Forwarded from Mohammad P. Davoudian
جمع بندی نماها
با پیشروی قصه و نماها و همچنین با تغییر تدریجی دید عادی به دوربین معمولی و سپس دوربین حرفهای، جف بهواسطهی شخصیت کنجکاو، ماجراجو و حساسش نسبت به محیط پیرامون، هر دم تشنهتر به نفوذ دیداری در سوژه میشود؛ چون دامنهی دادههای مشکوک مدام در حال گسترش است.
باید به این نکته مهم نیز توجه داشته که هیچکاک تمام نماها را در قالب یک سری قاب پنجره از دید شخصیت به ما ارائه می دهد و مستقیماً وارد فضای زندگی همسایه ها نمی شود تا حس همزادپنداری مخاطب و شخصیت اصلی حفظ شود. اگر چنین کاری صورت نمیگرفت بی شک عنصر دید زدن جایگاه خود را در فیلم پیدا نمی کرد.
پیام پنهان فیلم
هر پنجره و همسایه در این اثر، نمایندهی قشرهای گوناگون جامعه است که هیچکاک با مهارت، آن را در قالبی سرگرمکننده و نه صرفاً مفهومی به تصویر کشیده است.
مرد پیانیست نمایندهی جامعهی هنری است؛ با وسواس قطعه مورد علاقهاش را مینوازد، اما از جایی به بعد از کارش ناراضی میشود، عصبی میگردد و موقتاً آن را کنار میگذارد. در طبقهی پایین، زنی هنرمند مشغول مجسمه سازی است.
زن رقصنده شخصیتی کاملاً نمایشی دارد و با وسواس، صبح تا شب خود را به شکلی سطحی و ظاهری سپری می کند.
زن سوختهدل نمایندهی زنان تنها و افسرده است که در ادامه، با شنیدن موسیقی خوب و یافتن عشق، درمان میشود.
زوج جوان خوشبخت در ظاهر نمایندهی ازدواجاند، اما نگاه فیلم به ازدواج منفی است. در ابتدا شاد و هماهنگ به نظر میرسند، اما در پایان وقتی مرد برای سیگار کنار پنجره میایستد و دختر صدایش میزند، با بیمیلی و از سر اجبار نزد او بازمیگردد.
زوج مسن نیز نمایندهی سالمندانی هستند که از سر تنهایی سگ نگه میدارند.
و شخصیت کارآگاه نماینده قانون محسوب می شود اما فهم جنایی خوبی ندارد. درست است که در قاب پنجرههای مقابل نیست اما به هر حال وجهی از این جامعه و جهان درون فیلم است.
بنابراین اگر مجموع پنجره و قاب های متنوع مقابل جف را نماد و نماینده ای از کل جامعه بدانیم، قاب های مختصِ مرد قاتل، نماد جنایتی در دل یک جامعه است و این یعنی یک دیدگاه نسبتاً جامع. در این جامعه هر کسی مشغول و درگیر زندگی و کار های خودش است و همه چیز در ظاهر عادی به نظر می رسد در حالی که گاهی در میان روزمرگی ها، جنایت این گونه خودش را پنهان می کند. در نتیجه روزمرگی و عدم توجه کافی نسبت به یک دیگر (نه به معنای فضولی کردن) نقاب و پوششی می شود بر اعمال تاریک انسان.
پیام محوری فیلم
در یکی از گفتوگوهای فیلم، جیمز استوارت از معشوقهاش میپرسد آیا درست است که با فضولی در زندگی خصوصی دیگران بتوان قتلی را کشف کرد؟ این پرسش در کانون مضمون اصلی فیلم قرار دارد. پیام پنجره عقبی سرشتی دوگانه و کنایی دارد و نمیتوان آن را به صورت مطلق درست یا نادرست ارزیابی کرد. کشف قتل و به دام انداختن قاتل هدفی مثبت و ارزشمند است، اما شیوهی رسیدن به آن، یعنی دخالت در حریم خصوصی همسایگان، عنصری منفی به شمار میآید. شخصیتها با چشمپوشی از اصول اخلاقی مربوط به احترام به حریم خصوصی، به هدفی مهم دست مییابند و در نهایت موفق میشوند. در عین حال، نگاه شخصیت اصلی به تدریج از حالت صرف فضولی و تماشاگری منفعل به نگاهی مسئولانه و مداخلهگر تبدیل میشود؛ نگاهی که دیگر تنها مشاهدهی زندگی دیگران نیست، بلکه به عمل و تعهد در برابر واقعیتهای کشفشده میانجامد. بدین ترتیب فیلم مضمونی کناییِ مثبت را از دل عناصر دلهرهآور و سرگرمکننده خود بیرون میکشد.
