🎞نقد فیلم و سریال🎞
1.72K subscribers
2.02K photos
204 videos
27 files
98 links
نقد و بررسی برترین آثار سینمایی دنیا🎥🎬🎞

-------------------------------------

ارتباط با ما⬇️
🆔️ : @I_am_Mr_Mercury
🆔️ : @omidius
Download Telegram
#ارسالی_از_شما

نقدی بر آوازهایی از طبقه دوم👇👇

نویسنده: امیرمحمد درستان


@NaghdeFilmoSerial
Forwarded from Amirmohammad dorostan
songs from the second floor.pdf
116.8 KB
👍1
#ارسالی_از_شما


برسی مبحث پیچیدگی در سینما


بسیاری از دوستداران سینما پیچیده بودن یک فیلم را دوست دارند و از آن لذت می برند. اما در مقابل دسته ی دیگری از مخاطبان هستند که با فکر کردن زیاد درباره درک فیلم مخالف بوده و مسیر سر راست یا نیمه سر راست را به پیچیدگی ترجیح می دهند.
پیچیدگی اگر توام با منطق سینمایی صورت بگیرد می تواند به عاملی مهم برای جذابیت اثر تبدیل شده و ماندگاری بیافریند.
حال قصد داریم این موضوع یعنی خود پیچیدگی و انواع آن را بیشتر کالبد شکافی کنیم.

پیچیدگی به سه نوع کلی تقسیم می شود.
نوع اول پیچیدگی زمانی: چنانچه خالق اثر با زمان بازی و آن را به هر شکلی جز زمان خطی در آورد، پیچیدگی رخ می دهد. در اینجا منظور از بازی با زمان، جا به جایی و عوض کردن اول، میانه و انتها است که خود به چند دسته تقسیم می شود ولی فعلا با آن کاری نداریم. از آنجایی که ذهن مخاطب بیشتر به سوی زمان خطی خو گرفته، دستکاری کردن زمان روایی برای وی سوالاتی را ایجاد می کند و این سوالات همان پیچیدگی هستند.

نوع دوم، معما: در بسیاری از آثار موفق مخصوصا جنایی ما همواره شاهد معماهای قوی هستیم که کمتر ذهنی میتواند آن را حل کند. جوهره ی اصلی معما دوگانگی است. متن و مشاهدات ظاهری یک چیز می گویند و زیر متن و عوامل پنهان چیز دیگر.
نکته ی قابل توجه آنجاست که این تضاد میان ظاهر و باطن می تواند به دو صورت عینی و ذهنی رخ بدهد. صورت عینی آن شامل معما هایی می شود که جایی در آن بیرون توسط کسی خلق می شود. به عنوان مثال فیلم های جنایی با محوریت کار کیه؟ و یا دسیسه های جنایی روانشناختی هیچکاکی به همین دسته تعلق می گیرند. در پاره ای از اوقات نیز معما در معما وزن پیچیدگی پیرنگ را تا حد زیادی بالا می برد. به این منظور که چند سوال اساسی و معما گونه در قلب داستان مطرح و با ذهن ما بازی می کند.
صورت ذهنی، همان مرز میان واقعیت و خیال است. گاهی اوقات معما در بطن کشمکش درونی شخصیت تنیده می شود. شخصیت تدی در جزیره شاتر دقیقا همین نوع پیچیدگی را به شکلی درست به مخاطب عرضه می کند.

و نوع سوم از ترکیب دو شکل فوق به وجود می آید. وقتی معما در روایت غیر خطی به جریان بیفتد پیچیدگی به اوج خود رسیده و ذهن مخاطب را شدیداً به خود درگیر می کند. در سریال قلب یخی ما علاوه بر دنبال کردن تعدادی سوال و معما در زمانی خاص و به هم ریخته نیز غرق می شویم.

