتا بر چه اصلی میتوان بنا کرد. بنابراین این دو نیز با آنکه به طور کلی در فضای جدید فکری بودند و بر رفتار اجتماعی متمرکز بودند، ولی از دو زاویه متفاوت به قضیه نگاه میکردند؛ یکی فردی و دیگری حاکمیتی.
این نگاه به سرمنشأ شکلگیری، اگر آنگونه که امروز گمان میکنم، مدخلیتی در بحث داشته باشد، احتمالا ما را به این نتیجه خواهد رساند که هر یک از این سه نظریه، بهترتیب برای هر یک از سه هدف پیشگفته (ارتقای شخصی، تعاملات اجتماعی و قانونگذاری) کارکرد بهتری دارند و به میزانی که از آن هدف اولیه فاصله بگیرند، ضعیفتر خواهند شد. میدانم که این مطلب نیز خود سرآغاز دعواهای جدید است، ولی مدتی است هر چه پیشتر میروم، شواهد بیشتری در تایید این نظر مییابم. توفیقی باشد، بیشتر خواهم نوشت.
حدود هشت سال پیش استاد مصطفی ملکیان در سخنرانیای در قم، این بحث را مطرح کرد که از میان ملاکهای سهگانه برای تشخیص عمل درست، یعنی نیت، وظیفه و پیامد، اگر نتوان یکی را برگزید، چه باید کرد و آیا میتوان به یک نظام تلفیقی دست زد یا نه؟ بحثش در آن جلسه این بود که هر سه نظام پیامدگرایی، فضیلتگرایی و وظیفهگرایی، نظامهایی بسیار قوی هستند و در عین حال هر سه، مشکلاتی دارند حلنشدنی و بهتنهایی نمیتوانند مورد اتکا باشند. بنابراین اگر بتوان نظامی داشت که محاسن آن سه را داشته باشد و از معایبشان مبرا باشد، قطعا بهتر است.
چند ماه بعد در جلسهای خصوصی با ایشان، پاسخی را که به ذهنم میرسید برایش گفتم: شروع با فضیلتگرایی در حوزه شخصی و رابطه با خود، افزودن یک قید وظیفهگرایانه یعنی قاعده زرین در روابط با دیگران، و پس از آن با حفظ فضیلتگرایی و قید وظیفهگرایانهاش، افزودن قید پیامدگرایانۀ سودگرایانه در ارتباط با محیط زیست. نظر جناب ملکیان این بود که تلفیق باید همه حوزههای روابط را یکدست پوشش دهد. گفتم پس نظر شما چیست؟ نمیدانم آنجا بود که نخستین بار مطرح کرد یا قبلا هم گفته بود، ولی به هر حال آنجا گفت و بعدها در جلسات دیگری هم تکرار کرد که الگوی مطلوب تلفیقی او چنین است که ابتدائا در هر چهار حوزه رابطه (به ترتیب اهمیت و تاثیر: رابطه با خالق، رابطه با خود، رابطه با دیگر انسانها و رابطه با جهان) با فضیلتگرایی آغاز کنیم؛ هر جا به تحیر نظری و سرگشتگی عملی رسیدیم، سراغ وظیفهگرایی برویم و ادامه دهیم و باز اگر با وجود این دو نظام فکری، دچار تحیر نظری و سرگشتگی عملی شدیم، نهایتا با پیامدگرایی مسئله را حل کنیم.
هرچند رساله دکتریام را بر اساس الگوی پیشنهادی خودم نگاشتم، اما بعدها به این نتیجه رسیدم که الگوی ملکیان، الگوی نظاممندتری است. هرچند از همان اول این نکته دکتر غلامحسین توکلی (استاد راهنمایم) در گوشم زنگ میزد که تلفیق، «نه این است و نه آن»! و بهتر است بر یکی از این نظامها، ولو با همه ضعفهایش اتکا شود. همدلیام با نکته دکتر توکلی از این جهت بود که گویا قبول داشتم در جهان، گل بیخار وجود ندارد و نمیتوان همهچیز را یکجا داشت. پس با تلفیق، ممکن است به جای اینکه قوت همه را داشته باشیم و ضعفهای هیچیک، چهبسا برعکس شود و قوتهای خالص هیچیک را نداشته باشیم، ولی ضعفهایشان همچنان باشد!
الان که مدتی است باز این مسئله ذهنم را درگیر کرده، اساسا از زاویه دیگری به قضیه نگاه میکنم. تصور میکنم این سه نوع ملاک و در واقع سه نظریه، برای سه دغدغه جداگانه مطرح شدهاند و احتمالا هر کدام، در یک جایگاه خاص بهترین کارکرد را دارد و در سایر جایگاهها، کارکردش ضعیف میشود. در واقع نظریه فضیلتگرایی که از زمان یونان باستان مطرح بود و بر نیت و منش تاکید داشت، اخلاق را به معنای امروزین نمیفهمید که بخواهد ملاک عمل درست را تعیین کند؛ بلکه میخواست نحوه بودن انسان را بهبود بخشد و عادات و خُلقش حتیالمقدور را اصلاح کند. تأکید از ابتدا بر خود عامِل (agent) است و جهانی که تجربه میکند. از آغاز دوره مدرن که دین تضعیف شد و نظریه امر الهی به محاق رفت، فیلسوفان در صدد برآمدند که ملاکهایی را برای عمل درست معرفی کنند تا رفتار اجتماعی را تنظیم کنند، نه آن عالمی را که فرد در درون خود تجربه میکند. اما اینجا هم تفاوتی بین کانت و بنتام وجود دارد. کانت میخواست بگوید هر یک از ما، با اتکا به عقل و در ارتباطمان با بقیه افراد چگونه رفتار کنیم و عقل عملی چه دستوری به هر یک از ما میدهد، ولی بنتام، اخلاق را به عنوان مقدمه قانونگذاری میخواست و در صدد بود بفهمد که بهترین نوع قانونگذاری و اجرای قانون از سوی حکومت چیست؛ یعنی قانون کشور را نهایتا بر چه اصلی میتوان بنا کرد. بنابراین این دو نیز با آنکه به طور کلی در فضای جدید فکری بودند و بر رفتار اجتماعی متمرکز بودند، ولی از دو زاویه متفاوت به قضیه نگاه میکردند؛ یکی فردی و دیگری حاکمیتی.
این نگاه به سرمنشأ شکلگیری، اگر آنگونه که امروز گمان میکنم، مدخلیتی در بحث داشته باشد، احتمالا ما را به این نتیجه خواهد رساند که هر یک از این سه نظریه، بهترتیب برای هر یک از سه هدف پیشگفته (ارتقای شخصی، تعاملات اجتماعی و قانونگذاری) کارکرد بهتری دارند و به میزانی که از آن هدف اولیه فاصله بگیرند، ضعیفتر خواهند شد. میدانم که این مطلب نیز خود سرآغاز دعواهای جدید است، ولی مدتی است هر چه پیشتر میروم، شواهد بیشتری در تایید این نظر مییابم. توفیقی باشد، بیشتر خواهم نوشت.
👍10❤2
توصیه افراطی به اصلاح فرهنگ، مصداقی از اخلاقفروشی
اصطلاح moralism در فلسفه اخلاق* که امروزه دارای بار منفی است، به معنای تأکید بیش از حد، نابجا یا غیرواقعگرایانه بر اصول اخلاقی و یا طرح اصول بسیار دشوار و پرهزینه اخلاقی است. اگر بخواهیم واژهبهواژه ترجمه کنیم، باید بگوییم اخلاقگرایی؛ ولی با توجه به بار منفی این اصطلاح از یک طرف، و اصطلاحاتی همچون زهدفروشی و فخرفروشی در زبان پارسی، به نظرم بهتر است این اصطلاح را «اخلاقفروشی» ترجمه کنیم.
سوای فیلسوفان اخلاق و نظریهپردازان اخلاق که ممکن است به سبب نادیده گرفتن اقتضائات جهان واقع و سروکار داشتن با ایدئالهای ذهنی، در دام اخلاقفروشی بیفتند، در زندگی روزمره نیز کسانی که خود را اخلاقاً برتر از دیگران میپندارند یا همدلی ناچیزی با عموم دارند، در معرض چنین آسیبی هستند.
یکی از مصادیق اخلاقفروشی میتواند این باشد که وقتی مردمِ جامعهای در شرایط دشوار اقتصادی و معیشتی قرار دارند و بر اساس هرم مزلو، قادر به تأمین طبقه اول نیازهای خود نیستند و در شرایطی که این وضع وخیم، کاملاً تحمیلی و خارج از اراده مردم است، از موضعی برتر و بدون در نظر گرفتن وضعیت جامعه، مرتباً به سرزنش و نصیحت مشغول باشیم، هر مشکل و ضعف و خطایی را به ضعف فرهنگ نسبت دهیم و مردم را برای اصلاح وضعیت، به درون خودشان، مطالعه کتاب (کدام کتاب؟ معلوم نیست، فقط کتاب!) یا اصلاح فرهنگی احاله دهیم. مانند این است که یک عابد زهدفروش، با دیدن مردمِ در حال مشقت، به آنان بگوید هر چه میکشید از عبادت نکردن به اندازه کافی است!