🖋 محمد پارسا داوودیان
با پیشروی قصه و نماها و همچنین با تغییر تدریجی دید عادی به دوربین معمولی و سپس دوربین حرفهای، جف بهواسطهی شخصیت کنجکاو، ماجراجو و حساسش نسبت به محیط پیرامون، هر دم تشنهتر به نفوذ دیداری در سوژه میشود؛ چون دامنهی دادههای مشکوک مدام در حال گسترش است.
باید به این نکته مهم نیز توجه داشته که هیچکاک تمام نماها را در قالب یک سری قاب پنجره از دید شخصیت به ما ارائه می دهد و مستقیماً وارد فضای زندگی همسایه ها نمی شود تا حس همزادپنداری مخاطب و شخصیت اصلی حفظ شود. اگر چنین کاری صورت نمیگرفت بی شک عنصر دید زدن جایگاه خود را در فیلم پیدا نمی کرد.
پیام پنهان فیلم
هر پنجره و همسایه در این اثر، نمایندهی قشرهای گوناگون جامعه است که هیچکاک با مهارت، آن را در قالبی سرگرمکننده و نه صرفاً مفهومی به تصویر کشیده است.
مرد پیانیست نمایندهی جامعهی هنری است؛ با وسواس قطعه مورد علاقهاش را مینوازد، اما از جایی به بعد از کارش ناراضی میشود، عصبی میگردد و موقتاً آن را کنار میگذارد. در طبقهی پایین، زنی هنرمند مشغول مجسمه سازی است.
زن رقصنده شخصیتی کاملاً نمایشی دارد و با وسواس، صبح تا شب خود را به شکلی سطحی و ظاهری سپری می کند.
زن سوختهدل نمایندهی زنان تنها و افسرده است که در ادامه، با شنیدن موسیقی خوب و یافتن عشق، درمان میشود.
زوج جوان خوشبخت در ظاهر نمایندهی ازدواجاند، اما نگاه فیلم به ازدواج منفی است. در ابتدا شاد و هماهنگ به نظر میرسند، اما در پایان وقتی مرد برای سیگار کنار پنجره میایستد و دختر صدایش میزند، با بیمیلی و از سر اجبار نزد او بازمیگردد.
زوج مسن نیز نمایندهی سالمندانی هستند که از سر تنهایی سگ نگه میدارند.
و شخصیت کارآگاه نماینده قانون محسوب می شود اما فهم جنایی خوبی ندارد. درست است که در قاب پنجرههای مقابل نیست اما به هر حال وجهی از این جامعه و جهان درون فیلم است.
بنابراین اگر مجموع پنجره و قاب های متنوع مقابل جف را نماد و نماینده ای از کل جامعه بدانیم، قاب های مختصِ مرد قاتل، نماد جنایتی در دل یک جامعه است و این یعنی یک دیدگاه نسبتاً جامع. در این جامعه هر کسی مشغول و درگیر زندگی و کار های خودش است و همه چیز در ظاهر عادی به نظر می رسد در حالی که گاهی در میان روزمرگی ها، جنایت این گونه خودش را پنهان می کند. در نتیجه روزمرگی و عدم توجه کافی نسبت به یک دیگر (نه به معنای فضولی کردن) نقاب و پوششی می شود بر اعمال تاریک انسان.
پیام محوری فیلم
در یکی از گفتوگوهای فیلم، جیمز استوارت از معشوقهاش میپرسد آیا درست است که با فضولی در زندگی خصوصی دیگران بتوان قتلی را کشف کرد؟ این پرسش در کانون مضمون اصلی فیلم قرار دارد. پیام پنجره عقبی سرشتی دوگانه و کنایی دارد و نمیتوان آن را به صورت مطلق درست یا نادرست ارزیابی کرد. کشف قتل و به دام انداختن قاتل هدفی مثبت و ارزشمند است، اما شیوهی رسیدن به آن، یعنی دخالت در حریم خصوصی همسایگان، عنصری منفی به شمار میآید. شخصیتها با چشمپوشی از اصول اخلاقی مربوط به احترام به حریم خصوصی، به هدفی مهم دست مییابند و در نهایت موفق میشوند. در عین حال، نگاه شخصیت اصلی به تدریج از حالت صرف فضولی و تماشاگری منفعل به نگاهی مسئولانه و مداخلهگر تبدیل میشود؛ نگاهی که دیگر تنها مشاهدهی زندگی دیگران نیست، بلکه به عمل و تعهد در برابر واقعیتهای کشفشده میانجامد. بدین ترتیب فیلم مضمونی کناییِ مثبت را از دل عناصر دلهرهآور و سرگرمکننده خود بیرون میکشد.