✍🏼 محمدپارسا داودیان


@NaghdeFilmoSerial
👍10
استاد بهروز‌افخمی در برنامه زنده هفت، ملت رو به راهپیمایی فردا تشویق کرد. مخصوصا جوانانی که قصد فیلم‌ساز شدن رو دارن...

پاشید دیگه منتظر چی هستید؟
🤬14👍5
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «استاد بهروز‌افخمی در برنامه زنده هفت، ملت رو به راهپیمایی فردا تشویق کرد. مخصوصا جوانانی که قصد فیلم‌ساز شدن رو دارن... پاشید دیگه منتظر چی هستید؟»
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شرم بر شما!/ مسعود فراستی: رفتاری که با سازندگان «قاتل و وحشی» در جشنوار فجر شد کثیف و غیر‌انسانی بود

با پایان جشنواره فجر و علی رغم وعده‌های مسئولان برگزارکننده، فیلم «قاتل و وحشی» حمید نعمت‌الله نمایش داده نشد تا فراستی به تندی از برگزارکنندگان این جشنواره انتقاد کند:«شرم بر شما. این غیر‌انسانی ترین رفتاری بود که من در جشنواره فجر به یاد دارم. این رفتار کثیف و ضدانسانی بود. بحث یک فیلم نیست، بحث یک آدمه. آدمی که کارهای خوب دارد، فیلم‌ساز این مملکته. خجالت آوره! شرم کنید از رفتار ضد بشری ‌تان. گور پدر سینما! با انسان چرا این رفتار را می‌کنید؟! از اول بگویید نه! ده شب تمام بازی کردید و شب دهم نهایتا گفتید نه! این در کارنامه‌تان می‌ماند آقای شاهسواری...»
@cinemadaily
👍141
همونطور که وقتی ضر میزنه میکوبیمش کار خوب هم میکنه باید بگیم
👍13
در باب اختتامیه فیلم فجر :

از همه ضایع‌تر سانسور حرفهای اون خانم کارگردان بود
بنده خدا گفت یه پرونده تجاوز به کودک بود که قانونی پیگیری کردیم و.. ولی مجرم آخرش قسر در رفت و...
یهو وسط پخش زنده قطعش کردن
خیلی زور داره براشون ۲۲ بهمن واقعیتهای تلخ جامعه رو بگی
👍18
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بالاخره ینفر اونجور که باید جواب فراستی کمونیست رو داد



-Saad-

@uttweet
👍9👎4🔥2
توییتر دانشگاه تهرانی ها
بالاخره ینفر اونجور که باید جواب فراستی کمونیست رو داد -Saad- @uttweet
منتقدی که چاپلین و وودی‌آلن و کوبریک و اسکورسیزی و ولز و تارکوفسکی  و هانکه و تارانتینو و دنیرو و آل‌پاچینو و... قبول نداره و هرزگاهی فقط میشه با برخی حرفهاش موافق بود (مثل خیلی از نقدهاش بر سینمای کلاسیک یا موضع‌گیری خوبش در مورد قاتل و وحشی(که طبیعتا اگه هنوز جیره‌خور صداوسیما بود همینم نمیگفت) )  هنوزم کلی طرفدار داره . از این مضحک‌تر نمیشه.

و از خودش بدتر اون سینمایی نویس‌هایی که به تقلید ازش ظهور کردن (نصف خودشم سواد ندارن) و از مواضع تندشون هم پایین نمیان

یعنی اگه فراستی بعد سالها قبول میکنه که مثلا دارک نایتِ نولان خوبه ، مقلدینش همینم قبول نمیکنن
👍19👎2
#ارسالی_از_شما