بله، هر جامعهای برای پیشرفت، به غنای فرهنگ نیاز دارد؛ ولی اولاً زیست انسانی، کاملاً تابع اولویتهاست و وقتی کف نیازهای فیزیولوژیک تامین نشده باشد، نمیتوان انتظار داشت مردم بر سقف فرهنگ قدم بردارند. به قول جلالالدین بلخی، «رستم چه کند در صف، دسته گل و نسرین را»؛ ثانیاً حتی در شرایط رفاه نیز بهترین اقدام برای فرهنگسازی، عمل فرهنگی است، نه زبان به طعن و نصیحت گشودن.
* در نقد ادبی و هنری، moralism معنای دیگری دارد و منظور از آن، قضاوت اثر هنری بر اساس معیارهای اخلاقی است. برای مطالعه بیشتر درباره معنای moralism در حوزه فلسفه اخلاق، به مقاله خانم جولیا درایور با همین عنوان، مراجعه کنید:
Julia Driver, Moralism, Journal of Applied, Philosophy, 22 (2):137–151 (2005)
@Negarestan_taba
اصطلاح moralism در فلسفه اخلاق* که امروزه دارای بار منفی است، به معنای تأکید بیش از حد، نابجا یا غیرواقعگرایانه بر اصول اخلاقی و یا طرح اصول بسیار دشوار و پرهزینه اخلاقی است. اگر بخواهیم واژهبهواژه ترجمه کنیم، باید بگوییم اخلاقگرایی؛ ولی با توجه به بار منفی این اصطلاح از یک طرف، و اصطلاحاتی همچون زهدفروشی و فخرفروشی در زبان پارسی، به نظرم بهتر است این اصطلاح را «اخلاقفروشی» ترجمه کنیم.
سوای فیلسوفان اخلاق و نظریهپردازان اخلاق که ممکن است به سبب نادیده گرفتن اقتضائات جهان واقع و سروکار داشتن با ایدئالهای ذهنی، در دام اخلاقفروشی بیفتند، در زندگی روزمره نیز کسانی که خود را اخلاقاً برتر از دیگران میپندارند یا همدلی ناچیزی با عموم دارند، در معرض چنین آسیبی هستند.
یکی از مصادیق اخلاقفروشی میتواند این باشد که وقتی مردمِ جامعهای در شرایط دشوار اقتصادی و معیشتی قرار دارند و بر اساس هرم مزلو، قادر به تأمین طبقه اول نیازهای خود نیستند و در شرایطی که این وضع وخیم، کاملاً تحمیلی و خارج از اراده مردم است، از موضعی برتر و بدون در نظر گرفتن وضعیت جامعه، مرتباً به سرزنش و نصیحت مشغول باشیم، هر مشکل و ضعف و خطایی را به ضعف فرهنگ نسبت دهیم و مردم را برای اصلاح وضعیت، به درون خودشان، مطالعه کتاب (کدام کتاب؟ معلوم نیست، فقط کتاب!) یا اصلاح فرهنگی احاله دهیم. مانند این است که یک عابد زهدفروش، با دیدن مردمِ در حال مشقت، به آنان بگوید هر چه میکشید از عبادت نکردن به اندازه کافی است!
بله، هر جامعهای برای پیشرفت، به غنای فرهنگ نیاز دارد؛ ولی اولاً زیست انسانی، کاملاً تابع اولویتهاست و وقتی کف نیازهای فیزیولوژیک تامین نشده باشد، نمیتوان انتظار داشت مردم بر سقف فرهنگ قدم بردارند. به قول جلالالدین بلخی، «رستم چه کند در صف، دسته گل و نسرین را»؛ ثانیاً حتی در شرایط رفاه نیز بهترین اقدام برای فرهنگسازی، عمل فرهنگی است، نه زبان به طعن و نصیحت گشودن.
* در نقد ادبی و هنری، moralism معنای دیگری دارد و منظور از آن، قضاوت اثر هنری بر اساس معیارهای اخلاقی است. برای مطالعه بیشتر درباره معنای moralism در حوزه فلسفه اخلاق، به مقاله خانم جولیا درایور با همین عنوان، مراجعه کنید:
Julia Driver, Moralism, Journal of Applied, Philosophy, 22 (2):137–151 (2005)
@Negarestan_taba
👍8❤1
مردم درخور ستایش
احمد زیدآبادی گزارش انتقادیای از وضعیت سواحل جنوب در ایام تعطیلات و بعضی آسیبهای اجتماعیاش نوشته که اگر کسی از نزدیک ندیده باشد، ممکن است از سفر به جنوب منصرف شود ( https://t.me/ahmadzeidabad/4666).
پنج روز گذشته را در استان زیبای بوشهر بودم؛ بندرهای دیلم، امامحسن، گناوه و بوشهر. سه روز و سه شب، اتراقگاهمان سواحل خلیجفارس بود و از نزدیک با اقشار گوناگون ایرانیان در تماس بودیم. جمعیت بزرگی از شهرهای مختلف و با ظاهرهای متفاوت که بهخوبی مشخص میکرد عقاید متنوع و بلکه متعارضی دارند. ولی آنچه در این همزیستی جلب توجه میکرد، روابط حسنه مردم بود. با آنکه زمینههای فراوانی برای نزاع و کشمکش وجود داشت؛ مثلاً نوع پوشش در ساحل و آب، تا استفاده از اسپیکرهای بزرگ برای پخش موسیقی و با آنکه امکانات رفاهی جوابگو و متناسب این جمعیت نبود و میتوانست موجبات ناراحتی و پرخاشگری را فراهم آورد، اما در این سه روز، نهتنها شاهد هیچ درگیریای نبودم بلکه بهوفور، تعاملات مثبت مردم با محلیها و نیز خود مسافران با یکدیگر را میدیدم.
با آن حجم از مراجعه، این امکان فراهم بود که فروشندگان محلی، بهراحتی قیمتها را دو برابر یا بیشتر کنند، ولی همگی به قیمت واقعی متعهد بودند. همچنین مغازههایی که برق در اختیار داشتند، بدون چشمداشت پریزهای برق خود را برای شارژ گوشیها در اختیار مسافران قرار میدادند. نظیر همین همکاری و همدلی، بین خود مسافران هم برقرار بود. در صف ظرفشویی اگر کسی کارش فقط پر کردن یک بطری یا شستوشوی دست و صورت بود، نفر اول صف، جا را برایش باز میکرد و دیگران نیز پذیرا بودند. اگر هم کسی وسیلهای احتیاج داشت، از مواد غذایی تا پیکنیک و زغال، از خانواده کناری خود میگرفت و به همین بهانهها باب دوستی هم باز میشد. رهگذران وقتی متوجه میشدند خانوادهای نیازمند یک عکاس برای عکس دستهجمعی است، خودشان پیشقدم میشدند تا کمک کنند و با حوصله به سلیقه جمع عمل میکردند.
وقتی با محلیها یا ساکنان شهرهای نزدیک همکلام میشدیم، معمولا بیشترین اصرارشان دعوت بود که این چند روز را مهمانشان باشیم، با لحنی مهربانانه که مطمئن میشدی تعارف لفظی نیست.
با آنکه هشدارهایی درباره سرقت و لزوم حفاظت از لوازم شنیده بودیم، ولی باز از این جهت نیز در طول این سفر اتفاق خاصی نه برای کاروان ما افتاد نه برای دیگران شاهدش بودیم.
روز سوم، با پیرمرد باصفایی به نام آقای جوهری همکلام شدیم. آقای جوهری را رفقای همسفری از سفرهای قبلی میشناختند؛ یکی از محلیها که ماهی و خرچنگ صید میکرد و از سر کَرَم، بچهها را مهمان کرده بود و این بار، در حال فروش سایهبان به مسافران بود. روی ماسهها نشسته بودیم و بچهها مشغول ساخت قلعه بودند که آقای جوهری از دور آمد. سلام و علیک گرمی کرد و بچهها را یکبهیک گرم در آغوش گرفت، کنارمان نشست به تعریف کردن و یک چایی مهمانمان شد. پنج نفر بودیم، پاکت سیگارش را که درآورد تا بکشد، به هر پنجنفرمان جداگانه تعارف کرد. کمی صحبت کردیم و دعوتمان کرد تا به باغش برویم. ناگهان متوجه تبسم و فؤاد و محمدصدرا (خردسالان جمع) شد که در حال ساخت قلعه بودند. بیمقدمه خیز برداشت و به طرفشان رفت و گفت من هم بلدم خانه بسازم و شروع به حفر زیرزمینی برای قلعه کرد و تا ده دقیقه مشغول بازی با بچهها شد. قلعه را از چهار پنج طرف، نقب زد و حاصلش چیزی شد شبیه برج ایفل. بچهها هم ذوق کرده بودند و شگفتزده در حال تقلید روش او بودند. موقع خداحافظی باز گرم در آغوشمان گرفت و رفت.