🖋 محمد پارسا داوودیان
❤1
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «پنجره عقبی | از تحلیل نما به نما تا خوانش مفاهیم 📽 مقدمه در سکانس های قبل با توجه به رفت و آمد های مشکوک شبانه مرد و اختلاف شدید با همسرش، بستر شک برای جف نسبت به او فراهم شده است. حالا این بستر گسترش یافته و می رود تا سیری را طی کند. پس تحلیل نماها با…»
🎞نقد فیلم و سریال🎞
Photo
#کوتاه با روز افشاگری(Disclosure Day)
در زمانی که هوش مصنوعی سهم بیشتری از سوژههای فیلمهای علمیتخیلی را به خود اختصاص داده، اسپیلبرگ به رؤیای قدیمیاش بازگشته است. با همان نور و دوربین همیشگی، همان شوخطبعی، همان موسیقی جان ویلیامز و همان حس آشنای پایان. مثل همیشه پیشزمینه را میچیند، شخصیتها را معرفی میکند و درست وقتی انتظار داریم بعد از لحظهی موعود را ببینیم، سفینه با مسافری از زمین یا بدون آن پرواز میکند و ادامهی قصه را به ذهن تماشاگر میسپارد. اینبار هم، با وجود حضور کمرنگ موجودات فضایی در استودیوی افشا، فیلم را با همان نگاه امیدوارانهی همیشگیاش به پایان میرساند.
دوربین، موسیقی و بازیها ــ بهویژه امیلی بلانت ــ همچنان از نقاط قوت فیلم هستند؛ اما بزرگترین مشکل روز افشاگری همان خوشبینی همیشگی اسپیلبرگ است. خوشبینیای که زمانی نقطهی قوت سینمایش بود، اینبار مانع جان گرفتن جهان فیلم شده است. دوازده حواریونی که از سازمان بیرون آمدهاند، بهخصوص رئیسشان، پرداخت کافی ندارند و تمام مأموریتشان به بازسازی خانهی کودکیِ مسیحشان خلاصه میشود؛ فلشبک خانه نیز کمکی به کشف راز نمیکند و تلاش مداوم گروه را کماثر جلوه میدهد، هرچند سکانس بعد، یعنی نامرئی شدن خانه، نشان میدهد بازیگوشیهای بصری اسپیلبرگ هنوز هم کار میکنند.
ارجاعات دینی نیز همین وضعیت را دارند؛ بعضی، مانند فشردن صلیب و استفاده از زخم دست برای مقابله، در خدمت فیلماند و بعضی دیگر، مانند ملاقات با راهبه، بیدلیل و کماثر به نظر میرسند. همین مسئله دربارهی پل ارتباطی فضاییها با حیوانات و ارجاع به هانسل و گرتل هم صدق میکند؛ ایدههایی که ظرفیت بیشتری از آنچه میبینیم دارند، اما در متن و فرامتن به درستی به ثمر نمیرسند.
فیلم از همان مسابقهی کشتیکجِ افتتاحیه نشان میدهد قصد دارد فراتر از دوگانههای سیاسی، حقیقتی را از دریچهی نگاه فیلمسازش آشکار کند؛ حقیقتی آمیخته به امید و ترس. اما واکنش جهان فیلم به این حقیقت بیش از اندازه خوشبینانه است. دنیایی که تا آستانهی جنگ جهانی سوم پیش رفته، با خبر حضور موجودات فضایی ناگهان به اشک و پشیمانی میرسد و سازمانی که قرار است فراتر از نهاد ریاستجمهوری باشد، ابهتی در حد یک پاسگاه نظامی دارد. حتی اصرار فیلم بر اینکه ارتباط دو برگزیده با فضاییها حتماً باید ریشه در کودکیشان داشته باشد، بیشتر از آنکه به قصه عمق بدهد، بازتاب همان ذهنیت نوستالژیک اسپیلبرگ است.