شب های کابیریا

سال ساخت ۱۹۵۷

کارگردان فدریکو فلینی

حدودا ۱۵ سال هست که به صورت حرفه ای سینما رو دنبال می کنم و از سینمای ایتالیا و کارگردان های بزرگ ان شاهکار های زیادی دیدم.
چندسال پیش سراغ اثار فلینی رفتم و با فیلم محبوب منتقدین هشت ونیم شروع کردم ولی این فیلم باب میل من نبود بعد از اون سراغ زندگی شیرین رفتم ولی اون فیلم هم جز دل سرد کردن من از فلینی چیزی عایدم نشد.
در بین فیلم هایی که از فلینی دیدم فیلم جاده برای من قابل تحمل تر بود ولی دل سردی من از فیلینی باعث شد که دیگر سراغ اثارش نروم تا چند شب پیش در آرشیو فیلم هایم با فیلم شب های کابیریا رو به رو شدم
و علی رغم میل باطنی تصمیم گرفتم به عنوان حسن ختام اثار فلینی این فیلم را هم ببینم.
بعد از تماشای فیلم به احترام فلینی و جولیتا ماسینا همسر فلینی چاپلین مونث ایتالیایی کلاه از سر برداشتم.
شب های کابیریا در سال ۱۹۵۷ و مثل دیگر اثار رئالیسم بعد از جنگ جهانی دوم و رکود اقتصادی و ویرانی ایتالیا در رم ساخته شد.
کشوری که بعد از جنگ در آن دیگر خبری از
رومئو و ژولیت نیست و فقر و نداری مثل طاعون بر سر مردم افتاده است واکثر مردم فاقد هرگونه عشق و احساس به هم نوع و غیر هم نوع خود هستن.
ولی فلینی در دل این کشور و شهر به سراغ فاحشه ای رفته که بدون اغراق دوستداشتنی ترین روسپی تاریخ سینماس که در پی این ناملایمتی ها به دنبال عشق هست.بدنبال مردی هست که بتواند در کنار او یک زندگی عاشقانه تشکیل بدهد و ادامه سال های زندگی خود را در آغوش مردی سپری کند که او را دوست میدارد.
شب‌های کابیریا روایتگر چند شب از زندگی دراماتیک فاحشه‌ای ساده و حساس است. فیلمی که نمایش دهنده زیبایی‌ها در دل بدترین زشتی‌هاست.
فیلم در مورد فاحشه ای ساده دل و به شدت با احساس به نام کابیریا با بازی بینظیر ماسینا است که در منطقه ی ویران و فقیر نشین شهر ساکن هست.
بنا به شرایط بد اقتصادی حاکم بر کشور و بیکاری مردم زنان به روسپی گری
روی اورده اند و مردان در پی عشق بازی و کلاه برداری از زنانی که به سختی و با فروختن بدنشان برای خود لقمه نانی در میاورند هستن.
در بین زنان ان منطقه روسپی ساده دلی به نام کابیریا وجود دارد که دغدغه اول او پول نیست.او دارای احساسات است و دنبال شریکی است تا با او روز های باقیمانده زندگی را با عشق زیر یک سقف سر کنند.
فیلم با یک لانگ شات از یک منطقه ساحلی شروع میشود که زوجی خندان و سرخوش  به سمت دریا میروند.دویدن سرخوشانه آن ها و عشق بازی ان ها در میانه راه به ما خبر از یک رابطه عاشقانه از این زوج میدهد ولی دیری نمیگذرد که فلینی به ما یاداور میشود که قرارنیست ما یک فیلم رمانتیک ببینیم.
مرد کیف پول کابیریا را از دست او چنگ میزند و اورا به دریا میاندازد.
کابیریا در دریا در حال غرق شدن هست و معشوقه خود را صدا میزند که به او کمک کند انگار که او بخاطر بی احتیاطی خود به آب افتاده. ولی معشوقه او با کیف کابیریا فرار میکند.
مردم ان منطقه کابیریا را نجات میدهند کابیریا از دریا بیرون میاید و به هوش میاید ولی باز هم سراغ معشوق خود را میگیرد و از نبود او نگران است.او را صدا میزند و به دنبال او راه میفتد.
در همین چند دقیقه از فیلم به زیبایی  شخصیت کابیریا برای ما شکل میگیرد واز اینجا به بعد مخاطب با شخصیت کابیریا همزاد پنداری می کند.شخصیتی که بدون شک بدون بازی جولیتا ماسینا باور پذیر نبود.بازیگری که با اون استایل و قد و قامت کوتاه و میمیک بینظیر پر احساسش به خوبی از پس این نقش بر امده است.
