یهجا تو کتابِ سمفونیِمردگان، عباس معروفی دوستداشتن رو اینجوری توصیف میکنه: نمیدانم آیا مادرش هم اورا به اندازهیِ من دوستداشت؟ آیا کسی میتوانست بفهمد که دوستداشتن اوچه لذتی دارد و آدمرا به چه ابدیتی نزدیک میکند؟ آدم پر میشود، جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند، نخواهد دلش برایِآدمِ دیگری بلرزد وهیچگاه دچارِتردید نشود..
من اورا دوستدارم، نگفتهام، او هم مرا دوستدارد. خودش به زبان نیاورده اما چشمانش اورا به قلبم لو دادهاند.هیچکداممان به حدکافی شجاع نبودیم که علاقهمان را به زبان آوریم، پس از هم دور شدیم و حالا هردویِما دو تشنه که آب را پس زدهاند از تشنگی تلف میشویم..
معلومه که بهت فکر میکنم، معلومه که آهنگای پلی لیستتو ده بار گوش میدم، معلومه که حتی با دیدن ابر یادت میفتم،
معلومه که مینویسم راجبش :)
معلومه که مینویسم راجبش :)
برایش نوشتم: "کار از کار گذشته است؛ چنان در سیاهیِ چشمانت غرقم که گاهی فراموشم میشود به صدایت گوش کنم.."
گاهی به صفحههای زندگیام نگاه میکنم؛ پیش از تو، همهاش کاغذِ سفید بود و حاشیههای خالی. اگر تو نبودی، این داستان از کدام فصل شروع میشد و کدام شخصیت، ارزشِ اینهمه ورقخوردن را داشت؟ تو واژهای هستی که به جملههای پراکندهام معنا داد. حالا هر جا که دفترم باز شود، میان سطرها فقط تو خوانده میشوی؛ و من هر شب، با مدادِ دلم، پشتِ همان صفحه، نامت را دوباره و دوباره مینویسم، شاید یک بار هم که شده، تو حاشیهی این دفتر را بخوانی.
اگه یه پسر بخوادت، زمین و آسمون رو به هم میریزه تا تو رو به دست بیاره!
پس اگه برات نجنگید و دلیل آورد، هرچی گفت بهانه است؛ اون نخواست و نمیخوادت…
پس اگه برات نجنگید و دلیل آورد، هرچی گفت بهانه است؛ اون نخواست و نمیخوادت…
یه عالمه غر دارم. نیاز دارم یه نفر بیاد دنبالم، منو بچرخونه و من راجب همهی چیزایی که خستم کرده غر بزنم.