هنوز هم میتوان از دوربین پرتحرک و چند سکانس هیجانانگیز فیلم لذت برد؛ اما شاید همینجا تفاوت نسلها آشکار شود. در پروژه هیل مری(Project Hail Mary)، قهرمانی که روی زمین معلم بوده، پس از نخستین برخورد نیز همان مسیر را ادامه میدهد و در پایان، او را میبینیم که در سیارهای دیگر به دوستان فرازمینیاش درس میدهد؛ جسارتی که رابطه با موجود بیگانه را از لحظهی کشف فراتر میبرد. در مقابل، اسپیلبرگ همچنان ترجیح میدهد قصه را همانجا که رؤیا کامل میشود رها کند. شاید جهان امروز دیگر به خوشبینی اسپیلبرگ پاسخ گذشته را ندهد؛ اما میراث او، همچنان به آینده امیدوار است.
@NaghdeFilmoSerial | RAINMAN✍
در زمانی که هوش مصنوعی سهم بیشتری از سوژههای فیلمهای علمیتخیلی را به خود اختصاص داده، اسپیلبرگ به رؤیای قدیمیاش بازگشته است. با همان نور و دوربین همیشگی، همان شوخطبعی، همان موسیقی جان ویلیامز و همان حس آشنای پایان. مثل همیشه پیشزمینه را میچیند، شخصیتها را معرفی میکند و درست وقتی انتظار داریم بعد از لحظهی موعود را ببینیم، سفینه با مسافری از زمین یا بدون آن پرواز میکند و ادامهی قصه را به ذهن تماشاگر میسپارد. اینبار هم، با وجود حضور کمرنگ موجودات فضایی در استودیوی افشا، فیلم را با همان نگاه امیدوارانهی همیشگیاش به پایان میرساند.
دوربین، موسیقی و بازیها ــ بهویژه امیلی بلانت ــ همچنان از نقاط قوت فیلم هستند؛ اما بزرگترین مشکل روز افشاگری همان خوشبینی همیشگی اسپیلبرگ است. خوشبینیای که زمانی نقطهی قوت سینمایش بود، اینبار مانع جان گرفتن جهان فیلم شده است. دوازده حواریونی که از سازمان بیرون آمدهاند، بهخصوص رئیسشان، پرداخت کافی ندارند و تمام مأموریتشان به بازسازی خانهی کودکیِ مسیحشان خلاصه میشود؛ فلشبک خانه نیز کمکی به کشف راز نمیکند و تلاش مداوم گروه را کماثر جلوه میدهد، هرچند سکانس بعد، یعنی نامرئی شدن خانه، نشان میدهد بازیگوشیهای بصری اسپیلبرگ هنوز هم کار میکنند.
ارجاعات دینی نیز همین وضعیت را دارند؛ بعضی، مانند فشردن صلیب و استفاده از زخم دست برای مقابله، در خدمت فیلماند و بعضی دیگر، مانند ملاقات با راهبه، بیدلیل و کماثر به نظر میرسند. همین مسئله دربارهی پل ارتباطی فضاییها با حیوانات و ارجاع به هانسل و گرتل هم صدق میکند؛ ایدههایی که ظرفیت بیشتری از آنچه میبینیم دارند، اما در متن و فرامتن به درستی به ثمر نمیرسند.
فیلم از همان مسابقهی کشتیکجِ افتتاحیه نشان میدهد قصد دارد فراتر از دوگانههای سیاسی، حقیقتی را از دریچهی نگاه فیلمسازش آشکار کند؛ حقیقتی آمیخته به امید و ترس. اما واکنش جهان فیلم به این حقیقت بیش از اندازه خوشبینانه است. دنیایی که تا آستانهی جنگ جهانی سوم پیش رفته، با خبر حضور موجودات فضایی ناگهان به اشک و پشیمانی میرسد و سازمانی که قرار است فراتر از نهاد ریاستجمهوری باشد، ابهتی در حد یک پاسگاه نظامی دارد. حتی اصرار فیلم بر اینکه ارتباط دو برگزیده با فضاییها حتماً باید ریشه در کودکیشان داشته باشد، بیشتر از آنکه به قصه عمق بدهد، بازتاب همان ذهنیت نوستالژیک اسپیلبرگ است.
هنوز هم میتوان از دوربین پرتحرک و چند سکانس هیجانانگیز فیلم لذت برد؛ اما شاید همینجا تفاوت نسلها آشکار شود. در پروژه هیل مری(Project Hail Mary)، قهرمانی که روی زمین معلم بوده، پس از نخستین برخورد نیز همان مسیر را ادامه میدهد و در پایان، او را میبینیم که در سیارهای دیگر به دوستان فرازمینیاش درس میدهد؛ جسارتی که رابطه با موجود بیگانه را از لحظهی کشف فراتر میبرد. در مقابل، اسپیلبرگ همچنان ترجیح میدهد قصه را همانجا که رؤیا کامل میشود رها کند. شاید جهان امروز دیگر به خوشبینی اسپیلبرگ پاسخ گذشته را ندهد؛ اما میراث او، همچنان به آینده امیدوار است.