کابیریا بعد از انکه به خانه میرود و معشوقه خود را نمیاید،دوست او واندا او را متقاعد میکند که جورجو از او سو استفاده کرده و بعد از دزدن پول هایش فرار کرده است.
کابیریا ضربه روحی سختی میخورد و از شدت ناراحتی عکس ها و وسایل او را آتش میزند و شانه بالا میندازد و میرود به خیابان دنبال همدم دیگری بگردد تا سو استفاده جورجو را ازیاد ببرد.
کابیریا به صورت اتفاقی در خیابان با بازیگر سینما برخورد میکند که با همسرش در جدل هستن و بعد از دعوا و جداشدن ان ها از هم ان مرد از کابیریا درخواست میکند که به ماشین او سوار شود و شب را با او بگذراند
کابیریا هم از انکه بازیگر زیبا و پولداری به او درخواست داده خوشحال میشود و همراه او میشود تا شب سخت مرد را شاید بتواند کمی ارام کند بعد از رفتن به کلوپ و رقص و لحظات دلنشین به خانه بزرگ ان مرد میروند.کابیریا از اینکه مورد توجه بازیگر بزرگی قرار گرفته به شدت مسرور میشود تا آنجا که حتی این برخورد را باور نمیکند.
ولی دیری نمیگذرد که ذوق کابیریا خاموش میشود و معشوقه مرد به خانه برمیگردد و کابیریا مجبور میشود تا صبح در اتاق پنهان شود و از سوراخ کلید شاهد عشق بازی ان ها باشد.صبح مرد به او پول میدهد و او را از خانه بیرون میکند.ولی کابیریا برای کاری که نکرده پول نمیگیرد
👍3
پول را پشت در اتاق میگذرد و با ناراحتی منزل را ترک میکند.
کابیریا به خیابان میزند و پیش دوستانش بر میگردد.
در شب بعد کابیریا طی یک برنامه نمایشی با مردی عاشق پیشه ای به اسم اسکار اشنا میشود که نشان میدهد عاشق کابیریا شده است و به او درخواست دوستی و ازدواج می دهد.کابیریا خوشحال و ذوق زده  از آنکه بلاخره مردی پیدا شد که عاشق او شده است و میتواند با اون زندگی خوبی داشته باشد.دروغ چرا ما هم مثل او خوشحالیم همانطور که با ناراحتی او و سواستفاده از او ناراحت بودیم.
و مثل کابیریا مرد را فرشته ای خطاب میکنیم که از دل مردمان این شهر شیطان صفت بیرون امده است.
کابیریا به خانه میرود و با خوشحالی خبر ازدواج خود را به دوستانش می دهد خانه خود را میفروشد و مقدار پول پس انداز خود را بر میدارد و به شهر میرود تا با اسکار عاشق پیشه ازدواج کند.
ولی این دیدار مثل دیدار های قبلشان نیست.اینبار اسکار بیشتر سکوت میکند و چشمان و رفتارش نشان از یک اتفاق بد می دهد.
ما هم مثل کابیریا کم کم نگرانیمان بیشتر میشود.
اسکار کابیریا را از راه جنگل به سمت دریا میبرد
با خود میگویم خدا اینبار دیگر ن
فلینی اینبار دیگر بگذار کابیریا به خواسته اش برسد و شاهد شکست او نباشیم.
ولی انگار فرشته های این شهر مردن یا اگر زنده هستن قسمت کابیریا نمیشوند.
اسکار هم کیف و پول های کابیریا را برمیدارد و کابیریا را در حال التماس به او برا کشتنش رها میکند و فرار می کند.
کابیریا ساده دل ما اینبار هم مورد سو استفاده قرار گرفت ولی اینبار دیگر ن سقفی  که به گفته خودش برای جمع کردن پولش چقد کتک خورده برای زندگی دارد و ن پولی که با ان لقمه نانی برای خود بگیرد.و از همه مهمتر مردی که برای او فرشته بود تبدیل به حیوانی پست و رذل شد.
در پایان فیلم کابیریا قدم زنان با صورت گریان و قلب شکست خورده در میان جوانانی که در حال شادی هستن از جنگل بیرون می آید و در میان اشکهایش خنده ای که نشان از فروپاشی روانی او دارد بر لبانش جاری است فیلم به متاثر ترین شکل ممکن پایان می یابد.