احمد زیدآبادی گزارش انتقادیای از وضعیت سواحل جنوب در ایام تعطیلات و بعضی آسیبهای اجتماعیاش نوشته که اگر کسی از نزدیک ندیده باشد، ممکن است از سفر به جنوب منصرف شود ( https://t.me/ahmadzeidabad/4666).
پنج روز گذشته را در استان زیبای بوشهر بودم؛ بندرهای دیلم، امامحسن، گناوه و بوشهر. سه روز و سه شب، اتراقگاهمان سواحل خلیجفارس بود و از نزدیک با اقشار گوناگون ایرانیان در تماس بودیم. جمعیت بزرگی از شهرهای مختلف و با ظاهرهای متفاوت که بهخوبی مشخص میکرد عقاید متنوع و بلکه متعارضی دارند. ولی آنچه در این همزیستی جلب توجه میکرد، روابط حسنه مردم بود. با آنکه زمینههای فراوانی برای نزاع و کشمکش وجود داشت؛ مثلاً نوع پوشش در ساحل و آب، تا استفاده از اسپیکرهای بزرگ برای پخش موسیقی و با آنکه امکانات رفاهی جوابگو و متناسب این جمعیت نبود و میتوانست موجبات ناراحتی و پرخاشگری را فراهم آورد، اما در این سه روز، نهتنها شاهد هیچ درگیریای نبودم بلکه بهوفور، تعاملات مثبت مردم با محلیها و نیز خود مسافران با یکدیگر را میدیدم.
با آن حجم از مراجعه، این امکان فراهم بود که فروشندگان محلی، بهراحتی قیمتها را دو برابر یا بیشتر کنند، ولی همگی به قیمت واقعی متعهد بودند. همچنین مغازههایی که برق در اختیار داشتند، بدون چشمداشت پریزهای برق خود را برای شارژ گوشیها در اختیار مسافران قرار میدادند. نظیر همین همکاری و همدلی، بین خود مسافران هم برقرار بود. در صف ظرفشویی اگر کسی کارش فقط پر کردن یک بطری یا شستوشوی دست و صورت بود، نفر اول صف، جا را برایش باز میکرد و دیگران نیز پذیرا بودند. اگر هم کسی وسیلهای احتیاج داشت، از مواد غذایی تا پیکنیک و زغال، از خانواده کناری خود میگرفت و به همین بهانهها باب دوستی هم باز میشد. رهگذران وقتی متوجه میشدند خانوادهای نیازمند یک عکاس برای عکس دستهجمعی است، خودشان پیشقدم میشدند تا کمک کنند و با حوصله به سلیقه جمع عمل میکردند.
وقتی با محلیها یا ساکنان شهرهای نزدیک همکلام میشدیم، معمولا بیشترین اصرارشان دعوت بود که این چند روز را مهمانشان باشیم، با لحنی مهربانانه که مطمئن میشدی تعارف لفظی نیست.
با آنکه هشدارهایی درباره سرقت و لزوم حفاظت از لوازم شنیده بودیم، ولی باز از این جهت نیز در طول این سفر اتفاق خاصی نه برای کاروان ما افتاد نه برای دیگران شاهدش بودیم.
روز سوم، با پیرمرد باصفایی به نام آقای جوهری همکلام شدیم. آقای جوهری را رفقای همسفری از سفرهای قبلی میشناختند؛ یکی از محلیها که ماهی و خرچنگ صید میکرد و از سر کَرَم، بچهها را مهمان کرده بود و این بار، در حال فروش سایهبان به مسافران بود. روی ماسهها نشسته بودیم و بچهها مشغول ساخت قلعه بودند که آقای جوهری از دور آمد. سلام و علیک گرمی کرد و بچهها را یکبهیک گرم در آغوش گرفت، کنارمان نشست به تعریف کردن و یک چایی مهمانمان شد. پنج نفر بودیم، پاکت سیگارش را که درآورد تا بکشد، به هر پنجنفرمان جداگانه تعارف کرد. کمی صحبت کردیم و دعوتمان کرد تا به باغش برویم. ناگهان متوجه تبسم و فؤاد و محمدصدرا (خردسالان جمع) شد که در حال ساخت قلعه بودند. بیمقدمه خیز برداشت و به طرفشان رفت و گفت من هم بلدم خانه بسازم و شروع به حفر زیرزمینی برای قلعه کرد و تا ده دقیقه مشغول بازی با بچهها شد. قلعه را از چهار پنج طرف، نقب زد و حاصلش چیزی شد شبیه برج ایفل. بچهها هم ذوق کرده بودند و شگفتزده در حال تقلید روش او بودند. موقع خداحافظی باز گرم در آغوشمان گرفت و رفت.
Telegram
نگاه متفاوت (احمد زیدآبادی)
مزاحمت در سواحل!
در اغلب بندرهای جنوبی کشور مثل بندرعباس، بندر لنگه، بندر چارک،....، امکانات، تسهیلات و آمادهسازیهایی در نوار ساحلی شهر برای استراحت مردم و اسکان موقت مسافران فراهم آمده است، اما تردد موتورسواران، امنیت و آسایش افراد را به هم میزند.…
در اغلب بندرهای جنوبی کشور مثل بندرعباس، بندر لنگه، بندر چارک،....، امکانات، تسهیلات و آمادهسازیهایی در نوار ساحلی شهر برای استراحت مردم و اسکان موقت مسافران فراهم آمده است، اما تردد موتورسواران، امنیت و آسایش افراد را به هم میزند.…
❤13👍1
این سه منطقه، ۵۰ درصد از تولید ناخالص داخلی جهان را بر عهده دارند. یعنی نیمی از تولید جهان، بر عهده مساحتی حدود ۱۰ درصد جهان است. طبیعتا تقسیم ثروت نیز متناسب با همین نسبت است و توقع اینکه با وجود این اختلاف در تولید، توزیع درآمد و ثروت یکسان باشد، توقع ناواقعگرایانهای است.
این تصویر در واقع اولا رابطه علّی-معلولی را در نسبت میان کار و ثروت نشان میدهد، ثانیا مؤیدی است بر قاعده هشتاد-بیست پارهتو، که بیانگر ناهمسانی توزیع در طبیعت است. بنابراین عدالتخواهی واقعگرایانه اولا ربطی به مساواتطلبی کمونیستی ندارد و ثانیا باید از مسیر تلاش و همت خود افراد پیگیری شود، نه از طریق افزایش دخالت دولتها.
@negarestan_taba
این تصویر در واقع اولا رابطه علّی-معلولی را در نسبت میان کار و ثروت نشان میدهد، ثانیا مؤیدی است بر قاعده هشتاد-بیست پارهتو، که بیانگر ناهمسانی توزیع در طبیعت است. بنابراین عدالتخواهی واقعگرایانه اولا ربطی به مساواتطلبی کمونیستی ندارد و ثانیا باید از مسیر تلاش و همت خود افراد پیگیری شود، نه از طریق افزایش دخالت دولتها.
@negarestan_taba
👍8❤1
Forwarded from «اَشِمْ وُهو»
«همهی سخنان راستگفته را میستاییم.»
📚 اوستا- یسنا؛ هات 71
↩️ دروغ سیزده، آفتی رخنهیافته از غرب به پیکرهی فرهنگ ایرانی و آیین سیزدهبدر
💠 همان سان که از اوستای پاک و سراسر دیگر بنمایههای تاریخی برمیآید، یکی از برجستهترین ارزشهای رفتاری در فرهنگ باستانی ایرانزمین راستی و راستگویی بوده است.
💠 اینکه مدتیست دروغ اول آوریل -این سنت پوچ غربی- در میان برخی از بهاصطلاح ایرانیان رخنه کرده است و با نام "دروغ سیزده" شناخته شده است، بیگمان آفتیست به جان سیزدهبدر که شایسته نیست هممیهنان ارجمند ما روی خوشی به آن نشان دهند.
💠 بیگمان کسی که سیزدهبدر را پاس میدارد، در واقع به فرهنگ ایرانی ابراز پایبندی میکند اما کسی که روی خوشی به یاوههای دروغ سیزده نشان میدهد یا آن را به هر شیوهای گسترش میدهد، به جنگ این فرهنگ کهن و زیبا رفته است.
💠 چکیدهی سخن آنکه دروغ سیزده برای یک ایرانی راستین که به پاسداشت سیزدهبدر میپردازد، هرگز برتافتنی نبوده، نیست و نخواهد بود.
✍ تیرداد نیکاندیش
🔥 @AshemVohu2581 🔥
📚 اوستا- یسنا؛ هات 71
↩️ دروغ سیزده، آفتی رخنهیافته از غرب به پیکرهی فرهنگ ایرانی و آیین سیزدهبدر
💠 همان سان که از اوستای پاک و سراسر دیگر بنمایههای تاریخی برمیآید، یکی از برجستهترین ارزشهای رفتاری در فرهنگ باستانی ایرانزمین راستی و راستگویی بوده است.
💠 اینکه مدتیست دروغ اول آوریل -این سنت پوچ غربی- در میان برخی از بهاصطلاح ایرانیان رخنه کرده است و با نام "دروغ سیزده" شناخته شده است، بیگمان آفتیست به جان سیزدهبدر که شایسته نیست هممیهنان ارجمند ما روی خوشی به آن نشان دهند.