@NaghdeFilmoSerial | RAINMAN✍
👍1
📌با عرض سلام و خسته نباشید به دنبال کنندگان کانال نقد فیلم و سریال
🔷تعرفه تبلیغات کانال
📍یک روزه ۱۶۰
📍سه روزه ۵۰۰
جهت ارتباط و اطلاعات بیشتر👇
🆔 @I_am_Mr_Mercury
🎙@NaghdeFilmoSerial
🔷تعرفه تبلیغات کانال
📍یک روزه ۱۶۰
📍سه روزه ۵۰۰
جهت ارتباط و اطلاعات بیشتر👇
🆔 @I_am_Mr_Mercury
🎙@NaghdeFilmoSerial
🔥3😱1
خبر کوتاه بود و تلخ
میشاییلهانکه (بنظرم مهمترین فیلمساز زنده دنیا) خودش بازنشست کرد 😭
توصیه میکنم برای درک بهتر کارهای هانکه، حتما کتاب سینمای آزار رو مطالعه کنید. فوقالعاده هست 👌
میشاییلهانکه (بنظرم مهمترین فیلمساز زنده دنیا) خودش بازنشست کرد 😭
توصیه میکنم برای درک بهتر کارهای هانکه، حتما کتاب سینمای آزار رو مطالعه کنید. فوقالعاده هست 👌
❤4
🎞نقد فیلم و سریال🎞
Photo
تنهایی در آغوش صخره
چیزی که بیش از بقیهی ویژگیها، «صعود آزاد (Free Solo)» را متمایز میکند، نزدیکی آن به درونیات صخرهنورد قصه، الکس، است. کمحرفی و سرکوب احساسات، حتی در شادترین و غمانگیزترین لحظات زندگی الکس، به مرور از یک ویژگی شخصیتی به عادت و بخشی از وجودش تبدیل شده است. این ویژگیها را گاهی از زبان خودش میشنویم؛ مثل آنجا که میگوید: «کسی تا به حال مرا در آغوش نگرفته و برای بهتر بغل کردن مجبور به تمرین شدم.» گاهی نیز در میان مصاحبه با مادر و دوستدخترش، جزئیات بیشتری از گذشته و شکلگیری شخصیت او آشکار میشود.
خیلی زود با سوژهی اصلی آشنا میشویم و کمی بعد، «الکاپیتان» به عنوان هدف الکس، متمایز از دیگر صخرهها و چالشیتر از آنها معرفی میشود. جزئیات الکاپیتان، مانند جزئیات زندگی شخصی الکس، لابهلای یکدیگر روایت میشوند؛ به شکلی که هیچکدام بیش از حد طولانی نمیشوند و لحن دوگانهی اثر، میان زندگی شخصی و صعود، آسیب نمیبیند. فیلم نه آنقدر در زندگی الکس میماند که صخره را فراموش کنیم و نه آنقدر در جزئیات صخره غرق میشود که شخصیت اصلی به یک ورزشکار صرف تقلیل پیدا کند.
سایهی مرگ از همان ابتدای مستند بر تمام اثر افتاده و حضور همیشگیاش تعلیق میسازد. در یکی از بخشها، تصاویر آرشیوی و روزنامهای از مرگ صخرهنوردهای متعدد در طول سالها، همراه با تاریخ فوتشان، به صحنهی سقوط صخرهنورد دیگری کات میشود. سقوط تا نزدیک شدن به زمین ادامه دارد و دوربین، از بالا و از محل سقوط، انتظار برخورد او با زمین را میکشد؛ اما در لحظات پایانی چتر نجات باز میشود. این صحنه هم خطر مرگ را یادآور میشود و هم تفاوت و خطر بیشتر صعود انفرادی و بدون تجهیزات را، به اندازهی خود صخره، جدیتر میکند. پس از باز شدن چتر، تصویر صخرهنورد خوشحال از نجات یافتن نیز در انتهای این بخش، روی نام او و تاریخ مرگش در حادثهای دیگر استاپ میشود.