شب های کابیریا شاهکار فلینی لحظات با نمک و درام زیبایی دارد و به لطف بازی بینظیر جولیتا ماسینا که بی شک یکی از بهترین نقش آفرینی های تاریخ سینماس یک فیلم تاثیرگذار از سینمای رئالیسم ایتالیا هست که دیر دیدنش برای من حسرت به همراه داشت.

علی ستوده

@NaghdeFilmoSerial
👍1
👍4
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «#ارسالی_از_شما شب های کابیریا سال ساخت ۱۹۵۷ کارگردان فدریکو فلینی حدودا ۱۵ سال هست که به صورت حرفه ای سینما رو دنبال می کنم و از سینمای ایتالیا و کارگردان های بزرگ ان شاهکار های زیادی دیدم. چندسال پیش سراغ اثار فلینی رفتم و با فیلم محبوب منتقدین هشت…»
#منهای_سینما

قهرمانی بارسلونا یا اتلتیکو پیشاپیش مبارک . داوری کار رو براشون در میاره . ممنون
👎22👍8👏3
#ارسالی_از_شما


تحلیل شمال از شمال غربی



✍🏼 محمدپارسا داوودیان


در تیراژ ابتدایی شاهد خطوطی هستیم که از سمت شمال به شمال غربی حرکت کرده و نام فیلم را برایمان می سازند.
سپس وارد افتتاحیه می شویم. تورنهیل قهرمان فیلم از ساختمان شلوغ خارج شده و با زرنگی تاکسی را می گیرد. ظاهراً در این جامعه و فضای شلوغ اشتباه گرفته شدن خیلی هم دور از تصور نیست. قهرمان در امور روزمره ی خود به سر می‌برد. با شغل وی آشنا می شویم‌. تصمیم گیری در لحظه ی او برای سوار شدن تاکسی، سرعت ذهنی بسیار بالا را اثبات می کند. به مکالمه با دستیار خود مشغول شده و تا این لحظه شغل، حرفه، هوش و خود خواهی وی (مشکل و ضعف اخلاقی) به خوبی معرفی می گردد. به علاوه از نوع گرم گرفتن با منشی و حرف زدن و حرکات نسبتاً تند و تیز بدنش متوجه می شویم شخصیت گرمی دارد.
در رستوران او به صورت کاملا تصادفی اشتباه گرفته شده و توسط نیروی های بدمن ربوده می شود.
حادثه محرک زود و به موقع رخ می دهد. در چنین شرایطی مخاطب برای سرنوشت شخصیت نگران است و کنجکاو و مشتاقانه وی را دنبال می کند. به قول معروف یقه ی تماشاگر را می گیرد. معرفی شخصیت هم، همچنان ادامه دارد. پس از ورود سوار شدن به ماشین ربایندگان، تورنهیل به آن ها می گوید حداقل به من نگین کجا داریم میریم. بذارین سوپرایز باشه. گفتن این دیالوگ نشان دهنده ی خسته شدن او از امور ملال آور روزمره است. در نتیجه با در راز باقی گذاشتن موقعیت فعلی خود سعی دارد تا این روزمرگی را بشکند. به علاوه شوخ طبعی او و لحن طنز فیلم نیز به ما شناسانده می شود. قطعاً وارد کردن طنز و شوخی در یک صحنه ی بسیار جدی، موضوعی آلترناتیو است و ما آن را بیشتر در آثار پست مدرن شاهد هستیم اما باید به این نکته توجه داشت که این حرکت خاص و ضد ساختار در دوران مدرن نیز اجرا می شده. واکنش کمدی وار تورنهیل، این صحنه ی جدی و نگران کننده را به نوعی بی معنا کرده و زاویه دید جدیدی را به تماشاگر القا می کند.