💠 بیگمان کسی که سیزدهبدر را پاس میدارد، در واقع به فرهنگ ایرانی ابراز پایبندی میکند اما کسی که روی خوشی به یاوههای دروغ سیزده نشان میدهد یا آن را به هر شیوهای گسترش میدهد، به جنگ این فرهنگ کهن و زیبا رفته است.
💠 چکیدهی سخن آنکه دروغ سیزده برای یک ایرانی راستین که به پاسداشت سیزدهبدر میپردازد، هرگز برتافتنی نبوده، نیست و نخواهد بود.
✍ تیرداد نیکاندیش
🔥 @AshemVohu2581 🔥
❤7👍4
ریزهکاریهایی درباره گردانندگی بحث
اینکه یک مجری، پس از سخنان مهمان برنامه خود، رو به حضار یا رو به مهمان دیگر بگوید «ممنون از صبر و تحملتان»، توهین به سخنران و تا حدی هم به حضار و مهمانان است. حضار و مهمانانِ دیگر، خودشان انتخاب کردهاند پای صحبت بنشینند و وقتی مجری بگوید ممنون از تحملتان، از سه حال خارج نیست: یا دارد میگوید محتوای بحث سخنران، ارزشمند نبوده و صرفاً قابل تحمل بوده، یا در حال انکار اشتیاق و توجه شنوندگان و مهمانان دیگر است، یا هر دو! مگر اینکه واقعا اماره و نشانه واضحی از سر رفتن صبر و تحمل در حضار دیده باشد، که آن هم راهش افزایش ریتم برنامه، ایجاد تنوع در بحث یا تذکر زمان به سخنران است.
نهایتش این است که در صورت عدم رعایت زمان توسط مهمان اول یا کل مهمانان، مجری از جانب خود به جهت قصورش در زمانبندی برنامه عذرخواهی کند. به این ترتیب، محتوای سخن سخنرانان، ارزشداوری منفی نشده و فقط عدم رعایت زمان، مورد اشاره قرار گرفته که قصور از این جهت، میتواند بر عهده مجری، بر عهده مهمان یا هر دوی آنان باشد.
البته در صورتی که دو یا چند مهمان سخنران در برنامه حاضر باشند و مجری نگران دلخوری مهمانان بابت اولویت صحبت باشد (که نگرانی بجایی هم هست)، باید قانونی ثابت مثل سن یا ترتیب حروف الفبای نام خانوادگی داشته باشد که کسی برداشت ارزشداورانه نکند. در اینجا، دیگر نفر دوم هیچ دلیلی برای دلخوری ندارد و لزومی هم ندارد از او عذرخواهی شود.
@negarestan_taba
اینکه یک مجری، پس از سخنان مهمان برنامه خود، رو به حضار یا رو به مهمان دیگر بگوید «ممنون از صبر و تحملتان»، توهین به سخنران و تا حدی هم به حضار و مهمانان است. حضار و مهمانانِ دیگر، خودشان انتخاب کردهاند پای صحبت بنشینند و وقتی مجری بگوید ممنون از تحملتان، از سه حال خارج نیست: یا دارد میگوید محتوای بحث سخنران، ارزشمند نبوده و صرفاً قابل تحمل بوده، یا در حال انکار اشتیاق و توجه شنوندگان و مهمانان دیگر است، یا هر دو! مگر اینکه واقعا اماره و نشانه واضحی از سر رفتن صبر و تحمل در حضار دیده باشد، که آن هم راهش افزایش ریتم برنامه، ایجاد تنوع در بحث یا تذکر زمان به سخنران است.
نهایتش این است که در صورت عدم رعایت زمان توسط مهمان اول یا کل مهمانان، مجری از جانب خود به جهت قصورش در زمانبندی برنامه عذرخواهی کند. به این ترتیب، محتوای سخن سخنرانان، ارزشداوری منفی نشده و فقط عدم رعایت زمان، مورد اشاره قرار گرفته که قصور از این جهت، میتواند بر عهده مجری، بر عهده مهمان یا هر دوی آنان باشد.
البته در صورتی که دو یا چند مهمان سخنران در برنامه حاضر باشند و مجری نگران دلخوری مهمانان بابت اولویت صحبت باشد (که نگرانی بجایی هم هست)، باید قانونی ثابت مثل سن یا ترتیب حروف الفبای نام خانوادگی داشته باشد که کسی برداشت ارزشداورانه نکند. در اینجا، دیگر نفر دوم هیچ دلیلی برای دلخوری ندارد و لزومی هم ندارد از او عذرخواهی شود.
@negarestan_taba
👍7❤2👏1
برهان شر، از منظر فلسفه اخلاق
یک بیمار روانی جنسی یا پدوفیلی (مرد)، دخترکی ۷ساله را میفریبد و به او تجاوز میکند و سپس او را میکشد و سر به نیستش میکند. این بیمار روانی تحت تاثیر جبر بیماری که خودش سبب آن نشده است چنین میکند و بنابراین گناهکار نیست.
خدای همه جا حاضر و نزدیکتر به رگ گردن دخترک و مرد پدوفیلی، در مدت همه این اتفاقات تماشاگر بوده است. چرا خدای همهتوان کاری نمیکند؟
این پرسش را یکی از دوستان برایم ارسال کرده و خواسته تا آن را از منظر فلسفه اخلاق بررسی کنم. این مثال، در واقع از سنخ مثالهایی است که ویلیام رو، فیلسوف انگلیسی معاصر مطرح میکرد و در امتداد برهان شرّ جی. ال. مکی، فیلسوف استرالیایی است که وجود شرّ در جهان را با وجود خدای همهدان، همهتوان و خیرخواه مطلق ناسازگار میدانست.
بررسی اصلی این برهان، در حوزه فلسفه دین و الهیات انجام میگیرد، چراکه خداباوران باید توضیح دهند که چگونه میتوان همزمان به چنان خدایی قائل بود و در عین حال، شرور را در جهان، اعم از شرور طبیعی و شرور اخلاقی توجیه کرد. شاید بتوان برهان شر را سهمگینترین و چالشانگیزترین برهان علیه خدای ادیان، بهویژه ادیان ابراهیمی دانست و البته فیلسوفان دین موحد، از جمله جان هیک و پلنتینگا تلاشهایی برای پاسخ به این مسئله انجام دادهاند و همچنان جزو مباحث مهم فلسفه دین است.
ولی از منظر فلسفه اخلاق، چه میتوان گفت؟ در اینجا صرفا نظر شخصیام را بر اساس تأمل اولیه بیان میکنم. در مثال حاضر، عاملی که در حال ارتکاب جنایت است، بیماری روانی فرض شده که فاقد کنترل بر رفتار خود است. پس در این صورت، مسئولیت اخلاقی از او سلب میشود و نمیتوان اخلاقاً قضاوتش کرد؛ هرچند مجازات حقوقیاش محفوظ است و باید از جامعه دور نگاه داشته شود. بنابراین باید مسئولیت اخلاقی را در جای دیگری جست و سرزنش اخلاقی، متوجه عاملهای اخلاقیای است که اجازه دادهاند آن دختربچه با چنان فرد بیماری، تنها شود. از نگاهی سکولار، این افراد مسئول میتوانند عبارت باشند از والدین یا سرپرستان دختربچه، تا همه عوامل مسئولی که در آزاد گذاردن شخص جانی در جامعه سهلانگاری کردهاند. ولی از نگاه یک فرد موحد، خدا نیز در همه لحظات توان جلوگیری از این فاجعه را داشته و به وضعیت نیز علم داشته، بنابراین سهم اصلی مسئولیت با اوست و اگر قائل به حسنوقبح عقلی و لزوم عادل بودن خدا باشیم، تنها در صورتی که این خداوند بتواند اولاً به نحو بهتری در جهان دیگر برای دختربچه جبران کند، ثانیاً خود دختربچه از این جبران رضایت داشته باشد و ثالثا این جبران، بتواند سایر تبعات را برای بستگان و نزدیکان دختربچه نیز پوشش دهد (در جهان فعلی یا جهان آتی)، این مسئولیت بهدرستی تحقق یافته است. بنابراین از قبل، فرض یک جهان باقی برای حل این مسئله ضروری است. البته ممکن است غیرموحدان یا مستشکلان بگویند خداوند از آغاز نباید اجازه وقوع چنین جنایتی را میداد، ولی حتی در جهان سکولار و قانون مدنی نیز ما، «جبران» را معقولترین روش برای به عهده گرفتن مسئولیت میدانیم. لذا اگر خداوندِ موحدان، دلیلی نهانی برای ایجاد شر در جهان داشته باشد، به نظر من با آن نوع جبرانی که گفتم مسئولیت اخلاقی خود را به عهده گرفته است. ازآنجاکه در غالب ادیان، خداوند را به سبب وسعت رأفت و رحمتش، قادر و مایل به چنین جبرانی میدانند، به نظر میرسد موحدان بتوانند از این طریق، مسئولیت اخلاقی را به طور کامل بر عهده خداوند قرار دهند.