موسیقی زیبای مارکو بلترامی در حین تمرینها و توضیحات، بیشتر در زیرمتن قرار دارد تا گفتگوها شنیده شوند و تمرکز بر تمرینها از بین نرود؛ در عین حال به یکنواخت نشدن این بخشها کمک میکند. در بعضی مواقع که الکس در تنگنا قرار گرفته، صدای محیط و نفسهای خودش جای موسیقی را میگیرند و به حس ترسناک صحنه میافزایند. گاهی نیز صدای طبیعت، از حشرههای مزاحم تا پرندههای دلنشین، حضور دارد. اما در پایان، موسیقی غالب میشود، دوربین تحرک بیشتری پیدا میکند و به کمک تجهیزات پیشرفتهی نشنال جئوگرافیک، زیبایی طبیعت و صخره و فتح آن را به نمایش میگذارد. شکوه تصویری که پیروزی را شیرینتر میکند.
به غیر از زنهای زندگی الکس، رفقای او نیز حضور مؤثری دارند. استادش که در طول مسیر، با بیشتر شدن شجاعت و مهارت الکس، جایگاهشان کمکم تغییر میکند، یکی از آنهاست. از سوی دیگر، اختصاص بخشی از مستند به تیم فیلمبرداری، کنجکاوی مخاطب دربارهی نحوهی فیلمبرداری چنین صحنههایی را برطرف میکند و همزمان با نشان دادن رفاقت تیم با الکس، صمیمیت و نگرانی دوستانهای میسازد، و به این ترتیب، تعلیق تا پشت دوربین نیز امتداد پیدا میکند؛ جایی که فیلمبردارها مجبورند سقوط احتمالی الکس را از نزدیکترین فاصله تماشا کنند، بیآنکه بتوانند برای نجاتش کاری انجام دهند.
نمایش مشکلات و سختیهای صخره با حوصله و جزئیات انجام میشود؛ جزئیاتی که یادآوریشان در صعود نهایی، ما را در تمام لحظات به الکس نزدیکتر میکند و به تعلیق آن میافزاید. از Freeblast Slab در ابتدای مسیر و اولین چالش بزرگ، تا شکاف نزدیک به چهارصد متری از Hollow Flake و بخش نفسگیر Monster Offwidth، و در نهایت یکی از سختترین قسمتها، Boulder Problem؛ جایی که راهحل جذاب الکس، یا به قول خودش «رقص روی صخره»، به کمکش میآید. هر بار که به یکی از این بخشها میرسد، ما فقط شاهد حرکت او روی صخره نیستیم؛ میدانیم چه چیزی پیش رویش قرار گرفته و چه اندازه کوچکترین اشتباه میتواند به قیمت جانش تمام شود.
#پیشنهاد_مستند
#یادداشت
@NaghdeFilmoSerial | RAINMAN✍
چیزی که بیش از بقیهی ویژگیها، «صعود آزاد (Free Solo)» را متمایز میکند، نزدیکی آن به درونیات صخرهنورد قصه، الکس، است. کمحرفی و سرکوب احساسات، حتی در شادترین و غمانگیزترین لحظات زندگی الکس، به مرور از یک ویژگی شخصیتی به عادت و بخشی از وجودش تبدیل شده است. این ویژگیها را گاهی از زبان خودش میشنویم؛ مثل آنجا که میگوید: «کسی تا به حال مرا در آغوش نگرفته و برای بهتر بغل کردن مجبور به تمرین شدم.» گاهی نیز در میان مصاحبه با مادر و دوستدخترش، جزئیات بیشتری از گذشته و شکلگیری شخصیت او آشکار میشود.
خیلی زود با سوژهی اصلی آشنا میشویم و کمی بعد، «الکاپیتان» به عنوان هدف الکس، متمایز از دیگر صخرهها و چالشیتر از آنها معرفی میشود. جزئیات الکاپیتان، مانند جزئیات زندگی شخصی الکس، لابهلای یکدیگر روایت میشوند؛ به شکلی که هیچکدام بیش از حد طولانی نمیشوند و لحن دوگانهی اثر، میان زندگی شخصی و صعود، آسیب نمیبیند. فیلم نه آنقدر در زندگی الکس میماند که صخره را فراموش کنیم و نه آنقدر در جزئیات صخره غرق میشود که شخصیت اصلی به یک ورزشکار صرف تقلیل پیدا کند.
سایهی مرگ از همان ابتدای مستند بر تمام اثر افتاده و حضور همیشگیاش تعلیق میسازد. در یکی از بخشها، تصاویر آرشیوی و روزنامهای از مرگ صخرهنوردهای متعدد در طول سالها، همراه با تاریخ فوتشان، به صحنهی سقوط صخرهنورد دیگری کات میشود. سقوط تا نزدیک شدن به زمین ادامه دارد و دوربین، از بالا و از محل سقوط، انتظار برخورد او با زمین را میکشد؛ اما در لحظات پایانی چتر نجات باز میشود. این صحنه هم خطر مرگ را یادآور میشود و هم تفاوت و خطر بیشتر صعود انفرادی و بدون تجهیزات را، به اندازهی خود صخره، جدیتر میکند. پس از باز شدن چتر، تصویر صخرهنورد خوشحال از نجات یافتن نیز در انتهای این بخش، روی نام او و تاریخ مرگش در حادثهای دیگر استاپ میشود.