او به همراه دو مرد رباینده وارد خانه ی بدمن می شوند. کمی بعد وندام وارد کتابخانه شده و با تورنهیل در حرکتی نسبتا دایره وار، در حالی که چشم در چشم هم دوخته اند، همچون دو جنگجو به دور یک دیگر می چرخند. این حالت یک کشمکش سنگین را بین آن دو پایه ریزی کرده و مخاطب حس می کند به زودی نبردی سهمگینی رخ خواهد داد. تورنهیل سعی در تبرئه ی خود دارد اما وندام محکم و شکاک تر از این حرف ها است که حرف های تورنهیل را باور کند. او در کمال بی رحمی دستور قتل وی را صادر می کند. تورنهیل در همان ابتدای فیلم تحت محاصره ی نیروی های شرور در می آید. به او مشروب می خورانند و اولین اقدام قتل بر علیه وی صورت می گیرد.
سکانس فوق علاوه بر قوت هایش از ضعف و اشکال هم بی نصیب نمانده. اگر وندام یقین دارد تورنهیل به زودی توسط افرادش کشته می شود، چرا خودش را جای شخص دیگری جا زده و این قدر نقش بازی می کند؟!
گاهی اوقات نویسنده ها این اشتباه نسبتاً پر تکرار را انجام می دهند. در حقیقت ارنست لمن این کار را می کند تا برای ماجرای سازمان ملل که چند سکانس بعد اتفاق می افتد طرح و برنامه داشته باشد. در اینجا انگار وندام به جای کاراکتر، نویسنده اثر است و از عاقبت و سرانجام همه چیز به طرز عجیبی خبر دارد!
کنترل ماشین برای جلوگیری از سقوط، آن هم حین مستی، باز هم نشانه ای دیگر از زرنگی و توانایی ذهنی خوب اوست. اما دلهره هنوز ادامه دارد. آدم های وندام به دنبال او هستند. پلیس با جریمه و بازداشت تورنهیل او را از دست نیروی های بدمن نجات می دهند اما این نجات خود به نوعی دردسر نیز هست. در واقع تورنهیل از موقعیت پر خطر به موقعیتی کم خطر می رسد و تحت اتهام قرار می گیرد. در این میان تورنهیل با گفتن چند دیالوگ با مزه از روی مستی، رنگ و بوی طنز آمیز دیگری را به یکی از صحنه های همین سکانس می بخشد. در ادامه پلیس ها حرف وی را باور ندارند و برای اطمینان و فهم حقیقت چند مامور را همراه او به خانه ی بدمن می فرستند.
تحقیق دست جمعی آغاز می شود.
قسمت قفسه ی مشروب ها در میان کتابخانه تغییر کرده و زن خانه تمام حرف های تورن‌هیل را انکار می کند. در نتیجه حتی مادر تورن‌هیل هم فکر می کند او دروغ می گوید. به این ترتیب قهرمان دوباره تنها می شود و ناچار است خودش نقش کارآگاه را برای خود بازی کند. هنگام خروج از خانه با نشان دادن چهره ی یکی از آدم های وندام در حالی که مشغول کار در باغچه است، همه ی اتفاقات مشکوک تر جلوه می کنند. این نما خالق سوال دیگری است و تا جایی از فیلم هرچه جلوتر می‌رویم بر تعداد این سوالات سخت اضافه می شود. جالب آنجاست سوالات و معماهای شمال از شمال غربی چه از نظر کمیت و چه از نظر کیفیت در درجه ی بسیار مطلوبی قرار دارند.