@negarestan_taba
یک بیمار روانی جنسی یا پدوفیلی (مرد)، دخترکی ۷ساله را میفریبد و به او تجاوز میکند و سپس او را میکشد و سر به نیستش میکند. این بیمار روانی تحت تاثیر جبر بیماری که خودش سبب آن نشده است چنین میکند و بنابراین گناهکار نیست.
خدای همه جا حاضر و نزدیکتر به رگ گردن دخترک و مرد پدوفیلی، در مدت همه این اتفاقات تماشاگر بوده است. چرا خدای همهتوان کاری نمیکند؟
این پرسش را یکی از دوستان برایم ارسال کرده و خواسته تا آن را از منظر فلسفه اخلاق بررسی کنم. این مثال، در واقع از سنخ مثالهایی است که ویلیام رو، فیلسوف انگلیسی معاصر مطرح میکرد و در امتداد برهان شرّ جی. ال. مکی، فیلسوف استرالیایی است که وجود شرّ در جهان را با وجود خدای همهدان، همهتوان و خیرخواه مطلق ناسازگار میدانست.
بررسی اصلی این برهان، در حوزه فلسفه دین و الهیات انجام میگیرد، چراکه خداباوران باید توضیح دهند که چگونه میتوان همزمان به چنان خدایی قائل بود و در عین حال، شرور را در جهان، اعم از شرور طبیعی و شرور اخلاقی توجیه کرد. شاید بتوان برهان شر را سهمگینترین و چالشانگیزترین برهان علیه خدای ادیان، بهویژه ادیان ابراهیمی دانست و البته فیلسوفان دین موحد، از جمله جان هیک و پلنتینگا تلاشهایی برای پاسخ به این مسئله انجام دادهاند و همچنان جزو مباحث مهم فلسفه دین است.
ولی از منظر فلسفه اخلاق، چه میتوان گفت؟ در اینجا صرفا نظر شخصیام را بر اساس تأمل اولیه بیان میکنم. در مثال حاضر، عاملی که در حال ارتکاب جنایت است، بیماری روانی فرض شده که فاقد کنترل بر رفتار خود است. پس در این صورت، مسئولیت اخلاقی از او سلب میشود و نمیتوان اخلاقاً قضاوتش کرد؛ هرچند مجازات حقوقیاش محفوظ است و باید از جامعه دور نگاه داشته شود. بنابراین باید مسئولیت اخلاقی را در جای دیگری جست و سرزنش اخلاقی، متوجه عاملهای اخلاقیای است که اجازه دادهاند آن دختربچه با چنان فرد بیماری، تنها شود. از نگاهی سکولار، این افراد مسئول میتوانند عبارت باشند از والدین یا سرپرستان دختربچه، تا همه عوامل مسئولی که در آزاد گذاردن شخص جانی در جامعه سهلانگاری کردهاند. ولی از نگاه یک فرد موحد، خدا نیز در همه لحظات توان جلوگیری از این فاجعه را داشته و به وضعیت نیز علم داشته، بنابراین سهم اصلی مسئولیت با اوست و اگر قائل به حسنوقبح عقلی و لزوم عادل بودن خدا باشیم، تنها در صورتی که این خداوند بتواند اولاً به نحو بهتری در جهان دیگر برای دختربچه جبران کند، ثانیاً خود دختربچه از این جبران رضایت داشته باشد و ثالثا این جبران، بتواند سایر تبعات را برای بستگان و نزدیکان دختربچه نیز پوشش دهد (در جهان فعلی یا جهان آتی)، این مسئولیت بهدرستی تحقق یافته است. بنابراین از قبل، فرض یک جهان باقی برای حل این مسئله ضروری است. البته ممکن است غیرموحدان یا مستشکلان بگویند خداوند از آغاز نباید اجازه وقوع چنین جنایتی را میداد، ولی حتی در جهان سکولار و قانون مدنی نیز ما، «جبران» را معقولترین روش برای به عهده گرفتن مسئولیت میدانیم. لذا اگر خداوندِ موحدان، دلیلی نهانی برای ایجاد شر در جهان داشته باشد، به نظر من با آن نوع جبرانی که گفتم مسئولیت اخلاقی خود را به عهده گرفته است. ازآنجاکه در غالب ادیان، خداوند را به سبب وسعت رأفت و رحمتش، قادر و مایل به چنین جبرانی میدانند، به نظر میرسد موحدان بتوانند از این طریق، مسئولیت اخلاقی را به طور کامل بر عهده خداوند قرار دهند.
@negarestan_taba
👍9❤2👎2
در فضیلت میهندوستی
حدود ۱۳ سال پیش بود که در دیداری با یکی از خویشان، مواجههای متفاوت با یک دیدگاه میهندوستانه داشتم؛ روزگاری که بیشتر تحت تأثیر نگرش جهانوطنی بودم و پیداست آن دیدگاه و استدلال میهندوستانه، چنان شوکّی برایم داشته که هنوز با جزئیات به خاطرش دارم.
سال ۹۱ بود که تازه به عنوان دانشجوی دکتری در دانشگاه اصفهان پذیرفته شده بودم. پسرخالهام آقاجواد هم چند خیابان پایینتر از دانشگاه، شرکتی تأسیس کرده بود و به خاطر رفاقتی که از ایام کودکی داشتیم، هر بار با اشتیاق دعوتم میکرد که به دفترش بروم. یک بار، بخت یار شد و سراغش رفتم. از هر دری سخن گفتیم و آن لابهلا پرسیدم اینجا دقیقاً مشغول چه کاری هستی؟
آقاجواد، پسر توداری است. از جزئیات کارش برایم نگفت، ولی گفت که در کار صادرات است. گفت که من در این سالهای کار در بازار، این را آموختهام که صادرات، بهویژه در شرایط خاص ایران، بسیار دشوار است. اما کار در حوزه واردات، هم آسانتر است و هم بسیار پرسودتر، و همکارانم اکثراً در کار وارداتاند و خیلی زود خودشان را میکشند بالا. حتی گفت شریکش که بهتازگی از او جدا شده بود، برای همین بوده که از کار در حوزه صادرات ملول شده و مسیرش را به واردات عوض کرده.
پرسیدم پس تو چرا ماندی؟
پاسخ داد: من برایم فقط پول مهم نیست. دوست دارم از کاری که میکنم حسّ خوبی داشته باشم. با کمک به صادرات، احساس میکنم در حال خدمت به کشورم و مردمش هستم و این برایم باارزشتر از پول واردکنندگی است. پاسخش برایم تکاندهنده بود و او را در ذهنم به جایگاهی رفیع و یگانه فرا برد و از آن روز به بعد، به مناسبتهای مختلف، به یاد این حرفش میافتادم.
البته میدانم که واردات هم میتواند به سود اقتصاد یک کشور باشد، جایی که کمبود کالا باعث رشد قیمت شده است. همینطور مطلعم که آزاد گذاردن بازار و واردات، خودش به ایجاد فضای رقابتی کمک میکند و نهایتا تولیدکننده داخلی را هم به بهبود کیفیت محصولاتش وامیدارد. همینطور منکر این نیستم که کسی میتواند بگوید انگیزه خدمت، میتواند خدمت به نوع بشریت باشد، نه فقط به هموطنان. ولی همچنان دیدگاه آقاجواد را دیدگاهی فضیلتمندانه میدانم! شاید چون معتقدم نیت او، نیتی نفعطلبانه نبود، بلکه انساندوستانه و علاوه بر آن، قدرشناسانه بود؛ قدرشناسی از همه مواهبی که «میهن» در اختیارمان گذاشته است. اما شاید هم اصلا چنین مسیر استدلالیای از ذهنم نگذشته، و دلیل اینکه به رغم تفاوت دیدگاهم با او، حرفش بر دلم نشسته و چنان رسوخی کرده، این باشد که ما شهودی اخلاقی به نفع میهندوستی داریم؛ شاید.
به هر روی در این نوع میهندوستی یا میهنپرستی، هیچ احساس نخوت و برتریای در کار و هیچ آزاری هم به شهروندان ملل دیگر نمیرسد؛ بلکه هدف و نیت، صرفاً قدردانی و قدرشناسی نعماتی نامرئی است که گاهی به چشم مدعیترین روشنفکران و دانشگاهیان نمیآید، ولی مردم کوچه و بازار بهخوبی قدر و قیمتش را میشناسند. چهبسا اگر در مقاطع حساس تاریخ ایران، قاطبه روشنفکرانمان نیز چنان دیدگاهی داشتند، امروز جایگاه و وضع کشورمان این نبود که اکنون شاهدیم.
@negarestan_taba
حدود ۱۳ سال پیش بود که در دیداری با یکی از خویشان، مواجههای متفاوت با یک دیدگاه میهندوستانه داشتم؛ روزگاری که بیشتر تحت تأثیر نگرش جهانوطنی بودم و پیداست آن دیدگاه و استدلال میهندوستانه، چنان شوکّی برایم داشته که هنوز با جزئیات به خاطرش دارم.