موسیقی زیبای مارکو بلترامی در حین تمرینها و توضیحات، بیشتر در زیرمتن قرار دارد تا گفتگوها شنیده شوند و تمرکز بر تمرینها از بین نرود؛ در عین حال به یکنواخت نشدن این بخشها کمک میکند. در بعضی مواقع که الکس در تنگنا قرار گرفته، صدای محیط و نفسهای خودش جای موسیقی را میگیرند و به حس ترسناک صحنه میافزایند. گاهی نیز صدای طبیعت، از حشرههای مزاحم تا پرندههای دلنشین، حضور دارد. اما در پایان، موسیقی غالب میشود، دوربین تحرک بیشتری پیدا میکند و به کمک تجهیزات پیشرفتهی نشنال جئوگرافیک، زیبایی طبیعت و صخره و فتح آن را به نمایش میگذارد. شکوه تصویری که پیروزی را شیرینتر میکند.
به غیر از زنهای زندگی الکس، رفقای او نیز حضور مؤثری دارند. استادش که در طول مسیر، با بیشتر شدن شجاعت و مهارت الکس، جایگاهشان کمکم تغییر میکند، یکی از آنهاست. از سوی دیگر، اختصاص بخشی از مستند به تیم فیلمبرداری، کنجکاوی مخاطب دربارهی نحوهی فیلمبرداری چنین صحنههایی را برطرف میکند و همزمان با نشان دادن رفاقت تیم با الکس، صمیمیت و نگرانی دوستانهای میسازد، و به این ترتیب، تعلیق تا پشت دوربین نیز امتداد پیدا میکند؛ جایی که فیلمبردارها مجبورند سقوط احتمالی الکس را از نزدیکترین فاصله تماشا کنند، بیآنکه بتوانند برای نجاتش کاری انجام دهند.
نمایش مشکلات و سختیهای صخره با حوصله و جزئیات انجام میشود؛ جزئیاتی که یادآوریشان در صعود نهایی، ما را در تمام لحظات به الکس نزدیکتر میکند و به تعلیق آن میافزاید. از Freeblast Slab در ابتدای مسیر و اولین چالش بزرگ، تا شکاف نزدیک به چهارصد متری از Hollow Flake و بخش نفسگیر Monster Offwidth، و در نهایت یکی از سختترین قسمتها، Boulder Problem؛ جایی که راهحل جذاب الکس، یا به قول خودش «رقص روی صخره»، به کمکش میآید. هر بار که به یکی از این بخشها میرسد، ما فقط شاهد حرکت او روی صخره نیستیم؛ میدانیم چه چیزی پیش رویش قرار گرفته و چه اندازه کوچکترین اشتباه میتواند به قیمت جانش تمام شود.
#پیشنهاد_مستند
#یادداشت
@NaghdeFilmoSerial | RAINMAN✍
اما مشکلات بدون صخره نیز به همان اندازه، و شاید حتی بیشتر، الکس را تحت فشار قرار میدهند. عشقی که شاید در ابتدا مانعی بر سر راه رویایش به نظر میرسید، هر روز او را بیشتر از تردید دور میکند و آتشینتر میشود؛ تا جایی که حتی سبک زندگی الکس را از زندگی در ماشین به خریدن خانه تغییر میدهد و مسئولیت بیشتری در قبال پارتنرش بر شانههای او میگذارد. در کنار این رابطه، ترس از تکرار زندگی والدین و گرفتار شدن در چرخهای سرد و رنجآور نیز در میان مصاحبهها لمس میشود. آزادیای که الکس سالها در تنهایی پیدا کرده، حالا در برابر رابطهای قرار گرفته که به همان اندازه که برایش دوستداشتنی است، مسئولیت و تعهد به همراه دارد. از طرف دیگر، حضور دوربینهای فراوان و تیم فیلمبرداری نیز حس تنهایی مورد علاقهاش را مخدوش میکند.