تورنهیل به منظور ادامه ی تحقیقات و پرده برداری از حقیقت به همراه مادرش به هتل می رود. در آنجا با یک سری وسیله های شخصی جرج کاپلین رو به رو گردیده و قهرمان و مخاطب هر دو به دلیل وجود عناصر مشکوک در اتاق هتل، بیشتر در معما و نگرانی فرو رفته و سر در گم می شوند. تلفن به صدا در می آید و پس از مکالمه ی تورنهیل با نفر بدمن، دلهره مجدداً به سراغمان می آید. به سرعت به همراه مادرش وارد اسانسور شده و همراه با آدم های وندام در یک محیط شلوغ و بسته قرار می گیرند.
دلهره ی به وجود آمده از تنش صحنه، به جهت شلوغی و حضور فرد های بسیار دیگر در آسانسور احساس آسودگی را برای ما و شخصیت به ارمغان می آورد. اما کاملا مشخص است که این حس موقتی بوده و با باز شدن در آسانسور و خروج آن ها مشکلات دوباره شروع می شوند. موقعیت کمیک بار دیگر توسط مادر تورنهیل در وسط موقعیت تنش زا خلق شده و ما در آن لحظه می توانیم کمی از این حس خلاص شویم و در عین حال از ترکیب و وجود دو حس کاملا متفاوت بهره ببریم. تورنهیل باز هم با همان نوع زرنگی و سرعت عمل خاص خود اوضاع را شلوغ کرده و آن دو مرد در آسانسور جا می مانند. همان طور که مشخص است بنای یک خصلت مهم به نام زرنگی در امور بیرونی و اجتماعی در سکانس افتتاحیه، در سایر سکانس ها بارها در سراسر اثر به درستی به خدمت گرفته می شود و این نشان از تسلط خالقین اثر بر هنر داستان گویی دارد.
تورنهیل هر چه بیشتر‌ برای حل مشکل تلاش می کند بیشتر در بحران قرار می گیرد. در سازمان ملل با تاوزنت ملاقات می کند و در خصوص خانه ی وی سوالاتی را مطرح می کند. با پاسخ های غیر منتظره تاوزنت معما یا همان مسئله به اوج پیچیدگی می رسد. ناگهان شوک از راه می رسد و اوضاع را دگرگون می  کند. تورنهیل سعی دارد به او کمک کند اما در کمال ناباوری قتل بر گردنش می افتاد. در این جا کمک که کنشی مثبت است، برای او دردسر تازه و منفی ایجاد می کند. حال دیگر او به غیر از فرار از دست نیروی های قدرتمند بدمن، باید از پلیس نیز بگریزد‌. در نتیجه همه چیز برای او دوچندان سخت و بحرانی می شود.
تمام ماجرا و معما ها توسط مامور ارشد امنیتی توضیح داده شده و پرده برداری می شود. تا به این لحظه سه عامل مهم باعث پیچیدگی شمال از شمال غربی شده اند.
عامل اول: اشتباه گرفته شدن شخصی بی گناه با کسی که وجود خارجی نداشته و برای منحرف کردن حواس بدمن خلق شده است.
عامل دوم: جا زدن شخصیت بدمن به جای تاوزنت. در واقع یک جا به جایی شخصیتی دیگر نیز اتفاق افتاده.
عامل سوم: بازی با اشیاء. در صحنه ی کتابخانه یا اتاق کار، مشروب ها از آن جا برداشته می شود و به جای آن ها به منظور هماهنگی با سایر قسمت های اطراف، تعدادی کتاب قرار داده شده است. این عوامل دوگانه همگی باعث پیچیدگی هستند اما تمام این پیچیدگی ها و معما ها به وسیله‌ی این تک سکانس گره گشایی شده و به سوالات طرح شده پاسخ منطقی داده می شود. شمال از شمال غربی یکی از معدود فیلم هایی است که معمای مرکزی خود را در اواسط فیلم حل کرده و به آن پاسخ می دهد. از این پس این تعلیق و دلهره است که ما را درگیر نگه می دارد.