سال ۹۱ بود که تازه به عنوان دانشجوی دکتری در دانشگاه اصفهان پذیرفته شده بودم. پسرخالهام آقاجواد هم چند خیابان پایینتر از دانشگاه، شرکتی تأسیس کرده بود و به خاطر رفاقتی که از ایام کودکی داشتیم، هر بار با اشتیاق دعوتم میکرد که به دفترش بروم. یک بار، بخت یار شد و سراغش رفتم. از هر دری سخن گفتیم و آن لابهلا پرسیدم اینجا دقیقاً مشغول چه کاری هستی؟
آقاجواد، پسر توداری است. از جزئیات کارش برایم نگفت، ولی گفت که در کار صادرات است. گفت که من در این سالهای کار در بازار، این را آموختهام که صادرات، بهویژه در شرایط خاص ایران، بسیار دشوار است. اما کار در حوزه واردات، هم آسانتر است و هم بسیار پرسودتر، و همکارانم اکثراً در کار وارداتاند و خیلی زود خودشان را میکشند بالا. حتی گفت شریکش که بهتازگی از او جدا شده بود، برای همین بوده که از کار در حوزه صادرات ملول شده و مسیرش را به واردات عوض کرده.
پرسیدم پس تو چرا ماندی؟
پاسخ داد: من برایم فقط پول مهم نیست. دوست دارم از کاری که میکنم حسّ خوبی داشته باشم. با کمک به صادرات، احساس میکنم در حال خدمت به کشورم و مردمش هستم و این برایم باارزشتر از پول واردکنندگی است. پاسخش برایم تکاندهنده بود و او را در ذهنم به جایگاهی رفیع و یگانه فرا برد و از آن روز به بعد، به مناسبتهای مختلف، به یاد این حرفش میافتادم.
البته میدانم که واردات هم میتواند به سود اقتصاد یک کشور باشد، جایی که کمبود کالا باعث رشد قیمت شده است. همینطور مطلعم که آزاد گذاردن بازار و واردات، خودش به ایجاد فضای رقابتی کمک میکند و نهایتا تولیدکننده داخلی را هم به بهبود کیفیت محصولاتش وامیدارد. همینطور منکر این نیستم که کسی میتواند بگوید انگیزه خدمت، میتواند خدمت به نوع بشریت باشد، نه فقط به هموطنان. ولی همچنان دیدگاه آقاجواد را دیدگاهی فضیلتمندانه میدانم! شاید چون معتقدم نیت او، نیتی نفعطلبانه نبود، بلکه انساندوستانه و علاوه بر آن، قدرشناسانه بود؛ قدرشناسی از همه مواهبی که «میهن» در اختیارمان گذاشته است. اما شاید هم اصلا چنین مسیر استدلالیای از ذهنم نگذشته، و دلیل اینکه به رغم تفاوت دیدگاهم با او، حرفش بر دلم نشسته و چنان رسوخی کرده، این باشد که ما شهودی اخلاقی به نفع میهندوستی داریم؛ شاید.
به هر روی در این نوع میهندوستی یا میهنپرستی، هیچ احساس نخوت و برتریای در کار و هیچ آزاری هم به شهروندان ملل دیگر نمیرسد؛ بلکه هدف و نیت، صرفاً قدردانی و قدرشناسی نعماتی نامرئی است که گاهی به چشم مدعیترین روشنفکران و دانشگاهیان نمیآید، ولی مردم کوچه و بازار بهخوبی قدر و قیمتش را میشناسند. چهبسا اگر در مقاطع حساس تاریخ ایران، قاطبه روشنفکرانمان نیز چنان دیدگاهی داشتند، امروز جایگاه و وضع کشورمان این نبود که اکنون شاهدیم.
@negarestan_taba
👍9❤7
در الزامات روشنفکری
روشنفکران به عنوان افرادی که تصور میشود یا توقع میرود شهروندان پیشرو، باسواد و پرمطالعۀ جامعه باشند، همیشه برای بخش بزرگی از جامعه منبع الهام و مرکز توجه و منشأ اثرند. خود روشنفکران هم غالباً برای خویش رسالتی اصلاحگرانه قائلاند یا دستکم از نصیحت و جهتدهی به افکارْ پرهیز ندارند؛ خود را موظف به تقریر حقیقت و تقلیل مرارت میدانند. بنابراین عموماً خواسته و بعضاً ناخواسته، آنان تعیینکننده بایدها و نبایدهای فرهنگی و اخلاقی در جامعه هستند.
اما آیا این نقش خطیر، خودش مستلزم بایدها و نبایدهایی نیست؟ آیا اگر کسی این اعتبار را یافت که محل توجه و مراجعه مردم باشد، آزاد است هر گونه خواست برای مردم یا دستکم مخاطبانش تعیین مسیر کند؟ آیا او جزئی از همین مردم نیست و حالتی پیامبرگونه یافته که چیزی همچون وحی را ابلاغ کند، یا اینکه همچنان یکی از جنس همین مردم است و باید ملاحظات لازم را در نظر گیرد؟
با توجه به اینکه مدتهاست دیگر از عصر ظهور ادیان و پیامبران عبور کردهایم و قرار نیست معصوم جدیدی پدید آید، روشنفکران نیز باید کاملا به چشم انسانی نگریسته شوند و سخنانشان از صافیهای مختلف نقد و بررسی بگذرد. چنین نیست که کسی صرفاً به دلیل تأمل یا مطالعه بیشتر در حوزهای خاص، مرجع بیچونوچرای مردم باشد.
به نظر میرسد با توجه به تجربهای که از خدمت و خیانت روشنفکران در حافظه تاریخ موجود است، برای جلوگیری از سوء تأثیر آنان، دستکم سه الزام جدی وجود دارد:
۱. تعهد و احتیاط در بیان توصیهها: روشنفکران باید واقعا معتقد و ملتزم باشند که حقیقت، ناآشکاره است و لزوماً آنچه در فضای نظری و ناآزمودۀ خود به آن رسیدهاند، عین حقیقت یا کل حقیقت نیست. بلکه برعکس، چون روشنفکران عموماً در فضایی ایزوله و دور از زندگی روزمره به تأمل و تفکر میپردازند، آرمانهای نظریشان بسیار در معرض خطاست و ممکن است صرفاً رؤیاهایی تحققناپذیر باشد. اینطور نباشد که صرفاً برای گفتن سخنی متفاوت، شاعرانه یا جنجالانگیز و در جوگیری ناشی از تشویق هواداران و همحزبیهایشان، هر چه به ذهنشان رسید به عنوان راهحلهای کلان اجتماعی بیان کنند؛ چراکه مردم به دلیل اعتماد و خوشبینیشان، گاهی سخنان سست و بیمایه را تنها به دلیل اعتبار گویندهاش جدی میگیرند و روشنفکری که از جایگاه مؤثر و حساس خود آگاه باشد، نباید از این موقعیت سوءاستفاده یا حتی در سخن گفتنش اهمال و سهلانگاری کند؛
۲. پذیرفتن مسئولیت اشتباهات: البته با همه وسواسها، ممکن است هر روشنفکری باز دچار خطا شود و مردم را گمراه کند، به نحوی که نه توانسته باشد حقیقت را بگوید، نه مرارتی را تقلیل داده باشد، بلکه منشأ رنج و مصیبت شده باشد. با این همه اگر هم خطاپذیری او قابل بخشش باشد، به این شرط است که این شجاعت را داشته باشد تا در وهله نخست با صراحت به اشتباهش اعتراف کند و پس از آن، صادقانه و با عزم راسخ در صدد جبران خطای خود برآید؛ نه اینکه فارغدلانه بگوید تصمیم خود مردم بود و میتوانستند مسیر خودشان را بروند و به توصیهام گوش ندهند. یا اینکه بدتر، خطا را از اساس منکر شود و بگوید هدایت ما درست بود، ولی ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست دادند که مسیر پیشنهادیمان به نتیجه نرسد؛
۳. لحن محترمانه، متواضعانه و دلسوزانه در برابر مردم: روشنفکر حق ندارد مردم را تحقیر کند، با زبان طعنه و توهین سخن بگوید یا آنان را مستحق ظلم و بدبختی بداند. هیچ جامعهای شایسته ظلم نیست. وقتی توصیه و نصیحت با تحقیر و توهین همراه باشد، عزت نفس و امید به تغییر را در مخاطبان کاهش میدهد و آنان را به خودکمبینی و آمادگی بیشتر برای همان رفتار مورد سرزنش مبتلا میکند. البته ممکن است در شرایطی خاص، عتاب و نهیب لازم باشد، ولی به شرط آنکه اولاً از سر دلسوزی و خیرخواهی باشد، نه از سر غرور و تبختر و جدا دانستن خود از جمع؛ ثانیاً صرفاً ناظر به خطایی واضح و واقعاً همهگیر باشد که در میانگین جوامع دیگر یافت نمیشود، نه اینکه ذات مردم و کلیت فرهنگشان را بدون بیان ایراد و اشکالی واقعی هدف بگیرد؛ ثالثاً در نتیجه این عتاب، مردم به خود بیایند و انگیزه اصلاح پیدا کنند، نه اینکه احساس کنند بیدلیل به آنها توهین شده و از در لجبازی درآیند یا دچار یأس و خودکمبینی شوند.