از آنجایی که الکس پیش از این مستند، با ایونتها، پادکستها و کتابش به شهرت رسیده است، تکراریترین پرسشی که از او میشود، هدفش از صخرهنوردی است. انزوا، درونگرایی و تنهایی الکس که در طول مستند میبینیم، تا اندازهای از گذشتهاش نشأت میگیرد. زیست منحصر به فردش باعث شده از اجتماع دوری گزیند و در صورت لزوم، در حضور دیگران مجبور به تظاهر باشد؛ به جز حلقهی کوچک صمیمیاش. اما هنگام صعود انفرادی، وقتی جز مرگ کسی حضور ندارد، الکس بیش از هر زمان دیگری به خودش نزدیک میشود و به آزادیای میرسد که در جای دیگری پیدا نکرده است.
همین آزادی است که در نهایت به رهایی احساساتش منجر میشود. پس از فتح صخره، برای اولین بار الکس جلوی احساساتش را نمیگیرد، و با وجود اینکه سعی دارد از اشک ریختن در مقابل دوربین جلوگیری کند، لذت و شادی دستیابی به رویای هشتسالهاش را بر فراز صخره، از طریق تلفن با عشقش و همچنین با بینندهای که این هشت سال را در صد دقیقه دنبال کرده و شاهد تمام سختیهای این مسیر بوده، به اشتراک میگذارد. صعودی که تا عمق وجودش راه پیدا میکند و انگار برای اولین بار، الکس را با خودش تنها میگذارد؛ بدون اینکه لازم باشد چیزی را پنهان کند.
#پیشنهاد_مستند
#یادداشت
@NaghdeFilmoSerial | RAINMAN✍
از آنجایی که الکس پیش از این مستند، با ایونتها، پادکستها و کتابش به شهرت رسیده است، تکراریترین پرسشی که از او میشود، هدفش از صخرهنوردی است. انزوا، درونگرایی و تنهایی الکس که در طول مستند میبینیم، تا اندازهای از گذشتهاش نشأت میگیرد. زیست منحصر به فردش باعث شده از اجتماع دوری گزیند و در صورت لزوم، در حضور دیگران مجبور به تظاهر باشد؛ به جز حلقهی کوچک صمیمیاش. اما هنگام صعود انفرادی، وقتی جز مرگ کسی حضور ندارد، الکس بیش از هر زمان دیگری به خودش نزدیک میشود و به آزادیای میرسد که در جای دیگری پیدا نکرده است.
همین آزادی است که در نهایت به رهایی احساساتش منجر میشود. پس از فتح صخره، برای اولین بار الکس جلوی احساساتش را نمیگیرد، و با وجود اینکه سعی دارد از اشک ریختن در مقابل دوربین جلوگیری کند، لذت و شادی دستیابی به رویای هشتسالهاش را بر فراز صخره، از طریق تلفن با عشقش و همچنین با بینندهای که این هشت سال را در صد دقیقه دنبال کرده و شاهد تمام سختیهای این مسیر بوده، به اشتراک میگذارد. صعودی که تا عمق وجودش راه پیدا میکند و انگار برای اولین بار، الکس را با خودش تنها میگذارد؛ بدون اینکه لازم باشد چیزی را پنهان کند.
#پیشنهاد_مستند
#یادداشت
@NaghdeFilmoSerial | RAINMAN✍
بعد از مدتها جناب mr. Shushu بهم پیام داده و قرار شده چندتا ضدیادداشت ناب برامون بفرسته . منتظریم😂
دوستانی که با ایشون آشنایی ندارن به لینک زیر مراجعه کنند👌
https://t.me/NaghdeFilmoSerial/6851
دوستانی که با ایشون آشنایی ندارن به لینک زیر مراجعه کنند👌
https://t.me/NaghdeFilmoSerial/6851
Telegram
🎞نقد فیلم و سریال🎞
#ارسالی_از_شما
نگاهی به تاکسیدرایور
نویسنده: Mr. ShuShu
آقا من اصلا و ابدا از این خوشم نیومد.نمیدونم چرا این همه طرفدار داره؟
یک یارویی که اصلا گذشتشو نمیفهمیم و فقط چندخط دیالوگ میگه چرا انقدر شاکیه و میخواد از زمین و زمون انتقام بگیره؟ چه مرگشه این…
نگاهی به تاکسیدرایور
نویسنده: Mr. ShuShu
آقا من اصلا و ابدا از این خوشم نیومد.نمیدونم چرا این همه طرفدار داره؟
یک یارویی که اصلا گذشتشو نمیفهمیم و فقط چندخط دیالوگ میگه چرا انقدر شاکیه و میخواد از زمین و زمون انتقام بگیره؟ چه مرگشه این…