در هر سکانس فیلم مانعی سخت و چالش برانگیز سد راه شخصیت اصلی می شود. به عنوان مثال فروشنده بلیت تورنهیل را شناسایی و پلیس را خبر می کند. پنهان شدن و فرار با قطار، یک فرار هوشمندانه و پویا به حساب می آید. اگر او به جای قطار در جای ساکنی پنهان می شد (فرار منفعلانه) این عمل کاملا معمولی و نه پویا و جذاب جلوه می کرد. او مخفی شدن خود را در قالب فرار با قطار قرار داده تا بتواند جریان حرکت را حفظ کرده و از هدف اصلی خود فاصله نگیرد.
شخصیت جدید پا به قصه می گذارد. عشق آغاز می شود و زن به غیر از معشوق برای قهرمان، به ظاهر نقش کمک قهرمان را هم بازی می کند. دوباره پلیس ها برای پیدا کردن تورنهیل  وارد عمل می شوند. دختر او را پنهان می کند و جلب اعتماد حاصل می شود. بلافاصله این اعتماد با انتقال یادداشتی از او به بدمن که در همان قطار حضور دارد، جای خود را به غافلگیری، بی اعتمادی و دلهره می دهد. این تصادف چون به ضرر قهرمان عمل می کند، عنصر بسیار مفیدی برای افزایش کشمکش و دلهره شده است.
بدون شک یکی از بهترین و جذاب ترین سکانس های تاریخ سینما حمله ی هواپیما است.
مردی که قبل از حمله ی هواپیما کنار جاده می ایستد باز حس شک در آمیخته با دلهره را در دل مخاطب زنده و فعال نگه می دارد.
هواپیما در سه مرحله تعلیق و کشمکش را ایجاد می کند.
مرحله اول: هواپیما از دور مشغول سم پاشی به قسمتی اشتباه است. همین اشتباه یک شک را در ذهن تورنهیل و مخاطب می کارد.
مرحله دوم: شک رفته رفته با تغییر جهت و نزدیک شدن به دلهره و کنجکاوی تبدیل می شود.
مرحله سوم: سو قصد به جان قهرمان با نزدیک تر شدن و تیر اندازی، قطعی و شدید تر می گردد.
تورنهیل در میان بوته های بلند مخفی شده و موقتا احساس امنیت و پیروزی می کند. طولی نمی کشد که هواپیما برای این هم تدبیر به خرج داده و او را سم باران می کند. در نتیجه باید گفت کشمکش شدید و تعلیق به کمک هم دیگر یک روند صعودی را به مدت چند دقیقه به زیبایی طی می کنند.

شخصیت ایو یا همان معشوق، حالا دیگر در دل تورنهیل جایی ندارد. در واقع علاقه تورنهیل به شک و در ادامه به نفرت تبدیل می شود. از آنجایی که تورنهیل احتمال می دهد ایو به خاطر دادن آدرس سمی به وی با وندام همکاری می کند، ایو را زیر نظر گرفته و از طریق او خود را به وندام می رساند.
رویارویی برای بار دوم بین قهرمان و بدمن این بار در مکانی شلوغ یک سکانس دراماتیک جالب را در دل فیلم جا می دهد. دختر که به دلیل شرایط شغلی خود قادر به پاسخ نیست دچار درون فکنی و یا به عبارتی مکانیسم دفاعی غم شده و اشک در چشمانش حلقه می زند. او با بازی خوب خود از طریق چهره و خصوصا چشم‌ها، به ما حس یک قربانی بی دفاع را القا می کند.