@negarstan_taba
روشنفکران به عنوان افرادی که تصور میشود یا توقع میرود شهروندان پیشرو، باسواد و پرمطالعۀ جامعه باشند، همیشه برای بخش بزرگی از جامعه منبع الهام و مرکز توجه و منشأ اثرند. خود روشنفکران هم غالباً برای خویش رسالتی اصلاحگرانه قائلاند یا دستکم از نصیحت و جهتدهی به افکارْ پرهیز ندارند؛ خود را موظف به تقریر حقیقت و تقلیل مرارت میدانند. بنابراین عموماً خواسته و بعضاً ناخواسته، آنان تعیینکننده بایدها و نبایدهای فرهنگی و اخلاقی در جامعه هستند.
اما آیا این نقش خطیر، خودش مستلزم بایدها و نبایدهایی نیست؟ آیا اگر کسی این اعتبار را یافت که محل توجه و مراجعه مردم باشد، آزاد است هر گونه خواست برای مردم یا دستکم مخاطبانش تعیین مسیر کند؟ آیا او جزئی از همین مردم نیست و حالتی پیامبرگونه یافته که چیزی همچون وحی را ابلاغ کند، یا اینکه همچنان یکی از جنس همین مردم است و باید ملاحظات لازم را در نظر گیرد؟
با توجه به اینکه مدتهاست دیگر از عصر ظهور ادیان و پیامبران عبور کردهایم و قرار نیست معصوم جدیدی پدید آید، روشنفکران نیز باید کاملا به چشم انسانی نگریسته شوند و سخنانشان از صافیهای مختلف نقد و بررسی بگذرد. چنین نیست که کسی صرفاً به دلیل تأمل یا مطالعه بیشتر در حوزهای خاص، مرجع بیچونوچرای مردم باشد.
به نظر میرسد با توجه به تجربهای که از خدمت و خیانت روشنفکران در حافظه تاریخ موجود است، برای جلوگیری از سوء تأثیر آنان، دستکم سه الزام جدی وجود دارد:
۱. تعهد و احتیاط در بیان توصیهها: روشنفکران باید واقعا معتقد و ملتزم باشند که حقیقت، ناآشکاره است و لزوماً آنچه در فضای نظری و ناآزمودۀ خود به آن رسیدهاند، عین حقیقت یا کل حقیقت نیست. بلکه برعکس، چون روشنفکران عموماً در فضایی ایزوله و دور از زندگی روزمره به تأمل و تفکر میپردازند، آرمانهای نظریشان بسیار در معرض خطاست و ممکن است صرفاً رؤیاهایی تحققناپذیر باشد. اینطور نباشد که صرفاً برای گفتن سخنی متفاوت، شاعرانه یا جنجالانگیز و در جوگیری ناشی از تشویق هواداران و همحزبیهایشان، هر چه به ذهنشان رسید به عنوان راهحلهای کلان اجتماعی بیان کنند؛ چراکه مردم به دلیل اعتماد و خوشبینیشان، گاهی سخنان سست و بیمایه را تنها به دلیل اعتبار گویندهاش جدی میگیرند و روشنفکری که از جایگاه مؤثر و حساس خود آگاه باشد، نباید از این موقعیت سوءاستفاده یا حتی در سخن گفتنش اهمال و سهلانگاری کند؛
۲. پذیرفتن مسئولیت اشتباهات: البته با همه وسواسها، ممکن است هر روشنفکری باز دچار خطا شود و مردم را گمراه کند، به نحوی که نه توانسته باشد حقیقت را بگوید، نه مرارتی را تقلیل داده باشد، بلکه منشأ رنج و مصیبت شده باشد. با این همه اگر هم خطاپذیری او قابل بخشش باشد، به این شرط است که این شجاعت را داشته باشد تا در وهله نخست با صراحت به اشتباهش اعتراف کند و پس از آن، صادقانه و با عزم راسخ در صدد جبران خطای خود برآید؛ نه اینکه فارغدلانه بگوید تصمیم خود مردم بود و میتوانستند مسیر خودشان را بروند و به توصیهام گوش ندهند. یا اینکه بدتر، خطا را از اساس منکر شود و بگوید هدایت ما درست بود، ولی ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست دادند که مسیر پیشنهادیمان به نتیجه نرسد؛
۳. لحن محترمانه، متواضعانه و دلسوزانه در برابر مردم: روشنفکر حق ندارد مردم را تحقیر کند، با زبان طعنه و توهین سخن بگوید یا آنان را مستحق ظلم و بدبختی بداند. هیچ جامعهای شایسته ظلم نیست. وقتی توصیه و نصیحت با تحقیر و توهین همراه باشد، عزت نفس و امید به تغییر را در مخاطبان کاهش میدهد و آنان را به خودکمبینی و آمادگی بیشتر برای همان رفتار مورد سرزنش مبتلا میکند. البته ممکن است در شرایطی خاص، عتاب و نهیب لازم باشد، ولی به شرط آنکه اولاً از سر دلسوزی و خیرخواهی باشد، نه از سر غرور و تبختر و جدا دانستن خود از جمع؛ ثانیاً صرفاً ناظر به خطایی واضح و واقعاً همهگیر باشد که در میانگین جوامع دیگر یافت نمیشود، نه اینکه ذات مردم و کلیت فرهنگشان را بدون بیان ایراد و اشکالی واقعی هدف بگیرد؛ ثالثاً در نتیجه این عتاب، مردم به خود بیایند و انگیزه اصلاح پیدا کنند، نه اینکه احساس کنند بیدلیل به آنها توهین شده و از در لجبازی درآیند یا دچار یأس و خودکمبینی شوند.
@negarstan_taba
👍5👏3❤1
سپندارمذ؛ رواقیگری پیشرفتخواه
اندیشه پیشرفت را چه ناشی از اومانیسم علمگرا بدانیم، چه برخاسته از ایمان پروتستانی و چه برآمده از ذات انسان، آنچه بهکرّات در نقدش گفته میشود، ایجاد تشویش و اضطراب است. گفته میشود انسان مدرن میخواهد جهان را چنان ببیند که دوست میدارد، نه آنطور که هست، دوست بدارد. پس همیشه در سودای مطلوبِ مفقود است و وقتی هم که مطلوبْ حاصل آید، پس از اندکی ملال میزاید و مطلوبی جدید رخ مینماید. اینچنین است که خواست تغییر و رفاه بیشتر، به عادت و اعتیاد ذهن بدل میشود. آنچه موجود است، همیشه ملال میانگیزد و تشویش و اضطرابی همیشگی برای کسب آنچه مفقود است در وجود شخص تهنشین میشود. نقد دیگری که به بیانهای مختلف گفته شده این است که انسان مدرن، جهان را برای خواستههایش مصرف میکند. برای او طبیعت فقط منبع انرژی است که باید در خدمت اهدافش صرف گردد. طبیعت، موجودیتی نیست که شایسته احترام و مهرورزی باشد.
رواقیون و نورواقیون برای چاره این وضع، انسان را به تسلیم و رضا فرامیخوانند: آنقدر با طبیعت آشتی باش که حتی مصائبش برایت مأنوس و مقبول باشد. خود را بسپار و از آنچه داری لذت ببر. یک رواقی اصیل به هر آنچه دارد، راضی و شاکر است و عمرش را در سودای آرزوهای دور و دراز صرف نمیکند. اوست که میتواند جهان را آنگونه که هست، دوست بدارد و نظام جهان را هم بر هم نزند. حالا هم خودش آرام و بیتشویش است، هم طبیعت از دستش در امان.
با این حال شاید اشکالی که به رواقیزیستن وارد باشد، کُشتن میل پیشرفت است. درست است که رواقیون اهل انفعال محض نیستند و سختکوشی را بهویژه برای تحقق خود واقعی انسان توصیه میکنند، ولی بیمیلی آنان نسبت به تغییر جهان بیرون از خود، و مفهومی که از پذیرش تقدیر در نظر دارند (amor fati یا دوست داشتن سرنوشت)، نهایتاً روحیه آنان را در مقابل روحیه پیشرفتخواهی انسان مدرن قرار میدهد. با رواقیزیستن، چه ویرانهها که آباد نمیشدند و چهبسیار نیازمندان که از یاری محروم میماندند و چه بیشمار بیمارانی که به درمان بیماریشان امید بسته نمیشد و خودشان و اطرافیانشان به مرگ نابهنگام رضا میدادند. مدرنیسم با همه آسیبهایش، از طریق واکسیناسیون و دانش و تکنولوژی نوین متوسط عمر انسان را از ۴۰ سال در قرون وسطا به ۷۳ سال در سال ۲۰۲۳ رساند، با صنعتیسازی کشاورزی و دامداری و بهبود سیستمهای نقلیه و نگهداری، گرسنگی مطلق و سوءتغذیه را از حدود ۴۰% به کمتر از ۱۰% کاهش داد و با دغدغه پیشرفت و توسعه، سواد را از حدود ده برای مردان و یک درصد برای زنان، به میانگین ۸۷% برای هر دو جنسیت در سراسر جهان افزایش داد. آیا اگر همه انسانها رواقی میبودند، چنین پیشرفتهایی رخ میداد؟ بعید است.
در آیین زرتشتی، امشاسپندی داریم به نام سپندارمذ یا در گویش کهناوستاییاش، سْپَنتَه آرمَیتی. این واژه در برخی تفاسیر به معنای بردباری مقدس آمده و در تفاسیر دیگری که مبتنی بر ریشهشناسی زبانی و کاربردهای آن در اوستاست، به معنای هستیسازگاری فزونیبخش. به طور تفصیلیتر، آرمیتی یعنی آشتی و هماهنگی با جهان و سپنته یعنی فزونی و پیشرفت. اینجا با مفهومی مواجهیم که هم پیشرفتخواهی مدرن را داراست، هم رضایت درون و آشتی با جهان را. همان اندیشهای که مرتباً در گاهان بر آن تأکید میشود که انسان باید در فکر آبادانی جهان باشد و با سختکوشی کار کند و همزمان به جهان طبیعت احترام بگذارد و نظم و نظامش را بر هم نزند: «بشود از زمره کسانی باشیم که زندگانی و جهان را به سوی پیشرفت و آبادانی میبرند» (گاتها، هات٣٠، بند٩).
در اوستا، هم کار کردن و هم احترام به طبیعت چنان مورد توصیه است که گویی جزئی از عبادتاند. بیسبب نیست که ایرانیان باستان هم سرآمد صنعت و پیشرفت بودند، هم پیشرفتشان کاملاً منطبق بر نظم طبیعت بود که نمونه بارز آن را میتوان در «قنات» دید که ابداعش، معاصر دوره رواج دین زرتشتی در ایران است. میتوان گفت زرتشتیان باستان، نیای پروتستانها در سختکوشی و آبادگری بودند با این دو تفاوت که نخست برخلاف پروتستانها تشویش و اضطرابی هم نداشتند، بلکه از کار خود لذت میبردند و دوم، هدفشان از این سختکوشی صرفاً سعادت شخصی نبوده، بلکه پروای آبادانی جهان و حفظ طبیعت را نیز داشتهاند؛ رواقیونِ پیشرفتخواه یا مدرنیستهای طبیعتدوست.
بندهای دیگری از گاهان در همین راستا:
«ای مزدا کسی که اندیشه آسیب رساندن به جهان هستی را در سر بپروراند...، پیامد و برآیند کردارهای زشت و دشمنی او به خودش بازخواهد گشت و از زندگی نیک بیبهره خواهد ماند» (هـ۴۶، ب۲۱)
«هیچیک از این بدکاران نمیدانند که با کار و کوشش پیشرفت به دست میآید، آنگونه که زندگی آموخته است». (هـ۳۲ب۷)
«باید برای آبادانی جهان کوشید و آن را بهدرستی نگهبانی کرد و به سوی روشنایی برد» (هـ۴۸ب۵)
@negarestan_taba
اندیشه پیشرفت را چه ناشی از اومانیسم علمگرا بدانیم، چه برخاسته از ایمان پروتستانی و چه برآمده از ذات انسان، آنچه بهکرّات در نقدش گفته میشود، ایجاد تشویش و اضطراب است. گفته میشود انسان مدرن میخواهد جهان را چنان ببیند که دوست میدارد، نه آنطور که هست، دوست بدارد. پس همیشه در سودای مطلوبِ مفقود است و وقتی هم که مطلوبْ حاصل آید، پس از اندکی ملال میزاید و مطلوبی جدید رخ مینماید. اینچنین است که خواست تغییر و رفاه بیشتر، به عادت و اعتیاد ذهن بدل میشود. آنچه موجود است، همیشه ملال میانگیزد و تشویش و اضطرابی همیشگی برای کسب آنچه مفقود است در وجود شخص تهنشین میشود. نقد دیگری که به بیانهای مختلف گفته شده این است که انسان مدرن، جهان را برای خواستههایش مصرف میکند. برای او طبیعت فقط منبع انرژی است که باید در خدمت اهدافش صرف گردد. طبیعت، موجودیتی نیست که شایسته احترام و مهرورزی باشد.
رواقیون و نورواقیون برای چاره این وضع، انسان را به تسلیم و رضا فرامیخوانند: آنقدر با طبیعت آشتی باش که حتی مصائبش برایت مأنوس و مقبول باشد. خود را بسپار و از آنچه داری لذت ببر. یک رواقی اصیل به هر آنچه دارد، راضی و شاکر است و عمرش را در سودای آرزوهای دور و دراز صرف نمیکند. اوست که میتواند جهان را آنگونه که هست، دوست بدارد و نظام جهان را هم بر هم نزند. حالا هم خودش آرام و بیتشویش است، هم طبیعت از دستش در امان.
با این حال شاید اشکالی که به رواقیزیستن وارد باشد، کُشتن میل پیشرفت است. درست است که رواقیون اهل انفعال محض نیستند و سختکوشی را بهویژه برای تحقق خود واقعی انسان توصیه میکنند، ولی بیمیلی آنان نسبت به تغییر جهان بیرون از خود، و مفهومی که از پذیرش تقدیر در نظر دارند (amor fati یا دوست داشتن سرنوشت)، نهایتاً روحیه آنان را در مقابل روحیه پیشرفتخواهی انسان مدرن قرار میدهد. با رواقیزیستن، چه ویرانهها که آباد نمیشدند و چهبسیار نیازمندان که از یاری محروم میماندند و چه بیشمار بیمارانی که به درمان بیماریشان امید بسته نمیشد و خودشان و اطرافیانشان به مرگ نابهنگام رضا میدادند. مدرنیسم با همه آسیبهایش، از طریق واکسیناسیون و دانش و تکنولوژی نوین متوسط عمر انسان را از ۴۰ سال در قرون وسطا به ۷۳ سال در سال ۲۰۲۳ رساند، با صنعتیسازی کشاورزی و دامداری و بهبود سیستمهای نقلیه و نگهداری، گرسنگی مطلق و سوءتغذیه را از حدود ۴۰% به کمتر از ۱۰% کاهش داد و با دغدغه پیشرفت و توسعه، سواد را از حدود ده برای مردان و یک درصد برای زنان، به میانگین ۸۷% برای هر دو جنسیت در سراسر جهان افزایش داد. آیا اگر همه انسانها رواقی میبودند، چنین پیشرفتهایی رخ میداد؟ بعید است.
در آیین زرتشتی، امشاسپندی داریم به نام سپندارمذ یا در گویش کهناوستاییاش، سْپَنتَه آرمَیتی. این واژه در برخی تفاسیر به معنای بردباری مقدس آمده و در تفاسیر دیگری که مبتنی بر ریشهشناسی زبانی و کاربردهای آن در اوستاست، به معنای هستیسازگاری فزونیبخش. به طور تفصیلیتر، آرمیتی یعنی آشتی و هماهنگی با جهان و سپنته یعنی فزونی و پیشرفت. اینجا با مفهومی مواجهیم که هم پیشرفتخواهی مدرن را داراست، هم رضایت درون و آشتی با جهان را. همان اندیشهای که مرتباً در گاهان بر آن تأکید میشود که انسان باید در فکر آبادانی جهان باشد و با سختکوشی کار کند و همزمان به جهان طبیعت احترام بگذارد و نظم و نظامش را بر هم نزند: «بشود از زمره کسانی باشیم که زندگانی و جهان را به سوی پیشرفت و آبادانی میبرند» (گاتها، هات٣٠، بند٩).
در اوستا، هم کار کردن و هم احترام به طبیعت چنان مورد توصیه است که گویی جزئی از عبادتاند. بیسبب نیست که ایرانیان باستان هم سرآمد صنعت و پیشرفت بودند، هم پیشرفتشان کاملاً منطبق بر نظم طبیعت بود که نمونه بارز آن را میتوان در «قنات» دید که ابداعش، معاصر دوره رواج دین زرتشتی در ایران است. میتوان گفت زرتشتیان باستان، نیای پروتستانها در سختکوشی و آبادگری بودند با این دو تفاوت که نخست برخلاف پروتستانها تشویش و اضطرابی هم نداشتند، بلکه از کار خود لذت میبردند و دوم، هدفشان از این سختکوشی صرفاً سعادت شخصی نبوده، بلکه پروای آبادانی جهان و حفظ طبیعت را نیز داشتهاند؛ رواقیونِ پیشرفتخواه یا مدرنیستهای طبیعتدوست.
بندهای دیگری از گاهان در همین راستا:
«ای مزدا کسی که اندیشه آسیب رساندن به جهان هستی را در سر بپروراند...، پیامد و برآیند کردارهای زشت و دشمنی او به خودش بازخواهد گشت و از زندگی نیک بیبهره خواهد ماند» (هـ۴۶، ب۲۱)
«هیچیک از این بدکاران نمیدانند که با کار و کوشش پیشرفت به دست میآید، آنگونه که زندگی آموخته است». (هـ۳۲ب۷)
«باید برای آبادانی جهان کوشید و آن را بهدرستی نگهبانی کرد و به سوی روشنایی برد» (هـ۴۸ب۵)
@negarestan_taba
👍4❤3👏1